در سلول باز شد و ولدي با لگد به وسط سلول پرتاب شد.
-اي بابا.دارم بهتون ميگم جاي من اينجا نيست..شما بي عرضه هاحتي نميتونين فرق بين جادوگر و ساحره رو تشخيص بدين.قيافه هاشونو رو ببين.من اگه شكل شماها بودم ميرفتم خودكشي ميكردم.نه چشم داري نه دماغ....البته چيزه..داشتن دماغ كه اهميتي نداره.اصلا دماغ چيز زايديه.به محض اينكه دوباره به قدرت برسم دماغ همه رو از بيخ...زود منو ببرين بند خودم.من ساحره نيستم...
ناگهان چشم ولدي به ساحره هاي زيبايي كه دور تا دورش را گرفته بودند افتاد.
-خب..راستش حالا كه فكر ميكنم ميبينم زيادم مهم نيست.ساحره و مرگخوار كه فرقي با هم ندارن.همينجوري ميتونيم دور هم زندگي كنيم.
يك ساعت بعد
ولدي روي تخت زيبايي از شنل ديوانه ساز كه ساحره ها برايش آماده كرده اند نشسته.يكي از ساحره ها با بادبزن بزرگي پشت سرش ايستاده و مشغول باد زدن ارباب است.دو ساحره بطور همزمان سرگرم ماساژ دادن ارباب هستند.گابريل دلاكور با خوشه بزرگ انگوري كه روي سرش گذاشته مقابل ارباب روي زمين دراز كشيده تا ارباب با كشيدن طرحي از چهره او استعداد فوق العاده نقاشيش را براي ساحره ها به نمايش بگذارد.بلاتريكس درحاليكه دستش را زير چانه گذاشته با نگاهي عاشقانه به صورت زيبا و سر كچل ارباب خيره شده.
-ارباب...ببخشيدا..ميگم چرا شما به اين خوش تيپي هيچوقت عاشق نشدين؟
-هوم؟كي گفته عاشق نشدم؟من روزي دو سه بار عاشق ميشم.اينا نميفهمن.بيا جلوتر تا برات آخرين ماجراي عشقيمو تعريف كنم.
بلاتريكس از جا پريده و كنار ارباب روي تخت مينشيند.
-خب.دستتو بده به من....بايد حس بگيرم...سيبل تو هم از اينطرف باد بزن.نميخوام چشمم به صورتت بيفته.همه حسم از بين ميره.اصلا من نميدونم چرا تو رو اينجا زنداني كردن.توبا اين شكل و قيافه بهتر بود ميرفتي بند جادوگران.
بلاتريكس با اشتياق سرگرم گوش دادن به ماجراهاي عاشقانه لرد سياه بود كه در سلول دوباره باز شد.
-اوه...داداشي..تو اينجا چيكار ميكني؟

سامانتا بلاتريكس را كنار زد و خود را در آغوش برادرش انداخت.
-دلم خيلي برات تنگ شده بود.راستي سر راه كه داشتم ميومدم از جلوي بند جادوگران شدم.مرگخوارات گفتن بهت بگم اصلا نگران نباشي.اونا هر چه سريعتر يه راهي براي نجات تو از اينجا پيدا ميكنن.اصلا نگران نباش.اونا شك ندارن كه تو يه جادوگر هستي.
همزمان با باز شدن در سلول فرياد اعتراض ساحره ها به هوا بلند ميشه.
-بابا چه خبره هي ميايين ميرين؟مگه خونه....
سه ديوانه ساز بدون توجه به ساحره ها بطرف ولدي رفته و هو هو كنان از سامانتا و بلاتريكس جدايش ميكنند.
زير نويس:
-ولدي مارولو ريدل.ظاهرا اشتباهي رخ داده.جاي شما اينجا نيست.يه جاي بهتر براتون سراغ داريم.
ولدي با عصبانيت سعي ميكنه از ديوانه سازها جدا بشه.
-ولم كنين.راستش من زيادم جادوگر نيستم.بابا همينجا خوبه.من اونجا دچار افسردگي ميشم.