هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: امروز ۱۰:۱۸:۱۹

Taha_pa


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
دیروز ۲۲:۰۸:۲۱
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۱۵:۲۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ۵

مک گوناگال:تا دقایقی دیگر داخل سرسرا میشید و کلاه گروه بندی گروهتان را مشخص میکند

در این حال که مالفوی میخواست خودش را نشان دهد گفت:به به ببینید کی اینجاس هری پاتر مشهور
اسم من دراکو مالفوی هست

رون ویزلی:دراکو راحتش بزار

مالفوی:اگه نزارم چی میشه
تو هم که معلومه کی هستی موی قرمز لباس ارزون تو یه ویزلی هستی
هری مایلم درانتخاب دوست بهت کمک کنم

هری:مالفوی من خودم میدونم با کی دوست بشم
راستی دیگه با دوستام اینجوری حرف نزن

در این لحضه پروفسور مک گوناگال اومد

مک گوناگال:اقای مالفوی لطفا به جاتون برین
خب بچه ها دنبال من بیاین

وارد سرسرا شدیم

مالفوی:اه چه جای مزخرفی همه دارن نگاهمون میکنن دلم میخواد خفشون کنم

در این لحضه مک گوناگال گفت لطفا همینجا وایستید

کلاه گروه بندی:خب بچه ها سال اولی به هاگوارتز خوش اومدین امید وارم سال خوبی را داشته باشید

مک گوناگال:بچه ها من یکی یکی اسمتان را صدا میکنم تا بیاین و گروهتون مشخص بشه
خب
رون ویزلی بیا جلو

رون:وای منو صدا زد خب اشکالی نداره میرم جلو

کلاه گروه بندی:یه ویزلی دیگه ولی تورو کجا قرار بدم
هافلپاف یا گریفیندور
گرییفیندور فکر کنم برات خوبه
پس تورو به گریفیندور میفرستم

رون:وای چه جای خوبی خیلی خوشحالم

در این حال مالفوی گفت:هری با ادم بدا دوست نشو من بهت کمک میکنم

هری:دراکو من ادم بدو از ادم خوب تشخیص میدم اینجوری که میبینم تو خودت ادم بده ای

مالفوی:چطور جرئت میکنی به من این حرفو بزنی

هرمیون:باشما دوتام ساکت باشین کلاه گروه بندی داره انتخاب میکنه

مالفوی:تو چی میگه دخترک عوضی

مالفوی داشت به این فکر میکرد که چجوری میتونه با هری دوست بشه امابا حرفایی که زد نتونست هری رو راضی کنه

مک گوناگال:دراکو مالفوی

مالفوی:بعدا به حساب شما دوتا میرسم عوضی ها

کلاه گروه بندی:تورو کجا بزارم
اسلایترین برات خوبه
پس به اسلایترین میری

مالفوی:ارزوم بود تو این گروه باشم چه خوب شد

مک گوناگل:هری پاتر

هری:منو صدا زد امید وارم به گروه خوبی برم
اسلایترین نباشه فقط

کلاه گروه بندی:ببینید کی اومد هری پاتر مشهور فردی که زنده ماند
تورو کجا بزارم تو سرت پر از شجاعت میبینم
ولی کجا قرارت بدم فکر کنم اسلایترین خوب باشه

هری:نه خواهش میکنم اسلایترین نباشه

کلاه:پس اسلایترین نباشه
پس تو گروه گیریفیندور میزازمت
به گیریفیندور خوش اومدی

هری:اخیش چه خوب شد

مالفوی که داشت به گروه گیریفیندور نگاه میکرد و به این فکر میکرد که چجوری با هری دوست بشه

پروفسور دامبلدور:بچه ها به هاگوارتز خوش اومدین امید وارم سال خوبی را داشته باشید


ویرایش شده توسط Taha_pa در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۷ ۱۶:۰۴:۴۱

(Aleksander viliyam)


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶:۳۲ پنجشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۹

نویل لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۵۹:۴۱ پنجشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین


- بفرمایید آقای مالفوی. این هم از کتابتون. چیز دیگه ای هم می خواید؟

دراکو در حالی که سعی می کرد حالت های خودش را عادی نشون بده با بی حوصلگی گفت:
- اووووم، یه کتاب دیگه هم می خواستم. اسمش چی بود؟ فکر کنم یه کتابی بود که توی کلاس تغییر شکل معرفی ش کردن. مبانی تغییر شکل حیوانات اگه اشتباه نکنم.

حقیقتش این بود که مالفوی پسر تقریباً هیچ اهمیتی به کتاب هایی که درخواست می کرد نمی داد. جوری که اون از بچگی بزرگ شده بود، بهش یاد داده بودن که تا جایی که می تونه انگیزه هاش و تصمیم هاش رو مخفی کنه. حالا هم برای چنین کار مهم و عجیبی اصلاً مایل نبود اطرافیانش متوجه قصدش بشن. بالاخره اون تک پسر ارباب لوسیوس مالفوی بود!
راستش هنوز خودش هم باورش نمی شد میخواد چنین کاری رو بکنه. اصلاً به نتیجه ی کاری که میخواست بکنه هم فکر نمی کرد. تا حالا نشده بود که اینقدر بی کله و بدون استدلال و منطق کاری رو بکنه ولی بعد از مدت ها کش و قوس با خودش بالاخره تصمیم گرفته بود دلش رو به دریا بزنه.

- خب اون که همین کتابی بود که الان بهتون دادم آقای مالفوی. فکر کنم دیگه چیزی نمی خواین!

دراکو که مشخص بود هول شده گفت:
- آهان ببخشید حواسم نبود. اگه میشه یه کتاب خوب در مورد تغییر شکل بهم بدین!

مادام پینس چینی به بینی خودش داد و با عصبانیت پشت قفسه های کتاب ها پنهان شد.

الان بهترین موقعیت برای دراکو بود. چشمش به میز دایره شکل چوبی ای بود که تقریباً 2 متر ازش فاصله داشت. دو تا صندلی چوبی پشت میز بود. تا چند میز اطراف تقریباً خالی بود و به نظر نمیومد کسی مزاحمش بشه. خودش هم که نوچه ها و هم گروهی هاش رو مرخص کرده بود تا بتونه دور از چشم بقیه کاری رو که خودش دوست داره بکنه.

آروم به میز نزدیک شد. یکی از صندلی های کنده کاری شده خالی بود و طبق نقشه ی دراکو تا لحظاتی دیگه توسط خودش اشغال می شد. اما صندلی دیگه توسط یک دختر زیبا که پشتش به دراکو بود و موهای قرمز رنگش مثل یک آبشار توجه را به خودش جلب می کرد، پر شده بود.

دراکو آروم نزدیک شد و دستش رو روی شونه ی دختر گذاشت. جینی ویزلی از جا پرید و به سرعت برگشت. وقتی نگاهش به دراکو مالفوی افتاد حالت چهره اش عوض شد. چشماش رو تنگ کرد و اخم هاش رو در هم کشید. با یک حالت تدافعی به دراکو گفت:
- چیه؟ چی میخوای؟

خب این چیزی نبود که دراکو فکرش رو نکرده باشه. مطمئن بود که وقتی پا پیش بذاره قطعاً واکنش خوبی دریافت نمی کنه. با این که خودش رو برای این اتفاق آماده کرده بود اما باز هم این داستان چیز خیلی سختی براش بود. بالاخره اون پسر مالفوی بزرگ بود. هر کسی که سرش به تنش می ارزید وقتی چنین اسمی رو می شنید تا کمر خم می شد و احترام می گذاشت. اکثر دخترایی که تا حالا باهاشون ارتباط برقرار کرده بود حاضر بودن یه دست و یه پا نداشتن ولی می تونستن با دراکو دوست بشن. همه ی پدر و مادر ها توی خانواده های اصیل بزرگترین آرزوشون این بود که دخترشون بتونه توجه دراکو رو به خودش جلب کنه.

اما...

حالا دراکو جلوی یه دختری ایستاده بود که از نظر پدر و مادرش، دوستای خانوادگی شون و حتی دوست ها و هم گروهی های خودش هیچ فرقی با یه گند زاده نداشت. اینو می دونست که اگه به گوش مادرش می رسید که با جینی ویزلی حرف زده قطعاً به شدت توبیخ ش می کرد. پدرش، خاله ش و بقیه مرگخوار ها که دیگه واکنششون غیر قابل پیش بینی بود!

ولی حالا دراکو اینجا ایستاده بود. همه ی این فکر ها رو از توی سرش دور انداخت و هر چی جسارت داشت رو یه جا جمع کرد و گفت:
- می تونم بشینم؟ خیلی مزاحمت نمیشم.

دراکو می دونست احتمالاً جواب جینی منفیه. ولی خودش رو آماده کرده بود و فکر می کرد می تونه راضی ش کنه.

- ببین! اگه قرار باشه بین هم نشینی با تو و یکی از جن های خونگی آشپزخونه انتخاب کنم، قطعاً انتخابم اون جن خونگیه!

حرف های جینی مثل یه سیلی محکم به گوش دراکو خورد. چیکار می تونست بکنه؟ پا روی غرورش بذاره و ابراز علاقه کنه؟ یا اون هم یه تیکه به جینی بندازه و سریع قضیه رو جمع کنه؟ به هیچ وجه نمی تونست بذاره این داستان درز پیدا کنه. اگه کاری نمی کرد ممکن بود همه ی مدرسه از این قضیه پر بشه.اگه ادامه میداد و جینی قانع نمی شد هم که بدتر میشد!

- می دونم من و تو تقریباً هیچ ربطی به همدیگه نداریم. در بهترین حالت ما و دوستانمون و خانواده هامون برای همدیگه دشمن شرافتمند به حساب میایم. اما یه چیزی منو مجبور کرد که بیام و باهات حرف بزنم. اما الان می فهمم که این احمقانه ترین ایده ممکن بوده. برام مهم نیست اگه همه ی مدرسه از این قضیه خبردار بشن ولی میخوام خودت بدونی دلیل این اشتباهی که من مرتکب شدم هیچ چیز دیگه ای غیر خودت نبود. مزاحمت نمیشم. از نظر من هیچ دیالوگی بین ما اتفاق نیفتاده!

دراکو روی پاشنه پاش چرخید و از کتابخانه بیرون رفت و جینی موند و چشم های گرد شده از تعجبش.

---
سلام. شما که قبلاً در ایفای‌نقش عضویت داشتید نیاز به گذشتن از مراحل کارگاه و گروهبندی ندارید، می‌تونید مستقیماً معرفی شخصیتتون رو اینجا ارسال کنید و وارد شید.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۷ ۱۶:۰۷:۵۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷:۳۳ پنجشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۹

Yousef735


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰:۵۹ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۳:۱۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ۴ کارگاه داستان نویسی
جینی
فردا امتحان دارم
ولی هیچی نخوندم
بزار برم تویه کتابخانه شاید اونجا راحت تر بشه درس خوند
وارد کتابخانه شدم
یکم درس خوندم
همینجوری مشغول بودم که یهو دیدم یه نفر وارد شد
وایییی این چه شانسیه من دارم
بازم این مالفوی داره میاد الان می خواد تیکه بندازه
مالفوی تا چشمش به من خورد اومد به سمتم
مالفوی:
رفتم تویه کتابخانه چرخی بزنم که دیدم دختر ویزلی ها اینجاس
این ویزلی ها آبروی هرچی
جادوگر اصیل زاده هست رو بردن
رفتم جلوی دختره

گفت و گوی دراکو و جینی
دراکو_ جینی+
_از در که اومدم تو سریع چشمم خورد بهت شناختمت
خانواده ویزلی لباس های کهنه
کتاب های پاره
موهای قرمز
+هر جوری هستیم حداقل با شرافت زندگی می کنیم
پول هایی که پدر من با شرافت در میاره از پولی که پدر عوضی تو در میاره خیلی بهتره
_چی گفتییییی؟
+حرفمو یه بار میگم همون که شنیدی
_حتما به پدرم میگم ولی خودم باید به حسابت برسم

دراکو یه قدم عقب رفت و چوب دستیشو بیرون اورد
و به سمت جینی گرفت که یهو...
هری: داشتم تویه سالن راه می رفتم که یادم اومد فردا امتحان دارم
به سمت کتابخانه رفتم که یکم درس بخونم دیدم داره صدای جر و بحث میاد
با سرعت وارد شدم دیدم که مالفوی چوب دستیشو به سمت جینی گرفته با سرعت رفتم جلوی جینی وایسادم و با افسون اکسپلیاموس
دراکو رو خلع سلاح کردم
دراکو: می خواستم یه بلایی سر دختره بیارم که دیگه با من بحث نکنه
که یهو اون پاتر مزاحم اومد
و خلع سلاح کرد منو من بهش نزدیک شدم و گفتم:
خب پاتر سوپرمن شدی
ولی دفعه بعدی کارمو با موفقیت انجام میدم
هری: به همین خیال باش مالفوی
مالفوی: حالا میبینیم
زود باش چوب دستیمو بده

هری چوب دستی رو پرت میکنه به سمت مالفوی
مالفوی هم چوبدستی رو میگیره و از کتابخانه خارج میشه
جینی: وای هری واقعا ممنونم اگه تو نمی اومدی شاید الان یه بلایی سرم اومده بود
کاش بتونم جبران کنم
هری: خواهش می کنم کاری نکردم جینی من برم یکم درس بخونم مواظب خودت باش
جینی: باشع تو ام همین طور❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۰:۵۲ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹

Bellaaaa


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۲:۳۶ جمعه ۵ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۵۵:۲۲ پنجشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ۵ کارگاه داستان نویسی

با بی خیالی وارد سرسرا شدم.
چه جای مزخرفی بود. واقعا نمیدونم چرا بقیه انقدر خوش حال بودن.

_فکر میکنی توی چه گروهی میوفتی؟

به سمت صدا برگشتم. برندازش کردم.
پسر؛ مو قهوه ای؛ شاداب؛ احتمالا دو رگه.
جوابش رو دادم.

_اسلیترین. همه ی حانوادم توی اسلیترین بودن.

بعد از شنیدن جوابم خودشو جمع و جور کرد و فاصله گرفت.

_واقعا ! . خب... منم فکر میکنم توی هافلپاف بیوفتم. راستی اسمم ادوارده.

پوز خندی زدم.
_هافلپاف؟ همون گروه بدرد نخوره؟

ادوارد بهم زل زد. باور نمیکرد اینجوری جواب داده باشم. میخواستم چیز دیگه ای بگم که مگ گونگال شروع به حرف زدن کرد. ادوارد رو ول کردم. کارهای مهم تری داشتم...

بعد از کلی حرف زدن اسم هامون رو صدا میزدن که بریم یه کلاه بو گندو رو روی سرمون بزاریم.
_کتی بل... گیریفندور .
_ادوارد انتونی هانت... ریونکلا‌.
_ایزابلا جکسون سوان...

با قدم هایی محکم به سمت کلاه رفتم و روی سرم گذاشتم.
اوففف . چه بوی بدی میده.
_از یه کلا ۱۰۰۰ ساله چیز بیشتری نباید انتظار داشته باشی.

جا خوردم. هیچ کس بهم نگفته بود کلاه حرف‌میزنه.
_البته که من حرف میزنم.

فکر کردم:
_تو میتونی ذهنمو بخونی؟
_البته دخترم.
_خب پس زود تر کارتو بکن.
_جنگ جویی‌ . قدرت طلب. مغرور ولی شجاع . پس میری توی اسلیترین.

کلاه رو از روی سرم برداشتم و لبخند عمیقی زدم. مطمئن بودم سال خوبی رو توی هاگوارتز دارم...


ویرایش شده توسط Bellaaaa در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۴ ۱۲:۳۲:۳۴


کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۲۶:۳۶ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹

Yousef735


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰:۵۹ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۳:۱۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ۴
جینی
داخل کتابخانه بودم و داشتم کتاب می خوندم

که یهو یه نفر وارد کتابخانه شد
دراکو مالفوی بود
وایییی باز این می خواد بهم تیکه بندازه
اون متوجه حضور من شد و به سمت من اومد
دراکو:ببین کی اینجاس یه عضو دیگه از ویزلی ها از سر و وضعش معلومه و میشه از ۲۰ متری شناخت
جینی: زندگی فقیرانه ما ارزش داره به یه عالمه پول کثیفی که پدر عوضی تو در میاره
دراکو: چی گفتیییی؟
جینی: همون که شنیدی
دراکو:حالا نشونت میدم
دراکو چوب دستیشو بیرون اورد و چند قدم عقب رفت و به سمت جینی گرفت همان لحظه....
هری: داشتم دنبال هرمیون میگشتم
یکم فکر کردم و گفتم حتما به کتابخانه رفته
رفتم به سمت کتابخانه
وارد شدم دیدم دراکو چوپ دستیشو گرفته به سمت جینی و می خواد بهش آسیب بزنه
همون لحظه چوب دستی ام رو بیرون اوردم و سریع با افسون اکسپلیاموس
دراکو رو خلع سلاح کردم
دراکو تویه شک بود
بعد ده ثانیه از فکر بیرون اومد و رو به من گفت: میبینم دوست دختر جدید پیدا کردی
این دفعه رو شانس اوردی
دفعه بعدی دیگه مثه اینبار خوش شانس نخواهی بود
هری:حالا میبینیم
دراکو کتابخانه رو ترک کرد
جینی: هری ممنونم که کمک کردی بهم اگه نیومده بودی معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد
هری:خواهش می کنم کاری نکردم مواظب خودت باش
راستی هرمیون رو ندیدی؟
جینی:نه من که اینجا بودم ندیدمش
هری :آهان مرسی پس من برم دنبالش بگردم خداحافظ
جینی: خداحافظ



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۵۰:۵۰ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹

asona


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴:۳۳ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۷:۳۳:۵۵ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
داستان از زبان جینی
مشغول خوندن کتابم بود که یه نفر وارد کتابخانه شد سرم و بالا آوردم که دیدم دراکو مالفویه هنومتوجه من نشده بود کتابمو بستم و خواستم قبلا از این که متوجه من بشه از کتابخانه خارج بشم دیگ حوصله تیکه هاشو نداشتم.ولی از بد شانسی مالفوی منو دید
دراکو:فک نمیکردم ویزلی ها سواد خوندن داشته باشن😂
جینی:بهتر نیست از این به بعد عقده هاتو سر یکی دیگ خالی کنی؟
دراکو:فک کردی داری با کی صحبت میکنی؟حتما له پدرم میگم
جینی:باشه موفق باشی😉
بی توجه به چهره عصبانیش از کتابخانه خارج‌شدم



داستانت خیلی خیلی کوتاهه و هیچ ماجرا یا اتفاق خاصی توش رخ نداده. از خلاقیتت استفاده کن و سعی کن موضوع مهم‌تری برای شکل گرفتن این گفتگو بین جینی و دراکو خلق کنی. احساسات شخصیت‌هات رو موقع گفتن یا شنیدن حرفا توضیح بده و ناگهانی هم داستانت رو پایان نده. لطفا یه داستان دیگه بنویس و قطعا ازت انتظار دارم بیشتر بنویسی.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط asona در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۱ ۲:۱۸:۵۸
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۱ ۱۲:۱۳:۵۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵:۱۸ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۹

اسلیترین

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۵:۳۱ دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۱۸:۲۰ شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۹
از زیر آسمون خدا
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
تصویر شماره ۴
‌ساعت مطالعه و چند روز مانده به امتحانت معجون سازی،تقریبا همه دانش آموزان در کتابخانه جمع شده بودند ولی امروز هاگوارتز رنگ و بویی حاصل از یک اتفاق ناگوار میداد دراکو مرموزانه به سمت میز جینی ویزلی رفت و با لحنی تمسخر آمیز خطاب به جینی گفت:
_هی ویزلی فکر نمیکنی کتابی که دستت گرفتی یکمی برات سنگینه کوچولو؟
چند لحظه ای مکث کرد و با لحنی تیز ادامه داد
_یا حتی فکر نمیکنی اون کتاب کمیاب و گرون قیمت اگه جوهر اژدها روش ریخته بشه پدر عزیزت نمیتونه خسارت هاگوارتز رو بده؟
جینی که از حرف های مالفوی کلافه و ناراحت شده بود با حرصی که در چهره اش مشخص بود سرش را کج کرد و به چشمان مالفوی خیره شد؛
_چیه دراکو مالفوی؟از اینکه به گریفیندور باختی ناراحتی؟در ضمن شاید پدر من نتونه خسارت هاگوارتز رو برای خراب شدن کتاب بده اما پدر توهم نمیتونه باختن پسرش به گریفندور رو تحمل کنه.
سپس جینی کتابش را روی میز میگذارد و بلند میشود تا از محل دور شود دراکو از خشم دندان قروچه ای کرد و با قدم های تند خودش را به جینی رساند و آرام گفت:
_منتظر مرگ خانوادت و دوستای عزیزت باش خانوم ویزززلییی
جینی با وحشت و تردیدی که سعی در پناهان کردنش داشت گفت:
_پروفسور دامبلدور حواسش به ماهست
دراکو پوزخندی زد؛
_دیگه اون پیرمردم کاری ازش برنمیاد اسمشو نبر همین روزاست که نابودتون کنه،اولم میاد سراغ اون دوست ماگل زادت
جینی اخمی کرد و گفت:
_اگه هرمیون ماگل زاده است لا اقل باهوش و با استعداد و مهربونه اما تو یه آدم احمقی مالفوی،یه احمق از خود راضی هستی.
سپس پشت کد تا از کتابخانه بیرون برود؛ ناگهان دراکو چوب دستی اش را درآورد و فریاد زد:پترکفیوس توتالوس‌.....
(نمیخواستم طولانی بشه اگه تایید شد بقیشم مینوسم)


خیلی بهتر از قبل شده بود و هرچیو ازت خواستم سعی کردی رعایت کنی. توصیفات جدیدی که اضافه کردی خیلی خوب بودن!
اما متاسفانه تهش رو خیلی ناگهانی تموم کردی. نباید منتظر رخ دادن اتفاقی باشی تا بخوای کامل بنویسی، از همون اول سعی کن داستانت رو به نقطه مشخصی برسونی. به هر حال نمی‌خوام دوباره اینجا متوقفت کنم.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۶ ۱۸:۵۱:۲۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴:۵۴ دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۹

گریفیندور

آبرفورث دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۶:۳۱ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 806
آفلاین
تصویر شماره 3


پرده مندرس روی آینه را کنار زد. مثل همیشه اولین تصویری که آینه نشان میداد خودش بود. اینبار اما پیرتر، خسته تر و نا امید تر.
ذره ذره تصویر خودش محو میشد و جای آن را هاله ای از تصاویر میگرفت. تعجب کرده بود. عادت داشت همیشه یک تصویر ببیند. همان تصویر قدیمی که سالها برای دیدنش به این آینه خیره میشد. همان تصویری که تمام حواسش را در هم می آمیخت. تصویری که بو داشت، صدا داشت، میتوانست آن را لمس کند. نه با دستانش، با قلبش.

زنی که تمام زندگی اش بود، در آغوشش، خیره به دستان در هم گره شده شان، در رویای تا ابد کنار هم بودن.

اما اینبار هیچ نشانی از لیلی نبود. دامبلدور با لبخندی معنادار وسط تصویر ایستاده بود، هری با چشمانی بهت زده و سر و صورتی زخمی در سوی دیگر، دراکو و بلاتریکس و گری بک دور پیرمرد بلند قامت را گرفته بودند. خودش اما دقیقا در مقابل او.
تلاقی تصاویر را نمیفهمید، حضور این آدمها کنار هم منطقی نبود. دامبلدور چرا می خندید؟ مثل همیشه خونسردی پیرمرد آزارش میداد. بلاتریکس و گری بک آنجا چه میکردند؟ بهت هری چه دلیلی داشت؟
نمیفهمید و این نفهمیدن برایش کابوس بود. برای شاهزاده دورگه، دانش آموز همیشه ممتاز مدرسه، نفهمیدن تعریف نشده بود. به علاوه اینکه همیشه نفهمیدن باعث ترسش میشد. پرده خاک گرفته را با اضطراب روی آینه کشید و با گام هایی سریع به سمت دخمه ها رفت.

پله اول، پله دوم، پله سوم...
- سوروس!
به عقب برگشت، مدیر مدرسه را دید که با ردای یاسی رنگ و کلاه مخصوصش بالای پله ها ایستاده بود.
- باید در مورد موضوع مهمی صحبت کنیم. دراکو از طرف لرد ولدمورت دستوراتی داره.
- دستورات؟
- نیمه شب بیا به برج نجوم. اونجا برات توضیح میدم.

پیرمرد به سرعت دور شد. چه شب عجیبی. همه چیز مبهم. حس میکرد قرار است اتفاق بدی بیافتد. شاید معنای تصویری که در آینه دید را دامبلدور امشب بر فراز برج نجوم برایش روشن میکرد. شاید...



شما قبلا توی ایفای نقش فعالیت داشتی، برای همین نیازی به تایید مجدد در کارگاه یا گروهبندی نداری. اگه قصد داری با شخصیت آبرفورث و گروه گریفیندور برگردی، فقط کافیه معرفی شخصیت کنی تا دسترسی‌هاتو بگیری. اما اگه می‌خوای شخصیت یا گروه دیگه‌ای انتخاب کنی، لطفا اول بلیت بفرست و درخواستت رو اونجا مطرح کن.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۵ ۲۰:۴۱:۲۶

seems it never ends... the magic of the wizards :)


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۰:۳۴ دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۹

اسلیترین

گلرت گریندلوالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۵:۳۱ دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۱۸:۲۰ شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۹
از زیر آسمون خدا
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
تصویر شماره چهار
دراکو مالفوی پس از باختن بازی کوییدیچ به گروه گرفیندور بسیار عصبانی است و برای یافتن وردی سیاه برای پیروزی به کتابخانه میرود که چشمش به جینی ویزلی میافتد و با خباثت به سمت او میرود:
_هی ویزلی اون کتابی که دستته خیلی گرون قیمت و کمیابه فکر میکنی اگه روش جوهر اژدها ریخته بشه پدرت میتونه خسارت بده؟😏
جینی اخمی روی پشاتیش نقش میبندد و با لحنی توام باغم و عصبانیت پاسخ میدهد؛
_دراکو مالفوی دست از سرم بردار،درضمن شاید پدر من نتونه درصورت خراب شدن این کتاب خسارتی به هاگوارتز پرداخت کنه ولی پدر توهم نمیتونه باختن پسرش به گریفیندور رو هم هضم کنه (🤭)
_که اینطور جین ویزلی فکر میکنی تو و اون دوستای نادونت میتونین موفق بشین کور خوندی حالا برو به اون پاتر و اون دوست ماگل زادت بگو منتظر مرگ باشن ویزلی جوان.
_تو... تو هیچکاری نمیتونی بکنی مالفوی دامبلدور حواسش به ما هست نمیزاره اتفاقی برای مابیوفته..
دارکو خودش را به گوش جینی نزدیک میکند وآرام میگوید:
_میدونی که ارباب تاریکی برگشته کار دامبلدور هم تمومه کوچولو
و بر میگردد تا از کتاب خانه دور شود ناگهان برمیگردد و با صدای بلند میگوید:
_راستی خانوم ویزلی معجون بنفشه وحشی و عصاره نعنا با کمی پودر صدف طلایی میتونه کمی اعصابتونو متمرکز کنه 😏
دراکو روی کتاب برگه روی میز با جادو مینویسد(شاید اخرین چیزی باشه که تو و اون دوستای عزیزت میخورین و با غرور کاذب همشگی اش ویزلی را با بهت و عصبانیت تنها میگذارد و به سمت تالار گفتگوی اسلیترین ها میرود‌.


اکثر بخشای داستانت دیالوگ بود، که نمی‌گم اشکالی نداره، اما اینو می‌گم که دیالوگات طوری بودن که کاملا آمادگی اینو داشتن که بعد از بیانش عکس‌العمل شخص مقابلو توصیف کنی و بگی با شنیدن این حرف چه حسی بهش دست داده. مثلا وقتی جینی می‌گه بابات نمی‌تونه باخت پسرش به گریفیندور رو تحمل کنه، بهتر بود قبل از این که بنویسی دراکو چه جوابی می‌ده، بگی چه حالی بهش دست داده و بعد دیالوگش رو بنویسی.
داستانت خیلی سریع پیش رفته بود و به دیالوگ محدود شده بود، در واقع به جز یه بگو مگو بین دراکو و جینی اتفاق خاص دیگه‌ای نیفتاده. ازت می‌خوام یه بار دیگه داستانتو بنویسی و این بار بیشتر در مورد اتفاقاتی که میفته و حس و حالی که شخصیتات موقع گفتن حرفاشون، یا جوابی که می‌شنون بشون دست می‌ده بنویسی. فرقی نداره که دوباره با همین عکس می‌نویسی یا عکس جدیدی، فقط می‌خوام نکاتی که گفتم رو انجام بدی.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۵ ۲۰:۳۸:۲۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰:۲۴ چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۹

اسلیترین

یوریکا هاندا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۷:۳۸ دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۲۱:۴۳
از ♡_♡
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره 5

بازهم یک ترم جدید شروع شده و باید دانش آموز های سال اولی رو گروه بندی کنم.

واقعا خسته کننده است که بشینی روی سر دانش آموزا و هی تشخصیص بدی کدوم دانش آموز مال کدوم گروهه ، خب البته خوبی های خودشم داره، به طور مثال : وقتی یه دانش آموز شجاع و مغرور و قوی باشه واقعا انتخابش بین گروه اسلیتیرن و گریفیندور سخته و این سخت بودن هیجانات خاصی داره که به نظرم خیلی جالبه .

تو افکار مسخره ی خودم غرق بودم که فلیچ منو از اتاق بیرون برد و به سمت تالار اجتماعات حرکت کرد . به تابلو هایی که اشخاص داخلشون گاهی وقتا حرکت مسخره ای انجام میدادن ، نگاه کردم و از ته دل نداشتم تاسف خوردم .

وارد سالن اجتماعات شدیم صدای همهمه ی بچه ها کل سالن و گرفته بود .
(واقعا هدفشون از این همه حرف زدن چیه😑)
فلیچ منو دست پروفسور مگ گوناگال سپرد و اونم منو روی صندلی بالای سکو گذاشت .
پروفسور شروع به سخنرانی کرد ( بازم همون حرفای تکراری😐): تمام دانش آموزان دقت داشته باشید ، برای گروهبندی در چهار گروهای هاگوارتز تقسیم میشید و این کلاه گروه بندی است که مشخص میکند شما در کدوم گروه می روید . هر موقع اسامی رو اعلام کردم بالای سکو بیاید و روی صندلی بشینید تا کلاه رو روی سرتون بزارم و گروهتون مشخص بشه......هیلدا کلارک

یه دختر با موهای مشکی به طرف صندلی اومد ، پروفسور منو از روی صندلی بلند کرد و روی سر دختر گزاشت .

انتخاب سختی بود خصوصیاتش انتخاب رو دشوار کرده بود .
کسی خیلی راحت میتونست بد باشه یا خیلی راحت میتونست خوب باشه
مهربون بود ولی مغرور خوبی هارا با خوبی جبران میکرد و بدی هارا با بدی تلافی میکرد ، بلند پرواز بود مقدار کمی هم حسادت رو داخل ذهنش میدیدم .
بالاخره تصمیمو گرفتم و بلند گفتم : اسلیتیرین

مثل اینکه خوشحال بود .
پرفسور دانش آموز بعدی را صدا زد ولی هنوز به خصوصیات دختر مو مشکی فکر میکردم که آیا تصمیم درستی گرفتم ؟
.......
پایان

---
سلام، خوش برگشتی.
اینکه از دید کلاه نوشتی رو دوست داشتم... خلاقیت جذاب و جدیدی بود.
تنها نکته‌ای که توی این مرحله حس می‌کنم نیازه بدونی اینه که علامت نگارشی به کلمه قبلی می‌چسبه و از بعدی با اسپیس فاصله می‌گیره.

بیشتر از این منتظرت نمی‌ذارم...


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۰ ۲۰:۳۶:۳۱







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.