هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷ یکشنبه ۳ آذر ۱۳۹۲

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
مـاگـل
پیام: 1531
آفلاین
نسیم ِ خنک پاییزی از میان تاریکی ِ شب گریخت. پناه برد به میان موهای نقره ای رنگ ِ پیرمرد و بعد، هم مسیر با نگاه ِ او، سر خورد سمت ِ دریاچه.
دریاچه. آیینه ای پاک بود برازنده ی ماه که چهره ی خودش را در آن به نظاره بنشیند.

ناله ی خفیفی شنیده شد و چهره ی ماه درون دریاچه در هم رفت. دو بازوی ماهی ِ مرکب، به آرامی روی سطح ِ آب بالا آمدند.
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. نهنگ ِ کوچکی ناگهان بالا آمد و در یک چشم به هم زدن دیگر اثری از ماهی مرکب نبود. تنها نهنگ بود که میان ِ آب آغشته به مرکبِ ماهی، با خشنودی شنا می کرد.

- دامبلدور با این قضیه مشکلی نداره؟
تد ریموس لوپین که با سر و صدای ماهی ها سرش را از روی زانوانش برداشته بود این را پرسید.
جیمز دستش را از روی شانه ی تدی برداشت و آن را برای نهنگش تکان داد. نهنگ ِ کوچک دمش را چرخاند و میان امواج ناپدید شد.
پاتر ِ کوچک کنار برادرش نشست.

- نه. فقط بهم گفته در ازای هر ماهی مرکبی که میخورن باید براش یه جفت جوراب ِ پشمی بگیرم.
- این کارو میکنی؟
- البته تدی. این روزا تعداد ِ جوراب های پشمی ِ من از تعداد کتاب های کتابخونه م بیشتر شده.
صدای آلبوس دامبلدور دو برادر را از جا پراند.
ریش نقره فام پیرمرد زیر نور مهتاب می درخشید. لبخندش جیمز را معذب می کرد.

- مـتا..متاسفم پروفسور. سن ِ رشدشه. تازه به بلوغ رسیده. نیاز داره تقویت شه. تا یکی دوهفته ی دیگه اشتهاش معمولی میشـــ...
دامبلدور با تکان دادن سر و دستش حرف جیمز را قطع کرد.
تدی نفس عمیقی کشید. ساعت از نیمه شب گذشته بود. او و جیمز کنار دریاچه، بیرون از تخت خواب. دامبلدور آن جا چه می خواست؟

چشم های نافذ مدیر مدرسه روی چشمان تدی ثابت ماند. برای هزارمین بار در طول چندین نسل که هر دانش آموزی اعم از ریموس و پاتر به چشمان این پیرمرد چشم دوخته بودند، احساس ِ ناخوشایند ِ تجاوز ذهنی وجود گرگینه ی جوان را در برگرفت.

دامبلدور چشم از او برداشت و به تلالو مهتاب روی دریاچه خیره شد.
- قاعدتا باید مجازاتتون کنم. برام سواله که چطور دور از چشم ِ آقای فیلچــ..اوه..البته..
لبخند دامبلدور دوباره با دیدن ِ شنل نامرئی پاترها که بر روی زمین افتاده بود، روی لبانش نقش بست.
- اما خب..همیشه باید استثناهایی باشن.. اینطور نیست؟.. جیمز؟

جیمز سرش را پایین انداخت و به کفش های پوست ِ اژدهایش زل زد. صدای آرام دامبلدور در سرش می پیچید:
- هر دومون می دونیم که فقط نهنگات نیستن که در حال رشدن.
جیمز چیزی نگفت.

نگاه تدی بین توده موهای پرکلاغی به هم ریخته ی جیمز و نگاه جدی دامبلدور از پشت عینک نیم دایره ای اش، سرگردان بود.
جیمز زیرلب چیز نامفهومی را زمزمه کرد.
آلبوس دامبلدور دوباره لبخند زد. نفس عمیقی کشید و به آسمان نگاه کرد:
- غم انگیزه، امشب می درخشه، فرداشب می درخشه. میدونم که مراقب خودت هستی تدی.

اینبار نوبت تدریموس لوپین بود که سرش را پایین بیاندازد.
دامبلدور ادامه داد: و بعد ناپدید میشه.
به سمت جیمز برگشت که حالا سرش را بالا گرفته بود. کمی قدبلندتر از آخرین بار بود. ته ریشی کمرنگ روی صورتش به چشم می آمد.
به جای زخم صاعقه ای شکل، جوش های متعدد روی پیشانی اش خودنمایی می کردند.
اما چشم ها..همان چشم ها بودند. همیشه همان چشم ها بودند.

- یا لااقل به نظر میاد که ناپدید شده.

تکه ابر لجبازی که دقایقی طولانی نیمه ی ماه را پوشانده بود بالاخره کنار رفت.
- هردوی شما نجوم رو با نمراتی نه چندان متفاوت {جیمز و تدی نگاه سریعی به یکدیگر انداختند و نگاهشان را به زمین دوختند} گذروندین.
ماه همیشه کامله.. همیشه آشکاره.. نگاه ِ ما اما..

آلبوس دامبلدور آهی کشید و در حالیکه به سوی قلعه برمی گشت، زمزمه کرد:
- به نظرم دیگه وقتش رسیده که بخوابید. فردا روز ِ سختی رو در پیش دارین.
تدی در حالیکه نگاهش را از دامبلدور می دزدید، سلانه سلانه پشت سر ِ او به راه افتاد. جیمز لحظه ای مکث کرد و به سمت دریاچه برگشت. از نهنگش خبری نبود.

تنها ماه بود که روی آب دریاچه خودنمایی می کرد.
تعبیر ِ دامبلدور را دوست داشت، هر چند..نمی توانست تصور کند اگر ماه هر شب کامل بود چه بر سرشان می آمد.

پوزخندی به خیالاتش زد و خم شد. شنل نامرئی را برداشت و به دنبال دو سایه، به طرف قلعه دوید.


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۹۲/۹/۳ ۱۵:۳۳:۵۸


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۲

چارلی ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۵:۵۷ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از هاگوارتز
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 454
آفلاین
هی روزگار
از چی بگم ازاین دنیای بووووق(کپی رایت یاس مشنگ)
همانند یک اصیل زاده می نویسم.گرینفیدور،محفل همه ی این ها یک رویا بیش نیست.سایت تفریحی این ها هم تفریح خیلی از محفلی ها را ازدست دادیم از جمله خودم ...................
الان هم البوس امده هیچ تغییری نکرده بلکه دارن محفلی ها کم تر می شن.من یک محفلی بودم ولی سعی دارم به جایی برسم که با شورش حکومت را از مزگخوارها می گیرم . لرد کوچک اماده باش .خانجون اماده باش بر میگردم محفل انتقام بیل رااز شما می گیرم.بیایید ای محفلی اتحاد اتحاد بفشاریم دست هم را تا دشمنان ما نابود بشه.



دفتر خاطرات چارلی ویزلی ج500 ف1258 ص1001


مراقب خودت باش.


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۸:۴۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۲

لارتن کرپسلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۲ دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۲ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
از یو ویش!
گروه:
مـاگـل
پیام: 471
آفلاین
گاهی به تموم قشنگیای دنیا پشت می کنم و سیاهی توی دلم جوونه می زنه. داشتم فک می کردم چقد خوبه که بعضی وختا ابری نیست، بادی نیست....

از صبح های سرد متنفرم. سرما تا استخون آدم نفوذ می کنه و به تموم امیدای آدم می خنده. چقد لحظاتش بد و ناامیدانه ست.

من به جادوی عشق معتقدم! به موقع هایی که ابری نیست، بادی نیست.

توی تموم رفت و برگشتا، ترس و نفرتا، فقط دنبال یه فضای امن می گردم. فضای ایزوله ی فکری! خیلی توهمش فانتزیه. ولی اگه می شد....

آه! سرما! احساسش از حس حضور دمنتورها بدتره. هیچ وخت از ننه سرما خوشم نمیومد. جدای از اینکه هیچ وخت نفهمیدم ننه ی کیه ... ولی همه ش زیر سر اونه.

حتی حاضرم توی پالاگالوس باشم و در انتظار اینگُراز(انقراض!) ولی توی سرما نباشم!


نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۲

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
نور ماه! نور خورشید! تلالویشان در دریاچه. نسیم خنک محوطه ی هاگوارتز.. درختان سبز و رقصیدنشان با این نسیم. فرشی از چمن های سبز.. گلهای زرد کوچک قاصدک. گاهی هم ابری بیاید و نم نم بارانی بزند. دانش آموزان کوچک سال اول و دوم روی چمن ها غلت بزنند و بدوند و بازی کنند..

اصلا فکر کن که از تمام جهان اطراف، عشق؛ چکه می کند، از آسمان.. بجوشد، از زمین.. بریزد، از کوه.. بوزد، در هوا.. همه ی این ها باشد ولی شاید در آن لحظه به نقطه ای رسیده باشی که بگویی "که چه؟!"

می گویند پیرمردی که از پنجره ی برج به محوطه نگاه می کرد هرگز نگفت که چه، هرگز به عشق نگفت که چه.. پیرمرد عشق را قبول داشت، باورش داشت.. اما خب که چه؟ پیرمرد به قدرت تاریکی در دنیا هم اعتقاد داشت اما چه سهمی از تاریکی در جهان داشت؟ هیچ..

پیرمرد جادوگر همانطور که دیگر عشق را به محضرش نمی خواند هرگز دیگر تاریکی را هم به حضورش نمی خواند اما بی اجازه می آمد.. گاهی هم مثل اربابش برای درخواستی اجازه می گرفت که توسط پیرمرد رد می شد.

جلوی چشمان پروفسور هاگوارتز، بچه ها می دویدند، دوست ها با هم می خندیدند، می دانی شاید واقعا در تمام جهان عشق نفوذ کرده باشد، شاید حق با پیرمرد بود اما او کارهای مهمتری داشت.

تاریکی باز هم آمده بود. همیشه حرفی برای گفتن داشت، اصرارهایی که سالهاست پذیرفته نمی شدند اما تاریکی منصرف نمی شد.. از در می رفت و از پنجره می آمد. می گفت جادوگر باید خودش را بشناسد. باید استفاده کند از چیزی که هست. از چوبدستی ارشد که در دست دارد. باید جهان را به زانو درآورد.. باید همه بفهمند که او کیست و برای تنهاییش و تمام لحظات عمرش که تا کنون رفته پاسخگو باشند.

می گفت او می داند چیزهایی که کسی نمی داند و می تواند کارهایی را که کسی نمی تواند.. پس چرا کاری نکند؟ بگذارد همه بفهمند و همه بترسند و همه اطاعت کنند حتی بزرگترین جادوگران سیاه به پایش می افتند وقتی سیاهی را در عمق چشمهایش ببینند. شیاطین خودشان به استقبال می آیند و هدایا پیشکش می کنند.

او بزرگترین جادوگر جهان می شد و هر چیز که بخواهد می تواند داشته باشد حتی این عشق های پیش پا افتاده ای که کودکان در محوطه دارند.. فقط کافیست که او گوشه ای از علم و دانشش را بیرون بریزد، کافیست چوبش را بچرخاند!

پیرمرد چوبش را برداشت و تاریکی لبخند گسترده ای زد.. پیرمرد هم چوبش را چرخاند اما دیگر سیاهی آن جا نبود که لبخند بزند. باز هم بیرونش انداخته بود. پیرمرد آهی از سر افسوس کشید.. این تاریکی های خوش خیال!



باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲:۲۱ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۲

تد ریموس لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
مـاگـل
پیام: 1495
آفلاین
به نظر کامل می‌رسید، ولی می‌دانست که کامل نیست، که اگر کامل بود، اینجا اینطور آسوده نمی‌نشست و در پرتوهای نقرآبی غرق نمیشد. شب سیزدهم بود و ماه آنقدر قدرتمند نبود که بند بند وجودش را از هم بشکافد و دوباره بهم ببافد، در هیبتی نه چندان انسانی. شب‌های سیزدهم را دوست داشت، بخصوص اینجا، کنار دریاچه که تلالو ماه در آب زیبایی‌اش را دو چندان کرده بود.

او هم کامل نبود، در حقیقت هیچ‌وقت هم سعی نکرده بود کامل باشد، بیشتر تظاهر به کمال بود. بخشی از وجودش همیشه در تاریکی بود،که قسمتی از آن ناخودآگاه بود و قسمتی خودآگاه و این بخش تاریک او گاهی به اشتباهاتی ختم میشد که دیر از آنها درس می‌گرفت. صدایی همچون سوهان روح در ذهنش طنین انداخت، «خیلی خنگی تدی!». بعد از این همه سال هنوز گذشته همچون کابوس او را در بر می‌گرفت و بر صورتش سیلی می‌نواخت . شاید تاریکی وجودش عمیق‌تر از روشنایی بود، شاید اگر کمی تعلل می‌کرد، جز تاریکی چیزی از آن نمی‌ماند. لرزش خفیفی اندامش را برای لحظه‌ای کوتاه فرا گرفت و رهایش کرد.

دست کوچکی روی شانه‌‌ی تدی نشست و باز هم سکوت. وقتی ناگفته‌ها از ورای کلمات شنیده می شوند نیازی به تحقیر بیشتر این حروف کنار هم چیده شده‌ی قراردادی نیست. دوباره غرق تماشای ماه شد، فردا شب آزمون دیگری در راه بود ولی تصمیم گرفت نگرانی در مورد آن را به زمان موعود موکول کند.

- از آخرین باری که قرص کاملشو دیدم خیلی میگذره، یادم نمیاد چقدر با الان فرق داره.
- فرق زیادی نداره، یه کم بزرگتر، یه کم روشن‌تر.
- و کامل تر...
- زیادی کامل شاید، اونقدر که دیدن ستاره‌ها سخت میشه. انقدر خودشیفته است که همه‌ی آسمون رو واسه خودش میخواد...

و آه کوتاهی کشید و به امواج کوچکی که تا کنار دریاچه می ‌‌‌آمدند و برمی‌گشتند چشم دوخت و ادامه داد:‌

- کمال همیشه هم خوب نیست، برای رسیدن بهش باید پا رو خیلی چیزا بذاری.

لبخندی گوشه‌ی لب تدی نشست، دستانش را دو زانوانش حلقه کرد و چانه‌اش را روی آنها گذاشت. شاید حق با رفیق کوچکش بود، شاید آن گوشه‌های تاریک ذهنش بود که به یاریش شتافته بود تا قدر روشنایی را بهتر بداند، شاید بدون آنها هرگز نمی‌فهمید ارزش خوشبختی به تلاشی است که برای رسیدن به آن صرف می‌کنی.

ماه.. نه چندان کامل، از پشت تکه ابری خاکستری هم‌چنان می‌تابید، با تمام نقایصش زیبا بود و تدی تحسینش میکرد.

چقدر سیزدهم را دوست داشت...




تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۲

الستور مودی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
به سر در تاپیک که نیگا می کنی نوشته همانند یک سفید اصیل بنویس...

نمی دونم چرا کلمه ی همانند برام سنگینه، انگار که یادآوری می کنه که هیچوقت یه سفید واقعی نبودم. احساس می کنم مثل شب اول قبر همه ی سیاهیایی که به خرج دادم دارن از جلو چشم رد می شن.

به سردر تاپیک که نگاه می کنم احساس می کنم شاید همیشه عذرهایی که می آوردم موجه نبودن. شاید اگه کمتر خشونت و سیاهی به خرج داده بودم، الان می تونستم یه «سفید» واقعی باشم، نه اینکه سعی کنم همانند یه سفید باشم.

اما همیشه که نمی تونم به سردر تاپیک خیره بمونم! کافیه برگردم و به پشت سرم نگاه کنم و مرگخوارای خونخوار رو ببینم که چطور دارن بچه ی مردم رو زجرکش می کنن تا خون تو رگام به جوش بیان. کافیه دوباره برده های افتخاری لرد ولدمورت رو ببینم تا به همون ایدئولوژی قبلم برگردم؛

«جادوی سیاه، علیه جادوگران سیاه»

اما خب، شاید بهتره تا وقتی که زیر سقف اینجام و اون گوشه دامبلدور رو می بینم که داره به یارانش لبخند میزنه کمتر به این چیزا فکر کنم. آره، بهتره برای یه لحظه هم که شده تاریکی رو از ذهنم دور کنم و به عشقی فکر کنم که دامبلدور صد و اندی ساله داره شعارشو میده! آره!
.
.
.
می بینی؟ نمی تونم. قلب من مثل سنگ شده. سفیده، ولی سنگه، درست مثل این سنگای صاف و سفید لب رودخونه ها. همین سفتی باعث می شه که نتونم اینجا رو تحمل کنم، اصلا من برای عشق ساخته نشدم. آره، برای عشق ساخته نشدم، برای خدمت به عشق آفریده شدم.

دیگه داره دیر می شه، یه دنیای پر از کثیفی اون بیرون منتظرمه که باید مثل خیلیای دیگه یه سهم کوچیکی تو تمیز کردنش داشته باشم.
پس دیگه بهتره برم، خداحافظ عشق و محبت و بقیه ی آرمانا و شعارای دیگه!


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۲

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۲۶ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۴
از اسمون داره میاد یه دسته حوری!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 305
آفلاین
دوباره برگشته بود... یه بازگشت افسانه ای... چه میتوان کرد؟ مجالی برای درنگ نمانده... به او بپیوندید... به بزرگترین جادوگر... بزرگترین... افسانه ای ترین... .
البوس دامبلدور بر سر کسانی که به او میپیوندند دست نوازش میکشد و نصیحت می کند:
"ققنوسی میخواند"
"یکی از سه نفر میتواند بقیه را جمع کند"
"خودت باش"
و
.
.
.
و به راستی بار دیگری ققنوسی پر میگشاید و بال هایش را سایبان سرباز های سفیدی می کند.
و چه کسانی از گور برخواسته اند تا لرزه ای بر لرد ولدمورت بیاندازند تا به او نشان دهند از چیزی که فکر میکند خطرناک ترند. حال برخیزید تا به کسانی مارا دست کم گرفتند نشان دهیم:

هزاران بار ما را سوخت
حریق حادثه تا مرز خاکستر
ولی ما نسل "ققنوسیم" که از خاکستر خود میگشاید پر


شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۲:۰۷ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲

ریـمـوس لوپـیـنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۰:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
از قلمروی فراموش شدگان !
گروه:
مـاگـل
پیام: 395
آفلاین
تدی جلوی آینه اتاقش نشسته بود و هی رنگ موهاش رو تغییر می داد .

جیمز با یویوی از در وارد شد و گفت : تدی صد بار گفتم با رنگ صورتی موهات اوبهتی بیشتری داری ، مخصوصا که گرگ میشی !

تدی موهاش رو به رنگ صورتی در آورد و آروم اشکی از چشمام به پایین افتاد و سریع پاکش کرد تا جیمز متوجهش نشه !

آروم به سوی پنجره رفت تا ببینه ماه کی میاد وسط آسمون تا ...!

چیزی به نیمه شب نمونده و تدی تو خاطرات خودش دنبال مادری با موهای صورتی می گرده و پدری با لباس های قدیمی !

صدای زنگ های ممتد ساعت پایه بلند تو قرارگاه یاران سپید یاد تدی می اندازه که باید به یه جای آرومی آپارات کنه و از بودن زیر نور ماه لذت ببره !

تدی آخرین جای که ریموس رو دیده تصور می کنه و با صدای تق بلندی ناپدید میشه !

جنگلی آروم ، ماه با تمام قدرت نور افکنی می کرد !
صدای زوزه های گرگی از بالای کوهی نزدیک جنگل شنیده میشد !
صداها بیشتر می شد ، گرگی زوزه می کشید و گرگ دیگری جواب می داد !

گرگینه با موهای سپید بالای کوه زوزه می کشید و گرگینه ای با موهای سپید و صورتی آروم از کوه بالا می رفت و جواب زوزه های گرگ سپید رو می داد !

ماه آروم آروم جای خود رو به خورشید می داد که صدای تق بلندی جلوی در خانه بلک های نشان از برگشت تدی بود !

دور میز بلندی در اشپزخانه نزدیک به شومینه پیرمردی با ریش های بلند نشسته بود و بقیه اعضای محفل دور آن !

پیر مرد آروم شروع به صحبت کرد و گفت : عشق بزرگترین قدرت دنیاست !

تدی صورت پدرش رو دید که از لبخند می درخشید و با خنده به جمع لذت بخش ترین دوستانش می رفت !
دوستانی که عزیزتر از همه چی بودن و بهترین دوران رو با اوناها داشته !


در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۲

آلیشیا اسپینت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۸ شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۴۳ دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۲
از نکسیس
گروه:
مـاگـل
پیام: 8
آفلاین
" عارضم به حضورتون که تعداد تقاضا برای عضویت در محفل داره زیاد میشه قربانت بگردم..."

این شکل حرف زدن همیشه موجب گره خوردن ابروان آلبوس می شد. نگاهی به کینگزلی شکلبوت انداخت و
حرف او را - با آرامش - قطع کرد با دلخوری گفت:

- این بود خبر مهمت ؟

منیروا که در کنار او - بالای سر بهتره - ایستاده بود، چشم غره ای به شکلبوت رفت و به او فهماند حرفش را ادامه بدهد.
کینگزلی بیچاره - در حالی که کمی ترسیده بود - ادامه داد:

- یه خبرایی هم از مرگ خواران رسیده ...

و سعی کرد بدون اینکه اخ تلالی در بیانش ایجاد شود رفتار سایرین - به خصوص دامبلدور - را ارزیابی کند : " می گن اونا
دارن یه کارایی می کنن و ما هم با ید آماده باشیم! "

البته بلافاصله جمله اش را اصلاح کرد که :

- یعنی ما هم بهتره بی تفاوت نباشیم، سرورم!

و نفس عمیقی کشید.حالا چهره ی عبوس آلبوس جای خود را به چهره ای متفکر - چهره ی همیشگیش - داده بود .
با اشاره ی دست از همه خواست اتاق را خالی کنند و به محض اجرای فرمان از منیروا خواست روی صندلی ای که
در مقابلش قرار داشت بنشیند.
مک گونگال با وقار روی صندلی نشست و منتظر شد تا دامبلدور به حرف بیاید. لحظاتی بس طولانی را در سکوت سپری
کردند تا اینکه سرانجام آلبوس افکارش را مرتب کرد و آن ها را عاقلانه به زبان آورد:

- این یارو رو - کینگزلی شکلبوت - چه قدر میشناسی؟

منیروا که سعی داشت بفهمه آلبوس چه تصمیمی گرفته است پاسخ داد:

- قابل اعتماده، به ما خیانت نکرده، دست کم تا حالا!

- خوبه... می خواستم مطمئن شم!

منیروا که نمی خواست کنترل محیط از دستش خارج بشود بی معطلی پرسید:

- می خوای چی کار کنی ؟

آلبوس در حالی که روی صندلیش جابه جا می شد گفت:

- صبر و انتظار!

و از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت. مک گونگال که کمی - تنها کمی - سر در گم شده بود پرسید:

- صبر و انتظار برای چی؟

- برای اولین حرکت!

و به آرا می پنجره را گشود و گفت :

- این روزا هوا کمی سرد شده... مراقب همه باش!

منیروا - که تازه متوجه منظور دامبلدور شده بود - از جایش بلند شد و به سمت درب خروجی رفت و زیرلب زمزمه کرد:

- حتما!

و سایه ی لبخند از روی لبان آلبوس گذشت.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱:۵۴ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۱

الفیاس.دوج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۶ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۷:۱۶:۴۰ پنجشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۳
از ته دنیای انتظار
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 1205 | خلاصه ها: 1
آفلاین
چشمانش را باز کرد؛ مدت زیادی بود که اینگونه به آسمان نگاه نکرده بود، حتی شاید یادش نمی آمد که آخرین بار کی به آسمان نگاه کرده است. دوران سختی را گذرانده بود، بسیار سخت، فراتر از توان خیلی از کسانی که می شناخت. نمی دانست، شاید این هم تجربه ای بود بر تجربه های دیگرش؛ زخمی افزون بر هزاران زخمی که در طی این سال ها برداشته بود.

از زمین بلند شد؛ خسته تر از همیشه، پشتش خمیده بود، فقط می توانست مسیر رو به رویش را ببیند؛ دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، می توانست شروع کند و انتقام خویش را از هر آنچه که در دنیا بود، بگیرد و احساس آزادی کند.

اما...

او بد بودن را یاد نگرفته بود؛ شاید دوای درد هایش این می بود؛ ولی او هرگز نمی توانست بد باشد، به یاد حرف یکی از ده ها نصیحت کننده ش افتاد:

- لازم نکرده رابین هود بازی در بیاری، هنوز امید داری؛ باید پیروز باشی.

امید، هر زمانی که این واژه را می شنید، می خندید و سردرگم می ماند، خنده از اعتقادش به آن و سردرگمی از نیافتن معنی این واژه در ذهنش.
ولی باید پیروز میشد، به هر قیمتی که بود، باید پیروز از این مسابقه بیرون می آمد. رابین هود نیز از مسابقه اش پیروز بیرون آمده بود.
لبخندی زد و با نیروی بیشتری به راهش ادامه داد، باید تغییر چهره می داد تا شناخته نمی شد؛ اولین اصل زندگی او از این به بعد بر پایه ی توهم دیدن بود؛ توهمِ دیدن او؛ نباید کسی او را به یاد می آورد.


به در رسید، بعد از بار کردن در چوبی قدیمی، به میدان خالی قدم گذاشت و برای آخرین بار به خانه گریمولد نگاه انداخت؛ شاید مدت ها طول می کشید تا دوباره این خانه را ببیند، ولی مطمئنا روزی بر میگشت که دنیا را غرق در عشق و محبت کرده باشد؛ بی آنکه چیزی برای خود بخواهد!


و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.