جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
7 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- كلاس ماگلشناسی
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 27 تیر 1392 12:06
از: دوستان جانی مشکل توان بریدن!
پستها:
377

اتریش- وین
-نقاشی دارم!نقاشی!کارت پستال دارم!یکی بخر چهار تا ببر!
پسر جوان دوره گردی با سبیلی که بالای لبش را پوشانده بود گوشه خیابان نشسته و برای فروش کارت هایش فریاد میزد.
مردی با پالتو پوست خز! کنارش آمد.مو های سیاه و عینک گردی داشت. به کارت ها نگاه کرد،سپس به پسرک پوزخندی زد و از آنجا دور شد.
ذهن پسرک
- یهودی ابله!فکر کرده کیه؟!کارت نمی خری چرا پوزخند میزنی؟بزار چند وقت دیگه یه درس حسابی به تو و امثال تو میدم!مطمئن باش!
او هیچ وقت به یاد نیاورد مشتری قبلی اش که 6 نقاشی او راخرید،نیز یهودی بود.
چند سال بعد،آلمان
پسرک دوره گرد که حالا تبدیل به رئیس گروهی بزرگ شده ،پشت میز سخنرانی رفت.هزاران نفر جلویش ایستاده بودند.او دستی به سبیل هایش که دو طرف آن ها را قیچی کرده بود،زد و با صدای بلند صحبتش را آغاز کرد:
هم وطنان من!آلمان باید به دنیا مسلط شه!برای این کار باید عناصر نامطلوب رو از صفحه جهان پاک کنیم!یهودی ها،کمونیست ها،کولی هاو
از عناصر نامطلوب اصلی به حساب میان!همه رو می کشیم!همه جا رو می گیریم!فهمیدین؟!
ملت:
- درود بر گروه ما که از نظامیان همه دنیا ناز ترند!پس به افتخارشون اسم گروهمون رو نازی می زاریم!
ملت کلاهاشون رو به هوا پرت می کنند و احساساتشون رو با خوندن "نازی نازی امشب!" نشون می دن!
دو سال بعد
هیتلر،همان پسرک دستفروش ، پشت میزش نشسته و به گزارش زیر دست هاش گوش میده.
- هایل هیتلر!سرورم!صدراعظم آلمان!ای پیشوا!باقلوا!(بنال!)قربان!یهودیان آلمان رو از تمام حقوق شهروندی منع کردیم،به چکسلواکی هم تجاوز کردیم!10هزار یهودی رو بازداشت کردیم!کار های دیگه هم کردیم!اردوگاه های اجباری کار هم آماده است.با اون کلکی که آقای هیملر زد همه ایکی ثانیه میمیرن!این ایده اتاق گاز فوق العاده بود!دیگه مهماتمون بی خودی هدر نمیره.بعد از این که گاز تو اتاق پخش میشه همه کف زمین ولو میشن!
هیتلر بلند میگه:"فقط همین؟"سپس از بالای بینی اش به سرهنگ بدبخت نگاه کرده و بعد با انگشتش به بیرون از اتاق رو نشون داد.سرهنگ بیرون میره و چند لحظه بعد صدای واق واق سگ محبوب هیتلر و جیغ های سرهنگ همه جارو فرا میگیره!
هیتلر ابروش رو بالامیندازه، به نشان اینکه سرجوخه ی کناری اش شرحی از وضعیتی که دارن رو تعریف کنه!
- پیشوا!سازمان جوانان هیتلری حسابی فعال شده!توی این ماه ،سه هزار عضو بین 5 تا 17 سال والدینشون رو که حین کار خلاف دیده بودن به ما تحویل دادن!همشون رو کشتیم!
فرانسه رو هم تصرف کردیم!همه منتظر شما بیاین و کنار برج ایفل عکس بگیرین! یه فردی هم به اسم والفریک دامبلدور که مشکوک به
بود دستگیر کردیم!هنوز اعتراف نکرده ولی ما فکر میکنیم قصد داشته با آقای موسولینی کلاس خصوصی برگزار کنه!
چهار سال بعد
هیتلر پشت میزش نشسته و ناخون هاش رو میجوه و سبیل هاشو میکنه!
خبر هایی که به شکست اون اعتراف میکنن پشت سر هم به دستش میرسه.با خودش فکر می کنه:امپراتوری من!امپراتوری که قول هزار ساله شدنش رو به مردم دادم داره توی سال بیست و چندمش از بین میره!شوروی ها اردوگاه مرگ آشویتس رو گرفتن و اسیراش رو آزاد کردن!هیملر هم که خودکشی کرد!فقط یه راه برام مونده...
از پشت میزش بلند شد و فریاد زد:خانِم!هی خانِم!کجایی؟
همسر هیتلر که نسبت به سال قبلش ، ده سال پیر شده بود ، کنار هیتلر آمد.
هیتلر گفت:عزیزم!دیگه راهی نمونده!باید تمومش کنم!
- نه آدولف!نه!خوهش می کنم با خودت این کارو نکن!تو هنوزجوونی!
هیتلر:چی؟
آهان!نه بابا!من و تو همه جا باید با هم باشیم!حتی وقتی همه چیز تموم شده است!
همسر هیتلر:
هیتلر اسلحه را به سمت همسرش گرفت و گفت: عزیزم اون دنیا میبینمت!
تق!تق!
صدای دو گلوله در فضای کوچک آن مخفیگاه زیرزمینی پیچید!سپس یاران هیتلر، او و همسرش را آتش زدند تا جسدشان هرگز دست متفقین نیفتد!
یک ماه بعد از پایان جنگ
یکی از پسران یهودی که هنوز آثار شکنجه آلمانی ها روی بدنش معلوم بود روزنامه ای از روی میز برداشت و مشغول خواندن شد.
تیتر اول روزنامه های جهان
هیتلر مرد
به علت خبر مرگ هیتلر! تصمیم گرفتیم متنی در مورد هیملر، فرمانده اس اس که چندی پیش خودکشی کرد بنویسیم.برای اطلاعات بیشتر به صفحه 12 مراجعه کنید!
هاینریش هیملر در رشتهٔ کشاورزی تحصیل کرد.زندگی سیاسی او به طور جدی با شرکت در کودتای مونیخ در سال ۱۹۲۳ آغاز شد.
وفاداری او به هیتلر در سال ۱۹۲۹ پاداش گرفت،هیملر در این سال ریاست اس اس، نیروی محافظت شخصی از هیتلر، را به عهده داشت.در ۱۹۳۶ ریاست شبکه پلیس مخفی به وی واگذار شد.
اس اس, مدتی بعد عملا به نیروی کشتار یهودیان تبدیل شد و هیملر این مسئولیت جدید اس اس را به خوبی رهبری میکرد.
او در عملی کردن «پاسخ نهایی» بیشترین نقش را داشت و با به پا کردن اردوگاههای مرگ در قتل میلیونها انسان نقش مستقیم داشت.
در ژوئیه ۱۹۴۴ توطئه قتل هیتلر را ناکام گذاشت و عملا تبدیل به دیکتاتور آلمان شد. او در ۲۳ مه ۱۹۴۵ توسط نیروهای بریتانیایی دستگیر شد و خودکشی کرد.
پسر یهودی روزنامه را بست و به سوی تخت خوابش رفت.در این بین با خود فکر کرد:با خودکشی اون ،مگه مامانه من دوباره زنده میشه؟
-نقاشی دارم!نقاشی!کارت پستال دارم!یکی بخر چهار تا ببر!
پسر جوان دوره گردی با سبیلی که بالای لبش را پوشانده بود گوشه خیابان نشسته و برای فروش کارت هایش فریاد میزد.
مردی با پالتو پوست خز! کنارش آمد.مو های سیاه و عینک گردی داشت. به کارت ها نگاه کرد،سپس به پسرک پوزخندی زد و از آنجا دور شد.
ذهن پسرک
- یهودی ابله!فکر کرده کیه؟!کارت نمی خری چرا پوزخند میزنی؟بزار چند وقت دیگه یه درس حسابی به تو و امثال تو میدم!مطمئن باش!
او هیچ وقت به یاد نیاورد مشتری قبلی اش که 6 نقاشی او راخرید،نیز یهودی بود.
چند سال بعد،آلمان
پسرک دوره گرد که حالا تبدیل به رئیس گروهی بزرگ شده ،پشت میز سخنرانی رفت.هزاران نفر جلویش ایستاده بودند.او دستی به سبیل هایش که دو طرف آن ها را قیچی کرده بود،زد و با صدای بلند صحبتش را آغاز کرد:
هم وطنان من!آلمان باید به دنیا مسلط شه!برای این کار باید عناصر نامطلوب رو از صفحه جهان پاک کنیم!یهودی ها،کمونیست ها،کولی هاو
از عناصر نامطلوب اصلی به حساب میان!همه رو می کشیم!همه جا رو می گیریم!فهمیدین؟!ملت:

- درود بر گروه ما که از نظامیان همه دنیا ناز ترند!پس به افتخارشون اسم گروهمون رو نازی می زاریم!
ملت کلاهاشون رو به هوا پرت می کنند و احساساتشون رو با خوندن "نازی نازی امشب!" نشون می دن!

دو سال بعد
هیتلر،همان پسرک دستفروش ، پشت میزش نشسته و به گزارش زیر دست هاش گوش میده.
- هایل هیتلر!سرورم!صدراعظم آلمان!ای پیشوا!باقلوا!(بنال!)قربان!یهودیان آلمان رو از تمام حقوق شهروندی منع کردیم،به چکسلواکی هم تجاوز کردیم!10هزار یهودی رو بازداشت کردیم!کار های دیگه هم کردیم!اردوگاه های اجباری کار هم آماده است.با اون کلکی که آقای هیملر زد همه ایکی ثانیه میمیرن!این ایده اتاق گاز فوق العاده بود!دیگه مهماتمون بی خودی هدر نمیره.بعد از این که گاز تو اتاق پخش میشه همه کف زمین ولو میشن!
هیتلر بلند میگه:"فقط همین؟"سپس از بالای بینی اش به سرهنگ بدبخت نگاه کرده و بعد با انگشتش به بیرون از اتاق رو نشون داد.سرهنگ بیرون میره و چند لحظه بعد صدای واق واق سگ محبوب هیتلر و جیغ های سرهنگ همه جارو فرا میگیره!
هیتلر ابروش رو بالامیندازه، به نشان اینکه سرجوخه ی کناری اش شرحی از وضعیتی که دارن رو تعریف کنه!
- پیشوا!سازمان جوانان هیتلری حسابی فعال شده!توی این ماه ،سه هزار عضو بین 5 تا 17 سال والدینشون رو که حین کار خلاف دیده بودن به ما تحویل دادن!همشون رو کشتیم!
فرانسه رو هم تصرف کردیم!همه منتظر شما بیاین و کنار برج ایفل عکس بگیرین! یه فردی هم به اسم والفریک دامبلدور که مشکوک به
بود دستگیر کردیم!هنوز اعتراف نکرده ولی ما فکر میکنیم قصد داشته با آقای موسولینی کلاس خصوصی برگزار کنه!چهار سال بعد
هیتلر پشت میزش نشسته و ناخون هاش رو میجوه و سبیل هاشو میکنه!
خبر هایی که به شکست اون اعتراف میکنن پشت سر هم به دستش میرسه.با خودش فکر می کنه:امپراتوری من!امپراتوری که قول هزار ساله شدنش رو به مردم دادم داره توی سال بیست و چندمش از بین میره!شوروی ها اردوگاه مرگ آشویتس رو گرفتن و اسیراش رو آزاد کردن!هیملر هم که خودکشی کرد!فقط یه راه برام مونده...از پشت میزش بلند شد و فریاد زد:خانِم!هی خانِم!کجایی؟
همسر هیتلر که نسبت به سال قبلش ، ده سال پیر شده بود ، کنار هیتلر آمد.
هیتلر گفت:عزیزم!دیگه راهی نمونده!باید تمومش کنم!
- نه آدولف!نه!خوهش می کنم با خودت این کارو نکن!تو هنوزجوونی!
هیتلر:چی؟
آهان!نه بابا!من و تو همه جا باید با هم باشیم!حتی وقتی همه چیز تموم شده است!همسر هیتلر:

هیتلر اسلحه را به سمت همسرش گرفت و گفت: عزیزم اون دنیا میبینمت!
تق!تق!
صدای دو گلوله در فضای کوچک آن مخفیگاه زیرزمینی پیچید!سپس یاران هیتلر، او و همسرش را آتش زدند تا جسدشان هرگز دست متفقین نیفتد!
یک ماه بعد از پایان جنگ
یکی از پسران یهودی که هنوز آثار شکنجه آلمانی ها روی بدنش معلوم بود روزنامه ای از روی میز برداشت و مشغول خواندن شد.
تیتر اول روزنامه های جهان
هیتلر مرد
به علت خبر مرگ هیتلر! تصمیم گرفتیم متنی در مورد هیملر، فرمانده اس اس که چندی پیش خودکشی کرد بنویسیم.برای اطلاعات بیشتر به صفحه 12 مراجعه کنید!
هاینریش هیملر در رشتهٔ کشاورزی تحصیل کرد.زندگی سیاسی او به طور جدی با شرکت در کودتای مونیخ در سال ۱۹۲۳ آغاز شد.
وفاداری او به هیتلر در سال ۱۹۲۹ پاداش گرفت،هیملر در این سال ریاست اس اس، نیروی محافظت شخصی از هیتلر، را به عهده داشت.در ۱۹۳۶ ریاست شبکه پلیس مخفی به وی واگذار شد.
اس اس, مدتی بعد عملا به نیروی کشتار یهودیان تبدیل شد و هیملر این مسئولیت جدید اس اس را به خوبی رهبری میکرد.
او در عملی کردن «پاسخ نهایی» بیشترین نقش را داشت و با به پا کردن اردوگاههای مرگ در قتل میلیونها انسان نقش مستقیم داشت.
در ژوئیه ۱۹۴۴ توطئه قتل هیتلر را ناکام گذاشت و عملا تبدیل به دیکتاتور آلمان شد. او در ۲۳ مه ۱۹۴۵ توسط نیروهای بریتانیایی دستگیر شد و خودکشی کرد.
پسر یهودی روزنامه را بست و به سوی تخت خوابش رفت.در این بین با خود فکر کرد:با خودکشی اون ،مگه مامانه من دوباره زنده میشه؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/4/28 17:07:35
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

1. یک جنگ ماگل ها رو در رول توضیح بدین (15 امتیاز)
2. یکی از جنگجویان ماگل ها (فرمانده یا ...) را در رول معرفی کنید (15 امتیاز)
سال 1137 میلادی
لویی ششم مرده بود. از دو برادر ، فیلیپ و لویی ، به دلیل مرگ فیلیپ دوم فقط یکی مانده بود ! لویی به جای پدرش بر تخت پادشاهی نشست و لویی هفتم نام گرفت.
ژوئن سال 1147 بود. ده سال بود که لویی با استکبار و خودکامگی حکومت می کرد. هوا رفته رفته گرم میشد و نویدبخش تابستانی گرم بود. لویی که بعد از اولین جنگ صلیبی به پادشاهی رسیده بود حالا انگیزه ای برای باز پس گرفتن سرزمین های تسخیر شده داشت.گرچه در جنگ اولین صلیبی مسیحیان بیت المقدس را از مسلمانان گرفته بودند ، لیکن سوریه و لبنان هنوز در تصرف مسلمانان و ترکان بود . لویی درنگ را درست نشمرد.
لویی به همراه همسرش النور سردمداری سپاه فرانسه را بر عهده گرفت و به سوی دمشق به راه افتاد.
چندی بعد – لاذقیه
آخرین آتش های سپاه در دره های حومه لاذقیه (شهری در سوریه) خاموش می شد. صدای زوزه گرگ های بیابان های خشک مو بر اندام هر جنبنده ای راست می کرد. آسمان پر بود از ستاره های ریز و درشت که البته در میان کوه های اطراف دیده نمیشد. سپاهیان و فرماندهانشان همه خوابیده بودند. چادر های افراشته فرانسوی منتظر روزهای آینده و نبرد در دمشق بود.
اما دست روزگار گویی امان نمیداد. در بالای کوه ، لشکری از سربازان ترک آماده حمله شبانه بودند. شبیخونی که در تاریخ ثبت شود. سنگ های کوچک و بزرگ از خرده سنگ های ریز تا تکه سنگ های غول پیکر در کوه های بالای دره آماده بود.
سرانجام صدای فریاد فرمانده سپاه ترک شنیده شد و هزاران هزار قطعه سنگ با سر و صدای فراوان به پایین فرو ریخت. صدا آنقدر زیاد بود که قبل از اینکه سنگ ها به پایین دره برسند همه فرانسوی ها بیدار شده بودند. ردیف کمانداران آتش با فرمان آتش فرماندهشان بارانی از تیر های آتشین بر چادر های فرانسویان فرو ریختند.
و پس از آن تیر های نوک تیز فلزی بود که مانند سیل از آسمان بر سر لشکر لویی هفتم روان میشد. صدای زوزه گرگ ها در میان جیغ و فریاد فرانسویان گم شده بود. اسب ها شیهه می کشیدند و آتش همه جا را می سوزاند !
فردا – کمی دورتر از لاذقیه !
لشکر لویی هفتم که توانی برای مقابله نداشت فرار را بر قرار ترجیح داده بود. در میانه شب در حالی که هنوز باران سنگ بر سپاه می بارید لویی هفتم و همسرش پیش قراول سپاه نیمه جانی شدند که همشان تا صبح جان باختند ! حالا تعداد اندکی مانده بودند که لویی را همراهی کنند.
سال 1148
لویی هفتم به همراه النور و سپاهش به دمشق رسیدند تا جنگی را آغاز کنند . در این ماین به علت شبیخون وحشتناک لاذقیه لویی از کنراد سوم پادشاه آلمان کمک خواست و او به کمک لویی آمد.
دو سپاه در دمشق به هم پیوستند و جنگ وحشتناکی آغاز شد.
شبی در خیمه پادشاه
النور با عصبانیت گفت : « لویی ، تو باید بری و به عموی من کمک کنی ! »
لویی با بی تفاوتی پاسخ داد : « النور ! ریموند در خطر نخواهد بود. آلب ارسلان نمیتونه کاری از پیش ببره ! من صلاح میدونم که از سرزمین مقدس دفاع کنم ! »
النور گفت : « باشه ! پس من همین امشب به سمت فرانسه میرم و دیگه نمیخوام ببینمت ! »
سال 1149
لویی هفتم و کنراد سوم ، که حالا بالدوین سوم اورشلیمی را هم با خود همراه کرده بودند برای سومین بار نبرد وحشتناکی را آغاز کردند. نیزه های در خون می غلتید و تیر ها از آسمان می بارید. شمشیر ها بر سر ها و صورت ها و بدن ها فرود می آمد تا سر انجام لویی و کنراد شکست را پذیرفتند. در اواسط سال 1149 لویی با یارانش ( که دیگر نمیشد به آن سپاه گفت) به سمت فرانسه برگشتند تا لویی با خزانه خالی و خانه بدون همسرش تنها شود.پ
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
** تکلیف اول ، تکلیف دوم و رول و تاریخ و بیوگرافی و غیره رو با هم مخلوط کردم (چه شود !
) ! امیدوارم استاد راضی باشند !
2. یکی از جنگجویان ماگل ها (فرمانده یا ...) را در رول معرفی کنید (15 امتیاز)
سال 1137 میلادی
لویی ششم مرده بود. از دو برادر ، فیلیپ و لویی ، به دلیل مرگ فیلیپ دوم فقط یکی مانده بود ! لویی به جای پدرش بر تخت پادشاهی نشست و لویی هفتم نام گرفت.
ژوئن سال 1147 بود. ده سال بود که لویی با استکبار و خودکامگی حکومت می کرد. هوا رفته رفته گرم میشد و نویدبخش تابستانی گرم بود. لویی که بعد از اولین جنگ صلیبی به پادشاهی رسیده بود حالا انگیزه ای برای باز پس گرفتن سرزمین های تسخیر شده داشت.گرچه در جنگ اولین صلیبی مسیحیان بیت المقدس را از مسلمانان گرفته بودند ، لیکن سوریه و لبنان هنوز در تصرف مسلمانان و ترکان بود . لویی درنگ را درست نشمرد.
لویی به همراه همسرش النور سردمداری سپاه فرانسه را بر عهده گرفت و به سوی دمشق به راه افتاد.
چندی بعد – لاذقیه
آخرین آتش های سپاه در دره های حومه لاذقیه (شهری در سوریه) خاموش می شد. صدای زوزه گرگ های بیابان های خشک مو بر اندام هر جنبنده ای راست می کرد. آسمان پر بود از ستاره های ریز و درشت که البته در میان کوه های اطراف دیده نمیشد. سپاهیان و فرماندهانشان همه خوابیده بودند. چادر های افراشته فرانسوی منتظر روزهای آینده و نبرد در دمشق بود.
اما دست روزگار گویی امان نمیداد. در بالای کوه ، لشکری از سربازان ترک آماده حمله شبانه بودند. شبیخونی که در تاریخ ثبت شود. سنگ های کوچک و بزرگ از خرده سنگ های ریز تا تکه سنگ های غول پیکر در کوه های بالای دره آماده بود.
سرانجام صدای فریاد فرمانده سپاه ترک شنیده شد و هزاران هزار قطعه سنگ با سر و صدای فراوان به پایین فرو ریخت. صدا آنقدر زیاد بود که قبل از اینکه سنگ ها به پایین دره برسند همه فرانسوی ها بیدار شده بودند. ردیف کمانداران آتش با فرمان آتش فرماندهشان بارانی از تیر های آتشین بر چادر های فرانسویان فرو ریختند.
و پس از آن تیر های نوک تیز فلزی بود که مانند سیل از آسمان بر سر لشکر لویی هفتم روان میشد. صدای زوزه گرگ ها در میان جیغ و فریاد فرانسویان گم شده بود. اسب ها شیهه می کشیدند و آتش همه جا را می سوزاند !
فردا – کمی دورتر از لاذقیه !
لشکر لویی هفتم که توانی برای مقابله نداشت فرار را بر قرار ترجیح داده بود. در میانه شب در حالی که هنوز باران سنگ بر سپاه می بارید لویی هفتم و همسرش پیش قراول سپاه نیمه جانی شدند که همشان تا صبح جان باختند ! حالا تعداد اندکی مانده بودند که لویی را همراهی کنند.
سال 1148
لویی هفتم به همراه النور و سپاهش به دمشق رسیدند تا جنگی را آغاز کنند . در این ماین به علت شبیخون وحشتناک لاذقیه لویی از کنراد سوم پادشاه آلمان کمک خواست و او به کمک لویی آمد.
دو سپاه در دمشق به هم پیوستند و جنگ وحشتناکی آغاز شد.
شبی در خیمه پادشاه
النور با عصبانیت گفت : « لویی ، تو باید بری و به عموی من کمک کنی ! »
لویی با بی تفاوتی پاسخ داد : « النور ! ریموند در خطر نخواهد بود. آلب ارسلان نمیتونه کاری از پیش ببره ! من صلاح میدونم که از سرزمین مقدس دفاع کنم ! »
النور گفت : « باشه ! پس من همین امشب به سمت فرانسه میرم و دیگه نمیخوام ببینمت ! »
سال 1149
لویی هفتم و کنراد سوم ، که حالا بالدوین سوم اورشلیمی را هم با خود همراه کرده بودند برای سومین بار نبرد وحشتناکی را آغاز کردند. نیزه های در خون می غلتید و تیر ها از آسمان می بارید. شمشیر ها بر سر ها و صورت ها و بدن ها فرود می آمد تا سر انجام لویی و کنراد شکست را پذیرفتند. در اواسط سال 1149 لویی با یارانش ( که دیگر نمیشد به آن سپاه گفت) به سمت فرانسه برگشتند تا لویی با خزانه خالی و خانه بدون همسرش تنها شود.پ
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
** تکلیف اول ، تکلیف دوم و رول و تاریخ و بیوگرافی و غیره رو با هم مخلوط کردم (چه شود !
) ! امیدوارم استاد راضی باشند !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

یک جنگ ماگل ها رو در رول توضیح بدین !
: من یک سربازم ! یک سرباز ماگلی ! و تا آخرین قطره ی خون از وطنم دفاع خواهد کرد ، و اونهایی که خیانت کردند به وطن را ، من متاسفم برایشان ... من فرمانده را بوث می کنم ! من در همدان ...
دیـــــــــ.......دوفش !
خمپاره ای در چند قدمی سرباز و گزارشگر و فیلم بردار فرود می آید و هر سه را بر روی زمین می اندازد .
صدای آژیر بلندی سکوت شبانه ی خیابان هایی را که در آن پرنده پر نمی زد می شکند و مردم دسته دسته از خانه هایشان بیرون می ریزند .
زنجیر های غولپیکر تانک ها بر کف آسفالت خیابان ها کشیده می شد و ملت یکی یکی پخش زمین می شدند .
RPG های غولپیکر بر دوش اینیگو ایماگو های موگلی قرار گرفته و تانک ها را یکی پس از دیگری منهدم می کردند .
خودرو های پارک شده در گوشه و کنار خیابان پشت سر هم منفجر شده و صدای جیغ افرادی که در آنها بودند سرتاسر خیابان را در بر می گرفت ، شهر به رنگ خاکستری درآمده بود و در هر گوشه ، ماگلی جان میداد .
یک ماگل در حال جان دادن : من .... مُردم !
بر و بکس Call of Duty به داخل خیابان ریخته و ملت را به رگبار بستند ...
در همان لحظه ، در گوشه ای تنگ و تاریک ، پیرمردی نابینا بر روی کارتنی نشسته و بی توجه به اطرافش ساز می زد .
- زندگی خالی نیس ... مهربانی هست... سیب هست.... گلابی هست... انگور و نارنگی هست.... لالالالای !
سربازان آمریکایی در حالیکه آدامس های صورتی رنگ بزرگشان را با تمام قدرت می جویدند اسلحه های آهنی محکمشان را بر سر و روی جنازه های روی زمین کوبیده و فریاد می کشیدند .
پیرمرد همچنان می خواند :
- خیار هست ، هلو هست ... !...
سربازان نزدیک و نزدیک تر می شدند ، بی توجه به زخمی هایی که بر روی زمین ناله می کردند لگد می پراندند و با خنده های مستانه جلو می رفتند .
همه مرده بودند ، دیگر کسی برای کشتن نبود ، ... نیاز سربازان ارضا نمی شد ! به یکدیگر نگاه کردند ... دقایقی بعد با اسلحه های فلزیشان بر سر و کله ی یکدیگر می کوبیدند .
- زرد آلو.... گوجه سبز !
با شنیدن صدای ساز و آواز پیرمرد نابینا دست از خودزنی برداشتند ... پس هنوز شخص دیگری در آن خیابان بود !
چشمانشان در جستجوی پیرمرد در حدقه می چرخید ، بالاخره او را دیدند ... سرش را پایین انداخته و زیرلب آواز می خواند ، ساز می زد .
پوزخندی بر لبانشان نقش بست ، صورت های خونینشان را با دست پاک کرده و به آرامی به سوی پیرمرد حرکت کردند .
- گیلاس هست .. آلبالو و آناناس هست....
فقط چند قدم با او فاصله داشتند ، نزدیک و نزدیک تر شدند ...
- شفتالو ... آلو... پرتغالـ....
دسته ی سنگین شات گان به شدت با سر پیرمرد برخورد کرد و خون بر روی سازش چکید ...
یکی از جنگجویان ماگل ها (فرمانده یا ...) را در رول معرفی کنید!
- دونقان خان ! هجوم ببر بر دهکده های اطراف و قتل عام کن آنهارا !
- بلی چنگیزخان !
دونقان خان پس از گفتن این جمله به سمت لشکرش رفت و فریاد کشید .
لشکرش در جواب فریاد کشید . دونقان خان فریاد دیگری کشید و لشکرش هم برای تایید فریادش فریاد کشیدند .
سپس دونقان سوار بر اسبش و همراه با یارانش به تاخت دور شد .
دوربین بالا رفت و بازی استراتژیک شد و قلعه ی چنگیز خان پدیدار شد و کارگرهایش که بر روی مزارع کار می کردند و ملتی که طلا و سنگ و نقره استخراج می کردند و سربازانی که از سربازخانه ها بیرون می آمدند و ماهیگیر ها و اینا و کلا age of empires و اینا ...
چنگیزخان لبخند گل و گشادی زد و در راهی که به قلعه اش می رفت با اشاره ی کوچک انگشتش بازرگانانش را به سمت ایران راهنمایی کرد در حالیکه دور شدن گاری های بازرگانی را میدید به سمت قلعه اش رفت ... غافل از اینکه به زودی از کارش پشیمان خواهد شد !
چنگیز مردی خشن و بی ادب و بی تربیت و عشق جنگ و غارت بود و بین پسرانش یعنی جوچی ، سنقر ، و جغتای فرق می گذاشت ! او خیلی بی ریخت هم بود تا حدودی !
: من یک سربازم ! یک سرباز ماگلی ! و تا آخرین قطره ی خون از وطنم دفاع خواهد کرد ، و اونهایی که خیانت کردند به وطن را ، من متاسفم برایشان ... من فرمانده را بوث می کنم ! من در همدان ...
دیـــــــــ.......دوفش !
خمپاره ای در چند قدمی سرباز و گزارشگر و فیلم بردار فرود می آید و هر سه را بر روی زمین می اندازد .
صدای آژیر بلندی سکوت شبانه ی خیابان هایی را که در آن پرنده پر نمی زد می شکند و مردم دسته دسته از خانه هایشان بیرون می ریزند .
زنجیر های غولپیکر تانک ها بر کف آسفالت خیابان ها کشیده می شد و ملت یکی یکی پخش زمین می شدند .
RPG های غولپیکر بر دوش اینیگو ایماگو های موگلی قرار گرفته و تانک ها را یکی پس از دیگری منهدم می کردند .
خودرو های پارک شده در گوشه و کنار خیابان پشت سر هم منفجر شده و صدای جیغ افرادی که در آنها بودند سرتاسر خیابان را در بر می گرفت ، شهر به رنگ خاکستری درآمده بود و در هر گوشه ، ماگلی جان میداد .
یک ماگل در حال جان دادن : من .... مُردم !

بر و بکس Call of Duty به داخل خیابان ریخته و ملت را به رگبار بستند ...
در همان لحظه ، در گوشه ای تنگ و تاریک ، پیرمردی نابینا بر روی کارتنی نشسته و بی توجه به اطرافش ساز می زد .
- زندگی خالی نیس ... مهربانی هست... سیب هست.... گلابی هست... انگور و نارنگی هست.... لالالالای !
سربازان آمریکایی در حالیکه آدامس های صورتی رنگ بزرگشان را با تمام قدرت می جویدند اسلحه های آهنی محکمشان را بر سر و روی جنازه های روی زمین کوبیده و فریاد می کشیدند .
پیرمرد همچنان می خواند :
- خیار هست ، هلو هست ... !...
سربازان نزدیک و نزدیک تر می شدند ، بی توجه به زخمی هایی که بر روی زمین ناله می کردند لگد می پراندند و با خنده های مستانه جلو می رفتند .
همه مرده بودند ، دیگر کسی برای کشتن نبود ، ... نیاز سربازان ارضا نمی شد ! به یکدیگر نگاه کردند ... دقایقی بعد با اسلحه های فلزیشان بر سر و کله ی یکدیگر می کوبیدند .
- زرد آلو.... گوجه سبز !
با شنیدن صدای ساز و آواز پیرمرد نابینا دست از خودزنی برداشتند ... پس هنوز شخص دیگری در آن خیابان بود !

چشمانشان در جستجوی پیرمرد در حدقه می چرخید ، بالاخره او را دیدند ... سرش را پایین انداخته و زیرلب آواز می خواند ، ساز می زد .
پوزخندی بر لبانشان نقش بست ، صورت های خونینشان را با دست پاک کرده و به آرامی به سوی پیرمرد حرکت کردند .
- گیلاس هست .. آلبالو و آناناس هست....
فقط چند قدم با او فاصله داشتند ، نزدیک و نزدیک تر شدند ...
- شفتالو ... آلو... پرتغالـ....
دسته ی سنگین شات گان به شدت با سر پیرمرد برخورد کرد و خون بر روی سازش چکید ...
یکی از جنگجویان ماگل ها (فرمانده یا ...) را در رول معرفی کنید!
- دونقان خان ! هجوم ببر بر دهکده های اطراف و قتل عام کن آنهارا !
- بلی چنگیزخان !
دونقان خان پس از گفتن این جمله به سمت لشکرش رفت و فریاد کشید .
لشکرش در جواب فریاد کشید . دونقان خان فریاد دیگری کشید و لشکرش هم برای تایید فریادش فریاد کشیدند .
سپس دونقان سوار بر اسبش و همراه با یارانش به تاخت دور شد .
دوربین بالا رفت و بازی استراتژیک شد و قلعه ی چنگیز خان پدیدار شد و کارگرهایش که بر روی مزارع کار می کردند و ملتی که طلا و سنگ و نقره استخراج می کردند و سربازانی که از سربازخانه ها بیرون می آمدند و ماهیگیر ها و اینا و کلا age of empires و اینا ...
چنگیزخان لبخند گل و گشادی زد و در راهی که به قلعه اش می رفت با اشاره ی کوچک انگشتش بازرگانانش را به سمت ایران راهنمایی کرد در حالیکه دور شدن گاری های بازرگانی را میدید به سمت قلعه اش رفت ... غافل از اینکه به زودی از کارش پشیمان خواهد شد !
چنگیز مردی خشن و بی ادب و بی تربیت و عشق جنگ و غارت بود و بین پسرانش یعنی جوچی ، سنقر ، و جغتای فرق می گذاشت ! او خیلی بی ریخت هم بود تا حدودی !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/21
آخرین ورود: جمعه 18 مرداد 1387 12:44
از: خوابگاه دختران بنا به دلایلی!
پستها:
214

تکلیف 1
1071 میلادی
مردی ریشو همراه با عصایی بلند هم اندازه قدش که صلیبی بود آهنی رو به روی جمعیتی عظیم ایستاده بود و با صدایی لرزان که به سختی در میان آن جمعیت شنیده می شد نطق سخنرانی می کرد.
_ آی ملت ، وای ملت ، به تاراج بردند ، آی ملت ، بشتابید ، مقبره مسیح را نابود کردند ، ویران کردند ، عرب های بی تمدن غارت کردند ، وای بر شما اگر نشتابید!
ملت :
خب ما الان چه کار باید بکنیم ای پاپ بزرگوار؟
پاپ در حالی که از عصبانیت صدایش می لرزید چندین فحش روانه آنها کرد و با عصا کوبوند تو سر خودش و ملت رو خوشحال کرد.
اگوست ١٠٩٦
سپاهی عظیم روانه شهر مقدس یا اورشلیم بودند . همچون گروه رمه هایی که به دنبال غذا باشند خطی سیاه از سپاهیان بی شمار مسیحیان سلحشور در دشت بی آب و علف اورشلیم دیده می شدند.
خیمه اعراب
_ جمال چهره تو حجت موجه ماست !
_ الله اکبر
_ لا اله الی الله
_ مرگ بر آمریکا
عربی شکم گنده با سبیلی به پهنای دست خر (!) بر بالای منبر ایستاده بود و داشت خطبه اول نماز جمعه رو می خوند.
_ این است مشکل ما ، مشکل ما موی پسران است ، بستر دختران! دختران فراری که الهی خدا حفظشان کند ... یعنی چیزه الهی خدا از مشکلات حفظشان کند
مشکل ما هالیوود است ، نه جنگی که پیش رو داریم ، انشاالله امداد های غیبی ما را کمک می کنند ، نیست ما مسلمان هستیم ، فقط همینجوری برای ما کمک های غیبی می آید .
ملت :
برو بابا!
ژوئیه 1099
مسیحیان با اراده ای راسخ و قوی همچون فولاد در برابر اعراب کم تعداد و خوشخیال به معجزه ایستاده بودند.
عرب شکم گنده با شمشیری که در دست داشت فریاد زد : هم اکنون خواهیم توانست معجزه خداوند را ببینیم!
در همین موقع یک کفتر از بالاش رد میشه و یک پی پی میکنه رو کلش!
چهار ساعت بعد
مسیحیان در اورشلیم نشستند و به جسد های اعراب خوش ذهن الی الخصوص به ریششون میخندن!
2)
آراگوگ با یک لبخند تا بناگوش جلوی استاد ایستاده و یک تعظیم می کنه که استاد از انعطاف بدن عنکبوت تعحب میکنه.
آراگوگ : خدمت شما استاد ، من این نوشته رو از توی کتابخونه به دست آوردم و خدمت شما هم باشه ، باشد که مورد رضایت استاد قرار بگیرد.
و طوماری رنگ و رو رفته و چرمی را در برابر استاد گذاشت و دوباره تعظیمی نمود.
_ و در ضمن در آخر پوستر نیز عکسی طراحی شده از سوژه می باشد که آن را ضمیمه طومار کرده ام.
نقل قول:

1071 میلادی
مردی ریشو همراه با عصایی بلند هم اندازه قدش که صلیبی بود آهنی رو به روی جمعیتی عظیم ایستاده بود و با صدایی لرزان که به سختی در میان آن جمعیت شنیده می شد نطق سخنرانی می کرد.
_ آی ملت ، وای ملت ، به تاراج بردند ، آی ملت ، بشتابید ، مقبره مسیح را نابود کردند ، ویران کردند ، عرب های بی تمدن غارت کردند ، وای بر شما اگر نشتابید!
ملت :
خب ما الان چه کار باید بکنیم ای پاپ بزرگوار؟پاپ در حالی که از عصبانیت صدایش می لرزید چندین فحش روانه آنها کرد و با عصا کوبوند تو سر خودش و ملت رو خوشحال کرد.
اگوست ١٠٩٦
سپاهی عظیم روانه شهر مقدس یا اورشلیم بودند . همچون گروه رمه هایی که به دنبال غذا باشند خطی سیاه از سپاهیان بی شمار مسیحیان سلحشور در دشت بی آب و علف اورشلیم دیده می شدند.
خیمه اعراب
_ جمال چهره تو حجت موجه ماست !
_ الله اکبر
_ لا اله الی الله
_ مرگ بر آمریکا

عربی شکم گنده با سبیلی به پهنای دست خر (!) بر بالای منبر ایستاده بود و داشت خطبه اول نماز جمعه رو می خوند.
_ این است مشکل ما ، مشکل ما موی پسران است ، بستر دختران! دختران فراری که الهی خدا حفظشان کند ... یعنی چیزه الهی خدا از مشکلات حفظشان کند
مشکل ما هالیوود است ، نه جنگی که پیش رو داریم ، انشاالله امداد های غیبی ما را کمک می کنند ، نیست ما مسلمان هستیم ، فقط همینجوری برای ما کمک های غیبی می آید .ملت :
برو بابا!ژوئیه 1099
مسیحیان با اراده ای راسخ و قوی همچون فولاد در برابر اعراب کم تعداد و خوشخیال به معجزه ایستاده بودند.
عرب شکم گنده با شمشیری که در دست داشت فریاد زد : هم اکنون خواهیم توانست معجزه خداوند را ببینیم!
در همین موقع یک کفتر از بالاش رد میشه و یک پی پی میکنه رو کلش!

چهار ساعت بعد
مسیحیان در اورشلیم نشستند و به جسد های اعراب خوش ذهن الی الخصوص به ریششون میخندن!
2)
آراگوگ با یک لبخند تا بناگوش جلوی استاد ایستاده و یک تعظیم می کنه که استاد از انعطاف بدن عنکبوت تعحب میکنه.
آراگوگ : خدمت شما استاد ، من این نوشته رو از توی کتابخونه به دست آوردم و خدمت شما هم باشه ، باشد که مورد رضایت استاد قرار بگیرد.
و طوماری رنگ و رو رفته و چرمی را در برابر استاد گذاشت و دوباره تعظیمی نمود.
_ و در ضمن در آخر پوستر نیز عکسی طراحی شده از سوژه می باشد که آن را ضمیمه طومار کرده ام.
نقل قول:
درسال ١٠٩٥ میلادی جنگهای صلیبی میان مسلمانان ومسیحیان آغاز شد. جنگهای صلیبی به جنگهایی گفته میشود که در آن مسیحیان برای رهایی بیت المقدس از دست مسلمانان در قرون یازده و دوازده میلادی بدان دست میزدند. نخستین کسی که لوای جنگ را برافراشت راهبی بنام پطرس از اهالی گل (فرانسه بعدی) بود. جنگهای صلیبی هشت جنگ است که در جنگ اول و چهارم هیچیک از پادشاهان اروپایی دخالت نداشتند و فقط نجبا و اصیل زادگان بودند که بر صلیبی ها فرمانروایی میکردند. غیر از جنگ اول در باقی جنگها مسیحیان از مسلمانان شکست خوردند. در سال ١٠٩٥ میلادی پاپ اورین دوم همه مسیحیان اروپایی را مجبور کرد تا علیه ترکان مسلمان قیام کنند و شهر اورشلیم (بیت المقدس) واقع در فلسطین را اشغال کنند. در همان سال، سپاه بزرگی مهیا و رهسپار نخستین جنگ صلیبی گردید. عده زیادی از جنگجویان صلیبی در طول سفر خطرناک از اروپا تا خاورمیانه جان خود را از دست دادند. آنها که زنده ماندند در سال ١٠٩٩ م بیت المقدس را تسخیر کردند. بین سالهای ١٠٩٩ تا ١٢٥٠ میلادی شش جنگ صلیبی دیگر رخ داد ولی در هیچ یک از آنها صلیبیان موفقیتی به دست نیاورند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

هندوستان
- نمنه ؟
- afjhsdldksfhKLHF ClkdcKL,/.A* ی گفته ؟
مقادیری دیگر از همان حروف درهم انگلیسی از دهان شخص خارج میشود. قاسم هلاک از دوربین بیرون رفته و چهره ی هیتلر به نمایش گذاشته میشود که سیگار برگ بزرگی در دهانش بود و آن را پِت پِت بیرون میدهد و کل دوربین در دود غرق میشود.
آلمان
- بومب! گومپ! نه بهتون گوجه میدیم نه بهتون جوراب می دیم! هیچی! برید گم شید! تازه اشم ، کارخونه هارم میبندیم !
ملت : هوووو .. و | سانسوز شد | !
- برید بینیم باو !
آلمان- چند ساعت بعد
ملت دور فردی جمع شده اند. فرد کچل و کمی چاق است. در میان مردم نشسته و به سخنرانی مشغول است و مردم با دقت به او گوش میدهند .
- هیچی دیه .. خلاصه که ما هم اومدیم ببینیم چطور هستین خوب هستین در سلامتی کامل به سر میبرید ، هو ؟
کارگردان : هممم ، صحنه اشتباهه یه جای دیه اس !
یه جای دیه !
ملت دور فردی جمع شده اند. فرد کچل و کمی چاق است. در میان مردم نشسته و به سخنرانی مشغول است و مردم با دقت به او گوش میدهند .
- من تورم رو از بین میبرم . من گولاخم ! من میتونم شما رو قدرتمند کنم . من گولاخم ! من میتونم خوش بختی رو به شما ببخشم . خب من گولاخم
! اسم من هیتلره ! خب ؟ من خیلی خفنزم . خب ؟ بعدشم اینکه من نژاد پرستم ! من میدونم بدبختی آلمان و ایتالیا همش زیر سر این فرانسوی ها و روساس ! من اونا رو به جلسه های خصوصی ِ تن به تن دعوت میکنم
!
ملت : هوررررا ! هیتلر ! هیتلر !
یه نفر : من الان طرفدار هیتلر شدم.
- منم .
- منم .
.
.
.
-منم !
و بدین ترتیب چهره ی
شکلی هیتلر به سمت دوربین برمیگرده. موسولینی از میان جمعیت خارج شده و میپره بغل هیتلر !
- چرا اونا بات جلسه بذارن ، خودم میذارم !
لهستان
مردم در خوشی و شادی و اینا نشسته اند و دارن با هم میگن و میخندند و جشن و اینا ! که یهو یه بمب وسط شهر میترکه و همه به مکان های امن پرتاب میشوند و این ، بمب ِ آتش جنگ جهانی ِ دوم بود !
چین
یک ساختمان طویل دیده میشه که زیر ساختمون ماشین های در ترافیک گیر کرده قرار داشتند. که در میان ماشین ها، رنگ های زرد تاکسی مشخص تر از سایرین بود. صدای گریه ی بچه ای از مغازه ی گوشه ی خیابان به گوش میرسید . مردم در پیاده رو تردد آهسته ای میکردند و اکثرا مرد بوده و به نظر کارمند میرسیدند.
چیزی در آسمان به حرکت در آمد و با ساختمان بلند ِ سر خیابان برخورد کرد.
زارت !
ساختمان به صورت آنتحارناکی به پایین ریخت و از آن تنها یک پرچم باقی ماند که نشانه ی کشور چین بود. مردم با وحشت از ساختمان دور شدند . ماشین هایی که زیر آوار بودند ، زیر آوار بودند دیگه!
بمب بزرگی با نشانه ی پرچم ژاپن ، روی زمین کنار جنازه های مردم و ماشین ها بود !
آلمان
هیتلر درون اتاق کوچک و تنگی به همراه سران ارتشی با لباس های رزمی و علامت آلمان نازی نشسته بود. (
بدین صورت! )
- خیلی کارتون خوب بود مردان ِ من! برای همگی اتون جلسات خصوصی خواهم گذاشت!
فرماندهان نظامی جلو هیتلر زانو میزنند. ایتالیایی ها طبق رسومات خود جلوی موسولینی تعظیم میکنند. هر دو رهبران جنگ، با غرور به همدیگر نگاه میکنند! نگاه خشن و کثیف آنها به هم نشان از تمام نشدن جنگ داشت.
مدتی بعد ،
هیتلر : این کمه ! کل ِ اروپا و آسیا کافی نیست ! هووی مرتیکه جاپنی ! مگه من نگفتم ایرانم میخوام ؟ چرا گذاشتی این یارو فرانسویا و آمریکایی ها رضا رو برکنار کنن؟
فرمانده کل ژاپن : چونگ چنگ چینگ !
(چو بیا ترجمه!)
هیتلر :
!! من که نفهمیدم . در کل، ما باید الان بریم روسیه رو هم بگیریم که بزنیم تو دهن ِ آمریکا و فرانسه !
ملت : بریم .
روسیه
تیلیک تیلیک تیلیک!
دندان های هیتلر در تصویر قرار دارند، که با خشونت به هم برخورد میکردند. کل سربازان بدون لباس دور تا دور هیتلر ایستاده بودند .
فرمانده نامبر وان : هیتلر .. سرورم ، شما گلید ! میشه یکی از اون پالتو ها رو بدید من ؟ هزار و دویست و پنجاه تا هنوز تنتونه قربان !
هیتلر : خفه شو! من مهم تر از شما هستم .
باد شدیدی شروع به وزیدن میکنه و تمام سربازان ِ آلمان نازی یخ میزنند. هیتلر به اطرافش نگاه میکنه. موسولینی که آب دماغش نیز که آویزان شده بود یخ زده بود را با دست تکان داد.. هیچ اثری نداشت! هیتلر تنها شده بود. سپاه روس ها به آنها نزدیک شد. آنها به سرما عادت نداشتند .. آنها بچه سوسول بودند!
تانک های شوروی تلق تلق کنان از روی یخ ها می گذشتند و یخ ها ترک بر میداشتند. یکی از تانک ها بمبی شلیک کرد و تانک ِ یخ زده ی هیتلر منفجر شد. سربازان در حالی که مسلسل های خود را حمل میکردند به هیتلر نزدیک تر شدند ، و او راهدف قرار ندادند! بلکه به بقیه ی سربازان ِ یخ زده شلیک کردند.
هیتلر که میدید در حال ضایع شدن میباشد به کمر خود نارنجک بست و خود را زیر تانک دشمن انداخت !! از آن پس به او میگویند : هیتلره نفهمیده ! ( نفهم ، بیشوور ! هر چی دلت خواست! )
----
- معرفی یک فرمانده ی جنگی در رول ؟
بارتی : اِهِم !
گابریل در حالی که سوت میزد گفت :
- خب .. صبر کنید استاد !
و سر جایش نشست. روبروی لب تاب جادویی اش!! وارد سایت گوگل جادویی شد ! و سپس در قسمت سرچ جادو ، طلسم خود را وارد کرد .
" هیتلر "
متن زیر روبرویش قرار گرفت ! :
نقل قول:
گابریل پس از آنکه متن را بلند خواند به طرف بارتی برگشت.
بارتی : تقلب کار ! .. با این حال ، پونزده !
---
اینم عکس خزش:
پ.ن، من حاضرم توحید ظفر پور و شوورمو ول کنم با سیبیل ِ هیتلر ازدواج کنم!
- afjhsdldksfhKLHF ClkdcKL,/.A
آلمان- چند ساعت بعد
ملت دور فردی جمع شده اند. فرد کچل و کمی چاق است. در میان مردم نشسته و به سخنرانی مشغول است و مردم با دقت به او گوش میدهند .
- هیچی دیه .. خلاصه که ما هم اومدیم ببینیم چطور هستین خوب هستین در سلامتی کامل به سر میبرید ، هو ؟
کارگردان : هممم ، صحنه اشتباهه یه جای دیه اس !
یه جای دیه !
ملت دور فردی جمع شده اند. فرد کچل و کمی چاق است. در میان مردم نشسته و به سخنرانی مشغول است و مردم با دقت به او گوش میدهند .
- من تورم رو از بین میبرم . من گولاخم ! من میتونم شما رو قدرتمند کنم . من گولاخم ! من میتونم خوش بختی رو به شما ببخشم . خب من گولاخم
! اسم من هیتلره ! خب ؟ من خیلی خفنزم . خب ؟ بعدشم اینکه من نژاد پرستم ! من میدونم بدبختی آلمان و ایتالیا همش زیر سر این فرانسوی ها و روساس ! من اونا رو به جلسه های خصوصی ِ تن به تن دعوت میکنم
!
ملت : هوررررا ! هیتلر ! هیتلر !
یه نفر : من الان طرفدار هیتلر شدم.
- منم .
- منم .
.
.
.
-منم !
و بدین ترتیب چهره ی
شکلی هیتلر به سمت دوربین برمیگرده. موسولینی از میان جمعیت خارج شده و میپره بغل هیتلر !
- چرا اونا بات جلسه بذارن ، خودم میذارم !
لهستان
مردم در خوشی و شادی و اینا نشسته اند و دارن با هم میگن و میخندند و جشن و اینا ! که یهو یه بمب وسط شهر میترکه و همه به مکان های امن پرتاب میشوند و این ، بمب ِ آتش جنگ جهانی ِ دوم بود !
چین
یک ساختمان طویل دیده میشه که زیر ساختمون ماشین های در ترافیک گیر کرده قرار داشتند. که در میان ماشین ها، رنگ های زرد تاکسی مشخص تر از سایرین بود. صدای گریه ی بچه ای از مغازه ی گوشه ی خیابان به گوش میرسید . مردم در پیاده رو تردد آهسته ای میکردند و اکثرا مرد بوده و به نظر کارمند میرسیدند.
چیزی در آسمان به حرکت در آمد و با ساختمان بلند ِ سر خیابان برخورد کرد.
زارت !
ساختمان به صورت آنتحارناکی به پایین ریخت و از آن تنها یک پرچم باقی ماند که نشانه ی کشور چین بود. مردم با وحشت از ساختمان دور شدند . ماشین هایی که زیر آوار بودند ، زیر آوار بودند دیگه!
بمب بزرگی با نشانه ی پرچم ژاپن ، روی زمین کنار جنازه های مردم و ماشین ها بود !
آلمان
هیتلر درون اتاق کوچک و تنگی به همراه سران ارتشی با لباس های رزمی و علامت آلمان نازی نشسته بود. (
بدین صورت! )
- خیلی کارتون خوب بود مردان ِ من! برای همگی اتون جلسات خصوصی خواهم گذاشت!
فرماندهان نظامی جلو هیتلر زانو میزنند. ایتالیایی ها طبق رسومات خود جلوی موسولینی تعظیم میکنند. هر دو رهبران جنگ، با غرور به همدیگر نگاه میکنند! نگاه خشن و کثیف آنها به هم نشان از تمام نشدن جنگ داشت.
مدتی بعد ،
هیتلر : این کمه ! کل ِ اروپا و آسیا کافی نیست ! هووی مرتیکه جاپنی ! مگه من نگفتم ایرانم میخوام ؟ چرا گذاشتی این یارو فرانسویا و آمریکایی ها رضا رو برکنار کنن؟
فرمانده کل ژاپن : چونگ چنگ چینگ !
(چو بیا ترجمه!)
هیتلر :
!! من که نفهمیدم . در کل، ما باید الان بریم روسیه رو هم بگیریم که بزنیم تو دهن ِ آمریکا و فرانسه !
ملت : بریم .
روسیه
تیلیک تیلیک تیلیک!
دندان های هیتلر در تصویر قرار دارند، که با خشونت به هم برخورد میکردند. کل سربازان بدون لباس دور تا دور هیتلر ایستاده بودند .
فرمانده نامبر وان : هیتلر .. سرورم ، شما گلید ! میشه یکی از اون پالتو ها رو بدید من ؟ هزار و دویست و پنجاه تا هنوز تنتونه قربان !
هیتلر : خفه شو! من مهم تر از شما هستم .
باد شدیدی شروع به وزیدن میکنه و تمام سربازان ِ آلمان نازی یخ میزنند. هیتلر به اطرافش نگاه میکنه. موسولینی که آب دماغش نیز که آویزان شده بود یخ زده بود را با دست تکان داد.. هیچ اثری نداشت! هیتلر تنها شده بود. سپاه روس ها به آنها نزدیک شد. آنها به سرما عادت نداشتند .. آنها بچه سوسول بودند!
تانک های شوروی تلق تلق کنان از روی یخ ها می گذشتند و یخ ها ترک بر میداشتند. یکی از تانک ها بمبی شلیک کرد و تانک ِ یخ زده ی هیتلر منفجر شد. سربازان در حالی که مسلسل های خود را حمل میکردند به هیتلر نزدیک تر شدند ، و او راهدف قرار ندادند! بلکه به بقیه ی سربازان ِ یخ زده شلیک کردند.
هیتلر که میدید در حال ضایع شدن میباشد به کمر خود نارنجک بست و خود را زیر تانک دشمن انداخت !! از آن پس به او میگویند : هیتلره نفهمیده ! ( نفهم ، بیشوور ! هر چی دلت خواست! )
----
- معرفی یک فرمانده ی جنگی در رول ؟
بارتی : اِهِم !
گابریل در حالی که سوت میزد گفت :
- خب .. صبر کنید استاد !
و سر جایش نشست. روبروی لب تاب جادویی اش!! وارد سایت گوگل جادویی شد ! و سپس در قسمت سرچ جادو ، طلسم خود را وارد کرد .
" هیتلر "
متن زیر روبرویش قرار گرفت ! :
نقل قول:آدولف هیتلر ( ۲۰ آوریل، ۱۸۸۹ – ۳۰ آوریل، ۱۹۴۵) پیشوای حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان (حزب نازی) و آلمان نازی از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵. او صدر اعظم آلمان، رئیس دولت، و ریاست ایالات، یک دیکتاتور مطلق و سخنرانی با استعداد بود. هیتلر یکی از مهمترین پیشوایان تاریخ جهان است و به همین دلیل مورد توجهاست. مجموعهٔ ارتشی- صنعتی او توانست آلمان را از بحران اقتصادی ناشی از جنگ جهانی اول خارج سازد و قوای تحلیل رفته آلمان را ترمیم نماید و آن را تبدیل به یکی از قدرتهای برتر اروپا نماید. هیتلر مبادرت به ایجاد یک آلمان بزرگ نمود. یکی از دلایل اولیه و عمده وقوع جنگ جهانی دوم الحاق اتریش و تهاجم به چکسلواکی و لهستان در ۱۹۳۹ توسط او بود که در نتیجه بریتانیا و فرانسه به آلمان اعلام جنگ کردند. جنگی که بین دو قدرت محور و متفقین درگرفت و در طی این مدت خرابیهای بسیاری در اروپا به وجود آمد. هیتلر به طور مستقیم مسئول هدایت و رهبری سیاست نژادی آلمان نازی، کشتار و سوزاندن جمعی، مرگ و آوارگی میلیونها نفر است.او پس از این که متوجه نابودی نیروهای رایش سوم شد، قبل از رسیدن نیروهای ارتش سرخ در پناهگاه زیرزمینی خود در برلین دست به خودکشی زد.
---
اینم عکس خزش:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1387/4/17 21:42:37
[b]دیگه ب
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/12/09
آخرین ورود: دوشنبه 30 شهریور 1388 22:50
از: کابان...مخوف ترین زندان!
پستها:
333

تكاليف ماگل شناسي:
تكليف اول)
آسمان آن شب، بر خلاف شب هاي ديگر،پر از گرد و غبار بود.شايد به خاطر برخورد خمپاره هاي زياد دشمن به زمين در حمله ظهر همان روز بود كه گرد و خاك زيادي بر پا كرده بود.در اين سكوت شب هر چند وقت يكبار،منوري در آسمان نورافشاني مي كرد.اما هيچ يك از افراد عراقي نمي توانست حدس بزند كه دو جوان ايراني، سينه خيز كنان به سوي خاكريز آنان پيش مي روند.طولي نكشيد كه آن دو در كمال سكوت، از نقطه اي دورافتاده كه چشم هيچ يك از آن عراقي هاي شتر صفت به آن نمي افتاد، وارد محدوده دشمن شدند.
قيچ!قيچ!
سيم هاي خارادار را بريدند و از بين آن ها نيز گذشتند.وقتي مطمئن شدند كه ديگر هيچ كس آن ها را نمي بيند، ايستادند و لباس خود را كه از گرد و خاك زياد به رنگ خاك در آمده بود، تكاندند.بار ديگر منوري در بالاي سر آن ها زده شد و دوربين توانست براي لحظه اي قيافه ي آن دو جوان لاغر اندام را نشان دهد. دو وسيله مشنگي كه شباهت زيادي با اره داشت در دست داشتند.يكي از آن ها بي سيم بر كول خود داشت. در قيافه آن ها بر خلاف عراقي هاي شتر صفت، هيچ گونه خشونتي ديده نمي شد.قيافه نوراني داشتند.جواني كه بي سيم به كوله داشت گفت:
-محمد جان! مطمئني كه بايد از اين طرف بريم؟
و دستش را به گوشه اي اشاره كرد.
-بله مطمئنم سعيد! اخوي!هر چي باشه قبلا با فرمانده هماهنگي گرده بوديم!
-حق با شماست برادر ممد! پس يا علي! حركت كنيم!
-آن دو در آن شب ظلماني و ساكت كه تنها داي بسيار دور تير آن را مي شكست، به طرف مقصد خود حركت كردند.
نيم ساعت بعد...دو جوان در مقر دشمن
آن دو در پشت يك تانك قائم شده بودند و موقعيت را زير نظر داشتند.در مقر دشمن به غير از نگهباناني كه در 4 طرف محدوده نگهباني مي دادند و سرآشپزي كه در كنار يك اتاق بزرگ،پشت يك ديگ بود و آن را به هم مي زد هيچ كس به چشم نمي خورد.محمد و سعيد آخرين نگاه را به همديگر كردند و به سوي رآشپز حركت كردند.سعيد كه لهجه عربي اش بهتر بود گفت:
-يا حبيبي! كيف حالك؟!
دشمن عربي سعيد را نمي شناخت!اما براي آن كه كم نياورد با خوشحالي گفت:
-الممنون! كيف حالك ابوت يو!
-احسن الحال!يا حبيبي! انا يحصل....يحصل...
واي!كلمه اي به ذهنش نمي رسيد.چه بايد مي گفت؟فكرش را متمركز كرد.اما هيچ چيز به ذهنش نمي رسيد. خوشبختانه محمد در اين لحظه به كمك او شتافت:
-نحن يحصل لك الكشك!الآش مع الكشك سوف اصبح العالي!
و همان موقع يك بطري كوچك از جيب خود بيرون آورد و به آن عراقي داد.
با آن عقل ناقصش كمي فكر كرد
سپس گفت:
-نعم!نعم! احسنت!الآش مع الكشك سوف اصبح الخوب!
سپس در بطري را باز كرد و آن را به طور كامل در ديگ ريخت و آن را به هم زد.خوشبختانه در آن تاريكي،سر آشپز رنگ مايع ظرفشويي را از كشك ترجيح نداد.احتمالا اگر هوا روشن بود نيز باز نمي توانست با آن درك و شعورش اين دو را از هم تشخيص دهد
نيم ساعت بعد!
محمد و سعيد در پشت تانك قائم شده اند و كركر مي خندند.عراقي ها آش را خورده بودند و درست بعد از 10 دقيقه همگي به سوي مرلينگاه پناه برده بودند!صداهاي ناهنجاري كه از عراقي ها در مرلينگاه خارج مي شد، تمام فضاي مقر را فرا گرفته بود و اين باعث مي شد ديگر صداي توپ و تير و خمپاره و منور و ... به گوش نرشد
. محمد كه به سختي جلو خنده خود را گرفته بود گفت:
-فكر كنم بهتر باشه فرمانده رو مطلع كنيم!
-حق با شماست!شاهين شاهين...احمد!شاهين شاهين...احمد!
-احمد جان به گوشم!
-شاهين جان!ماموريت انجام شد.فكر كنم با اين وضعيتي كه براشون پيش اومده عمليات فرداشون لغو مي شه!
-موفق باشي احمد جان!به سرعت برگردين به پايگاه خودمون! راستي اين صداها چيه كه داره مياد؟
-هيچي شاهين جان! بيخيال!
اينا بوقيدن!وقتي برگشتيم براتون به طور كامل توضيح مي ديم! موفق باشين!
محمد و سعيد به عقب بازگشتند و با همان سكوتي كه به آن جا آمده بودند،بازگشتند.
تكليف دوم در ادامه رول بالا!)
برادر حميد وقتي اين خبر رو از بي سيم شنيد، مشتاقانه منتظر محمد و سعيد بود.مدت ها براي اين ماموريت برنامه ريخته بود.نه تنها او بلكه همه گردان انتظار آن دو را مي كشيدند. ربع ساعت طول كشيد.اما خبري از آن دو نشد. كم كم نگراني جاي خود را به شادي داد. برادر حميد خيلي ناشيانه در بالاي سنگر استاده بود.
-فرمانده بياين پايين! قشنگ در تير رس هستينا!
-فعلاهيچكس قصد حمله نداره!يعني كجا رفتن؟
دووووف!
تيري دقيقا به وسط سر برادر خميد خرده بود. حمله از طرف دشمن شروع شده بود.متاسفانه برادر حميد بيجان بر روي زمين افتاده بود و نتوانست صدايخمپاره و توپ و تانك دشمن را كه هجوم آورده بودند بشنود.
10 سال بعد!
سعيد كه صورتش پير شده بود و ريش سفيدي آن را آراسته بود به تلويزيون نگاه مي كرد. اخبار خاصي رخ نداده بود و تمام مسائل بر روي قيمت نفت و گوچه و ... متمركز بود.
نقل قول:
بعد از تمام شدن اين خبر،سعيد متوجه ريزش اشك از چشمانش نشد. عجب خاطراتي با برادر حميد داشت!
====================
بارتي عزيز! يه سخني داشتم! به نظرت يه خورده تكليف دوميت بوق بازي نبود؟ نمي شد مثلا زندگينامه اونو بنويسيم اونم نه در قالب رول؟ به هر حال امروز هم سوژه خوبي انتخاب كرده بودي و ممنون!
تكليف اول)
آسمان آن شب، بر خلاف شب هاي ديگر،پر از گرد و غبار بود.شايد به خاطر برخورد خمپاره هاي زياد دشمن به زمين در حمله ظهر همان روز بود كه گرد و خاك زيادي بر پا كرده بود.در اين سكوت شب هر چند وقت يكبار،منوري در آسمان نورافشاني مي كرد.اما هيچ يك از افراد عراقي نمي توانست حدس بزند كه دو جوان ايراني، سينه خيز كنان به سوي خاكريز آنان پيش مي روند.طولي نكشيد كه آن دو در كمال سكوت، از نقطه اي دورافتاده كه چشم هيچ يك از آن عراقي هاي شتر صفت به آن نمي افتاد، وارد محدوده دشمن شدند.
قيچ!قيچ!
سيم هاي خارادار را بريدند و از بين آن ها نيز گذشتند.وقتي مطمئن شدند كه ديگر هيچ كس آن ها را نمي بيند، ايستادند و لباس خود را كه از گرد و خاك زياد به رنگ خاك در آمده بود، تكاندند.بار ديگر منوري در بالاي سر آن ها زده شد و دوربين توانست براي لحظه اي قيافه ي آن دو جوان لاغر اندام را نشان دهد. دو وسيله مشنگي كه شباهت زيادي با اره داشت در دست داشتند.يكي از آن ها بي سيم بر كول خود داشت. در قيافه آن ها بر خلاف عراقي هاي شتر صفت، هيچ گونه خشونتي ديده نمي شد.قيافه نوراني داشتند.جواني كه بي سيم به كوله داشت گفت:
-محمد جان! مطمئني كه بايد از اين طرف بريم؟
و دستش را به گوشه اي اشاره كرد.
-بله مطمئنم سعيد! اخوي!هر چي باشه قبلا با فرمانده هماهنگي گرده بوديم!
-حق با شماست برادر ممد! پس يا علي! حركت كنيم!
-آن دو در آن شب ظلماني و ساكت كه تنها داي بسيار دور تير آن را مي شكست، به طرف مقصد خود حركت كردند.
نيم ساعت بعد...دو جوان در مقر دشمن
آن دو در پشت يك تانك قائم شده بودند و موقعيت را زير نظر داشتند.در مقر دشمن به غير از نگهباناني كه در 4 طرف محدوده نگهباني مي دادند و سرآشپزي كه در كنار يك اتاق بزرگ،پشت يك ديگ بود و آن را به هم مي زد هيچ كس به چشم نمي خورد.محمد و سعيد آخرين نگاه را به همديگر كردند و به سوي رآشپز حركت كردند.سعيد كه لهجه عربي اش بهتر بود گفت:
-يا حبيبي! كيف حالك؟!
دشمن عربي سعيد را نمي شناخت!اما براي آن كه كم نياورد با خوشحالي گفت:
-الممنون! كيف حالك ابوت يو!

-احسن الحال!يا حبيبي! انا يحصل....يحصل...

واي!كلمه اي به ذهنش نمي رسيد.چه بايد مي گفت؟فكرش را متمركز كرد.اما هيچ چيز به ذهنش نمي رسيد. خوشبختانه محمد در اين لحظه به كمك او شتافت:
-نحن يحصل لك الكشك!الآش مع الكشك سوف اصبح العالي!
و همان موقع يك بطري كوچك از جيب خود بيرون آورد و به آن عراقي داد.
با آن عقل ناقصش كمي فكر كرد
سپس گفت:-نعم!نعم! احسنت!الآش مع الكشك سوف اصبح الخوب!
سپس در بطري را باز كرد و آن را به طور كامل در ديگ ريخت و آن را به هم زد.خوشبختانه در آن تاريكي،سر آشپز رنگ مايع ظرفشويي را از كشك ترجيح نداد.احتمالا اگر هوا روشن بود نيز باز نمي توانست با آن درك و شعورش اين دو را از هم تشخيص دهد

نيم ساعت بعد!
محمد و سعيد در پشت تانك قائم شده اند و كركر مي خندند.عراقي ها آش را خورده بودند و درست بعد از 10 دقيقه همگي به سوي مرلينگاه پناه برده بودند!صداهاي ناهنجاري كه از عراقي ها در مرلينگاه خارج مي شد، تمام فضاي مقر را فرا گرفته بود و اين باعث مي شد ديگر صداي توپ و تير و خمپاره و منور و ... به گوش نرشد
. محمد كه به سختي جلو خنده خود را گرفته بود گفت:-فكر كنم بهتر باشه فرمانده رو مطلع كنيم!
-حق با شماست!شاهين شاهين...احمد!شاهين شاهين...احمد!
-احمد جان به گوشم!
-شاهين جان!ماموريت انجام شد.فكر كنم با اين وضعيتي كه براشون پيش اومده عمليات فرداشون لغو مي شه!
-موفق باشي احمد جان!به سرعت برگردين به پايگاه خودمون! راستي اين صداها چيه كه داره مياد؟
-هيچي شاهين جان! بيخيال!
اينا بوقيدن!وقتي برگشتيم براتون به طور كامل توضيح مي ديم! موفق باشين!محمد و سعيد به عقب بازگشتند و با همان سكوتي كه به آن جا آمده بودند،بازگشتند.
تكليف دوم در ادامه رول بالا!)
برادر حميد وقتي اين خبر رو از بي سيم شنيد، مشتاقانه منتظر محمد و سعيد بود.مدت ها براي اين ماموريت برنامه ريخته بود.نه تنها او بلكه همه گردان انتظار آن دو را مي كشيدند. ربع ساعت طول كشيد.اما خبري از آن دو نشد. كم كم نگراني جاي خود را به شادي داد. برادر حميد خيلي ناشيانه در بالاي سنگر استاده بود.
-فرمانده بياين پايين! قشنگ در تير رس هستينا!
-فعلاهيچكس قصد حمله نداره!يعني كجا رفتن؟
دووووف!
تيري دقيقا به وسط سر برادر خميد خرده بود. حمله از طرف دشمن شروع شده بود.متاسفانه برادر حميد بيجان بر روي زمين افتاده بود و نتوانست صدايخمپاره و توپ و تانك دشمن را كه هجوم آورده بودند بشنود.
10 سال بعد!
سعيد كه صورتش پير شده بود و ريش سفيدي آن را آراسته بود به تلويزيون نگاه مي كرد. اخبار خاصي رخ نداده بود و تمام مسائل بر روي قيمت نفت و گوچه و ... متمركز بود.
نقل قول:
- در اين گردهمايي كه سران اجلاس 5 به علاوه... ببخشيد كه خبر رو قطع مي كنم. به يك خبر فوري كه الان رسيده گوش كنيد. هم اكنون جسد 50 نفر از شهدايي كه مدت ها به دنبالشان بوده اند پيدا شده است. در ميان آن ها برادر حميد، فرمانده رشيد آسلام كه در عمليات هاي بدر و خيبر و كربلاي 5 نيز شركت كرده است ديده مي شود. وي تاكنون داراي 2 فرزند به نام هاي حسين و حسن بوده كه از آن ها نيز اطلاعي در دست نيست. از خانواده اين شهيد درخواست مي شود هر چه سريع تر به سازمان مربوطه مراجعه نمايند.وي قبل از حضور در جبهه هاي جنگ، رئيس سازمان ثبت احوال كشوري بود.وي همچنين در عمليات خيبر، توانست بيش از 200 نفر عراقيرا به اسارت گيرد.
روحش شاد و يادش گرامي باد!
بعد از تمام شدن اين خبر،سعيد متوجه ريزش اشك از چشمانش نشد. عجب خاطراتي با برادر حميد داشت!
====================
بارتي عزيز! يه سخني داشتم! به نظرت يه خورده تكليف دوميت بوق بازي نبود؟ نمي شد مثلا زندگينامه اونو بنويسيم اونم نه در قالب رول؟ به هر حال امروز هم سوژه خوبي انتخاب كرده بودي و ممنون!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

جلسه دوم کلاس ماگل شناسی
بسیار خشمگین به نظر می رسید . از وقتی وارد کلاس شده بود با هیچکس حرفی نزده بود و با یکسری کاغذ و ورق ور می رفت و گاهی نیم نگاهی به دانش آموزان می انداخت .
نیم ساعتی از کلاس می گذشت که از جایش بلند شد و برگه ها را به کمک جادو بین دانش آموزان پخش کرد و گفت :
- انتظار داشتم بهتر از این در جلسه اول ظاهر بشین . مهم نیست . تخته رو ببینین .
اشاره ای به تخته کرد که تا لحظاتی پیش کاملا سیاه بود و حال جملات بسیاری روی آن نقش بسته بود و ادامه داد :
- همینطور که می بینین و نوشته ، ناپلئون بوناپارت (زاده ۱۵ اوت ۱۷۶۹ میلادی - درگذشته ۵ مه ۱۸۲۲ میلادی) نخستین امپراتور فرانسه در سالهای ۱۸۰۴ تا ۱۸۱۵ بود. وی در جزیره کرس در خانوادهای پرجمعیت بدنیا آمد. در آن زمان این جزیره جزء حکومت جنوا (واقع در ایتالیای امروزی) بود اما بعدها به اشغال فرانسه در آمد. ناپلئون که در ابتدا سرهنگی گمنام بود پس از انقلاب فرانسه به یکباره قدرت گرفت و وارث انقلاب شد. در ابتدا به ایتالیا حمله کرد و با حمایت مردم این کشور آنجا را از دست حکومت اتریش خارج نمود. سپس به مصر رفت و به سلطه مملوکهای مصری نیز پایان بخشید و سوریه را نیز ضمیمه خاک کشور خود کرد. در بازگشت به فرانسه با کمک دو برادر خود لوسین و ژوزف مجلس را منحل کرده و خود را امپراتور نامید. سپس پروس، هلند، لهستان، بلژیک و نیز سرزمین اتریش -مجارستان را تسخیر کرد. در جنگ دریایی با انگلیس شکست خورد اما اسپانیا و پرتغال را هم به متصرفات خود افزود. آنگاه عازم روسیه شد و تا مسکو پیش رفت. ضمن اینکه در این دوره طی قرارداد فین کن اشتاین با فتحعلی شاه (حاکم ایران) که با روسها در جنگ بود همکاری نمود. اما چون نتوانست بر الکساندر (تزار روسیه) دست یابد و در سرمای کشنده این کشور بسیاری از سربازان خود را از دست داده بود، لذا با روسها صلح کرد و با بستن پیمان صلح تیلسیت با روسیه آشتی و به ایرانیان خیانت نمود.
در این مابین دو سه دفعه آب دهانش را قورت (؟!) داد و به دانش آموزان نگاه کرد ، اما هرگز کلماتی جز ، کلمات عبارات روی تخته بر زبان نیاورد .
پس از آنکه صحبتهایش در مورد ناپلئون بناپارت ، یکی از فرماندهان حنگی به اتمام رسید ، رو به دانش آموزان کرد و گفت :
- کسی سؤالی نداره ؟
ناگهان دستی به هوا رفت . بارتی کراوچ خیلی متعجب شده بود . در یکی دو ثانیه ای که پس از آن سپری شد ، توجه همه دانش آموزان به آن دانش آموز سال آخری جلب شد که بارتی کراوچ گفت :
- بفرمایین . آقای ...
- برادر حمید هستم
سؤالم اینه که ، این متن ادامه ای نداره ؟
بارتی به سرعت برقی در چشمان برادر حمید دید و رو به دانش آموزان گفت :
- چرا داره ، اما چون نمی تونیم لینک سایتای دیگه رو تو سایت قرار بدیم (فکر کنم) ، منم قرار نمی دم
به سرعت از جایش بلند شد و در حالیکه به تخته و سپس به دانش آموزان نگاه می کرد از کلاس خارج شد ...
دانش آموزان نگاهی به تخته انداختند که روی آن نوشته بود :
تکالیف :
1. یک جنگ ماگل ها رو در رول توضیح بدین (15 امتیاز)
2. یکی از جنگجویان ماگل ها (فرمانده یا ...) را در رول معرفی کنید (15 امتیاز)
بسیار خشمگین به نظر می رسید . از وقتی وارد کلاس شده بود با هیچکس حرفی نزده بود و با یکسری کاغذ و ورق ور می رفت و گاهی نیم نگاهی به دانش آموزان می انداخت .
نیم ساعتی از کلاس می گذشت که از جایش بلند شد و برگه ها را به کمک جادو بین دانش آموزان پخش کرد و گفت :
- انتظار داشتم بهتر از این در جلسه اول ظاهر بشین . مهم نیست . تخته رو ببینین .
اشاره ای به تخته کرد که تا لحظاتی پیش کاملا سیاه بود و حال جملات بسیاری روی آن نقش بسته بود و ادامه داد :
- همینطور که می بینین و نوشته ، ناپلئون بوناپارت (زاده ۱۵ اوت ۱۷۶۹ میلادی - درگذشته ۵ مه ۱۸۲۲ میلادی) نخستین امپراتور فرانسه در سالهای ۱۸۰۴ تا ۱۸۱۵ بود. وی در جزیره کرس در خانوادهای پرجمعیت بدنیا آمد. در آن زمان این جزیره جزء حکومت جنوا (واقع در ایتالیای امروزی) بود اما بعدها به اشغال فرانسه در آمد. ناپلئون که در ابتدا سرهنگی گمنام بود پس از انقلاب فرانسه به یکباره قدرت گرفت و وارث انقلاب شد. در ابتدا به ایتالیا حمله کرد و با حمایت مردم این کشور آنجا را از دست حکومت اتریش خارج نمود. سپس به مصر رفت و به سلطه مملوکهای مصری نیز پایان بخشید و سوریه را نیز ضمیمه خاک کشور خود کرد. در بازگشت به فرانسه با کمک دو برادر خود لوسین و ژوزف مجلس را منحل کرده و خود را امپراتور نامید. سپس پروس، هلند، لهستان، بلژیک و نیز سرزمین اتریش -مجارستان را تسخیر کرد. در جنگ دریایی با انگلیس شکست خورد اما اسپانیا و پرتغال را هم به متصرفات خود افزود. آنگاه عازم روسیه شد و تا مسکو پیش رفت. ضمن اینکه در این دوره طی قرارداد فین کن اشتاین با فتحعلی شاه (حاکم ایران) که با روسها در جنگ بود همکاری نمود. اما چون نتوانست بر الکساندر (تزار روسیه) دست یابد و در سرمای کشنده این کشور بسیاری از سربازان خود را از دست داده بود، لذا با روسها صلح کرد و با بستن پیمان صلح تیلسیت با روسیه آشتی و به ایرانیان خیانت نمود.
در این مابین دو سه دفعه آب دهانش را قورت (؟!) داد و به دانش آموزان نگاه کرد ، اما هرگز کلماتی جز ، کلمات عبارات روی تخته بر زبان نیاورد .
پس از آنکه صحبتهایش در مورد ناپلئون بناپارت ، یکی از فرماندهان حنگی به اتمام رسید ، رو به دانش آموزان کرد و گفت :
- کسی سؤالی نداره ؟
ناگهان دستی به هوا رفت . بارتی کراوچ خیلی متعجب شده بود . در یکی دو ثانیه ای که پس از آن سپری شد ، توجه همه دانش آموزان به آن دانش آموز سال آخری جلب شد که بارتی کراوچ گفت :
- بفرمایین . آقای ...
- برادر حمید هستم
سؤالم اینه که ، این متن ادامه ای نداره ؟بارتی به سرعت برقی در چشمان برادر حمید دید و رو به دانش آموزان گفت :
- چرا داره ، اما چون نمی تونیم لینک سایتای دیگه رو تو سایت قرار بدیم (فکر کنم) ، منم قرار نمی دم

به سرعت از جایش بلند شد و در حالیکه به تخته و سپس به دانش آموزان نگاه می کرد از کلاس خارج شد ...
دانش آموزان نگاهی به تخته انداختند که روی آن نوشته بود :
تکالیف :
1. یک جنگ ماگل ها رو در رول توضیح بدین (15 امتیاز)
2. یکی از جنگجویان ماگل ها (فرمانده یا ...) را در رول معرفی کنید (15 امتیاز)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

امتيازات جلسه اول کلاس ماگل شناسي
گريفندور : 388> 27.7 > 28
پرسيوال دامبلدور : يکم تو تايپت دقت کن . نسبتا خوب بود . فقط اينکه سه برادر پاور که يکيشون ايگنتيوس بود يادگاران مرگ رو از خود مرگ گرفتن و قبل از اونا کسي نداشته . سعي کن از اين به بعد تحقيقتو جال تر ارائه بدي ! 28
جيمي پيکس : فکر مي کنم گفته بودم که در مورد يکي از عجايب تحقيق کنيد . نوع نوشتار پستت هم خوب نبود . تکليف دومت هم که غيب شده . 16 !
جيمز هري پاتر : خوب بود . 30
هوگو ويزلي : زياد جالب نبود ، خيلي هم بلند بود ... جيمز رولاش کوتاه شده تو کلاس من ، حالا تو رولات بلند شده ؟ 25
چارلي ويزلي : بد نبود ... به نظرم اگه همون دو خط رولش رو هم ور مي داشتي بهتر مي شد
سعي کن رولاتو بيشتر کني . 28
استن شانپايک : به به ! باو يکم بهتر مي نوشتي ... قبل از هر ديالوگت علامت "-" رو بذار که معلوم بشه ديالوگه ... اگه يکم فضا سازي هم بيشتر خرجش مي کردي بهتر مي شد . در هر صورت ... 28
دنيس کريوي : زياد جالب نبود . يکي دو مورد غلط املايي و البته کمي هم بلند بود . 28
باب آگدن : به به بابولي ! عالي بود ، با تشبيهات مافوق زيبا . 30
تد ريموس لوپين : جالب بود . 30
آليشيا اسپينت : بد نبود . يکم بيشتر تلاش مي کردي تا بهترش کني خوب مي شد . 28
پيتر پتي گرو : عالي ، بدون نقص ... فق خيلي بلند بود . 29
آلبوس دامبلدور : نامرد ، رفتي گريف ... چرا نموندي ؟ آخه کجاي کتاب گفته که آلبوس گروهش گريفه ؟
حرف نداشت . اگه مي تونستم بهت 40 مي دادم . 30
آقا اليواندر : زياد شروع جالبي نداشتي . رول خاصي هم نداشتي . 28
پرسی ویزلی : حرفی نیست . 30
اسلیترین : 58 > 11.6 > 12
مورگان الکتو : خوب بود ، فق غلط تايپي توش به چشم مي خورد . از نظر اينکه دو تکليف هم به هم مربوط مي شدن خوب بود . 29
سوروس اسنيپ : خوب بود ، دو تکليف رو هم به هم مرتبط کردي خوب بود . 29
ريونكلا : 136 > 27.2 > 27
گابريل دلاکور : جالب بود ، فقط يکمي بلند شده بود . 30
چوچانگ : خيلي بلنده ... بد نبود . نسبتا مي شه گفت خوب بود . 28
آريانا دابملدور : خب اولا که من سبيل ندارم ، دوما اينکه نحوه ي ارائه ي تحقيقت خوب نبود . بعد تو اين تحقيق شما ماگل ها اصلا حضوري داشتن ؟ از ماگل ها اسم بخصوصي نبردي و اينا ديگه ! 25
ليلي پاتر : زياد جالب نبود ، خيلي هم بلند بود . سوژه ي خاص و هيجاني و کلا جالبي هم نداشت . 27
آلفرد بلک : مشکلي نداره . ولي آخرين ويرايش شما دقيقا 41 دقيقه بعد از پست ليلي بوده .
چير جالبي توش نبود . 26
هافلپاف : 169 > 28.1 > 28
پرد فوت : خوب بود . ربط دو تکليف به هم ، هم خوب بود . 28
ريتا اسکيتر : نسبتا خوب بود . 28
آراگوگ : سوژه ي جالبي بود . خوب بود . يکم بيشتر بهش مي پرداختي بهتر هم مي شد . 28
سوزان بونز : خوب بود . آخراش يکم ضايع شد ، ولي کلا خوب بود ... فقط اگه آخرش رو بهتر مي کردي نمره ي کامل مي گرفتي و البته خيلي هم بلند بود که اينم امتياز کم مي کنه . 27
سدريک ديگوري : خوب بود . مي تونست بهتر باشه . 29
پیوز : خوب بود . یکم بیشتر توضیح می دادی بهتر بود
29
*تدریس به زودی قرار می گیرد*
*اگر اشکالی دیدید ، زود در دفتر اساتید اعلام کنید*
گريفندور : 388> 27.7 > 28
پرسيوال دامبلدور : يکم تو تايپت دقت کن . نسبتا خوب بود . فقط اينکه سه برادر پاور که يکيشون ايگنتيوس بود يادگاران مرگ رو از خود مرگ گرفتن و قبل از اونا کسي نداشته . سعي کن از اين به بعد تحقيقتو جال تر ارائه بدي ! 28
جيمي پيکس : فکر مي کنم گفته بودم که در مورد يکي از عجايب تحقيق کنيد . نوع نوشتار پستت هم خوب نبود . تکليف دومت هم که غيب شده . 16 !
جيمز هري پاتر : خوب بود . 30
هوگو ويزلي : زياد جالب نبود ، خيلي هم بلند بود ... جيمز رولاش کوتاه شده تو کلاس من ، حالا تو رولات بلند شده ؟ 25
چارلي ويزلي : بد نبود ... به نظرم اگه همون دو خط رولش رو هم ور مي داشتي بهتر مي شد
سعي کن رولاتو بيشتر کني . 28استن شانپايک : به به ! باو يکم بهتر مي نوشتي ... قبل از هر ديالوگت علامت "-" رو بذار که معلوم بشه ديالوگه ... اگه يکم فضا سازي هم بيشتر خرجش مي کردي بهتر مي شد . در هر صورت ... 28
دنيس کريوي : زياد جالب نبود . يکي دو مورد غلط املايي و البته کمي هم بلند بود . 28
باب آگدن : به به بابولي ! عالي بود ، با تشبيهات مافوق زيبا . 30
تد ريموس لوپين : جالب بود . 30
آليشيا اسپينت : بد نبود . يکم بيشتر تلاش مي کردي تا بهترش کني خوب مي شد . 28
پيتر پتي گرو : عالي ، بدون نقص ... فق خيلي بلند بود . 29
آلبوس دامبلدور : نامرد ، رفتي گريف ... چرا نموندي ؟ آخه کجاي کتاب گفته که آلبوس گروهش گريفه ؟
حرف نداشت . اگه مي تونستم بهت 40 مي دادم . 30 آقا اليواندر : زياد شروع جالبي نداشتي . رول خاصي هم نداشتي . 28
پرسی ویزلی : حرفی نیست . 30
اسلیترین : 58 > 11.6 > 12
مورگان الکتو : خوب بود ، فق غلط تايپي توش به چشم مي خورد . از نظر اينکه دو تکليف هم به هم مربوط مي شدن خوب بود . 29
سوروس اسنيپ : خوب بود ، دو تکليف رو هم به هم مرتبط کردي خوب بود . 29
ريونكلا : 136 > 27.2 > 27
گابريل دلاکور : جالب بود ، فقط يکمي بلند شده بود . 30
چوچانگ : خيلي بلنده ... بد نبود . نسبتا مي شه گفت خوب بود . 28
آريانا دابملدور : خب اولا که من سبيل ندارم ، دوما اينکه نحوه ي ارائه ي تحقيقت خوب نبود . بعد تو اين تحقيق شما ماگل ها اصلا حضوري داشتن ؟ از ماگل ها اسم بخصوصي نبردي و اينا ديگه ! 25
ليلي پاتر : زياد جالب نبود ، خيلي هم بلند بود . سوژه ي خاص و هيجاني و کلا جالبي هم نداشت . 27
آلفرد بلک : مشکلي نداره . ولي آخرين ويرايش شما دقيقا 41 دقيقه بعد از پست ليلي بوده .
چير جالبي توش نبود . 26
هافلپاف : 169 > 28.1 > 28
پرد فوت : خوب بود . ربط دو تکليف به هم ، هم خوب بود . 28
ريتا اسکيتر : نسبتا خوب بود . 28
آراگوگ : سوژه ي جالبي بود . خوب بود . يکم بيشتر بهش مي پرداختي بهتر هم مي شد . 28
سوزان بونز : خوب بود . آخراش يکم ضايع شد ، ولي کلا خوب بود ... فقط اگه آخرش رو بهتر مي کردي نمره ي کامل مي گرفتي و البته خيلي هم بلند بود که اينم امتياز کم مي کنه . 27
سدريک ديگوري : خوب بود . مي تونست بهتر باشه . 29
پیوز : خوب بود . یکم بیشتر توضیح می دادی بهتر بود
29*تدریس به زودی قرار می گیرد*
*اگر اشکالی دیدید ، زود در دفتر اساتید اعلام کنید*
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/4/16 18:10:37
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

. در مورد عجایب هفتگانه و بناهای مهم و تاریخی جهان تحقیق کنید . تحقیق باید بصورت جامع و کلی باشه ، فقط یک بنا یا یکی از عجایب (25 امتیاز) (رول)
پرسی ویزلی با لباس های مبدل ماگلی در خیابان های اصفهان قدم می زد. رودخانه زیبای و همیشه پر آب زاینده روز در زیر نور آفتاب می درخشید ! پرسی دستی به سر بارتی کشید و گفت : « آره پسرم ، همونطور که گفتم اینم یکی از شهر های تاریخی ماگل هاست. مردم این شهر معروفن به راجرمنشی !»
- « بابا ، راجر منشی یعنی چی ؟ »
- « یعنی خساست پسرم
»
پرسی همچنان در پارک های سرسبز اصفهان قدم میزد. صدای شرشر آب ، قرقر ماشین ها و عر عر بلبل
در فضای زیبای شهر پیچیده بود. پرسی پلی را از دور میدید. همچنان که قدم می زد گفت : «پسرم ، اون پل رو میبینی ؟ قدیمی ترین پل خاور میانه است ، از آثار زیبای ماگل هاست ! »
بارتی گفت : « بابا این یعنی چی ؟ »
پرسی که دید کم مانده در برابر پسرش کم بیاورد گفت : « پسرم ، اگر من بگم دال بر خودستایی میشه
بذار از یک نفر بپرسم ... ببخشید آقا ، میشه در مورد اون پل یه توضیحی بدین ؟ »
مرد بلند قامت و زیبا صورتی ایستاد و لبخند زد. صورت گندمی و موهای سیاه داشت. مرد سرانجام به حرف آمد و گفت : « چرا نیمیشد ! اون پلی که میبینین ، پلی شرسّونس ! مالی حدودی هزاره و پونصد سالی پیشس ، یعنی مالی زمانی ساسانی ! شمالی پل دیهی شرسّونس ، غربی پل تپّه اشرفس ، دیهی شرسّون همون جی قدیمس ، آ تپه اشرفم یه تپه ایــِس که از خرابه های مرکزی شهری جی ساخته شدس ، میگن گنج توش فراوونس ، به ما که چیزی نماسید !
تو هورهی سلجوقی (ج با لحجه اصفهانی خوانده شود
) ترمیم شدس ، بش پلی جیّم موگن ! دیگه چی چی بوگم برادون ؟ »
پرسی و بارتی :
پرسی گفت : « متشکرم ! »
و همراه پسرش دوباره در حاشیه رودخانه به راه افتاد و به پل شهرستان نزدیک تر شد ! بارتی گفت : « بابا ، اون مرده خارجی بود ؟ »
پرسی گفت : « یه ذره ارزشی بود عزیزم ! »
- « مثل شما پدر ؟ »
پرسی با مشت بر سر بارتی کوبید آنچنان که بارتی سه متر در زمین اطراف رودخانه فرو رفت و از زیر پایش چشمه ای شروع به جوشیدن کرد !
ضمیمه 1 : این چشمه بعد ها با نام چشمه کم کم (مشتق از زمزم ) در کل جهان بسیار معروف شد !
بارتی از سوراخ خارج شد و گفت : « پدر من اون زیر یک کتیبه به خط میخی پیدا کردم ! »
پرسی کتیبه را گرفت و گفت : « آره درسته ، اینجا به خط میخی نوشته : میخَی بخَی نمیخَی نخَی ! »
- « پدر یعنی چی ؟ »
- « پسرم این یک جمله اصفهانیه : یعنی اگر می خواهی ، بخواه و اگر نمی خواهی ، نخواه ! »
سپس پرسی نگاهی به کتیبه کرد و گفت : « چیز هایی هم در مورد پل شهرستان نوشته پسرم گوش کن :
این پل را بنا کردیم تا گذر مردم جی از زنده رود سهل گردد و مردم از دژ گِی به سمت تختگاه ما ، شیراز ، روان شوند !
خدای من ، تاریخش مال عهد هخامنشیه !! »
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
* تمامی مطالب این پست در مورد پل درست بود و حتی اینکه خیلی محققان معتقدند این پل مربوط به عهد هخامنشیه صحت داره ، فقط اون کتیبه تخیلی بود !!!
** می دونستین من اصفهانیم ؟
*** در مورد پل شهرستان اصفهان ، قدیمی ترین پل خاور میانه ، اطلاعات بسیار محدودی در دست است که 90 درصد آنها در این پست آورده شده است !
2. معرفی یک جادوگر دوران قدیم که به ماگل ها کمک می کرد و ارائه کمک هایش ، از تخیل خودتون (5 امتیاز) (خارج از رول(
گومبارا شوخانتوم ! : وی جادوگری مصری بود که اولین فرعون را بر تخت پادشاهی نشاند. او در سن بیست سالگی فرعون اول را بر تخت پادشاهی نشاند و پس از آن بر آن شد که به ماگل ها خدمت کند. وی چند کانال برای رود نیل درست کرد تا آب آن را به کشاورزان عرضه کند . در بین سنین سی تا چهل سالگی (تاریخ دقیق مشخص نیست) با خدمات جادویی خود ساخت اولین هرم از اهرام ثلاثه را یاری کرد . در سن پنجاه سالگی طمع و شهوت بر او مسلط شد و همسر زیبای فرعون دوم را تصاحب کرد و از او صاحب سه فرزند شد.
وی با ساخت اولین معجون مومیایی که بر بدن فرعون دوم ریخته شد تا او را از گزند نابودی نجات دهد شهرت فراوانی در بین جادوگران بدست آورد و کمک شایانی به ماگل ها کرد. گومبارا در سن 69 سالگی ، درست همزمان با مرگ همسرش ، و همچنین هم زمان با بر تخت نشستند فرعون سوم درگذشت.
»
پرسی همچنان در پارک های سرسبز اصفهان قدم میزد. صدای شرشر آب ، قرقر ماشین ها و عر عر بلبل
در فضای زیبای شهر پیچیده بود. پرسی پلی را از دور میدید. همچنان که قدم می زد گفت : «پسرم ، اون پل رو میبینی ؟ قدیمی ترین پل خاور میانه است ، از آثار زیبای ماگل هاست ! »
بارتی گفت : « بابا این یعنی چی ؟ »
پرسی که دید کم مانده در برابر پسرش کم بیاورد گفت : « پسرم ، اگر من بگم دال بر خودستایی میشه
بذار از یک نفر بپرسم ... ببخشید آقا ، میشه در مورد اون پل یه توضیحی بدین ؟ »
مرد بلند قامت و زیبا صورتی ایستاد و لبخند زد. صورت گندمی و موهای سیاه داشت. مرد سرانجام به حرف آمد و گفت : « چرا نیمیشد ! اون پلی که میبینین ، پلی شرسّونس ! مالی حدودی هزاره و پونصد سالی پیشس ، یعنی مالی زمانی ساسانی ! شمالی پل دیهی شرسّونس ، غربی پل تپّه اشرفس ، دیهی شرسّون همون جی قدیمس ، آ تپه اشرفم یه تپه ایــِس که از خرابه های مرکزی شهری جی ساخته شدس ، میگن گنج توش فراوونس ، به ما که چیزی نماسید !
تو هورهی سلجوقی (ج با لحجه اصفهانی خوانده شود
) ترمیم شدس ، بش پلی جیّم موگن ! دیگه چی چی بوگم برادون ؟ »
پرسی و بارتی :
پرسی گفت : « متشکرم ! »
و همراه پسرش دوباره در حاشیه رودخانه به راه افتاد و به پل شهرستان نزدیک تر شد ! بارتی گفت : « بابا ، اون مرده خارجی بود ؟ »
پرسی گفت : « یه ذره ارزشی بود عزیزم ! »
- « مثل شما پدر ؟ »
پرسی با مشت بر سر بارتی کوبید آنچنان که بارتی سه متر در زمین اطراف رودخانه فرو رفت و از زیر پایش چشمه ای شروع به جوشیدن کرد !
ضمیمه 1 : این چشمه بعد ها با نام چشمه کم کم (مشتق از زمزم ) در کل جهان بسیار معروف شد !
بارتی از سوراخ خارج شد و گفت : « پدر من اون زیر یک کتیبه به خط میخی پیدا کردم ! »
پرسی کتیبه را گرفت و گفت : « آره درسته ، اینجا به خط میخی نوشته : میخَی بخَی نمیخَی نخَی ! »
- « پدر یعنی چی ؟ »
- « پسرم این یک جمله اصفهانیه : یعنی اگر می خواهی ، بخواه و اگر نمی خواهی ، نخواه ! »
سپس پرسی نگاهی به کتیبه کرد و گفت : « چیز هایی هم در مورد پل شهرستان نوشته پسرم گوش کن :
این پل را بنا کردیم تا گذر مردم جی از زنده رود سهل گردد و مردم از دژ گِی به سمت تختگاه ما ، شیراز ، روان شوند !
خدای من ، تاریخش مال عهد هخامنشیه !! »
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
* تمامی مطالب این پست در مورد پل درست بود و حتی اینکه خیلی محققان معتقدند این پل مربوط به عهد هخامنشیه صحت داره ، فقط اون کتیبه تخیلی بود !!!
** می دونستین من اصفهانیم ؟
*** در مورد پل شهرستان اصفهان ، قدیمی ترین پل خاور میانه ، اطلاعات بسیار محدودی در دست است که 90 درصد آنها در این پست آورده شده است !
2. معرفی یک جادوگر دوران قدیم که به ماگل ها کمک می کرد و ارائه کمک هایش ، از تخیل خودتون (5 امتیاز) (خارج از رول(
گومبارا شوخانتوم ! : وی جادوگری مصری بود که اولین فرعون را بر تخت پادشاهی نشاند. او در سن بیست سالگی فرعون اول را بر تخت پادشاهی نشاند و پس از آن بر آن شد که به ماگل ها خدمت کند. وی چند کانال برای رود نیل درست کرد تا آب آن را به کشاورزان عرضه کند . در بین سنین سی تا چهل سالگی (تاریخ دقیق مشخص نیست) با خدمات جادویی خود ساخت اولین هرم از اهرام ثلاثه را یاری کرد . در سن پنجاه سالگی طمع و شهوت بر او مسلط شد و همسر زیبای فرعون دوم را تصاحب کرد و از او صاحب سه فرزند شد.
وی با ساخت اولین معجون مومیایی که بر بدن فرعون دوم ریخته شد تا او را از گزند نابودی نجات دهد شهرت فراوانی در بین جادوگران بدست آورد و کمک شایانی به ماگل ها کرد. گومبارا در سن 69 سالگی ، درست همزمان با مرگ همسرش ، و همچنین هم زمان با بر تخت نشستند فرعون سوم درگذشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

تکلیف اول: در مورد عجایب هفتگانه و بناهای مهم و تاریخی جهان تحقیق کنید . تحقیق باید بصورت جامع و کلی باشه ، فقط یک بنا یا یکی از عجایب
- آی کمرم ! اوووی ! ووووی ! اوووه !
- ای مرض مردکه بوقی ! تو که جنبه نداری بوق میخوری میری از این کارا !
- برو باو تو یکی ! مگه دسته خودم خوب ؟ اصلا به تو چه ربطی داره ؟ اینجا تالار منم هست دوست دارم داد بزنم اویــــــــــــــــــــــــــی !
- که تالاره تو هم هست دیگه ؟
دوست داری بزنم توی تالارت به بوق بدمت ؟
- حالا دیگه گیر نده ، ببینم این تکلیفه ارزشیه ماگل شناسی رو نوشتی بدی منم فتو بزنم ؟!
- نوشتم ولی عمرا بدم !
- دلت میاد ؟
( افکت خر کردن ! )
- خوب بیا بگیر
کاغذ پوستی رو از آلبوس میگیره و با سرعت نور شروع به نوشتن میکنه و توجهی به جوهر هایی که روی تکلیفش جلوه نگاری میکنه نداره . بالاخره بعد از چندین دقیقه تکلیف آلبوس رو با دقت خاصی رو نویسی میکنه و با جوهر سبز اسم خودش رو با دقت بالای برگش مینویسه ؛ کاغذ پوستی آلبوس رو به سمتش میگیره و میگه : واقعا به من لطف کردی آلبوس ، چطوری میتونم برات جبران کنم این کارتو ؟
آلبوس که لبخندی شیطانی روی لب داره در حالی که کاغذ پوستی خودش رو تا میکنه و در گوشه کیفش قرار میده میگه : باب این چه حرفیه عزیزم ... چاکریم باب ... حالا میخوای جبران کنی مانعی نداره ، یه دو ساعت جلسه خصوصی بیا بزاریم همینجا
پرسی که گویا خوشش نیومده از این حرف با ناراحتی میگه : نخیر ، الان کلاس ماگل شناسی دارم
آلبوس لبخندی میزنه و میگه : بدرک خوب ! خودت اصرار کردی جبران کنی
ضمنا ! هر کسی باید تکلیفه خودشو بنویسه ، استاد کراوچ گفته اگر شبیه هم باشه نمره نمیگیرید ! بای
پرسی :
ساعتی بعد - کلاس ماگل شناسی
دانش آموزان پشت نیمکت های خودشون نشسته بودند و بدون توجه به استاد که مقابل تخته بال بال میزد ، خیلی هارد مشغول بحث و تبادل نظر بودند ( سانسور به سبک ویدا اسلامیه ) .
- اهم اهم ! خوب امروز جلسه دوم ماگل شناسی ترم ششم تابستانی هاگوارتز هست ، خوشحالم که دوباره ملاقاتتون میکنم ، و رو به اعضای هافلپاف کرد و گفت : همینطور از دیدن شما عزیزان بسیار خوشبختم
خوب قبل از تدریس امروز میخوام که تکالیفتون رو جمع کنم ! چوبدستیش را تکان کوچکی داد و چیزی زیر لب زمزمه کرد و کاغذ های پوستی از درون کیف دانش آموزان ، زیر میز ها ، داخل شلوار ها ، در پیراهن ها و مناطق دیگر ! خارج شدند و با ترتیب خاصی رو میز استاد قرار گرفتند .
- هووم ؟! این پلاستیکه که روی این کاغذ پوستیه هست ماله کیه ؟
آلبوس دامبلدور در حالی که نیشخندی رو لب داشت معذب به سمت میز استاد آمد و آن را برداشت و در جیبش فرو کرد و زمزمه کرد : شرمنده ، حواسم اصلا نبود ، از جلسه دیشب مونده بود تو جیبم
- خوب ! این اولین تکلیف برای کیه ... اممم ... پرسی ویزلی ! پسرم بیا اینجا بخون تحقیقت رو !
پرسی که سعی داشت پسر های هاتی که دور تا دورش را با علاقه خاصی فرا گرفته بودند را پراکنده کند تا راهی باز شود برای رفتن به سوی استاد !
نیم ساعت بعد
بالاخره بعد از کشمکش های بسیار موفق شده بود راهی باز کند و به سوی میز استاد حرکت کند !!! لبخندی زد و در حالی که دانش آموزان را از نظر میگذراند شروع به خواندن تحقیقش کرد :
مقدمه
چین یکی از کشورهایی که در صادرات انواع پسر های سیفیت پوست به سراسر دنیا نقش بسیار مهم و کلیدی ای از گذشته های دور تا به حال داشته است . این تحقیق در مورد معبد آسمانی چین است که به دلیل حضور انواع پسر های سیفیت پوست ، معبد پسوند آسمانی گرفت ، چون واقعا افرادی که واردش میشدند به فضا میرفتند
متن اصلی
معبد آسمانی بزرگ ترین و کامل ترین قربانگان باستانی در چین به حساب می آید. پادشاهان سلسله های مینگ و چینگ ( از سال 1368تا سال 1911) هر سال در این معبد مراسم پرشکوهی برای آسمان و برکت محصولات فراوان بر پا کرده اند . شاه در چین فرزند آسمان نامیده می شده و با این هویت کشور را حکمفرمایی می کرده است . لذا برگزاری مراسم قربانی آسمان اختیار خاص شاه بوده است .
معبد آسمانی در جنوب شهر ممنوعه قرار دارد و مساحت آن 4 برابر شهر ممنوعه است . جنوبی ترین دیوار معبد آسمانی چهار گوشه ؛ نشانه زمین و شمال ترین ضلع دیوار نیم دایره نشانه آسمان است . این طراحی از ایده باستانی چین درباره آسمان گرد و زمین چهار گوشه سر چشمه گرفته است .معبد آسمانی به معبد داخلی و خارجی تقسیم می شود و دو دیوار گرد دوردور آن را فرا گرفته است . ساختمانهای اصلی در یک خط از جنوب تا شما معبد داخلی آرایش یافته است که شامل یوان چیو ؛ "خوان چون یو" و سالن" چی نیان" می باشد ." یوان چیو" یک سکوی سنگی دارای سه طبقه است ؛ قطعات سنگهای پله ای و نرده ها همگی با عدد 9در9 نصب شده است . زایراعدد 9 نماد آسمان ها می باشد سکوی" یوان چیو" محل اصلی برای نیایش آسمانی است .
"خوان چون یو" سالن بزرگ دوار با ترکیبات چوبی است و از دیدنی های شگفت آور این قسمت ؛ شنیدن انعکاس صدای از دیوار سنگی است . اگر دو نفر جداگانه در دو طرف دیوار شرقی و غربی بایستند و به طرف شمال چهره به دیوار صحبت کنند؛ امواج صدای آنان به وضوح و دایما به گوش طرف مقابل می رسد . گویی یکدیگر تلفنی گفتگو می کنند . سالن "چی نیان" با شکوه ترین ساختمان معبد آسمانی است و ارتفاع آن 38متر و قطرآن 32ممیز 72متر است و بر پایه سنگی دوار قرار دارد . پادشاهان هر سال در این سالن مراسم برکت محصولات فراوان را برگزار می کردند.
سال 1998معبد آسمانی در فهرست میراث جهانی به ثبت رسید . کمیته میراث جهانی معبد آسمانی را این طور معرفی کرده است که معبد آسمانی بعنوان بزرگ ترین مجمع ساختمان های باستانی چین برای برگزاری مراسم قربانی با طراحی و ترکیب ؛ تزیینات ساختمانی بی نظیر و زیبا از شهرت جهانی برخوردار است ، معبد آسمانی نه تنها در تاریخ معماری چین دارای جایگاه مهمی است بلکه میراث گرانبهای هنری معماری جهان محسوب می شود .
منبع : فرا آی تی سی !!
بعد از پایان یافتن تحقیق ، پسر ها با شور و شوق خاصی اقدام به دست زدن کردند ! بارتی هم خارج از آن دسته نبود و از تکلیف پرسی استقبال کرد و گفت : عالی بود پسرم! عالی ! تکلیف دومت رو هم پس بخون ! دیگه کس دیگه ای رو برای خوندن تحقیقش نمیارم
پرسی باری دیگر به پسر های انتهای کلاس که جای او را پر کرده بودند و این بار سراغ دامبلدور رفته بودند چشمکی زد و شروع به خواندن چارت دوم تکلیفش شد !
تکلیف دوم:معرفی یک جادوگر دوران قدیم که به ماگل ها کمک می کرد و ارائه کمک هایش ، از تخیل خودتون
پرسیوال دامبلدور
پرسیوال اولین بنیان گذار موارد بیناموسی در بین ماگل های سراسر جهان بود که با پایه گذاری این امر کمک های بسیاری که در حال حاضر هم شاهد آن هستیم به ماگل ها کرد و اولین شخصیست که جوامع ماگلی و جادوگری همواره به او مدیون هستند !
او برای اولین بار در سال 1 میلادی ! مردم بسیاری از کشور های دنیا را در یکی از کویر های بزرگ جمع کرد و با دستیارش که ساحره ای جوان بود به آموزش فعالیت های موضعی بیناموسی پرداخت . او اولین شخصی بود که توانست در ده دقیقه یکی از مهمترین چیز ها را به مردم آموزش دهد . لازم به ذکر است که در گذشته مردم بسی خنگ بودند و برای ساده ترین موارد سال ها وقت نیاز داشتند .
همچنین یکی دیگر از کمک های وی که در حال حاضر به شدت توسط جامعه پزشکی مورد استقبال قرار گرفته است کالبد شکافی بدن بود ، او برای اولین بار در سال 10 میلادی یکی از افرادی را که بر اساس ساعت ها انجام امور بیناموسی در گذشته بود را کالبد شکافی کرد و با دیدن شکل روده کوچکش دریافت که وی در نیمه شب به جای استفاده از موارد ایزی بیناموسی از موارد وری هارد استفاده نموده بود که در نهایت به نموده شدن خودش نیز ختم شد .
لازم به ذکر است که در جوامع ماگلی ، به پاس خدمت های گسترده پرسیوال دامبلدور ، تصویری از او را به تعداد زیاد چاپ نمودند و در بخش های مختلف کشورشان قرار دادند . در این تصویر وی کلاهی سیاه رنگ ، با ردایی قهوه ای رنگ و مقادیر بسیار زیادی ریش حضور دارد و جالب اینجاست که مردم وی را با یکی از راهبران کشورشان اشتباه میگیرند .
دانش آموزان :
زنگ پایان کلاس به صدا در میاد و بارتی کراوچ به دختر هایی که صورتشون سفید رنگ شده و پسر هایی که جای رژ لب به وفور روی صورتشون خود نمایی میکنه نگاه میکنه و خارج میشه !
- آی کمرم ! اوووی ! ووووی ! اوووه !
- ای مرض مردکه بوقی ! تو که جنبه نداری بوق میخوری میری از این کارا !
- برو باو تو یکی ! مگه دسته خودم خوب ؟ اصلا به تو چه ربطی داره ؟ اینجا تالار منم هست دوست دارم داد بزنم اویــــــــــــــــــــــــــی !
- که تالاره تو هم هست دیگه ؟
دوست داری بزنم توی تالارت به بوق بدمت ؟ - حالا دیگه گیر نده ، ببینم این تکلیفه ارزشیه ماگل شناسی رو نوشتی بدی منم فتو بزنم ؟!
- نوشتم ولی عمرا بدم !
- دلت میاد ؟
( افکت خر کردن ! ) - خوب بیا بگیر

کاغذ پوستی رو از آلبوس میگیره و با سرعت نور شروع به نوشتن میکنه و توجهی به جوهر هایی که روی تکلیفش جلوه نگاری میکنه نداره . بالاخره بعد از چندین دقیقه تکلیف آلبوس رو با دقت خاصی رو نویسی میکنه و با جوهر سبز اسم خودش رو با دقت بالای برگش مینویسه ؛ کاغذ پوستی آلبوس رو به سمتش میگیره و میگه : واقعا به من لطف کردی آلبوس ، چطوری میتونم برات جبران کنم این کارتو ؟

آلبوس که لبخندی شیطانی روی لب داره در حالی که کاغذ پوستی خودش رو تا میکنه و در گوشه کیفش قرار میده میگه : باب این چه حرفیه عزیزم ... چاکریم باب ... حالا میخوای جبران کنی مانعی نداره ، یه دو ساعت جلسه خصوصی بیا بزاریم همینجا

پرسی که گویا خوشش نیومده از این حرف با ناراحتی میگه : نخیر ، الان کلاس ماگل شناسی دارم

آلبوس لبخندی میزنه و میگه : بدرک خوب ! خودت اصرار کردی جبران کنی
ضمنا ! هر کسی باید تکلیفه خودشو بنویسه ، استاد کراوچ گفته اگر شبیه هم باشه نمره نمیگیرید ! بای پرسی :

ساعتی بعد - کلاس ماگل شناسی
دانش آموزان پشت نیمکت های خودشون نشسته بودند و بدون توجه به استاد که مقابل تخته بال بال میزد ، خیلی هارد مشغول بحث و تبادل نظر بودند ( سانسور به سبک ویدا اسلامیه ) .
- اهم اهم ! خوب امروز جلسه دوم ماگل شناسی ترم ششم تابستانی هاگوارتز هست ، خوشحالم که دوباره ملاقاتتون میکنم ، و رو به اعضای هافلپاف کرد و گفت : همینطور از دیدن شما عزیزان بسیار خوشبختم
خوب قبل از تدریس امروز میخوام که تکالیفتون رو جمع کنم ! چوبدستیش را تکان کوچکی داد و چیزی زیر لب زمزمه کرد و کاغذ های پوستی از درون کیف دانش آموزان ، زیر میز ها ، داخل شلوار ها ، در پیراهن ها و مناطق دیگر ! خارج شدند و با ترتیب خاصی رو میز استاد قرار گرفتند . - هووم ؟! این پلاستیکه که روی این کاغذ پوستیه هست ماله کیه ؟
آلبوس دامبلدور در حالی که نیشخندی رو لب داشت معذب به سمت میز استاد آمد و آن را برداشت و در جیبش فرو کرد و زمزمه کرد : شرمنده ، حواسم اصلا نبود ، از جلسه دیشب مونده بود تو جیبم

- خوب ! این اولین تکلیف برای کیه ... اممم ... پرسی ویزلی ! پسرم بیا اینجا بخون تحقیقت رو !
پرسی که سعی داشت پسر های هاتی که دور تا دورش را با علاقه خاصی فرا گرفته بودند را پراکنده کند تا راهی باز شود برای رفتن به سوی استاد !
نیم ساعت بعد
بالاخره بعد از کشمکش های بسیار موفق شده بود راهی باز کند و به سوی میز استاد حرکت کند !!! لبخندی زد و در حالی که دانش آموزان را از نظر میگذراند شروع به خواندن تحقیقش کرد :
مقدمه
چین یکی از کشورهایی که در صادرات انواع پسر های سیفیت پوست به سراسر دنیا نقش بسیار مهم و کلیدی ای از گذشته های دور تا به حال داشته است . این تحقیق در مورد معبد آسمانی چین است که به دلیل حضور انواع پسر های سیفیت پوست ، معبد پسوند آسمانی گرفت ، چون واقعا افرادی که واردش میشدند به فضا میرفتند

متن اصلی
معبد آسمانی بزرگ ترین و کامل ترین قربانگان باستانی در چین به حساب می آید. پادشاهان سلسله های مینگ و چینگ ( از سال 1368تا سال 1911) هر سال در این معبد مراسم پرشکوهی برای آسمان و برکت محصولات فراوان بر پا کرده اند . شاه در چین فرزند آسمان نامیده می شده و با این هویت کشور را حکمفرمایی می کرده است . لذا برگزاری مراسم قربانی آسمان اختیار خاص شاه بوده است .
معبد آسمانی در جنوب شهر ممنوعه قرار دارد و مساحت آن 4 برابر شهر ممنوعه است . جنوبی ترین دیوار معبد آسمانی چهار گوشه ؛ نشانه زمین و شمال ترین ضلع دیوار نیم دایره نشانه آسمان است . این طراحی از ایده باستانی چین درباره آسمان گرد و زمین چهار گوشه سر چشمه گرفته است .معبد آسمانی به معبد داخلی و خارجی تقسیم می شود و دو دیوار گرد دوردور آن را فرا گرفته است . ساختمانهای اصلی در یک خط از جنوب تا شما معبد داخلی آرایش یافته است که شامل یوان چیو ؛ "خوان چون یو" و سالن" چی نیان" می باشد ." یوان چیو" یک سکوی سنگی دارای سه طبقه است ؛ قطعات سنگهای پله ای و نرده ها همگی با عدد 9در9 نصب شده است . زایراعدد 9 نماد آسمان ها می باشد سکوی" یوان چیو" محل اصلی برای نیایش آسمانی است .
"خوان چون یو" سالن بزرگ دوار با ترکیبات چوبی است و از دیدنی های شگفت آور این قسمت ؛ شنیدن انعکاس صدای از دیوار سنگی است . اگر دو نفر جداگانه در دو طرف دیوار شرقی و غربی بایستند و به طرف شمال چهره به دیوار صحبت کنند؛ امواج صدای آنان به وضوح و دایما به گوش طرف مقابل می رسد . گویی یکدیگر تلفنی گفتگو می کنند . سالن "چی نیان" با شکوه ترین ساختمان معبد آسمانی است و ارتفاع آن 38متر و قطرآن 32ممیز 72متر است و بر پایه سنگی دوار قرار دارد . پادشاهان هر سال در این سالن مراسم برکت محصولات فراوان را برگزار می کردند.
سال 1998معبد آسمانی در فهرست میراث جهانی به ثبت رسید . کمیته میراث جهانی معبد آسمانی را این طور معرفی کرده است که معبد آسمانی بعنوان بزرگ ترین مجمع ساختمان های باستانی چین برای برگزاری مراسم قربانی با طراحی و ترکیب ؛ تزیینات ساختمانی بی نظیر و زیبا از شهرت جهانی برخوردار است ، معبد آسمانی نه تنها در تاریخ معماری چین دارای جایگاه مهمی است بلکه میراث گرانبهای هنری معماری جهان محسوب می شود .
منبع : فرا آی تی سی !!
بعد از پایان یافتن تحقیق ، پسر ها با شور و شوق خاصی اقدام به دست زدن کردند ! بارتی هم خارج از آن دسته نبود و از تکلیف پرسی استقبال کرد و گفت : عالی بود پسرم! عالی ! تکلیف دومت رو هم پس بخون ! دیگه کس دیگه ای رو برای خوندن تحقیقش نمیارم

پرسی باری دیگر به پسر های انتهای کلاس که جای او را پر کرده بودند و این بار سراغ دامبلدور رفته بودند چشمکی زد و شروع به خواندن چارت دوم تکلیفش شد !
تکلیف دوم:معرفی یک جادوگر دوران قدیم که به ماگل ها کمک می کرد و ارائه کمک هایش ، از تخیل خودتون
پرسیوال دامبلدور
پرسیوال اولین بنیان گذار موارد بیناموسی در بین ماگل های سراسر جهان بود که با پایه گذاری این امر کمک های بسیاری که در حال حاضر هم شاهد آن هستیم به ماگل ها کرد و اولین شخصیست که جوامع ماگلی و جادوگری همواره به او مدیون هستند !
او برای اولین بار در سال 1 میلادی ! مردم بسیاری از کشور های دنیا را در یکی از کویر های بزرگ جمع کرد و با دستیارش که ساحره ای جوان بود به آموزش فعالیت های موضعی بیناموسی پرداخت . او اولین شخصی بود که توانست در ده دقیقه یکی از مهمترین چیز ها را به مردم آموزش دهد . لازم به ذکر است که در گذشته مردم بسی خنگ بودند و برای ساده ترین موارد سال ها وقت نیاز داشتند .
همچنین یکی دیگر از کمک های وی که در حال حاضر به شدت توسط جامعه پزشکی مورد استقبال قرار گرفته است کالبد شکافی بدن بود ، او برای اولین بار در سال 10 میلادی یکی از افرادی را که بر اساس ساعت ها انجام امور بیناموسی در گذشته بود را کالبد شکافی کرد و با دیدن شکل روده کوچکش دریافت که وی در نیمه شب به جای استفاده از موارد ایزی بیناموسی از موارد وری هارد استفاده نموده بود که در نهایت به نموده شدن خودش نیز ختم شد .
لازم به ذکر است که در جوامع ماگلی ، به پاس خدمت های گسترده پرسیوال دامبلدور ، تصویری از او را به تعداد زیاد چاپ نمودند و در بخش های مختلف کشورشان قرار دادند . در این تصویر وی کلاهی سیاه رنگ ، با ردایی قهوه ای رنگ و مقادیر بسیار زیادی ریش حضور دارد و جالب اینجاست که مردم وی را با یکی از راهبران کشورشان اشتباه میگیرند .

دانش آموزان :

زنگ پایان کلاس به صدا در میاد و بارتی کراوچ به دختر هایی که صورتشون سفید رنگ شده و پسر هایی که جای رژ لب به وفور روی صورتشون خود نمایی میکنه نگاه میکنه و خارج میشه !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج