جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  222 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 19 مهر 1392 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی جلوی آینه اتاقش نشسته بود و هی رنگ موهاش رو تغییر می داد .

جیمز با یویوی از در وارد شد و گفت : تدی صد بار گفتم با رنگ صورتی موهات اوبهتی بیشتری داری ، مخصوصا که گرگ میشی !

تدی موهاش رو به رنگ صورتی در آورد و آروم اشکی از چشمام به پایین افتاد و سریع پاکش کرد تا جیمز متوجهش نشه !

آروم به سوی پنجره رفت تا ببینه ماه کی میاد وسط آسمون تا ...!

چیزی به نیمه شب نمونده و تدی تو خاطرات خودش دنبال مادری با موهای صورتی می گرده و پدری با لباس های قدیمی !

صدای زنگ های ممتد ساعت پایه بلند تو قرارگاه یاران سپید یاد تدی می اندازه که باید به یه جای آرومی آپارات کنه و از بودن زیر نور ماه لذت ببره !

تدی آخرین جای که ریموس رو دیده تصور می کنه و با صدای تق بلندی ناپدید میشه !

جنگلی آروم ، ماه با تمام قدرت نور افکنی می کرد !
صدای زوزه های گرگی از بالای کوهی نزدیک جنگل شنیده میشد !
صداها بیشتر می شد ، گرگی زوزه می کشید و گرگ دیگری جواب می داد !

گرگینه با موهای سپید بالای کوه زوزه می کشید و گرگینه ای با موهای سپید و صورتی آروم از کوه بالا می رفت و جواب زوزه های گرگ سپید رو می داد !

ماه آروم آروم جای خود رو به خورشید می داد که صدای تق بلندی جلوی در خانه بلک های نشان از برگشت تدی بود !

دور میز بلندی در اشپزخانه نزدیک به شومینه پیرمردی با ریش های بلند نشسته بود و بقیه اعضای محفل دور آن !

پیر مرد آروم شروع به صحبت کرد و گفت : عشق بزرگترین قدرت دنیاست !

تدی صورت پدرش رو دید که از لبخند می درخشید و با خنده به جمع لذت بخش ترین دوستانش می رفت !
دوستانی که عزیزتر از همه چی بودن و بهترین دوران رو با اوناها داشته !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 14 فروردین 1392 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
" عارضم به حضورتون که تعداد تقاضا برای عضویت در محفل داره زیاد میشه قربانت بگردم..."

این شکل حرف زدن همیشه موجب گره خوردن ابروان آلبوس می شد. نگاهی به کینگزلی شکلبوت انداخت و
حرف او را - با آرامش - قطع کرد با دلخوری گفت:

- این بود خبر مهمت ؟

منیروا که در کنار او - بالای سر بهتره - ایستاده بود، چشم غره ای به شکلبوت رفت و به او فهماند حرفش را ادامه بدهد.
کینگزلی بیچاره - در حالی که کمی ترسیده بود - ادامه داد:

- یه خبرایی هم از مرگ خواران رسیده ...

و سعی کرد بدون اینکه اخ تلالی در بیانش ایجاد شود رفتار سایرین - به خصوص دامبلدور - را ارزیابی کند : " می گن اونا
دارن یه کارایی می کنن و ما هم با ید آماده باشیم! "

البته بلافاصله جمله اش را اصلاح کرد که :

- یعنی ما هم بهتره بی تفاوت نباشیم، سرورم!

و نفس عمیقی کشید.حالا چهره ی عبوس آلبوس جای خود را به چهره ای متفکر - چهره ی همیشگیش - داده بود .
با اشاره ی دست از همه خواست اتاق را خالی کنند و به محض اجرای فرمان از منیروا خواست روی صندلی ای که
در مقابلش قرار داشت بنشیند.
مک گونگال با وقار روی صندلی نشست و منتظر شد تا دامبلدور به حرف بیاید. لحظاتی بس طولانی را در سکوت سپری
کردند تا اینکه سرانجام آلبوس افکارش را مرتب کرد و آن ها را عاقلانه به زبان آورد:

- این یارو رو - کینگزلی شکلبوت - چه قدر میشناسی؟

منیروا که سعی داشت بفهمه آلبوس چه تصمیمی گرفته است پاسخ داد:

- قابل اعتماده، به ما خیانت نکرده، دست کم تا حالا!

- خوبه... می خواستم مطمئن شم!

منیروا که نمی خواست کنترل محیط از دستش خارج بشود بی معطلی پرسید:

- می خوای چی کار کنی ؟

آلبوس در حالی که روی صندلیش جابه جا می شد گفت:

- صبر و انتظار!

و از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت. مک گونگال که کمی - تنها کمی - سر در گم شده بود پرسید:

- صبر و انتظار برای چی؟

- برای اولین حرکت!

و به آرا می پنجره را گشود و گفت :

- این روزا هوا کمی سرد شده... مراقب همه باش!

منیروا - که تازه متوجه منظور دامبلدور شده بود - از جایش بلند شد و به سمت درب خروجی رفت و زیرلب زمزمه کرد:

- حتما!

و سایه ی لبخند از روی لبان آلبوس گذشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 7 اسفند 1391 01:54
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمانش را باز کرد؛ مدت زیادی بود که اینگونه به آسمان نگاه نکرده بود، حتی شاید یادش نمی آمد که آخرین بار کی به آسمان نگاه کرده است. دوران سختی را گذرانده بود، بسیار سخت، فراتر از توان خیلی از کسانی که می شناخت. نمی دانست، شاید این هم تجربه ای بود بر تجربه های دیگرش؛ زخمی افزون بر هزاران زخمی که در طی این سال ها برداشته بود.

از زمین بلند شد؛ خسته تر از همیشه، پشتش خمیده بود، فقط می توانست مسیر رو به رویش را ببیند؛ دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، می توانست شروع کند و انتقام خویش را از هر آنچه که در دنیا بود، بگیرد و احساس آزادی کند.

اما...

او بد بودن را یاد نگرفته بود؛ شاید دوای درد هایش این می بود؛ ولی او هرگز نمی توانست بد باشد، به یاد حرف یکی از ده ها نصیحت کننده ش افتاد:

- لازم نکرده رابین هود بازی در بیاری، هنوز امید داری؛ باید پیروز باشی.

امید، هر زمانی که این واژه را می شنید، می خندید و سردرگم می ماند، خنده از اعتقادش به آن و سردرگمی از نیافتن معنی این واژه در ذهنش.
ولی باید پیروز میشد، به هر قیمتی که بود، باید پیروز از این مسابقه بیرون می آمد. رابین هود نیز از مسابقه اش پیروز بیرون آمده بود.
لبخندی زد و با نیروی بیشتری به راهش ادامه داد، باید تغییر چهره می داد تا شناخته نمی شد؛ اولین اصل زندگی او از این به بعد بر پایه ی توهم دیدن بود؛ توهمِ دیدن او؛ نباید کسی او را به یاد می آورد.


به در رسید، بعد از بار کردن در چوبی قدیمی، به میدان خالی قدم گذاشت و برای آخرین بار به خانه گریمولد نگاه انداخت؛ شاید مدت ها طول می کشید تا دوباره این خانه را ببیند، ولی مطمئنا روزی بر میگشت که دنیا را غرق در عشق و محبت کرده باشد؛ بی آنکه چیزی برای خود بخواهد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 22 دی 1391 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای باود کنار رینگ دوئل بود و دوئل سالاز و گودریک رو نگاه میکرد و

گفت: کی میخواد با من دوئل دوستانه بکنه؟

کینگزلی شکلبوت گفت:من میتونم با شما تمرینی و اموزشی دوئل کنم.

آقای باود گفت:باشه تو محوطه ی مدرسه شب میبینمتون



کینگزلی شکلبوت وارد محوطه ی هاگوارتز شد همه جا را تاریکی بود کمی منتظر ماند انگار خبری از آقای باود نبود...

کمی گذشت کینگزلی شکلبوت

با خود گفت: نکنه نمیاد

ناگهان صدایی شنید که انگار در گوشش شخصی گفت: دارم میام ... کینگزلی شکلبوت به سرعت پشتش را نگاه کرد...کسی نبود!!

ناگهان از سمت جنگل ممنوعه شخصی در حال آمدن بود او آقای باود بود اما آن صدا که بود؟؟

کینگزلی شکلبوت گفت : آقای باود دیر کردین

آقای باود گفت: مگه نگفتم دارم میام؟

کینگزلی شکلبوت گفت : ولی شما...اون صدا ...چطوری؟

آقای باود دیگر حرفی نزد...بدون آنکه چوبدستیش را در بیاورد با دستش کینگزلی را نشانه گرفت و ناگهان از وسط بارانی اش طلسمی به سمت کینگزلی رفت!!!!!

کینگزلی شکلبوت که جاخورده بود گفت:چه جوری این کارو کردین؟؟

اما آقای باود دیگر حرفی نمیزد بار دیگر کینگیزلی را نشانه گرفت و این بار از آستین کتش پرتوی نوری به سمتش رفت!!!!!!!!!!!!!!

آنگاه بود که کینگیزلی توانست آن را منحرف کند و به شاخه ی درختی خورد...

این بار افسون بعدی از داخل دست باود بیرون رفت و دست باود کنده شد!!!

سپس دست دیگری جای آن را گرفت دستی که چوبدستی داشت...

کینگزلی شکلبوت که مات و مبهوت شده بود جارویش را با یک ورد ساده خواند و سوار آن شد و پرواز کرد...

ولی آقای باود نیازی به جارو نداشت او با اطلاعاتی که در زمینه ی جادو های ابری داشت به راحتی پرواز کرد...گویی از انتهای پاهایش بخار در می آمد...

کینگزلی به سمت برج نجوم رفت و باود هم به دنبالش...

باود یک افسونی اجرا کرد و کینگزلی از جارویش لغزید و افتاد ولی در لحظات آخر باود را بیهوش کرد و دو نفر سقوط کردند ...

یک دوئل دوستانه تبدیل شد به...

فردا تیتر پیام امروز این بود:

مرگ دامبلدور دوباره تداعی میشود...






آقای باود همچنان به قدح اندیشه نگاه میکرد و خاطره ی آخرین دوئلش را مرور می کرد...

به یاد آورد که چگونه خودش و کینگیزلی ناکار شدند...

پا شد و به طرفه روزنامه ی پیام امروز رفت و از دیدن تصویر مفتضحانه ی خودش و کینگیزلی با تیتر:مرگ دامبلدور دوباره تداعی میشود... خندید

به یاد آورد که چگونه لنگ لنگان با کینیگزلی از سنت مانگو خارج شدند...

به نامه ای که در آن با جینی قرار بود دوئل کند نگاه کرد...

به سمت در رفت و از سازمان اسرار خارج شد...

خواست جارو بردارد ولی نیازی به جارو نداشت او با اطلاعاتی که در زمینه ی جادو های ابری داشت به راحتی پرواز کرد...گویی از انتهای پاهایش بخار در می آمد...

به سمت هاگوارتز در حرکت بود می خواست به سراغ جینی برود تا دوئل کنند....




شب بود باران میبارید آقای باود در آسمان هاگوارتز در حال چرخش بود ...

ناگهان از بالا نوری در بخش جنگل ممنوعه توجهش را جلب کرد

به سرعت به طرف جنگل ممنوعه رفت جنگل آتش گرفته بود!

جینی را دید که در میان شعله های آتش به دام افتاد و چند نفر با ردای سبز او را محاصره کرده و قهقه ی خنده را سر داده بودند....

آقای باود با اطلاعاتی که در زمینه ی جادو های ابری داشت با بهترین وردش و با تمام تلاشش سیل عظیم آب را به سمت جنگل آتش گرفته روانه کرد...

پس از این که آب آتش را خاموش کرد همچون فواره ی عظیمی به هوا رفت و در نور مهتاب با زیبایی و عظمت هر چه تمام تر قطره قطره شد و ناپدید گشت...

تا افراد سبز ردا به خود بیایند آقای باود به سمت جینی رفت و یک جارو احظار کرد

پس از سوار شدن جینی به او گفت:

-زود از اینجا دورشین و جونتون رو نجات بدین

-ولی تو آخه...

-گفتم زود دور شین

ولی دیگر دیر بود افراد سبز ردا به خود آمده بودند و آقای باود را نشانه گرفته و به سمت او طلسمی روانه کردند....

آقای باود به سمت زمین سقوط کرد و هنگام برخورد بار دیگر سیلی جنگل را فرا گرفت و سپس همچون فواره ی عظیمی به هوا رفت و در نور مهتاب با زیبایی و عظمت هر چه تمام تر قطره قطره شد و ناپدید گشت...

افراد سبز ردا مار هایی به سمت آقای باود خسته فرستادند...

آقای باود که تمام انرژیش را برای دو سیلاب بزرگ یکی برای حفظ جان جینی و دیگری برای حفظ جان خودش صرف کرده بود توان حرکت نداشت و روی زمین ولو شده بود و به مارهایی که از مرگی قریب الوقوع خبر میدانند نگاه میکرد...

این بار نوبت جینی بود که آقای باود را نجات دهد...

جینی مار ها را از آقای باود راند و مارها به دور دست ها پرتاب شدند...

جینی برای آقای باود جارو احظار کرد ولی آقای باود گفت:

-لازم نیست ممنون...

آقای باود به همراه جینی به راحتی پرواز کرد...گویی از انتهای پاهایش بخار در می آمد...

هر دو از بالا به سر افراد سبز ردا طلسم می فرستادند و مقاومت میکردنند...

سر انجام ارتش دامبلدور همچون فرشته ی نجات سر رسیدند

رونالد به خواهرش گفت:

-با آقای باود برو قلعه...

-باشه موفق باشین...

آقای باود و جینی به داخل قلعه رفتند و آقای باود در جلوی در مخفی گریفندور از او جدا شد...

آقای باود میخواست برود که جینی گفت:

-از تون ممنونم

-منم از شما ممنونم

و آقای باود از در اصلی بیرون رفت و زیر نور مهتاب گم شد...




آقای باود پس از مرور آخرین خاطره ی دوئل فکر دیگری را در قدح ریخت...



آقای باود با قدم هایی نرم تر و استوار تر وارد کافه شد.

قیافه اش مثل همیشه بی حالت و گویی درونش خالی از هرگونه احساس عاطفه بود...

مرگخواران که دور اربابشان جمع شده بودند با دیدن او متعجب شدند و برخاستند...

-اون کیه؟

-همونی که قربان وقتی تو سنت مانگو بود بهش تله ی شیطان فرستادیم...

-من فکر کردم مرده بود...

-قربان لاقل قیافه ی مرده یکم عاطفه و احساسات داره...

-پس این کیه...

-آقای باود...

-چرا میگی آقای باود؟

-ببخشید سرورم...

-حالا چیکار کنیم؟

-از اونجایی که تله ی شیطان ضعیفش کرده راحت میشه حسابشو رسید...

-پس...

-آره زود باشید تنبلای بی مصرف!!!

ده دوازده مرگخوار چوبدستیشان را به سمت آقای باود که همچنان با قدم هایی نرم تر و استوار تر به سویشان می آمد گرفتند...

آقای باود نترسید...نایستاد...و به راه رفتن ادامه داد...

مرگخوار ها ابتدا طلسم های ساده به سوی آقای باود میفرستادند ولی طلسم ها هنگام برخورد به آقای باود بخار میشدند و میرفتند!!!!

آقای باود همچنان ادامه میداد...

ولدمورت نعره زد:

ای تنبلا طلسم های قوی تر بفرستین اونو بچه هم میتونه برگردونه...

در حالی که آقای باود برنمیگرداند!!!

مرگخوارن هر طلسم مرگباری هم میفرستادند اثر نمیکرد!!!!

سرانجام ولدمورت دست به کار شد...

ابتدا طلسم مرگباری به سوی آقای باود فرستاد...

آقای باود کمی مکث کرد ولی به راه رفتن به سویشان ادامه داد...

اینبار ولدمورت با تمام قدرت طلسم مرگبار به سوی آقای باود فرستاد...

و آقای باود به سمت در پرتاب شد و جلوی در روی زمین ولو شد...

از سرش خون میامد...

مرگخوارن هورا کشیدند و لردشان را تشویق کردند...

اما...

اما هیچ کدام ندیدند که چگونه زخم آقای باود را آب پوشاند سپس یخ زد و سرانجام از بین رفت و پوستی نمایان شد!!!

همینقدر فهمیدند که بخاری او را نا پدید و پس از محو شدنش آقای باود استوار پدیدار شد...

بار دیگر ولدمورت نعره زد:

دیوانه ساز ها رو خبر کنید...

دیوانه ساز ها آمدند ولی برگشتند (که البته ولدمورت کارشان را یکسره کرد!!!)

چرا که آقای باود همچون سپر مدافع احساس و عاطفه ای نداشت که دیوانه ساز ها از او بگیرند...

سرانجام آقای باود به سر میز مرگخوارن رسید...

صندلی اولین مرگخوار را که دستش رسید برداشت و مرگخوار به زمین ولو شد و همانجور ماند!!!

پس از اینکه آقای باود صندلی چوبی را تبدیل به شیشه ای کرد و روی آن نشست...

-از ما چی میخوای؟؟؟

آقای باود حرفی نزد فقط سرش کنده شد!!!

و مهی غلیظ به غیر از ولدمورت همه حاضرین را از نفس انداخت و در گذشتند!!!

سپس آقای باود تبدیل به بخار شد و از بین رفت...

بخار آب کلمات زیر را در هوا پدید آورد:

این آخرین هشدار است!











آقای باود خسته و کوفته از مرور خاطراتش به فکر فرو رفت...

دانست که جادو های ابری جان او را نجات دادند...

به یاد آورد که در اعماق سازمان اسرار چگونه با جادو های ابری آشنا شد...

میدانست که نباید به آنجا میرفت ولی تقدیرش اینچنین بود...

با خود فکر کرد که آیا وقتش رسیده است؟

بعد به یاد آورداین آخرین هشدار است!

آقای باود با رفتن به کافه مرگخوارن مهر تایید به محفلی بودنش زده بود...

صدایی در ذهنش گفت:

ولی تو گریفندوری نیستی

و آقای باود در پاسخ گفت:

کسی که با هوش است میتواند شجاع باشد...
و کسی که شجاع است میتواند با هوش باشد...



با خود گفت :ولی من چیکار میتونم بکنم؟؟

و به یاد آورد که یک نفر هر چقدر هم کم ولی تاثیر گذار هست

پس از اینکه مطمئن شد محفل به او نیاز دارد به سمت خانه ی گریمولد رفت

حتی اگر شغلش را هم از دست میداد...

حتی اگر جانش را هم از دست میداد...

حتی اگر همه چیزش را هم از دست میداد...

عشق و یادش و ایمانش میماند!

و فکر کرد بهتر است با دامبلدور در جریان بگذارد...

پس به سوی دامبلدور زیر نور مهتاب حرکت کرد...

و با دیدن ماه و ستاره ها به یاد کلاه دامبلدور افتاد...

سرانجام در آسمان دید علامت شوم را...

آری جنگی سخت در پیش بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای باود در 1391/10/22 22:11:41
ویرایش شده توسط آقای باود در 1391/10/22 23:53:59
ویرایش شده توسط آقای باود در 1391/10/23 7:37:10
آقای باود؟
خیلی خسته ام!!!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 22 دی 1391 10:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سر عتش را بیشتر کرده بود، تمام توانش را به روی پاهایش گذاشته بود و به سمت خیابان متروکه می دوید. صدای نقس هایش بلند تز از همیشه بود، انگار ریه هایش در پی فرار از بدن نیمه جانش بودند. ماهیچه ی ران پایش زخمی شده بود و حتی طلسم های همیشگیش نتوانسته بود از پس خوب کردن زخم بربیاید.

زیر لب ناسزاهایی را به سوی همه کس روانه می کرد، هرازگاهی سرش را به عقب برمی گرداند و با دقت محل را بررسی می کرد، ترس از حجوم مرگخواران به سمتش وجودش را فرا گرفته بود. چندروز بود در دهکده ای متروک اقامت می کرد و به دنبال مهار قدرت چوب ارشد بود سرانجام به شهر آمده بود تا به دیدار آلبوس برود اما ناگهان با حجوم عده ای مواجه شده بود.

برای لوکسیاس مهار چند نفر کار ساده ای بود،اما مهار 20-30 نفر آن هم تکی وقتی تک تک حریفانش دورش حلقه زده بودند، اصلا کار ساده ای نبود.

چوبش را در دستانش می فشرد. به تقاطع مورد نظرش رسیده بود، با سر عت به داخل کوچه پیچید و به سمت انتهای کوچه ی باریک راهی شد.

آرامش به مغرش راه می یافت . قبلا تصمیش را برای عضویت در محفل گرفته بود، محفل هرجایی نبود، فقط افراد با جرعت و مسمم! لوکسیاس مسلما در این صفات جایی داشت.

-آروم دوست من، فک کردی اینقدر راحت می تونستی از دستمون در بری؟

لوکسیاس از ترس نفرت داشت، اما وقتی به سراغش می آمد باید از این حس پدیرایی می کرد. سعی کرد آرامشش را حفظ کند و به اطراف نگاه کرد تا سرانجام چهره ی 10-12 مرگخوار را تشخیص داد.

-نمیخواین گوتاه بیاین؟ چند نفر دیگه از شما رو باید بکشم؟

-خودت خوب می دونی دیگه رمقی واست نمونده، موندم چرا به این کوچه ی بن بست پناه آوردی.

صدای خنده ی آرام چند تر از مرگ خواران در سر لوکسیاس می پیچید اما از طرفی شادی نیز بخشی از قلبش را پرکرده بود. آن های نمی دانستند اینجا کجاست، احمق ها! تا چند لحظه پیش شاید استرسی داشت که مکان ورودی محفل را به همه لو داده است. اما حال دوباره استرسش کاهش می یافت.

فرصت غنیمت بود، دیگر فرار فایده ای نداشت، محفلی بودن مگر چه بود جز نابودی چند مرگخوار و فدا کردن جان خود در راه محفل؟ ردایش را به عقب تکان داد و چوب دستی قدرتمندش را بیرون کشید.

طلسم های متعدد در کثری از ثانیه به سوی تمامی مرگخواران فرستاده می شدند، هر طلسم کشنده تر از طلسم قبلی، سال ها تلاش و تمرین باعث شده بود تا طلسم های منحصر به فرد خودش را اجرا کند و حتی بتواند جادوی سیاه را در چوب مقدسش به اجرا در بیاورد.

مرگ خوار های توان مقابله با اورا نداشتند، اما جمعیت داشتند، 10-12 مرگخوار مانند شبحانی آواره به دور لوکسیاس می چرخیدند. سپر دفاعی لوکسیاس دیگر توان نداشت.

سرانجام طلسمی به پهلویش اثابت کرد، طلسمی مرگ بار که باعث شد لوکسیاس برای اولین بار در زندگی اش به روی زانو هایش بی افتد. تنها فکری که حال در سر داشت، نجات محفل بود. نباید می گذاشت مرگخوارها اینقدر نزدیک محفل باقی بمانند.

چشم هایش را بست و نیرویش را از تمام بدنش به سمت چوب جادویش روانه کرد. طلسم اولی قلبش را از سینه اش در آورد و به سمت در محفل پرتاب کرد و طلسم دوم او و تمام مرگخواران را به نقطه ای دیگر منتقل کرد.

قلب لوکسیاس به تپش خود ادامه می داد و با پرتابی که شده بود به در ساختمان محفل برخورد کرد. چند لحظه بعد آلبوس دامبلدور به آرامی در را گشود و چیزی ندید. سپس چشنش به روی تکه ماهیچه ای به روی زمین افتاد، خم شد و آن را برداشت.

قلبی بود که به رویش هک شده بود، محفلی بودن به اعمال و اسم نیست، به عمل شماست....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا خودم هستم به امضام نیازی نیست
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 آذر 1391 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
با احترام

از این به بعد با توجه به قوانین تاپیک، در این جا فقط نمایشنامه هایی که از یک سفید اصیل برمیاد، زده میشه.
بقیه ی پست ها بدون لحظه ای درنگ حذف خواهند شد!

این قانون از زمان زده شدن این پست، اجرایی میشود.

برای داستن های آموزنده تون، میتونید در انجمن گروشام گرینج، تاپیک ایستگاه اندیشه، مراجعه بکنید!

با تشکر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 27 آذر 1391 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
با درود


داستان کوتاه شماره 1 :::
مدتی بود در یکی از بیمارستان های شهر لندن در روزهای یکشنبه سر ساعت ۱۰:۳۰ بیمار تخت شماره ی ۳ از بین می رفت و این به نوع بیماری فرد بستگی نداشت!!!

عده ای این اتفاق را به ماورا نسبت می دادند و عده ای هم در مورد آن نظری نداشتند

این مساله تا جایی پیش رفت که عده ای از پزشکان جلسه ای گذاشتند تا علت این حادثه را پیدا کنند

قرار بر این شد تا در روز یکشنبه در ساعت مقرر همه جمع شوند و تخت مورد نظر را زیر نظر بگیرند

روز موعود فرا رسید ، عده ای با انجیل سر قرار حاضر شده بودند

در ساعت ۱۰:۳۰ مارتا کارگر نیمه وقت وارد اتاق شد به سمت پریز برق رفت و دستگاه حیات مصنوعی را از برق کشید و جارو برقی خود را به برق زد!!!

داستان کوتاه شماره 2 :::
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید...
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند

چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود

همه تعجب کردند
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"

داستان کوتاه شماره 3 :::
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد

پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است

به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند
پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم
"برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم "
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت...

برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد...


در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم ، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند
این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!


با سپاس
در پناه او
کینگزلی شکلبوت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛
پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي

only Gryff


ما شیفتگان خدمتیم، نه تنشگان قدرت


مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده.
از همه بچه ها عذر میخوام.

اما...
بر می گردم؛

پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و
بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 27 آذر 1391 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
با درود

اینم یک داستان زیبای کوتاه بی ربط :

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣٥ سنت

پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنى بیاورید.

خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود

یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!!

------------------------------------------
اینم خیلی قشنگه
-----------------------------------------
در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند.

سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم! «هر مانعى = فرصتى»

با سپاس
کینگزلی شکلبوت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛
پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي

only Gryff


ما شیفتگان خدمتیم، نه تنشگان قدرت


مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده.
از همه بچه ها عذر میخوام.

اما...
بر می گردم؛

پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و
بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 آذر 1391 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
متن کوتاهیه ولی قشنگه.من که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم:
افلاطون میگه هر وقت نتونستی کسی رو فراموش کنی بدون هنوز تو خاطراتش هستی!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
not only wizards,witches are here too

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور.
http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 5 تیر 1391 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین
از یک جایی به بعد...
نه بال بال میزنیـــ ...
نه دِل دِل میکنـیــ...
نه داد و بیداد میکنیـــ..
نه گِریه میکنیــــ..
نه مشتتو میکوبی تو دیوار...

... نه...

از یه جایی به بعد فقط سکوت میکنی!!!
يا با خاطراتت زندگي ميكني...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!