-جرجی؟
-ها فرد؟
-تو ام داری به همون چیزی فکر می کنی که من فکر می کنم؟
-آره داداش! به نظر منم امسال به جای هفت ترقه بالن آرزوها بفروشیم بیشتر می صرفه!
فرد اگر می توانست، یعنی اگر دستش از محل اتصال مفصل میانی به استخوان بازو به پایین به همان محل در دست برادرش بسته نشده بود، قطعا با کف دست توی پیشانی خودش می کوبید. جوری که اگر به اسب می زد این ضربه را، می مرد. اسب البته. ولی کمی که فکر کرد دید این جمله مال کتاب اول است و این ضربه ها کار هاگرید بوده و اصلا فرد ویزلی ورشکسته با هفته ای هفت وعده سوپ شلغم به عنوان غذا را چه به این ضربه ها. در نتیجه تصمیم گرفت اگر دستش از محل اتصال مفصل میانی به استخوان بازو به پایین به همان محل در دست برادرش بسته نشده بود، با کف دست بکوبد وسط جای گوش نداشته جرج که وسط این هاگیر واگیر تز اقتصادی ندهد. بعد رو کرد به کلاوس پاتر که ایستاده بود وسط مغازه و شباهت خودش را با کارلوس پاتر مرده محک می زد.
-ببینم دایی جان الان نقشه ت چیه شما در نقش پسر گم شده هری؟
کلاوس سرش را بالا آورد و گیج و گنگ به فرد نگاه کرد.
-نقشه؟
والا نقشه خاصی ندارم، مادرم می گفت که نقشه خاصی لازم نیست، هری هم همینطوری ولدمورت رو شکست داده نوزده سال پیش و منم که فرزندشم میتونم حتما و اینا!
فرد اینجا دیگر آرزو می کرد دستش از همان محل مذکور به همان محل مذکور برادرش بسته نشده بود تا با کف دست به یک جایی بکوبد بالاخره. لکن از آنجا که دستش همچنان بسته بود، سرش را چهل و هفت بار به دیوار کوبید و با هر ضربه، سر جرج هم به دیوار کوبیده می شد. بالاخره مغز هر دو برادر متلاشی شد و خونشان به دیوار ها پاچید و مغزشان روی زمین ریخت و دم عیدی حسابی همه جا را کثیف کردند. مادرشان اگر میدید، حتما هر دوشان را می کشت.
روز، خارجی، دیاگون
ویزلی ها دیاگون را بند آورده بودند و کردم همچنان بین آنها گیر کرده بود و مردم با حیرت به ویزلی ها و کردمی که بینشان گیر کرده بود می نگریستند و دم عید بود و دیاگون شلوغ بود که ناگهان جیغز یک آبشاری از جیب درآورد و منفجر کرد که به موجبش هفت نفر سوختند و ده نفر آتش گرفتند و سیزده تن دچار احتراق شدند و شانزده نفر ریختند سر جیغز تا ادبش کنند و تد خشمگین نوزده نفرشان را گاز گرفت و در نهایت همه اینها، ناگهان و ییهویی، همگی به در مغازه شوخی فروشی رسیدند. بله.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


به او نگاه کرد، مطمئن بود که فکری دارد. اما تنها چیزی که صورت گرفت این بود که فرد به پشت رفته، کار خود را انجام داد و بر سر جای خود بازگشت.

خوب سوژه میدم فقط نخوابه... یه قول ازتون میگیرم که این سوژه رو نخوابونین! به مرلین قسم میخورم که این سوژه نخوابه! حالا که قسم خوردی بهش عمل کن!
رو صورتش ظاهر شد. فرد که دید جرج فکش در حال ور اومدنه لٔپ برادرشو محکم کشید بلکه به حالت عادی برش گردونه. جرج انگار از خواب بیدارش کرده باشن سرشو تکون داد
.
(تا حدی خنده داشت که وصفش در توانایی نگارنده نیست)... بالاخره تونستن کلمهٔ مرموزو (که به معنای کمکه) با لهجه گند انگلیسی تلفظ کنن.
این دیگه چه جونوریه جرج؟! تو هم با اون فکرای گور به گوریت! این یارو به نظر میرسه با خودش صحبت داره!
... (و غیره و غیرههای دیگه... یعنی یکی بیاد جلوی اینو بگیره شیرشو ببنده)


ادم با بزرگترش این جوری حرف می زنه اخه...............
:mama: :worry:
