فعلا لیلی و ویولت رو برای کمک فرستادم. به لیلی گفتم آمار مرگخوارا رو بگیره و زود خبر بده. اگه تا نیم ساعت دیگه خبری نشد ، شما ها باید آماده باشین. آبرفورث ، لوپین ، لاوندر و سارا.
و همانطور که اسمهایشان را می گفت ، نگاهش روی آنها میچرخید.
*** در اتاق ماندی ***
_ اممممم.... آآآآ... ( ناله و خمیازه ) چقدر خوابیدم.
.... ( یادش میاد )
ماندی با سرعت از جایش بلند شد. تازه یادش آمده بود که چه اتفاقاتی افتاده. بعد از پنهان کردن استوانه نمیدانست چه شده. نمیدانست که در جنگل ممنوعه چه جنگی درگرفته و استوانه افسونها دیگر زیر خاک نیست. فقط تصویرهای مبهمی از دامبلدور و لارتن و ادوارد را به خاطر میاورد.
_ اوه ... نه! دامبلدور منو ذهن جویی کرد. پس تا حالا همه فهمیدن که کجا قایمش کردم. باید یه جایی قایمش کنممم .. درسته ، خودشه. جعبه! کاش از اول تو جعبه میزاشتمش.
آرام و بی سر و صدا از اتاقش خارج شد و به طبقه آخر رفت. اتاق زیر شیروانی جایی بود که از نظر محفلی ها آشغال دونی بیش نبود و معمولا وسایل به درد نخور را آنجا میبردند. اما بهترین جا برای ماندانگاس بود تا چیزهایی را که میدزدد آنجا پنهان کند.چون هیچکس به آنجا نمیرفت.
_ این دیگه چه بوییه میاد! اااا.. این چجوری اومده اینجا.
با اینکه بسیار تعجب کرده بود ، ولی در دل خوشحال شد. از نظر ماندانگاس این یک معجزه بود که استوانه افسونهای پریکانت جلوی چشمانش خودنمایی میکرد. استوانه را برداشت و در جایی امن قرار داد تا به دنبال جعبه بگردد.
***چند دقیقه بعد***
_ هوه! بالاخره پیداش کردم. یادم نیست از کی کش رفتمش. ولی خب مهم نیست. مهم اینه که الان دست منه.
و لبخندی شیطنت آمیز بر لبانش نقش بست.

جعبه ای سیاه که حروفی عجیب بر روی در آن کنده کاری شده بود. ماندانگاس فقط میدانست که هر چیزی درون جعبه باشد دیگر کسی نمیتواند پیدایش کند و جعبه آن را در خود پنهان میکند و اگر کسی در جعبه را باز کند هیچ چیز نمیبیند. فقط کسی که چیزی در آن گذاشته میتواند آن را ببیند و بردارد. با خوشحالی استوانه را برداشت و روی جعبه گذاشت.
_ نه! این که خیلی کوچیکه. شاید بهتر باشه درشو باز کنم.
در جعبه را باز کرد و ناامیدانه استوانه را که دو برابر جعبه طولش بود به جعبه نزدیک کرد. اما جعبه جلوی چشمان بهت زده اش آنقدر بزرگ شد تا به اندازه استوانه در آمد. لبخندی از روی رضایت زد و استوانه را درون جعبه گذاشت. در جعبه را دوباره بست و این بار در کمال ناباوری جعبه سیاه دوباره به اندازه اولش بازگشت.
_ این دیگه خیلی جالبه . این یکی رو نمیدونستم. حالا دیگه هیچ کس دستش به این نمیرسه. فقط هنوز نفهمیدم چطوری این استوانه آتشین رنگ اینجا اومده. شاید جنگل ممنوعه قبولش نکرده و پسش فرستاده.
و از گفتن این حرف خنده اش گرفت و جعبه را همانجا گذاشت و با خوشحالی به اتاقش برگشت. حالا هیچکس نمیدانست که استوانه دوباره به دست ماندی رسیده است.
*** در جنگل ممنوعه***
_ پس چرا کمک نیومد. پروتگو ! نیم ساعت شده.
==== =
===== =
پ. ن : ماندی چون از خاصیت جعبه خوشش اومده بوده تا حالا جعبه رو نفروخته . (یه وقت به این ایراد نگیرین)

پ. ن 2 : دو پست قبلی رو حتما بخونین که سر استوانه چی اومد و لارتن کجا فرستاد و بعد ویولت ... ( تذکر و راهنمایی به نفر بعد که میخواد ادامه بده)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


نشسته روی صندلی و سعی میکنه به چشم های هیچکسی مستقیم نگاه نکنه میگه :
خب،اره. ولی الان خیلی حالم بده...
به ماندی میندازن و اونم در مقابل این طوری
..ماندی: بله ..
, عزیزم خب ببین اون مخ واسه این نیست که تو بخوای ازش گچ و سیمان درست کنی واسه اینه که تو ازش کار بکشی فدات شم ...الان اوگی شدی دیگه مگه نه گلم ؟
واقعا ....فهمیدی !!!!!!
چه میشه کرد ...خب حالا بگو چی دزدیدی ؟ 




به ماندی که از دیروز تا حالا از زمین تا آسمون فرق کرده بود نگاه می کرد ، طاقت نیاورد و گفت :


در آمده بودند.لارتن هم دیگر آرام شده بود. همه منتظر بودند تا کسی سکوت را بشکند. دامبلدور گفت : ما خیلی شانس آوردیم که این حرفهارو شنیدیم. باید بفهمیم که ماندی چی دزدیده که برای ولدمورت انقدر مهمه و از ماندی هم باید شدیدا مراقبت کنیم.