تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

با درود
اینم یک داستان زیبای کوتاه بی ربط :
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود
یعنى او با پولهایش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمیماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!!
------------------------------------------
اینم خیلی قشنگه
-----------------------------------------
در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانهاش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ریختنهاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسهاى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را میدانست که بسیارى از ما نمیدانیم! «هر مانعى = فرصتى»
با سپاس
کینگزلی شکلبوت
اینم یک داستان زیبای کوتاه بی ربط :
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود
یعنى او با پولهایش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمیماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!!
------------------------------------------
اینم خیلی قشنگه
-----------------------------------------
در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانهاش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ریختنهاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسهاى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را میدانست که بسیارى از ما نمیدانیم! «هر مانعى = فرصتى»
با سپاس
کینگزلی شکلبوت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛
پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي
پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي
only Gryff
ما شیفتگان خدمتیم، نه تنشگان قدرت
مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده.
از همه بچه ها عذر میخوام.
اما...
بر می گردم؛
از همه بچه ها عذر میخوام.
اما...
بر می گردم؛
پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و
بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه
بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه
جزئیات کاربر

متن کوتاهیه ولی قشنگه.من که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم:
افلاطون میگه هر وقت نتونستی کسی رو فراموش کنی بدون هنوز تو خاطراتش هستی!!!!!
افلاطون میگه هر وقت نتونستی کسی رو فراموش کنی بدون هنوز تو خاطراتش هستی!!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
not only wizards,witches are here too
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور.
http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور.
http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/02/22
آخرین ورود: پنجشنبه 9 خرداد 1392 13:30
از: اتاق کالبدشکافی مقتولین سیفید
پستها:
147

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/02/22
آخرین ورود: پنجشنبه 9 خرداد 1392 13:30
از: اتاق کالبدشکافی مقتولین سیفید
پستها:
147

تاختن، تاختن، تاختن، از دل روز، از دل شب، از دل روز
تاختن، تاختن، تاختن،
و روان چه فرسوده، و اشتیاق چه عظیم.
دیگر تپه ای به دید نمی آید و به ندرت درختی پیداست.
چیزی را یارای سر برکردن نیست.
دخمه های نا آشنا، تشنه گردِ چشمه های باتلاقی چمپاتمه زده اند.
بارویی نیست و چشم انداز همواره یکسان.
چنان که
دو چشم هم زیادی است.
تنها، شب هنگام گمان می کنی راه را می شناسی.
آیا شب ها راهی را که با آن همه رنج، زیر آفتابِ بیگانه پیموده ایم
بازمی گردیم؟ شاید! !!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1389/10/12
تولد نقش: 1389/10/13
آخرین ورود: جمعه 9 خرداد 1404 11:34
از: تالار گریفندور
پستها:
976

نگاهم! حرکتم! چشمانم! همه و همه بخاطر او عمل می کند.
من دل نمی کنم از این مجادله! از زجر و شکنجه نمی ترسم. فقط از این می ترسم که .... نه! نمی ترسم! از آن نیز نمی ترسم. من می جنگم تا اخرش برای خدا و برای دوستان و کسانی که دوستشان دارم.
قدم هایم را محکم و محکم تر بر زمین می کوبم و سعی می کنم زمین با قدرت پاهایم به لرزه در آورم. اطرافم را کنترل می کنم و نمی گذارم بی خبر از چیزی باشم.
او را می بینم و حس شوق و خوشحالی در وجودم انعکاس می شود و انگیزه ای قوی می گیرم. برایم مهم نیست چه می شود. مهم نیست که تا زمانی که من و او می خواهیم ، من می جنگم.
جنگی در حال رخ دادن و من نمی ترسم از شکست! من تا اخر می جنگم. دشمن بزرگ و قوی تر است ولی باز هیچ موج ترسی در وجودم نیست و نخواهد بود.
اسمان دل گیر هست و انگار می خواهد بگرد تا خالی شود از این همه لکه سیاه! پرنده ها پرواز می کنند به سوی گرمی تا زنده بمانند. عاشقان به سوی معشوق می روند و تا اخرین لحظه می جنگند. صدای بهار می آید. صدای نسیم شنیده می شود از همه جای این جهان!
باید جنگید تا اخرین نفس برای هدف های خوب! اماده و اماده تر می شوم و سعی می کنم درست فکر کنم و اگاهانه حمله کنم تا شکست نخورم. ارزشش را دارد! بیشتر از آن چیزی که فکر کنم ارزش دارد!
من می جنگم برای عشق!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

به کورمک:
کورمک عزیز شما لیست طلسمارو میتونین تو تاپیکی که توتالار اسرار برای همین منظوره بنویسین . سعی کنین با توجه به عنوان تاپیک اینجا پست بزنین. پس لطفا دو پست مربوط به طلسمهارو به تاپیک های مربوط به خودشون منتقل کنین چون من مجبورم پاکشون کنم تا نظم تاپیک بهم نخوره.
من چند روز منتظر میشم و بعد حذفشون میکنم.
موفق باشین
کورمک عزیز شما لیست طلسمارو میتونین تو تاپیکی که توتالار اسرار برای همین منظوره بنویسین . سعی کنین با توجه به عنوان تاپیک اینجا پست بزنین. پس لطفا دو پست مربوط به طلسمهارو به تاپیک های مربوط به خودشون منتقل کنین چون من مجبورم پاکشون کنم تا نظم تاپیک بهم نخوره.
من چند روز منتظر میشم و بعد حذفشون میکنم.
موفق باشین
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در اندرون دل خسته من ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...
در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...
در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/09/25
تولد نقش: 1403/01/09
آخرین ورود: پنجشنبه 9 فروردین 1403 17:16
از: ته دنیای انتظار
پستها:
1205

زندگی دفتری از خاطره هاست...
یک نفر در دل شب ....
یک نفر در دل خاک....
یک نفر همدم خوشبختی هاست...
یک نفر همسفر سختی هاست...
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...
ما همه مسافریم ...
« نمی دونم چرا اینو نوشتم ولی بعد از نوشتنش دلم سبک شد، پس حتی اگه نمایشنامه هم نباشه ، باز از اثری که می گذاره می شه فهمید که لایق یه سفیده. »
یک نفر در دل شب ....
یک نفر در دل خاک....
یک نفر همدم خوشبختی هاست...
یک نفر همسفر سختی هاست...
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...
ما همه مسافریم ...
« نمی دونم چرا اینو نوشتم ولی بعد از نوشتنش دلم سبک شد، پس حتی اگه نمایشنامه هم نباشه ، باز از اثری که می گذاره می شه فهمید که لایق یه سفیده. »
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال
الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/01/11
تولد نقش: 1396/09/15
آخرین ورود: یکشنبه 14 شهریور 1395 23:18
از: گربه های ایرانی :دی
پستها:
342

این داستان هیچ ربطی به هری و جادو نداره ولی خیلی زیباست.اگرنخونید ضرر کردید.!!!!!
------------------------------------------------------
زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند
زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم
جان گفت نسيه نمي دهد
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو؟
لوئيز گفت: اينجاست
" ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر."
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است
کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود:" اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد
لوئيز خداحافظي کرد و رفت
فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است .....
----------------------------------------------------
این یکی هم ربطی به هری نداره ولی بازم زیبا و تاثیر گذاره
----------------------------------------------------
زنجير عشق
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.
من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه ...
----------------------------
ببخشید اگه بی ربطبود ولی تنها جایی بود که میتونستم اینا رو بنویسم
------------------------------------------------------
زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند
زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم
جان گفت نسيه نمي دهد
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو؟
لوئيز گفت: اينجاست
" ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر."
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است
کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود:" اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد
لوئيز خداحافظي کرد و رفت
فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است .....
----------------------------------------------------
این یکی هم ربطی به هری نداره ولی بازم زیبا و تاثیر گذاره
----------------------------------------------------
زنجير عشق
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.
من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه ...
----------------------------
ببخشید اگه بی ربطبود ولی تنها جایی بود که میتونستم اینا رو بنویسم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!
برای عشق!!!!
برای گریفیندور.
جزئیات کاربر

اینم یه لیست دیگه با توضیحاتش شاید بعضی هاش تکراری باشه.
آلاهومورا (در مجموعه کتابهای هری پاتر) طلسمی برای بازکردن دربهای قفل شدهاست.
اکسپلیارموس:خلع سلاح.
آوادا کداورا: بدترین نفرین از نفرینهای نابخشودنی است. دارای نور خیره کنندهٔ سبز و صدایی مانند صدای جویبار است. این طلسم، انسان را بدون برجای گذاشتن اثری میکُشد. این طلسم با نوری به رنگ سبز فسفری، قابل شناسایی است؛ فردی که با این طلسم، مورد حمله قرار گیرد، بی درنگ و بدون هیچ نشانهای میمیرد.(تنها نشانه وجود علامت سیاه در خون اوست) این طلسم از جملهٔ آن طلسمهایی است، که استفاده از آن توسط جادوگران، جرم محسوب میشود و غالباً توسط مرگخواران (طرفداران لرد ولدرمورت یا همان لرد سیاه)، اجرا میشود. تنها کسی که از آن جان سالم به در بردهاست، هری پاتر است که طلسم فقط توانسته زخمی را به صورت صاعقه روی پیشانیاش قرار دهد و این صاعقه، وسیلهٔ ارتباطی، بین هری پاتر و لرد ولدرمورت است. در اصل «آوادا کداورا» در زبان آرامی به معنی «بگذار آن چیز نابود شود» میباشد. طریقهٔ درست خواندن آن، «آبرا کادابرا» است. اَپِرِسیوم طلسمی برای نمایان کردن نوشتههایی است که با مرکب نامرئی نوشته شدهاست.
ریکتو سمپرا:خنده اور.
اینسندیو:آتش میزند.
تارانتالگرا:پاها خود بخود شروع بدویدن میکنند.
فاینیت/اینکانتاتم:خنثی کردن طلسمها.
سرپنسورتیا:ماری در جلوی شخص مورد نظر میافتد و به او حمله میکند.
اپاره سیوم:نمایاندن نوشته هائی که با مرکب نامرئی نوشته شدهاند.
لوموس:پدیدار شدن نور نسبتاً ضعیفی در انتهای چوبدستی.
ریدیکیولس:خنده دار کردن شکلک لولوخورخوره.
ایمپریو:شخص طلسم شده را تحت فرمان طلسم کننده قرار میدهد.
ایمپرویوس:باعث میشود در هنگام باران ابی روی عینک نماند.
موبیلیاروس:جابجا کردن اشیاء.
دی سندیوم:جا بجا کردن اشیاء یا انداختن جسمی از جائی بجای دیگر.
نوکس:خاموش کردن نور چوبدستی.
فرولا:باند پیچی کردن.
موبیلیکورپوس:هدایت شخص مورد نظر مانند یک عروسک خیمه شب بازی.
مورس موردر:توسط مرگخواران برای بوجود اوردن علامت شو بکار برده میشود.
اسکرجیفای:تمیز کردن وسایل و همینطور ناپدیدکننده انها.
لوکوموتورترانک:بهوسیله ان اشیا را بلند میکنی و بمحل مورد نظر انتقال میدهی(جا بجائی اشیا).
اونسکو:ناپدید کردن وسایل.
سی لنسیو:شخص مورد نظر قادر به تکلم نخواهد بود.
ریپارو:سر هم کردن جسم خرد شده.
ایمپدیمنتا:شخص مورد نظر در جایش میخکوب میشود و توانائی نزدیک شدن به شما را نخواهد داشت/در واقع یک طلسم بازدارندهاست.
له جی لی منس:ذهن خوانی.
استیو پفای:بی هوش میکند.
اینکار سروس:بدن شخص مورد نظر طناب پیچ خواهد شد.
فلگریت:ایجاد علامت روی مکان یا جسم مورد نظر مانند روی در.
ریداکتو:انفجار جسم یا شخص مورد نظر/البته ممکنست روی انسان اثرات متفاوتی بر جای گذارد.
کولوپورتوس:قفل کردن خود بخود در.
پروتگو:طلسم محافظت یا در واقع ضد طلسم/باعث میشود طلسمی که به سویت پرتاب شده به سمت پرتاب کننده اش بازگردد.
اوداکداورا(Avadakedavra):طلسم مرگ!/شخص مورد نظر را بلافاصله خواهد کشت و هیچ ضد طلسمی ندارد/ویدا اسلامیه ان را با عنوان:(اجی مجی لا ترجی) هم بکار بردهاست.
آناپندو:باز کردن مجرای تنفسی/این طلسم در کتاب ۶ برای باز کردن راه تنفس یکی از دانش آموزان که غذا در گلویش گیر کرده بود بکار رفتهاست.
اپیسکی:ترمیم بینی و جلوگیری از خونریزی ان/احتمالاً برای سایر قسمتهای بدن هم کاربرد دارد.
ابلیوی اَت:تمام یا قسمتی از حافظه را پاک میکند.
ریله شیو:اشخاصی را که مشغول دعوا میباشند از هم جدا میکند.
ترجیو:زدودن خون از بدن.
له وی کورپوس:طلسم غیرلفظی میباشد که باعث میشود فرد مورد نظر از مچ پا در هوا معلق نگه داشته شود.
لیبراکورپوس:ضد طلسم له وی کورپوس (دو طلسم قبل توسط اسنیپ اختراع شدهاند) (غیر لفظی).
مافلیاتو:صدای وزوزی غیر قابل شناسائی در گوش اشخاص مجاور ایجاد میکند و باعث میشود بتوانی بدون ان که کسی صحبتت را بشنود با کس دیگری صحبت کنی.
هومونوم ره ولیو:وجود شخص غریبه را در مکانی، مشخص میکند.
دیفندو:جدا کردن چیزی از جسم مورد نظر/بهعنوان مثال:کندن جلد کتاب از صفحاتش.
اوپاگنو:در کتاب ۶ فصل ۱۴ هنگامی که هرمیون میخواهد به پرنده هائی که از غیب ظاهر کرده دستور دهد به رون حمله کنند از این طلسم استفاده میکند.
لنگلاک:باعث میشود زبان به سقف دهان بچسبد و شخص نتواند صحبت کند.
اسپه سیالس ری وه لیو:طلسمی که اجزای سازنده یک سم را تجزیه میکند و باعث میشود ما بتوانیم اجزای سازنده سم را تشخیص بدهیم و پادزهر(نوشدارو) ان را بسازیم/
احتمالاً نام علمیش:(جادوی افشاگر اسکارپین)میباشد.
ارکیدیوس:بیرون آمدن دسته گل از نوک چوب جادو (در کتاب چهار آقای اولیوندر از آن برای امتحان چوب جادوها استفاده میکند).
آویس:بیرون آمدن پرنده از نوک چوب جادو (در کتاب چهار آقای اولیوندر از آن برای امتحان چوب جادوها استفاده میکند).
کروشیو:طلسم شکنجه گر.
پریگنو:آتش زدن.
ویپرا ایواناسکا:از وسط اتش زدن(اسنیپ در کتاب ۲ با استفاده از این ورد ماری را که مالفوی در دوئل با هری ظاهر ساخته بود از وسط آتش زد.
آگوامنتی:طلسمی برای فراخوانی آب.
سکتوم سمپرا:طلسم معروف پروفسور اسنیپ که بعد از اجرای ان ظربات نامرئی شمشیر با بدن قربانی نقش میبندد و در صورت معالجه نشدن سریع، فرد سریعا تمام خون خود را از دست میدهد این طلسم در کتاب هری پاتر و شاهزادهٔ نیمه اصیل معرفی شد. در بدن شخص طلسم شده شکافهایی مثل شکاف شمشیر ایجاد شده و تمامی خون فرد خارج میشود.
والمیرا سلنترو:ورد معالجهٔ زخمهایی که بر اثر ورد سکتوم سمپرا بوجود آمدهاند.
آلاهومورا (در مجموعه کتابهای هری پاتر) طلسمی برای بازکردن دربهای قفل شدهاست.
اکسپلیارموس:خلع سلاح.
آوادا کداورا: بدترین نفرین از نفرینهای نابخشودنی است. دارای نور خیره کنندهٔ سبز و صدایی مانند صدای جویبار است. این طلسم، انسان را بدون برجای گذاشتن اثری میکُشد. این طلسم با نوری به رنگ سبز فسفری، قابل شناسایی است؛ فردی که با این طلسم، مورد حمله قرار گیرد، بی درنگ و بدون هیچ نشانهای میمیرد.(تنها نشانه وجود علامت سیاه در خون اوست) این طلسم از جملهٔ آن طلسمهایی است، که استفاده از آن توسط جادوگران، جرم محسوب میشود و غالباً توسط مرگخواران (طرفداران لرد ولدرمورت یا همان لرد سیاه)، اجرا میشود. تنها کسی که از آن جان سالم به در بردهاست، هری پاتر است که طلسم فقط توانسته زخمی را به صورت صاعقه روی پیشانیاش قرار دهد و این صاعقه، وسیلهٔ ارتباطی، بین هری پاتر و لرد ولدرمورت است. در اصل «آوادا کداورا» در زبان آرامی به معنی «بگذار آن چیز نابود شود» میباشد. طریقهٔ درست خواندن آن، «آبرا کادابرا» است. اَپِرِسیوم طلسمی برای نمایان کردن نوشتههایی است که با مرکب نامرئی نوشته شدهاست.
ریکتو سمپرا:خنده اور.
اینسندیو:آتش میزند.
تارانتالگرا:پاها خود بخود شروع بدویدن میکنند.
فاینیت/اینکانتاتم:خنثی کردن طلسمها.
سرپنسورتیا:ماری در جلوی شخص مورد نظر میافتد و به او حمله میکند.
اپاره سیوم:نمایاندن نوشته هائی که با مرکب نامرئی نوشته شدهاند.
لوموس:پدیدار شدن نور نسبتاً ضعیفی در انتهای چوبدستی.
ریدیکیولس:خنده دار کردن شکلک لولوخورخوره.
ایمپریو:شخص طلسم شده را تحت فرمان طلسم کننده قرار میدهد.
ایمپرویوس:باعث میشود در هنگام باران ابی روی عینک نماند.
موبیلیاروس:جابجا کردن اشیاء.
دی سندیوم:جا بجا کردن اشیاء یا انداختن جسمی از جائی بجای دیگر.
نوکس:خاموش کردن نور چوبدستی.
فرولا:باند پیچی کردن.
موبیلیکورپوس:هدایت شخص مورد نظر مانند یک عروسک خیمه شب بازی.
مورس موردر:توسط مرگخواران برای بوجود اوردن علامت شو بکار برده میشود.
اسکرجیفای:تمیز کردن وسایل و همینطور ناپدیدکننده انها.
لوکوموتورترانک:بهوسیله ان اشیا را بلند میکنی و بمحل مورد نظر انتقال میدهی(جا بجائی اشیا).
اونسکو:ناپدید کردن وسایل.
سی لنسیو:شخص مورد نظر قادر به تکلم نخواهد بود.
ریپارو:سر هم کردن جسم خرد شده.
ایمپدیمنتا:شخص مورد نظر در جایش میخکوب میشود و توانائی نزدیک شدن به شما را نخواهد داشت/در واقع یک طلسم بازدارندهاست.
له جی لی منس:ذهن خوانی.
استیو پفای:بی هوش میکند.
اینکار سروس:بدن شخص مورد نظر طناب پیچ خواهد شد.
فلگریت:ایجاد علامت روی مکان یا جسم مورد نظر مانند روی در.
ریداکتو:انفجار جسم یا شخص مورد نظر/البته ممکنست روی انسان اثرات متفاوتی بر جای گذارد.
کولوپورتوس:قفل کردن خود بخود در.
پروتگو:طلسم محافظت یا در واقع ضد طلسم/باعث میشود طلسمی که به سویت پرتاب شده به سمت پرتاب کننده اش بازگردد.
اوداکداورا(Avadakedavra):طلسم مرگ!/شخص مورد نظر را بلافاصله خواهد کشت و هیچ ضد طلسمی ندارد/ویدا اسلامیه ان را با عنوان:(اجی مجی لا ترجی) هم بکار بردهاست.
آناپندو:باز کردن مجرای تنفسی/این طلسم در کتاب ۶ برای باز کردن راه تنفس یکی از دانش آموزان که غذا در گلویش گیر کرده بود بکار رفتهاست.
اپیسکی:ترمیم بینی و جلوگیری از خونریزی ان/احتمالاً برای سایر قسمتهای بدن هم کاربرد دارد.
ابلیوی اَت:تمام یا قسمتی از حافظه را پاک میکند.
ریله شیو:اشخاصی را که مشغول دعوا میباشند از هم جدا میکند.
ترجیو:زدودن خون از بدن.
له وی کورپوس:طلسم غیرلفظی میباشد که باعث میشود فرد مورد نظر از مچ پا در هوا معلق نگه داشته شود.
لیبراکورپوس:ضد طلسم له وی کورپوس (دو طلسم قبل توسط اسنیپ اختراع شدهاند) (غیر لفظی).
مافلیاتو:صدای وزوزی غیر قابل شناسائی در گوش اشخاص مجاور ایجاد میکند و باعث میشود بتوانی بدون ان که کسی صحبتت را بشنود با کس دیگری صحبت کنی.
هومونوم ره ولیو:وجود شخص غریبه را در مکانی، مشخص میکند.
دیفندو:جدا کردن چیزی از جسم مورد نظر/بهعنوان مثال:کندن جلد کتاب از صفحاتش.
اوپاگنو:در کتاب ۶ فصل ۱۴ هنگامی که هرمیون میخواهد به پرنده هائی که از غیب ظاهر کرده دستور دهد به رون حمله کنند از این طلسم استفاده میکند.
لنگلاک:باعث میشود زبان به سقف دهان بچسبد و شخص نتواند صحبت کند.
اسپه سیالس ری وه لیو:طلسمی که اجزای سازنده یک سم را تجزیه میکند و باعث میشود ما بتوانیم اجزای سازنده سم را تشخیص بدهیم و پادزهر(نوشدارو) ان را بسازیم/
احتمالاً نام علمیش:(جادوی افشاگر اسکارپین)میباشد.
ارکیدیوس:بیرون آمدن دسته گل از نوک چوب جادو (در کتاب چهار آقای اولیوندر از آن برای امتحان چوب جادوها استفاده میکند).
آویس:بیرون آمدن پرنده از نوک چوب جادو (در کتاب چهار آقای اولیوندر از آن برای امتحان چوب جادوها استفاده میکند).
کروشیو:طلسم شکنجه گر.
پریگنو:آتش زدن.
ویپرا ایواناسکا:از وسط اتش زدن(اسنیپ در کتاب ۲ با استفاده از این ورد ماری را که مالفوی در دوئل با هری ظاهر ساخته بود از وسط آتش زد.
آگوامنتی:طلسمی برای فراخوانی آب.
سکتوم سمپرا:طلسم معروف پروفسور اسنیپ که بعد از اجرای ان ظربات نامرئی شمشیر با بدن قربانی نقش میبندد و در صورت معالجه نشدن سریع، فرد سریعا تمام خون خود را از دست میدهد این طلسم در کتاب هری پاتر و شاهزادهٔ نیمه اصیل معرفی شد. در بدن شخص طلسم شده شکافهایی مثل شکاف شمشیر ایجاد شده و تمامی خون فرد خارج میشود.
والمیرا سلنترو:ورد معالجهٔ زخمهایی که بر اثر ورد سکتوم سمپرا بوجود آمدهاند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شناسه جدید : کینگزلی شکلبوت
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1389/10/12
تولد نقش: 1389/10/13
آخرین ورود: جمعه 9 خرداد 1404 11:34
از: تالار گریفندور
پستها:
976

تقریبا نیمه شب بود. باران تندی می بارید. از وقتی که هری پاتر کشته شده بود ، این باران قطع نشده بود. هر لحظه که می گذشت بر ناامیدی مردم افزوده می شد. گویی این بار ولدمورت برنده بود.
در پس کوچه های هاگزمید چند مرگ خوار در حال غارت کلبه پیرمردی بودند. صدای فریاد پر از درد پیر مرد را هر رهگذری می شنید. چند دقیقه ای می شد که آن سه مرگخوار در حال بهم زدن خانه ی او بودند تا چیزی پیدا کنند و نزد اربابشان ببرند.
در سوی دیگر ، کافه سه دسته جارو پر از مرگخوار بود. البته بعد از مرگ هری پاتر ، ولدمورت بر دست تمام مردم نشان مرگخوار ها را زده بود و دیگر همه مرگخوار بودند و در خدمت ولدمورت.
جهان جادوگران در دست ولدمورت یا به قول مردم ، اسمشو نبر بود و هیچ کس جرئت نداشت اعتراضی بکند یا حرکتی در خلاف دیدگاه ولدموت انجام دهد. آخرین نفری که خواست جلوی ولدموت بایستد ، معلم درس دفاع در برابر جادوی سیاه بود که فقط با یک طلسم ولدمورت جان باخت.
اما اسمان همیشه طوفانی باقی نمی ماند. یک مرد سیاه پوش که همانند مرگ خواران لباس پوشیده بود ، وارد همان کلبه ای شد که سه مرگخوار در حال غارت آنجا بودند. آنها با دیدن او مکثی کردند و یکی از آنها لب به سخن گشود و گفت: « این کلبه رو ما گرفتیم. بهتره دنبال جای دیگه بگردی! »
مرد سیاه پوش با صدایی گرم و صمیمی که هر شنونده ای را به خود جذب می کرد ، گفت: « ولی من دوست ندارم بگردم » و در یک آن چوب دستیش را بیرون آورد و هر سه مرگخوار را بیهوش کرد.
صاحب کلبه با دیدن این صحنه بر ترسش افزوده شد اما بعد از اینکه مرد سیاه پوش کلاهش را برداشت ، ترسش فرو ریخت. او قیافه ای عجیب داشت. همانند یک روبات اما چهره ای مهربان داشت. او به پیر مرد گفت: « خیلی دوست داشتم در مرتب کردن خانه ات کمکت می کردم ، اما مجبورم بروم. » این را گفت و ناپدید شد.
مقر اصلی مرگخواران
- « قربان ما نتونستیم کاری بکنیم. همی..ن که چوبش رو در آورد ، ما بیهو....ش شدیم. »
مرگخوار من من کنان حرفش را به پایان رساند. ولدمورت درنگی کرد و بعد با یک طلسم هر سه مرگخوار مغلوب شده را کشت. از پنجره به دیوار اصلی هاگوارتز نگاه کرد که جسد هری پاتر را از آنجا آویزان کرده بود. جسد بعد از گذشت چند ماه هنوز هیچ تغییری نکرده بود و هیچ اثری از پوسیدگی نبود. حتی هیچ لاشخوری به جسد نزدیک نمی شد.
ولدمورت بسیار عصبانی شده بود. با خود گفت: « می دونم که هنوز نمردی پاتر کثیف اما لحظه شماری می کنم تا باهات رو به رو بشم. »
در همین هنگام مرگخواری هرسان و با عجله وارد شد و گفت: « قربان در هاگزمید ، جسد سه مرگخوار پیدا شده! »
صورت ولدمورت قرمز و قرمز تر می شد. رو به مرگخوار خبررسان کرد و گفت: « تا فردا صبح وقت داری قاتل اوناو برام پیدا کنی وگرنه می میری! »
مرگخوار خواست مخالفتش را نشان دهد اما کمی به عاقبت مخالفتش اندیشید و از این کار منصرف شد و بدون هیچ حرفی از آنجا خارج شد.
ولدمورت باری دیگر از پنجره به دیوار اصلی هاگوارتز نگاه کرد اما اینبار اثری از جسد هری پاتر نبود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج