هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷ شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۵
#21

تراورز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۹:۴۴:۲۵
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 487
آفلاین
*نیو سوژه*


- بدو جیمز، الان می‌رسن بهمون!

تد دست جیمز را محکم گرفته بود و به دنبال خودش می‌کشید، باید از صدای قدم هایی که از پشت سرشان به گوش می‌رسید دور می‌شدند. صدای قدم ها هر لحظه بلندتر و بلندتر می‌شد، اگه افرادی که تعقیبشان می‌کردند دستشان به آن‌ها می‌رسید اوضاع بی‌نهایت پیچیده می‌شد. تد یکی از درهای مقابلشان را باز کرد و دست جیمز را محکم کشید و به درون اتاق پرت کرد. دست جیمز دچار درد شدیدی شده بود اما فوران آدرنالین در رگ هایش این درد را برایش قابل تحمل ساخته بود.

تد خودش هم وارد اتاق شد و در را به آرامی بست و منتظر شد تا صدای قدم ها آرام آرام محو شود. پس از این‌که حس کرد هیچ صدایی از بیرون در نمی‌آید به سمت جیمز رفت و کنارش نشست.

- دستت درد می‌کنه؟

تاثیر آدرنالین کم کم از بین می‌رفت و درد دست جیمز در چهره‌اش آشکار می‌شد و احساس می‌کرد در کنار تد نیازی به مخفی کردنش ندارد.
- آره، ولی مهم نیست.
- ببخشید که این‌طوری رفتار کردم، اگه بهمون می‌رسیدن کارمون تموم بود. راستی اون هنوز همراهته؟

جیمز سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و سپس دستش را در جیبش کرد و سنگی کوچک و سیاه به شکل یک لوزی را بیرون آورد و مقابل چشمان تد قرار داد. تد نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
- نباید بذاریم دستشون به این برسه، خب؟

دو هفته پیش:

جیمز خنده کنان در راهرو می‌دوید و به مکانی برای مخفی کردن چوب دستی ویولت فکر می‌کرد، می‌دانست که با فکر کردن به چیزی که می‌خواهد بالاخره اتاق ضروریات باید پدیدار شود. پس از چند دور دویدن بالاخره در اتاق نمایان شد، اتاقی که فقط عده‌ای معدود که داستان های پدرش و دوستان پدرش را از زبان خودشان شنیده بودند از ساز و کارش خبر داشتند.

جیمز در اتاق را باز کرد و واردش شد. فضای درون اتاق از چیزی که از بیرون به نظر می‌رسید خیلی بزرگ تر بود و انواع و اقسام وسایل مختلف در جای جایِ اتاق بر رو هم تلنبار شده بودند، چیزهایی بسیار باارزش و قدیمی. اما هیچ کدام از این‌ها نبود که باعث شد جیمز در جای خود میخکوب شود و از ترس یا شاید هم هیجان آب دهانش را قورت دهد.

درست رو به روی جیمز روی زمین افتاده بود انگار که منتظر کسی بود تا بیاید و آن را بردارد. جیمز می‌دانست آن شیء چیست، سنگ زندگی مجدد. چیزی که بارها پدرش درباره ی آن داستان هایی برایش تعریف کرده بود. جیمز نمی‌دانست آن سنگ چرا باید آن‌جا باشد یا صاحب آن کیست یا این‌که اصلیست یا تقلبی، ولی آن‌ را برخلاف چیزی که منطقش دستور می‌داد از روی زمین برداشت و درون جیبش گذاشت.

اولین کاری که باید انجام می‌داد این بود که برود و آن را به تد نشان دهد، محرم اسرارش.


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷ پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴
#20

گبریل دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۲ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۰:۳۹ سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۸
از محبت خار ها گل می شود
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
لرد شاد و خوشحال و خندان به سمت عمارت 2000 هکتاری بالای تپه میره .
که به بالای تپه می رسه یک عدد شوالیه خوشتیپ پولدار سوار بر رخش سفید می بینه که خیلی شبیه خودش,اصلا خودشه , اصلا کپی پیست خودش, البته خود قبلیش یعنی همون خود خوشتیپ قبلی دامبلدور کششه ,و لرد خدا رو شکر می کنه که پدرش قبلا کشته وگرنه به عنوان کپی پیست برداری بدون ذکر منبع از خود قبلیش شکایت می کرد.
لرد:
-سلام جناب ایا شما از مشکل بی همسری رنج می برید؟؟, ایا معجون عشق خورانده شدید؟ ایا همسایه هایتان چیز کش هستند؟ایا خودتان موعتادید؟ایا خودتان انگل جامعه هستید؟ ایا همسایه هایتان هم انگل هستند؟ایا کلا همگی انگل می باشید؟ایا جامعه را به چیز کشیدید؟آیا آنفولانزا نوع H1N1 گرفته اید؟ایا هر لحظه ممکن انفولانزای نوع H1N1 بگیرید؟ آیا میدانید انفولانزا نوع H1N1 بی شعور است تسترال است بوق است ؟ دیگر نگران نباشید ما مشکل شما را حل کرده ایم .! !!!!! پودر همه کاره ضد معجون عشق انتی انفولانزای مش رجب تقدیم می کند .!!!!!
پدر لرد:
_فرزندم واکسن و شربت و پودر وجود ندار, فقط قدرت که وجود دار ,و کسایی که از درکش عاجزن.
لرد:
مورفین و جنساش:
نیروی باستانی عشق:
تالار اسلیترین:
خون اصیل ها:

لرد از این همه درک و فهم و شعور و ادب و فرهنگ و کمال پدر به عجز آمده بود و به چشماشی پدر زل می زنه چشمی میگه تام من پسرت هستم تام , تام که خودش تو چش اون یکی تام می بینه و اون یکی تام هم که می بینه این یکی تام منظورشو فهمیده و اون یکی تام که در یک ان می فهمه چقدر این یکی تام در پس این چشمان قرمز خودشه می گه:
-اه پسرم
لرد:اه پدر
و اون یکی تام (بات بازی امیتا پاچان) به سمت این یکی تام (با بازی سلمان خان می دوه) و فاصله 3 سانتی رو در سه قسمت طی می کنن و در راه 3 سانتی تیر ها می خورن و خونی و مالی در اغوش هم می وفتن و ماچ ها می کنن هم دیگه رو
-اه پسرم ماچو بده.
-اه پدر ماچو می دم.
در همین حین مروپ که امده بود کار کن سازمان حناس , که ویلا و جارو شاستی بلند دار رو تور کنه و انو تو بقل شوهر سابق ذلیل مردش می بینه.


مروپ:
-جیغغغغغغغغغغغغغ خئنا خئنا ,ملت شما چیزی نمیخواین بگین ؟
مورفین از پشت صحنه بیرون میاد و می گه:
-شالیتاک , دوشت داریم.
مروپ به سمت پرورشگاه ماگلی میره تا بچشو زود تر از موعود به دنیا بیار و بعد خودش بمیر و اسمش تو تاریخ ثبت شه
و لرد نمی دونه در اون حالت چه تستسترالی به سرش بریز.


ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۹ ۱۵:۳۴:۰۷

[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC



پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴
#19

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
از (او) تا (او) با (او)...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 204
آفلاین
بعد از 12 ساعت اندیشیدن لردانه:
ـ یافتیمممممممممممم!!!!
لرد که به خاطر اندیشه وفکر ناب خویشتن بسیار به وجد امده بود اندر باب حرکات موزون شروع به فعالیت کرد.
ـ
در همین حال بود که یهو شیئی بر فرق سر لرد فرود اومد.
ـ اخخخخخ!!
لرد درحالی که سرش رو میمالیده فریاد میزنه:کدوم هیپوگری...
که یهو چشمش به میروپ میفته که مثل عجل معلق ماهیتابه به دست با چهره ای وحشت زده پشت سرش وایستاده.
لرد خوشو جمع وجور میکنه ومیگه:اممم...سلام مامان!
میروپ در حالی که چشم کجش ازتعجب در حال راست شدن بود فریاد میزنه:مورفیییییییییین!!!!!
سپس بدون توفق شروع به کوبیدن ماهیتابه به سر لرد میکنه.
ـ نزن!اخ!! سرم!!!نزن مادر!
ـ من مادرتم؟تسترال مادرته!کرم فلوبر مادرته نکبت!
که درهمان لحظه مورفین سرمیرسه.
ـ ابجی شی کار میکنی؟اِ اِ اِ بنده خدا رو شِلا میژنی؟
لرد درحالی که سعی میکنه بلند شه میگه:عجب گرفتاری شدیم ها!
مورفین درحالی که بوی مواد افیونی از وجناتش در حال بلند شدنه میگه:نژن ابجی!بنده خدا مشتریه.حالا جنس چی ژدی داداش؟
لرد در حالی که افسوس میخورد که چرا نمیتونه دو تا کروشیو مشتی نثار هردوتاشون بکنه بلند میشه و به میروپ بامهربانی میگه:چرا به خودتون فشار میارید بانوی زیبا؟اونم با این وضعتون!باباناسلامتی شما منو بار دار...اهم...منظورم اینه که شما باردار هستید!
میروپ:
مورفین:
زمان برگردان:
سالازار اسلیترین:
جمیع ملت مرگخواران دراینده:
کل اعضای اسلیترین در اینده:
نویسنده:
خواننده:
مورگانا:
مرلین بزرگ:
لرد نوزاد در شکم میروپ:
کلیه ساکنین عالم بالا:
کلیه ساکنین عالم زیرین:
بانوی زیبا:
بانوی زشت:
بانوی چاق:
بانوی لاغر:
میخ دیوار:
ماهیتابه:
مواد افیونی:
مورچه ای که داشت از اون حوالی میگذشت:
مرحوم نلسون ماندلا:
5+1:
و در اخر لرد:(متاسفانه افکت مناسبی برای وصف حال ایشان پیدا نشد)
لرد در حالی که سعی میکرد لبخند ملیحش رو حفظ کنه باخودش میگه:((ای وایمان!ابرویمان پیش کائنات رفت!ابروی هرچه لرد را بردیم!))
در اخر مورفین میگه:برو داداش!تو مشتری نیشتی!کارت از جنش گژشته!
اونوقت مورفین دست خواهرشو میگیره و ازاونجا میره.
****
1 ساعت بعد:
لرد برای عملی کردن نقشه جدیدش پشت خونه گانت ها قایم شده وزل زده به دیگ معجون عشقی که ازش بخار میزنه بیرون.در همین لحظه است که یهو دوباره کف دستش داغ میشه.
کاغذ وباز میکنه وشروع میکنه به خوندن:
ایا ارزوی منفجر کردن پدر مشنگ زاده خود را دارید؟ایا از اینده ای که مادرتان برایتان میسازد ناراضی هستید؟ایا پرتاب کردن سنگ ها جواب نمیدهد؟نگران نباشید!راه حل جدید مارا امتحان کنید!

پودر (معجون عشق رو به بمب تبدیل کن)!
بااین پودر پدر خود را منفجر سازید!
لرد بادیدن این پیام چشمش برق میزنه ودر همون لحظه یه بتری پودر جلوش وظاحر میشه ولرد باخوشحالی اونو ور میداره...


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۳۱ ۲۲:۰۵:۲۴


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵ پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۴
#18

لونا لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳ شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۹ جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵
از خونه بابام
گروه:
کاربران عضو
پیام: 251
آفلاین
ارتش دامبلدور


مروپ ليوان را از دست تام گرفت و در حالي كه اورا به سمت در هل مي داد گفت:
-خب به سلامت ،فقط تا وقت ناهار
-چي؟ كجا برم؟
مروپ كه با تعجب او را نگاه كردو سپس ادامه داد:
-خودت گفتي ميري اين اطراف يه گشتي بزني
-آهان... نه ديگه نميرم!اينجا كار دارم
-چرا ديگه نميري؟اين جاچي كار داري؟
-ميخوام بهت كمك كنم آخه نميشه كه تو با اين وضعيتت اين همه كارو به تنهايي انجام بدي.من كمكت مي كنم .اصلا ناهار امروز هم با من!
مروپ خنده شيطاني كرد و خوش حال بود كه معجونش كار كرده بود
تام متعجب به مروپ نگاه كرد و گفت
-چرا مي خندي؟
مروپ كه به خودش آمده بود گفت:
-هيچي !هيچي اگه مي خواي مي توني بموني و بهم كمك كني!
لبخندي بر لبان تام نشست.
-خب پس حـالا كه مي خواي كمك كني برو اون ديگـارو بردار بشور ،خشك كن و بزار تو حياط پشت خانه ،بعدش برو بيرون كلـم و هويچ بگيـر و بيار باهاشون براي ناهار سـوپ درسـت كن! بعدش برو برادرمـو پيـدا كن بگو بياد ناهـار بخوريم. و وقتي شستـن ظرف هـاي ناهارو تموم كردي از برو اون علفـاي هـرز باغچرو بكن .ديگه هيچي يادم نمياد اگه يادم اومد بهت ميگم!
تام چشم از قيافه مروپ بر نمي داشت
-باتو هستم تام برو چرا واستادي منو نگاه ميكني؟
-باشه اما
-اما چي ؟
-ميشه بعد از اين كه كارار كردم چاي بيارم تا با هم بخوريم و باهم حرف بزنيم؟
مروپ از خجالت سرخ شد
-تو كارارو بكن من خودم چايو آماده مي كنم...
-باشه پس فعلا من ميرم ديگارو بشورمو خشك كنم و بزارم حياط پشت خانه.

مروپ در حالي كه روي كاناپه ولو شد با خودش فكر كرد«بايد تو چاي هم معجـونو بريزم تا يه وقـت اثـرش از بين نره.همه چي داره خوب پيش مي ره.»و بعد هم خوابيد.

مروپ ،مروپ جان بيدار شو تا ناهار بخوريم.مروپ!
مروپ به خودش تكاني داد و بلند شد
-ببينم نو برادرمو هم صدا كردي؟
-الان صدا مي كنم.
تام از اتاق خارج شـد و در را پشت سرش بست.

مروپ از جاش بلنـد شد و طبق عادت هميشگـي رفت تا ميز ناهـار را بچينـد اما سـر جايش ميخكـوب شد.ميز بسيار زيبا چيده شده بود و آماده بود.در همين موقع تام و برادر مروپ وارد اتاق شدند.
همگي سر سفره نشستند و شروع كردن به غذا خوردن...



60 از 100!


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۵ ۱۴:۴۹:۵۳

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است

Only Raven

تصویر کوچک شده



پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹ دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
#17

روونا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۳ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۴۲ یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷
از این شهر میرم..:)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 336
آفلاین
فردا صبح- اتاق پذیرایی
چشمانش را به سختی باز کرد. نور خورشید چشمانش را اذیت می کرد. خمیازه کشید و سعی کرد به یاد بیاورد که کجاست.

-وای.. کمرم.. وای کمرم.. چقدر درد میکنه.. کاش یکی بود کمکم میکرد!

دوباره خمیازه کشید و چشمانش را به سمت مروپ برگرداند. با دیدن او که دیگ بزرگی به دست داشت خواب از سرش پرید و از جا بلند شد. مروپ از گوشه چشم نگاهی به او انداخت و ناله هایش را شدید تر کرد:
-وااااای کمرم.. آآآآآآی کمرم.. وااااای مرلین..
-ماد.. خواهرم چیکار داری میکنی؟ نگفتم چیزای سنگین بر ندار واسه اون طفل معصوم..
نگاهی به خودش کرد، به طفل معصوم شباهتی نداشت، اما ادامه داد:
-خطرناکه؟

مروپ نگاهی به سراپای تام کرد.
- خب چیکار کنم؟ هیچکس نیست که کمکم کنه.. اون شوهرِ بی مسئولیتِ خیر ندیده هم که..

جلو دوید:
- دیگو بده به من! من میارمش!

مروپ لبخندِ قشنگی زد.
-مرلین خیرت بده!
اشاره ای به درِ حیاطِ پشتِ خانه کرد:
-بذارش اونجا!

تام دیگ را در حیاط گذاشت و نگاهی به چهره راضی مروپ انداخت. لبخند کمرنگی زد و برای خارج شدن از خانه ی پدریَش، آماده شد. باید تکلیفش را با خود روشن میکرد!
-ما.. خواهرم من برم بیرون یه کم گشت بزنم، بر میگردم!

مروپ به سرعت به سمت آشپزخانه دوید و لحظاتی بعد، با لیوانی پر از آب میوه به سوی تام برگشت:
-اینو بخور یه کم قوت بگیری، بعد!

تام لیوان را از مروپ گرفت و آن را یک نفس نوشید. چند لحظه بعد، دنیا دور سرش شروع به چرخیدن کرد.
هنگامی که دنیا ثابت شد، احساس کرد که چقدر مروپ زیبا و دوستداشتنی ست!




هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ جمعه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
#16

فیلیوس فلیت ویکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
لرد همون جور که داشت به معجون نگاه میکرد و از اون دور میشد فکری به سرش زد

-حالا این معجونو میخواین به کی بدین؟
-تو اول جواب سوالای منو بده
-ها؟ کودوم سوال؟
-ای بابا چه خنگی هستیا :vay:

لرد بعد این حرف میخواست یه کروشیویی دلچسب به مروپ تقدیم کنه که یادش افتاد کجاست و اونی که جلوشه مامانشه

-خب حالا دوباره بپرس ببنم چی گفتی؟
-ای وای مامور های حناس وضع مادیشون چه جوریه؟!خوب پول میگیرید؟! الان تو خونه و ویلا و جارو شاسی بلند و اینا داری؟!
-چطور؟!
-هیچی همین طوری عه راستی یه سوال
-جــــــــانم؟(لرد تو دلش گفت: با این طرز حرف زدنمان تمام آبرومان رفت)
- هیچی

لرد و مروپ چن دقیقه ای به هم خیره شده بودند و مروپ در دلش میگفت: «وای چشماش اونقدرم ترسناک نیستا! یه جورایی قرمز بهش میاد، خوبه که دماغ نداره! یجورایی بی دماغ جذاب شده ها» و لرد هم میگفت: «وای تمام آبرومان رف ای دکتر بوووووقــی بوووووووق بر تو باد که مارا مجبور به چه کار هایی کردی!»

در همان حینی که لرد و مروپ مشغول نگاه کردن به هم بودن که معجون عشق یهو ازش دودای سبز بیرون اومد

-اه بازم که این خراب شد بیا اینو بردار ببر بریزش بیرون
-با منی؟!
-شیطونه میگه.....اره پس با کیم به نظرت؟

لرد بعد از خالی کردن معجون اومد و نشت که یه فکری به ذهنش رسید
-هاااااااااااااا فهمیدیم
-چیو
-عه تو اینجایی؟ اینجا چیکار داری؟
-هیچی داشتم نگات میکردم
-
-منظورم این بود که داشتم اینارو مرتب میکردم
-اهان

لرد بلند شد و رفت بیرون همین جور که داشت قدم میزد زیر لب گفت:«اره خودشه باید اونو عاشق خودم کنم واااااای من الان چی گفتم؟!


ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۴ ۲۲:۵۱:۳۶
ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۵ ۱۱:۲۳:۳۹

Only Raven


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴ جمعه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
#15

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۴:۰۲
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1155
آفلاین
چند ساعت بعد!

لرد که خودش را به صورت یک مامور برای محافظت گانت ها در آورده بود،در حالی که نفس نفس میزد خودش را روی مبلی پرتاب کرد تا کمی استراحت کند...از هنگامی که به این مکان آمده بود یا به دنبال مادرش از این سو به آن سو میرفت،یا دستورات دایی اش را مبنی بر تمیز کردن اتاق،شستن،سابیدن،غدا پختن،جاسازی "چیژها" در اماکن مختلف و حتی در مورادی خرید فروش "چیژ" از فروشنده و مشتری را اجرا میکرد!
حالا بعد از چند ساعت او توانسته بود چند دقیقه ای استراحت کند...اما به ده ثانیه نکشید که با دیدن مادرش سریعا از مبل جهید و به سمت مادرش رفت!
_مادر...این ملاقه بزرگ چیه تو دستتون؟!چرا دارین دیگ به این بزرگی رو هم میزنید؟!خب ممکنه اون بچه بنده مرلین اذیت بشه!
_به من گفتی مادر؟!
_اِم...چیزه...میخواستم رعایت ادب و سن و سال رو بکنم!
_حرف دهنت رو بفهم...مگه من چن ساله ام هست؟!تازه...تو که معلومه خودت از من بزرگتری!
_معذرت میخوام...حالا هرچی...چرا کار سنگین انجام میدین؟!من که خودم غذا رو پختم!
_این که غذا نیست...معجون عشقه!
_چی؟!معجون عشق؟!
_آره...راستی...مامور های حناس وضع مادیشون چه جوریه؟!خوب پول میگیرید؟! الان تو خونه و ویلا و جارو شاسی بلند و اینا داری؟!

لرد باید سریعا چاره ای می اندیشید...اگر مادرش معجون را به خورد کسی میداد،لرد باید وقتی به دنیا می آمد زیر دست ناپدری بزرگ میشد...و این چیزی نبود که لرد میخواست...
لرد باید جلوی مادرش را که قصد خوراندن معجون عشق به دیگران بود،میگرفت!




پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۳
#14

آشاold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۸ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۷ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۴
از طرز فکرت خوشم اومد!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 162
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت بعد از اینکه از دکتری میشنوه که علت تمام این پلادت (!) و شرارتش به خاطر عقده هایی هست که از بچگشیش براش معضل شده بوده، تصمیم میگیره که مادرش رو به نحوی زنده کنه تا اگه با مادرش بزرگ بشه این عقده ها از بین بره. به اتاق ضروریات رفته و متوجه میشه با یک زمان برگردون میتونه برگرده و مادرش رو نجات بده از مرگ. به گذشته برمی گرده و می بینه هم مادرش باردار هست و هم متوجه میشه یک بچه ی دیگه ای تو گهواره توی خونه ست که احتمال میده برادرش باشه ....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ضمن رفتن دم در خونه ریدل، لرد متوجه شد خانه هنوز خانه ی پدر بزرگ و مادربزرگ مشنگ و پدر مشنگتر از بقیه اش هست. دکه ای هم در کار نبود. احتمال می رفت که یادداشت هم از عوارض جانبی مصرف های بی حد داییش باشه. همین راهی که اومده بود رو برمیگرده و میره خونه ی گانت!
مروپ در حالی که یک سبد لباس های شسته ( ولی نه تمیز ... میدونین فقر یعنی چی؟ یعی با آب سرد لباس شستن! یعنی شش ساعت ساییدن بازم نتونستن تمیز کردن لکه ها ... بله) رو زیر بغل داشت و به حیاط اومده بود که روی طناب پهن کنه، چشمش به مردی بلند قد، سیاه پوش و ... یکم مرد نزدیکتر میشه و مشخصاتش برای مروپ واضحتر میشه ... مردی بلند قد، سیاه پوش، کچل .... نزدیکتر میاد ... و مروپ با یک جیغ دیگر سبد رو به هوا پرت کرده، دامنشو با دست بالا گرفته و همچینان جیغ جیغ کنون و دوون دوون به خونه برمی گرده.

****
خواننده: یعنی حداقل یکیتون سوتی نده! مگه قرار نبود نببیننش؟

نویسنده: ناظرم می تونم ... دل می خواد یه کاری کنم ببیننش ... حالا که این طوریه جادو هم می تونه بکنه! آره جونم!

خواننده: با این اخلاق بوقیت حقته پستو نخونیما!
*****


ادامه داستان


مروپ نفس نفس زنون خونه میره و درو پشت سرش میبنده. به پشت در تکیه میده و با تته پته سعی می کنه اون چیزی که دیده رو واسه مورفین توصیف کنه.

- مَـ مَـ

- بی ادب!

- مَـ مَـ مَر مَرد د د د ... بلند دِ دِ دِ ... کچل بی دماغ ... چش چش ...

- دو ابرو؟

- چش قرمز!

- آبجی از این بعد بیا اژ خودم بگیر! جنسی که ژدی مرغوب نبوده!

- سالازار شاهده که دیدمش. پوستش سفید بود مثل روح ... چشاش قرمز مثل آتیش ... دماغ نداشت! میتونی توصر کنی؟ دماغ نداشت!

- آبجیمون از دست رفت!

با صدای تق تق در که کوبیده می شد، مروپ یه سکته ناقصو زد و بعد از اینکه به خودش اومد، سعی داشت مانع مورفینی بشه که داشت در و باز می کرد. اما دیر شده بود.
مردی با کت شلوار، کچلِ بی دماغ و چشم قرمز و بسیار کاریزماتیک جلوی در ظاهر شده بود.

- درود بر شما، موسیو گانت! ... بنده از سازمان حناس مزاحمتون میشم.

- حناس؟ هن؟ یعنی چی؟

- ح ... ن ... ا ... س ... سازمان حفاظت از نسل اصیل سالازار! با توجه به شرایط سختی که شما توش زندگی می کنین این سازمان خودشو موظف می دونه در قبال شما تا ... خانم خواهش می کنم اونو بلند نکنین ... سنگینه ... بچتون آسیب میبینه!

لرد در دل خودش: تمام ابهتِ لردیِ چندین سالمون زیر سوال رفت با این طرز صحبت کردنمون!

مروپ و مورفین با شندین حرف های غریبه که سر از پا نمی شناختن:


ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

لرد ولدمورت با یه شخصی ساختگی و از طرف یه سازمان ساختگی اومده خونه ی گانت تا به بهونه ی اون از مروپ حفاظت کنه.



....I believe I can fly

تصویر کوچک شده



پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۳
#13

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۳۰:۱۰ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
- کدوم تسترالی این سنگو پرت کرد؟

مروپ وقتی به سنگ گنده ای که داخل خانه اش افتاده بود نگاه کرد. سپس سنگ را برداشت و از همان پنجره به بیرون پرتاب کرد. سنگ درست روی سر ولدمورت افتاد! لرد سیاه در حالیکه سرش را میمالید زیر لب گفت:

- این سنگه هم که نتیجه ای نداد.

سپس رفت و روی جدول کنار خانه نشست و فکر کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. به سمت در خانه رفت و در زد. مروپی در را باز کرد و بیرون را نگاه کرد. به اطراف نگاهی انداخت. لرد از این فرصت استفاده کرد و داخل رفت.

- چرا من ان قدر امروز توهم میزنم؟

مروپ این را گفت. ولدمورت به اتاقی در سمت راست رفت. دید که کودکی کوچک در گهواره است. همان لحظه مادر لرد داخل شد و به سوی کودک رفت.

- چی؟ ما برادر داریم؟

سرش را تکان داد تا افکار اشتباه از ذهنش بپرد.

- نباید از موضوع منحرف بشم. باید راهی برای ارتباط با مادرم پیدا کنم.

رفت روی کاغذی که روی میز بود نوشت:

به نام مرلین
اهالی محل. آیا می خواهید از آیندتان مطلع شوید؟ آیا می خواهید بدانید بر شما چه خواهد آمد؟ پس به دکه ی جلوی خانه ی ریدل بیایید تا شما را لز آینده مطلع گردانیم.

سپس کاغذ را جلوی در خونه ی ریدل انداخت و رفت تا دکه ای بسازد.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
#12

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۴:۴۷:۳۱
از اتاق گویندگی.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 323
آفلاین
ولدمورت همينجورى به مورفين نگاه ميكرد و بعد به خودش، باز به خودش و بعد به نامه و بعد به مروپ و در آخر هم باز به خودش و به دليل اينكه زيادى گردنشو بطور 360 درجه چرخونده بود، آخرش آرتوروز گردن گرفت! ()

ولدمورت مدت ها منتظر موند اما مورفين همونجور داشت كپسول اكسيژنش رو براى سفر به مريخ پربار تر ميكرد و فضاى اتاق خفقون آور شده بود و مروپ و خود مورفين ماسك اكسيژن زده بودن!

ولدمورت يه لحظه مروپ رو ديد كه يه چيزى به مورفين گفت و اونم سرى تكون داد و قليونش رو داد دست مروپ!

ولدمورت:

- چى؟ مادر ما اهل قليونه و خبر نداشتيم؟

خودشو انداخت زمين و در حالى كه داشت هاى هاى گريه ميكرد، ضربات مشتشو نثار زمين مى نمود.

- چرا؟ آخه چرا بايد ما اينجورى باشيم؟ چرا مادر هيچ گند زاده اى قليونى نيست؟ چرا ماى خون اصيل؟ كروشيو به تو اى مادر من! كروشيو! كروشيو!

ناگهان احساس كرد دستش گرم شده! يه نگاه به دستش انداخت و ديد يه اعلاميه ى جديدى تو نامش نوشته شده! با هيجانى غيرقابل وصف چشم به نامه ميدوزه و مشغول خوندن ميشه!

نقل قول:
آيا مادرتان را دوست داريد؟ آيا به مادرتان عشق ميورزيد؟ آيا دوست داريد پيش او برويد اما نميتوانيد؟ به ما نگاه كنيد، سنگ گنده ى آنورتر! با سنگ گنده ى آنورتر شيشه ى پنجره را بشكنيد و نزد مادر عزيزتان برگرديد! سنگ گنده ى آنورتر!


ولدمورت كه موهاى نداشته اش از شدت هيجان تكون ميخوردند، دور و برشو ديد ميزنه و بالاخره سنگ ده كيلويى رو پيدا ميكنه و يه مترى پنجره وايميسته! ابتدا نيت ميكنه و بعد با آخرين زورش سنگه رو پرت ميكنه طرف پنجره!

چــــــــــشــــــــــچ (افكت شكسته شدن پنجره)

بالا اومدن ابروهاى نداشته ى ولدمورت همانا و جيغ بنفش مروپ و به فضا رفتن مورفين هم همانا!


Voice-Acting is Abercrombie!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.