جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

145 کاربر(ها) آنلاین هستند (131 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
144 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: یکشنبه 5 آبان 1398 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: رمزتازای وزارتخونه به سرقت برده شدن و در سرتاسر جامعه جادوگری پخش شدن. حالا ملت نگرانن و به هر چی که دست می‌زنن، سر از یه جای دیگه در میارن و گیج شدن که چیکار باید بکنن.

....

- پسر قشنگ ِ مامان بیا ببین برات چی آوردم!
- چی آوردین ما... دَر!
- بیا مامانی، بردار!
- مادر چرا با ما اینکارو می‌کنین؟
-

لرد سیاه آهی کشید و به پرتقال‌های توی ظرف نگاه کرد که انگار با نیشخند براندازش می‌نمودند. دستش را به طرف یکی از پرتقال ها دراز کرد و همین‌طور که لبخند مروپ را می‌دید آن را برداشت. و در یک لحظه همه‌چیز ناگهان به چرخش در آمد.

لرد سیاه چشمانش را باز کرد، نفس عمیقی کشید بلافاصله از کردهء خود پشیمان شد.
- اینجا بوی بسیار بدی داره، ما خفه شدیم!

صدای لرد سیاه اکو شد.
- ما دوست داریم صدایمان اکو شود، عمل باابهتی هست! اما اینجا کجاست؟

اما قبل از این‌که بتواند فکر کند، صدای جیغ آشنایی که او را به یاد سال‌های بچگی و دعواهای پدر و مادرش می‌انداخت، در گوشش پیچید.

- پسرم! کجا رفت؟ پسرم چی شد؟ مرلینا دسته گلم پرپر شد! مرلینا با دست خودم پرپرش کردم!
- چی شده بانو مروپ؟
- پسرم اینجا جلوم بود... پرتقال آوردم براش، گفت نمی‌خورم! گفتم بخور، برات خوبه! هی گفت نمی‌خورم مادر! دیدم یه لحظه عین فرشته‌ها شد. گفت مادر نمی‌خوام دستتو رد کنم، نمی‌خوام ناراحتت کنم، بده بخورم! چقدر این پسر آقا بود! هیچ‌وقت از هیچی ننالید، هیچ‌وقت! تو عمرش به پرتقال دست نزد. هی نزد، نزد، نزد، تهش اینجوری شد! پسرک باهوشم حتما می‌دونسته قراره چی بشه! مادر برات بمیره که انقدر مظلوم بودی! مثل فرشته‌ها به دنیا اومد و مثل فرشته‌ها زندگی کرد و مثل فرشته‌ها رفت!

لرد سیاه نگاهی به لباس‌های سیاه و وهم‌آور توی تنش کرد.
- من؟
- تو زندگیش به هیشکی بدی نکرد، هیشکیو اذیت نکرد!

تصاویری از خون ماگل‌هایی که روی در و دیوار می‌پاشید از جلوی چشمان لرد سیاه رد شد‌.
- حالا این یکم...
- همیشه مهربون بود. هیچ‌وقت خم به ابرو نیاورد. هورکراکساشو جلوی چشمش دزدیدن هیچی نگفت، انقدر مظلوم بود نتونست حقشو بگیره!

ابهت لرد با این حرف از بین رفت؛ او باید کاری می‌کرد تا بیشتر از این جلوی همه شخصیتش خدشه‌دار نشود. نتیجتا صدایش را بلند کرد.
- مادر! یاران ما! اینجاییم!

و در همین لحظه بود که لرد فهمید کجاست. او داخل مکانی به شدت تنگ و تاریک و بد بو گیر افتاده‌بود و آن، جایی جز مرلینگاه ِ خانهء ریدل نبود.

- نه! کسی نیاد!

صدای پای ملتی که به سرعت به‌طرفش می‌آمدند متوقف شد.

- چرا ارباب؟
- گفتیم کسی نیاد!
- شما کجایین ارباب؟
- ما.. ما...

لرد سیاه پنهانی لب برچید و در دل برای ابهت از دست رفته‌اش سوگواری کرد.
- بیاین و ما رو نجات بدین... ما اینجا گیر کردیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مرداد 1398 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- فرزندانم به چیزی دست نزنید!

دامبلدور با ردایی سفید و ریش سفید و دستکش های سفید و کلاً هر چیز سفیدی که فکر می‌کنید داشت توی خونه گریمولد راه میرفت و به بقیه توصیه می‌کرد که به چیزی دست نزنند تا مبادا به جای پرتی منتقل بشن و اعضای کم محفل از این هم کمتر بشه.

- دست نزن بچه!

دامبلدور دست ویزلی کوچکی که قصد داشت کنترل تلویزیون سیاه و سفید رو برداره و اونو روشن کنه رو گرفت و گفت:

- جیزه! فعلاً به چیزی دست نزنید.

دامبلدور از سالن پذیرایی گریمولد عبور کرد و به سمت آشپرخونه رفت. البته با توجه به فضای اندک خونه مخفی و فوق سری محفل، این دو محل تقریباً یکی هستن و در حقیقت دامبلدور از سمت چپ آشپزخونه به سمت راست آشپزخونه رفته بود.
در واقع این طراحی مخصوصاً شکل گرفته بود. چون دامبلدور می‌خواست این خونه غیر قابل ردگیری باشه این محوطه کوچیک رو تدارک دیده بود و اصلاً هم ربطی به کمبود بودجه نداشت!

توی آشپزخونه، ویزلی دیگری داشت با حسرت به ظرف پر از پیراشکی نگاه می‌کرد.

- تو که نمیخوای به اون پیراشکی ها دست بزنی فرزندم؟
- میخوام عمو آلبوس.
- نمیشه، اون پیراشکی ها تو رو از سفیدی دور میکنن.

ولی با توجه به اینکه شکم گشنه دین و ایمون و سفیدی و سیاهی نمیشناسه، ویزلی مذکور با شیرجه ای پیراشکی رو قاپید.
دامبلدور و بچه چندثانیه ای بهم نگاه کردند و منتظر بودند که آیا اتفاقی رخ میده یا نه.

- دیدی عمو؟ دیدی چیزی نشد!

ظاهراً کائنات منتظر همین جمله بود تا چرخش ویزلی رو از شیکمش شروع کنه و اونو به مقصدی نامعلوم منتقل کنه.

- امان از کائنات!
- میتونیم از چوبدستی برای انتقال اجسام استفاده کنیم!
- آفرین ریموند، من همیشه میدونستم که گوزن ها هوش سرشاری دارن.

ریموند جهت تست، سم اش رو به طرف چوبدستی دراز کرد ولی درست در لحظه لمس، شروع کرد به چرخیدن و منتقل شدن و در حال چرخیدن شاخ های بلندش به دیوار کشیده شد و گچ دیوار رو از بین برد.

- ای بابا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1398/5/3 23:12:17
دلیل: بعضی موقع ها که کد شکلک رو نمیدونم، میذارم تهش اضافه کنم ولی یادم میره! الانم اینطوری شد. :|
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مرداد 1398 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل همین‌طور که دولا دولا راه می‌رفت و به روح ِ پرفتوح ِ کریس فحش می‌داد که هیچ‌گونه مستخدمی برای هیچ قسمتی از وزارتخانه استخدام نکرده و او مجبور بود تمام این‌کارها را تنهایی انجام دهد، وارد آبدار خانه شد و یک لیوان نوشیدنی کره‌ای پر کرد و رفت تا آن را برای کریس ببرد.

- تو چرا یاد نمی‌گیری در بزنی گبی؟
- در واسه چی؟

کریس نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط بماند.
- اون چیه دستت؟ من که نمی‌خواستم چرا ازم نمی‌پرسی خب؟

کریس از گرما داشت آب می‌شد و کاملا دروغ می‌گفت. همه‌اش پرستیژ کاری بود.

دستش را دراز کرد لیوان را بردارد که ناگهان لیوان دور شد.
- کجا می‌بریش؟
- باز تقارن میزتو به هم زدی؟ چی بگم بهت؟

کریس آب دهانش را قورت داد و همینطور که نگاهش چسبیده به لیوان بود گفت:
- دستم خورد! حالا بیا اینجا!

گابریل کمی نزدیک شد که دیوار را دید و قلبش را گرفت.
- این کادوی تولد سو به من بود! انداخته‌بودمش تو زیر زمینی که چشمم بهش نیوفته! چرا این کتابخونه نامتقارن رو که هیچ‌جوره متقارن نمی‌شه رو آوردی؟

کریس که بغضش گرفته بود نوشیدنی کره‌ای را دنبال کرد و گفت:
- سو آوردش! حالا تو بیا بشین!

گابریل چوبدستی‌اش را درآورد و بعد از اینکه کتابخانه را قلع و قمع کرد آمد بنشیند که تی را دوی زمین دید و یک پوست تخمه کنار میز.

به سرعت دوید و تی را برداشت که ناگهان همه‌چیز شروع به چرخیدن کرد و او هم بعد از چند عدد دور خوردن، توی یک اتاق به هم ریخته و شدیدا نامتقارن فرود آمد و لیوان توی دستش هم، همین‌طور.

اتاق از همان بود ورود چنگ انداخت روی قلب گابریل. نه فقط برای کثیف بودن و نامتقارن بودنش، بلکه بنرهای بزرگی که چهره دامبلدور و کلمه‌های عشق و دوست داشتن را به تصویر کشیده‌بود.
آنجا قطعا اتاق یک محفلی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: دوشنبه 31 تیر 1398 15:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
البته این جابه‌جایی‌ها برای بعضی‌ها هم نفع داشت.

- دِ آخه یعنی چی که هر وقت من دسشویی دارم، دسشویی پُره؟! اینه حمایتتون از پسر برگزیده؟! این بود رفاه حالِ قهرمان جامعه‎ی جادویی؟! دِ آخه من به کی بگم؟! چرا منو آوردین اینجا؟! باید تو همون اتاق زیر شیروونی می‌موندم و آش کشک خاله‎مو می‌خوردم! خاله‌م همیشه به فکر سلامتی بچه‌هاش بود. چه زن نازنینی بود و من قدرشو نمی‌دونستم... از وقتی فهمید من جادوگرم، واسه صبحونه بهم گریپ‎فروت می‌داد تا بمیرم. نه بابا بالا سرم بود، نه هیچوقت قورمه‌سبزی مامانمو خوردم، حالا دیگه منو تو دسشویی خونه‎شونم راه نمی‌دن! دِ بیا بیرون دیه! رون! با توئم!

- داش هری! دو دیقه دیگه دندون رو کلیه بزار، میام خب!

پسر برگزیده، دیگه بیش‌تر از این طاقت نداشت. نتیجتاً به سمت اتاق آلبوس دامبلدور حرکت کرد.
- همیشه با خودم می‌گفتم اونجا حتماً یه توالت مخفی وجود داره، پس چرا پروف روزی یه‌ بار میره دسشویی؟ حتماً یه ریگی به کفششه دیگه! من مطمئنم یه دونه دسشویی تو اتاقش هست!

شــــــــــــــق!

در زد، در زدنی که مخصوص پسر برگزیده بود، در زدنی که در اتاقو بدون رضایت میزبان و با با رضایت مهمان باز می‌کرد.
- خودشه! باید همونجا باشه!

کتابخونه رو مثل فیلما هول داد اون وَر تا یه گاو صندوقی، اتاق مخفی‌ای چیزی اون طرفش پیدا کنه.
- تابلو؟

یه تابلوی غیر جادویی، عادی و ساده.

- شاید یه تونل پشتش باشه که برسه به هاگوارتز.

فیـــــــشت!

- ایول! توالت عمومی شهر لندن! برو که رفتیم!

و دسته‌ی در توالت عمومی شهر لندن رو گرفت تا بازش کنه.

فیــــــــشت!

خب.. واسه بعضیام نفعی نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/4/31 15:56:43
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/4/31 15:57:57
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/4/31 15:59:18
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/4/31 16:01:37
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 تیر 1398 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-آقا ببخشید گفتین این لواشکا چنده؟
- پنج نات!

ساحره پنج نات از کیفش برداشت و به فروشنده داد. سپس دست برد تا لواشک را بردارد که...
- جیغ ِ بنفش!

و پس از چند چرخش کامل به دور ِ خودش، روی زمین پرت شد.
- اینجا دیگه کجاست؟

ساحره به آرامی بلند شد و به اطرافش نگریست. او وسط زمین ِ بزرگ ِ کوییدیچ انگلستان ایستاده بود و بازیکنان و سرخگون‌ها و اسنیچ در بالای سرش به سرعت می‌چرخیدند.

- چ.. چه اتفاقی‌... می‌تونه افتاده... باشه؟

و بی‌هوش شد و روی زمین افتاد.

***

پیام امروز می‌نویسد:
- بلافاصله با آغاز وزارت جناب ِ کریس چمبزر، هرج و مرج در جامعه جادوگری به‌وجود آمده‌است!
هم‌اکنون شاهد انتقال جادوگران در تمام نقاط هستیم! مردم دیگر نمی‌توانند به‌آنچه که لمس می‌کنند اعتماد داشته باشند!

آشوب عمیقی برپا شده‌بود. رمزتازها به هیچ‌وجه قابل تشخیص نبودند و با یک لمس، به ناکجاآباد فرستاده می‌شدند. وزارت‌خانه در تکاپوی تشخیص وسایل بود و در این بین، مردم در حال منتقل شدن‌هایی بودند که هیچ کنترلی روی آن نداشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1398/4/18 0:41:00
گب دراکولا!
پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1398 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!

خانه ی ریدل

نجینی توی سبدش دراز کشیده بود و درحال خوردن پیتزای سبزیجات بود، از وقتی وزارت شروع شده بود پاپایش روی تغذیه ی او حساس شده بود، بلاتریکس روزنامه پیام امروز در دست داشت و به سمت نجینی میرفت.
-پرنسس! کریس وزیر شد، با پنجاه و سه درصد آرا!

نجینی نمیخواست وزیر شود، دیگر نمیخواست. اما چه کسی گفته بود میخواهد کریس هم وزیر بماند؟
-باید کریسو فس کنیم.
-چجوری پرنسس؟

نجینی از سبد بیرون خزید و لبخند شیطانی زد.
-نقشه ای فس کردم، رمزتازها رو توی یه تالاری تو وزارتخونه فس میکنن، بگو فس!
-فس؟

نجینی آخرین تکه پیتزای سبزیجات را بلعید و با دهان نیمه پر ادامه داد:
-ما...میتونیم بریم و اونا رو...فس کنیم! بگو فس!
-فس؟!
-فس که فس! ما با مرگخوارا میریم و همه ی رمزتاز ها رو تو سطح شهر فس میکنیم!

بلاتریکس دستی به موهایش کشید و به نجینی گفت:
-خب یعنی ما قایمکی بریم تو تالار رمزتازهای وزارتخونه و رمزتازها رو تو سطح شهر پخش کنیم و بعدش با ایجاد هرج و مرج و منتقل شدن مردم به اینور اونور آبروی کریس میره؟
-فس!

بلاتریکس آماده شد که همه ی مرگخواران را جمع کند.
-خب مرگخوارا رو چجوری ببریم پرنسس؟ شاید بعضیاشون نخوان...
-از این لحظه به بعد این ماموریت، ماموریتی از طرف ارباب فس!

و آن دو با لبخندی شیطانی به سمت اتاق های مرگخواران رفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: شنبه 15 تیر 1398 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه

و اون فرد لرد ولدمورت بود!

-اع...خوردیم به شما لرد؟

لرد فقط به آسپ خیره شده بود و فکر میکرد. تاحالا کسی به او تنه نزده بود،به عبارتی کسی جرئتش را نداشت،این تنه داشت لرد را به زمین میانداخت و این قابل بخشش نبود.

آسپ بشکنی جلوی صورت لرد زد.
-چیشد؟خوبید؟

لرد همچنان به این فکر میکرد که تاحالا کسی باعث نشده بود تعادل او به هم بخورد،اگر تعادل او به هم میخورد،تعادل گروه مرگخواران به هم میخورد و در نهایت تعادل همه چیز، بنابراین عامل این تنه باید در همین لحظه و همینجا چال میشد.
-بلا،برایت یک خبر خوب داریم!

و لرد به آسپ اشاره کرد!
...
چند دقیقه بعد مرگخواران با آرامش تمام درحال حرکت به سمت خانه ی ریدل بودند.

-ما دیگر برایمان مهم نیست چه کسی وزیر شود،دور بعد برمیگردیم و از فرد دیگری حمایت مینماییم!

و آن فرد،کریس چمبرز بود که در آن تاریخ در هاگوارتز مشغول خواندن کتاب معجون سازی نوین برای امتحان فردا بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: تالار رمزتازها
ارسال شده در: شنبه 21 مرداد 1396 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- و اگر بخواهم از این همه لطف و بزرگواری بگذرم؟

- اول میدمت دست بچه ها یک کم باز تفریح کنند و بعد یه آوادکداورا حرومت میکنم!

-پشیمون شدم ولی نمیتونم کلاه را روی هر کسی که شما گفتید قرار بدید باید ان فرد شرایط لازم را داشته باشد وگرنه اتفاقات بدی می افتد.

-نگران نباش حتما شرایط لازم را خواهد داشت.

-اگر نداشت چی؟

-خودم شرایط لازم را میسازم.بلا بیا این پسر را ببر تا دیگه انقدر سؤال نپرسه، خسته شدم نمیزارد فکر کنم که فردا باید چیکار کنیم اخه خودت میدانی که .

-بله ارباب میدانم.

هنگامی که بلاتریکس آسپ را برد،بلیز گفت:
-ارباب فردا میخوایم چیکار کنیم؟چرا امروز به وزارت حمله نکنیم؟
-اگر جانت واست مهم است انقدر سؤال نپرس و اگرنه یه اوداکاداورا به توهم میزنم تا خلاصت کنم!

-باشد،باشد.

ولده مورت قدمی زد و از قیافش معلوم بود که داشت فکر میکرد و ناگهان گفت:
-فهمیدم!فهمیدم!

ملت مزگخوار گفتند:
-چه چیز را فهمیدید ارباب؟

-فهمیدم که کی باید کلاه را روی سرش بگذارد.

بلیز گفت:
-چه کسی؟

-مورفین گانت.

-مورفین!

-بله،مورفین کاملا درست شنیدید.

-اما او که چند روزی است خبری ازش نیست.

-اینش دیگه به خودم مربوط است که چرا اورا انتخاب کردم.

چند دقیقه بعد اسپ و لاتریکس:

آسپ گفت:
-شما که نمیخواید بلایی سر من بیاورید؟

-خیلی دلم میخواست ولی ارباب فکر نکنم اجازه بدهد.

-چی یعنی میخواستید بلایی سر من بیاورید؟

-میشود انقدر سوال نپرسی دیگر داری میروی روی مخم.

آسپ ساکت شد و چیزی نگفت، چند دقیقه بعد برگشت تا سوالی از بلاتریکس بپرسد ولی دید او غیبش زده است ،دوروبرش را کامل نگاه کرد ولی اثری از کسی نبود،فکر فرار از سرش زد ولی هنگامی که داشت با سرعت به سمت در میرفت به کسی برخورد کرد و ان شخص.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/21 22:03:51
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/22 0:54:46
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/22 10:23:50
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار رمزتازها
ارسال شده در: شنبه 2 آذر 1387 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
همه با نگرانی به سمت فرد خسبیده نگاه کردند . آسپ از یک پهلو به پهلوی دیگر غلت زد و دستش را زیر لپش گذاشت . هنوز چشمانش بسته بود ...

بلیز که از پشت سر بقیه ی همقطاراش هی سرک می کشید با دیدن آسپ مثل مسخ شده ها اول بلاتریکس رو یه طرف هل داد، بعد بارتی رو زیر پاش له کرد و به لرد هم تنه زد که به سزای اون یک کروشیوی آبدار نوش جون کرد ولی متوجه اونم نشد... در اعماق چشمان سرخ رنگ او تنها تصویر صورت آسپ و کلاه خاک گرفته اش دیده میشد!

درست در لحظه ای که می خواست کلاه آسپو برداره، چشمان سبز آسپ از هم باز شد...

آسپ: بلیز... جیغ
بلیز: آسپ... جیغ

*دقیقه ای بعد*

آسپ در مرکز حلقه ی مرگخوارا قرار داشت... مرگخوارا هم به سرپرستی نارسیس مشغول عملیاتی بس مخوف روی آسپ بودند:

بلا: عمو چوبدستی ساز...
ملت مرگخوار: بعله!
- چوبدستی منو ساختی؟
- بعله!
- پشت خونه ریدل انداختی؟
- بعله!
- ارباب اومده!
- چی چی آورده؟
- بچه مشنگ!
- با طلسم چی؟
- طلسم کروشیو!
- کروشیو، کروشیو...

آسپ:

ولدی که تمام مدت شاهد تفریح مرگخوارانش اونم درست وسط راهروی وزارت بود، در حالی که لبخند شیرینی! بر لب داشت، گفت:

- فکر میکنم به اندازه ی کافی خوش گذشت... الان وقتشه که دیگه به کارمون برسیم! ولی اول من با این بچه پاتر یه کاری دارم...

- ارباب، ارباب! میشه بعدش کلاش واسه من باشه؟

آسپ با شنیدن این حرف این بلیز، جیغ جیغ کنان گفت:

- نـــــــــــــــه! تا آخر انتخابات مسئولیت این کلاه با منه، باید با دستای من روی سر وزیر بعدی قرار بگیره وگرنه انتخابات زیر سوال میره.
- قضیه خیلی جالب شد! راستی تو چرا توی راهرو خوابیده بودی؟
- ولدی جون بدبخت شدم... من نه به دفتر وزارت دسترسی دارم، نه به خوابگاه، نه به محفل ... شبا همین گوشه کنارا مجبورم بخوابم.

ولدی متفکرانه مشغول قدم زدن شد و هر از گاهی هم صدایی که نشونه ی رضایت خاطر بود از خودش در می آورد... آسپ با نگرانی و مرگخوارا با لذت به او نگاه می کردن. بالاخره ولدی نتیجه ی تفکراتشو چنین اعلام کرد:

- ما امروز به وزارت حمله نمی کنیم، استرس میتونه فعلا آسوده بخوابه...

آسپ و مرگخوارا:

- ضمنا به آسپ پناه و غذای کافی میدیم...

بلا: ارباب؟!

- کروشیو بلا! صد بار گفتم وسط حرفم کسی نپره! در مقابل این همه لطفی که بهت میکنم، تو فقط یه وظیفه داری بچه پاتر..

چشمان مار مانند به چشمان لیلی! خیره شد.

- ... نتیجه ی رای گیری اصلا مهم نیست، مهم اینه که کلاهو روی سر کسی که من میگم بذاری!

آسپ آب دهانش رو قورت داد.

- و اگه بخوام از این همه لطف و بزرگواری بگذرم؟

- اول میدمت دست بچه ها یه کم باز تفریح کنن، و بعد یه آوادکداورا حرومت میکنم!

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/9/2 21:31:00
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/9/2 21:35:22
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار رمزتازها
ارسال شده در: شنبه 2 آذر 1387 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
دستش را به طرف زنگ روی میزش برد ، ولی از نیمه راه منصرف شد . میلی به چیزی نداشت پس احضار کردن پیشخدمت وزارتخانه چه دردی از تنهایی زجرآوری که حس می کرد ، دوا می کرد ؟

از وقتی مدیر شده بود ، رفقایش تنهایش گذاشته بودند ... یا او تنهایشان گذاشته بود ؟ ... دلش نمی خواست حتی به آن فکر کند . در ذهنش به دنبال نکته جذاب تری برای فکر کردن گشت . امتحانات هاگوارتز ؟ نه بابا ! تمام مدت دعوا و بچه بازی روی مغزش پیاده روی می کرد ... انتخاب ترین های ماه ؟ ای بابا ! این که تمامش زد و بند و باند بازی بود ... انتخابات وزارت ؟ این که نهایت بوق ... چی ؟ انتخابات وزارت ؟ ایوای ! هنوز کاندیداها معرفی نشده بودند و معلوم نبود هرکدام چقدر رشوه می پردازند تا بعنوان وزیر بعدی معرفی شوند ! هرکه بیشتر پیشنهاد دهد ... ( بقیه ش سانسور )

از جایش بلند شد و به طرف شومینه رفت . کمی گرد فلو داخلش ریخت و سرش را در آن فرو کرد : اتاق وبمستر

دستورات را دریافت کرد :

- اینبار باید مبلغو ببریم بالا که هرکی هرکی نیاد بالا . کاندیداها رو هم زیاد می کنیم که حسابی شیر تو شیر شه . حالا مار تو مار ، عقاب تو عقاب ، گورکن تو گورکن ... من چه می دونم ، بالاخره یه چی تو یه چی دیه !

- بله قربان . اطاعت میشه قربان . به سر منوی مبارک قسم کوتاهی نمیشه قربان !

سرش را از شومینه خارج کرد : اینم چه خورده فرمایشاتی داره . از توان من یکی که خارجه . چار تا اعلامیه میزنم به در و پیکر وزارت و خودم جیم می زنم . هرکی پرسید کجام می سپرم بگن رفتم واسه گالری از موزه لوور عکس بیارم !

بعد از فرستادن موشک های مخصوص تاپیک ها و اعلامیه های مورد نظر ، ساک کوچکی برداشت ، عکس های مورد علاقه اش را در آنها گذاشت و با پاقی خفیف ، آپارات کرد .

مرلینگاه طبقه اول

لرد سیاه درب مرلینگاه را به آهستگی باز کرد . راهروی باریک و دراز روبرو خلوت بود . تنها چند متر جلوتر و روی نیمکت های فلزی وزارتخانه ، شخصی کیف خود را زیر سرش گذاشته بود ، بارانیش را رویش کشیده بود و به خوابی عمیق فرو رفته بود .

ملت مرگخوار ، پشت سر لرد و پاورچین پاورچین از مرلینگاه خارج شدند . بلاتریکس با صدای جیغ جیغویش پرسید :
- یعنی خطر لو رفتن ما رو تهدید نمی کنه ؟

بارتی نیشگونی از بلاتریکس گرفت :
- خاله بده ، خاله بده ، من اون یارو رو میشناسم ! کیفش شبیه کیف آسپه ! کلاهشم خاکیه ! شبیه همونیه که یه روز و روزگاری دراکو سرش میذاشت و به من پز میداد !

همه با نگرانی به سمت فرد خسبیده نگاه کردند . آسپ از یک پهلو به پهلوی دیگر غلت زد و دستش را زیر لپش گذاشت . هنوز چشمانش بسته بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!