شبی بارانی بود.
هری با ساکی در دست وارد خانه ای که اکنون محفل ققنوس لقب داده شده بود شد. خانه ای تقریبا بزرگ بود در گوشه ای مبل های راهتی و در وسط مبل ها هم میزی گرد بود که هری پیش خود فکر کرد حتما وقتی مشکلی برای اعضا پیش میاد این جا دور هم جمع میشن از چهار طرف همه ی پرده ها کشیده شده بود . انگار که نمیخواستند کسی بداند که کسی در انجا زندگی میکند . ان خانه پر از گرد و خاک بود و هر گوشه ای را تار انکبوتی لانه کرده بود.
هری صدای پایی را شنید که از طبقه ی بالا می امد . بله او ارتور ویزلی بود. هری به نظرش امد که ارتور سال هاست که نخوابیده اما با این حال با لبخند به سوی هری امد و در حالی که دست هایش را به طرفین باز کرده بود گفت : هری چه قدر خوشحال شدم که تو را دیدم به محفل خوش اومدی ما ساعت ها منتظرت بودیم . حالت چه طوره ؟ رون ؟ هرمیون ؟ بیاین دوست عزیزتون اومده پس کجا موندین ؟ هری بیا بشین اینجا تا بچه ها بیان .
بعد او را به طرف صندلیی راهنمایی کرد .
_ خواهش میکنم اینجا رو مثل خونه ی خودت بدون .
هری بالبخندی گفت : هر چی باشه از خونه ی دورسلی ها بهتره .
از بالا صداهای تالاپ تالاپی امد که هری اول گربه ی هرمیون را دید و بعد رون را و بعد از رون هم هرمیون را دید . رون به سرعت از هرمیون جلو زد وبه هری رسید .
_ هری سلام چه طوری وای پسر دلم برات تنگ شده بود . با دورسلی ها چی کار میکنی ؟
هری اهی کشید و گفت : میگذره.
هرمیون در کنار هری نشست و گربه اش را روی پاهایش نشاند .
_ هری به نظر خسته میای سفر سختی رو داشتی نه ؟
هری خمیازه ای کشید و گفت : اره واقعا خسته ام.
رون با شور و هیجان گفت : هری بیا یه سورپریز برات دارم بیا دیگه .
بعد دست هری را کشید و با خود بالا برد .
_ هری وای نمیدونی خیلی زحمت کشیدم تا درستش کردم خدا کنه ایندفعه دیگه جامون عوض نشه بیا دیگه چه قدر اهسته میای .
و بعد با یک هولی در را باز کرد .
_ واااااااااای رون تو تو واقعا دوست خوبی هستی ممنون.
هری در مقابل خود اتاقی را میدید که پر بود از عکس های سه نفری سه دوست .
_ قابلی نداره کلی زحمت کشیدم تا اینا رو جمع کردم.
هری خود را روی تخت انداخت و به خوابی عمیق فرو رفت .
صبح هری بیدار شد و تخت رون را خالی یافت نگاهی به ساعت انداخت 7:00
_ چه طور ممکنه که رون به این زودی بیدار بشه ؟
به طبقه ی پایین رفت دوستانش از جمله اقا و خانم ویزلی . رون . هرمیون . ریموس لوپین . فرد و جورج...
خانم ویزلی گفت : هری پسرم بیا این جا بشین و با ما صبحانه بخور دیشب خوب خوابیدی ؟
_ بله خانم ویزلی عالیترین شبی بود که تا حا لا داشتم .
و بعد کنار رون نشست . او خوشحال بود که کنار عده ای نشسته بود که او را دوست داشتند و او نیز ان ها را دوست داشت او احساس میکرد ان ها خانواده ی او هستند.
جیمی عزیز!
اشتباهات املایی به وضوح در پستت مشاهده می شد. درسته جمله بندی هات مشکل داشت ولی روی فضاسازی هات خوب کار کرده بودی و سوژه ی نسبتا خوبی داشتی. قبل از دیالوگ هات از علامت - به جای _ استفاده کنی بهتره. در ضمن لازم نیست بعد از هر خطی که می نویسی یک خط فاصله بزاری. همین پست رو دوباره بنویس و اشکالاتی رو که گفتم برطرف کن تا تاییدت کنم! روی جمله بندی هات هم بیش تر کار کن.
تایید نشد!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/24 11:58:10
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/23
آخرین ورود: پنجشنبه 4 مهر 1387 19:50
از: در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
پستها:
245

در راهرويي بسيار تاريك:
_ چه قدر تند تند مي ري! يكم آروم تر!
لوپين آرام زمزمه كرد: نميشه. بايد زودتر برسيم. قبل از اين كه... اتفاق بدي صورت بگيره.
آن شخص كه فرد ويزلي بود ساكت شد . آن دو در طول راهروي به نظر بي پاياني كه به شدت تاريك بود مي دويدند. بدون اين كه كوچك ترين حرفي با هم بزنند.
لوپين آرام تر از هميشه گفت: فكر مي كنم ديگه داريم ميرسيم.
فرد غرولند كنان نگاهي به لوپين كه چهره اش در تاريكي فرو رفته بود انداخت. چهره ي لوپين سفيد شده بود. فرد اين را مطمئن بود.البته نه از ترس. از اين كه مي ترسيد اتفاقي براي فرد بيفتد. هرچه باشد اون فرد رو با خودش آورده بود.
ديگر كسي چيزي نگفت. تا اين كه لوپين ايستاد.
_ چيزي شده؟
لوپين زمزمه وار گفت: رسيديم.
آن ها درست رو به روي دري بزرگ ايستاده بودند.
لوپين به آرامي گفت: چوب دستيتو آماده كن.
و بعد خودش هم چوب دستيشو بيرون كشيد. آرام گفت: مواظب باش. بايد..مواظب خودت باشي. فهميدي؟
فرد سرش را تكاني مختصر داد.
لوپين: با شماره ي سه وارد مي شيم. 1 ... 2 ... لوپين به فرد با نگراني نگاهي انداخت: ...سه...
لوپين و فرد وارد اتاقي بزرگ و روشن شدند. همه چيز در هم ريخته شده بود. انگار وارد صحنه ي جنگ شده بودند. بي هيچ مقدمه اي...
لرد داشت وردي نثار دامبلدور مي كرد. بلاتريكس مشغول طلسم كردن هري بود.
جرج با گري بك مشغول بود . لوسيوس مالفوي داشت رون و نويل را طلسم مي كرد.
نارسيسا با مالي ويزلي و آرتور ويزلي با پرسي مشغول بود.
_ اكسپليارموس!
_ آودا كداورا!
_ سكتوم سمپرا!
لوپين به كمك جرج شتافت و در حالي كه طلسمش را نثار فنري گري بك مي كرد فرياد زد: فرد! برو پيش مادرت! زود باش!
فرد با عجله به طرف مادرش دويد.
ناگهان:
_ آودا كداورا!
همه به سمتي نگاه كردند كه هري موفق شده بود بلا را طلسم كند. بلا روي زمين افتاد و در حالي كه مي ناليد با خشم به هري نگاه مي كرد.
لرد كه از اين وضعيت خسته شده بود فرياد زد: تمومش كن دامبلدور! امروز روز مناسبي براي جنگ نيست.
دامبلدور خنديد و گفت: ترسيدي؟
لرد خشمگين فرياد زد: نه!
دامبلدور نگاهي به بلا انداخت و فرياد زد: بســـــــــه!
همه دست نگه داشتند.
دامبلدور گفت: لرد از ما خواست جنگ رو عقب بندازيم. نظرتون چيه؟
لوپين خشمگين فرياد زد: چه طور ممكنه؟ من بايد...
دامبلدور به ميان حرف لوپين پريد: امروز نه. باشه براي يه وقت ديگه. اما يه شرطي داره تام. يه شرط!
ريدل گفت: چه شرطي؟
دامبلدور به آرامي گفت: خودت تنها مياي و با من دوئل مي كني. نظرت چيه؟
لوپين دوباره ناليد: اما من مي خوام انتقام..
دامبلدور: انتقام باشه براي بعد... بعد از شكست لرد.
لرد چيزي نگفت و در عوض به مرگخوارانش اشاره كرد كه از اتاق بيرون بروند. دامبلدور كه پيروزمندانه مي خنديد گفت: مي دوني چيه ريموس؟ خواري و پوچي خيلي خيلي به نظر تام ريدل بدتر از باخته! اون در واقع از ما شكست خورده. پس خوشحال باش.
هدویگ عزیز!
پست خوبی بود. مشخصه که خیلی روی فضاسازیش کار کردی. غلط املایی هم در پستت نمی بینم. نگارش خوبی هم داشت. رفتار ولدمورت از واقعیت دور بود ولی پستت نکات مثبت زیادی داشت که میشه از این چشم پوشی کرد.
به محفل ققنوس خوش آمدی.
تایید شد!
_ چه قدر تند تند مي ري! يكم آروم تر!
لوپين آرام زمزمه كرد: نميشه. بايد زودتر برسيم. قبل از اين كه... اتفاق بدي صورت بگيره.
آن شخص كه فرد ويزلي بود ساكت شد . آن دو در طول راهروي به نظر بي پاياني كه به شدت تاريك بود مي دويدند. بدون اين كه كوچك ترين حرفي با هم بزنند.
لوپين آرام تر از هميشه گفت: فكر مي كنم ديگه داريم ميرسيم.
فرد غرولند كنان نگاهي به لوپين كه چهره اش در تاريكي فرو رفته بود انداخت. چهره ي لوپين سفيد شده بود. فرد اين را مطمئن بود.البته نه از ترس. از اين كه مي ترسيد اتفاقي براي فرد بيفتد. هرچه باشد اون فرد رو با خودش آورده بود.
ديگر كسي چيزي نگفت. تا اين كه لوپين ايستاد.
_ چيزي شده؟
لوپين زمزمه وار گفت: رسيديم.
آن ها درست رو به روي دري بزرگ ايستاده بودند.
لوپين به آرامي گفت: چوب دستيتو آماده كن.
و بعد خودش هم چوب دستيشو بيرون كشيد. آرام گفت: مواظب باش. بايد..مواظب خودت باشي. فهميدي؟
فرد سرش را تكاني مختصر داد.
لوپين: با شماره ي سه وارد مي شيم. 1 ... 2 ... لوپين به فرد با نگراني نگاهي انداخت: ...سه...
لوپين و فرد وارد اتاقي بزرگ و روشن شدند. همه چيز در هم ريخته شده بود. انگار وارد صحنه ي جنگ شده بودند. بي هيچ مقدمه اي...
لرد داشت وردي نثار دامبلدور مي كرد. بلاتريكس مشغول طلسم كردن هري بود.
جرج با گري بك مشغول بود . لوسيوس مالفوي داشت رون و نويل را طلسم مي كرد.
نارسيسا با مالي ويزلي و آرتور ويزلي با پرسي مشغول بود.
_ اكسپليارموس!
_ آودا كداورا!
_ سكتوم سمپرا!
لوپين به كمك جرج شتافت و در حالي كه طلسمش را نثار فنري گري بك مي كرد فرياد زد: فرد! برو پيش مادرت! زود باش!
فرد با عجله به طرف مادرش دويد.
ناگهان:
_ آودا كداورا!
همه به سمتي نگاه كردند كه هري موفق شده بود بلا را طلسم كند. بلا روي زمين افتاد و در حالي كه مي ناليد با خشم به هري نگاه مي كرد.
لرد كه از اين وضعيت خسته شده بود فرياد زد: تمومش كن دامبلدور! امروز روز مناسبي براي جنگ نيست.
دامبلدور خنديد و گفت: ترسيدي؟
لرد خشمگين فرياد زد: نه!
دامبلدور نگاهي به بلا انداخت و فرياد زد: بســـــــــه!
همه دست نگه داشتند.
دامبلدور گفت: لرد از ما خواست جنگ رو عقب بندازيم. نظرتون چيه؟
لوپين خشمگين فرياد زد: چه طور ممكنه؟ من بايد...
دامبلدور به ميان حرف لوپين پريد: امروز نه. باشه براي يه وقت ديگه. اما يه شرطي داره تام. يه شرط!
ريدل گفت: چه شرطي؟
دامبلدور به آرامي گفت: خودت تنها مياي و با من دوئل مي كني. نظرت چيه؟
لوپين دوباره ناليد: اما من مي خوام انتقام..
دامبلدور: انتقام باشه براي بعد... بعد از شكست لرد.
لرد چيزي نگفت و در عوض به مرگخوارانش اشاره كرد كه از اتاق بيرون بروند. دامبلدور كه پيروزمندانه مي خنديد گفت: مي دوني چيه ريموس؟ خواري و پوچي خيلي خيلي به نظر تام ريدل بدتر از باخته! اون در واقع از ما شكست خورده. پس خوشحال باش.
هدویگ عزیز!
پست خوبی بود. مشخصه که خیلی روی فضاسازیش کار کردی. غلط املایی هم در پستت نمی بینم. نگارش خوبی هم داشت. رفتار ولدمورت از واقعیت دور بود ولی پستت نکات مثبت زیادی داشت که میشه از این چشم پوشی کرد.
به محفل ققنوس خوش آمدی.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/23 13:56:22
عشق ايمان است.
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
جزئیات کاربر

لوپین و دامبلدور و مودی در حال حرکت به سوی وزارتخانه بودند.آن ها خود را غیب و ظاهر کردند.هنگامی که به وزارتخانه رسیدند هیچ کس در اطراف وزارتخانه پرسه نمی زد.مودی به دامبلدور گفت:
_آلبوس بهتره که از مسیر مهمون ها بریم.
_باشه قبوله.
پس از مدتی آن ها وارد وزارتخانه شده بودند و هنگامی که به اطراف خود نگاه کردند دیدالوس دیگل و استرجس پادمور را دیدند که با آلکتو کرو و فنریر گری بک مبارزه می کردند.هرسه با هم به کمک آن ها رفتند. دامبلدور چوبدستی خود را در آورد و به سمت کرو گرفت وگفت:
_اکسپلیارموس.
و سپس اضافه کرد:
_استوفپای.
در این هنگام لوپین به سوی گری بک رفت و او را خلع سلاح و بیهوش کرد.
_عالی بود.
_به موقع به دادمون رسیدید.
نا گهان صد دیوانه ساز به آن ها حمله کردند.
_بچه ها جلوی اونارو بگیرید مهمون داربم.
این صدای دامبلدور بود و او درست می گفت.لرد ولدمورت آمده بود.دامبلدور به سوی او رفت و گفت:
_چه طوری تام.
_ممنون خوبم دامبلدور ولی با این که دفعه ی آخر که همدیگر رو می بینیم لطفا دیگه من رو با ابن اسم مضحک صدا نکنید در ضمن افراد شما خیلی احمق هستند.
_نه تام افراد محفل ققنوس احمق نیستند مرگ خوارهای تو خیلی احمق هستند.در ضمن من آماده دوئل هستم تو چی؟
_بله.با کمال میل.
دوئل شروع شده بود.دامبلدور گفت:
_ریکتو سمپرا
_سکتوم سمپرا
_بمباردا ماکسیما
_آود...
دامبلدور ضد طلسم این طلسم را بلد بود و با مهارتی که در چفت شدگی داشت جلوی او را گرفت.
ناگهان باسیلیسکی ظاهر شد.ولی به فاصله کمی بعد از آن فوکس ظاهر شد وبه سمت باسیلیسک رفت. ولدمورت که خیلی ترسیده بود با جارو از آنجا فرار کرد و دیوانه سازها نیز فرار کردند.
دامبلدور گفت:محفل ققنوس بار دیگر حساب اون مرگ خوارهای احمق را رسید.
_زنده باد دامبلدور.
_پاینده باد محفل.
_مرگ بر مرگ خوار ها.
با کار اعضای محفل ققنوس مرگ خوارها نتوانستند وزارتخانه را تصرف کنند.
نیوت عزیز!
سوژه ی پستت ضعیف بود. اتفاقات خیلی سریع و بدون دلیل و زمینه قبلی می افتاد. دیالوگ ها و حالات چهره ی افراد با واقعیت فاصله داشت. پستت از منطق دور بود. دامبلدور ضد طلسم آواداکداورا رو بلده؟
اولین پستی بود که در ایفای نقش میزدی. معلومه که خیلی به محفل علاقه داری ولی عضویت در محفل مستلزم یک پست با سوژه ی عالی و فضاسازی های خوبه. بیش تر تلاش کن!
تایید نشد!
_آلبوس بهتره که از مسیر مهمون ها بریم.
_باشه قبوله.
پس از مدتی آن ها وارد وزارتخانه شده بودند و هنگامی که به اطراف خود نگاه کردند دیدالوس دیگل و استرجس پادمور را دیدند که با آلکتو کرو و فنریر گری بک مبارزه می کردند.هرسه با هم به کمک آن ها رفتند. دامبلدور چوبدستی خود را در آورد و به سمت کرو گرفت وگفت:
_اکسپلیارموس.
و سپس اضافه کرد:
_استوفپای.
در این هنگام لوپین به سوی گری بک رفت و او را خلع سلاح و بیهوش کرد.
_عالی بود.
_به موقع به دادمون رسیدید.
نا گهان صد دیوانه ساز به آن ها حمله کردند.
_بچه ها جلوی اونارو بگیرید مهمون داربم.
این صدای دامبلدور بود و او درست می گفت.لرد ولدمورت آمده بود.دامبلدور به سوی او رفت و گفت:
_چه طوری تام.
_ممنون خوبم دامبلدور ولی با این که دفعه ی آخر که همدیگر رو می بینیم لطفا دیگه من رو با ابن اسم مضحک صدا نکنید در ضمن افراد شما خیلی احمق هستند.
_نه تام افراد محفل ققنوس احمق نیستند مرگ خوارهای تو خیلی احمق هستند.در ضمن من آماده دوئل هستم تو چی؟
_بله.با کمال میل.
دوئل شروع شده بود.دامبلدور گفت:
_ریکتو سمپرا
_سکتوم سمپرا
_بمباردا ماکسیما
_آود...
دامبلدور ضد طلسم این طلسم را بلد بود و با مهارتی که در چفت شدگی داشت جلوی او را گرفت.
ناگهان باسیلیسکی ظاهر شد.ولی به فاصله کمی بعد از آن فوکس ظاهر شد وبه سمت باسیلیسک رفت. ولدمورت که خیلی ترسیده بود با جارو از آنجا فرار کرد و دیوانه سازها نیز فرار کردند.
دامبلدور گفت:محفل ققنوس بار دیگر حساب اون مرگ خوارهای احمق را رسید.
_زنده باد دامبلدور.
_پاینده باد محفل.
_مرگ بر مرگ خوار ها.
با کار اعضای محفل ققنوس مرگ خوارها نتوانستند وزارتخانه را تصرف کنند.
نیوت عزیز!
سوژه ی پستت ضعیف بود. اتفاقات خیلی سریع و بدون دلیل و زمینه قبلی می افتاد. دیالوگ ها و حالات چهره ی افراد با واقعیت فاصله داشت. پستت از منطق دور بود. دامبلدور ضد طلسم آواداکداورا رو بلده؟

اولین پستی بود که در ایفای نقش میزدی. معلومه که خیلی به محفل علاقه داری ولی عضویت در محفل مستلزم یک پست با سوژه ی عالی و فضاسازی های خوبه. بیش تر تلاش کن!
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/23 2:35:11
جزئیات کاربر

من در این جا خودمو انسان فرض کردم.
**************************************************
شبی برفی بوددیر وقت بود. نوربرتا در حال آماده شدن برای خواب بود. به طرف اتاق خوابش رفت ، چراغ را خاموش کرد و ...
زینگ ... زینگ ... زینگ
به طرف در ورودی رفت ، آخه این موقع شب کی ممکنه اینجا بیاد. از لای در بیرونو نگاه کرد. لای در رو یکم باز کرد و گفت:
_ تو کی هستی؟
_ سلام نوربرتا. من آرتورم. یه کار خیلی مهم داشتم. خواب که نبودی؟
_ آرتور چه رنگی رو دوست داره؟
_ رنگ زرشکی رو. ( اینو از خودم گفتم.)
نوربرتا درو کامل باز کرد و گفت: سلام آرتور. نه هنوز نخوابیدم ، بیا تو.
آرتور آدم برفی برفاشو پشت در تکوند و زودی وارد خانه شد و بارونیشو به چوب لباسی دم در آویزون کرد و رفت روی مبلی در کنار شومینه نشست.
نوربرتا در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت ، گفت: این موقع شب اینجا چی کار می کنی؟
آرتور دستشو جلوی شومینه گرفت و در حالی که دستاشو به هم میمالید گفت: اومدم یه مسئله ی خیلی مهمو بهت بگم. بیا بشین تا بت بگم.
نوربرتا با دو تا قهوه وارد پذیرایی شد و رو به روی آرتور نشست.
_ بیا اول این قهوه رو بخور تا گرم شی بعد موضوع رو بهم بگو.
بعد از خوردن قهوه آرتور به نوربرتا نزدیک شد و گفت: تو که می دونی ولدمورت دوباره قدرتمند شده؟
نوربرتا: یه چیزایی شنیدم. همه می گن چرنده ولی به نظر من امکانش هست برگشته باشه.
آرتور: اون برگشته. هری اونو با چشمای خودش دیده. وقتی هم که دامبلدور می گه برگشته یعنی برگشته. یادته وقتی ولدمورت تازه به قدرت رسیده بودو؟
نوربرتا آهی کشید و گفت: آره یادمه. عجب روزگاری بود ، این هری فرشته ی نجات ما بود.
آرتور: منظورم محفله.
نوربرتا: محفل؟ هه معلومه که یادمه ناسلامتی خودمم یه محفلی هستما!
آرتور: دوست داری دوباره تو محفل مشغول به کار بشی و جلوی ولدمورتو بگیری؟
نوربرتا با خوش حالی از جایش بلند شد و گفت: معلومه که دوست دارم. اتفاقا خیلی دوست داشتم یه کاری کنم ولدمورت از بین بره حالا با راه افتادن دوباره ی محفل ما می تونیم جلوی خیلی از کارای ولدمورتو بگیریم.
آرتور بلند شد و نوربرتا رو سرجاش نشوند و ادامه داد: محفل تشکیل شده. یه جایی رو برای قرارگاه انتخاب کردیم اما دامبلدور می گه اونجا امن امن نیست. ولی چی کار می تونیم بکنیم جای دیگه ای رو سراغ نداریم. تو جایی رو سراغ نداری؟
نوربرتا به فکر فرو رفت: بذار ببینم ... اینجا که خودم زندگی می کنم ... جای دیگه ای رو هم که ندارم.
_ نه من جایی رو سراغ ندارم. اما اگه بخوای می تونم از جیمی بپرسم جایی رو سراغ داره یا نه.
آرتور: ازش بپرس. فقط باید یه جای کاملا مخفی و امن باشه. مواظب باش از این محفل بویی نبره باشه؟
نوربرتا: جیمی قابل اعتماد هستش. چرا باید بهش شک کنیم. اما باشه یه جوری می گم که شک نکنه مثلا می گم ... می گم که می خوام خودم یه مدت تنها و به دور از همه باشم.
آرتور: عالیه. خب دیگه من باید برم.
نوربرتا بلند شد و جلوی آرتورو گرفت.
_ مگه من می ذارم این موقع شب تنها جایی بری. امشبو همین جا بمون فردا صبح برو.
آرتور گفت: نه نمی شه. هنوز باید برم یه چند جای دیگه رو هم سر بزنم و ببینم میان یا نه.
نوربرتا: باشه برو. اما یادت باشه یکی طلب منه.
آرتور قبول کرد و به سمت چوب لباسی رفت. بارونیشو پوشید و به سمت در رفت.
_ نوربرتا کجا رفتی؟ من دیگه دارم می رم. خداحافظ.
بلافاصله نوربرتا ظاهر شد و گفت: بیا این چتر رو بگیر تا برفی نشی.
آرتور چتر رو گرفت و بیرون اومد.
نوربرتا درو بست و خوب قفلش کرد. به سمت اتاقش رفت و چراغو خاموش کرد و ...
زینگ ... زینگ ... زینگ
نوربرتا از جا پرید و به سمت در ورودی رفت. از پشت در داد زد: کیه؟
_ منم آرتور. یه چیزی رو یادم رفت بهت بگم.
نوربرتا: آرتور چه رنگی رو دوست داره؟
آرتور: رنگ زرشکی. حالا می شه درو باز کنی.
نوربرتا قفل در رو باز کرد و آرتور دوید اومد تو.
_ چیه چه خبرته؟
آرتور: هیچی فقط می خواستم بگم که تو هدویگو می بینی؟
نوربرتا: من هر روز اونو می بینم چه طور مگه؟
آرتور: می تونی اونم در جریان محفل بذاری؟
نوربرتا: آره من خودم بهش می گم. اتفاقا ظهر خونم دعوته.
آرتور: خوبه. فعلا خداحافظ.
نوربرتا درو بست و اونو قفل کرد. رفت چند دقیقه رو مبل نشست و وقتی فهمید که دیگه خبری نیست رفت به طرف اتاقش برقو خاموش کرد و خوابید.
**************************************************
امیدوارم تایید بشم.
نوربرتای عزیز!
سوژه ی خوبی داشتی ولی دیالوگ های پستت خیلی زیاد بود و فضاسازی در اون به ندرت مشاهده می شد. بهتر بود روی فضاسازی بیشتر کار می کردی. مشکل اصلی پستت این بود که به زبان محاوره بود. به زبان محاورهای پست جدی و زیبا نوشتن مهارت زیادی میخواد. سعی کن با لحن کتابی بنویسی پستای جدی رو. نگارش پستت خوب بود. می تونی همین پستت رو بازسازی کنی و اشکالاتی رو که گفتم برطرف کنی چون سوژه خوبی داشت.
فعالیت خوبی هم در ایفای نقش داری. خوشحال میشم عضو محفل بشی!
تایید نشد!
**************************************************
شبی برفی بوددیر وقت بود. نوربرتا در حال آماده شدن برای خواب بود. به طرف اتاق خوابش رفت ، چراغ را خاموش کرد و ...
زینگ ... زینگ ... زینگ
به طرف در ورودی رفت ، آخه این موقع شب کی ممکنه اینجا بیاد. از لای در بیرونو نگاه کرد. لای در رو یکم باز کرد و گفت:
_ تو کی هستی؟
_ سلام نوربرتا. من آرتورم. یه کار خیلی مهم داشتم. خواب که نبودی؟
_ آرتور چه رنگی رو دوست داره؟
_ رنگ زرشکی رو. ( اینو از خودم گفتم.)
نوربرتا درو کامل باز کرد و گفت: سلام آرتور. نه هنوز نخوابیدم ، بیا تو.
آرتور آدم برفی برفاشو پشت در تکوند و زودی وارد خانه شد و بارونیشو به چوب لباسی دم در آویزون کرد و رفت روی مبلی در کنار شومینه نشست.
نوربرتا در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت ، گفت: این موقع شب اینجا چی کار می کنی؟
آرتور دستشو جلوی شومینه گرفت و در حالی که دستاشو به هم میمالید گفت: اومدم یه مسئله ی خیلی مهمو بهت بگم. بیا بشین تا بت بگم.
نوربرتا با دو تا قهوه وارد پذیرایی شد و رو به روی آرتور نشست.
_ بیا اول این قهوه رو بخور تا گرم شی بعد موضوع رو بهم بگو.
بعد از خوردن قهوه آرتور به نوربرتا نزدیک شد و گفت: تو که می دونی ولدمورت دوباره قدرتمند شده؟
نوربرتا: یه چیزایی شنیدم. همه می گن چرنده ولی به نظر من امکانش هست برگشته باشه.
آرتور: اون برگشته. هری اونو با چشمای خودش دیده. وقتی هم که دامبلدور می گه برگشته یعنی برگشته. یادته وقتی ولدمورت تازه به قدرت رسیده بودو؟
نوربرتا آهی کشید و گفت: آره یادمه. عجب روزگاری بود ، این هری فرشته ی نجات ما بود.
آرتور: منظورم محفله.
نوربرتا: محفل؟ هه معلومه که یادمه ناسلامتی خودمم یه محفلی هستما!
آرتور: دوست داری دوباره تو محفل مشغول به کار بشی و جلوی ولدمورتو بگیری؟
نوربرتا با خوش حالی از جایش بلند شد و گفت: معلومه که دوست دارم. اتفاقا خیلی دوست داشتم یه کاری کنم ولدمورت از بین بره حالا با راه افتادن دوباره ی محفل ما می تونیم جلوی خیلی از کارای ولدمورتو بگیریم.
آرتور بلند شد و نوربرتا رو سرجاش نشوند و ادامه داد: محفل تشکیل شده. یه جایی رو برای قرارگاه انتخاب کردیم اما دامبلدور می گه اونجا امن امن نیست. ولی چی کار می تونیم بکنیم جای دیگه ای رو سراغ نداریم. تو جایی رو سراغ نداری؟
نوربرتا به فکر فرو رفت: بذار ببینم ... اینجا که خودم زندگی می کنم ... جای دیگه ای رو هم که ندارم.
_ نه من جایی رو سراغ ندارم. اما اگه بخوای می تونم از جیمی بپرسم جایی رو سراغ داره یا نه.
آرتور: ازش بپرس. فقط باید یه جای کاملا مخفی و امن باشه. مواظب باش از این محفل بویی نبره باشه؟
نوربرتا: جیمی قابل اعتماد هستش. چرا باید بهش شک کنیم. اما باشه یه جوری می گم که شک نکنه مثلا می گم ... می گم که می خوام خودم یه مدت تنها و به دور از همه باشم.
آرتور: عالیه. خب دیگه من باید برم.
نوربرتا بلند شد و جلوی آرتورو گرفت.
_ مگه من می ذارم این موقع شب تنها جایی بری. امشبو همین جا بمون فردا صبح برو.
آرتور گفت: نه نمی شه. هنوز باید برم یه چند جای دیگه رو هم سر بزنم و ببینم میان یا نه.
نوربرتا: باشه برو. اما یادت باشه یکی طلب منه.
آرتور قبول کرد و به سمت چوب لباسی رفت. بارونیشو پوشید و به سمت در رفت.
_ نوربرتا کجا رفتی؟ من دیگه دارم می رم. خداحافظ.
بلافاصله نوربرتا ظاهر شد و گفت: بیا این چتر رو بگیر تا برفی نشی.
آرتور چتر رو گرفت و بیرون اومد.
نوربرتا درو بست و خوب قفلش کرد. به سمت اتاقش رفت و چراغو خاموش کرد و ...
زینگ ... زینگ ... زینگ
نوربرتا از جا پرید و به سمت در ورودی رفت. از پشت در داد زد: کیه؟
_ منم آرتور. یه چیزی رو یادم رفت بهت بگم.
نوربرتا: آرتور چه رنگی رو دوست داره؟
آرتور: رنگ زرشکی. حالا می شه درو باز کنی.
نوربرتا قفل در رو باز کرد و آرتور دوید اومد تو.
_ چیه چه خبرته؟
آرتور: هیچی فقط می خواستم بگم که تو هدویگو می بینی؟
نوربرتا: من هر روز اونو می بینم چه طور مگه؟
آرتور: می تونی اونم در جریان محفل بذاری؟
نوربرتا: آره من خودم بهش می گم. اتفاقا ظهر خونم دعوته.
آرتور: خوبه. فعلا خداحافظ.
نوربرتا درو بست و اونو قفل کرد. رفت چند دقیقه رو مبل نشست و وقتی فهمید که دیگه خبری نیست رفت به طرف اتاقش برقو خاموش کرد و خوابید.
**************************************************
امیدوارم تایید بشم.
نوربرتای عزیز!
سوژه ی خوبی داشتی ولی دیالوگ های پستت خیلی زیاد بود و فضاسازی در اون به ندرت مشاهده می شد. بهتر بود روی فضاسازی بیشتر کار می کردی. مشکل اصلی پستت این بود که به زبان محاوره بود. به زبان محاورهای پست جدی و زیبا نوشتن مهارت زیادی میخواد. سعی کن با لحن کتابی بنویسی پستای جدی رو. نگارش پستت خوب بود. می تونی همین پستت رو بازسازی کنی و اشکالاتی رو که گفتم برطرف کنی چون سوژه خوبی داشت.
فعالیت خوبی هم در ایفای نقش داری. خوشحال میشم عضو محفل بشی!
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/23 2:11:45
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/23 2:14:55
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/23 12:49:37
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/23 2:14:55
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/23 12:49:37
با اولين شراره هاي خورشيد بر روي صورتش بيدار شد كمي در رختخواب خود را كش وقوسي داد بعد به طرف پنجره رفت و ان را باز كرد تا نسيم خنك صبگاهي به داخل بايد وهواي گرفته ي اتاق را عوض كند.
در كنار پنجره ايستاده بود كه ديد از دور مردي با شتاب به طرف پناه گاه مي ايد كمي به جلو خم شد تا چهره ي ان مرد را ببيند بله درست ديده بود پدر سدريك بود اما او !اينجا! در همين حين بود كه رون وارد اتاق شد وگفت:بيدار شدي؟ چرا نمياي پاين صبحانه بخوري؟
هري گفت:رون پدر سدريك اينجا چي كار داره ؟ رون با تعجب گفت مگه نمي دوني ؟اون الان دو ماه عضو محفل شده ازون اتيشي هاست اخه ديگه باورش شده سدريكو اسمشو نبر كشته . هري گفت مگه امروز جلسه ي محفل است رون گفت :هري حالت خوبه خوبه ديشب تا دير وقت به مامان در تميز كردن خونه كمك مي كرديم .
هري كمي سرش را خاراند گفت راسميگي از گرسنگي" بيا بيريم صبحانه بخوريم تا از گرسنگي به پرت و پلا گفتن نيفتادم بعد هردو خنده اي كردنند وباهم به طرف اشپز خانه رفتند.
ارول، جغد عزیز!
پستت سوژه نداشت. خیلی کوتاه بود و اتفاق خاصی توی پستت نیفتاد. اشتباهات نگارشی و املایی هم که داشتی. خیلی با یک پست خوب برای عضویت فاصله داره! بیشتر تلاش کن.
تایید نشد!
در كنار پنجره ايستاده بود كه ديد از دور مردي با شتاب به طرف پناه گاه مي ايد كمي به جلو خم شد تا چهره ي ان مرد را ببيند بله درست ديده بود پدر سدريك بود اما او !اينجا! در همين حين بود كه رون وارد اتاق شد وگفت:بيدار شدي؟ چرا نمياي پاين صبحانه بخوري؟
هري گفت:رون پدر سدريك اينجا چي كار داره ؟ رون با تعجب گفت مگه نمي دوني ؟اون الان دو ماه عضو محفل شده ازون اتيشي هاست اخه ديگه باورش شده سدريكو اسمشو نبر كشته . هري گفت مگه امروز جلسه ي محفل است رون گفت :هري حالت خوبه خوبه ديشب تا دير وقت به مامان در تميز كردن خونه كمك مي كرديم .
هري كمي سرش را خاراند گفت راسميگي از گرسنگي" بيا بيريم صبحانه بخوريم تا از گرسنگي به پرت و پلا گفتن نيفتادم بعد هردو خنده اي كردنند وباهم به طرف اشپز خانه رفتند.
ارول، جغد عزیز!

پستت سوژه نداشت. خیلی کوتاه بود و اتفاق خاصی توی پستت نیفتاد. اشتباهات نگارشی و املایی هم که داشتی. خیلی با یک پست خوب برای عضویت فاصله داره! بیشتر تلاش کن.
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/20 16:41:43
زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست هركسي نغمه ي خود خواند واز صحنه رود
جزئیات کاربر

دو تا پستت با هم ادغام شد. سعی کن تا وقتی که فرصت ویرایش داری پست نزنی. پست اولت هم چون ربطی به تاپیک نداشت پاک شد!
عینکش شکسته بودو به دیوار زیر شیروانی پناهگاه متروکه تکیه داده بود از شدت خشم می لرزید در حالی که شمشیر گریفیندور چند قدم آنطرف تر افتاده بود و بلاتریکس در چند قدمیش قهقهه سر می داد. بلاتریکس گفت: آماده مردن باش پاتر میخوام پیش لردسیاه ببرمت. هری گفت: خفه شو پست فطرت. بگو ... بگو جینی کجاست. زود باش. بلاتریکس: اوه، هری کوچولو عاشق جینی شده. ها ها . هری:گفتم بگو پست فطرت وگرنه... بلاتریکس گفت: پاتر، تو، داری از من بازجویی می کنی؟ پاتر تو در موقعیتی نیستی که از من سوال کنی تو رو زمین افتادی بدون چوبدستی. هری فریاد زد: خفه شو بلاتریکس فریاد زد: کروشیو. هری خود را به طرف چوب دستیش پرت کرد. طلسم بلاتریکس به دیوار خورد و کمانه کرد. هری چوبدستیش را برداشت و گفت: آواداکداورا اما اتفاقی نیفتاد. بلاتریکس: می خوای من رو بکشی حتما بعدش میری خونه مالفوی ها تا جینی رونجات بدی؟ هری فریاد زد: پروتگو نوری قرمز رنگ پدیدیار شد و بلاتریکس در همان نقطه بیهوش بر زمین افتاد. هری از جایش بلند شد شمشیر گریفیندور را برداشت عینک شکسته اش را تعمیر کرد و به سمت خانه مالفوی ها رفت
------------------------------------------------------------------------------------------------
سیریوس ، جیمز و لوپین (سال پنجم تحصیل در هاگوارتز):
سیریوس ، جیمز و لوپین به سمت کلاس معجون سازی می رفتند. تا 30 دقیقه دیگه کلاس شروع می شد.
سیریوس گفت: خیلی دوست دارم اسنیپ رو ببینم. می دونی که قرار بود معجون شادی آور واسه دوروی ببره. اگه ببینم معجونش رو دستکاری می کنم.
جیمز گفت: موافقم.
اما لوپین مثل همیشه گفت: ول کنید بچه ها، تا کی می ...
سیریوس گفت: هیس. اون جا رو ببین. اسنیپ
اسنیپ در حالی که پاتیلی در دست داشت پشت دری ایستاده بود که به نظر می آمد یک کلاس مترو که باشد. چوبدستیش را به سمت قفل گرفت که ناگهان کسی فریاد زد: سروروس
سیریوس ، جیمز و لوپین پشت دیوار قایم شدند.صدای اورگی بود.
اورگی: سروروس اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟
اسنیپ: این همون معجونیه که قراره واسه دوروی ببرم. فقط 10 دقیقه دیگه باید بجوشه می زارمش تو این اتاق تا بجوشه.
اسنیپ وارد اتاق شد و چند دقیقه بعد از اتاق خارج شد.
سیریوس ، جیمز و لوپین صبر کردند تا اسنیپ از آنجا دور شود، سپس به سمت اتاق رفتند سیریوس دستگیره را چرخاند اما در قفل بود.
جیمز چوبدستیش را بیرون آورد و زیر لب گفت: اکسپلیار موس اما در باز نشد.
لوپین چوبدستیش را بیرون کشید و زیر لب وردی را زمزمه کرد: نور شدیدی از انتهای چوبدستی خارج شد و در باز شد.
سیریوس به داخل اتاق دوید و مقداری تیغ از جیبش بیرون آورد: اینا تیغ سرخس. می دونین که وقتی نوشیده بشه درد و سوزش ایجاد می کنه.
سپس مقدار زیادی از آن را درون معجون ریخت. و سه نفری از اتاق خارج شدند. و به سمت کلاس معجون سازی رفتند.
______________________
در کلاس:
دوروی: خوب سروروس بگو ببینم معجون مارو آوردی؟؟؟؟
اسنیپ: بله پروفسور. بفرمایید تو این شیشه هست.
اسنیپ شیشه را به اسلاگهورون داد.
دوروی معجون را یک نفس سر کشید ولی ناگهان از درد به خود پیچید.
معجون کار خود را کرده بود و سیریوس چشمکی به جیمز زد.
دوروی در حالی که به حخود می پیچید با زحمت گفت: کلاس تعطیله. اسنیپ تو هم فردا میای دفترم ساعت 5
جیمز پاتر عزیز!
پستی که برای عضویت میزنی باید راجع به محفل، فعالیت هاش یا اتفاقاتی که براش بوجود میاد باشه.
تایید نشد!
عینکش شکسته بودو به دیوار زیر شیروانی پناهگاه متروکه تکیه داده بود از شدت خشم می لرزید در حالی که شمشیر گریفیندور چند قدم آنطرف تر افتاده بود و بلاتریکس در چند قدمیش قهقهه سر می داد. بلاتریکس گفت: آماده مردن باش پاتر میخوام پیش لردسیاه ببرمت. هری گفت: خفه شو پست فطرت. بگو ... بگو جینی کجاست. زود باش. بلاتریکس: اوه، هری کوچولو عاشق جینی شده. ها ها . هری:گفتم بگو پست فطرت وگرنه... بلاتریکس گفت: پاتر، تو، داری از من بازجویی می کنی؟ پاتر تو در موقعیتی نیستی که از من سوال کنی تو رو زمین افتادی بدون چوبدستی. هری فریاد زد: خفه شو بلاتریکس فریاد زد: کروشیو. هری خود را به طرف چوب دستیش پرت کرد. طلسم بلاتریکس به دیوار خورد و کمانه کرد. هری چوبدستیش را برداشت و گفت: آواداکداورا اما اتفاقی نیفتاد. بلاتریکس: می خوای من رو بکشی حتما بعدش میری خونه مالفوی ها تا جینی رونجات بدی؟ هری فریاد زد: پروتگو نوری قرمز رنگ پدیدیار شد و بلاتریکس در همان نقطه بیهوش بر زمین افتاد. هری از جایش بلند شد شمشیر گریفیندور را برداشت عینک شکسته اش را تعمیر کرد و به سمت خانه مالفوی ها رفت
------------------------------------------------------------------------------------------------
سیریوس ، جیمز و لوپین (سال پنجم تحصیل در هاگوارتز):
سیریوس ، جیمز و لوپین به سمت کلاس معجون سازی می رفتند. تا 30 دقیقه دیگه کلاس شروع می شد.
سیریوس گفت: خیلی دوست دارم اسنیپ رو ببینم. می دونی که قرار بود معجون شادی آور واسه دوروی ببره. اگه ببینم معجونش رو دستکاری می کنم.
جیمز گفت: موافقم.
اما لوپین مثل همیشه گفت: ول کنید بچه ها، تا کی می ...
سیریوس گفت: هیس. اون جا رو ببین. اسنیپ
اسنیپ در حالی که پاتیلی در دست داشت پشت دری ایستاده بود که به نظر می آمد یک کلاس مترو که باشد. چوبدستیش را به سمت قفل گرفت که ناگهان کسی فریاد زد: سروروس
سیریوس ، جیمز و لوپین پشت دیوار قایم شدند.صدای اورگی بود.
اورگی: سروروس اینجا چی کار می کنی؟؟؟؟
اسنیپ: این همون معجونیه که قراره واسه دوروی ببرم. فقط 10 دقیقه دیگه باید بجوشه می زارمش تو این اتاق تا بجوشه.
اسنیپ وارد اتاق شد و چند دقیقه بعد از اتاق خارج شد.
سیریوس ، جیمز و لوپین صبر کردند تا اسنیپ از آنجا دور شود، سپس به سمت اتاق رفتند سیریوس دستگیره را چرخاند اما در قفل بود.
جیمز چوبدستیش را بیرون آورد و زیر لب گفت: اکسپلیار موس اما در باز نشد.
لوپین چوبدستیش را بیرون کشید و زیر لب وردی را زمزمه کرد: نور شدیدی از انتهای چوبدستی خارج شد و در باز شد.
سیریوس به داخل اتاق دوید و مقداری تیغ از جیبش بیرون آورد: اینا تیغ سرخس. می دونین که وقتی نوشیده بشه درد و سوزش ایجاد می کنه.
سپس مقدار زیادی از آن را درون معجون ریخت. و سه نفری از اتاق خارج شدند. و به سمت کلاس معجون سازی رفتند.
______________________
در کلاس:
دوروی: خوب سروروس بگو ببینم معجون مارو آوردی؟؟؟؟
اسنیپ: بله پروفسور. بفرمایید تو این شیشه هست.
اسنیپ شیشه را به اسلاگهورون داد.
دوروی معجون را یک نفس سر کشید ولی ناگهان از درد به خود پیچید.
معجون کار خود را کرده بود و سیریوس چشمکی به جیمز زد.
دوروی در حالی که به حخود می پیچید با زحمت گفت: کلاس تعطیله. اسنیپ تو هم فردا میای دفترم ساعت 5
جیمز پاتر عزیز!
پستی که برای عضویت میزنی باید راجع به محفل، فعالیت هاش یا اتفاقاتی که براش بوجود میاد باشه.
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/19 15:26:10
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/19 18:42:15
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/19 18:42:15
جزئیات کاربر

همه جا پر از هیا هو بود ,اسلیترین ,راونکلاو هافلپاف,گریفیندور, همه یکی بودند بله اینجا هاگوارتز بود ولی دیگر نه آن هاگوارتز قدیمی که بچه ها برای آموزش جادو به آنجا می رفتند اینجا هم اکنون میدان جنگ بود .
هیچ کس نمیدانست ارتش ولدمورت چگونه توانسته وارد هاگوارتزبشود . حمله ناگهانی (ولدمورت) برای ازبین بردن استادان مدرسه که اغلب بر ضد او کار می کردند .
دامبلدور در آستانه مرگ بود بسیار بیمار و ضعیف. تنها یک هفته بود که پرفسورمک گوناکال مدیر جدید مدرسه شده بود . آن اوضاع نابسامان بهترین فرصت برای حمله بود.
ارتش ولدمورت بسیار نیرومند وآماده بود ودر نقطه مقابل آن محفلی های غافلگیر شده و اندک بودند .
دانش آموزان بسیاری ازجمله:«هانا آبوت , دین توماس, زاخاریاس اسمیت ,...» کشته شده بودند و از معلمان مدرسه هم پرفسور( فیلت ویک) بدست (لوسیوس مالفوی) کشته شده بود .
ناگهان دوباره صدای قهقهه ی ولدمورت سرتا سر قلعه را فرا گرفت. نشان شوم جمجمه با زبان مار مانندش هم در بالا ترین نقطه ی قلعه می درخشید .
مک گوناکال با چهره ای بسیار آشفته دوان,دوان, وارد تالار اصلی شد و فریاد زد: بچه ها هرچه سریع تر برید بیرون, طبقه ی سوم یه راه خروجی هست. آقای( فیلچ) نشون میده زودتر ...خواهش میکنم ...زودتر... . در همان حال چندین طلسم هم به سوی مرگخواران فرستاد.بچه ها در حال دویدن بودند در راهروی طبقه اول (سیریوس بلک) ایستاده بود و مانع ورود (گری بک) به آن طبقه میشد.
درآن توده ی عظیم دانش آموزان آستوریا فریاد می زد :نه...نه...دراکو تو نباید ...بیا ...زود باش . دراکو دودل بود از طرفی میخواست همراه پدرش بجنگد واز طرفی هم آستوریا او را منع می کرد و به طرف پله ها می کشاند .
سیریوس با لحنی عصبانی گفت:پسر زود باش بروبالا مگه از جونت سیر شدی ؟ ولی ناگهان دراکو دست آستوریا را کنار زد و به سرعت به سوی در خروجی رفت! در بیرون از قلعه (لوپین)را دید که با پدرش مبارزه می کند . پدرش هم اورا دیده بود صدایش را شنید که از او خواهش می کرد ازهاگوارتز خارج شود . طلسم ها از هر طرف می باریدند ,دراکو به چندین طلسم جاخالی داد و برخی ها نیز با جادو مهار کرد. ناگهان از پشت سر طلسمی به او اصابت! کرد و اورا چند متری به طرف جلو پرتاب کرد . دراکو در گوشه ای از دیوارهای قلعه بی صدا آرمیده بود .
مادرش (نارسیسا بلک)اورا دید و بی درنگ به سوی قلعه راهی شد از میان مرگ خواران گذشت ,به دنبال اسنیپ بود . ولی انگار از اول اسنیپی وجود نداشت ,به سوی سیریوس رفت در آن میان او تنها کسی بود که می توانست از او کمک بخواهد .
روبه او کرد و گفت : خواهش می کنم...خواهش میکنم ,دراکو زخمی شده چه جوری می تونم از قلعه خارج اش کنم.
کمکم کن.
سیریوس گفت: اون کجاست ؟
نارسیسا گفت: بیرون قلعه, زود باش .
هر دو شتا بان به سوی دراکو رفتند .سیریوس فورا او را بلند کرد و به طبقه سوم قلعه برد .مادام پامفری آنجا بود دراکو را که دید گفت :اینجا نمیشه کاری کرد باید بره سنت ماگو.
نارسیسا گفت :خواهش می کنم بذارید پسرمو ببرم.
مادام پامفری رو به سیریوس کرد وگفت: ولی اون یه مرگخواره.
سیریوس گفت :تو می تونی بری.
نارسیسا گفت:واقا لطف بزرگی کردی فراموش نمی کنم.
سپس دراکو را در آغوش گرفت و وارد تونل خروجی شد .
آستوریای عزیز!
باز هم اشتباهات پست قبلیت برای عضویت رو تکرار کردی. یک دفعه ی دیگه نقد این پستت رو کامل و دقیق بخون. باز هم همون اشتباهات و ضعف ها رو داری. صادقانه بگم، پست قبلیت خیلی بهتر بود.
تایید نشد!
هیچ کس نمیدانست ارتش ولدمورت چگونه توانسته وارد هاگوارتزبشود . حمله ناگهانی (ولدمورت) برای ازبین بردن استادان مدرسه که اغلب بر ضد او کار می کردند .
دامبلدور در آستانه مرگ بود بسیار بیمار و ضعیف. تنها یک هفته بود که پرفسورمک گوناکال مدیر جدید مدرسه شده بود . آن اوضاع نابسامان بهترین فرصت برای حمله بود.
ارتش ولدمورت بسیار نیرومند وآماده بود ودر نقطه مقابل آن محفلی های غافلگیر شده و اندک بودند .
دانش آموزان بسیاری ازجمله:«هانا آبوت , دین توماس, زاخاریاس اسمیت ,...» کشته شده بودند و از معلمان مدرسه هم پرفسور( فیلت ویک) بدست (لوسیوس مالفوی) کشته شده بود .
ناگهان دوباره صدای قهقهه ی ولدمورت سرتا سر قلعه را فرا گرفت. نشان شوم جمجمه با زبان مار مانندش هم در بالا ترین نقطه ی قلعه می درخشید .
مک گوناکال با چهره ای بسیار آشفته دوان,دوان, وارد تالار اصلی شد و فریاد زد: بچه ها هرچه سریع تر برید بیرون, طبقه ی سوم یه راه خروجی هست. آقای( فیلچ) نشون میده زودتر ...خواهش میکنم ...زودتر... . در همان حال چندین طلسم هم به سوی مرگخواران فرستاد.بچه ها در حال دویدن بودند در راهروی طبقه اول (سیریوس بلک) ایستاده بود و مانع ورود (گری بک) به آن طبقه میشد.
درآن توده ی عظیم دانش آموزان آستوریا فریاد می زد :نه...نه...دراکو تو نباید ...بیا ...زود باش . دراکو دودل بود از طرفی میخواست همراه پدرش بجنگد واز طرفی هم آستوریا او را منع می کرد و به طرف پله ها می کشاند .
سیریوس با لحنی عصبانی گفت:پسر زود باش بروبالا مگه از جونت سیر شدی ؟ ولی ناگهان دراکو دست آستوریا را کنار زد و به سرعت به سوی در خروجی رفت! در بیرون از قلعه (لوپین)را دید که با پدرش مبارزه می کند . پدرش هم اورا دیده بود صدایش را شنید که از او خواهش می کرد ازهاگوارتز خارج شود . طلسم ها از هر طرف می باریدند ,دراکو به چندین طلسم جاخالی داد و برخی ها نیز با جادو مهار کرد. ناگهان از پشت سر طلسمی به او اصابت! کرد و اورا چند متری به طرف جلو پرتاب کرد . دراکو در گوشه ای از دیوارهای قلعه بی صدا آرمیده بود .
مادرش (نارسیسا بلک)اورا دید و بی درنگ به سوی قلعه راهی شد از میان مرگ خواران گذشت ,به دنبال اسنیپ بود . ولی انگار از اول اسنیپی وجود نداشت ,به سوی سیریوس رفت در آن میان او تنها کسی بود که می توانست از او کمک بخواهد .
روبه او کرد و گفت : خواهش می کنم...خواهش میکنم ,دراکو زخمی شده چه جوری می تونم از قلعه خارج اش کنم.
کمکم کن.
سیریوس گفت: اون کجاست ؟
نارسیسا گفت: بیرون قلعه, زود باش .
هر دو شتا بان به سوی دراکو رفتند .سیریوس فورا او را بلند کرد و به طبقه سوم قلعه برد .مادام پامفری آنجا بود دراکو را که دید گفت :اینجا نمیشه کاری کرد باید بره سنت ماگو.
نارسیسا گفت :خواهش می کنم بذارید پسرمو ببرم.
مادام پامفری رو به سیریوس کرد وگفت: ولی اون یه مرگخواره.
سیریوس گفت :تو می تونی بری.
نارسیسا گفت:واقا لطف بزرگی کردی فراموش نمی کنم.
سپس دراکو را در آغوش گرفت و وارد تونل خروجی شد .
آستوریای عزیز!
باز هم اشتباهات پست قبلیت برای عضویت رو تکرار کردی. یک دفعه ی دیگه نقد این پستت رو کامل و دقیق بخون. باز هم همون اشتباهات و ضعف ها رو داری. صادقانه بگم، پست قبلیت خیلی بهتر بود.

تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1386/12/19 0:24:45
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/19 18:25:59
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/19 18:25:59
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/09/03
آخرین ورود: سهشنبه 27 فروردین 1387 21:37
از: کلاس ریاضیات جادوویی!
پستها:
215

هوا بشدت گرم بود. آن روز هرمیون گرنجر همراه رونالد ویزلی برای تمرین هری به ورزشگاه کوییدیچ رفته بودند . آفتاب داغی بود ! طوری که موهای قرمز رونالد سرخ تر از قبل نشان می داد ! هرمیونی ان رو نتوانسته بود بیشتر از این در افتاب به تماشای تمرین هری بنشیند زیرا آفتاب چشمانی را که دیشب تا نیمه شب به کلمات کتاب خیره شده بود و در زیر ان گود افتاده بود می سوزاند رونالد هم که از تمرین آن روز هری خسته شده بود با هرمیون به قلعه باز گشت . اشعه های خورشید بر فراز قلعه تابیده میشد و برق آن هرمیون گرنجر را بیش از پیش مایل به درس خواندن می کرد ولی هم اکنون او آنقدر خسته بود که تصمیم گرفت فقط به خوابگاه دختران برود و خود را روی تخت بیاندازد پرده های تختش را بکشد و فکر کند ! به چیزی که قرار بود تا دوروز دیگر به او اهدا شود ! وارد قلعه شدند !
بد عنق روح اسلیترینی فریاد زد : اهای ویزلی فکر می کنم از وسایل برادران احمقت استفاده کردی که موهات این قدر روشن شده است ! درسته ؟ هاهاهاها...
در همین لحظه نیک بی سر فریاد زد : هی بد عنق این موقع ی ظهر هم دست از سر ما بر نمی داری برو بگیر بخواب دیگر !
بد عنق گفت : هه ههه ههه..موهاهاهاها ..تنبل ها برید بخوابید!
و سپس از تالار بیرون رفت . هرمیون رو به رونالد گفت : ببین رون من باید برم استراحت کنم خیلی خسته هستم! امروز بعد از ظهر مصاحبه دارم خودت که می دونی قراره چی بهم بدهند؟ امیدوارم ناراحت نشی برای شام می بینمت !
رونالد گفت : نه ..نه هرمیانی ..اشکالی نداره .. من ناراحت نمی شم ..برو ...فقط ..شام امشب...شاید دیگه نتونیم حالا حالا ها سر فرصت با هم شام بخوریم می دونی که بعد از گرفتن اون هدیه تو دیگه وقت زیادی نداری که ....
هرمیون گفت : باشه رون من باید برم بعد از ظهر قبل از شام کلاس ریاضیات جادویی دارم ...ظهر بخیر
و هرمیون گرنجر به سرعت به طرف خوابگاه دختران گیریفندور رفت و رونالد ویزلی را با مشتی از افکار پراکنده تنها گزاشت او هرگز نفهمید که رون اصلا از هدیه ای که هرمیون می خواست دریاف کند خوشحال نبود نفهمید که رون فکر می کرد هرمیون خیلی مغرور شده است!
در خوابگاه دختران گیریفندور
هرمیون گرنجر کتاب ها و وسایلی که با خود به باشگاه کوییدیچ برده بود به روی تختش پرتاب کرد و خودش هم روی تخت نشست و بعد ناگهان بلند شد : هی ..جینی ...امروز ...کلاس ریاضیات داری ! مطمئنی که دیگه توی اون درس مشکلی نداری ؟ سوالی داری بپرس !
جینی ویزلی در حالی که سعی می کرد جورابش را در اورد گفت : ممنون هرمیانی !
هرمیون پرده های تختش را کشید و به فکر رفت ! در فکر هدیه و مسئولیتی که قرار بود بر وی واگزار شود ! می ترسید که اگر این مسئولیت را بپزیرد دیگر نتواند با دوستانش اوقات خوشی را بگزراند! مخصوصا حالا که لرد خبیث برگشته بود و او باید بیش از پیش به وظیفه ای که قرار بود بهش موکول شود
می رسید !
3 ساعت بعد کلاس ریاضیات جادویی
_خانم گرنجر عزیز ببخشید می شه لطف کنید و تاریخی که اصول اقلیدس به زبان ریاضی جادویی بیان شد را متذکر شوید ؟
هرمیون گرنجر در حالی که با لبخند از نیمکت بلند می شد و نگاه های سنگین گروه اسلیترین رو بر خود تحمل می کرد گفت : سال 1506 میلادی 18 اگست !
پرفسور : عالی بود خانم گرنجر 5 امتیاز برای گیریفندور
و صدای ناشی از یاس و خشم اعضای اسلیترین بلند شد !
حالا شما اقای ویزلی می توانید بگویید که چه زمانی اولین کتاب ریاضی جادوویی نوشته شد؟
رونالد ویزلی سرش را خاراند و بعد با خنده گفت : زمان عهد بوق !
صدای انفجار خنده ی اعضای اسلیترین کلاس را برداشت
پرفسور که سرخ شده بود گفت : رونالد ویزلی ، خوب گوش کن!تو یک حواس پرت و مایع ننگ گیریفندوری ! اصلا ادم به اصیل بودن تو شک می کند! من اگر جای دوشیزه گرنجر بودم هرگز با تو حرف هم نمی زدم ان هم درست در زمانی که قرار است هدیه ی بزرگی ...
همه ی کلاس هو کشیدند و پرفسور با فریادی همه ی انان را ساکت کرد گوش های رون سرخ شده بود و هرمیون سخت در فکر بود!
شب هنگام شام
سفره های سفید تمامی میز های هاگوارتز را پوشانده بود ! و غذاهای رنگین ..هری پس از انجام تمرینات بسیار برای کوییدیچ هم اکنون خواب بود
رونالد به هرمیون گفت : شاید پرفسور راست می گفت ما بدرد هم نمی خوریم اره من یک حواس پرتم و تو یک دانش اموز ارشد حد اقل تا دوروز دیگر ...
هرمیون : بس کن رون تو نمی فهمی که من ...
اما رونالد با عصبانیت به سمت خوابگاه پسران دوید و از نظر هرمیون پنهان شد
دوروز بعد هنگام اهدای جایزه
تمامی قلعه به سکوت فرو رفته بود حتی بد عنق هم ساکت بود ! پرفسور دامبلدور قفل این سکوت را شکست و گفت : تمامی دانش اموزان من ! هم اکنون دانش اموزان ارشد کلاس پنجم و ششم معرفی می شوند
اسلیترین :
...
هافلپاف ....
رونکلاو ...
سر انجام : گیریفندور :
هرمیون گرنجر
همه ی اعضای گیریفندور هرمیون را تشویق می کردند او به سمت میز اساتید رفت و با لبخندی ساختگی مدال را تحویل گرفت و بر رداش وصل کرد و سپس در سکوت کامل بر روی صندلی خود بی توجه به تشویق ها نشست!
شب هنگام شب سرد ..برف سنگین
آلبوس : خانم گرنجر می دانید که لرد ولدمورت بازگشته است شما محافط و ارشد گروهتان هستید خواهش می کنم که امشب را کشیک بدهید می دانید که ..و شما می توانید به خوابگاه پسر ها هم بروید چون شرایط خیلی بحرانیست!
هرمیون : بله پرفسور
آلبوس ان جارا ترک کرد
ساعت ها گزشت و هرمیون گرنجر هنوز در حال کشیک دادن بود که ناگهان دلش برای رون شور زد به سمت خوابگاه پسران رفت حسی به او می گفت که ...
درست بود پیتر گرو ... با یک خنجر بروی رون ویزلی و...ممکن بود که ..
هرمیون به سمت پیتر هجوم برد می خواست فریاد بزند که پیتر به یک موش تبدیل شد و در سوراخی پنهان شد
هرمیون انیدشید :
من باید موش را پیدا کنم دم باریک تنها نشونه ی من از لرد سیاه است .. اگر مساحت اینجا حدود 349 متر مکعب باشد و دم باریک 10 سانتی متر باشد و این جا 6 سوراخ داشته باشد به فاصله ی 5،6، 8 سانتی متر از هم در نتیجه دم باریک فقط می تواند در سوراخ شمار ه ی سه باشد
هرمیون با سرعت بهه سمت سوراخ رفت : اهان بیا اینجا موش کوچولو! و
بعد فریاد بلندی کشید و تمامی اساتید به انجا امدند ..
البوس دامبلدور : کارت عالی بود هرمیون تو تونستی جون یک اصیل زاده رو نجات بدی و این پیتر احمق رو هم دستگیر کنی! تو تونستی از اطلاعات جادوییت به نحو احسنت استفاده کنی20 امتیاز برای گیریفندور و همچنین راستش هرمیون بهتر است با من بیایی و هرمیون را گرفت و جلوی چشم همهی اساتید به دفتر خود برد :
در دفتر البوس دامبلدور
ببین هرمیون می دونی که محفل عضو کم دارد و بیشتر عضو های ان نمی توانند از جادو به نحو احسنت استفاده کنند مطمئن هستم که خوشحال می شوی اگر فردا تو رو جلوی همه ی دانش اموزان یکی از اعضای محفل معرفی کنم !
هرمیون سکوت کرد که البته یعنی راضی هستم
فردا صبح در هاگوارتز پس از صرف صبحانه
البوس دامبلدور : به پاس فداکاری و شجاعت دوشیزه گرنجر و نجات دادن رونالد ویزلی از دست پیتر یا همان دم باریک و استفاده ی صحیح او از جادو که نشان دهنده ی لیاقت ساحره بودن وی است او را از حالا یکی از اعضای محفل اعلام می کنم
صدای فریاد اعضای گیریفندور بالا رفت و همه تشویق می کردند
پس از این که همه بر سر کلاس ها رفتند هرمیون به سمت کلاس پیشگویی پرفسور لاکهارتی حرکت کرد رونالد به طرفش اومد : هرمیون فکر کنم یک عذر خواهی بهت بدهکارم !
هرمیون : مهم نیست رون بیا ریم یک ربعی از کلاس گزشته است
و ان دو در پس خنده های بد عنق به سمت کلاس پیشگویی پرسفور لاکهارتی حرکت کردند
زن دایی هرمیون عزیز!
سوژه ی ضعیفی داشتی. اخلاق و رفتار شخصیت ها با کتاب فاصله داشت! بیش از اندازه غلط های املایی در پستت داشتی. فکر کنم پستت رو خیلی سریع نوشته بودی. بهتره قبل از ارسال پستت پیش نمایش رو بزنی و اون رو چند بار بررسی کنی. اشتباهات نگارشی و پاراگراف بندی نادرست هم به وضوح در پستت مشاهده می شد. سعی کن این ضعف هات رو بر طرف کنی. خوشحال میشم هرمیون گرنجر در محفل باشه. در ضمن هرمیانی اشتباهه! هرماینی!
تایید نشد!
بد عنق روح اسلیترینی فریاد زد : اهای ویزلی فکر می کنم از وسایل برادران احمقت استفاده کردی که موهات این قدر روشن شده است ! درسته ؟ هاهاهاها...
در همین لحظه نیک بی سر فریاد زد : هی بد عنق این موقع ی ظهر هم دست از سر ما بر نمی داری برو بگیر بخواب دیگر !
بد عنق گفت : هه ههه ههه..موهاهاهاها ..تنبل ها برید بخوابید!
و سپس از تالار بیرون رفت . هرمیون رو به رونالد گفت : ببین رون من باید برم استراحت کنم خیلی خسته هستم! امروز بعد از ظهر مصاحبه دارم خودت که می دونی قراره چی بهم بدهند؟ امیدوارم ناراحت نشی برای شام می بینمت !
رونالد گفت : نه ..نه هرمیانی ..اشکالی نداره .. من ناراحت نمی شم ..برو ...فقط ..شام امشب...شاید دیگه نتونیم حالا حالا ها سر فرصت با هم شام بخوریم می دونی که بعد از گرفتن اون هدیه تو دیگه وقت زیادی نداری که ....
هرمیون گفت : باشه رون من باید برم بعد از ظهر قبل از شام کلاس ریاضیات جادویی دارم ...ظهر بخیر
و هرمیون گرنجر به سرعت به طرف خوابگاه دختران گیریفندور رفت و رونالد ویزلی را با مشتی از افکار پراکنده تنها گزاشت او هرگز نفهمید که رون اصلا از هدیه ای که هرمیون می خواست دریاف کند خوشحال نبود نفهمید که رون فکر می کرد هرمیون خیلی مغرور شده است!
در خوابگاه دختران گیریفندور
هرمیون گرنجر کتاب ها و وسایلی که با خود به باشگاه کوییدیچ برده بود به روی تختش پرتاب کرد و خودش هم روی تخت نشست و بعد ناگهان بلند شد : هی ..جینی ...امروز ...کلاس ریاضیات داری ! مطمئنی که دیگه توی اون درس مشکلی نداری ؟ سوالی داری بپرس !
جینی ویزلی در حالی که سعی می کرد جورابش را در اورد گفت : ممنون هرمیانی !
هرمیون پرده های تختش را کشید و به فکر رفت ! در فکر هدیه و مسئولیتی که قرار بود بر وی واگزار شود ! می ترسید که اگر این مسئولیت را بپزیرد دیگر نتواند با دوستانش اوقات خوشی را بگزراند! مخصوصا حالا که لرد خبیث برگشته بود و او باید بیش از پیش به وظیفه ای که قرار بود بهش موکول شود
می رسید !
3 ساعت بعد کلاس ریاضیات جادویی
_خانم گرنجر عزیز ببخشید می شه لطف کنید و تاریخی که اصول اقلیدس به زبان ریاضی جادویی بیان شد را متذکر شوید ؟
هرمیون گرنجر در حالی که با لبخند از نیمکت بلند می شد و نگاه های سنگین گروه اسلیترین رو بر خود تحمل می کرد گفت : سال 1506 میلادی 18 اگست !
پرفسور : عالی بود خانم گرنجر 5 امتیاز برای گیریفندور
و صدای ناشی از یاس و خشم اعضای اسلیترین بلند شد !
حالا شما اقای ویزلی می توانید بگویید که چه زمانی اولین کتاب ریاضی جادوویی نوشته شد؟
رونالد ویزلی سرش را خاراند و بعد با خنده گفت : زمان عهد بوق !
صدای انفجار خنده ی اعضای اسلیترین کلاس را برداشت
پرفسور که سرخ شده بود گفت : رونالد ویزلی ، خوب گوش کن!تو یک حواس پرت و مایع ننگ گیریفندوری ! اصلا ادم به اصیل بودن تو شک می کند! من اگر جای دوشیزه گرنجر بودم هرگز با تو حرف هم نمی زدم ان هم درست در زمانی که قرار است هدیه ی بزرگی ...
همه ی کلاس هو کشیدند و پرفسور با فریادی همه ی انان را ساکت کرد گوش های رون سرخ شده بود و هرمیون سخت در فکر بود!
شب هنگام شام
سفره های سفید تمامی میز های هاگوارتز را پوشانده بود ! و غذاهای رنگین ..هری پس از انجام تمرینات بسیار برای کوییدیچ هم اکنون خواب بود
رونالد به هرمیون گفت : شاید پرفسور راست می گفت ما بدرد هم نمی خوریم اره من یک حواس پرتم و تو یک دانش اموز ارشد حد اقل تا دوروز دیگر ...
هرمیون : بس کن رون تو نمی فهمی که من ...
اما رونالد با عصبانیت به سمت خوابگاه پسران دوید و از نظر هرمیون پنهان شد
دوروز بعد هنگام اهدای جایزه
تمامی قلعه به سکوت فرو رفته بود حتی بد عنق هم ساکت بود ! پرفسور دامبلدور قفل این سکوت را شکست و گفت : تمامی دانش اموزان من ! هم اکنون دانش اموزان ارشد کلاس پنجم و ششم معرفی می شوند
اسلیترین :
...
هافلپاف ....
رونکلاو ...
سر انجام : گیریفندور :
هرمیون گرنجر
همه ی اعضای گیریفندور هرمیون را تشویق می کردند او به سمت میز اساتید رفت و با لبخندی ساختگی مدال را تحویل گرفت و بر رداش وصل کرد و سپس در سکوت کامل بر روی صندلی خود بی توجه به تشویق ها نشست!
شب هنگام شب سرد ..برف سنگین
آلبوس : خانم گرنجر می دانید که لرد ولدمورت بازگشته است شما محافط و ارشد گروهتان هستید خواهش می کنم که امشب را کشیک بدهید می دانید که ..و شما می توانید به خوابگاه پسر ها هم بروید چون شرایط خیلی بحرانیست!
هرمیون : بله پرفسور
آلبوس ان جارا ترک کرد
ساعت ها گزشت و هرمیون گرنجر هنوز در حال کشیک دادن بود که ناگهان دلش برای رون شور زد به سمت خوابگاه پسران رفت حسی به او می گفت که ...
درست بود پیتر گرو ... با یک خنجر بروی رون ویزلی و...ممکن بود که ..
هرمیون به سمت پیتر هجوم برد می خواست فریاد بزند که پیتر به یک موش تبدیل شد و در سوراخی پنهان شد
هرمیون انیدشید :
من باید موش را پیدا کنم دم باریک تنها نشونه ی من از لرد سیاه است .. اگر مساحت اینجا حدود 349 متر مکعب باشد و دم باریک 10 سانتی متر باشد و این جا 6 سوراخ داشته باشد به فاصله ی 5،6، 8 سانتی متر از هم در نتیجه دم باریک فقط می تواند در سوراخ شمار ه ی سه باشد
هرمیون با سرعت بهه سمت سوراخ رفت : اهان بیا اینجا موش کوچولو! و
بعد فریاد بلندی کشید و تمامی اساتید به انجا امدند ..
البوس دامبلدور : کارت عالی بود هرمیون تو تونستی جون یک اصیل زاده رو نجات بدی و این پیتر احمق رو هم دستگیر کنی! تو تونستی از اطلاعات جادوییت به نحو احسنت استفاده کنی20 امتیاز برای گیریفندور و همچنین راستش هرمیون بهتر است با من بیایی و هرمیون را گرفت و جلوی چشم همهی اساتید به دفتر خود برد :
در دفتر البوس دامبلدور
ببین هرمیون می دونی که محفل عضو کم دارد و بیشتر عضو های ان نمی توانند از جادو به نحو احسنت استفاده کنند مطمئن هستم که خوشحال می شوی اگر فردا تو رو جلوی همه ی دانش اموزان یکی از اعضای محفل معرفی کنم !
هرمیون سکوت کرد که البته یعنی راضی هستم
فردا صبح در هاگوارتز پس از صرف صبحانه
البوس دامبلدور : به پاس فداکاری و شجاعت دوشیزه گرنجر و نجات دادن رونالد ویزلی از دست پیتر یا همان دم باریک و استفاده ی صحیح او از جادو که نشان دهنده ی لیاقت ساحره بودن وی است او را از حالا یکی از اعضای محفل اعلام می کنم
صدای فریاد اعضای گیریفندور بالا رفت و همه تشویق می کردند
پس از این که همه بر سر کلاس ها رفتند هرمیون به سمت کلاس پیشگویی پرفسور لاکهارتی حرکت کرد رونالد به طرفش اومد : هرمیون فکر کنم یک عذر خواهی بهت بدهکارم !
هرمیون : مهم نیست رون بیا ریم یک ربعی از کلاس گزشته است
و ان دو در پس خنده های بد عنق به سمت کلاس پیشگویی پرسفور لاکهارتی حرکت کردند
زن دایی هرمیون عزیز!

سوژه ی ضعیفی داشتی. اخلاق و رفتار شخصیت ها با کتاب فاصله داشت! بیش از اندازه غلط های املایی در پستت داشتی. فکر کنم پستت رو خیلی سریع نوشته بودی. بهتره قبل از ارسال پستت پیش نمایش رو بزنی و اون رو چند بار بررسی کنی. اشتباهات نگارشی و پاراگراف بندی نادرست هم به وضوح در پستت مشاهده می شد. سعی کن این ضعف هات رو بر طرف کنی. خوشحال میشم هرمیون گرنجر در محفل باشه. در ضمن هرمیانی اشتباهه! هرماینی!
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/19 17:22:32
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/12/06
آخرین ورود: جمعه 9 فروردین 1387 11:19
از: هاگوارتز ، کلبه ی خودم
پستها:
157

هری ، رون و هرمیون در کنار هاگرید درون کلبه ی چوبی هاگرید نشسته بودند و مشغول خوردن کیک کشمشی دست پخت هاگرید بودند . هاگرید برای ریختن چای بلند شد و به سمت کتری ای که روی آتش شومینه قل قل می کرد رفت . به آرامی کتری را خم کرد و سه لیوان را تا نیمه از چای پر کرد بعد به سمت آنها آمد و سه لیوان سطل مانند را به دست هر سه داد. رون به سرعت پس از گرفتن چای مقداری از آن را نوشید و به کنار میز گذاشت .
هاگرید نگاهی به هری ، رون و هرمیون انداخت و گفت : چرا هیچ کدومتون حرف نمی زنین ؟
هری گازی به کیک کشمشی زد و با دهان پر از کیک گفت : مثل اینکه قرار بود امشب برامون خاطره ی محفلی شدنت رو تعریف کنی !
هاگرید لبخندی زد و مقداری از چایش را سر کشید و گفت : باشه ... باشه... کیک و چایی یاتون رو بخورین بعد براتون میگم .
نیم ساعت بعد
هری ، رون ، هرمیون و هاگرید پس از خوردن چای و کیک کنار شومینه دور میز نشسته بودن و در حال گوش کردن به حرف های هاگرید بودند .
هاگرید دست های گنده و پشمالوش رو توی هم گره کرده بود و در حال تعریف کردن خاطره بود : خب بچه هــــــا این خاطره ای که امروز میخوام براتون تعریف کنم بر می گرده به چندین سال پیش ، یعنی وقتی که محفل ققنوس تازه تشکیل شده بود و فقط افراد کمی هم از این قضیه با خبر بودن . داستان از اونجا شروع میشه که یک شب که من با فنگ توی همین کلبه بودیم صدای تق تق در رو شنیدیم و در کلبه باز شد و دامبلدور وارد کلبه ی شد و درست همون جایی که الان شما نشستین نشست و موضوع محفل ا با من در میان گذاشت .
من برای دامبلدور یک لیوان چای ریختم و دامبلدور هم شروع کرد به حرف زدن . دامبلدور اون شب به من گفت که اسمشو نبر تصمیم گرفته که جهان را از مشنگ ها پاک کنه و فقط افراد اصیل رو توی جهان باقی بگزاره و خودش رو به قدرت برسونه . بعد لبخندی به من زد و گفت : من تصمیم گرفتم که تمامی جادوگران ماهری رو که توانایی کمک کردن به من برای ایستادن در مقابل اسمشو نبر رو دارند را جمع آوری کنم تا با اسمشو نبر بجنگیم و آرامش را در جامعه ی جادویی حفظ کنیم .
بعد من گفتم : یعنی من هم میتونم کمک کنم ؟
دامبلدور دست من را در دستش فشرد و گفت : تو خیلی توانایی هایی داری که ازشون بی خبری و یکی شون کنترل کردن موجودات جادویی هست ، که حتی با جادو هم نمیشه کنترلشون کرد .
بعد دستم را از دستش رها کرد و گفت : دوست داری یکی از اعضای محفل بشی ؟
من هم که در پوستم نمی گنجیدم گفتم : بله ، من آماده ام که جونم رو هم تو این راه بدم .
دامبلدور بلند شد و دستش رو روی شونه ی من گذاشت و گفت : من الان دارم میرم ، اما تو حواست باشه چون اسمشو نبر یه بو هایی از این موضوع برده چون دیروز چند تا از مرگ خوار هاش رو برای گرفتن اطلاعات به خانه ی یکی از اعضای محفل فرستاده بود ولی نتیجه ای نگرفت .
هاگرید از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و گفت : و دامبلدور از کلبه ی من به سمت مدرسه حرکت کرد ،
من هم بعد از رفتن دامبلدور به سمت تختم رفتم تا بخوابم اما آن قدر به موضوع محفل ققنوس فکر می کردم خوابم نمی برد برای همین لامپ ها رو روشن کردم و به سمت پارچ آب رفتم تا که برای خودم آب بریزم اما ناگهان در کلبه ام باز شد و دو مرد نقاب دار وارد کلبه شدند تنها صدایی که در اون لحظه شنیدم صدای ورد موبیلیکورپوس " بود اما از شانس من به پارچ آب برخورد کرد و پارچ شکست اما من به سرعت چوب دستیم رو از کنار میزم برداشتم و به صورت کاملا آماده باش ایستادم . یکی از آنها دوباره فریاد زد موبیلیکورپوس " ورد این بار به من برخورد کرد ولی به خاطر دو رگه بودنم تاثیری روی من نگذاشت . در اون لحظه منم بی کار نموندم و با افسونی یکی از اونها رو به بیرون از کلبه پرت کردم و اون یکی هم از ترس پا به فرار گذاشت .
رون که در حال خندیدن بود گفت : دیگه هیچ اثری ازشون پیدا نکردین ؟
هاگرید نگاهی به فنگ که در گوشه ی کلبه جا خوش کرده بود کرد و گفت : فنگ تا جاهایی دنبالشون کرد ولی فقط چیزی که برام آورد یک تیکه پاچه ی سیاه از رداش بود !
هاگرید عزیز!
سوژه ی خوبی داشتی. از لحاظ فضاسازی هم خوب روش کار شده بود. البته اشتباهات نگارشی و املایی جزئی هم در پستت داشتی ولی با یکم تمرین و دقت برطرف میشه. فعالیت خوبی هم در سایت داری. معجون سازان قرن که ترکوندی. محفل معجون سازش کم بود.
امیدوارم در محفل هم یکی از اعضای فعال باشی!
تایید شد!
هاگرید نگاهی به هری ، رون و هرمیون انداخت و گفت : چرا هیچ کدومتون حرف نمی زنین ؟
هری گازی به کیک کشمشی زد و با دهان پر از کیک گفت : مثل اینکه قرار بود امشب برامون خاطره ی محفلی شدنت رو تعریف کنی !
هاگرید لبخندی زد و مقداری از چایش را سر کشید و گفت : باشه ... باشه... کیک و چایی یاتون رو بخورین بعد براتون میگم .
نیم ساعت بعد
هری ، رون ، هرمیون و هاگرید پس از خوردن چای و کیک کنار شومینه دور میز نشسته بودن و در حال گوش کردن به حرف های هاگرید بودند .
هاگرید دست های گنده و پشمالوش رو توی هم گره کرده بود و در حال تعریف کردن خاطره بود : خب بچه هــــــا این خاطره ای که امروز میخوام براتون تعریف کنم بر می گرده به چندین سال پیش ، یعنی وقتی که محفل ققنوس تازه تشکیل شده بود و فقط افراد کمی هم از این قضیه با خبر بودن . داستان از اونجا شروع میشه که یک شب که من با فنگ توی همین کلبه بودیم صدای تق تق در رو شنیدیم و در کلبه باز شد و دامبلدور وارد کلبه ی شد و درست همون جایی که الان شما نشستین نشست و موضوع محفل ا با من در میان گذاشت .
من برای دامبلدور یک لیوان چای ریختم و دامبلدور هم شروع کرد به حرف زدن . دامبلدور اون شب به من گفت که اسمشو نبر تصمیم گرفته که جهان را از مشنگ ها پاک کنه و فقط افراد اصیل رو توی جهان باقی بگزاره و خودش رو به قدرت برسونه . بعد لبخندی به من زد و گفت : من تصمیم گرفتم که تمامی جادوگران ماهری رو که توانایی کمک کردن به من برای ایستادن در مقابل اسمشو نبر رو دارند را جمع آوری کنم تا با اسمشو نبر بجنگیم و آرامش را در جامعه ی جادویی حفظ کنیم .
بعد من گفتم : یعنی من هم میتونم کمک کنم ؟
دامبلدور دست من را در دستش فشرد و گفت : تو خیلی توانایی هایی داری که ازشون بی خبری و یکی شون کنترل کردن موجودات جادویی هست ، که حتی با جادو هم نمیشه کنترلشون کرد .
بعد دستم را از دستش رها کرد و گفت : دوست داری یکی از اعضای محفل بشی ؟
من هم که در پوستم نمی گنجیدم گفتم : بله ، من آماده ام که جونم رو هم تو این راه بدم .
دامبلدور بلند شد و دستش رو روی شونه ی من گذاشت و گفت : من الان دارم میرم ، اما تو حواست باشه چون اسمشو نبر یه بو هایی از این موضوع برده چون دیروز چند تا از مرگ خوار هاش رو برای گرفتن اطلاعات به خانه ی یکی از اعضای محفل فرستاده بود ولی نتیجه ای نگرفت .
هاگرید از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و گفت : و دامبلدور از کلبه ی من به سمت مدرسه حرکت کرد ،
من هم بعد از رفتن دامبلدور به سمت تختم رفتم تا بخوابم اما آن قدر به موضوع محفل ققنوس فکر می کردم خوابم نمی برد برای همین لامپ ها رو روشن کردم و به سمت پارچ آب رفتم تا که برای خودم آب بریزم اما ناگهان در کلبه ام باز شد و دو مرد نقاب دار وارد کلبه شدند تنها صدایی که در اون لحظه شنیدم صدای ورد موبیلیکورپوس " بود اما از شانس من به پارچ آب برخورد کرد و پارچ شکست اما من به سرعت چوب دستیم رو از کنار میزم برداشتم و به صورت کاملا آماده باش ایستادم . یکی از آنها دوباره فریاد زد موبیلیکورپوس " ورد این بار به من برخورد کرد ولی به خاطر دو رگه بودنم تاثیری روی من نگذاشت . در اون لحظه منم بی کار نموندم و با افسونی یکی از اونها رو به بیرون از کلبه پرت کردم و اون یکی هم از ترس پا به فرار گذاشت .
رون که در حال خندیدن بود گفت : دیگه هیچ اثری ازشون پیدا نکردین ؟
هاگرید نگاهی به فنگ که در گوشه ی کلبه جا خوش کرده بود کرد و گفت : فنگ تا جاهایی دنبالشون کرد ولی فقط چیزی که برام آورد یک تیکه پاچه ی سیاه از رداش بود !
هاگرید عزیز!
سوژه ی خوبی داشتی. از لحاظ فضاسازی هم خوب روش کار شده بود. البته اشتباهات نگارشی و املایی جزئی هم در پستت داشتی ولی با یکم تمرین و دقت برطرف میشه. فعالیت خوبی هم در سایت داری. معجون سازان قرن که ترکوندی. محفل معجون سازش کم بود.
امیدوارم در محفل هم یکی از اعضای فعال باشی!تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/19 17:01:56
[size=medium][color=CC0000]اگر گروه های هاگوارتز به جز گریفیندور رو نشانه ی موس فرض کنیم و گریفیندور رو شکلک یاهو نتیجه می
جزئیات کاربر

ریموس و سیریوس در هاگزهد نشسته بودند و نوشیدنی کره ای می خوردند.
ریموس گفت: هواست باشه.
سیریوس: باشه
آن ها دقیقا کنار میزی در جلو شومینه نشسته بودند.
سیریوس که داشت حوصله اش سر می رفت گفت: ریموس، خلاصه می خوای چی کار کنی؟؟؟؟ به تانکس چی می گه؟؟؟
ریموس گفت: نمی دو ...
ناگهان پرتویی از کنارش عبور کرد و میز کناری را واژگون کرد.
ریموس گفت: مرگ خواران.
سیریوس چوبدستیش رو بیرون کشید و پرتو نارنجی رنگی از چوبدستیش خارج شد و مرگ خواری را که به همه طرف طلسم می فرستاد نقش زمین کرد.
ریموس پر قـقـنوسی را از جیبش در آورد و به درون آتش انداخت.
در این بین صاحب کافه پشت میزش پنهان شده بود.
ناگهان نورسبز و شدیدی نمایان شد و افراد محفل همگی رسیدند.
مودی هم زمان با دونفر می جنگید.
محفلی ها از هر طرف طلسم می فرستادند. ناگهان تعداد زیادی مرگ خوار دیگر از راه رسیدند. تانکس بیهوش در کناری افتاده بود.
سیریوس و بلاتریکس بی رحمانه طلسم می فرستادند.
چشم جادویی مودی جداشده بود و پیروزی مرگ خواران حتمی بود اما ناگهان در گوشه ای آتشی سبز رنگ پدیدار شد و چهره مردی در آن دیده شد که مرگ خواران را به وحشت انداخت.
آلبوس دامبلدور.
دامبلدور چوبدستیش را بیرون کشید و مرگ خواران یکی پس از دیگری در وسط اتاق ثابت می ماندند
مالفوی هم که سعی می کرد مقاومت کند با حرکت چوبدستی دامبلدور به وسط اتاق پرت شد دامبلدور همه مرگ خواران را که تقریبا 20 نفری بودند در وسط اتاق جمع کرد انگار آنها را با طنابی نامریی بسته بود.
ناگهان پر قـقـنوسی از میان آتش پدیدار شد دامبلدور آن را گرفت، بادقت نگاه کرد و گفت: وزارتخونه ای ها راه افتادن تا چند دقیقه دیگه می رسن. باید سریع بریم.
ریموس گفت: یه لحظه صبر کنین، یه چیزی یادتون رفت سپس چوبدستیش را به سمت صاحب کافه گرفت و زیر لب گفت: نسیان. وسپس همگی باهم ناپدید شدند.
این که پدربزرگ خودمه!
آخر پستت می نوشتی کپی رایت بای جی کی رولینگ بهتر بود.
پستت سوژه ی خاصی نداشت. نبرد محفل و مرگخواران مثل نبرد سازمان اسرار در کتاب پنج بود! اشتباهات املایی هم داشتی. هواس نه...حواس! فضاسازی نسبتا خوبی داشتی ولی سعی کن فعالیتت رو بیش تر کنی تا از این بهتر بشی.
موفق باشی
تایید نشد!
ریموس گفت: هواست باشه.
سیریوس: باشه
آن ها دقیقا کنار میزی در جلو شومینه نشسته بودند.
سیریوس که داشت حوصله اش سر می رفت گفت: ریموس، خلاصه می خوای چی کار کنی؟؟؟؟ به تانکس چی می گه؟؟؟
ریموس گفت: نمی دو ...
ناگهان پرتویی از کنارش عبور کرد و میز کناری را واژگون کرد.
ریموس گفت: مرگ خواران.
سیریوس چوبدستیش رو بیرون کشید و پرتو نارنجی رنگی از چوبدستیش خارج شد و مرگ خواری را که به همه طرف طلسم می فرستاد نقش زمین کرد.
ریموس پر قـقـنوسی را از جیبش در آورد و به درون آتش انداخت.
در این بین صاحب کافه پشت میزش پنهان شده بود.
ناگهان نورسبز و شدیدی نمایان شد و افراد محفل همگی رسیدند.
مودی هم زمان با دونفر می جنگید.
محفلی ها از هر طرف طلسم می فرستادند. ناگهان تعداد زیادی مرگ خوار دیگر از راه رسیدند. تانکس بیهوش در کناری افتاده بود.
سیریوس و بلاتریکس بی رحمانه طلسم می فرستادند.
چشم جادویی مودی جداشده بود و پیروزی مرگ خواران حتمی بود اما ناگهان در گوشه ای آتشی سبز رنگ پدیدار شد و چهره مردی در آن دیده شد که مرگ خواران را به وحشت انداخت.
آلبوس دامبلدور.
دامبلدور چوبدستیش را بیرون کشید و مرگ خواران یکی پس از دیگری در وسط اتاق ثابت می ماندند
مالفوی هم که سعی می کرد مقاومت کند با حرکت چوبدستی دامبلدور به وسط اتاق پرت شد دامبلدور همه مرگ خواران را که تقریبا 20 نفری بودند در وسط اتاق جمع کرد انگار آنها را با طنابی نامریی بسته بود.
ناگهان پر قـقـنوسی از میان آتش پدیدار شد دامبلدور آن را گرفت، بادقت نگاه کرد و گفت: وزارتخونه ای ها راه افتادن تا چند دقیقه دیگه می رسن. باید سریع بریم.
ریموس گفت: یه لحظه صبر کنین، یه چیزی یادتون رفت سپس چوبدستیش را به سمت صاحب کافه گرفت و زیر لب گفت: نسیان. وسپس همگی باهم ناپدید شدند.
این که پدربزرگ خودمه!

آخر پستت می نوشتی کپی رایت بای جی کی رولینگ بهتر بود.

پستت سوژه ی خاصی نداشت. نبرد محفل و مرگخواران مثل نبرد سازمان اسرار در کتاب پنج بود! اشتباهات املایی هم داشتی. هواس نه...حواس! فضاسازی نسبتا خوبی داشتی ولی سعی کن فعالیتت رو بیش تر کنی تا از این بهتر بشی.
موفق باشی
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/17 5:23:14
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج