هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۶
#8

توبياس اسنيپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۴ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ یکشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
موجودات قرمز رنگي كه گويي در هاله اي از آتش قرار گرفته اند با وقار و متانت از كناره هاي پل بالا مي آمدند شمشيرهاي براقي كه نور سياهي را پراكنده مي كردند را در دست گرفته بودند گويي مي خواستند همه جا را در سياهي مطلق فرو ببرند (اندازه هر شمشير به اندازه يا انسان بالغ بود) و همگي به لرد سياه چشم دوخته بودند, تمام مرگخواران نيز به ولدمورت چشم دوخته بودند و منتظر عكس العمل او بودند اما چهره لرد ولدمورت هيچ چيز را بروز نميداد.گويي بالا آمدن اينفري ها از پل هرگز به پايان نمي رسيد اضطراب درون گروه مرگخواران به اوج خود رسيده بود, ناگهان اوري خويشتن داري خود را از دست داد:
-ارباب چي كار...
اما اوري هرگز نتوانست جمله خود را به پايان برساند نور سياهي از شمشير يك اينفري كه به نظر مي رسيد سردسته آنها نيز باشد خارج شد به سينه اوري برخورد كرد و او گرومپي بر روي زمين افتاد... ولدمورت باصداي جيغ مانندي فرياد زد:سكوت... اشعه اي از شمشير يك انفري خارج شد, لرد سياه غيب شد و سي سانت آن طرف تر ظاهر شد, اشعه درست از جاي قبلي لرد سياه گذشت اين اتفاقات آن چنان با سرعت رخ داد كه همه گيج و متعجب از لرد سياه به اينفري ها نگاه نگاه ميكردند...اينفري ها همان جا ايستاده بددند و تكان نميخوردند, قصد حمله ندشتند و گويي آنها را انجا اسير كرده بودند نه راه پس داشتند نه راه پيش...لرد سياه خيلي آرام چوبش را بالا آورد تكان داد پنجاه متر آن طرف تر صدايي در فضا پيچيد, يكي از اينفري ها اشعه اي را به آن سمت فرستاد و در كمال تعجب لبخندي بر لب لرد سياه نشست, بلا دهانش را باز كرد پيش از آن كه سوالي بپرسد لرد سياه با حركت دستش اورا از ادامه جمله اش بازداشت بعد برگشت و در چشمان بلا خيره شد...چند ثانيه بعد بلا نيز لبخند زد و پيام لرد سياه را با اين مضموم به ديگران انتقال داد "با توجه به دريافت هاي من اينفري ها كورند و تا مادامي كه از جاتون جم نخوريد و يا صدايي ايجاد نكنيد به شما صدمه اي نمي زنند... اما بعد از هر ارسال طلسم غيب و جاي ديگه ظاهر بشيد"
ماندگاس اولين نفري بود كه دست به كار شد چوبش را بالا آورد و جادويي روانه كرد پيش از اصابت طلسم ماندگاس شش طلسم ديگر نيز روانه شده بود.اما در كمال تعجب اينفري ها هيچ صدمه اي نديدند به نظر مي رسيد حتي برخورد طلسم ها را نيز حس نمي كنند فقط به طور شومي همان جا ايستاده بودند, همه به ولدمورت چشم دوختند كه سياهي بر صورتش سايه انداخته بود و به نظر درمانده شده است ... ناگه بلا سرفه اي كرد ولدمورت براي حفاظت از او سپر نقره اي رنگي ايجاد كرد تاثير آن چناني نداشت, نور سياه از سپر گذشت بلا چند متر آن طرفتر به زمين خورد و ...
-وووووووو
همه به سمت ديگر نگاه كردند چيزي حدود پنج درصد نورسياه منعكس شده بود و به يك اينفري برخورد كرده بود اينفري نعره اي زد, به خود پيچيد و شروع كرد به دود كردن, شمشيرشاز دستش افتاد و با صداي مهيبي منفجر شد و چند اينفري اطراف خود را نيز نابود كرد ...دوباره لرد لبخندي زد به سرعت سپر وسيعي ايجاد كرد به همه (از طريق چفت شدگي) فهماند كه جايي پناه بگيرند و ناگهان بلند قهقه زد, اينفري ها انوار زيادي را به سمت منبع صدا فرستادند اما تنها حدود پنج درصد از هر طلسم كافي بود تا همه آنها نابود شوند...
لرد سياه برگشت چوبش را به سمت سينه بلا گرفت نور سرخي درخشيد و بلا ناله اي كرد و سرش را بالا گرفت و ولدمورت لبخند زد:از همون اول فهميدم نمردي حالا زود باشو بايد تا پل فرو نريخته ازش رد شيم... چند دقيقه بعد همه از پل گذشتند قدم بر روي ايواني گذاشتند كه از نور سبز مي درخشيد ناگهان پل با صداي مهيبي فرو ريخت و همه در حالي كه از وقايعي كه پشت سر گذاشته بودند شكه شده بودند به ورودي كوچكي كه جلوي ايوان بود ناگه كردند و براي چند ثانيه همه از عظمت مكاني كه پيش رو داشتند متعجب ماندند, صحراي لايتناهي كه از هر طرف تا بي نهايت ادامه داشت و صداي وز وز خفيفي كه از هر طرف به گوش مي رسيد...


ویرایش شده توسط توبياس اسنيپ در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۵ ۲۳:۴۷:۲۰

منتظريم...


Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۶
#7

آراگوکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۰ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۴۴ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۸۷
از خوابگاه دختران بنا به دلایلی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 214
آفلاین
مرگ خواران با چهره هایی مبهوت در به لرد نگاه می کردند که لبخندی از سر پیروزی بر لب داشت...
نگهبان زن که ردایی بلند داشت و موهایش تا کمرش می رسید و زیر چشمانش هم گود افتاده بود بعد از خواندن شعر به ناگاه شروع به حرکت کرد...

لرد ولدمورت که برای اولین بار از وقتی که به دروازه آمده بودند چوبش را بیرون می آورد گفت : دنبالم بیاین!
و خود به دبنال روح حرکت کرد...

منظره دروازه این بار واقعاً شگفت انگیز شده بود...هر از گاهی مقداری طلا یا الماس در گوشه و کنار دروازه نور را ساطع میکردند .

روح چرخی زد و ناگهان بعد از پیچی پلی گران پیکر و آتشین در برابر چشمان مرگ خوار ها نمایان شد.
انتهای بزرگ پل ابداً دیده نمی شد... فقط آتش بود و آتش!

این بار میشد بازتاب اضطراب را حتی در چشمان سرخ لرد نیز دید...
روح تعظیمی بلند بالا کرد و با یک بشکن نا پدید شد.

ولدمورت طلسمی را بر روی پل امتحان کرد...
از نوک چوب دستی لرد ولدمورت موجی عظیم از آب به طرف پل حرکت کرد وبر روی آتش ها ریخته شد ولی تنها بخار آب بر هوا برخواست.
لرد زیر لب ناسزا گفت و سپس رویش را برگرداند و به مرگ خوارانش گفت : باید از پاترونوس های شما استفاده کنم!
کمی بعد لرد به سوالی که مرگ خواران نپرسیده بودند گفت : فقط ...
دستش را جلوی چوب دستی ها تکان داد تا قدرت پاترونوس آنها را بگیرد.
ــ فقط پاترونوس!

لرد دستش را که حاوی پاترونوس دیگر چوب ها بود جلوی چوب دستی اش گرفت سپس زیر لب طلسمی را زمزمه کرد...

لرد چوبش را به طرف پل عظیم آتشین گرفت و ورد پاترونوس را زمزمه کرد.
در کمال وحشت و تعجب مرگ خواران اژدهایی گران پیکر چرخ زنان از نوک چوب دستی لرد ولدمورت خارج شد.

فلس های براق اژدهای سبز رنگ حتی در انعکاس آتش نیز جلای خود ر داشتند...
اژدها چرخی زد و به طرف پل حرکت کرد... به هر نقطه از پل که می رسید آتش فرو خورده میشد ... در عرض چند دقیقه فقط پلی با عظمت در برابر آن ها قرار داشت.
مرگ خواران آهی از سر آْودگی کشیدند ولی لرد با صدای خونسرد همیشه گی اش گفت : فقط همین نیست!

اینفری های دهشتن ناک از لبه های پل بالا می آمدند تا به استقبال مرگ خواران بیایند.


وقتی �


Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۶
#6

جسیکا پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
ياهو



.:. درخواست براي عضويت .:.

همه با حيرت و سردگمي به زن شبه مانند نگاه ميكردند ، نورهاي آبي رنگي از وي به اطراف پاشيده ميشد ، سكوتي محض فضا را احاطه كرده بود تا آنكه كمي جلوتر از جايي كه ولدمورت ايستاده بود و دست هايش را به دو طرف باز كرده بود ، ظاهر شد !
بزرگ، زيبا، سراسر اسرار و معما، نقش برجسته هاي ناآشنا ، دري كه كه ارتفاعش بيش از 7 متر بود پديدار شد ، روزنه اي جز سياهي نبود ، گويا در آن سرزمين هيچ رنگي جز سياهي معنا نشده بود.
لرد كبير نفس عميقي كشيد، چشمان قرمزش برق ميزد ، سپس رو به همان زن كه اكنون درحال چرخيدن در اطراف بود ميكنه ، اما قبل از اينكه حرفي بزنه ، زن كه گويا ميتوانست حدس بزند ولدمورت چه در سر ميگذراند، ابتدا به آرامي و سپس حالت صدايش بلند شد و گفت :
- بله ارباب تاريكي ها !! ... شما به محض خارج شدن از در بايد با نيروهاي اهريمني كه بجنگي تا بتوني از پل عبور كني ! هيچ راهي وجود نداره !! هيچ راهـــي !
در همين حال ماندانگاس كه با چشمان حريصش به گردنبند گرانقيمت زن كه همچون الماس سياهي ميدرخشيد ، نگاه ميكرد.
- خانم به اين باشخصيتي ! اصلا بهش نميخوره اينقدر بد اخلاق باشه !
اين را پرسي كه داشت خاك روي ردايش را پاك ميكرد گفت.

پس از چند ثانيه، زن غيب شد !!
و در با صداي عظيمي گشوده شد، هيچ كس توان حرف زدن را نداشت. حتي صداي نفس ها هم قطع شده بود.
- به نظرت اون پشت چه موجوداتي قرار دارن كه اينقدر خطرناكن !!؟
بلا كه با فاصله ي خيلي نزديك با ولدمورت قدم بر ميداشت، به سرعت برگشت و به بليز نگاه غضبناكي كرد و به او فهماند كه سكوت بهترين راه براي خفه شدن است.


* ناديدني ها *
در سترگ بعد از آنكه ايگور از آن خارج شد، بسته شد و به همان سرعتي كه ظاهر شده بود، ناپديد شد.
با فرمان لرد سياه همه ي مرگخوارا چوبدستي هايشان را به حالت گارد آماده كرده بودند.
رودخانه اي از خون كه از آبشاري عظيم سر چشمه ميگرفت در حال جريان بود ، هوا بسيار گرم و نامطبوع بود. صداي جيغ هاي مكرر كه مو بر تن راست ميكرد به وضوح شنيده ميشد.
- اين صداي فرياد ماگل هاست !!
رابستن كه رنگش پريده بود گفت:
- و اين خون ....
ولدمورت با صداي سرد و خشكي كه هيچ احساسي نداشت گفت:
- بله ! اونها ماگل ها و دشمنان خودشونو ميكشن تا بتونن منبع انرژي خودشون رو تقويت كنن! ... پل آتشين به رنگ خونه !! همه چيز اينجا يا مطلقا سياه است و يا قرمز !

- ارباب من يه صدايي شنيدم !!
اين را رودلف كه به با دقت به اطراف نگاه ميكرد، گفته بود.
لرد كبير با چشمانش كه آن هم به رنگ قرمز بود به اطرافش نگاه ميكنه و ميگه :
- ياران من ! اين صداي پاي نيروهاي اهريمنيه ! ... مواظب باشين! ... سرعت عمل بالايي دارن! ... فراموش نكنين اونها ديده نميشن !!
ماندانگاس كه هنوز در كف بود با شنيدن اين حرف آب دهانش را قوت داد و همزمان با بقيه گفت :
- چي ؟؟؟!
ايگور كه كنار بلا ايستاده بود گفت:
- ولي سرورم ! ما چطور بايد باهاشون بجنگيم ؟!
ولدمورت : حالا زمان اين سوالا نيست ايگور !! چشم ها !! تنها راه شناسايي اونا چشماي اوناست .
- آآآخ !!

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~~*~*~*~*
باشد كه ارباب مرحمتي كند !!




ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۴ ۲۳:۰۶:۳۷


Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۶
#5

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۴۵:۲۶ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
ولدمورت و مرگخواران در حالی که چوبدستی هایشان را بالا گرفته بودند ، به آرامی و بااحتیاط به سمت تالار حرکت کردند. آن جا با انوار مختلفی که به خاطر بازتاب کریستال ها به وجود آمده بودند ، روشن شده بود. اما به محض اینکه آن ها پایشان را در تالار گذاشتند، همه ی نورها محو گردید و تالار کاملا سیاه شد.
ایوان(با گیجی): چی شد ؟چرا این اتفاق افتاد؟
لرد: تالار وجود ما رو حس کرده . به خاطر همین تابش نورها قطع شد.
آن ها چوبدستی هایشان را روشن کردند و جلو رفتند. مرگخواران منتظر بودند تا هیولا یا موجودی وحشتناک به آن ها حمله کند یا تالار روی سرشان خراب شود. اما چهره ی ولدمورت در بازتاب نور چوبدستی اش کاملا خونسرد به نظر می رسید.
بالاخره مقابل تخته سنگی صاف توقف کردند. ولدمورت چوبدستی نورانی اش را جلو برد و همه توانستند این عبارت را که بر روی سنگ حک شده بود بخوانند:
منطقه ی گوی های آتشین معروف به سرزمین جادویی اول"
بلا که نفسش بند آمده بود زمزمه کرد: گوی های آتشین ... من که تا حالا هیچی در موردش نشنیدم.
سایر مرگخواران هم به نشانه ی تایید سر تکان دادند و بعد همگی به ولدمورت نگاه کردند.
لرد متفکرانه گفت:" من سال ها پیش در کتابی قدیمی اسمش رو دیده بودم، اما چیزی در موردش نمی دونم. اون موقع فکر می کردم بیشتر یه افسانه اس."
بعد ولدمورت دستش را جلو برد و نوشته ها را لمس کرد . یادداشت ها تغییر کردند و به این شکل درآمدند:
"جهت ارتباط با نگهبان دروازه او را صدا کنید."
رودلف: باید صداش کنیم ؟ اوه... چه قدر آسون. ما اون نگهبانو صدا می کنیم و بعد ازش می خوایم...
بلا نگاهی تهدید آمیر به رودلف انداخت و او ساکت شد.
لرد:باید به یه روش خاص خبرش کنم.
آناکین با کنجکاوی پرسید: چه جور روشی ، قربان؟
ولدمورت با لبخندی پاسخ داد:" باید با تک تک سلول های بدنم از اون درخواست کنم که خودشو به ما نشون بده .ولی بدونین که این کار اصلا آسون و خوشایند نیست.حالا تا اونجایی که می تونین از من فاصله بگیرید.
مرگخواران با گیجی به اطراف پراکنده شدند. ولدمورت دستانش را بالا برد و زیر لب چیزهایی نامفهوم زمزمه کرد.کم کم صورتش با نوری ملایم به رنگ آبی روشن می شد.
مرگخواران با تعجب به هم نگاه می کردند.
رابستن: من که اصلا نمی فهمم داره چی کار...
بلا(به آرامی): خفه شو...حواسشو پرت نکن.
ولدمورت هم چنان زمزمه می کرد وسر تا پایش هر لحظه آبی تر و آبی تر می شد تا اینکه در نهایت نور به رنگ بنفش تندیدر آمد ولرد آتش گرفت.
مرگخواران از شدت تعجب و ترس فریاد زدند. اما چند لحظه بعد آتش بنفش فروکش کرده و لرد بدون هیچ ناراحتی آن جا ایستاده بود.
به محض آنکه مرگخوارها خواستند نفس راحتی بکشند دوباره از تعجب سر جایشان میخکوب شدند.
روحی شفاف و درخشان که متعلق به یک زن بود و با رنگی بین آبی و بنفش می درخشید از آن طرف تخته سنگ بیرون آمد و با صدایی تیز و سرد زمزمه کرد:
" ای ارباب تاریکی ها خوش آمدی به سرزمین ما
گر می خواهی عبور کنی از درها باید بجنگی با سختی ها
رد شو به همراه یارانت از پل آتشین فراموش مکن که باید باشی آهنین"



Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۶
#4

آراگوکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۰ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۴۴ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۸۷
از خوابگاه دختران بنا به دلایلی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 214
آفلاین
مرگ خواران گویا یک فیل را که در حال باله رقصیدن باشد دیده اند درجا خشکشان زد ولی تنها کسی که نه تنها متعجب نشده بود بلکه لبخندی از سر پیروزی بر گونه های کرختش دیده میشد لرد ولدمورت بود!

لرد ولدمورت با یک حرکت تمامی خون ها را از ردایش در آورد سپس گویا که ذهنش مرگ خوارانش را خوانده باشد با صدایی پر از ابهت گفت : می دونستم پائین رفتن به این آسونیا نیست ولی فکر هم نمی کردم اینقدر سخت باشه!
سپس چوبش را به طرف ته چا برد و زیر لب طلسمی را زمزمه کرد که گویا نوری نداشت.

کمی بعد لرد به طرف ته چاه فریاد زد : آناکین اون پائین چجوره؟!
در کمال تعجب مرگ خواران صدای گرفته آناکین که معلوم میشد او هم تعجب کرده است شنیده شد.
ــ چجوی این اتفاق افتاد؟ من تقریباً تمام امیدم از اینکه بقیه بیان پائین از بین رفته بود...
لرد در حالی که دهان بی لبش به لبخندی کوچک باز می شد جمله آناکین رو کامل کرد :
ــ و بزار حدس بزنم... اون جا یک مجرا پرش خون بود...خون اژدها بود! من از همون اول خواص جادوییش رو توش دیدم!
سپس رو به مرگ خواران کرد که هنوز شوکه بودند و گفت : خیلی خب ... منتظر چی هستین؟ من سرعت رو دوست دارم!

کلمات ارباب مرگ خواران همانند اسیدی در مغزشان فرو رفت و آن را باز کرد ...
مرگ خواران با سر به نشانه تاکید سر تکان دادند سپس یکی یکی به داخل چاه پریدند.

با هر پرش همان مقدار خون به بالا می پرید ولی این بار کسی نه شوکه شد نه تردیدی در او ایجاد شد.
دست آخر وقتی لرد با طلسم پرواز به نرمی به آن طرف و در آخر دروازه رسید همه ی مرگ خوار ها شروع کردند به تمیز کردن خود.

سقف دروازه پر بود از کریستال ها با انوار مختلف که به تالار سیاهی که در سمت چپشان قرار داشت نور های مختلفی می بخشید.

ناگهان صدای فریاد خفه ی بلاتریکس همه افراد را متوجه وی کرد.
ــ لر...لرد ... اینا استخونن!!
بلاتریکس عین حقیقت را میگفت...
استخوان های انسان در سرتاسر تونل ریخته بود!
لرد به آرامی لبخندی زد و گفت : بلاتریکس ... نگران نباش! این به خاطر همون مشکلیه که شما هم در بالای چاه وقتی آناکین افتاد داشتین فقط با این تفاوت که بقیه به کمکشون نیومدن و اون پوسید...حالا بهتره دنبالم بیاین.این دروازه تا اینجاش کم خطر نبوده پس مطمئنم باز هم خطری وجود خواهد داشت!


ویرایش شده توسط آراگوگ در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۳ ۱۲:۴۹:۴۸

وقتی �


Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۱:۱۵ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۶
#3

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۴۵:۲۶ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
لرد و مرگخوارانش کنار دره ای که لیتل هانگلتون در آن قرار داشت ؛ ظاهر شدند. لرد یک جاده ی روستایی را که به دهکده ی گریت هانگلتون منتهی می شد درپیش گرفت و مرگخواران هم به دنبال او راه افتادند.
بلیز به آرامی زمزمه کرد : لرد می دونه داره ما رو کجا می بره؟
ایگور که جلوی بلیز راه می رفت متوجه حرف او نشد ، اما لرد پاسخ داد:" البته بلیز. من کاملا می دونم..."
و بعد ناگهان متوقف شد ، نقشه ای را از زیر ردایش درآورد و بادقت به آن خیره شد . بعد رو به مرگخوارانش کرد وگفت:" این نقشه ی جادویی رو مک لاگن به من داده . در حال حاضر نقشه فقط محل قرار گرفتن سرزمین جادویی اول رو به ما نشون می ده و مرحله به مرحله تکمیل می شه."
بلا: ارباب ... سرزمین جادویی اول به این دهکده ربط داره ؟
لرد: بله... در واقع دروازه ی اون در اینجا قرار داره... حالا بهتره راه بیفتیم .
ولدمورت هم چنان به راه خود ادامه داد و مرگخواران هم با چهره هایی که نگرانی به وضوح در آن ها دیده می شد او را دنبال کردند.
در نهایت ، لرد مقابل پرچین باغی بسیار بزرگ که متعلق به یکی از خانه های اطراف بود ؛ متوقف شد.
_دروازه در این باغ مخفی شده . فکر نمی کنم پیدا کردن اون راحت باشه . دو نفر از شماها باید همینجا نگهبانی بدن و مطمئن شن که کسی وارد باغ نمی شه .
ماندانگاس و رابستن به عنوان نگهبان انتخاب شدند و بقیه همراه لرد به آرامی وارد باغ شدند.
به نطر می رسید که کسی جز آن ها در باغ نیست . اما جهت احتیاط چوبدستی هایشان را آماده نگه داشتند.
لرد با صدایی بی روح که فاقد هر احساسی بود گفت:" پراکنده شین و سعی کنین دروازه رو پیدا کنین ."

مرگخواران تصور می کردند پیدا کردن دروازه حداقل برای اربابشان کار نسبتا راحتی باشد. اما کاملا در اشتباه بودند.
هوا تاریک شده بود و کوچک ترین اثری از دروازه نبود . بلیز و ماندانگاس به تنه ی درخت تنومندی تکیه داده بودند و بلا و رودلف هم مقابل آن ها نشسته بودند .
بلیز رو به ایگور و پرسی که هنوز در حال گشتن بودند ، کرد و با بی حوصلگی گفت:" اگه لرد نتونسته تا حالا پیداش کنه شماها چه طور می خواین ..."
اما با شنیدن صدای هیجان زده ی ولدمورت حرفش را قطع کرد.به نظر می رسید که او بالاخره دروازه را پیدا کرده است.
_ یک طلسم پیچیده بود . واقعا پیچیده ! هیچ وقت تصور نمی کردم از یه همچین چیزی برای پنهان کردن دروازه استفاده بشه !
بلیز رفت تا ماندانگاس و رابستن را که مشغول نگهبانی بودند، صدا کند .
رابستن در حالی که از شدت هیجان نفس نفس می زد گفت:" چند نفر می خواستن بیان تو... که... که ما با طلسم فرمان ... منحرفشون کردیم. پس لرد بالاخره اونو پیداش کرد؟

لرد سیاه و مرگخوارانش دور چاهی عمیق با پهنای کم ایستاده بودند. لرد طلسمی را به پایین فرستاد تا اگر موجود خطرناکی آن پایین منتظرشان بود، متوجه شوند. با این حال آناکین گفت:" قربان ، اجازه بدین من اول برم ... این طوری در صورتی که خطری باشه..."
بلا: یعنی می خوای بگی که به طلسم ارباب شک داری ؟
لرد: اون درست می گه بلا... این یه سفر خاصه و ما نمی دونیم که واقعا با چی مواجه می شیم.
لبخند مرموزی می زند و ادامه می دهد: "بنابراین... بهتره یه نفر جلوتر بره ... حالا که آناکین داوطلب شده پس اون می ره.
آناکین که به نظر می رسید شجاعت چند لحظه قبلش را از دست داده است با تردید خودش را به درون چاه پرت کرد...
و بعد صدای جیغ گوشخراشی در چاه می پیچد و خون همچون فواره به سر تا پای ولدمورت و مرگخوارانش می پاشد...



Re: سـیـاتـل ، سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۶ دوشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۶
#2

آراگوکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۰ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۴۴ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۸۷
از خوابگاه دختران بنا به دلایلی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 214
آفلاین
فرداي آن روز
صبحي مه گرفته كه در آن آفتاب سعي ميكرد نور خود را با تقلا به داخل خانه ريدل وارد شود شروع شد...
قطرات سرد شبنم بر روي پنجره هاي بسته خانه ريدل نشسته بودند و باعث شده بودند كه هيچ ديدي به بيرون وجود نداشته باشد.

البته مرگ خواران خيلي وقت پيش به طور آماده و طبق دستور لرد ولدمورت در حال جمع كردن وسايل خود در درون كوله پشتي هاي كوچك كن كه مكانيسم آنها انقباض و انبساط اجسام بود بودند.

ايگور در حالي كه به هدف درون كوله پشتي خود را ميگشت گفت : من نميدونم...آخه اين سفر به چه دردي ميخوره؟
بلاتريكس‌ گفت : خودت ميدوني كه امر لرد امره!همون طور كه اون گفت ما به اينجا تعلق نداريم... پيش اون ماگل ها و جادوگراي خون لجني!
رودولف با صداي گرفته اي گفت : همه جا همه ميدونن كه لرد سياه قوي ترين جادوگر سياه قرن اخيره و قدرتش با اون دامبلدور مطابقت ميكنه!
رابستن در حاليكه با دقت چوبش را در داخل ردايش ميگذاشت گفت : حتماً‌ سياتل يك مكانيه كه اسمش به گوش هيچكس نخورده!

صداي بم ، همراه با قدرت و ابهت لرد ولدمورت شنيده شد كه مرگ خواران حدس زدند وي در راه پله مي باشد.
_ مرگ خواران من! زمان سفر سر رسيده است! تا پنج دقيقه ديگر بايد در حال دور شدن از اين خانه باشيم!

رابستن در حالي كه چشم هايش را در حدقه ميچرخاند جمله ي قبلش را كامل كرد و گفت : و همينطور هيچ كس اين اخلاق ارباب رو نشنيده و نديده!

دو سه دقيقه بعد مرگ خواران در حالي كه كوله پشتي هاي كوچك خود را در دست داشتند از راه پله پائين آمدند و به طرف مكاني حركت كردند كه لرد در آن قرار داشت.

لرد ولدمورت ، اولين قدم را به بيرون گذاشت ولي بعد سرش را چرخاند تا نگاه آخرش را به خانه اربابي و با شكوهش بكند.
تابلو هاي گران قيمت و مجسمه هاي گران پيكر... گرانترين چوب ها براي به كار بردن در و ديوار و ميزي كه تا به حال بر روي آن بيش از ده بار نقشه كشيده است.
همه آنها خاطراتي را چه خوب و چه بد در ذهن وي روشن ميكرد ولي او با اين امر مقابله كرد...
سرش را برگرداند و پا به بيرون گذاشت.
مرگ خواران هم به طبعيت از او اين كار را كردند ...
كمي بعد لرد ولدمورت چوب دستي اش را به طرف در گرفت و زير لب طلسم هايي را بيان كرد.

چند لحظه بعد خانه ريدل ناگهان غيب شد!
لرد سياهي زير لب زمزمه كرد .
_ دست كم اينجوري از دست ماموران وزارت خونه و محفلي ها سالم ميمونه!
و سپس سفر شروع شد...


ویرایش شده توسط آراگوگ در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱۲ ۱۳:۱۷:۱۷

وقتی �


سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۹:۱۲ دوشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۶
#1

تام ریدلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۲ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
بلیز و ایگور و مانداگاس به قفسه های کتابخانه خانه ریدل تکیه داده بودند و مشغول صحبت با یکدیگر بودند .
- ببینم متوجه چیزی نشدی اخر ؟ این یارو کیه میخواد بیاد ؟؟
- نه ولی مطمئنم چیز مهمی باید باشه ... از رفتارش که این طور برمیاد
مانداگاس لبخند شومی میزنه .
- امیدوارم پای چیز با ارزشی وسط باشه .
بلاتریکس در حالی که با وردهای جادویی در حال تزئین خونه بود با خشم ذاتی خودش فریاد میزنه :
- شما نمیخواید کمک کنید ؟؟ خسته نشید یه وقت ؟
بلیز : خون خودتو کثیف نکن عزیزم ...
رودلف : هوووو مواظب رفتارت باش زابینی !!

- همه چیز مرتبه بچه ها ؟؟
هر پنج نفر به سمت صدای سردی که از طبقه بالا شنیده میشد تغییر جهت دادند . پس از لحظاتی چهره ولدمورت ظاهر شده بود . حس خشانت رودلف با دیدن چهره ارباب به تعجب تبدیل شده بود .
لرد ولدمورت ردای رسمی خودش رو به تن داشت و کلاه ردای خودش رو هم روی سر گذاشته بود .
- ب ... بله قربان !
- خوبه خوبه ! دوست دارم همتون تا یک دقیقه دیگه توی اتاق باشید .
- چشم ارباب !!

ایگور با صدای آهسته شروع به صحبت کرد
- هیچ معلومه اینجا چه خبره ؟؟
بلا : سالها بود اونو تو این ردای رسمیش ندیده بودم ! مطمئنم پای مساله مهمی باید در میون باشه .

لحظاتی بعد تمام مرگخواران دور یک میز جمع شده بودند و به صحبتهای ولدمورت گوش میدادند .
- بچه ها امروز روز بزرگیه ... روزی که میخوایم یه تصمیم مهم بگیریم و یه کار بزرگ انجام بدیم . قبل از اینکه مهمون ما برسه خواستم بهتون بگم که ما یه سفر مهم در پیش داریم ...
رودلف : ایول ارباب این دفعه دیگه محفلیا رو نابود میکنیم ! پوسیدیم از بس تو این خونه بودیم ! من عاشق سفرم
بلا : عاشق چی رودلف ؟؟

تق تق تق تق
ایوان به سرعت به سمت در رفت و در حالی که خشکش زده بود از در فاصله گرفت .
چهره مردی درشت هیکل که ردای کهنه سیاه رنگی به تن داشت نمایان شده بود . چهره ای جدی و مصمم که با زخمهای عمیق بی شماری به حالت زشتی تبدیل شده بود .
- مک لاگن عزیز ... خیلی خوش اومدی !
- سلام تام !
پرسی بهت زده به سردی و قدرت کلام هر دو خیره شده بود .
همگی مجددا دور میز جمع شده بودند .
- خوب من فرصت زیادی ندارم تام ... نامه من که به دستت رسید ؟
- اووووه بله دیشب خوندمش
- خوب ؟؟ فکر میکنی این قدر توی جادوی سیاه قدرت داشته باشی؟
آناکین از شدت خشم و نفرت مشتهای خودش رو گره کرده بود :
- چطور جرات میکنی ؟؟ ارباب رو با اسم کوچیک صدا میکنی و حالام ...
مک لاگن : خفه شووو احمق !!
لرد دستش رو به سمت مرگخوارانی که چوبدستهای خودشون رو به سمت مک لاگن گرفته بودند بلند کرد .
لرد : بچه ها بچه ها ... خواهش میکنم !
رابستن از اتفاقاتی که رخ میداد متوجه چیزی نمیشد .
- فکر میکنم میدونی چه سفری در انتظارته تام ! قدرتش رو داری ؟
لرد با لحنی قاطعانه و جدی جواب داد :
- اگه اشتباه نکنم همین قدرت من تو رو اینجا کشونده فرانک !!

مک لاگن یک مجله که به زحمت ده صفحه داشت را بر روی میز گذاشت.
لرد : بلیز بخونش !
بلیز که به سنگینی جو حاکم پی برده بود مجله رو برداشت و نگاهی به صفحات کهنه و نم گرفته اون انداخت .

« ســــیــاتـــل ، سرزمـــیـن ســیـــاهی !
ترس ، وحشت ، قدرت ، نفرت و مرگ ! کلماتی که بعد از شنیدن این نام به ذهنها جاری میشوند . سرزمینی که سالهای سال مهد طلسمهای سیاه و پایگاه استقرار 114 جادوگر برتر جادوی سیاه جامعه جادوگری جهان بوده است . سرزمینی که جمعیت آن از سه هزار سال قبل تاکنون همواره 666 نفر بوده است . شهری که همه روزه در هر کجای آن دوئلهای مرگباری رخ میدهد ، تمامی طلسها جزو طلسمهای سیاه و نابخشودنی هستند و تمامی ساکنان آن تنها به دنبال یک چیز هستند و آن قدرت است ! »
گلوی بلیز از شدت ترس خشک شده بود و با وحشت به عکس برج سیاه و بسیار بلندی که در میان مه و دود قرار داشت خیره شده بود .
با وحشت جملات زیر عکس را دنبال میکرد :

« برج بین المللی هنگل فورس ! منشاء ساخت طلسمهای سیاه که کارکنان آن تنها دو وظیفه برعهده دارند : اول طراحی و برنامه ریزی جنگها و حملات سیاه دنیای جادوگری و دوم کشف استعدادهای سیاه در سراسر جهان ! »

- خوب ... تام عزیز همون طور که در نامه روز قبل برات گفتم عصر دیروز یکی از برترین جادوگران اونجا در یک دوئل کشته شد و تو به عنوان نفر صد و چهاردهم انتخاب شدی و میتونی اگه دوست داشته باشی به اونجا سفر کنی !
رودلف : ما فکر کردیم خودمون آخر خشانتیم ! اینا دیگه کی هستن بابا !

بلا : عذر میخوام ولی بالاخره ساکنین اونجا چند نفرن ؟ 666 یا 114 ؟
- فکر میکنم واضح بود ساحره عزیز ... 114 جادوگر مشهور جادوی سیاه اونجا بیشتر نمیتونن زندگی نمیکنن و 552 نفر باقی مونده یاران اونها هستند و البته باید بگم در حال حاضر بیش از نیمی از افراد اونجا " برند دیکنسون " که قدرت برتر جادوی سیاه به حساب میاد رو ارباب خودشون میدونند . شما مرگخوارها برای اقامت در اونجا باید موفق بشید اونها رو شکست بدید و در غیر این صورت تام عزیز باید به تنهایی با بزرگان جادوی سیاه مبارزه کنه .

لرد غرق در افکار خودش بود . به گفته مک لاگن اون ضعیفترین فرد در بین 114 نفر بود و باید برای زنده موندن با اسطوره های جادوی سیاه مبارزه میکرد و مرگخواران او هم برای زنده ماندن و همراهی او باید با مرگ مبارزه میکردند .

- خوب ... مشکل نداریم ! ما به این سفر میریم .
زاخاریاس و گراپ همزمان از ترس فریاد زدند :
- ولی ارباب !!
مک لاگن با چوبدست خود ضربه ای به مجله ده صفحه ای که در دستان بلیز بود زد .
- این مجله در هر مرحله اطلاعات کافی رو به شما میده و با طی کردن هر مرحله ، میتونید به رازهای مرحله بعد پی ببرید .
پرسی : ولی ...
- شما که فکر نمیکنید از الان ما تمام اطلاعات اون سرزمین رو در اختیار شما میذاریم ؟؟ ... شما برای رسیدن به اون سرزمین باید هفت سرزمین جادویی رو پشت سر بذارید و در هر کدوم از اونها فقط باید با قدرت اتحاد خودتون و آموخته های جادوی سیاه راه خودتون رو ادامه بدید و امیدوارم بتونید از پس این همه خطر و اتفاقات پیش رو بگذرید و به اون سرزمین برسید .
مک لاگن با قاطعیت تمام از جای خود بلند شد .
- خوب من باید به برج برگردم ... کارهای زیادی دارم ! به امید دیدار

با خروج مک لاگن تنها ترس و وحشت در چهره مرگخواران دیده میشد .

- برای سفر آماده شید ... پس فردا شروع میکنیم . حدود یک ماهی تا اونجا باید تو راه باشیم . هر چی لازم دارید بردارید !
رودلف : ارباب ما باید هفت سرزمین جادویی رو طی کنیم و حتی اگه زنده هم به اونجا برسیم باید با ...
لرد با عصبانیت به رودلف نگاهی انداخت .
- مگه نگفتی عاشق سفری ؟؟ تا کی باید با یه پسر بچه و یه مشت ماگول زندگی کنیم ؟! اونجا محل زندگی ماست ...
ولدمورت در حالی که در درون خود به وحشت این سفر پی برده بود به سمت طبقه بالا خانه ریدل حرکت کرد .


---------
خوب فکر کنم توی پست اول همه داستان تقریبا مشخص شد دیگه.
سبک تاپیک به صورت نیمه طنز نیمه جدی هست و در طول سفر بیشتر میتونه قالب طنز ( به شدت با ارزشی بازی مقابله میشه ) و در انتهای سفر کم کم به سمت جدی بودن پیش میره .

هر چی باشه الان لرد نماینده کل سایت جادوگران در اونجاست و باید با اتحاد ملی و انسجام آسلامی کل بچه های سایت عازم سفر بشه پس محفلیا و غیر محفلی ها هم میتونن در کنار مرگخواران در اینجا فعالیت داشته باشند .

به امید سفر خوب و با حوادث شیرین و دلچسب !


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۲ ۱:۲۰:۱۲







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.