به نام پاكترين زن هستي مريم مقدس
داستان شماره هشت كاراگاه نمايشنامه نويسي
اول از همه خوشحالم كه به اين سايت اومدم و بايد بگم كه هر نه قسمت هريپاتر رو ديدم ولي كتاب هايش رو مطالعه نكردم و عاشق كتاب نويسي هستم و ميخواستم كتابي هم با موضوع جادو بنويسم ولي از تقليد زياد خوشم نميامد كه با شكر خدا اينجا رو پيدا كردم
داستاني كه ميخوام بنويسم اسمش پيشگويي شوم است كه با خستگي زياد توانستم يك بخش خيلي كوچيك رو بنويسم اميدوارم وارد مرحله بد بشم اگر غلط إملايي يا مرتب نبودن جمله اي را ديديد ببخشيد زيرا تازه واردم بزن بريم ولدمورت⚫️😂
پروفسر تازه چشمانش گرم شده بود،كم كم چرت به سراغش ميامد روي صندليش بود و پشتش را به ميز كارش زده بود
تق تق
ناگهان جغدي با سرعت از پنجره اي كه دقيقا رو به روي ميز كار دامبلدور بود وارد شد به قدري سرعت جغد زياد بود كه با پشت سرپيرمرد برخورد كرد شكه شد بلند شد و سرش سنگيني ميكرد دستش را بر موهاي بلند سفيدش برد و جغد جواني را بيرون اورد،جغد با چشمان گشاد شده به او خيره شد و ناگهان براي تلافي گاز محكمي از دست دامبلدور گرفت.
جغد را ناز كرد و زير لب گفت:آخ مرد جوان قصد ناراحتي شما رو نداشتم عذرخواهي من را بپذيريد
ناگهان جغد روي ميز كار دامبلدور پريد و تعظيمي به وي كرد و بعد روي سر پيرمرد پريد و نامه اي كه بر سر وي جا مانده بود را بر دهان گرفت و بالهايش را برهم زد و بالا و بالاتر رفت نامه را رها كرد و درست در دست دامبلدور قرار گرفت.
رو به جغد كرد و گفت ممنون دوست من
همينطور به پرواز جغد خيره شده بود ناگهان قلبش از تپش افتاد روي پاكت علامت مرگخواران بود.
ناگهان با سرعت به طرف شمشير گريفندور رفت و محكم آن را در دست گرفت و زير لب وردي زمزمه كرد و گفت قدرت و ناگهان شمشير به رنگ آبي اسماني درامد،با شمشير پاكت را با حساسيت و وسواس خراش داد با يك دستش پاكت را از بغل فشار داد و داخلش را نگاه كرد چشمانش گشاد شد بي آن كه متوجه شود شمشير از دستش افتاد دستش را داخل نامه فرو كرد دو چيز را بيرون اورد،يك نامه و يك بطري بسيار كوچك در بسته كه با ابر هاي سياه پر شده بود شيشه را بر نزديكي چشمانش برد و با خودش گفت تا به امروز خاطره اي به اين سياهي،پليدي نديده بودم شيشه را روي ميز كارش گذاشت شيشه خود را با قدرت به اين طرف و آن طرف ميزد انگار خاطره داخلش عجله داشت براي ديده شدن براي همين شيشه را ورداشت و در جيبش گذاشت در اتاقش را بست و با احتياط پشت در را نگاه كرد مبادا كسي فال گوش ايستاده باشد
به طرف ميز كارش رفت بر روي صندلي مخصوصش نشست،چوب دستيش را بر دست گرفت و وردي خواند و گفت ظاهر شو عينكش ظاهر شد آن را روي صورتش گذاشت و با دقت شروع به خواندن نامه كرد
"دامبلدور دوست قديمي عذرخواهي ميكنم كه نميتوانم خودم را معرفي كنم يك پسر تقريبا دوازده ساله در نزديكي خانه ما زندگي ميكند رفتارهاي بسيار عجيبي دارد او از طرف پدر مشنگ و از طرف مادر جادوگر است اين چند سال كه حركاتش را زير نظر داشتم ميتوانم به جرعت بگويم حركاتش همانند اسمش رو نبر است حتي ميتوان گفت قوي تر دوست پير من بايد فكر اساسي بكني تمام خاطره اين چند سال رو توي اون شيشه گذاشتم به دقت نگاه كم"
دامبلدور دستش را روي پيشاني خود قرار داد و چند ثانيه اي به فكر فرو رفت و دستش را مشت كرد و فشار داد گويا اعصبي است به طرف كمد لباس هايش رفت چوب دستيش را تكان داد و وردي زمزمه كرد و گفت تبديل شو ناگهان كمد به ظرف بزرگ طلايي كه داخلش آبي به رنگ خون بود تبديل شد اين ظرف مخصوص ديدن خاطرات مربوط به مرگخواران يا خاطرات نحس و شوم بود دامبلدور نفس عميقي كشيد و دست بر جيبش كرد و بطري را دراورد در آن را باز كرد ناگهان از داخل بطري خاكستر هاي سياه بيرون آمد تمام اتاق شروع به لرزيدن كرد دامبلدور از چشمانش اشكي جاري شد و گفت پيشگويي هميشه درست است و بطري را داخل ظرف نحس انداخت صورتش را داخل ظرف برد و به خاطره پيوست
دامبلدور پسري خوش هيكل پوستي سبزه قد نچندان بلند چشمان كشيده ي قهوه اي رنگ دماغي قلمي و كشيده پيشاني كوتاه و موهاي بسيار بلند به رنگ زرد را ديد پسراني اطرافش بودند او را زمين زده بودند و با حرف هايشان تحقيرش ميكردند پسر ناگهان به شدت اعصبي شد زيرا اسم پدر مشنگش را اورده بودند چشمانش را بست گويا وردي ميخواند ناگهان چشمانش قرمز شد اطرافش دوده خاكستري گرفت و زمين به شدت ميلرزيد انگار زلزله آمده است و دستش را تكان داد و چند پسر اطرافش را پرت كرد.
دامبلدور در خاطره سرگردان بود باز پسر را ديد كه روي جفت پايش نشسته و به زبان مارها و اژده ها صحبت ميكند و آن ها را فرا ميخواند ناگهان دامبلدور فرياد زد كافي است و به دفترش برگشت و شروع كرد به گريه كردن و اسنيپ را با داد زدن صدا كرد
اسنيپ:دامبلدور مشكلي پيش اومده
دامبلدور :دو كار ضروري برات دارم اولي پيغامي به پروفسور پاتر بفرستيد و ايشون رو به هاگوارتز دعوت كنيد براي تدريس درس مبارزه با جادوي سياه
و خبر مهم ترم شاگرد جديد منحصر به فردي قراره بياد اينجا اسمش aedan هست براش نامه بفرستيد و اون رو دعوت كنيد به هاگوارتز و اسنيپ صدرصد كلاه اون رو به اسليترين ميفرسته پس.....ادامه دارد
اميدوارم از بخشي كوچيك از داستانم لذت برده باشيد🌹
درود فرزندم
بد نبود، سوژهی تازهای رو از عکس خلق کرده بودین. فقط حواست به علائم نگارشی باشه و با دوتا اینتر دیالوگ ها رو از توصیفات جدا کن.
تایید شد!
مرحله بعد: گروهبندی