جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  137 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  246 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  327 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 7 مرداد 1397 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی از ظهر گذشته بود. تعدادی از دانش آموزان در یکی از کلاس های هاگوارتز تجمع کرده بودند. کلاس مزبور، اتاقی مربع شکل بود و سکوی بلندی در وسط آن به چشم می خورد. مردی ملبس به کت شلوار مشکی و کلاه استوانه ای روی لبه ی سکو ایستاده بود و به ناظران لبخند می زد. مرد دیگری که چشمان سرخ و چهره ی رنگ پریده داشت، با طناب به ستون سنگی موجود روی سکو بسته شده بود و با ناراحتی به مرد دیگر می نگریست. دانش آموز کت شلواری اهم اهمی نمود تا توجه سایرین را به خود جلب کند. سپس، شروع به صحبت کرد.
- دوستان خوبم.. من، گادفری میدهرست، یکی از اعضای الف دالم. امروز ازتون خواستم بیاین اینجا تا یه ظالمو با هم به راه راست برگردونیم...

بعد به دانش آموز چشم سرخ اشاره کرد.
- اسم این مرد، آستریکسه.. اون یکی از اعضای جوخه ی بازرسیه و چن تا از بچه های الف دالو با بی رحمی تمام به قتل رسونده...

زمزمه هایی حاکی از وحشت در اتاق شکل گرفت. آستریکس که با شنیدن حرف های گادفری دهانش از تعجب باز مانده بود، سعی کرد به خودش بیاید و شروع به حرف زدن کرد.
- چی داری میگی بابا؟! مث اینکه زیاد ازین فیلم اکشنای ماگلی می بینی.. جوخه ی بازرسی دیگه چیه؟ قتل کجا بود؟.. من فقط یه کم گشنه م بود و چن قطره از خونشونو خوردم. الانم سُر و مُر و گنده دارن واسه خودشون می پلکن.

ناظرین به گادفری خیره شدند تا ببینند او چه عکس العملی در برابر حرف های آستریکس از خودش نشان می دهد. عضو الف دال لبخند زنان به سمت دانش آموز خون آشام رفت. با خشونتی که با چهره ی متبسمش در تضاد بود، او را مجبور کرد تا روی زانو بنشیند. سپس خم شد و در حالی که موهای سیاه رنگ زندانیش را نوازش می کرد، گفت:
- اوه، آستریکس عزیزم!.. تو داری هذیون میگی. اون قد شرارت کردی که عقلتو از دست دادی. ولی نگران نباش. من امروز خوبت می کنم. تو امروز به راه راست برمی گردی.

سپس، کلاهش را برداشت و بطری بزرگی را از داخل آن بیرون آورد. رو به جمعیت گفت:
- اینو می بینین؟ یه معجون مخصوصه که یه تیکه از ریشای پروفو ریختم توش. الان آستریکس اینو می خوره و تبدیل به فرشته میشه.

گادفری دهان آستریکس را به زور باز کرد؛ قیفی ظاهر نمود و با کمک آن محتویات بطری را در حلق خون آشام ریخت. آستریکس سرفه کرد و به اجبار معجون را فرو داد. گادفری قیف را برداشت و منتظر شد تا معجون روی زندانی اثر کند. آستریکس با چهره ای در هم رفته گفت:
- مرلین بگم چی کارت نکنه. معجونت مزه ی شیرعسل گندیده می داد. کلی هم که ریش و پشم ریخته بودی توش، حالم به هم خورد.. عُقق ...

آستریکس روی لبه ی سکو خم شد و محتویات معده اش را روی سر یک دانش آموز مونث خالی کرد. دختر جیغی کشید و ایش ایش گویان در حالی که الف دال و جوخه ی بازرسی را نفرین می کرد، از کلاس خارج شد.

گادفری رویش را به سمت ناظران برگرداند و گفت:
- خب.. یه مدت طول می کشه تا اثر کنه. ولی مطمئن باشین که خون آشاممون تبدیل به فرشته می شه. من اینو تضمین...

گادفری حرفش را قطع کرد، چرا که متوجه شد دانش آموزان به نقطه ای در پشت سر او خیره شده اند. برگشت تا ببیند که چه اتفاقی افتاده و با یک عدد آستریکس مواجه شد که لبخند زنان رو به رویش ایستاده. آب دهانش را قورت داد و با تعجب گفت:
- چه جوری طنابا رو باز کردی؟

آستریکس با پوزخند پاسخ داد:
- فِک کنم تو مهدکودک گره زدنو درست یاد نگرفتی.

قبل از اینکه گادفری فرصت کند چوبدستی اش را بیرون بکشد یا پروانه های گوشتخوارش را به یاری بطلبد، خون آشام به او حمله ور شد و دندان های نیشش را در گردن گادفری فرو برد. دانش آموزان جیغ کشیدند، ولی هیچ کس سعی نکرد به میدهرست کمک کند. حقیقت این بود که شاگردان ترجیح می دادند در جنگ های بین الف دال و جوخه ی بازرسی دخالت نکنند.

آستریکس که با خوردن شیرعسل نیرو گرفته بود، با سرعتی فرابشری خون گادفری را می مکید. رنگ و روی عضو الف دال به تدریج کبود شد و همان طور که آب بدنش را از دست می داد، پوستش حالتی چروکیده پیدا کرد. آستریکس آن قدر به مکیدن ادامه داد تا اینکه دیگر خونی در بدن گادفری باقی نماند و قربانی تبدیل به توده ای درهم از پوست، گوشت و استخوان شد.

خون آشام تفاله ی گادفری را در سطل آشغال انداخت؛ به دانش آموزان بهت زده چشمکی زد و گفت:
- فراموش نکنین که هاگوارتز ما، خانه ی ما. آشغالاتونو همیشه بندازین تو سطل. راستی تفکیکشون هم مهمه. مثلا گادفری زباله ی خشکه...

آستریکس چهره های وحشت زده ی شاگردان را از نظر گذراند و ادامه داد:
- هی!.. چتونه شماها؟ چرا کُپ کردین؟ بابا مگه یادتون نیس مادام پامفری یه بار یه دارویی به پاتر داد که استخون دربیاره. پس حتما می تونه یه کاری کنه که بدن گادفری خون تولید کنه.

ناظرین سرشان را به نشانه ی تأیید تکان دادند و در حالی که خیالشان راحت شده بود، کلاس را ترک کردند. آستریکس پیچشی را در شکمش حس کرد و متوجه شد که به خاطر خوردن شیرعسل پشم آلود مشکل مزاجی پیدا کرده و خودش هم به معالجه نیاز دارد. سطل آشغالی را که محتوی گادفری بود، بلند کرد و به سمت درمانگاه رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/5/7 18:54:16
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 6 مرداد 1397 03:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید


- راستی توحید! چطو به تو گیر ندادن؟

- چرا از خودشون نمی‌پرسی؟

- لوس! شوخی نکن.

- صد بارگفتم ولی به خرجت نمی‌ره. اگر پوشش مناسب داشتی کار به این‌جا نمی‌کشید.

- نمی‌دانم! شاید حق با تو باشد.

مسیر زندگی نورممد، پس از این گفت‌وگوی تاثیرگذار با توحید ظفرپور تغییر کرد و به دنبال او، به راه افتاد. توحید هم که چشمش از بابت روبرو شدن با ماموران گشت جوخه بازرسی ترسیده بود، به دنبال مسیری کم رفت و آمدتر به سمت خوابگاه گریفیندور، به بی‌راهه افتاد و مشغول بالا رفتن از پله‌های متحرک بی پایان هاگوارتز شد.

- اومدن!

- سکتوم سمپرا!

نورممد به سمت پیکر توحید که به زبان فارسی سخت پاره پوره شده بود (آخی! ) دوید ...

- عه اینا که مامورای جوخه نیستن!

چند دانش‌آموز با نخ‌های پراکنده و نامنظمی از ریش که به تازگی درآمده بود و شال‌های چهارخانه سفید و نارنجی، از پشت مجسمه‌ها بیرون آمدند. و خودشان را بالای سر توحید رساندند.

- چیزی نیست برادر

- به نیروی عشق توکّل کن!

- شرمندتیم ... امیدوار باش به آوای ققنوس و بجنگ با جوخه بازرسی ... ارتش دامبلدوری می‌میرد، جرواجر هم می‌شود، ذلت نمی‌پذیرد!

دانش‌آموزان الف دالی پس از به زبان آوردن این سخنان تاثیرگذار توحید را به حال خود رها کرده و صحنه را ترک گفتند. نورممد که بالاخره از شوک خارج شده بود، او را کول کرد و به سمت درمانگاه راهی شد.

- کار خودشونه.

نورممد وحشت زده چند متری از جا پرید و بی توجه به توحیدی که از دستش افتاده و لابلای پلکان‌ها به سقوط به ناکجا آباد ادامه می‌داد، به دنبال منشا صدا گشت.

- بله؟ چی کار خودشونه؟ خودشون کیه؟ تو کی‌ای؟

- الف دال ... جوخه بازرسی ... همه دستشون تو یه کاسس! هاگرید و اسلاگهورن اینارو درست کردن من و تو رو بازی بدن! نور به تابلوی پروفسور دیپت بباره! زمان اون از این چیزا نبود که ...

نورممد که احساس می‌کرد پلکان زیرپایش به زبان آمده، وحشت زده به سمت خوابگاهشان دوید تا به خودش وانمود کند تمام اتفاقات آن شب را در خواب دیده.


تصویر تغییر اندازه داده شده


×توضیح: اگر سوژه واضح نیست، می‌تونید این‌جا رو مطالعه کنید! توحید ظفرپور و نورممد صرفا بازیگران مهمان این پست بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1397/5/6 9:28:09
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1396 02:34
نمایش جزئیات
آفلاین
-هي بيك بنظرت چه اتفاقي افتاده كه دامبلدور ميخواد از هاگوارتز بره؟
بيكو كه عين خيالش نبود و داشت با هايري بازي ميكرد از جا پريد و نزيك بود به سقف بخوره.نگاهي تندي به ليني كرد و گفت:اولا اسم من بيكوه نه بيك.ثانيا به من چه! بنظر من هيچ فرقي نميكنه كي مدير باشه!
ليني كه خونش به جوش امده بود گفت:يعني چي؟تو ميگي دامبلدوري كه گريندل والد رو شكست داد با بقيه هيچ فرقي نداره؟واي خدا!منو ببين كه دارم با كيا بحث ميكنم!
بيكو:نه!هيچي!فقط دامبي يه نفرو تو دوئل شكست داده!همين.كار شاقي نكرده كه!
ليني:دامبلدور نه دامبي.اصلا تو ميدوني كي قراره بياد جاي دامبلدور؟
بيكو:ليني ميشه اين بحث مزخرف رو تمومش كني؟دارم ديونه ميشم!
ليني با اخم خداحافظي اي كرد كه بيشتر به اعلام جنگ شباهت داشت.
بيكو شانه اي بالا انداخت و به كار خودش ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زماني كه فرد زاعد نجات يابد
زماني كه پسران نا ديده پدرشان را بكشند
زمان تاريكي فرا ميرسد




يك مرگخوار وفادار
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 27 بهمن 1396 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- یه لحظه یه لحظه... من نفهمیدم چی شد?!
سیریوس که ناگهان انگار از خواب غفلت بیدار شده بود، از جای خود بر خواسته بود و با چشمان از حدقه بیرون زده ی خود، نا خود اگاه به سمت مقابلش اشاره میکرد.

-سیریوس تا اون انگشتتو تو چشم من فرو نکردی بیارش پایین و بشین سر جات!
_معذرت ریموس!

سیریوس که برای اولین بار در طول عمرش حرف گوش کن شده بود، برای انالیز وضعیتی که به وجود امده بود، سر جایش نشست.
-من نفهمیدم الان دامبلدور میخواد بره?! اولا چرا?!ثانیا کجا?! ثالثا کی میخواد به جاش بیاد?! رابعا کی میتونه جز دامبلدور هاگوارتز رو اداره کنه?! خامسا…
_میشه بس کنی این عربی به رخ کشیدنتو پانمدی?!
-فقط سوال پرسیدم شاخدار!
-اما دقت کنی اینا سوالای ما هم هست و بدبختانه نمیدونیم پاسخاشون چیه!!!

سریوس که دید اگر سوال خامس را و به دنبال ان سوال سادس را بپرسید ملت اطرافش، که شامل دو نفر میشدند، به او حجوم خواهند اورد، ساکت شد و در ذهنش سوالاتش را تا عاشر پیش برد!

-باید بفهمیم چه خبره نمیشه همینجوری بشینیم و هیچ کاری نکنیم. این اصلا تو خونمون نیست.
-ایولا!
سیریوس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 25 بهمن 1396 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید!

دارلین = دارین

- دارین ، نظر...

قبل از اینکه جمله ی لینی وارنر تمام شود دارلین گفت :
- دارین نه ، دارلین.
- اه یادم رفت. حالا چه فرقی می کنه؟ همون دارلین ، نظر تو چیه؟

دارلین شانه بالا انداخت و گفت :
- نظری ندارم. برام مهم هم نیست.

لیسا چشم هایش را در حدقه چرخاند و گفت :
- بس کن ، حتما اتفاقی افتاده که آلبوس دامبلدور وسط کلاس ها اعلام یک جلسه ی اضطراری کرده. یعنی کنجکاو نیستی؟
- حرف های اون برای من اهمیتی نداره. بیشتر ترجیح می دادم تو کلاس می موندم.

یک دسته از گروه ریونکلاوی ها همراه بقیه ی دانش آموزان هاگوارتز به سمت تالار اصلی حرکت می کردند. غلغله ای به پا شده بود. بچه ها به هم تنه می زدند و به هم چسبیده بودند و شانه به شانه ی هم در راهرو ها به سمت تالار اصلی حرکت می کردند. هر کس چیزی می گفت و نظری می داد و سر و صدا انقدر زیاد بود که برای حرف زدن باید تقریبا داد می زدی. این اتفاق ناگهانی همه را سر درگم و گیج کرده بود و این سوال همه ی ذهن ها را درگیر خود کرده بود که آلبوس دامبلدور چه می خواهد بگوید؟ البته به جز دارلین که در این دنیا تقریبا هیچ چیز برایش اهمیت نداشت.
نیم ساعت بعد همه ی دانش آموزان هاگوارتز در تالار اصلی جمع شده بودند. حالا سر و صدا ها حتی بیشتر از داخل راهرو ها بود. اسلیترینی ها از این موقعیت استفاده کرده و در آن هاگیر واگیری بچه ها گروه های دیگر را اذیت می کردند. به پس کله ی یک دیگر می زدند و طلسم های آزار دهنده ای را به وسط جمعیت پرتاب می کردند. همه ی اساتید در صف اول بر صندلی نشسته بودند و با هیجان و حرارت با یکدیگر صحبت می کردند. پروفسور مک گونگال به روی سکو رفت و چوبدستی اش را رو به حنجره اش گرفت و وردی خواند. نوری آبی به داخل گلویش فرو رفت. گلویش را صاف کرد و بلند گفت :
- ساکت!

صدایش آنقدر بلند شد که در آن همه شلوغی و سر و صدا همه شنیدند. سر و صدا کمتر شد اما قطع نشد. پروفسور مگ گونگال دوباره و با صدایی بلند تر تکرار کرد :
- ساکت! ساکت شین.

صدایش در کل سالن پیچید و گوش ها را به درد آورد. بچه ها کم کم ساکت شدند و سکوت همه جا را در بر گرفت. پروفسور مگ گونگال آهی کشید. چهره اش مات و اندوهگین به نظر می رسید. او گفت :
- قراره ، مدیر مدرسه ، پروفسور آلبوس دامبلدور مطلب مهمی رو به شما بگن. به خاطر همین این جلسه ی اضطراری رو تشکیل دادیم. لطفا ساکت باشید و به حرف های پروفسور گوش بدین.

آلبوس دامبلدور از راهرویی وارد شد و آهسته آهسته به سمت سکو رفت. نگاه های سنگین بچه ها را بر روی خود حس می کرد. عینک گردش روی دماغش سر می خورد و از زیر آن به بچه ها نگاه می کرد. دستی به ریش هایش کشید و گفت :
- سلام. همونطور که پروفسور مک گونگال اشاره کردند من برای مطلب مهمی شما رو اینجا جمع کردم. نمی خوام زیاد وقتتونو بگیرم و خیلی سریع می رم سراغ اصل مطلب. چون زیاد هم وقت ندارم مقدمه چینی کنم.

آلبوس دامبلدور نفس عمیقی کشید و بعد از چند لحظه گفت :
- قراره من از اینجا برم. یعنی می خوام برای همیشه از هاگوارتز برم.

جمعیت برای لحظه ای در سکوت محض فرو رفت. چنان سکوتی که در آن حتی می توانستی صدای پر زدن پشه را هم بشنوی. بعد به سرعت برق همهمه و سر و صدا سالن را به هوا برد. شوک شدیدی به جمعیت وارد شده بود. بعضی ها صورت هایشان مچاله شده بود ، بعضی ها می خندیدند و مسخره بازی در می آوردند و همه بلند بلند با هم دیگر صحبت می کردند. پروفسور مک گونگال دوباره فریاد زد و بچه ها را به زور و بدبختی ساکت کرد. دامبلدور کمی مکث کرد و با همان صدای آرامش ادامه داد :
- به جای من قراره مدیر دیگه ای به هاگوارتز بیاد.

یکی از دانش آموزان که ردیف جلو بود داد زد :
- چرا می خواین برین؟
- نمی تونم بگم.

دوباره سر و صدا مثل موجی بر جمعیت افتاد. پروفسور به آرامی لبخند زد. برای بچه ها دست تکان داد و گفت :
- هاگوارتز رو خیلی دوست داشتم...

قطره اشکی از چشم راستش بیرون آمد و بر گونه اش سر خورد. با دستش اشک را پاک کرد و در یک لحظه غیب شد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 23 بهمن 1396 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

از یه طرف، آبرفورث خیلی منتظر لشکر جادوگراش بود و از طرفی، زامبی منتظر لشکر زامبی ش؛ اما هیچکدوم نرسیدن. یکی دو روزی گذشت، تا اینکه یه زامبی خودشو به ارباب زامبیا رسوند.
- ارباب ما غافلگیر شدیم، جادوگرا بهمون حمله کردن. همشونو کشتیم به جز یکیشون، اونا هم هممونو کشتن به جز یکیمون!...
- احمقا! شما خودتون مرده متحرکین!

ولی خیلی دیر شده بود برای یادآوری...
لرد هم بلاخره بعد از چندروز جارو سواری، به هاگوارتز رسید و توی دلش، تا میتونست دامبلدور رو نفرین کرد که ضد آپارات گذاشته و اگه تا الان مرده بودن، تقصیر خودشون بود. مرگخوارایی که پشت سرش میومدن، یه خبر بد آورده بودن براش.
- ارباب... حمله شروع شده!

لرد هم یکی از مرگخوارا رو فرستاد تا خبر رو به دامبلدور بده.
زیاد طول نکشید که دامبلدور هم با محفلیا از قلعه سرازیر شدن و با همکاری شروع کردن به جنگیدن. به این طریق که یه محفلی، یکی از خون آشام هارو با عشق در آغوش میگرفت و یه مرگخوار، یه آوادا میزد به خون آشام. همینجوری طول کشید تا اینکه فقط یکی از خون آشاما موند. همین که یه محفلی و یه مرگخوار رفتن سراغش، یه دانش آموز تازه وارد پست نزده و درخواست نقد نکرده ای، محض هواخوری از قلعه بیرون اومد. خون آشام که فرصت رو مناسب دید، پرید روی دانش آموز و گازش گرفت. طبیعیه که دانش آموز خون آشام شد و دوید که بقیه دانش آموزارو هم خون آشام کنه. لرد با یه آوادا خون آشام ملعون رو کشت و مرگخواراش رو جمع کرد رفت، چون وظیفش انجام شده بود.

- میگم... گندش در اومد... نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 12 بهمن 1396 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
-صبر کن حمله چیه،باید یه نقشه درست حسابی بکشیم.

در همان موقع که ولدمورت داشت با استراک تام بحث میکرد صدایی شنید:
-نابود شو ای تاریکی.

در در حال واز شدن بود همه ترسیده بودن چوبدستیاشونو ازلباس هایشان د ر آوردند. در واز شد و یکی وارد شد که داشت خون آشام های کنارشو میکشت ،کمی نزدیکتر شد و ملت دیدن که اون آبرفورثه! همه متعجب شده بودند. آبرفورث با لبخند گفت:
-سلام به همه .

و درو بست ،وپروفسور آلبوس دامبلدور جلو اومد و گفت :
-چجوری از میون اون خون آشام گذاشتی آبرفورث ؟

-به سختی،لشکر زیادی اون بیرون ،لشکری از خون آشاما و زامبیا،لشکر کنت دراکولا و ارباب زامبیا باهم متحد شده بودند.

همه داشتند از استرس و ترس میمردن ،
ولدمورت جلو آمد و گفت:
-لشکر زامبیا و خون آشاما!

-آره

-نه

-حالا باید چیکار کنیم.

-نگران نباشد ارتش من یعنی لشکر آبرفورث در راه ،لشکری از جادوگران.

آستریکس از جاش بلند شد و گفت:
-تا اون موقع همه ما مردیم.

و آبرفورث در جواب گفت :
-نه.

و ناگهان لشکری از جادوگران از در وارد شدن و آبرفورث در ادامه گفت :
-ما مقاومت میکنیم تا لشکرم برسه.

آن طرف تر تالار خون آشاما

کنت دراکولا و ارباب زامبی ها روی تخت پادشاهی خود تکیه داده بودند و داشتند شطرنج بازی میگردند که کنت دراکولا گفت:
-کیش و مات،این بار سومه که میبرم.

و ارباب زامبیا گفت :
-نمی خوای یه نقشه بکسی کنت؟

-نقشه نمی خواد دارم همش می برمت.

-شطرنج و نمیگم ،حمله به جادوگرا رو میگم.

-آها،نقشه نمی خواد که ،حمله میکنیم تا صبح نشده.

وارباب زامبیا گفت :
-په زودتر این کارو بکنم تا صبح نشده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1396/11/12 15:54:38
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1396/11/12 18:18:32

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 بهمن 1396 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار خون آشام ها

- کم کم باید برای نبرد آماده شیم خون ها آشام ها. دوس دارم وقتی اون دو تا قدرت با هم متحد شدن، شکست بخورن و بفهم خون آشام ها قدرتمندترین موجودات هستند.

پیش پروف اینا


پیش پروف اینا اوضاع بی ریخت بود. نه معجونی آماده استفاده بود، نه تلسکوپی آماده ضربه زدن. تازه با شنیدن خبر تصمیم گرفتن خون آشام ها بر حمله که توسط آستریکس و الکس که چند تا پست قبل رفتن جاسوسی داده شد، اوضاع بدتر هم شد. همه نمیدونستن چیکار کنن بجز پروفسور دامبلدور.
- ما با نیروی عشق میتونیم هر مانعی رو از پیش رو مون برداریم. این خون آشام ها که چیزی نیستن. این کنت دراکولا که قدرتی ندارد.

همین طور پروفسور مشغول امید دادن بود که ناگهان خورندگان مرگ به مجلس وارد شدن و تعداد افراد حاضر رو از تعدادی انگشت شمار به بیش از صد نفر افزایش دادن.
- به به پشمک، دیدیم که با بحران مواجهی به کمکت شتافتیم.
- فیس فیس.
- عه عه؟ مگه نگفتیم دروغ ما را در نیار ... چیز ... دلیل آمدن ما فقط کمک به توست پشمک.
- خب ...

در همین حین که دامبلدور و لرد مشغول صحبت بودن، ملیت سیاه و سفید با هم مخلوط شده بودن و همونطور که انتظار داشتیم ، اختلافاتی بین اونا شروع به آشکار شدن شد.
- چی؟ من و این توی یه جبهه جلو دشمن بجنگیم؟ اصن این یدونه جادوی سیاه بلد هست؟
- اصن این قیافش به جنگیدن در راه حق میخوره؟
- تو آدمی نیستی که روی یه سیم خاردار دراز بکشی، اجازه بدی بقیه از روت رد شن.
- اگه من باشم اون سیم خاردار رو قطع میکنم.

پروفسور که دید یخورده اوضاع داره خراب میشه، بلند گفت:
- سااااااااااکت! خودم گروهبندیتون میکنم با هر کی دوس دارین.
-
- چرا میزنی؟
- پادگان ققنوس یادت رفته. اون طور که ده ها پست گروهبندیشون طول کشید، اونقدر هم براشون زحمت کشیدیم تا بیان تاج این آقا رو بندازن پایین، آخر هم یه پشت پا به ما زدن خودشون رفتن سه جا بعد ...

همین طور لرد مشغول شکایت بود که صدایی به گوش رسید. صدای مخوف خون آشام هایی که تشنه خون بودن. کنت دراکولا با یه لشکر نزدیک مقر لشکریان سیاه سفید میشد. اونا باید کاری میکردن که لرد گفت:
- چوبدستی ها، معجون ها، تلسکوپ ها و ... آماده! به مقابله باهاشون میریم.
-استارک تام! باید برا حمله یه نقشه بکشیم.
- من کشیدم. حمله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 6 دی 1396 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
- لرد معروف؟ چرا من نمیشناسم پس؟
- بابا، همون که سنگ جادو رو ساخت بعد ازش معجون ساخت، ما چندتا از معجوناشو کش رفتیم دیگه!
- ام... مطمئنید لرد بود؟ نیکلی، چیزی بودا!

کنت دراکولا با عصبانیت به خون آشام جلویش خیره شد. خون آشام که سعی میکرد حساب کار دستش بیاید اما چون در ضرب مشکل داشت، هرگز این اتفاق نیفتاد. کنت دراکولا با دست بر پیشانی خود کوبید و گفت:
- بیخیال! فقط برای جنگ آماده شید!

تصویر تغییر اندازه داده شده


کمی آن طرف تر

- به ما چه که کنت دراکولا میخواد به هاگوارتز حمله کنه؟!
- خب... بد هم نمیگینا! ولی کنت دراکولا خیلی قویه ها!
- سینوس! داری قدرت ما رو با قدرت یه موجود حقیر مقایسه میکنی؟!
- نه ارباب! فقط میگم... اگه شکستش بدین خیلی معروف میشین!

لرد با خودش فکر کرد؛ اگر معروف میشد چه میشد؟ تصویری از خودش که از لیموزین پیاده شده و روی فرش قرمز ایستاده و مردم در حال تصویر برداری هستند، در ذهنش مجسم شد؛ اما بلافاصله پس از به خاطر آوردن این که تمامی وسایل موجود در خیالش، همه مشنگی هستند، به خودش آمد.
- نمیخوایم معروف بشیم سینوس، برو!
- اما مردم فکر میکنن من شاه قابلی... چیز... مردم برای به سیاهی گرویدن، یه لرد معروف میخوان!

نجینی که کنار لرد جا خوش کرده بود، به فکر افتاد؛ اگر معروف میشدند، می توانست هرچقدر میخواهد، غذا بخورد!
- پاپا! فیس فیسا!
- سینوس، مرگخوارهارو جمع کن! می ریم به جنگ دراکولا!
-
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 25 آذر 1396 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ارسینوس در حال حرف زدن بود که در ناگهان باز شد و فردی دوان دوان وارد شد. توجه همه به اون جلب شد هیچ کس اونرو نمیشناخت چون سر وزش بدجور بهم ریخته بود ولی پرسیوال نزدیک اون رفت و گفت:
_ اوه فرزندم، کالین، چرا به این روزگار سیاه افتادی؟
_ پروفسور اونا منو برده خودشون کرده بودند و منو شکنجه میکردند.

استریکس سریع پرید وسط و گفت:
_ تو پیش اونا بودی بگو ببینم اونا نقشه ای چیزی دارن؟
_ اره، اره کنت دراکولا داشت میگفت همه جادوگرا رو میکشه حتی اونا که نیمه جادوگر و نیمه خون اشام هستن.

پچ پچ های بلندی بین ملت بلند شد و همگی به این تصمیم رسیدن که باید با ارسینوس متحد بشن و حساب خون اشام هارو برسن. ناگهان سلوینا که داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد با صدای بلند کفت:
_ کلاغ ها! کلاغ ها کالین رو تعقیب کردن. حتما تا الان کنت دراکولا و بقیه ادماش فهمیدن میخوایم چیکار کنیم.

همه ملت مات موندن و نمیدونستن الان باید چیکار کرد ولی طولی نکشید که بیشتر اعضا کنار ارسینوس رفتن.

_ فرزندانم دگر روز موعود فرا رسیده حالا باید محفلی ها و مرگخوار ها متحد شویم و بر علیه دشمن مشترکمون کنار یکدیگر بایستیم.

ارسینوس با شنیدن این جمله پروفسور پرسیوال یک لحضه تصور کرد لرد ولدمورت و دامبلدور دست همو بگیرن و باهم دیگه با خون اشاما بجنگن. در ادامه پروفسور پرسیوال با صدای بلند تر گفت:
_هکتور، سریع معجون های ضد خون اشامیتو درست کن. ارسینوس، سریع مرگخوارا و ولدی رو خبر کن. و بقیه دانش اموزا برن مدرسه و به پروفسور های دیگه و بقیه دانش اموزا خبر بدن و اماده باشن.

بعد پیش دارو دسته خون اشاما رفت و گفت:
_ شما هم برید و مواظب افراد کنت دراکولا باشید، بقیه برده هاشونو ازاد کنید و نزارید به دانش اموزا حمله کنند.

الکس و استریکس که انگار از خیلی وقت پیش منتظر این فرصت بودند تا با دراکولا روبرو بشن، لبخندی شیطانی زدند و به همراه دای لووین و سلوینا بطری خون تازه رو تا اخر سر کشیدند و از جلو چشم ها ناپدید شدند.

ارسینوس بین شلوغی دانش اموزا خودشو به زور پیش پروفسور پرسیوال رسوند و گفت:
_ پروفسور شما چیکار می کنید؟
_ امممم ، منم میرم به دروازه قلعه اگه یوقت لازم شد سرباز های سنگی رو بیدار میکنم.


ان طرف تر پیش کنت دراکولا

_ سرورم کلاغ ها گزارش دادن همه دانش دانش اموزا به مدرسه اومدن و دارن خودشونو اماده میکنن...
_ هاهاها! خیلی وقت بود منتظر این لحضه بودم.
_ سرورم یکی از کلاغا گفته محفلی ها و مرگخوارا با یکدیگه متحد شدند و یکی از مرگخوارا که یه تاج زشت هم رو سر داره رفته لرد ولدمورت و بقیه مرگخوارارو خبر کنه.
_ اوه! به به ، بدم نمیاد با لرد معروف اشنا بشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/9/25 15:31:10
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!