از آن سو سارا که از مهلکه مرگ خواران نجات پیدا کرده بود ، در حالی که چندین ورقه آچار را در دست داشت ، اهم اهمی کرد و به سمت تریبون (!) حرکت کرد.
در آن طرف ولدی با دیدن این صحنه ها :

مرگ خواران پیرامون ولدی :

ولدی رو به آن ها :

ولدی بروی یک صندلی که در همان نزدیکی قرار داشت نشست و اصلا متوجه این نبود که آن صندلی نشانه محفل ققنوس برویش حک شده است و با خود گفت :
_ این مرگ خوارایی که من می بینم هیچ کاری نمی تونند بکنند. بهتره خودم یه فکری بکنم!
در همان زمان آنی مونی در حالی که یخ در بهشتی را در دست داشت به ولدی نزدیک شد و گفت :
_ارباب بفرمایید...یخ در بهشت تگری! گلوتون خشک شد اینقدر فکر کردید!
ارباب هم بی توجه به اینکه همه به این صورت دارند به او نگاه می کنند ، به علت تشنگی فراوان آن لیوان قرمز رنگ را از دست آنی مونی گرفت و سر کشید!
ملت حاضر در سالن، ملت نشسته در پای ماهواره و تلوزیون، ملت آنلاین :

ملت محفلی :

خلاصه پس از دو سه تا کروشیو آنی مونی سالن را ترک کرد و ولدی همچنان در فکر بود که چگونه این برنامه خسته کننده و بدآموز را به نیم ساعت تقلیل دهد.
سارا اکنون سخنرانی اش را آغاز کرده بود:
_ نوشته های من در واقع ژانگولری نیستند...مرگ خواران به علت کم آوردن در برابر این ها همچین لقبی به آن داده اند.
سوت و کف محفلی ها بود که سالن را لرزاند.
_ ای ول..ای ول...سارا خفنز ای ول!
ولدی دیگر قابل کنترل نبود. می توانست در آن لحظه یک دیوار را از ا بکند توی سر بلیز بکوباند! بلیز با خود :
_ به من چه آخه!
ولدی در همان ذهن :
_ حرف نباشه! همش تقصیره توئه!
در همان میان ناگهان رودلف کبود و با حالتی زار و نزار به سمت ولدی آمد :
_ارباب من! سرور من! فهمیدم....فهمیدم....وقتی داشتم از بلا کتک می خوردم این فکر به ذهنم رسید!
ولدی که منتظر یک معجزه مرلینی بود با شتاب گفت :
_ چی؟ چی؟ بگو زود باش...
هیچی... ما کالین رو می فرستیم تا در گوش سارا بگه که ریموس داره می میره و می خواد اونو توی آخرین دقایق عمرش ببینه!
ولدی که انگار جرقه ای در ذهنش خورده باشد گفت :
_آره...اینم فکر خوبیه...بعد ما اونو می کشیم بیرون و می فرستیم دنبال نخود سیاه...ای ول...ای ول!
در همین بین بلیز که اصلا دلش نمی خواست شادی اربابش را مختل کند با ناراحتی گفت :
_ارباب من یه چیزی بگم؟
ارباب که خیلی سرحال به نظر می رسید گفت :
_تو دو تاچیز بگو!
بلیز با نگرانی در حالی که سعی می کرد تا آنجا که امکان دارد از لرد فاصله بگیرد گفت :
_ نه همون یکی کافیه! خب...می دونید چیه؟ ریموس اونجا صف اول نشسته!
ولدی روی همان صندلی نشست:
_نـــــــه!