جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

131 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
131 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1396 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
گیبن

نولا جانستون

هافلکــــــلاو


__________

گیبن از خواب پرید و با وحشت به اطراف خود خیره شد، همه جا ساکت بود، با به یاد آوردن خواب خود لرزه ای به تنش افتاد و در همان حال از تصور مادربزرگ به آن حال به خنده افتاد، به سرعت از روی تخت بادی پرید و سعی کرد با "دندان به جان دکمه ی باد خالی کن تخت افتادن" باد تخت را خالی کند.

_نصفه شبی چه نادرستی می کنی؟
_عه! تو کی بیدار شدی؟

نولا در حال سرتکان دادن گفت:
_با اون جیغایی که تو می زدی عمه ی بزرگ جن خونگی همسایه ی مادربزرگم ام از خواب ابدی بیدار شد!
_بهتر! می خواستم تا مامان بزرگ از اتاق رفت بلند شیم بریم دنبال شاخ، ولی معلوم نبود تو چاییا چی بودن که بیهوش شدیم!

نولا با جهشی از روی تخت پرید و با یک حرکت دهن گیبن بازکن باد تخت رو خالی کرد!

_چی شد الان؟=/

__________
چنددقیقه بعد

_الان داریم کجا میریم؟
_هیـــــــــس ! من یه چیزی یادم افتاد! توی طبقه ی پایین ، کنار در پشتی یه نقاشی هست که توش یه تک شاخه!

نولا در حالی که حرف می زد فهمید صدای پای گیبن قطع شده است، با تعجب برگشت و چهره ی خشمگین گیبن را دید:
_اوپــــس! باید زودتر می گفتم؟
_ نه همین الانشم که گفتی باید لردسیاهو شکر کرد

_________
کنار نقاشی

_ویسالترایب!
_
_آّوستوسیلاریب!
_
_ناکسنوریب!
_
_ایب ایب هیب هیب!
_ها؟
_نه !نمیشه!
_اه یعنی هیچ طلسمی چیزی روش اثر نداره؟
_دیدی که
_خب پس الان چی کار کنیم!

نولا در حالی که به دیوار کناری تکیه می داد پرسید، و شــــــــلق! دیوار پشت نولا تو رفت و نولا پخش زمین شد! دری پشت نولا باز شد و دهان نولا و گیبن باز ماند!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نولا جانستون در 1396/8/10 22:26:20


Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 آبان 1396 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلکلاو

جسیکا-جیسون-پیوز



بعد از حدود نیم ساعت دویدن بی وقفه، جیسون با لحن پناه به مرلینی گفت:
-پدر جان داری اشتباه میری! الان ردش کردیم. روح پیوز نفوذی، با لحن خردمندانه ایی گفت:
-هافلیون سخت کوشند. تمام این راه را بر میگردیم! جسیکا...بدنت اصلا راحت نیست این چیه تو جیب چپت؟


جسیکا به بدنش که روح پیوز در آن بود چشم غره ایی رفت و به دویدن ادامه داد. بعد از نیم ساعت دوباره به محل سقوط رسیدند. پیوز با نهایت سرعت خم شد و باعث درد بزرگی در وجود دو هم تیمی اش شد.
-پدر جان به جون بابام بدن من اصلا کشسان نیست!بیخیال من شو. اینه که همش تو مسافرته!


جیسون با نگاه پوکر وار ریونکلاویی اش به جسیکا نگاهی انداخت و گفت:
-عاغا بیخیال ههممون خسته ایم. بیاید زودتر پیداش کنیم برش گردونیم.

جسیکا سرش را دوبار تکان داد تا تاکیدی باشد بر وجود پدر بزرگش.
جیسون به آرامی خم شد و جسم طلایی را بالا آورد.درخشش آنقدر زیاد بود که گریفندوری ها آن را با چهره ی نورانی مرلین اشتباه گرفتند و با حمله ای جانانه به آن سه تن،جسم طلایی را بردند.

-اّه اصلا نخواستم. هی من میگم جسم طلایی هی داستانو میپیچونی!من نوه هامو اینجوری تربیت کردم؟


جسیکا با نگاهی به خودش، جلوی دهانش را گرفته و به سراغ نقشه دوم رفت.

جایی دور بسیار بسیار خوفناک-خانه مرغ توفان(یا حالا طوفان)

-هیس هیس هیس!
-جسیکا!انقدر هیس هیس نکن.


جسیکا با چشم غره ایی که در تاریکی قابل رویت نبود، رو به جیسون کرد و گفت:
-من نیستم پدر جانند!


جیسون سرش را به نشانه تاسف تکان داد و به لانه پرنده نزدیک ترشد.
مرغ توفان خوابیده بود و خرخرش شهر بزرگی را می لرزاند.جیسون با نگاهی عمیق و دقیق به پرنده،از نقشه شان منصرف شد و به سمت خروجی غار راه افتاد.
اما روح پیوز(بسیار بسیار خردمند) اجازه همچین کاری را به او نداد.
جیسون با تمام وجود برای کندن پر مرغ توفان خودش را به زیر او سر داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 7 آبان 1396 23:56
نمایش جزئیات
آفلاین
دورا ویلیامز

هافلکلاو

لیسا تورپین



دورا و لیسا به سرعت جت اسکی به تالار عمومی رفتند، قلم پر ها را از جیب رداهایشان در آوردند و نامه‌ای برای نیاز مندی های پیام امروز نوشتند.

نقل قول:
بدین سان، توجه شما را به آگهی خود جلب میکنیم. عایا ریش پدر جدتان زیادی بلند است؟ عایا ریش پدرجدتان با برف مو نمیزند؟ عایا از پدرجد صد و پنج ساله‌تان خسته شده‌اید؟ او را برای ما بفرستید. طرح تعویض پدر جد کهنه با نو! پدرجد خود را برای ما بفرستید، ورژن جوان تر را از ما تحویل بگیرید.


لیسا و دورا، مشت‌هایشان را به هم کوبیدند و فریاد زدند:
_ اینه!

سپس آدرس خانه‌ی برادر دورا را زیر نامه قرار دادند تا کسی به آنها شک نکند. هنوز یک هفته تا پایان مسابقه مانده بود و آنها یک هیچ جلو بودند.
دورا به لیسا نگاهی مهربان انداخت. خیلی هم بد نبود. میشد با او کنار آمد. هر چند تمام تصوراتش از یک ریونی باهوش به هم خورده بود.
_ مثل این که خیلی کار داری لیسا! امتحان زبان، ریاضیات و... خب برو به کارهات برس.
_ چرا دست از ذهن خوانی و آزار دیگران بر نمیداری؟ اونجوری خیلی محبوب تر میشیا.

دورا زهر خندی زد.

_نیازی به محبت و ترحم بقیه ندارم. فردا میبینمت.

سپس و از هم جدا شدند و به سمت تالارهای هافل و ریون به راه افتادند.

فرداصبح
فردای آن روز دو جغد متفاوت برای لیسا و دورا رسید. هر چند فرستنده‌ی هر دوی آنها یک نفر بود: برادر دورا!
لیسا نامه را باز کرد و چند لحظه بعد صدای هق هق ظریفی از طرف میز ریون بلند شد.
جسی نگاهی به دورا انداخت که با قیافه‌ای نگران به نامه‌ی درون دستش زل زده بود.

_ نمیخوای بازش کنی؟
_ حس خوبی نسبت بهش ندارم.
_ بازش میکنی یا با همین تلسکوپم بزنم تو سرت؟

دورا نگاهی به تلسکوپ آملیا و سپس به قیافه‌ی جدی آملیا افکند‌. بعد طمیمانه نامه را گشود.به همراه چشمان دورا، چند چشم دیگر هم نامه را میخواندند. البته نه برای فوضولی! صرفا برای کنجکاوی!

پس از اتمام نامه، یک به یک به دورا نگاه کردند. تقریبا تمام هافل میدانستند که بزرگ ترین نقطه ضعف دورا، مرگ افراد است. و حالا مرگ به سراغ عزیز ترینش افتاده بود. دورا خواهرش را از دست داده بود. خواهری که هرگز وجود نداشت و هیچ کس از شخصیت خواهر دورا چیزی به یاد نمی‌آورد. اما الآن این اهمیتی نداشت. بی جلوه‌ترین مسئله بود و نبود کسی بود که دیگر مرده بود.

دفتر دامبلدور، همان روز بعد از صبحانه
_ پروفسور اما من باید برم.
_منم همین طور!
_فرزندانم... اکنون فرصت تفریح نیست. این هفته همش امتحان دارید.

دورا و لیسا به طور غیر ارادی، اما به طور هماهنگ، نامه‌هایشان را در آوردند. به دامبلدور نشان دادند و دلیل آوردند که حتما باید بروند اما گوش دامبلدور بدهکار نبود.
سرانجام لیسا خسته شد. خواست عزم سفر کند که دورا با لحنی قانع کننده لب زد:
_ اما اگر نرویم، عشق و محبت از بین ما پر میکشد!
_ چی؟ چی گفتید دوشیزه ویلیامز؟ عشق و محبت؟ بروید فرزندانم بروید! در پناه عشق و محبت بروید. مرلین یار و نگهدارتان باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در 1396/8/8 0:00:03
ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در 1396/8/8 20:32:40
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 7 آبان 1396 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دورا ویلیامز

هافلکلاو

لیسا تورپین



- خب حالا فقط یه سوال بی جواب میمونه!
-چی؟
- اینکه میشه از اینجا بریم بیرون؟ من دارم خفه میشم!

دورا با سر قبول کرد. لیسا با سرعتی باور نکردنی از در دستشویی بیرون رفت.

-خب حالا باید چیکار کنیم!

هر دو نفر، به یک نقطه خیره شدند و این نشان از این بود که در حال تفکر هستند.

- فهمیدم فهمیدم!

با بالا و پایین پریدن لیسا، جز اینکه رشته افکار دورا پاره شد و به هر راه حلی که یافته بود از ذهنش پاک شد، توجه افراد زیادی به او جلب شد.

-خله؟
- شاید از سنت مانگو فرار کرده!
- نه بابا احتمالا خواب بوده بیدار شده!
- چی پیدا کردی؟

لیسا به دلیل اینکه بالا و پایین پریده بود نفس نفس میزد و بخاطر ذوقش لبخندی به پهنای صورتش زده بود.
-میتو... میتونیم... میتونیم بریم از پروفسور دامبلدور درخواست کنیم ریششو بهمون بده!
- اون وقت بهمون میده؟ نمیده خب!

لیسا ناراحت شد. لیسا غمگین شد و لیسا نشست.

- خب قهر باش. به نظرت اون موقع نمیپرسه برای چی؟
-میگیم برای معجون سازی!
- نمیپرسه برای چه معجونی؟
- میگیم برای معجون هافکلاو.

دورا حالت " " به خود گرفت و زیر لب گفت:
- واقعا فکرشو نمیکردم که ریونی ها انقدر بی عقل باشن!

بعد رو به لیسا کرد و گفت:
- بشین به یه چیز دیگه فکر کن.

با این حرف تفکر دوباره شروع شد. پس از چند دقیقه دورا بلند شد.
-شپش!
-ها؟
-شپش بهترین ایدس. اگر ما بتونیم شپش بندازیم توی ریش پروفسور اونم مجبوره بره ریش هاشو کوتاه کنه. عالیه!
-خب چطوری؟
-ام...نمیدونم!

هر دو، دوباره شروع به تفکر کردند.

- من یه چیز جالب تر به ذهنم رسید.
- چی؟
- وقتی که پروفسور خوابه میریم و ریششو کوتاه میکنیم!
- اخه اینم شد ایده؟
-فهمیدم فهمیدم!
-چی لیسا؟
-ریش بخریم.

دورا با فرمت " " به لیسا نگاه کرد.
دستش را به پیشانی اش کوبید و برای خود احساس تاسف کرد.
-چرا به ذهن خودم نرسید؟

با وجود یک ریونی و یک هافلی، قطعا باید انتظار چنین ایده هایی را هم داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/8/8 17:45:49
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/8/8 17:48:40
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 5 آبان 1396 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
جسیکا - جیسون - پیوز


- بیا دیگه پدر جان ...

پیوز داشت لنگان لنگان با عصایش خودش را به سمت جلو هل می داد تا به آنها برسد. جیسون درحالی که از شدت عصبانیت قرمز شده بود زیر لب گفت : « باز شروع شد ... همش باید این پیرمرد رو دنبال خودمون بکشیم ... »

جسیکا رو به جیسون برگشت و با عصبانیت گفت : « این پیرمرد حق زیادی به گردن هممون داره ... کاش داورای مسابقه میدونستن تو اصلا روحیه کار تیمی نداری ... حتی هنوز یه پست هم نزدی »

جیسون سری به نشانه تایید تکان داد و گفت : «خیلی خوب ... باشه ... تو زیر اون بغلش رو بگیر من اینطرف رو میگیرم و کولش می کنیم ... »

جیسون دست پیوز را بلند کرد و روی شانه اش انداخت و جسیکا در طرف دیگر همین کا را کرد، سپس هردو کمی فشار وارد کردند تا او را بلند کنند، اما بلافاصله دست پیوز در بدن آنها فرو رفت و از وسط سینه هایشان بیرون زد. جیسون به صورت و جسیکا به صورت در آمدند.

- خوب ظاهرا نمیتونیم حتی کولش بکنیم ...

جیسون این را با عصبانیت گفت و لگدی به سنگی که روی زمین بود زد! سنگ با سرعت پرتاب شد و چندین متر آنطرف تر قااااااارررت به چیز طلایی رنگی برخورد کرد و هردو باهم تاالللااااپ به زمین افتادند. جسیکا پرسید : « اون چی بود ؟!؟»

جیسون با هیجان جواب داد : « نکنه مرغ طوفان بود ؟ »

سپس به سمت محل برخورد سنگ به موجود طلایی رنگ حرکت کرد. جسیکا پشت سرش فریاد زد : «صبر کن، باید پیوز رو هم با خودمون ببریم ...»

جیسون :

پیوز آرام با عصا خودش را جلو کشید، تابی به سبیلش داد و گفت : « من یه فکری دارم ... درسته من یه روح پیرم، ولی میتونم درون جسم شما هلول کنم و انرژی جوونی شما رو داشته باشم !»

جسیکا کمی ترسیده بود، با نگرانی به جیسون نگاه کرد. جیسون مثل هر ریونکلاوی خردمند دیگری، کمی فکر کرد و گفت : « فکر نمیکنم امتحانش ضرری داشته باشه ... »

پیوز جلوی دو عضو جوان هاگوارتز قرار گرفت. سپس چشمانش را بهم فشار داد و لب هایش را بست و لپ هایش باد کرد و دستانش را مشت کرد و شروع به زور زدن کرد! آنقدر زور زد که هر لحظه احتمال میرفت خودش را راحت کند و بقیه را ناراحت ... اما درست لحظه که جیسون و جسیکا منتظر بودند پیوز یا منفجر شود یا تلنگش در برود، روح پیر شروع به پهن شدن کرد، و عرض بدنش آرام آرام آنقدر زیاد شد که به اندازه عرض بدن دو انسان عادی بود. سپس آرام با عصا خودش را جلو کشید و وارد بدن دو جادوگر جوان شد، نور زرد رنگی برای لحظه ای درخشید و سپس پیوز ناپدید شده بود.

جسیکا: « خوب به نظر خوب میاد !»
جیسون: « خوب به نظر خوب میاد !»

هردو جادوگر بهم نگاه کردند. هیچکدام این جمله را نگفته بودند ولی جمله از دهان آنها خارج شده بود. جیسون گفت : « فکر کنم وقتی اون حرف بزنه از جسم ما استفاده میکنه»

جسیکا با تردید گفت : «من نگرانم برای بقیه کاراشم از جسم ما استفاده بکنه»


- حدستون درسته فرزندانم ... حالا پیش به سوی پر مرغ طوفان !
- حدستون درسته فرزندانم ... حالا پیش به سوی پر مرغ طوفان !

و سپس دست ها و پاهای جسیکا و جیسون، خارج از اختیار خودشان شروع به حرکت کرد، و آنها به سمت محلی که موجود طلایی سقوط کرده بود می دویدند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آبان 1396 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
هـافـلـکـلـاو
رز & لـیـنـی & آدر


آدر بعد از مقادیری فسفرسوزی و فعالیت شدید مغزی، به این نتیجه می‌رسه که هیچ راه عاقلانه و منطقی‌ای برای غلبه بر این آکرومانتیولاها وجود نداره. اما به هر حال آدر یک هافلپافی بود و این بدین معنا بود که پذیرفتن شکست براش مقدور نیست و باید حداقل تلاشی در راه هدفش می‌کرد. پس تصمیم می‌گیره از راه غیر معقول جلو بره.

آدر نفس عمیقی می‌کشه و با یک جهش از پشت درخت بیرون میاد و به داخل لونه‌ی عنکبوتا قدم می‌ذاره. عنکبوت‌های غول‌پیکر با قیافه‌هایی متعجب و بعضا عصبانی به این فرد گستاخی که با آسودگی خیال در حال عبور از بینشون بود نگاه می‌ندازن. آدر هم با عزم و جزمی بی‌سابقه، از بینشون عبور می‌کنه و با لبخندی ابلهانه که بی‌شباهت به لبخندهای لاکهارت نبود، براشون دست تکون می‌ده... تا اینکه بالاخره به آراگوگ می‌رسه!
- اوه سلام! شما باید آراگوگ باشین نه؟ نمی‌دونین چه مسافتی رو پیاده اومدم تا پیداتون کنم. تازه تو راه دو تا از دستیارامم گم کردم!

لینی و رز که تارعنکبوت‌پیچ شده بودن، با شنیدن اسم خودشون لرزش خفیفی می‌کنن. آدر چهره‌ی متعجبی به خودش می‌گیره و به لینی و رز که حالا تو دستای آراگوگ بودن نگاه می‌کنه.
- اوه مثل این که شما زودتر از من پیداشون کردین! چقد مهمون‌نوازین شما آخه. راضی به زحمتتون نبودم. واقعا ممنونم ازتون.

آدر اینو می‌گه، جلو میاد و لینی و رزو به زور از دستان آراگوگ بیرون می‌کشه. آراگوگ که از این همه گستاخی کف کرده بود و تا به حال با چنین صحنه‌های خشنی رو به رو نشده بود، واکنشی جز با تعجب نگریستن به این موجود عجیب و نترس پیدا نمی‌کنه.
آدر در حالی که با دستپاچگی سعی در باز کردن تارهای پیچیده شده دور لینی و رز داشت، به بلبل‌زبونی‌هاش ادامه می‌ده تا نقشه‌ی دومش رو عملی کنه، یعنی گرفتن آفت!
- خب، عرضم به حضور محترمتون که به من اطلاع دادن شما به شفادهنده نیاز دارین و انگار آفت به جونتون نشستـ... ننشسته؟ اشتباه به عرضم رسوندن؟ درست گفتن ولی شما شفادهنده دوست ندارین؟ حالا دیگه یکم می‌ترسم.

آکرومانتیولاها هرچه بودن، قطعا ابله نبودن و فیلم‌بازی کردن‌های آدر بالاخره در مرحله‌ای باید خشم اونارو برمی‌انگخیت، و این لحظه دقیقا همون لحظه بود!
- الان نقشه اینه، فرااار!

آدر در حالی که رز و لینی رو زیر بغل گرفته بود، جیغ‌زنان دو پا داره، دو پا دیگه‌م غرض می‌گیره و چهارنعل به سمت خروجی می‌دوه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آبان 1396 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
هـافـلـکـلـاو
رز & لـیـنـی & آدر


آدر بعد از مقادیری فسفرسوزی و فعالیت شدید مغزی، به این نتیجه می‌رسه که هیچ راه عاقلانه و منطقی‌ای برای غلبه بر این آکرومانتیولاها وجود نداره. اما به هر حال آدر یک هافلپافی بود و این بدین معنا بود که پذیرفتن شکست براش مقدور نیست و باید حداقل تلاشی در راه هدفش می‌کرد. پس تصمیم می‌گیره از راه غیر معقول جلو بره.

آدر نفس عمیقی می‌کشه و با یک جهش از پشت درخت بیرون میاد و به داخل لونه‌ی عنکبوتا قدم می‌ذاره. عنکبوت‌های غول‌پیکر با قیافه‌هایی متعجب و بعضا عصبانی به این فرد گستاخی که با آسودگی خیال در حال عبور از بینشون بود نگاه می‌ندازن. آدر هم با عزم و جزمی بی‌سابقه، از بینشون عبور می‌کنه و با لبخندی ابلهانه که بی‌شباهت به لبخندهای لاکهارت نبود، براشون دست تکون می‌ده... تا اینکه بالاخره به آراگوگ می‌رسه!
- اوه سلام! شما باید آراگوگ باشین نه؟ نمی‌دونین چه مسافتی رو پیاده اومدم تا پیداتون کنم. تازه تو راه دو تا از دستیارامم گم کردم!

لینی و رز که تارعنکبوت‌پیچ شده بودن، با شنیدن اسم خودشون لرزش خفیفی می‌کنن. آدر چهره‌ی متعجبی به خودش می‌گیره و به لینی و رز که حالا تو دستای آراگوگ بودن نگاه می‌کنه.
- اوه مثل این که شما زودتر از من پیداشون کردین! چقد مهمون‌نوازین شما آخه. راضی به زحمتتون نبودم. واقعا ممنونم ازتون.

آدر اینو می‌گه، جلو میاد و لینی و رزو به زور از دستان آراگوگ بیرون می‌کشه. آراگوگ که از این همه گستاخی کف کرده بود و تا به حال با چنین صحنه‌های خشنی رو به رو نشده بود، واکنشی جز با تعجب نگریستن به این موجود عجیب و نترس پیدا نمی‌کنه.
آدر در حالی که با دستپاچگی سعی در باز کردن تارهای پیچیده شده دور لینی و رز داشت، به بلبل‌زبونی‌هاش ادامه می‌ده تا نقشه‌ی دومش رو عملی کنه، یعنی گرفتن آفت!
- خب، عرضم به حضور محترمتون که به من اطلاع دادن شما به شفادهنده نیاز دارین و انگار آفت به جونتون نشستـ... ننشسته؟ اشتباه به عرضم رسوندن؟ درست گفتن ولی شما شفادهنده دوست ندارین؟ حالا دیگه یکم می‌ترسم.

آکرومانتیولاها هرچه بودن، قطعا ابله نبودن و فیلم‌بازی کردن‌های آدر بالاخره در مرحله‌ای باید خشم اونارو برمی‌انگخیت، و این لحظه دقیقا همون لحظه بود!
- الان نقشه اینه، فرااار!

آدر در حالی که رز و لینی رو زیر بغل گرفته بود، جیغ‌زنان دو پا داره، دو پا دیگه‌م غرض می‌گیره و چهارنعل به سمت خروجی می‌دوه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 4 آبان 1396 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آبان 1396 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلکلاو
لینی ، آدر ، رز ویزلی


عنکبوت های غول پیکر در حالی که دهان لینی و ریز را با تار هایشان بسته و کل بدنشان را مثل مومیایی ها تارپیچ کرده بودند راه افتادند. قلب آدر با نگرانی و هیجان می تپید.
البته که او به شدت به دنبال یافتن آفت ها بود و برای پیدا کردنشان دست به هر کاری می زد. برایش هم مهم نبود رز و لینی چه می گویند؟ به نظر او آن دو ، موجوداتی بیش از حد احساسی و مدافع محیط زیست بودند. درست است که آن دو جلوی پیشرفت و روند کار را می گرفتند ولی هر چه باشد هم گروهی و دوستانش بودند. حتی اگر هیچ آفتی بر روی عنکبوت ها نبود او نمی توانست همانجا بایستد و با لبخند پهن نابود شدن دوستانش را ببیند.
پس دنبال عنکبوت ها دوید. دو عنکبوت کاملا سیاه با آرواره هایی وحشتناک و بزرگی که مثل قیچی با یک بسته شدن به راحتی گوشت گرم لینی و رز را تکه تکه می کردند. بر روی بدنشان پرز های ریزی دیده می شد که آفت هایی براق بر رویشان به آدر چشمک می زدند.
غول ها هر بار که شش پای کج و کوله ی خود را زمین می گذاشتند برگ ها و درختان اطراف می لرزیدند.
آدر پشت سرشان در حالی که دایم پشت درخت های پیر پر گره قایم می شد تعقیبشان می کرد. قلبش محکم بر سینه می کوبید. قبلا ها در درس جانور شناسی عکس این عنکبوت ها را دیده و درباره شان شنیده بود. اما تا آن موقع هرگز از نزدیک این موجودات را ندیده بود. قد آنها با پاهای بلند و درازشان دو متری می شد. چشم های آدر از هیجان و ترس گرد شده بودند. در ذهنش با خود فکر می کرد که چه کار کند؟ چطور می تواند لینی و رز را از چنگ آن دو غول نجات دهد؟
هیچ جوابی به ذهنش نرسید. شاید بهتر بود فعلا آنها را تعقیب کند و بعد در یک موقعیت مناسب دوستانش را نجات دهد. رز و لینی سر و ته در دستان عنکبوت بزرگ جا داشتند. حتی چشم هایشان هم زیر تار های چسبنده و کلفت عنکبوت ها پنهان شده بود. اصلا نمی توانستند حرکت کنند.
بعد گذشت یک ساعت به مقصد عنکبوت ها رسیدند. آدر آنچه می دید را باور نمی کرد. بدنش داغ شد و قلبش ریخت. آنجا زمین به سمت پایین شیب بر می داشت و درختان زیادی چسبیده به هم قرار داشتند. تار های ضخیم و زیادی به شاخه های کلفت و تنه های تنومند درختان متصل بود و عنکبوت های زیادی بر تار ها جا خوش کرده بودند. در وسط تار های شش ضلعی یک عنکبوت با شش چشم قرمز و خونی نشسته بود. او فرمانروایشان بود. آراگوگ.
طعمه های زیادی در حالی که در پیله پیچیده شده بودند بر تار ها قرار داشتند. آدر آب دهانش را به سختی قورت داد و از پشت درختی ده متر دور تر از لانه نیم نگاهی دوباره به آنجا انداخت. عرق سر و رویش را پوشانده بود. کار او به مراتب سخت تر و دشوارتر شده بود. آنجا عنکبوت های زیادی نشسته بودند و حتما تعداد بیشتری در آن حوالی به دنبال شکار می گشتند. او چطور می توانست از بین همه ی آنها بگذرد و یک آفت هم ازشان بگیرد و دوستانش را نجات دهد؟ به نظر غیر ممکن می آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آبان 1396 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
::هـــافـــلـــکـــلـــاو::


بازم
رودو & کردلیا & آملیا


آملیا از مکان مسقف بیرون رفت و به دور و اطراف نگاه کرد تا بلکه رودولف را پیدا کند؛ اما به یک مکان خالی از سکنه ای برخورد که این مرد، سوت زنان با گوشه چشم، به آملیا نگاه میکرد. آملیا کمی او را بررسی کرد... و بررسی کرد... و بررسی کرد...

- شما یه مرد بی پیرهن ندیدین که یه تتو ساحره رو کمرش باشه؟

ظاهرا مرد، اشتباه فکر کرده بود؛ آملیا اورا بررسی نمیکرد. آهی از سر آسودگی کشید و سپس، با صدایی بسیار کلفت گفت:
- نه ساحره باکمالات! ندیدم!
- ساحره با کمالات؟ قبلا کجا اینو شنیدم؟
- سوتی دادم!

سوتی دادن مرد همانا و پریدن آملیا با تلسکوپش بر روی او نیز همانا!

- تو رودولف رو دیدی؛ پس اعتراف کن!
- مـ... چی؟
- تو گفتی ساحره با کمالات! یعنی دیدیش دیگه!
- نزن، محفلی خوب!
- محفلی؟ نکنه تو مرگخواری؟!

و کار زیادی نداشت که بفهمد مرد مرگخوار است؛ تنها با چرخاندن دستش و دیدن علامت شوم، این را فهمید.

- خوب پس... اگه میخوای زنده بمونی، باید... زهر نجینی رو بیاری برام!

مرد، گند کار را بالا آورده بود؛ درهر صورت، باید زهر نجینی را می آورد. با خودش زمزمه کرد:
- آخه چرا امروز من اینقد سوتی میدم؟
- چیزی گفتی؟
- میگم اصلا چرا خودت نمیری؟
- من که مرگخوار نیستم که!

و بلافاصله، با تلسکوپش مرد را به جلو هل داد؛ درست لحظه ای که مرد، فکر شیطانی ای به ذهنش رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!