هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۹:۰۶ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، ویزنگاموت، محفل ققنوس

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۶:۵۷ شنبه ۵ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۹:۰۰
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 11
آفلاین

به محض اینکه پاش رو توی اتاق گذاشت، انگشتای برهنه‌ش فرو رفتن توی دونه‌های نرم شن. شنی که تا حدی آفتاب بهش تابیده بود تا گرمیش ته دل آدم رو پر از خوشحالی کنه اما نه اونقدر داغ که نتونی بیشتر از پنج ثانیه یه جا وایسی.

ایده‌آل.

لونا چشماشو بست و چرخید، وقتی که وایساد، حس کرد دونه‌های برف کم کم لابه‌لای موهاش می‌شینن و روی گونه‌هاش آب می‌شن.

عطر پودینگ وانیلی توی اتاق پیچیده بود و خنده ی زنگوله‌مانند پریای ماه هم توی گوشش مثل موسیقی می‌پیچید.

لونا خیلی خوشحال بود اما دوست نداشت تنها کسی باشه که از این بهشت لذت می‌بره. کی می‌دونست تا چقد دیگه دووم داشت؟ یه دقیقه؟ یه ساعت؟ یه سال؟

کاش یکی بود که باهام پودینگ می‌خورد و قلعه ی شنی- برفی می‌ساخت.

به محض رد شدن این فکر از ذهن لونا، میزی با رومیزی سرخ مخملی به همراه نیوتی در پشتش ظاهر شد. انواع و اقسام پودینگ‌ها، کاپ‌کیک‌هایی با طرح نیوت و لیوان‌های نوشیدنی کره ای روی میز چیده شده بودن.

لونا یه لحظه لبخند زد ولی بعدش، از فکر این همه غذا برای دو نفر و همه ی بچه‌های گرسنه ی بیرون، غمگین شد.

بلافاصله سه تا نیوت خردسال صندلی های کنار لونا رو پر کردن و همگی شروع کردن به خوردن پودینگ و کاپ کیک.

***


حساب زمان از دست لونا در رفته بود. چند وقت بود که با نیوت‌ها در اتاق بازی می‌کرد؟ قلعه‌های شنی‌-برفی ساختن، با نیوت‌های خردسال لی لی بازی کرد و با نیوت‌های بزرگ، مجله خوند. با آکاردئونی خیالی، همراه کیف نیوت موسیقی نواخت.

وقتی روی زمین ولو شد، لحافش گلای بنفشه بودن. باد خنک سپیده‌دم موهاش رو نوازش کردن. نیوت لحظه ای از موسیقی نواختن دست کشید و یه پتو روی دختر خفته انداخت.


تصویر کوچک شده


You can laugh! But people used to believe there were no such things as the Blibbering Humdinger or the Crumple-Horned Snorkack!


و درنهایت، به یکدیگر می‌پیوندند...


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳:۳۹ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۲۴:۱۹
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 451
آفلاین
"اتاق گابریل"

گابریل برای اینکه از دست نیوت خلاص بشه به سمت دری که در اتاقش بود رفت، بازش کرد و بدون لحظه ای تفکر وارد اتاق روبه رویش شد!

-ای محفلیون عزیز! ای دلاوران! ای شواللیه های روشنایی! ما تا آخر ایستادیم.

صدای تایید جممعیت محفلی ها فضارو پر کرد.

-میجنگیم برای روشنایی! میجنگیم تا آخرین نفس!

دوباره صدای جیغ فضارو پر کرد.

-ای مردان من! ای زنان من! ما ب...
-اهمم!

تمام سالن به سمت صدا برگشتند.اما هری که هنوز در جو بود شروع به سخن گفتن کرد.

-ای بزدل گستاخ! ای خائن ای دشمن روشنایی! چطور جرئت کردی به این جمع بیایی؟ چطور جرئت میکنی در این جمع روشنایی، حرف من را قطع کنی؟ ای رسوایی عالم! ای آدم تاریک! از جمع ما بیرون برو!
-

گابریل کاملا عادی منتظر بود تا هری چشماش رو باز کنه و به گابریل نگاه کنه اما هنوز زود بود!

-ای گستاخ! چطور جرئت میکنی از دستور من سرپیچی کنی؟ چطور؟

اما ایندفعه گابریل تنها نبود! صدها محفلی به هری زل زده بودند.

-ای محفلی های من! ای شوالییه های روشنایی! این گستاخ را به سزای اعمالش برسانید!

مدتی گذشت. هری منتظر صدای سم اسبان، غلاف شمشیر ها و خنجر ها بود.

-ای محفلی ها! با شمارش من...حمله!

گابریل صبرش سرازیر شد و به سمت منبری که هری روش ایستاده بود رفت.

-هری از خر شیطون بیا پایین! من از محفلم...بیا بگیر این کتابو بخون، بعدش دستور حمله بده!

هری اروم اروم چشماش رو باز کرد و گابریل و محفلی هایی که بهش زل زده بودن نگاهی انداخت.

-امم...ای سربازان روشنایی، چِشده؟
-
-خب...محفلی های م...

اما هری با دیدن چهره ی عصبانیه گابریل تصمیم گرفت حرفش رو ادامه نده.

-خب گابریل من!
-اهممم!
-...بدش ببینم!


only Hufflepuff


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۷:۴۵:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۸:۵۶
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1039
آفلاین
اتاق پومانا تنها اتاق بدون نیوت بود. شاید چون از نظرش نیوت خطر نبود. که خب اشتباه می‌کرد. نیوت خطر بالفطر بود با کیفش. خوشبختانه ذهن پومانا طرف کیف نیوت نرفته بود و متوجه‌ی خطراتش هنوز نشده بود و برای همین، آرامش داشت.

چاقوهای اتاقش کند بودن و کره هم نمی‌بریدن. تابلو ها به طرز امنی به دیوار محکم شده بودن که حتی اگه قیامت شد هم نیوفتن.
- الان احتمال مرگمون منفی صد درصده.

و با امنیت خاطر بلند شد تا چایی بریزه و از نوشیدنیش نهایت لذت رو ببره. و آتشی که چایی روش بود سرد بود. اتاق چوبی نبود و امکان آتش گرفتن نداشت. خود نوشیدنی اونقدر داغ نمی‌شد که خطر سوختن داشته باشه.

- همه چی آرومه. من چه قد در امانم.

حتی بسامد های تک تک مصالح اتاق حساب شده بود که با بسامد صداش هماهنگ نشه و پایین بریزه.

- حیف که گابریل اینجا نیست و از امنیت لذت ببره!
کاش حداقل پروفسور بود و اجرای ایده‌ی اتاق امنم رو می‌دید و کل خونه‌ی گریمولد رو تجهیز می‌کرد.

پومانا یادش بود که پرفسور گم شده و باید بره دنبالش برگرده ولی می‌ترسید از اتاق امن بیرون بره و بمیره. پس نشست همونجا و از امنیت و چایی‌ش لذت برد.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۷ ۱۸:۳۴:۵۵



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲:۱۰ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۴:۲۸
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 331
آفلاین
اتاق زاخاریاس_قسمت 2

آدمک زرد زاخاریاس در قسمت شرقی سفینه از داخل کانال کولر درآمد.نگاهی به اطراف کرد و به سمت انبار سفینه حرکت کرد.این قسمت از سفینه بسیار شلوغ بود و هر از گاهی کسی از اینجا رد میشد.گاهی هری جیغ میزد و بعضی وقت ها هم ویلبرت این قسمت مینشست و ساز میزد.راهی برای کشتن پیش رو نداشت اما ناگهان دستش به دکمه sabtage خورد و نقشه کل سفینه در برابرش ظاهر شد.نگاه زاخاریاس به علامت رعد افتاد.دستش را به دستش چسباند و گفت:
-آره خودشه.وقت یه عملیات ایمپاستریه.

ناگهان هری جیغ کشید و گفت:
-آی زخممممممم.

با صدای جیغ بلند هری فیوز کل سفینه پرید و سفینه برای همه در تاریکی فرو رفت.اما نه برای ایمپاستر ها.سیریوس با موتور هارلی داویدسونش به سمت اتاق electrical گاز داد و نیوت هم دوان دوان همراه نیفلرش راه افتاد اما زاخاریاس منتظر قربانی اصلیش بود.کسی که مرلین باید او را نجات میداد!
گابریل کتابش را بست و به سمت قسمت شوتینگ انبار راه افتاد.برای او کمبود نور مهم نبود.تنها چیزی که برای او اهمیت داشت،انجام تک به تک task ها بود.گابریل سوت زنان اهرم را گرفت و کشید.تمام آشغال های سفینه به سمت بیرون رفتند و ماموریت تمام شد.زاخاریاس معطل نکرد.چوبدستیش را به سمت گابریل گرفت و گفت:
-آواداکداورا!

گابریل روی زمین افتاد و بدنش در خون غلتید.زاخاریاس چوبدستیش را داخل جیبش برگرداند و پیروزمندانه به جسد نگاه کرد.دیگر ایمپاستر شدن برای او غیر عادی نبود.الان زمان کشتن بود...

ناگهان زاخاریاس از جای خود کنده شد و به سمت کافه تریا کشیده شد.فردی یک جسد دیده بود و آن را اطلاع داده بود.الان نوبت جر و بحث سر جسد بود.

-من دیدمش.نیوت ویلبرت رو جلوی من کشت و در رفت.

-هری راست میگه بابا جان.نیوت چرا رز رو کشتی؟این رسم فرزندان روشنایی پسرم؟

-اگه به من اعتماد دارید به نیوت رای بدید.

-کریچر براش نیوت مهم نبود.کریچر فقط به ارباب ریگولوس اطمینان داشت.


جمله harry has voted در صفحه نمایش ظاهر شد و پشت آن پروفسور و کریچر هم رای دادند.نیوت میدانست که بدجوری گند زده.او ساکت روی صندلی نشسته بود و تنها به دست هایی که برای را دادن به او بالا میرفت نگاه کرد.علاوه بر رز،سر کادوگان،گابریل و ویلبرت هم کشته شده بود و اعضای محفل از بیرون کردن خائنان هیچ ابایی نداشتند.زاخاریاس نمیخواست مثل نیوت رسوا شود.پس همرنگ جماعت شد.

کریچر و نیوت به skip voting رای دادند اما رای زاخاریاس و سیریوس و هری و پروفسور انتخاب کرده بودند تا نیوت بیرون انداخته شود.نیوت از پنجره به بیرون پرت شد و عبارت newt was the imposter نشان داده شد.اکنون که یارش ار از دست داده بود،باید دقت بیشتری میکرد.

ادامه دارد....



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵:۱۴ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹

نیوت اسکمندر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۲:۳۸ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۷:۱۵ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 128
آفلاین
این داستان لب نیوت

سلول به سلول نیوت در تمام اتاق ضروریات پخش شده بود و هرجا نگاه میکردی نیوت بود و بس.نیوت دیگر با سرکادون بود و هنوز به دنبال راه حل برای خارج شدن از اونجا بودن یا شایدم نه خارج شدن! خلاصه در جایی دیگر و بزرگتر اکبر و پژواک غمگینانه نشسته بودن و داشتن به سرنوشت خودشون پی میبردند .نیوت لب به آنجا رسید به امید پیدا کردن نیوتی دیگر ولی با پژواک و اکبر رو به رو شد.

-هوی
هوی
هوی
هوی

پژواک با شنیدن صدای هوی نا خود آگاه شروع به کار کرد .اکبر توجهش به صدا جلب شد .
-توه کی هستی؟
-آی آم نیوت اند یو؟
-آی ام اکبر بات مای فرندز سل می اَک استار !
-اند می پژواک بات مای فرندز سل می پژِی اکو! نایس تو می تی یو!
-نایس تو می تی یو تووو!
-وات دو یو وانت ؟
-دنبال خودومم!
-چی تاک میکنی ؟چطور میشه یکی دنبال خودش باشه!
-میشه !
-اَکی این از فرند های پویان ایناست هی ایز کامینگ فور وی ایسگاه!
-چی میگی پویان کیه؟ سریع بگین من کجاست!
-تو اینجایی؟
-نخیر ...یعنی آره من اینجام ولی اینجا نیستم!یعنی شاید اینجا باشم ولی نیستم انگار!
-
-
-ببین بزار بهت بگم ! من اینجا من اونجا من همه جا!

و دستاشو باز بسته میکرد.

-

اکبر که قفل کرده بود ولی پژواک جواب میداد.

-بیو تیت رو خوندی؟
-چه حرفا چه چیزا آدم شاخ در میاره! از کی تا حالا من اونو چک میکنم؟
-نمیدونم شاید رفتی چک کردی؟
-نکردم!
اردم
دم
م
-کردی
اردی
دی
ی
-اصلا به منچه !
چه
ه
.
.

نیوت به یه چیزی دقت کرد! به اکوی پژواک ! لحظه ایی به فکر پیدا کردن نیوت اردنگی زد و پیشنهادی به پژواک داد.
-پژی!
-بله!
-دقت کردم به یک چیزی ! بیا یکاری کن!
-چه کاری؟

نیوت تو مغزش درخواست گیتار الکترونیک و دمبله دیمبو و وسایل موسیقی و کنسرت با تعدادی تماشاگر رو کرد ! عجیب بود انگار اتاق ضروریات با فاز دنس حال میکرد برای همین به حرف نیوت لب گوش کرد.اکبر نگاهی با نیشخندی بزرگ کرد و رفت سراغ هَت و سیریوس و زاخار به بالای سن آمدند و سیریوس گیتار الکترونیک رو برداشت و زاخار به سراغ تبل و (همون جایی که پر از تبل و دیسه اسمشو یادم رفته!)و شروع کرد .پژواک رفت سراغ دستگاه میکس و اکبر لیدری جمعیت رو به عهده گرفت .جا برای سوزن انداختن نبود.با ورود نیوت لب جیغ ها به هوا رفت.

-سلام!
الام
لام
ام
م
اوممم پژواک جان لطف کن اکو نده !

پژواک اکوشو برداشت و نیوت لب ادامه داد.
-سلام خدمت طرفدرای گرام و دوست داشتنی!
-عاشقتم بی فانوووووس!
-مرسی از ابراز علاقه خوبتون!
-جووووون میخوامت!

این صدای رودولف بود که از وسط جمعیت میومد!

-من پسرم رودولف!
-فرقی نمیکنه مهم کمالاته!
-بگذریم آهنگی که آماده کردم رفتنت از نیوتن پاتیلو و اسمش رفتنه!بریم!
-بریم حاجی! :1 2 3 4
-رفتنت مثله یه کابوسه رفتنت تو بغله یکی دیگه
کردنت یه بازیچه و حالا ول کردنت رو بدنت عطر نامحرمه
ازت خاطره دارن همه دیگه قلب تو دور از منه دیگه شد مصرف تنت رو مغزمه حتی راه رفتنت

مثله گل بودی قبلنا چقد پژمرده ای امروز
آخه بیمعرفت تو واسه من پر بودی از مرام مگه چی شد تو این یک روز

چقد خل بودی قبلنا ولی حالا چه دلگیری
آخه بیمعرفت من واسه تو پر بودم از رویا مگه چی شد داری میری

چقد غمگینه رفتارات چقد غم داره این دوری .سیریوس گیتارو بالا پایین میکرد و لباشو با صدای گیتار تکون میداد.
چقد غریبه ام باهات عجب همراه من بودی عجب همراه مغروری

چقد غریبه ام باهات عجب همراه من بودی عجب همراه مغروریcrazy1:


[/url]
در همین حال که داشت میخوند صدای اسبی آمد که دو سواره داشت ! اون دو سواره سرکادون و دیگری نیوت با سر و کته آبی رنگش سوار بر اسب بودند .نیوت لب چشمانش غرق در عشق بود انگار عشق سابق خودشو دیده خیلی اسلوموشن طور به بغل طرفدارای خودش پرید نیوت اصلی از روی اسب پایین اومد و روی زمین افتاد و نیوت لب از روی دست هواداران خود پایین اومد و موقع دویدند افتاد عین فیلم مرلین پیامبر.نیوت لب صورتشو برد جلو و نیوت اصلی هم همینکارو کرد .رودولف داشت نهایت لذت از صحنه رو میبرد .ویزلی ها جلوی چشم بچه هاشونو گرفته بودند و کاربر های سیزده سااله و کم سن چشم و گوششون در حال باز شدن بود که نیوت لب ! لبشو چسبوند وه نیوت اصلی !ییکجورایی لبش چسبید جای اولش و اتفاق +18 ایی نیفتاد همانظور که لب های شما سر جاشون هستند.و راوی نویسنده داستان اومد وسط.
-برو خودتو با سجاده مرلین غسل بده و افکار خبیث و بد رو بریز بیرون! آقای کارگردان همون تسبیح رو بده به من.

همانجا کاربر های سیزده ساله که چشم گوششان درحال باز شدن بود انگار زدن به کاهدون و خبری از چیزی نبود.
اشک در چشمان همه جمع شده بود و به افتخار نیوت ها دست میزدند .همه باهم غیب شدن و دیگه خبری از طرفدار و کسی نبود حتی سیریوس و زاخار هم و اکبر و پژواک و نیوت و سرکادون اونجا بودند.
.... این داستان ادامه دارد


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۷ ۱۷:۱۷:۵۳
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۷ ۱۸:۰۶:۳۹

چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر کوچک شده
[img تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵:۲۷ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۲۴:۱۹
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 451
آفلاین
اتاق گابریل:

گابریل به نظر آرام بود. هر کسی نگاهی بهش میکرد با لبخند مظلومانه ای جوابش رو میداد، اما امان از دل غافل! داخل مغز گابریل چه سور و ساتی بر پا بود. هیچ وقت همچین کتابخونه ای رو ندیده بود، هیچ وقت فکر نمیکرد اتاق ضروریات اینقدر مهربون باشه.

-خب...اینم از کتاب دهم! باید برم کتاب "مهربانی و همدلی" رو بخونم!

شاد و خندان به سمت قفسه دست دراز کرد و کتاب رو برداشت، مشغول خوندن مقدمه ی کتاب بود که جمله ای قند رو تو دلش آب کرد!

نقل قول:
" مطمئنن شما هم یه روز تو زندگیتون بوده که تو بد مخمصه ای گیر بیوفتین و در لحظه ی مرگتون یکی از دوستانتون به کمکتون بشتابه! وقتی شمارو نجات میده بهش قول میدین که هر کاری که بتونه براش انجام میدین. اما حالا، حالا اگه اون دوستتون تو یه مخمصه گیر بیوفته، بازم نجاتش میدین؟ حتی اگه به قیمت جونتون باشه؟"


گابریل نگاهی به اطراف کرد. همیشه میتونست بیاد اینجا و کتاب بخونه، اما همیشه نمیتونست بیاد و بره پرفسور رو نجات بده.

-شاید باید برم دنبال پرفسور و محفلیا بگردم!

گابریل در فکر نقشه ی پیدا کردن پرفسور بود که ناگهان تمام کتابخونه غیب شد. گابریل اولش متوجه نشد و اهمیتی نداد اما لحظه ای بعد اتاق پر ازنیوت شد!

-یا ریش مرلین! اینا چی میخوان؟

اتاق پر از نیوت شده بود که داشت با ساکش اهنگ میخوند.

-نیوت باید بدونی الان نه حوصله ی دیدنت رو دارم و نه حوصله گوش دادن بهت!

گابریل خیلی از دست نیوت عصبانی بود چون قبل از سفر نیفلر رو بهش نداده بود.

-نیوت من دیگه با تو حرفی ندارم! میشه از اتاق بری بیرون؟

اما نیوت بیرون نمیرفت! گابریل کتابی که تو دستش بود رو بست و به دنبال دری گشت تا بتونه از دست نیوت در بره.

-اوفففف! این خرابه در نداره چرا؟

گابریل کم کم داشت امیدش رو از دست میداد که یکهو دری ظاهر شد و گابریل هم مرلین خواسته بدون لحظه ای فکر کردن از اتاق بیرون رفت.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۷ ۱۵:۱۰:۴۳

only Hufflepuff


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۳:۱۲:۴۰ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۸:۵۶
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1039
آفلاین
به دور از همه‌ی هیاهو های خارج اتاق و حتی اتاق های موازی، رز همچنان در حال پارتی گرفتن با گورکن ها بود. به هی وجه هم احساس سختی یا پادرد یا گوش درد نمی‌کرد. چونکه خب به هر حال گوش خوبی بود.

- قرش بده. آفرین. حالا یه دونه ریــــــــــــز...

اینقد سر گرم بود که متوجه‌ی غیب شدن یکی یکی گورکن ها نشد. و وقتی متوجه‌ی غیب شدنشون نشد قاعدتا متوجه‌ی جایگزین شدن گورکن ها با نیوت ها در رنگ ها و طرح های مختلف نشد. تا اینکه دورش پر نیوت شد و فقط علیرضا از کل جمعیت گورکن ها موند.

رز به سرعت علیرضا رو قاپید و سفت بغل کرد. می‌ترسید این یکی هم نیوت شه. دور و برش تا چشم کار می‌کرد نیوت بود. با چشم های درخشان و لبخند. روی سقف نیوت ها راه می‌رفتن و به گور نیوتن و جاذبه می‌خندیدن. کف سالن نیوت ها با آهنگ می‌رقصیدن. رو دیوار ها نیوت ها نقاشی می‌شدن.
-
-
-
-

جیغ زنان با علیرضا در بغل جمعیت نیوت ها رو شکافت و به دنبال راه فرار دور اتاق گشت. نیوت ها ساکت شدن و دختر رو نگاه کردن که عین سنت مانگویی ها جیغ کشان دورشون می‌دوید.
سکوت نیوت ها بلاخره جواب داد و دری یافت شد. رز از مرلین خواسته در رو باز کرد و پرید اونور.
و بعد دوباره در رو باز کرد و پرید این ور تو اتاق خودش. به در چسبید تا در دوباره باز نشه و نفس می‌زد.
- وحشتناک بود. فوتبال مشنگی که هر دو تیم آنتونین دالاهوف بودن و تماشاچی‌ها یوآن و تو. تو چرا همه‌جا هستی؟

جمله خطاب به جمعیت نیوت ها بود. اونا هم لبخند گشادی زدن و در جواب یکصدا گفتن:
- چون تو گوش خوبی هستی.

اما رز بدون اینکه بدونه یه سر به اتاق پروفسور زده بود. در واقع اگه خوب دقت می‌کرد، بعد خیل یوآن و نیوت، اون ته ته ها، پروفسور و ویلبرت رو می‌دید که تخمه‌خوران فوتبال می‌دیدن.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۷ ۱۴:۰۹:۴۴



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱:۳۶:۱۸ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹

محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۴:۳۹
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 92
آفلاین
خلاصه تا قبل از این پست:
حاج آقا دامبلدور داخل اتاق ضروریات رفته و گم شده. محفلی‌ها (به جز ویلبرت) هم هرچی سعی کردن بفهمن چی تو سر حاج آقای داستان بوده تا وارد اتاق ضروریاتش بشن، موفق نشدن. به همین دلیل به سمت در اتاق ضروریات یورش می‌کنن اما در همشونو می‌خوره و هرکدومشون رو میندازه داخل یه اتاق. حالام هرکسی داخل اتاق خودش داره پرسه می‌زنه و خواسته‌های دیرینه‌شو می‌بینه.


***


اتاق ضروریات مثل افیون عمل می‌کرد. اولش گولت می‌زنه تا واردش بشی و خواسته‌هاتو برآورده می‌کنه، بعدش آروم آروم تورو وابسته به خودش می‌کنه. آرامشی بهت میده که خیلی واقعی نیست و تو در اعماق وجودت این رو میفهمی. اما همه محفلی‌ها داخل اتاق گیر افتاده بودند و این افیون لحظه به لحظه بیشتر پاگیرشون می‌کرد.

اتاق ضروریات درطول تاریخ حیاتش هرگز مثل اینبار انقدر طمع نکرده بود. حتی دامبلدور با اونهمه زکاوتش هم گول اتاق ضروریات رو خورده بود و از لحظه ورودش به اتاق ضرویات، مشغول تماشای فول آرشیو بازی‌های جام جهانی سال‌های گذشته بود. ویلبرت هم که همسفر دامبلدور در اتاق ضروریات بود، دیگه ریونکلاوی گوشه‌گیر داستان نبود. بلکه به ویلبرت گوشه زن داستان تبدیل شده بود. اونهم با ضربه‌های کات دار!

هرکسی در اتاق ضروریات داستان خودش رو داشت و غرق در این داستان شده بود. طوری که انگار هرگز گذشته‌ای خارج از این اتاق لعنتی وجود نداشته. سیریوس داستان هم فارغ از این ماجراها نبود. با اینکه با موتور و سیگار کوباییش برای اجرای عملیات «نجات فرمانده دامبلدور 2020» وارد هاگوارتز شده بود اما بعد از اینکه مثل بقیه بچه‌ها توسط اتاق ضروریات بلعیده شد، معلوم شده عقده‌های دیرینه‌ای داره که حالا اتاق براش فراهم کرده. سیریوس مثل بچه‌های ذوق زده از اینطرف به اونطرف می‌پرید و با دیدن هر شیء تازه، هیجان زده می‌شد.

اتاق ضروریات سیریوس موسیقی بکگراند هم داشت. از AC/DC و System of a down گرفته تا موسیقی‌های پارتیزانی و کوروش یغمایی در پلی لیست اتاقش موجود بود و پخش می‌شد.
- عجب اتاقی! عجب موتورهایی! عجب موسیقی‌هایی! عجب خاطراتی...

همینطور که این عجب‌هارو می‌گفت سایه یک شخص در انتهای این اتاق تاریک توجه‌شو جلب کرد. آروم آروم جلو رفت تا بتونه چهره اون شخص رو شناسایی کنه.
- نهههههه! باورم نمیشه. چه گوارا !
- سلام سیریوس!
- تو اینجا چه کار می‌کنی؟ مگه الان نباید وسط جنگل‌های سیرا ماسترا باشی و به فیدل کاسترو برای انقلابش کمک کنی؟
- من چه گوارای واقعی نیستم. من چه گوارای وجدانت بیدم. تو روزهاست داخل این اتاق لعنتی گیر افتادی و گول ظواهرش رو خوردی. وقتشه بری بیرون و به نجات فرمانده دامبلدور و بقیه رفقات کمک کنی. حالا تا سه می‌شمارم، بعدش کافیه چشماتو ببندی و به سمت در خروجی بدوی...


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۰:۳۹:۱۱ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۴:۲۸
از وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 331
آفلاین
اتاق زاخاریاس.قسمت 1


Imposter


one imposter is among us


در زیر تصویر دو آدمک،یکی زرد با جلیقه و کروات زرد و سیاه و دومی با موی پریشان و کت شلوار بلند نمایان شد....
شاید فکر کنید که زاخاریاس در آن لحضه به دفتر رئیس وزارتخوانه یا کاخ زوپس فکر میکرد اما سخت در اشتباهید.اینبار زاخاریاس بی توقع شده بود.دلش میخواست برای یک بار،فقط برای یکبار imposter باشد.زاخاریاس از crewmate بودن خسته شده بود.نمیخواست عام باشد.نمیخواست crewmate بیچاره ای باشد که دانه دانه تسک ها را انجام میداد و در آخر بی رحمانه توسط imposter کشته میشد.اینبار نوبت این بود که چوبدستیش را به سمت تک تک افرادی بگیرد که در حال وصل کردن سیم ها در electrical او را می کشتند.
نیوت و زاخاریاس هر کدام به سمتی راه افتادند.نوبت کشتن بود.زاخاریاس به سمت سر سفینه رفت.قسمتی که خیلی از افراد بالاخره گذرشان به انجا می افتاد.روی صندلی نشست و منتظر یکی از crew ها شد.خیلی استرس داشت.این اولین بار بود که در عمرش imposter میشد.
صدای پا آمد!سرکادوگان از تابلویی وارد navigation شد.زاخاریاس به سختی می توانست لرزش دست و پایش را کنترل کند.شوالیه وارد اتاق شد.از تابلو بیرون آمد و گفت:
-برید کنار!شوالیه تاریکی داره دانلود میکنه.

سرکادوگان از تابلو بیرون پرید.رو به صفحه نمایش کنار مانیتور کرد و با شمشیرش به دکمه دانلود ضربه زد.سر کادوگان رو به زاخاریاس کرد و گفت:
-زاخاریاس !چه تسکی انجام میدی همرزم؟

زاخاریاس به شدت دست و پایش را گم کرده بود.دستش را روی مانیتور گذاشت و گفت:
-هیچی.دارم سفینه رو هدایت میکنم.

چشم زاخاریاس به دکمه kill بود که تایمر آن کم تر می شد.خیلی استرس داشت.ممکن بود هر لحظه یکی دیگر از اعضای محفل برسد.اما او باید سر کادوگان را میکشت.روی دکمه kill زد:
-آواداکداورا!

تابلوی سر کادوگان پاره شد و اسب کوتوله ی او به طور مظلومانه ای در گوشه تابلو نشست.یخ کرده بود.در چند ده سال عمر سفیدش این اولین بار بود که یک نفر را میکشت.اما در این بازی قانون جنگل حاکم بود.او مجبور بود سر کادوگان را بکشد چون یک خائن بود.از خائن ها فقط کشتن بر میاید و بس.صدای پا های کسی را شنید پس به سرعت داخل کانال کولر پرید.مرلین باید قربانی بعدی را نجات میداد.

شاید ادامه داشته باشد....



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱:۱۱ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۲۴:۱۹
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 451
آفلاین
اتاق هری:

در اتاق هری خبری از لگدهای ریموند نبود، خبری از کتابخونه ی بی انتهای گابریل نبود،خبری از زن و بچه ی سرکادوگان هم نبود. اتاقی که هری آرزوش رو همیشه داشت اتاقی پر از سفیدی و نیروهای خوب بود.

-ای یاران سفید من!

سفید من

فید من

د من

-کجایید! باید با هم برای آزادی محفل ققنوس بجنگیم!

بجنگیم

جنگیم

گیم

پژواک از سر ناراحتی به اتاق هری اومده بود تا شاید هری در پژواک هاش داد نزنه سرش! اما هری اصلا به پژواک توجهی نکرد و به سخنرانیش ادامه داد.

-این اتاق ضروریات! همون اتاقی که من مدتها بود که بهش اعتماد داشتم، حالا پرفسورمون، عزیز دلمون و بهترین رهبر روشنایی رو از ما گرفته و به داخل خودش برده!

برده

رده

اما هری از دست پژواک به تنگ اومد و شروع به داد و بیداد کرد.

-ای بابا! ما دو دقیقه داریم سخنرانی میکنی، هی وسطش میای! اقا ما پژواک نمیخواهیم! ما شوالیه های روشنایی هستیم! پژواک نمیخواهیم!

پژواک هم ناراحت و شد و از اتاق بیرون رفت تا به سرنوشتش پی ببره.

-خب... میگفتم، ما محفلی ها! ما دلاوران روشنایی! ما شوالییه های سپید! باید برای خونمون! برای گروهمون و از همه مهم تر برای روشنایی بجنگیم!

با پایان یافتن سخنرانی هری، شعارهایی روشنایی بخش در محیط اتاق پخش شد.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۶ ۱۹:۵۶:۱۹

only Hufflepuff







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.