....
- پسر قشنگ ِ مامان بیا ببین برات چی آوردم!

- چی آوردین ما... دَر!

- بیا مامانی، بردار!

- مادر چرا با ما اینکارو میکنین؟
-

لرد سیاه آهی کشید و به پرتقالهای توی ظرف نگاه کرد که انگار با نیشخند براندازش مینمودند. دستش را به طرف یکی از پرتقال ها دراز کرد و همینطور که لبخند مروپ را میدید آن را برداشت. و در یک لحظه همهچیز ناگهان به چرخش در آمد.
لرد سیاه چشمانش را باز کرد، نفس عمیقی کشید بلافاصله از کردهء خود پشیمان شد.
- اینجا بوی بسیار بدی داره، ما خفه شدیم!

صدای لرد سیاه اکو شد.
- ما دوست داریم صدایمان اکو شود، عمل باابهتی هست! اما اینجا کجاست؟

اما قبل از اینکه بتواند فکر کند، صدای جیغ آشنایی که او را به یاد سالهای بچگی و دعواهای پدر و مادرش میانداخت، در گوشش پیچید.
- پسرم! کجا رفت؟ پسرم چی شد؟ مرلینا دسته گلم پرپر شد! مرلینا با دست خودم پرپرش کردم!
- چی شده بانو مروپ؟
- پسرم اینجا جلوم بود... پرتقال آوردم براش، گفت نمیخورم! گفتم بخور، برات خوبه! هی گفت نمیخورم مادر! دیدم یه لحظه عین فرشتهها شد. گفت مادر نمیخوام دستتو رد کنم، نمیخوام ناراحتت کنم، بده بخورم! چقدر این پسر آقا بود! هیچوقت از هیچی ننالید، هیچوقت! تو عمرش به پرتقال دست نزد. هی نزد، نزد، نزد، تهش اینجوری شد! پسرک باهوشم حتما میدونسته قراره چی بشه! مادر برات بمیره که انقدر مظلوم بودی! مثل فرشتهها به دنیا اومد و مثل فرشتهها زندگی کرد و مثل فرشتهها رفت!
لرد سیاه نگاهی به لباسهای سیاه و وهمآور توی تنش کرد.
- من؟

- تو زندگیش به هیشکی بدی نکرد، هیشکیو اذیت نکرد!
تصاویری از خون ماگلهایی که روی در و دیوار میپاشید از جلوی چشمان لرد سیاه رد شد.
- حالا این یکم...

- همیشه مهربون بود. هیچوقت خم به ابرو نیاورد. هورکراکساشو جلوی چشمش دزدیدن هیچی نگفت، انقدر مظلوم بود نتونست حقشو بگیره!
ابهت لرد با این حرف از بین رفت؛ او باید کاری میکرد تا بیشتر از این جلوی همه شخصیتش خدشهدار نشود. نتیجتا صدایش را بلند کرد.
- مادر! یاران ما! اینجاییم!
و در همین لحظه بود که لرد فهمید کجاست. او داخل مکانی به شدت تنگ و تاریک و بد بو گیر افتادهبود و آن، جایی جز مرلینگاه ِ خانهء ریدل نبود.
- نه! کسی نیاد!
صدای پای ملتی که به سرعت بهطرفش میآمدند متوقف شد.
- چرا ارباب؟
- گفتیم کسی نیاد!

- شما کجایین ارباب؟
- ما.. ما...
لرد سیاه پنهانی لب برچید و در دل برای ابهت از دست رفتهاش سوگواری کرد.
- بیاین و ما رو نجات بدین... ما اینجا گیر کردیم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

















قضیه خیلی جالب شد! راستی تو چرا توی راهرو خوابیده بودی؟
انتخابات وزارت ؟ ایوای ! هنوز کاندیداها معرفی نشده بودند و معلوم نبود هرکدام چقدر رشوه می پردازند تا بعنوان وزیر بعدی معرفی شوند ! هرکه بیشتر پیشنهاد دهد ... ( بقیه ش سانسور
)