در هاگوارتزی که زمانی محل آسایش و آرامش و هیجان و تفریح بود، اکنون همه به جان همدیگر و حتی به جان آنهایی که به جان یکدیگر نیفتاده بودند، افتاده بودند.
حتی خانم نوریس چندین بار همراه با فنگ دیده شده بود که داشتند سر دانش آموزان الف دالی و حتی جوخه بازرسی را زیر آب میکردند.
البته در این زمان، اعصاب فیلچ به طرز عجیبی آرام تر بود و حتی خوش برخوردتر شده بود. مدیریت و دانش آموزان اگر میدانستند که راه اندازی تنبیه سنتی در سیاهچال های هاگوارتز، اینقدر روی اعصاب فیلچ اثر دارد، خیلی وقت پیش چنین کاری میکردند!
ساعت ها با همین وضعیت از پی هم میگذشتند و کم کم هاگوارتز در آرامش فرو میرفت. تا اینکه ناگهان بلندگوهایی که سال ها قبل دلوروس آمبریج در هر گوشه هاگوارتز نصب کرده بود تا گاهی از طریقشان با دانش آموزان درد و دل کند، امواج صدایی حاوی پارازیت و درگیری، به گوش رسید.
- درود بر ملت هاگوار...
- بده من میکروفونو! خودم میخوام اعلام کنم!

گروپس!
بوم!
زااارت!
ملت هاگوارتز که تازه آرام گرفته بودند، با بدخلقی و عصبانیت به بلندگوها نگاه کردند و بلند شدند چندتا طلسم به سمت یکدیگر و در و دیوار پرتاب کردند.
- خب... عرض میکردم. اطلاعیه ای که میشنوید، اعلام برائت و بی طرفی اعضای پاک و زرنگ و نازِ جوخه بازرسی از هرگونه گاز گرفتی در هاگوارتز میبا...
- این اطلاعیه واسه فردا نبود؟ امشب قرار بود تازه گازگرفته بشن ملت.

صدای غرشی از بلندگو شنیده شد.
- آبرومونو بردید... سال دیگه همین تدریس تغییر شکلم نمیدن بهم با این بی عرضگی شما... بزنم پدرتونو در بیارم!

صدای بلندگو یکبار دیگر قطع شد.
و اینبار ملت به سمت زره ها و کلاهخود های موجود در هاگوارتز حمله کردند تا خود را در برابر "گاز گرفته شدن" محافظت کنند. و اعضای خبرگزاری رسمی هاگوارتز هم رفتند به سیاهچال ها تا یاد بگیرند دیگر خبرها را پیش از موعد اعلام نکنند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







پس من برم تو افق محو شم.