جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  78 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  304 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  206 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تریا مادام پادیفوتکافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1388 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
روایت جدید

دو روز قبل از کریسمس بود و گویی بارش سنگین برف پایانی نداشت. حتی نشستن در گرمای لذت بخش کافه ی مادام پادیفوت هم باعث نمی شد که از سرمای موجود در اعماق بدن خسته اش کاسته شود.

صورتش شکسته تر از آن به نظر می رسید که در آن کافه وقت بگذراند. کافه ی عشاق! تنها، شادابی باقیمانده در چشمانش این حقیقت را فریاد می زد که این پسر جوانیست که بیشتر از ظرفیت هر انسانی رنج کشیده است.

به میزهای دور و برش نگاهی انداخت. پسر و دختری ، شاید کم سن و سال تر از اینکه آنجا حضور داشته باشند، دست در دست هم نگاهشان را در هم قفل کرده بودند و صورت هایشان به هم نزدیک می شد.

نگاهش را به ته فنجان قهوه اش دوخت و به یاد 10 سال پیش خودش افتاد.

10 سال قبل

-چرا منو کشوندی اینجا؟ نمی خوام کسی ما رو اینجا ببینه!

-اینکارو با من نکن بلا! تو بهتر از هر کسی می دونی چقد دوسِت دارم.

چشم در چشم با بلاتریکس لسترنج نشسته بود و منتظر نرمشی از طرف او بود. نرمشی که در 5 ماه قبل از او دیده بود و رویاهای آینده اش را بر مبنای آن پایه ریزی کرده بود. اما اکنون تمام پایه های زندگی اش را لرزان می یافت.

بلاتریکس بی اختیار نگاهش را از او دزدید و وقتی شروع به حرف زدن کرد صدایش آشکارا می لرزید.

-من توی اون نامه ای که برات فرستادم همه چیو گفتم. ما نمی تونیم .... ینی .... باید تموم بشه! می فهمی؟ پدرم می گه تو یه دورگه ای و نباید با من که خونم خالصه ازدواج کنی. می گه پدرت یه خون لج....

-این لغتو درباره ی پدر من بکار نبر!

تمام بدنش از عصبانیت می لرزید! اندوه از اعماق وجودش او را خرد می کرد. اما تلاش کرد صدایش را پایین بیاورد:

- اما.... اما تو که اینارو قبول نداری بلا؟ مگه نه؟

هرگز فکر نمی کرد تکان کوچک و نامحسوس سر یک انسان او را در هم بشکند. اما اکنون این حس را با تکان سر او تجربه می کرد و وقتی "بلاتریکسِ رویاهایش" به سوی در کافه می رفت، ناباورانه رفتنش را تماشا کرد. وقتی معشوقش برای یک لحظه دم در کافه ایستاد و به طرفش برگشت لحظه ای امید در درونش جوانه زد و بعد با ناپدید شدن او پشت در در دم از بین رفت...

زمان حال

نگاهش را از ته فنجان برگرفت و با لبخندی تصنعی نوشیدنی را از دست پیش خدمت کافه گرفت. اکنون میلیون ها کیلومتر با آن روزها فاصله داشت. روزهای معصومیت و عشق.

10 سال گذشته را در بلغارستان گذرانده بود و از هر کاری که به جادوی سیاه مربوط می شد استقبال کرده بود. تمام آن کارها را انجام داده بود و امروز در انتظار نتیجه اش بود. با تمام وجود می خواست به ارتش مرگخواران لرد سیاه بپیوندد. چرا باید درخواستش رد می شد؟ او هر کاری که می توانست برای منافع لرد سیاه در بلغارستان انجام داده بود. او نشان سیاه را کوچکترین دست مزد خود می دانست. او تشنه ی قدرت بود و در آن هنگام قدرت مساوی بود با لرد ولدمورت!

حتی شاید می توانست لرد سیاه را از نزدیک ملاقات کند. ازینکه در این سال ها تنها کارکاروف احمق رابطش بود خسته شده بود و حس می کرد برخلاف دیگران عظمت و سیاهی لرد سیاه نمی ترساندش! ماگل بودن پدرش را هم دیگر کمتر کسی بیاد می آورد.

ناگهان با برخورد ناگهانی جغدی، یکی از پنجره های کافه در هم شکست و جغد قهوه ای در میان تمام نگاه هایی که به او دوخته شده بود (خصوصاً نگاه غضبناک مادام پادیفوت) بر روی میزش نشست. به نظر نمی آمد مسیر زیادی را در این هوای برفی پرواز کرده باشد. به سرعت نامه را باز کرد:

پشت کافه
همین حالا


پیغام را گرفته بود. در حالی که قلبش به شدت می تپید از خیر نوشیدنی گذشت و پای به هوای سرد گذاشت. از میان توده های برف نرم و تازه به سختی گذشت و به پشت کافه رسید. فردی در سایه منتظرش بود که به آرامی از سایه بیرون می آمد.

برای لحظه ای سیاهی و مرگبار بودن شخصیت روبرویش را که از هوای سنگین اطراف به ادراکش وارد می شد دریافت کرد و اندیشید لرد سیاه به ملاقاتش آمده! و حس کرد آمادگی اش را ندارد و تمام شجاعتش همانند توده ای یخ در میان آتش آب شد.

اما لحظه ای بعد صدایی زنانه همزمان با پدیدار شدن صورت ملاقات کننده، به گوشش خورد:

-امیدوارم تنها اومده باشی!

در کمال ناباوری فرد روبرویش را شناخت و با صدایی لرزان گفت:

-بلا!

-چطور جرات می کنی به من بگی بلا؟ فکر می کنم باید اول یه کمی ادب بشی گستاخ!

طبیعی بود. باید می دانست بیشتر از 10 سال پیر شده و تغییر کرده. بلاتریکس دیگر او را نمی شناخت....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1388/7/11 18:53:31
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1388/7/11 21:15:14
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1388 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف

با رسیدن تابستون و رفتن مردم برای مسافرت میدونستم که کار و بار پیشگویی واسه هوای خوب جاهای مختلف خوب میگیره. به همین دلیل دلمو زدم به دریا و به سمت یه جای شلوغ و دنج اومدم ، کافه مادام پادیفوت. تا حالا پام رو اینجا نذاشته بودم ولی میدونستم که اینجا واسه کاسبی جای خوبیه. دستگیره در رو کشیدم و با صدای قرچی در باز شد بدون نگاه کردن به جایی مستقیم به سمت یه میز گرد و خالی توی گوشه کافه رفتم. سریع دستمو توی ردا بردم و یک گوی پیشگویی خوشگلی رو روی میز گذاشتم و سرم رو بلند کردم واییی خدا تا حالا این کافه رو ندیده بودم. کافه، یک کافه شش ضلعی و بزرگی بود که واسه نگه داشتن این ساختمان سه ستون در وسط اون کاشته شده بودند. توی چهار ضلعِ اون پنجره های گنبدی شکلی بود با شیشه های رنگی که واسه رنگارنگ کردن توی کافه استفاده میشد دو ضلع کافه رو پیشخون کافه اخاطه کرده بود که تقریباً ده یا دوازده صندلی جلوی پییشخون بود. داشتم به کافه بیشتر نگاه می کردم که خانمی با کفش های آبی و ردای سبز تیره جلوم ایستاد و گفت : چی میل دارین آقا؟
من : یک لیوان آب
اون خانم به سرعت روی یک پاشنه چرخید و رفت. این دفعه به مردم نگاه های ملتمسانه ایی می انداختم که شاید یکی منو ببینه و دلش بسوزه و بیاد پیش من که یک بچه ایی به سمت من آمد و گفت : آقا شما پیشگویین؟
منم با هیجان رو به پسر بچه مقابلم کردم و گفتم : بله
پسر بچه رو به روی من نشست و گفت : میشه آینده منو بگی؟
بد جور تو هچل افتاده بودم تا حالا این درس رو استاد پیشگویی بهم یاد نداده بود. نمی دونستم که چیکار باید بکنم تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که یکمی دروغ سر هم کنم با خنده بهش گفتم : دستت رو روی گوی بکش
اون هم همین کار رو انجام داد. بعد چشمانم رو به گوی دوختم و بهش گفتم : تو در آینده عضو گروه ارتش دامبلدور میشی و به محفل راه پیدا می کنی به گمونم اسمت سورانیوس هست. پسر با خنده جواب داد : درسته
اوه خدای من نمیدونستم چطوری اسم اون پسرو فهمیده بودم. پسر بچه ادامه داد : ممنون آقا و چند سیکل گذاشت روی میز. بهش گفتم من از تو پول نمی گیرم. برگشت و گفت : پس باید برات یه کاری انجام بدم. میخوایی به همه بگم تو یه پیشگوی واقعی هستی؟
با خنده و خوشحالی گفتم : اره
در همین حین خانمی که مسئول کافه بود به سمت من آمد و گفت : آقا اینم آبی که خواستید. با سر نشون دادم که دارم ازش تشکر می کنم. داشتم لیوان آبم رو می خوردم و به این فکر میکردم که چطوری تونستم اسم پسر بچه رو حدس بزنم که چند نفر جلوم نشسته بودند و بهم نگاه می کردند. سرم رو بالا اوردم و بهشون گفتم بفرمایید؟
گفتند : شما میتونید آب و هوا هم پیش بینی کنید؟
گفتم : اوه البته که می تونم
گفتند : ما آب و هوای شهر میشیگان رو می خواییم می شه بگین تو روزهای آتی چطوره؟
با خوشحالی به گوی خودم خیره شدم و خطاب به اونها میگفتم : تا دو روز دیگه بارندگی شروع میشه و به مدت سه روز ادامه داره
گفتند : اوه چه خوب که گفتید اخه ما میخواستیم دو روز دیگه مسافرت بریم.
پول رو گذاشتند و رفتند پشت سر اونها ادم های دیگه اومدن کارم داشت می گرفت سرم شلوغ شده بود دیگه کسی به نوشیدنی فکر نمیکرد همه منو دوره کرده بودند تا اینکه دیلینگ. صدای زنگ بالای در نشون از ورود کسی رو میداد مردی با ردای مسافرتی و قامتی بلند در آستانه در قرار گرفته بود با گام های بلند به سمت پیشخون رفت و یک نوشیدنی گرفت و خورد. از لحظه ورودش به کافه بد جور چشم رو گرفته بود خیلی مشکوک میزد. بعد از تموم کردن نوشیدنی به سمت من چرخید و جلو آمد چند نفری رو کنار زد و رو به روم ایستاد و گفت: سلام. میخوام برام پیشگویی کنید. جوری مصمم حرف میزد که همه رو ساکت کرد و منم اون رو به صندلی مقابلم راهنمایی کردم. جادوگران و ساحره ها کم کم متفرق شدند. کلاهش رو برداشت. و نگاهی به من کرد. روی صورتش جای چند خراش و زخم های عمیق بود. بهم گفت میخوام ببینم تا دو روز آینده هوای جنگل ممنوعه چطوره؟ به سرعت دست به کار شدم و یه مقداری واسش اراجیف بافتم. خنده ایی به من کرد و گفت : دیگه بسه. راستشو بگو واسه محفل خیلی مهمه. نمیدونم از کجا فهمید دروغ میگم. از لحن صحبتش می ترسیدم. به خودم فشار اوردم بالاخره واسه اولین بار تونستم چیزهایی توی گوی ببینم.... اقا خیلی تاریکه ولی یه چیزهایی دیده میشه... هوا ابری هست ولی بارونی نیست. بادی هم نیست. ولی تاریک تر از اونیه که بشه جلوی راهت رو ببینی. پول درشتی جلوم گذاشت و ایستاد قبل از رفتن گفت: بهتره مخفی بشی وگرنه مرگخوارا تو رو میکشن تو کمک بزرگی به محفل کردی. منم با شنیدن این جمله به سرعت وسایلم رو جمع کردم و از کافه خارج شدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1388/4/21 9:13:51
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1388 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
باران شدیدی میبارید.
مرد سیاهپوش، ب آرامی در خیابان تاریک قدم برمیداشت.نور ضعیف فانوسی که به در کافه آوزیران شده بود، حریف آن ظلمت عظیم نمیشد.
تنها صدای باران بود که تق تق گامهای مرد را پنهان میساخت.
بالاخره به در کافه رسید، کلاهش را از سر برداشت و داخل شد.
بوی نوشیدنی کره ای، فضا را پر کرده بود، غبار ملایمی روی تمام وسایل کافه نشسته بود.
در گوشه اس، پسر و دختر جوانی، مشغول صحبت بودند.در گوشه ای دیگر، کافه چی پیر، روی صندلی پایه بلندش، پشت پیشخوان نشسته بود.


- سلام باب!
خیلی وقته اینجا ندیدمت.
- شنیدم یکی از نواده های نوستراداموس اینجاست درسته؟ نیاز دارم تا یکم در مورد آینده بدونم!
پیرمرد چینی به ابرویش انداخت و گفت : چی؟هووووم فکر نمیکنم! آهای پسر...
پیش از اینکه حرف کافه چی پایان یابد، مرد سیاهپوش چوبدستی اش را بیرون کشید و با لحنی محکم گفت : نمیخوام بیش از این بحث کنم، منو راهنمایی کن.خیلی وقته که جادوی سیاه رو کنار گذاشتم باب!مفهومه؟
- اوه بـ...له! بریم طبقه بالا.


ویلیام گوشه چشمی نازک کرد و پشت سر مرد به طبقه بالا رفت.پله های قدیمی و خاک گرفته صبقه بالا، نشان از متروکه بودن آن مکان بود.گویی سالها هیچ کس از آن پله ها بالا نرفته بود.تنها دو جای پا وجود داشت که یکی مربوط به کافه چی و دیگری، بدون شک مربوط به آخرین نواده نوستراداموس، پیشگوی افسانه ای بود!
بعد از لحظاتی، پیرمرد رو به ویلیام کرد و گفت : اینجاست، تازه رسیده
و بدون انتظاری برای جواب، به سرعت به طبقه پایین بازگشت.مرد بیدرنگ در را گشود و داخل شد.اتاق با شمعی کوچک روشن شده بود، تنها میزی دیده میشد و انبوه کاغذ های روی آن.و در سوی دیگر، پیر مرد ریش بلندی چوبدستی به دست ایستاده بود.


- اوه ویلیام، چقدر دیر کردی!
- توی راه به مشکل برخوردم، نشد.معذرت میخوام قربان.
- عیبی نداره، آوردیشون؟
- بله، بفرمایید!
پیرمرد ریش نقره فامش را مرتب کرد و بسته ای کاغذ که گویی از دوردست میرسید را از ویلیام گرفت.مرد سیاهپوش به تندی په عقب رفت و مرموزانه به اربابش نگریست.پیرمرد به عجله بند دور کاغذ ها را گشود.
- اوه ازت متشکرم ویلیام، با این کارت کمک زیادی به من کردی.چطور میتونم جبران کنم؟
- از آیندم برام بگید.
پیرمرد، به سمت گوی بزرگی که روی میز قرار داشت رفت و گفت : ممکنه دستتو بگذاری اینجا؟
لحظاتی بعد، پس از تماس دست ویلیام با گوی، مرد پیشگو سخن آغاز کرد.
- ویلیام نات، اب رسیاهی روی زندگیت سایه انداخته، یه موضو...
ناگهان حرف پیشگو قطع شد، گویی تاب سخن گفتن نداشت.به سختی سر بلند کرد و در چشمان مرد سیاهپوش نگریست.
- ویلیام، از در کافه که بری بیرون، زندگیت به پایان میرسه!

لحظه ای سکوت اتاق را فرا گرفت.مرد سیاهپوش برخواست و گفت : ممنون.میدونستم، از لحظه ای که کاغذ ها رو برداشتم دنبالم بودند.اونا میدونن که اسرار جنایت هاشون رو برات آوردم.
همین که پیرمرد خواست سخن بگوید، ویلیام چرخی زد و از اتاق بیرون رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1388 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو

تکلیف پیشگویی

میز چوبی نسبت به سایر میزها کهنه تر به نظر می رسید، قطره های برجسته ی رنگِ روی آن هم نشان از بی دقت رنگ شدنش می داد. پشت میز، مرد مسنی در حالی مسیر نگاهش به جایی بیرون از پنجره ختم می شد، نشسته بود. مرد دست های بزرگ و زمختش را توی جیب های ردای زرشکی رنگش پنهان کرد و آرام با کفش های قهوه ای اش شروع به ضرب گرفتن روی کف چوبی کافه کرد!تق ... تق ... تق ...این صدا برای لحظاتی هرچند کوتاه تنها صدای حاکم بر فضای کافه شد!

زنگ سیاه و کوچک بالای در کافه با نزدیک شدن چند نفر به کافه به صدا در آمد، و بعد از آن هم صدای قژ قژ باز شدن در.مادام با خوشحالی مسیر نگاهش را از زنگ خاکستری به در تغییر داد . چند پسر نوجوان با رداهای سیاه که با نوار های سرخ حاشیه دوزی شده بود وارد شدند . نفر جلوئی که پسر گندوم گون و جذابی بود لبخندی به مادام پادیفوت زد بعد سریع نگاهش را در کافه ی کوچک چرخاند.

سر و صدای تازه وارد ها باعث شد ضرب کفش مرد قطع شود و در حالی که با کنجکاوی به سمت پسر ها نگاه می کرد ،دست هایش را از جیب ردایش بیرون آورد. پسر ها نگاهی به اطراف کردند و به طرف مرد رفتند ،پسر سبزه در حالی که سعی می کرد به چشم های مرد خیره نشود گفت:
- سلام! اِممم! ما اومدیم برای پیشگویی هوای فردا! راستش فردا مسابقه کوئیدیچ داریم!

مرد برخلاف پسر به چشم های او خیره شد و بعد با دست به کاسه ی فلزی کج و کوله ی کنار گوی خاکستری و کوچک روی میز اشاره کرد، یکی از پسر ها با عجله دستش را در جیب ردایش کرد و چند سکه ی برنجی از آن خارج کرد و داخل کاسه ی مرد انداخت. سکه ها به شکل عجیبی در کاسه نا پدید شدند مرد بدون توجه به تعجب پسر ها صندلی اش را به میز نزدیک تر کرد و به گوی خیره شد، سپس دست هایش را که به مراتب بزرگتر از گوی بودند را به آرامی روی آن چرخاند، پیش بینی هوا کار مشکلی نبود، خطوط خاکستری به سرعت روی گوی ظاهر شدند، مرد فشار انکی به خطوط اطراف چشمم آورد و با دقت به گوی خیره شد، بعد بدون اینکه چشمش را از گوی برگرداند زیر لب گفت:
- هوا طوفانیه! بارون سختی میاد ! بازی سختی در پیش دارید پسر ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیور وود در 1388/4/20 20:19:06
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1388 15:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف پيشگويی: این روزها پیشگوهای زیادی در کافه ها و رستورانها برای پول، آب و هوا را برای مردم پیشگوئی میکنند شما چطور؟رول کوتاهی(حد اکثر 30 خط) در تاپیک کافه تریای هاگزمید بزنید(تکی باشه، نه ادامه دار) که در آن، یک پیشگو( یا خودتون یا کس دیگری) در حال پیشگوئی هوا برای دیگران هست. توصیفات و فضا سازی خیلی اهمیت داره.

خورشيد، آرام آرام، در پشت كوه بلند، استوار و عظيم فرو می رفت. تمام تلاشش را می كرد تا آخرين انوارش را به زمين ببخشد.

كافه تريای مادام پاديفوت در ميان دو ساختمان سنگی و چند طبقه بسيار كوچك به نظر می رسيد. پنجره های كافه با دقت فراوانی طلا كاری شده بودند و انوار طلايی خورشيد را به طرز خيره كننده ای پخش می كردند. درون كافه مردی سياه پوست، قد بلند و هيكلی بر روی صندلی چوبی نسبتا رنگ و رو رفته ای نشسته بود. كافه آرام به نظر می رسيد اما ليوانهايی كه روی ميزها مانده بودند نشانگر آن بود كه تا لحظاتی پيش كافه شلوغ بوده است. مادام پاديفوت با چهره ای خسته، نگاه تعجب آميزی به مرد سياه پوست انداخت و با دستمال گلی رنگش به خشك كردن ليوان شيشه ای زيبايی مشغول شد. صدای تقی بلند شد و زنی ريبا، در حالی كه موهای فری و قهوه ای رنگش پشتش پيچ و تا ميخورد وارد كافه شد. دستانش را با دقت تمام لاكی زرشكی زده بود، لباسی مجلل، چسبان و طلايی رنگ بر تن كرده بود. ظاهرش كه نمايانگرِ ثروتمندی او بود. كيف دستیِ كوچكش را رو به روی مرد بی مو گذاشت و گفت:
-شما كينگزلی شكلبوت هستين؟

مرد تلاش كرد تا خود را مشغول كار با گوی بلورينش نشان دهد. گوی بر روی ميز چوبی و قهوه ای رنگی مانده بود و اولين چيزی بود كه نظر مشتری را به خودش جلب می كرد. كينگزلی سرش را تكان تاييد آميزی داد و مشتاقانه به لبان زن چشم دوخت كه با ماتيك قرمز رنگ تزيين شده بودند:
-شنيدم شما هوای روزهای آينده رو پيش بينی می كنيد، من از يكی از شهر های اطراف اومدم و می خوام مدتی اينجا اقامت داشته باشم. از اونجا كه لباسِ گرم با خودم نياوردم می خوام ببينم اگه هوا مناسب نباشه به شهرم برگردم.

كينگزلی سرش را تكان داد و انگشت سياهش را بر گوی كشيد. بلافاصله نور شديدی از گوی نمايان شد كه چشمان دختر را زد. كينگزلی بدون آنكه مثل دختر سرش را عقب ببرد مشتاقانه به نور نگاه كرد و گفت:
-روز های آينده مثل امروز هوايی آفتابی خواهيم داشت، پولتون ده گاليون ميشه.

زن نگاه ابهام آميزی به كينگزلی انداخت و دستش را در كيفش فرو برد. بدون شك اين مبلغ برای يك پيشگويی ساده بسيار زياد بود اما زن پول را جلوی گوی گذاشت و با لبخند زيبايی از كافه خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1388 08:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف:این روزها پیشگوهای زیادی در کافه ها و رستورانها برای پول، آب و هوا را برای مردم پیشگوئی میکنند شما چطور؟رول کوتاهی(حد اکثر 30 خط) در تاپیک کافه تریای هاگزمید بزنید(تکی باشه، نه ادامه دار) که در آن، یک پیشگو( یا خودتون یا کس دیگری) در حال پیشگوئی هوا برای دیگران هست. توصیفات و فضا سازی خیلی اهمیت داره.

نزديك غروب بود و خورشيد قبل از رفتن، آخرين پرتوهايش را نثار كافه ترياى شلوغ هاگزميد مى كرد. مادام پاديفوت از يك ميز به ميز ديگر مى رفت تا سفارش ها را تحويل دهد. چهره اش بسيار خسته به نظر مى رسيد. در نهايت دو فنجان قهوه را بر ميز دو مسافر تازه وارد كه ظاهرا يك زوج جوان بودند، گذاشت.
- متشكرم.
- ممنون.
مادام پاديفوت به آن ها لبخند زد و گفت:
- چيز ديگه اى لازم ندارين؟
- نه. مرسى.
لحظاتى بعد در حالى كه مادام پاديفوت مشغول روشن كردن چراغ ها بود تا كافه را كه بعد از غروب خورشيد تاريك شده بود، روشن كند. در كافه باز شد و لى لى پاتر به درون كافه قدم گذاشت. دخترى 20 ساله به نظر مى رسيد. صورتش خيس عرق بود و نفس نفس مى زد. انگار تمام راه را دويده بود. او با يك نگاه همه ى ميز ها را از نظر گذراند و مستقيم به سمت ميز آن زوج جوان رفت. آن دو با تعجب او را برانداز مى كردند.
- سلام... من لى لى پاتر هستم... بهم گفتن شما قصد دارين به مسافرت برين و دوست دارين بدونين آب و هواى كدوم منطقه در چه روزى خوبه، درسته؟
پسر جوان لبخندى زد و چهره ى سبزه اش گل انداخت و گفت:
- راستش ما يه منطقه رو در نظر داريم. مى خوايم بريم آتن.
- آتن؟ خوب...
لى لى نگاهش را از آن دو به گوى بلورينش انداخت. يك صندلى را كشيد و بر روى آن نشست. سپس گفت:
- آتن در دو هفته ى آينده تقريبا هواى يكنواختى داره. باد ملايم در سه روز اول. سه روز بعد دماى هوا تا 4-5 درجه زياد مى شه و در هفته ى دوم دوباره مثل قبل مى شه. در آخرين روز هم بارون به صورت نم نم مى باره.
- خوب اين طورى كه عاليه! نه مگه ديويد؟
اين صداى دختر جوان بود كه موهاى مشكى اش تا كمى پايين تر از شانه اش مى رسيد. با لبخندى كه بر لب داشت، چهره اش دلربا تر از قبل مى شد.
- آره، فوق العادست عزيزم. خوب، خانم پاتر شما از كجا فهميدين كه ما اينجاييم؟ آهان... لابد توى همون گوى...
- دقيقا. من از اون پيشگوهايى نيستم كه پاتوقشون مسافر خونه ها و كافه هاست.
- چه جالب! چقدر تقديم كنم؟
لى لى كه متوجه نگاه هاى مادام پاديفوت شده بود قيمت را بسيار آهسته گفت. مادام پاديفوت در آن لحظه دلش مى خواست كه حق لى لى را كف دستش بگذارد. چرا كه او دقيقا از همان پيشگوهايى بود كه ادعا مى كرد نيست. سپس لى لى را ديد كه پس از دريافت مبلغى با هر دو جوان دست داد و با عجله به سمت در خروجى كافه رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Snape to Harry:
Telling you is the only ch
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1388 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف پیشگویی

کافه هاگزمید شلوغ بود. صدای قهقهه ی خنده ی مردان قمارباز که دور یک میز جمع شده بودند، فضای کافه را پر کرده بود. پیشخدمت لیوان های خالی معجون آتشین را از روی میز جمع میکرد و به جایش سینی های پر از نوشیدنی های مختلف را برمیگرداند. بوی سیگار و تنباکو در هوا موج میزد و فضای کافه ی هاگزمید را ابری کرده بود.

گوشه ای از کافه، جایی که زیاد در معرض دید نبود، زنی پشت یکی از میزها نشسته بود و گوی غبارآلودی هم جلویش قرار داشت، شال قرمز و تور دوزی به سر داشت. آرایش خیلی غلیظ و زیادی داشت و به ناخن های بلندش لاک زرشکی زده بود. دستبند ها و گردنبندهای رنگی و متعددی از دست ها و گردنش آویزان کرده بود که با کوچکترین حرکت به صدا درمیامدند.
رو به روی زن، مرد جوان و لاغری نشسته بود که دائما" با حالتی عصبی سر جایش جا به جا میشد! در حالی که نگاهش را به دهان زن دوخته بود گفت:

- من برای تو توضیح دادم! باید بدونم میتونم جون سالم به در ببرم یا نه؟ فقط میخوام که هوای فردا رو برام پیش بینی کنی!

زن دست های ظریف و باریکش را روی گوی کشید و گفت: به هرحال من ساعتی کار میکنم، تو باید پول یک ساعتت رو تمام و کمال پرداخت کنی. حتی اگه پیشگوییت پنج دقیقه طول بکشه.

جرج به فکر فرو رفت. بار دیگر نقشه اش را در ذهنش بررسی کرد. فردا شب باید به کوهستان های آلپ میرفت تا غاری که انگشتری پدرش در آن پنهان شده بود را بیابد. انگشتری که متعلق به قرن ها پیش بود. فقط در آن صورت بود که میتوانست طلسم پدرش را بشکند تا او بعد از سی سال از خواب بیدار شود! طلسمی که جادوگری سیاه روی او اجرا کرده بود.
جرج به خوبی میدانست که غار، وقتی خورشید غروب کند، نور نگین انگشتر را به بیرون بازتاب خواهد داد تا راهنمایی باشد برای یابنده اش. جرج بعد از اینکه تمام مراحل را سبک سنگین کرد گفت:

- باشه قبول میکنم. کارتو بکن.

زن نگاه نافذی به جرج انداخت، بعد چشمانش را بست و دو دستش را روی گوی گذشت، پس از چند لحظه دوباره چشمانش را گشود و دستانش را روی گوی به حرکت دراورد. با دقت زیادی به گوی خیره شده بود و چشمان تنگ شده اش گویی در میان مه غلیظ دنبال ردی میگشت.
جرج با شگفتی تمام حرکات پیشگو را تماشا میکرد. پس از چند لحظه زن به سخن آمد و گفت:

- فردا شب هوا طوفانیه! نمیتونی از کوهستان جون سالم به در ببری! راهتو گم میکنی!
- تو مطمئنی؟

زن دوباره به جرج نگاه کرد و بدون اینکه جوابی بدهد، به گوی مقابلش خیره شد. فضای گوی از قبل گرفته تر بود.

- بله مطمئنم. پول منو بده.

جرج از روی صندلی بلند شد، سکه ی طلایی را روی میز انداخت و با صورتی گرفته از کافه خارج شد! برنامه ای او یک روز دیگر هم عقب افتاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 23:36
نمایش جزئیات
آفلاین
به پیشخون می رسد و کلاهش رو می گذارد روی آن.
-سلام! دیر که نیومدم؟
-نه بابا. همه حاضرن. صدای جیر جیر سکه هاشون می آد!
شخصی که پشت پیشخون ایستاده این را می گه و یک سکه می اندازه در کلاه رفیقش. برای شروع!بعد او می رود روی میز وسط تریا می نشیند و کلاهش رو می گذارد کنارش. دست هاش را روی زانوهاش تنظیم می کند و لبش را حالت غنچه منچه اینا می کند.. منتظر است.
ملت می روند جلو و پول ها رو رد می کنند می آد! همه رو زیر نظر می گیرد و حتی آمار پول ها رو در حافظه اش نگه می دارد. همه جیب هایشان را سبک می کنند و بعد مثل سگ های در حال له له! زدن، می شنیند دورش. رفیق پیشخونیه، برای بهتر شدن جو، یکی از چراغ های بالاسرشان را می ترکاند تا نور مناسب تر شود. بعد ناگهان هوا بارانی می شود. سیل از آسمان پایین می ریزد . همه محو تماشای صحنه ی آن ور پنجره می شوند. درخت ها خیس می شوند و مدام این ور و اون ور می شوند. خلاصه، معرکه است کار باران.
پنج دقیقه بعد، باران قطع می شود و همه به خودشان می آیند. به پیشگو نگاه می کنند که دارد از خودش پذیرایی می کند با نوشیدنی های مختلف. یکی داد می زند:
- نمی خوای شروع کنی؟
نوشیدنی مجاز رو پایین می آورد و با خنده می گوید:
- الان. ولی قبلش یه پیشنهاد می خواستم به اون دوتا جوون بکنم.
به یک عدد دختر و پسر اشاره می کند که حدود دو ساعت و نیم بود که داشتند با هم حرف می زدند و حالا بلند شده بودند که بروند.
- عزیزان من، بارون تموم نشده ها! مواظب باشید وقتی بیرون می رید. دوباره می آد و موهای هردوتاتون- مخصوصا تو- داغون خواهد شد.
انگشتش را به طرف آن پسر می گیرد. ادامه می دهد: فکر نکنم دیگه رغبت کنید قیافه ی همدیگر رو ببینید.... بعد از اون همه ژل و خوانواده اش... حدود سه بار قطع و وصل می شه.
همه چیز به او چشم دوخته است. همه چیز حتی آن وسایل چوبی تریا، دیوار، کله ی خرس آویزان شده و هر چیزی درون آن اتاق مستطیل شکل. این احساسی بود که او داشت. غرور و انتظاری که کشیده بود، تلاش هایی که کرده بود، این را در ذهنش شکل داده بودند. می خواست اجازه پیدا کند مغرور شود! کمی!
دهان همه باز مانده بود. بعضی ها از آن حلقه ی دایره مانند جلو می آمدند و سکه های بیشتری درون کلاه می ریختند. یکی از آن ها در حالی که به موهایش دست می کشید، می گوید:
- خب، بهتر نیست درباره فردا صحبت کنی که ما تکلیفمون رو بدونیم؟
بعضی وقت ها فکر می کرد که آن ها را به پیشگویی معتاد کرده. حالا دیگر همه می خواستند درباره اوضاع اب و هوایی آینده نزدیک خبردار شوند و مشتاق بودند که براساس آن برنامه اشان را تنظیم کنند.
بالاخره شروع می کند. می گوید که خورشید تقلای زیادی برای بیرون آمدن از پشت ابرها می کند ولی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همین نزدیکی شاید منتظر ماست
یک جاده
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1388 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
پالتویش را بست و چترش را باز کرد و به راه افتاد . باران وحشیانه به چترش می خورد . به قدم هایش سرعت بخشید و با باز کردن در کافه ، سکوت حاکم را شکست .

نباید ملاقات فردا را از دست می داد . قهوه ای تلخ نوشید و منتظر پیشگوی توانا شد .

- نوبت شماست آقا ...

آرام حرکت کرد و رو به روی پیشگو نشست و به چشم هایش خیره شد و با ملایمت گفت : خواهش می کنم با تعیین وضعیت هوا ، به من کمک کنید .

پیشگو خود را بی توجه نشان می داد و گفت : وضعیت فردا ؟ فردا کار مهمی داری ؟

مرد جوان آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت : البته ، فردا می خواهم دخترم را به بازی ببرم . من به مادرش قول داده ام.

پیشگو توجهی نکرد و گفت : ترجیحا مایلم تمرکز کنم .

مرد جوان سکوت کرد و به پیشگو خیره ماند . گویی چشمانش دیگر حرکت نمی کردند .

- فردا برف خواهد بارید و هوا دلکش است .

مرد جوان با آرامشی ساختگی پاسخ داد : شما اطمینان دارید ؟ می توانم مطمئن باشم و برنامه ریزی کنم ؟

- اگر به من شک داشته باشی نمی توانی برنامه ریزی کنی .

رعد و برق وحشیانه ابرها را می درید و مرد جوان فورا چترش را برداشت و از کافه خارج شد .

پالتویش را در آورد و به دراور آویزان کرد و تلویزیون را روشن کرد . پیشگو درست گفته بود . مرد جوان می توانست بیش از پیش بر روی پیشگو حساب باز کند . به دخترش تلفن کرد و قرار را یادآوری کرد . باید قرار دیگری با پیشگو می گذاشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1388 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
با خشونت وارد کافه تریا شد.با سرعت به طرف میزی رفت و بر روی اون نشست.قیافه اش در هم رفته بود و مدام لبش رو میجویید.موهایش آشفته بود و هر از گاهی زیر لب چیزی میگفت.همین امروز با یکی از قدیمی ترین دوست هاش سر یه مساله خیلی ساده دعواش شده بود.چشمانش قرمز شده بود و بدون توجه به اطرافش به فکر فرو رفت.

-قربان چیزی میل دارید؟

این حرف اون رو از فکر بیرون آورد.به آرومی سرش رو بالا آورد و زنی رو دید که بالاسرش ایستاده و بهش خیره شده.کمی فکر میکنه و بعد میگه:

-اگر میشه یه نوشیدنی بیارید که خنک باشه.هر چی باشه فرق نداره.

وقتی زن از پیشش رفت به اطرافش نگاهی انداخت.کافه تریا کاملن عوض شده بود.به جای دیوار های سفید و کثیف قبلی سرامیک های صورتی رنگی قرار گرفته بود.میز های چوبی و شکسته با میز های شیک فلزی عوض شده بودن و لباس کارکنان کافه تریا به طور کلی عوض شده بود.در پیام امروز خونده بود که کافه تریا به خرج یکی از ثروتمندان جادوگر تغییر کرده ولی باورش نمیشد اینقدر تغییر عمده ای ایجاد شده باشه.به اطرافش نگاهی کرد.مشتری ها مشغول صحبت با همدیگه بودن.سرش رو در تمام رستوران چرخوند.فردی با گوی سفید رنگ که نزدیک بهش بود نظرشو جلب کرد.اون فرد مدام با گوی بازی میکرد و در مقابلش زنی نشسته بود و با نگرانی بهش خیره شده بود.

-آقا میتونید بگید که فردا آب و هوا چجوریه؟میتونم به پیشبینیتون اعتماد داشته باشم؟
-بله بله حتمن.فقط کمی صبر کن تا من تمرکز کنم.بعد از اون آب و هوای فردا رو به طور کامل بهت میگم.

اون فرد با تمرکز زیاد دستانش رو بر روی گوی گذاشت.چشمانش رو بست و دستانش رو بر روی گوی تکون داد.کم کم غبار های گوی شروع به حرکت کردن.زن با نگرانی به مرد خیره شده بود و حتی پلک هم نمیزد.گویا هوای فردا خیلی براش مهم بود.

-خانم با توجه به این غبار من حدسم این هست که فردا یه روز کامل آفتابی هست و خورشید تا غروب زمین رو گرم نگه میداره!

زن با خوشحالی سکه ای در دستان مرد میندازه و با سرعت از کافه تریا خارج میشه.


-------------------
فردا وقتی از خواب بیدار شد احساس کرد که سرش شده است.پنجره رو کنار زد تا کمی آفتاب به درون اتاقش بیاید که متوجه ریزش شدید بارون شد.لبخندی زد و به حال اون زن بیچاره تاسفی خورد و به تختش بازگشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین