شبی بارانی بود.
هری با ساکی در دست وارد خانه ای که اکنون محفل ققنوس لقب داده شده بود شد. خانه ای تقریبا بزرگ بود در گوشه ای مبل های راهتی و در وسط مبل ها هم میزی گرد بود که هری پیش خود فکر کرد حتما وقتی مشکلی برای اعضا پیش میاد این جا دور هم جمع میشن از چهار طرف همه ی پرده ها کشیده شده بود . انگار که نمیخواستند کسی بداند که کسی در انجا زندگی میکند . ان خانه پر از گرد و خاک بود و هر گوشه ای را تار انکبوتی لانه کرده بود.
هری صدای پایی را شنید که از طبقه ی بالا می امد . بله او ارتور ویزلی بود. هری به نظرش امد که ارتور سال هاست که نخوابیده اما با این حال با لبخند به سوی هری امد و در حالی که دست هایش را به طرفین باز کرده بود گفت : هری چه قدر خوشحال شدم که تو را دیدم به محفل خوش اومدی ما ساعت ها منتظرت بودیم . حالت چه طوره ؟ رون ؟ هرمیون ؟ بیاین دوست عزیزتون اومده پس کجا موندین ؟ هری بیا بشین اینجا تا بچه ها بیان .
بعد او را به طرف صندلیی راهنمایی کرد .
_ خواهش میکنم اینجا رو مثل خونه ی خودت بدون .
هری بالبخندی گفت : هر چی باشه از خونه ی دورسلی ها بهتره .
از بالا صداهای تالاپ تالاپی امد که هری اول گربه ی هرمیون را دید و بعد رون را و بعد از رون هم هرمیون را دید . رون به سرعت از هرمیون جلو زد وبه هری رسید .
_ هری سلام چه طوری وای پسر دلم برات تنگ شده بود . با دورسلی ها چی کار میکنی ؟
هری اهی کشید و گفت : میگذره.
هرمیون در کنار هری نشست و گربه اش را روی پاهایش نشاند .
_ هری به نظر خسته میای سفر سختی رو داشتی نه ؟
هری خمیازه ای کشید و گفت : اره واقعا خسته ام.
رون با شور و هیجان گفت : هری بیا یه سورپریز برات دارم بیا دیگه .
بعد دست هری را کشید و با خود بالا برد .
_ هری وای نمیدونی خیلی زحمت کشیدم تا درستش کردم خدا کنه ایندفعه دیگه جامون عوض نشه بیا دیگه چه قدر اهسته میای .
و بعد با یک هولی در را باز کرد .
_ واااااااااای رون تو تو واقعا دوست خوبی هستی ممنون.
هری در مقابل خود اتاقی را میدید که پر بود از عکس های سه نفری سه دوست .
_ قابلی نداره کلی زحمت کشیدم تا اینا رو جمع کردم.
هری خود را روی تخت انداخت و به خوابی عمیق فرو رفت .
صبح هری بیدار شد و تخت رون را خالی یافت نگاهی به ساعت انداخت 7:00
_ چه طور ممکنه که رون به این زودی بیدار بشه ؟
به طبقه ی پایین رفت دوستانش از جمله اقا و خانم ویزلی . رون . هرمیون . ریموس لوپین . فرد و جورج...
خانم ویزلی گفت : هری پسرم بیا این جا بشین و با ما صبحانه بخور دیشب خوب خوابیدی ؟
_ بله خانم ویزلی عالیترین شبی بود که تا حا لا داشتم .
و بعد کنار رون نشست . او خوشحال بود که کنار عده ای نشسته بود که او را دوست داشتند و او نیز ان ها را دوست داشت او احساس میکرد ان ها خانواده ی او هستند.
جیمی عزیز!
اشتباهات املایی به وضوح در پستت مشاهده می شد. درسته جمله بندی هات مشکل داشت ولی روی فضاسازی هات خوب کار کرده بودی و سوژه ی نسبتا خوبی داشتی. قبل از دیالوگ هات از علامت - به جای _ استفاده کنی بهتره. در ضمن لازم نیست بعد از هر خطی که می نویسی یک خط فاصله بزاری. همین پست رو دوباره بنویس و اشکالاتی رو که گفتم برطرف کن تا تاییدت کنم! روی جمله بندی هات هم بیش تر کار کن.
تایید نشد!
آنلاینها
11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




امیدوارم در محفل هم یکی از اعضای فعال باشی!