جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  139 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  254 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1385 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست:

در همین وقت اینگو با یک طلسم مارکوس را به پیش خوان کوبید
و مارکوس تعادلش رو از دست داد و روی میزی که زاخاریاس پشتش نشسته بود افتاد زاخی کلاش رو برداشت تا ببینه که
چه خبره:
ولی در همون لحظه طلسمی که اینگو به سمت مارکوس ول داده بود خورد تو صورتش و پاشید تو دیوار.مارکوس که از این صحنه دردناک متاسف شده بود به شکل جاوگرای تگزاس
چرخید و هر ورد ی که از دهنش در اومد به سمت اینگو نشونه رفت اینگو که شوکه شده بود به هوا پرتاب شد و افتاد رو سر زاخی که تازه از جاش بلند شده بود و زاخی دوباره بی هوش شد ولی اینگو از جاش بلند شد و یک ستون پناه گرفت و یکهو
فکری کرد مارکوس با یک طلسم ستونی که اینگو پشتش بود
ترکوند اینگو هم برای حفظ جونش بیرون پرید و لوستری که مارکوس زیرش بود نشونه رفت و طلسمی به سویش نشانه رفت و لوستر تو سر مارکوس خورد و اونو بی هوش کرد
و اینگو تا می خواست دهانش را باز کند که چیزی بگوید:

بووووممممممممممم!!!!!!!!!!

طلسمی پشت سر اینگو منفجر شد و اون رو محکم به دیوار کوبوند و در حالی که زاخی از میان گرد و خاکی که انفجار به پا کرده بود بیرون می اومد گفت :
اینگو جان . حریف می خواستی. نه؟؟؟؟!!
و بعد به مارکوس کمک کرد تا از جاش بلند بشه.

ولی در همین موقع:

بوووووممممم!!!!!!!!

و زاخی و مارکوس بی هوش شدند و کسی از میان گرد و خاک
انفجار خارج شد او کسی نبود جز...........


ادامه دارد.....

با احترام


نقد اسکاور: اول بگم که این جملاتی که اول و آخر نمایشنامت مینویسه باعث میشه نمایشنامه از حالت رول دربیاد...از نظر من کار واقعا اشتباهیه!
تو هم مشکلات زیادی داری ولی به نظرم میتونی سوژه پرداز قوی ای بشی...

پارگراف بندیت هم خیلی خوبه فقط باید یه کم بیشتر دقت بکنی و خیلی بهش توجه بکنی...حتما وقتی نمایشنامت رو نوشتی دوباره از اول بخونش و شکل ظاهری نمایشنامه رو دوباره از اول نگاه بکن و ویراشی کن. شکلک هم یادت نره!(در نمایشنامه های جدی هم شکلک بعضی مواقع لازمه که باعث خستگی نشه)

از علامت سوال و علامت تعجب پشت سر هم سعی کن استفاده نکنی...چون همین چیزای جزئی باعث میشه نمایشنامه زشت به نظر بیاد.

یه پیشنهاد هم برای بهتر شدن نمایشنامه هات دارم و اونم اینه که سعی کن در طول روز از زندگی خودت و چیزایی که دور و برت میبینی سوژه گیر بیاری...چیزایی که میبینی و میشنوی و فکر میکنی جالبن رو تویه یه کاغذ بنویس...چه اشکالی داره؟...این شکلی یادت نمیره و بعدا میتونی تویه نمایشنامه ها به کار ببریشون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/10/26 16:17:39
[i]
کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1385 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
کمربند در وسط راه سقوط کرد. اینیگو با تعجب به پشتش نگاه کرد و با چنان خشانتی به سمت مرلین حمله کرد که ولدی فقط تونست شلوار اینیگو رو ببینه که در حال حاضر روی صورتش بود. اینیگو در هوا بود که یهو جسیکا جیغی کشید....

یک ساعت و شصت ثانیه بعد
جسیکا بر روی زمین ولو شده بود و چشمانش از شدت تعجب گرد شده بود. اینیگو بر سر مرلین داد میزد و می گفت:
- همش تقصیر تو بودش.... اگه من کمربندم رو می پوشیدم این اتفاقا نمی افتاد....
مرلین بدون توجه به اینیگو گفت:
-من فقط اومدم بگم که اون انگشتی که داشتی می خوردی انگشت شصت پام بود اونم البته انگشت مصنوعیم!!!
در همانجا بود که جلوی اینیگو در اثر فعالیت های درونی بدنش پر از آب شد.....( به دلیل زمان ناهار از گفت این مسائل خودداری می کنیم! )
مرلین نیش خندی زد و گفت:
- خوب دیگه یادت باشه اول نگاه کنی بعد فکر کنی و بعدش عمل کنی! گرفتی!؟
سپس کافه را با نیشخندی ملیح ترک کرد.



بعد از مدتی بالاخره هم حال اینیگو خوب شد و هم حال جسیکا ولی اینیگو دیگر نمی توانست ولدی را در کافه ببیند چون اون دو تا پا داشت و دو تا دیگه قرض گرفت و چهار نعل از کافه فرار کرده بود.
اینیگو پس از کمک کردن به جسیکا برای بهتر شدن حالش..... ( ببخشید گویا mouse pointer عله داره میره روی بلاک عضو پس ختم داستان...!)

بعد از مدتی اینیگو جسیکا را راهی تالار گریفندور کرد و به کافه بازگشت تا شاید بتواند یک بار دیگر با یکی از افراد دوئل بکند.

وقتی اینیگو به کافه رسید با چهره ی مارکوس مواجه شد که در حال خندیدن به رقاصای وسط کافه بود. با کمی تعقل به سمت مارکوس رفت و سلامی انجام داد تا امادگی لازم را داشته باشد سپس چوبدستیش را به حالت تگزاسی در آورد ( نکته: منظور همان عملی که در تگزاس بر روی تفنگ انجام می شود ) و مارکوس را به دوئل دعوت کرد. مارکوس در چهره ی یوری اینیگو نظاره ای کرد و گفت:
- گنده شدی کوچولو.... من الان حال روزم زیاد خش نیست اونوقت یه کاری میدی دست خودت هـــا!
اینیگو ابروانش را به سمت پایین کش داد و به شکل ~ در آورد سپس از مارکوس کمی فاصله گرت تا برای دوئل آماده شود.
ادامه دارد....



نقد اسکاور: همیشه نوشته هایی که با جملات جدی فضاسازی میشن فقط در یه صورت میشه براشون دیالوگ های طنز نوشت: وقتی که واقعا داستان طنز باشه!
دیالوگ های نمایشنامت حرف نداشت ولی متاسفانه از شکلک استفاده نکرده بودی...تویه چندتا دیالوگ میتونستی از چندتا شکلک استفاده بکنی که نوشتتو قشنگ بکنه. به هر حال همون طور که شکلک زدن زیادی باعث میشه زیبایی نمایشنامه از بین بره نبود شکلک هم دقیقا همین طوره...صددرصد باعث میشه نوشته برای خواننده جذابیتش رو از دست بده و خسته کننده بشه...صددرصد!

به نظر خودم با اینکه شاید از کلمات و جملات معمولی ای استفاده کرده بودی ولی به سبک خاصی این نمایشنامه رو نوشته بودی که بد نبود. ولی متاسفانه من همیشه گفتم که یه نمایشنامه باید همه چیزش خوب باشه که واقعا خوب به نظر بیاد.

فاکتور داستان و پارگراف بندی و شکلک رو خیلی خوب رعایت نکرده بودی. البته از یکنخواتی نمایشنامه میگذرم...بعضی دیالوگ ها نمایشنامه رو از یکنخواتی در آورده بود ولی بازم کافی نبود. همیشه سعی کن یه نقطه ی اوج برای نمایشنامه قرار بدی و اگر این نقطه ی اوج هم نزدیک به انتهای نمایشنامه(خود انتها نه!) باشه خیلی به زیبایی و جذاب شدن نمایشنامه کمک میکنه...

متاسفانه داستان خوب پیش نرفته و در حالی که از چاشنی طنز برخورداره ولی بیشتر به درد قرن های هفتم هشتم هجری میخوره!...یعن میشه ادامه ی این نمایشنامه هارو به صورت کاملا ادبی و با طنز تعنه دار نوشت!...یه چیزایی تو مایه های گلشن لطایف!

در ضمن رو پارگراف بندی خیلی دقت بکن..در مورد پارگراف بندی تویه پست بعدیت تویه همین تاپیک توضیح میدم...چون مشکل اصلی اون بیشتر پارگراف بندی بود!...پس نقطه ی اوج نمایشنامه یادت نره...یکنخوات نباید باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/10/26 16:13:35
عضو اتحاد اسلایترین
کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: چهارشنبه 20 دی 1385 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام او که ما را اصیل پاک آفرید!



در حالیکه ارباب لرد ولدی صغیر درب کافه را باز می نمود تا خارج گردد، در یک حرکت انتحاری= ارزشی- فرهنگی- بین المللی، اینیگو ایماگو شیرجه رفت رو کل هیکل لرد و اونو فرستاد تو کافه در حین راه(به شکل ماتریکسی رو هوا بود) با لنگش در را بست...
- ها...ولدی...اینجا چیکار میکنه؟
آنی مونی که کنار ولدی صغیر رو زمین ولو گشته بود گفت:
آووووووو، تو اینجا چیکار میکنی؟ افتخار دادی ما رو ببینی برادر...پویان..چیزه ببخشید..ارباب این اینیگو ایماگوئه، همون پروردگار نت!
ولدی:
با اندکی تفکر به اینیگو خیره شد و گفت:
بینم خودتی؟
اینیگو: اوهوم...
ولدی: ماچ رو بده بیاد...!

بعد از یک ربع مراسم ماچ و بوسه سنتی جادوگری، به داخل کافه ویرانه رفتند، اجساد تکه تکه شده ملت در کافه نمایان بود، ارباب لرد ولدی صغیر به همراه اینیگو ایماگو خوشگله، به داخل کافه قدم نهادند و روی چند صندلی شکسته نشستند، آنی مونی هم چون یک خادم وفادار کنار لرد ایستاده بود...
ولدی: خب تعریف کن بینم چه خبر دادش؟؟!!
اینیگو: تو اول تعریف کن بینم اینجا چی شده صدای بوم اومد ما رو از دست به آب ناز در wc اختصاصی وزیر کشوند اینجا؟؟؟!!!
لرد می خواست سخن گوید که در این حین آنی مونی پرید روی میز و یخه لردش را گرفت:
ولدی کچل: چیکار میکنه؟ دست بردار حیف نان! یخه رو ول کن! دست بندا بینیم باووو !
آنی مونی با چشمانی خونین و قیافه ای ترسناک همچنان یخه اربابش را گرفته بود، گفت:
پاشو پاشو تو همون منوی مدیریت بهت اومده، بلند شو، از این به بعد من ولدی کچل هستم...پاشو برو بیرون...
و ولدی کچل را گرفت و پرت کرد گوشه کافه روی زمین...
ولدی: اگه به عله نگفتم، یه آشی برات نپختم! ناظر ارزشی!
آنی مونی در یک حرکت زیبا یه لگد ناز تقدیم به نشیمن گاه اربابش نمود و وی را با سیستم شوتینگ ورژن 2007( کپی رایت داره)، وی را بیرون کافه هدایت فرمود...



جلوی در کافه

ولدی کچل: منو عفو بفرما ارباب ولدی کچل؟ باید به من میگفتی میخوای لرد بشی خب...منو عفو کن...
آنی مونی: اولا کچل خودتی، دوما عفو نمی کنم، سوما پاشو برو شناسه ات رو عوض کن...


در کافه

- من می بخشی اینیگو جون! بعضی وبمسترها الکی خودشون رو میارن تو رول پلیینگ اصلا نمی دونن رول چیه...!
اینیگو در حالیکه یک لیوان خون گلاسه با دسر استخوان و انگشت مرلین میل می نمود، یخه ولدی جدید را گرفت و کشیدش جلوی صورتش و لب و دهن خویشتن را با آن پاک نمود، سپس وی را رها کرد و گفت:
خب..بنال بینم چه شده اینجا؟ چه افتضاحیست نوکر من؟؟؟!!! کار تو بوده؟ می دونستم تو آدم بشو نیستی! جسیکا اون کمبرند منو وردار بیار!

*( جسیکا پاتر از تالار عمومی گریف فریاد می زند)*:
- فکر کنم بستی به کمرت که شلوارتو نگه داره استاد!

- ها..راست میگی...مرسی...!
و در یک حرکت به سرعت نور کمربندش را در آورد و به دنبال آن شلوار گل منگلی زیبایش که همراه بود با طرح قلبی که توسط تیری سوراخ شده رها گشت و روی زمین ولو شد! اکنون همه چیز نمایان بود!
( سانسور گشت)* برای بچه های زیر 90 سال ممنوع) :چکش: + :بیل:

بعد از کلی قضیه شلوار بالا ماند، و اینیگو با کمبرند رفت بیفته به جون ولدی کچل صغیر جدید، با چشمانی خونین، قیافه ای دهشتناک، لبی قرمز( آرایش کرده بود) ، موهایی شیش رنگ، خود را نزدیک ولدی وحشت کرده می کرد...
ولدی جدیده: منو عفو کن ای امپراطور!
اینیگو: اصلا راه نداره! البته یه راه داری...رد کن بیاد!
ولدی: چی رو؟
اینیگو: زیر میزی !
ولدی: آهین، خب زودتر بگو برادر، اگه من می دونستم که کارت با اینا راه میفته که زودتر میدادم برادر اینقدر گرفتاری نداشت...
اینیگو در حالی که انگشت های دست مرلین را یکی یکی در دهن می جوید، به ولدی کچل جدید خیره گشته بود...
ولدی با قیافه ای مایوسانه به اینیگو نگاه کرد و گفت:
- می بخشی، کیف پولمو جا گذاشتم...
اینیگو: You know man, I kill you
ولدی: Ohhhhh, my lord please?

( کارگردان: هوی مشتی، حاجی، زیر دیپلم بنالید...فارسی پشتو بگید...!)

اینیگو: تو مدانی مرد، من مکشمت !
ولدی: اوه ه ه ه ه ، ارباب من، لفطا..ببخشید...لطفا..خواهش مکنم..!
اینیگو: نچ!!!!
و رفت که کمربند فولادین خویشن را نصیب هیکل ولدی جدید کنه که یهو صدایی از پشتش به گوش رسید:
" انگشت من تو دهن تو چیکار میکنه مردک! "


ادامه دارد!


نقد اسکاور: خوبی های نمایشنامه رو نمیگم چون در حال حاضر دونستن اشکالات رو مهمتر از دونستن خوبی ها میدونم.
به نظرم خوبی ها و اشتباهات نمایشنامت مشخصه و نمیدونم که چرا خودت نمیتونی اینو دقیقا بفهمی!

مشکل اصلی نمایشنامه و اینکه بی مزه شده بود این بود که از مسائل و سوژه هایی تویه نمایشنامت استفاده کرده بودی که جدید نیستن و قبلا اونا توسط افراد دیگه ای ساخته شدن...

پس اینطوری بگم بهتره: تویه سوژه سازی مشکل داری!

من پیشنهاد همیشگیم رو به تو هم میکنم و اونم اینه که سعی کن در طول روز سوژه های خنده دار(و حتی گاهی سوژه های جدی که میتونی مسخرشون کنی!) زندگی خودت و دور و بریات رو تویه ذهنت نگه دار و اونارو تویه نمایشنامه ها بیار...اگرم یادم نمیمونه حتما یادداشتشون کن!
نه اینکه بیای و سوژه های کاملا ماگلی رو تویه نمایشنامه هات بیاری!...نه اصلا ما سوژه ی ماگلی اینجا احتیاج نداریم چون چیزی که زیادی سوژه ی ماگلیه!...مثلا من میتونم بیام یه جوک رو در قالب نمایشنامه بیارم که این واقعا مسخرست از نظر خودم و اگر یه چنین چیزی بنویسم خودم حالم به هم میخوره!

منظورم سوژه های واقعا خنده داریه که بتونیم اونارو با هری پاتر و شخیت های سایت قاطی کنی...سوژه هایی که شخصیت های سایت رو به داخل خودشون میکشن نه اینکه شخصیت هارو تحت شعاع خودشون قرار بدن....این نکات رو حتما توجه بکن!...سوژه های غیر از این به درد نمیخورن!

یک مسئله ی دیگه ای هم که هست اینه که سعی کن برای شخصیتت سوژه بسازی...این خیلی مهمه که شخصیت اینیگو ایماگو ویژگی های اخلاقی و ظاهری خاص خودش رو داشته باشه...به طور مثال اسکاور دستمال میسازه...مرلین پیره و ریش داره...هدویگ پرندست و پرواز میکنه.....این خیلی مهمه!...شخصیت تو میتونه حتی یه تکیه کلام جالب داشته باشه یا نوع صحبت کردن خاص خودش رو داشته باشه...ولی به هر حال بازم اینا سوژه سازی به حساب نمیاد و باید در کنار اینا سوژه سازی بکنی...

تویه ویژگی های اخلاقی و رفتاری شخصیتت هم دقت بکن که نباید تقلیدی باشه و حتما هم نباید همین الان به یه سوژه برسی...شاید تا یه مدت دیگه یه اتفاق باعث شد که شخصیتت رو بهتر بشناسی و سوژه ی خوبی بتونی براش پیدا کنی. به هر حال دنبالش بگرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در 1385/10/20 13:13:10
ویرایش شده توسط اسکاور در 1385/10/26 16:35:05
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: شنبه 29 مهر 1385 06:22
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان وارد کافه شد و ویرانه های کافه رو دید !

دیرینگ دیرینگ(گوشی نویسنده)
- الو سلام هدویگ ؟
- الو بله بفرمایید .
- اون پویانه نه پایان خره ! ... پویانه !
- بله ممنون اصلاح شد !

پویان وارد کافه شد و ویرانه های کافه رو دید .

دیرینگ دیرینگ( گوشی نویسنده)
- الو سلام هدویگ ؟
- به سلام ولدی جون بوگو !
- خاک بر سرت ... چرا رول رو با غیر رول قاطی می کنی ؟ ... پویان عمته !
- بله مرسی ... اصلاح شد خداحافظ !

ولدی وارد کافه شد و ویرانه های کافه رو دید .

دیرینگ دیرینگ(ااااااااااه...باز دیگه کیه ؟!)
- الو سلام هدویگ ؟
- آنی مونی ... جغدینه خر ! ... چی کار داری ؟
- با ارباب ما چی کار داری ؟ ... الان داره بهمون آموزش رول نویسی می ده تو زیر سایه !... ولش کن بزار بیاد پستا رو نقد کنه !
- خب من واسه رول شخصیتی ندارم خب !
- رول ؟ ... رول کیلو چنده بابا ! ... همین الان پستتو سند کن یه دونه هم تعداد پستت می ره بالا ! ... کی می تونه گیر بده اصلا ؟!
- هووووم... رسیدگی شد ! ... بای !

ولدی وارد کافه شد و ویرانه های کافه رو دید .
روی پاشنه پا چرخید و از کافه خارج شد !
.......................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1385 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
کورن به مرلین اشاره میکنه و زاخی میره سراغ مرلین و دو سه تا طلسم دست پرت کن می فرسته سمتش
کورن که از مرلین پول طلب داشت میره سراغ زاخی و شیش تا طلسم میفرسته سمتش
وینکی:نههههه
کورن که دیگه خسته شده بود یکه طلسم هم حواله وینکی میکنه و میره سمت مرلین
کورن: مرلین دستتو بده به من
مرلین:اولا دستمو برو پیدا کن بده بهم بعد بگو دستتو بده به من.دوما:
کورن که یاد خیانتش به مرلین افتاده بود سعی کرد یه جوری از دل مرلین در بیاره
کورن:فعلا بیا حساب این بچه کوچولو ها رو برسیم بعد خودم قول میدم یه مرلینگاه با تمام تجزیهات برات تدارک ببینم
مرلین:من فقط آفتابمو میخوام
اما قبل از اینکه کورن بتونه جواب بده یکی از ملت با تمام هیکلش پرید روش
......
از دور یه نفر داد زد: یافتم یافتم آفتابه یافتم
مرلین:بدش من مال منه
اما مرلین غافل از این بود که این آفتابه صرفا برای مبارزه به کار میره
زاخاریس: مرلین برگ برنده دست منه زودتر تسلیم شو
مرلین حسابی کفری شده بود و با دیدن دستش که پیش زاخی بود به این حالت در اومد
مرلین: پسرم بدش من
ناگهان آفتابه مرلین افتاد جلوی پای زاخی
زاخی:باید بین آفتابت و دستت یکی رو انتخاب کنی
مرلین کمی دودل شد ولی بالاخره تصمیم نهایی خودشو گرفت:دستم
ملت همه از مبارزه دست کشیدند و:
کورن که تازه به هوش آماده بود نگاهی به آفتابه و دست مرلین انداخت
کورن: هی پسر اون دست و اون آفتابه رو بده به من
زاخی دست رو به طرف مرلین پرت کرد
در همین هنگام کورن به طرف زاخی دوید تا آفتابه رو از او بگیرد
ناگهان آفتابه از دست زاخی رها شد و در هوا معلق شد
(صحنه آهسته)
ملت:ننننننننننه بگیرش
آفتابه چرخان به طرف زمین میرفت
مرلین:
1 متر
نیم متر
.
.
.
بوممممممممممممممممممم
کل سالن رفت رو هوا....
و تنها یک چیز روی زمین ماند
و آن چیزی جز دست مرلین نبود

پایان....
---------------------------
نمایشنامه ی جدید بنویسید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورن اسميت در 1385/7/22 22:59:15
ویرایش شده توسط كورن اسميت در 1385/7/22 23:05:10
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1385 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین هنگام کورن طلسمی به سوی زاخاریاس فرستاد!
و باز هم در این بین ، یک عدد وینکی آمد و دید که هیچی از رولا نمیفهمه!چرا که هرکسی داره با یکی دوئل میکنه ، اونم از نوعه 2 جوانمردانه!
میاد بره از در بیرون که یه دفعه یه صدایی میشنوه:بچه !کجا داری در میری؟
وینکی:کی هستی تو؟!
صدا:مسواکم...هان نه...یعنی وجدانتم! ببین زاخار افتاده روی زمین باید بپری بری یا مثل این فیلما که اصلا تکراری نیستن! نجاتش بدی ، که این کارا به تو نیومده ! یا میتونی همین طوری دورادور یه رولی بزنی پاشی بری!
وینکی:گزینه دوم صحیح است!
-آفرین!خوب بیا بشین!
-کجا؟
- کابین خلبان! باید این هواپیما رو تو هدایت کنی!
وینکی به سمت صندلی میره و .....تق....
-نههههههههههههه!زاخار تو نباید بمیری!
-مادام رزمرتا طی یه حرکت سریع میاد رو صحنه و میگه:من هلال احمرم!اصلا نگران نباش!
کورن:نه!نمیذارم دست بهش بزنی! من باید حسابشو برسم! داشته باش اینو! و طی سه حرکت سریع یه طلسم دیگه به طرف زاخار میفرسته! رزمرتا میگه:آخه آدم حسابی! چرا آزار میدی؟!اون چی کار با تو داشت؟!هان؟
رزمرتا توی دلش: الآن خوب داری طرفداری میکنی که چی بشه؟! الآن واسه خودت پترس شدی که چی؟
در نتیجه همین طوری میذاره میره پیش وینکی میشینه!
نوری در فضا پخش میشه....طلسم کورن ترق به زاخار میخوره و زاخار در جا تموم میکنه.....نه! حدست اشتباهه! منظورم این نیست که اون میمیره...بل! طی صد و بیست و شش حرکت سریع این بازی رو تموم میکنه!!!!!
میپره روی سر کورن تا یه تریپ بکشتش!(نکته:الآن مثلا دوئله این!) که یه دفعه کورن میگه:نه!دست نگهدار من بی گناهم!اون به من گفت این کارو بکنم....
و با انگشت اشاره کرد به...
_____________
× رجوع شود به کتابهای دوران ابتدایی!
فکر کنم خیلی چرت شد!!ببخشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1385 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
وسط آن کتک های جادویی و بزن بزن ها
زاخاریاس و هرمیون فقط در میان حمله های دیوانه وار مرلین دفاع می کردند
زاخاریاس که نفسش بالا نمی آمد به هرمیون گفت:
بابا این دیوانه شده من که دیگه نمیتونم

لابد یکی از اثرات مادولینه
هرمیون: من هم مردم
زاخاریاس: میای جیم بزنیم ؟
و در همین هنگام طلسمی به هرمیون خورد
زاخاریاس : ابله عوضیه %$#@$%^$$%%^ !!!!!!!
مرلین :خودتی چرا فحش ناموس می دی ؟
زاخاریاس که خل شده بود چوبدستی اش را به سوی مرلین گرفت و
بومممممممممممممممم!!!!!!!!!!
یهو مرلین روی زمین اتاد و تکه تکه شد
مرلین : خب لااغل بگو دستم کدوم جهنم درهای افتاد؟
زاخاریاس : ها ها ها
در همین هنگام کورن طلسمی به سوی زاخاریاس فرستاد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[i]
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1385 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فنگ دار حالی که داشت فکش را از روی مادام روزمارتا جمع می کرد رو کرد به ملت و با چشاش همه رو جارو کرد بعد درست روی مرلین و آفتابه دستش توقف نموده رو بدو کرد و گفت:
آفتابه دزد آفتابرو کجا برده بودی؟ شکم درد گرفتم.
بعد در حالی که دستش رو جلوی یه وجب زیر نافش گرفته بود ( ) به سمت مرلین رفت و اول یه پاچه درست و حسابی ازش گرفت بعد آفتابرو برداشت برد.
آنیگو و ملت:
هرمیون :
مرلین:
اما مرلین چن دیقه بعد رو کرد به نزیک ترین کسی که کنارش بود و با چوبش یه دم براش درست کرد و گفت: من الان دیوونه ام و با همه سر جنگ دارم. ملت حریف می طلبیم.
ملت که بهشون بر خورده بود دونه دونه دستاشون رو بردن بالا. اما هرمیون همه رو کنار زد و آروم اومد بالا.
ملت رفتن کنار و دو رقیب به هم تعظیم کردند.
اول بسم الله مرلین اومد بزنه هرمیون رو نصف کنه که هرمیون با نزدیکترین دمپایی ضربه ای به شکمش وارد کرد...
---------- 10 بعد ----------------
هرمیون: ها. آدم شدی؟
ورلین در حالی که داشت دنبال تیکه دماغش میگشت گفت: تو واقعا نامردی. راستی تیکه دماغ منو ندیدی؟
هرمیون هنوز جوابش رو نداده بود که آنیگو گفت: آقا این توپ ماله کیه؟
مرلین در حالیکه کفری شده بود گفت: تیکه دماغ منو می دزدی؟
و اولین چیزی که دم دستش بود ( آفتابه فنگ رو چون فنگ درست همون لحظه برگشته بود ) به سمت آنیگو پرت کرد. آفتابه یه چرخی خورد و بعد به سر رون و هرمیون و لوپین و زاخی و هرکی نزدیک آنیگو بود برخورد کرد. ملت هم که دیدن اینطوریه شروع کردن به کتک زدن هم. حالا نزن کی بزن ( کتک های جادوگری )
------------------------
ادامه بدین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما بدون امضا هم معتبریم
کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: شنبه 22 مهر 1385 09:10
نمایش جزئیات
آفلاین
آن نور آسمانی شیرجه زد تو کف کافه....
او کسی نبود جز اینیگو ایماگو...
ملت:
اینیگو: چیزی شده عزیزان من؟
مرلین با آفتابه اش جلو آمد، کمی به ایماگو نیگا کرد، سپس یه کم از آب آفتابه را سر کشید، بعد با خماری فرمود:
جون من خودتی؟؟؟!!!
ایماگو ابرویی بدین شکل=>( ) بالا انداخت و گفت:
آره دیگه من خودمم...
مرلین به تفکری بسی عمیق فرو رفت سپس برای باز شدن ذهنش کمی آب آفتابه سر کشید...
ملت پشت سر هم بالا می آوردند...
زاخی پرید جلو، و آروم گفت: اه موهام خراب شد...(در حالی که از ته مدل رونالدویی زده بود...)
و ادامه داد:
بینم؛ تو کافه چی می خوای کوچولو، جلوی درب نوشته: بالای 16 سال...تو هنوز شیرخواره ای...
مرلین ضمن تایید حرف زاخی با کله اش گفت:
آره دیگه ایماگو جون، فکر نکن رشدت زیاد بوده سنت هم زیاده...آخه راستیتش بچه بودی، بهت هورمون فیل تزریق کردم....
ملت:
ایماگو:
سپس ایماگو با خشم خفن در چمن از جای خویشتن برخاست و چوبدستی ای بیرون کشید...
ایماگو: آماده مرگی دیگه....
در همین حین درب کافه باز شد و حاجی و داش حمید قزوینی پریدن تو کافه....
حاجی مرلین را کنار کشید...
داش حمید هم ایماگو رو نگه داشت....

نیم ساعت بعد
ملت دور داش حمید قزوینی جمع شدند؛ داش حمید داره ملت رو ارشاد میکنه، :
- مرد ما باید بدانن، که هیچ ترسی بر ما نیست...، مدیران جنایتکار، شیطان بزگ، عله اعظم هیچ ......نیستند..
ملت: ایول..ایول...
در همین بین یک حیوان، از تو شیشه پرید تو مغازه...
او موجودی نبود جز "فنگ"...



ادامه داشته، دارد، و همچنان می دارد.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بی ایمان است آن کس که وقتی جاده تاریک می شود سخن از وداع پیش بکشد.


بادا که در برابر سنگ ارخ

[b][color=000099]آنا?
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: جمعه 21 مهر 1385 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چشمشون به اون شخص بود که یهو ملت از گوشه چشم مالفوی رو دیدن که داره با یکی خوش و بش می کنه. ملت با تلقی بر اینکه مالفوی این کار رو کرده حمله و.... .
مالفوی زیر سیل حملات جادوگرانه و موگل گرایانه ملت: بابا ولم کنین. من که کاری نکردم.
زاحاریاس مه به ملت روی آورده و با آنان هم پیوند شده بود ادامه حرفای اونو گرفت و گفت: به وزیر تو هین می کنی؟ حالتو میگیرم.
ملت: نه بابا؟
زاخاریاس با این حرف حال ملتو گرفته بود چون ملت به هیچ وجه حوصله وزیر رو نداشتند بنابراین ملت ریخت سر زاخی و سکتوم سپرا بود که سر زاخی می ریخت.
هر یمون در حالی که یه گشه ایستاده بود و داشت با کورن و مرلین صحبت میکرد دیگه صدای زاخی نشنید.
همه مشغول کار خودشون بودن ( کتک زدن زاخی ) که ناگهان نوری آسمانی آفتابه ای را دزدید.
------------------------
ادامه دهید ای ملت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما بدون امضا هم معتبریم