سلام
همانطور که میدانید دراکو در حال انجام کارهایی هست به زودی در ستاد گذاشته میشه تا طرفدارانش با کارهای او اشنا شوند
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
ستاد انتخاباتی دراکو مالفوی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

شعار من صداقت است
به به عجب چيزي من فقط دراكو را ميخوام فقط و فقط اون بهترينه فكر نكنم شكي درش باشه از اهدافي هم كه داره واقعا خوشم مياد اصلا هم انتخابم ربطي به اسلي بودنم نداره كاركرد دراكو اينوو ثابت كرده كه بهترينه بهترين
به به عجب چيزي من فقط دراكو را ميخوام فقط و فقط اون بهترينه فكر نكنم شكي درش باشه از اهدافي هم كه داره واقعا خوشم مياد اصلا هم انتخابم ربطي به اسلي بودنم نداره كاركرد دراكو اينوو ثابت كرده كه بهترينه بهترين
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جنگ را از لابه لايه اتش و خون بيرون كشيديم تا نفرت از جنگ اييني جاودان شود
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/01
تولد نقش: 1396/07/22
آخرین ورود: دوشنبه 25 آذر 1392 18:06
از: اتاق خون محفل
پستها:
3113

سلام
همگان میدانند که دراکو بهترین وزیر برای جادوگران است ولی این را انکار میکنند
به هر حال طرفداران دراکو به زودی امکانات فراوانی همچون امضا و شعار و چیز های دیگه داده میشود
سوالی داشتید بپرسید تا دراکو وزیر اینده به شما جواب بدهد
دراکوی عزیز اهداف خود را بگویید تا مطلع شویم
همگان میدانند که دراکو بهترین وزیر برای جادوگران است ولی این را انکار میکنند
به هر حال طرفداران دراکو به زودی امکانات فراوانی همچون امضا و شعار و چیز های دیگه داده میشود
سوالی داشتید بپرسید تا دراکو وزیر اینده به شما جواب بدهد
دراکوی عزیز اهداف خود را بگویید تا مطلع شویم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1384/11/17 16:40:40
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم ! 
شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :
1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/07/12
آخرین ورود: چهارشنبه 27 مرداد 1389 22:29
از: مغازهي لوازم جادوي سياه هوكي
پستها:
269

دراکو... ناراحت نشی... من خیلی دوست داشتم طرفدارت باشم... چون سیاهم... ولی آخه می ترسم حق سفیدا ضایع شه... چون من آدم همه جانبه گرایی هستم، برای رون بی طرف تبلیغات می کنم که فکر می کنم هر دوتون به یه اندازه می تونین رول رو زیر و رو کنین، ولی به دلایلی به اون رای می دم... فقط امیدوارم ناراحت نشی و ما رو باز تحویل بگیری! من سیاه هستم و خواهم بود...!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/06/07
تولد نقش: 1385/12/02
آخرین ورود: یکشنبه 15 فروردین 1400 14:58
از: 127.0.0.1
پستها:
1391

جزئیات کاربر

در ستاد انتخاباتی خود نشسته بودم ... غروب سردی بود ... تمام پنجره های اتاق با هر وزش ملایم بادی به لرزه در میامد ... شیشه هایی که بیست و شش سال در اون قاب فلزی خود اسیر بودند و بعد از سالها مبارزه با باد و سرما حال با هر نسیمی تسلیم میشدند ... بارها تصمیم گرفتم انها را عوض کنم اما از دلم نیامد ... حیات حق همه موجودات است !! انسان و غیر انسان نمیشناسد .
برای سرگرمی نگاهی به شبکه های تلويزيون انداختم تا سرمای هوا را فراموش کنم ولی ای کاش این کار را نکرده بودم .
غم و اندوهی مانند همیشه مرا فرا گرفت ... غمی که دل هر کس را به درد میاورد ... صحنه هایی که کمتر کسی باور میکرد !
کودکی در میان سرمای شدید زمستان در میان توده ای از برف و یخ نشسته بود و مشغول بازی بود ؛ تنها وسیله بازی او یک عروسک کوچک قدیمی بود ... به چهره اش نگاه کردم ... عاری از هرگونه آرایش و پیرایش ، عاری از هرگونه خودنمایی ! دخترک در حالی که میلرزيد به میان دستان خود دمی فرستاد تا به این بهانه کمی از درد سرمای طاقت فرسا را فراموش کند .
به شبکه ای دیگر نگاه انداختم ... دختر بچه ای سوار بر دوچرخه ای شده بود و در باغ خانه خود بازی میکرد ... هیچ نشانی از غصه در چهره اش دیده نمیشد ... خندان خندان !! دوربین از زاويه ای دیگر کودک را نشان میداد ... خانه ای نمایان شد ! خانه ای که در شب کريسمس به آن زيبایی تزيين شده بود ... نورهایی رويایی از هر طرف زکات خود را بر صاحبانشان میدادند ... خانه در میان آن همه چراغ و روشنایی گم شده بود !
بار دیگر دلم به حال دختر بچه اول سوخت ! آرزو کردم ... آرزويی از ته دل ... آرزوی اینکه ای کاش ان دختر هیچ وقت همچین وسیله ای نداشته باشد تا همنوعان خود را در آن رفاه و آسایش ببیند ! آرزوی اینکه ای کاش بقیه مردم هم او را دیده باشند تا بفهمند که هنوز هم در این دنیا کسی هست که در فقر و نداری زندگی میکند ... دريغ از شعله نوری برای تسکین سرمای زمستان !
نگاهی به پنجره کردم ... کاملا باز شده بود اما رغبتی نداشتم تا آن را ببندم ، باید غم و رنج دیگران را تجربه میکردم تا درمان آن را پیدا کنم .
در دفتر باز شد ... ! صدایی من را از عالم خودم بیرون اورد !
- چند نفر از بچه های جوون اومدن با شما صحبت کنند ! اگر وقت داريد بهشون بگم بیان داخل !
نگاهی از خشم به او کردم و گفتم :
- من خودم میرم پیششون ، چرا باید اونها به اینجا بیان ... برو به تعداد نوشیدنی برامون بیار !
از دفتر خود خارج شدم ! چهار نوجوان در گوشه ای نشسته بودند ؛ دو دختر و دو پسر به زمین خیره مانده بودند ... سنگینی خاصی فضای اتاق را محاصره کرده بود !
سلامی به اونها کردم و اونها هم منو شرمنده کردند و از جای خود بلند شدند ... صورتشان را بوسیدم و نگاهی از محبت به چشمان انها کردم !
اشک در چشمان یکی از انها جاری شد ... حس عجیبی به من دست داد .
پسرک لب به سخن گشود :
- ماموران وزارت پدر و مادر ما رو به جرم قتل دستگیر کردند ... اما ... اما اونها بی گناهند ، اونها این کارو نکردند ... فقط اون زن رو به بیمارستان بردن تا قبل از مرگش در میون خیابون ، مداوا بشه ! اونها ... اونها هیچ کاری نکردن ...
از چشمان پسرک میشد همه داستان را خواند ، متانت و زلالی چشمانش همه چیز را نشون میداد !
- ما از شما میخوایم که ما رو نجات بدید ... ما پدر ومادر خودمون رو دوست داريم ... ما نمیخوایم تا آخر عمر اونها رو بی گناه در زندان ببینیم !
دستی به سر و روی تمامی اونها کشیدم و گفتم :
همه چیز درست میشه ... عدالت همیشه و همه وقت اجرا خواهد شد !! فقط باید منتظر موند !
خواهر کوچکتر انها جلو آمد و به چشمانم خیره شد ولی من تحمل آن نگاههای پرمعنا را نداشتم ... برق معصومیت دختر حس بینایی مرا گرفته بود .
- ما این همه راه اومدیم تا از شما بخوایم که کمکمون کنید ... ما میدونیم که عدالت رو اجرا خواهید کرد !
لبخندی به دخترک زدم و روی او را بوسیدم ... در دلم حسی عجیب به وجود آمده بود ! احساس کردم بقیه طوری دیگر مرا نگاه میکنند ... پس روی هر سه آنها را بوسیدم .
کسی را مامور کردم تا انها را به منزل برساند و بار دیگر به دفترم باز گشتم تا در آن اتاق پوسیده قدیمی منتظر مردم باشم ... منتظر خواسته های مردم و درد و دلهای آنها !
اتاق بیست وشش سال زنده مانده بود تا خواسته های مردم را بشنود ... صدای غصه ها و دردهای آنها ... صدای اندوهها و درد و دلهای مردم ! غصه هایی که کاخها و خانه های مجلل یارای شنیدن آن را نداشتند ولی این خانه در تمام این مدت به همین امید باقی مانده بود ... ذره ذره آن ، با شنیدن همین سختی ها بیمه شده بودند .
مشکل دخترک را در صد و بیست و هفتمین سطر دفترم نوشتم ... دفتری که متعلق به خواسته های مردم بود و اینک تنها چند سطر به انتهای آن باقی مانده بود اما من هنوز نتوانسته بودم یکی از آنها را هم عملی کنم ... نوشتم ... نوشتم تا همگی آنها را برآورده کنم ... ای کاش میشد تمام مشکلات و خواسته ها را بر آورده کرد !
لباس خود را در آوردم و در نزدیکی پنجره باز نشستم تا سرمای زمستان را بهتر احساس کنم و از نزدیک حال دخترک را دريابم !! سرمایی که باید تحمل میکردم تا کام آن زندگی را بیش از قبل درک کنم ! ای کاش بتوانم خواسته های مردم را جواب دهم ... ای کاش بتوانم راهی نو برای آنها پیدا کنم ... ای کاش خواسته های آنها عملی شود ! ای کاش عدالت اجرا شود ... ای کاش همه طعم خوش زندگی را در تمام دوران حیات خود تجربه کنند ... ای کاش ... .
برای سرگرمی نگاهی به شبکه های تلويزيون انداختم تا سرمای هوا را فراموش کنم ولی ای کاش این کار را نکرده بودم .
غم و اندوهی مانند همیشه مرا فرا گرفت ... غمی که دل هر کس را به درد میاورد ... صحنه هایی که کمتر کسی باور میکرد !
کودکی در میان سرمای شدید زمستان در میان توده ای از برف و یخ نشسته بود و مشغول بازی بود ؛ تنها وسیله بازی او یک عروسک کوچک قدیمی بود ... به چهره اش نگاه کردم ... عاری از هرگونه آرایش و پیرایش ، عاری از هرگونه خودنمایی ! دخترک در حالی که میلرزيد به میان دستان خود دمی فرستاد تا به این بهانه کمی از درد سرمای طاقت فرسا را فراموش کند .
به شبکه ای دیگر نگاه انداختم ... دختر بچه ای سوار بر دوچرخه ای شده بود و در باغ خانه خود بازی میکرد ... هیچ نشانی از غصه در چهره اش دیده نمیشد ... خندان خندان !! دوربین از زاويه ای دیگر کودک را نشان میداد ... خانه ای نمایان شد ! خانه ای که در شب کريسمس به آن زيبایی تزيين شده بود ... نورهایی رويایی از هر طرف زکات خود را بر صاحبانشان میدادند ... خانه در میان آن همه چراغ و روشنایی گم شده بود !
بار دیگر دلم به حال دختر بچه اول سوخت ! آرزو کردم ... آرزويی از ته دل ... آرزوی اینکه ای کاش ان دختر هیچ وقت همچین وسیله ای نداشته باشد تا همنوعان خود را در آن رفاه و آسایش ببیند ! آرزوی اینکه ای کاش بقیه مردم هم او را دیده باشند تا بفهمند که هنوز هم در این دنیا کسی هست که در فقر و نداری زندگی میکند ... دريغ از شعله نوری برای تسکین سرمای زمستان !
نگاهی به پنجره کردم ... کاملا باز شده بود اما رغبتی نداشتم تا آن را ببندم ، باید غم و رنج دیگران را تجربه میکردم تا درمان آن را پیدا کنم .
در دفتر باز شد ... ! صدایی من را از عالم خودم بیرون اورد !
- چند نفر از بچه های جوون اومدن با شما صحبت کنند ! اگر وقت داريد بهشون بگم بیان داخل !
نگاهی از خشم به او کردم و گفتم :
- من خودم میرم پیششون ، چرا باید اونها به اینجا بیان ... برو به تعداد نوشیدنی برامون بیار !
از دفتر خود خارج شدم ! چهار نوجوان در گوشه ای نشسته بودند ؛ دو دختر و دو پسر به زمین خیره مانده بودند ... سنگینی خاصی فضای اتاق را محاصره کرده بود !
سلامی به اونها کردم و اونها هم منو شرمنده کردند و از جای خود بلند شدند ... صورتشان را بوسیدم و نگاهی از محبت به چشمان انها کردم !
اشک در چشمان یکی از انها جاری شد ... حس عجیبی به من دست داد .
پسرک لب به سخن گشود :
- ماموران وزارت پدر و مادر ما رو به جرم قتل دستگیر کردند ... اما ... اما اونها بی گناهند ، اونها این کارو نکردند ... فقط اون زن رو به بیمارستان بردن تا قبل از مرگش در میون خیابون ، مداوا بشه ! اونها ... اونها هیچ کاری نکردن ...
از چشمان پسرک میشد همه داستان را خواند ، متانت و زلالی چشمانش همه چیز را نشون میداد !
- ما از شما میخوایم که ما رو نجات بدید ... ما پدر ومادر خودمون رو دوست داريم ... ما نمیخوایم تا آخر عمر اونها رو بی گناه در زندان ببینیم !
دستی به سر و روی تمامی اونها کشیدم و گفتم :
همه چیز درست میشه ... عدالت همیشه و همه وقت اجرا خواهد شد !! فقط باید منتظر موند !
خواهر کوچکتر انها جلو آمد و به چشمانم خیره شد ولی من تحمل آن نگاههای پرمعنا را نداشتم ... برق معصومیت دختر حس بینایی مرا گرفته بود .
- ما این همه راه اومدیم تا از شما بخوایم که کمکمون کنید ... ما میدونیم که عدالت رو اجرا خواهید کرد !
لبخندی به دخترک زدم و روی او را بوسیدم ... در دلم حسی عجیب به وجود آمده بود ! احساس کردم بقیه طوری دیگر مرا نگاه میکنند ... پس روی هر سه آنها را بوسیدم .
کسی را مامور کردم تا انها را به منزل برساند و بار دیگر به دفترم باز گشتم تا در آن اتاق پوسیده قدیمی منتظر مردم باشم ... منتظر خواسته های مردم و درد و دلهای آنها !
اتاق بیست وشش سال زنده مانده بود تا خواسته های مردم را بشنود ... صدای غصه ها و دردهای آنها ... صدای اندوهها و درد و دلهای مردم ! غصه هایی که کاخها و خانه های مجلل یارای شنیدن آن را نداشتند ولی این خانه در تمام این مدت به همین امید باقی مانده بود ... ذره ذره آن ، با شنیدن همین سختی ها بیمه شده بودند .
مشکل دخترک را در صد و بیست و هفتمین سطر دفترم نوشتم ... دفتری که متعلق به خواسته های مردم بود و اینک تنها چند سطر به انتهای آن باقی مانده بود اما من هنوز نتوانسته بودم یکی از آنها را هم عملی کنم ... نوشتم ... نوشتم تا همگی آنها را برآورده کنم ... ای کاش میشد تمام مشکلات و خواسته ها را بر آورده کرد !
لباس خود را در آوردم و در نزدیکی پنجره باز نشستم تا سرمای زمستان را بهتر احساس کنم و از نزدیک حال دخترک را دريابم !! سرمایی که باید تحمل میکردم تا کام آن زندگی را بیش از قبل درک کنم ! ای کاش بتوانم خواسته های مردم را جواب دهم ... ای کاش بتوانم راهی نو برای آنها پیدا کنم ... ای کاش خواسته های آنها عملی شود ! ای کاش عدالت اجرا شود ... ای کاش همه طعم خوش زندگی را در تمام دوران حیات خود تجربه کنند ... ای کاش ... .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وزیر مردمی اورجینال اسبق
تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
من کی هستم