هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰:۲۹ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۸
#31

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۴:۳۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 102
آفلاین
- سلام نیوت! چقدر به موقع رسیدی... حالا که اومدی می تونیم درس رو شروع کنیم!

نیوت که با مغز روی زمین فرود آمده بود; از جا بلند شد و به استادش چشم دوخت.
- به چی نگاه می کنی؟ برو بشین اونجا و وسایلت رو در بیار.
- چشم پرفسور.

نیوت روی تنها صندلی موجود در کلاس نشست و دفتر و قلم پرش را در آورد.
- خیلی خب... صدا میاد؟... به نام مرلین من پرفسور بینز هستم مدرس کلاس های کنکور فقط در چند جلسه!
- منم...
- آیا شما نگران کنکورمشنگی هستین؟ نگرانید که رتبه خوب تو کنکور نیارید؟ آیا شما نگرانید که ترازتان بالا نرود؟...
مژده! مژده!
دیگر نگران نباشید!
شما می توانید با خواندن جزوه های : " چگونه تست بزنیم؟" و " چه گونه در کنکور رتبه خوب بیاوریم؟" و شرکت در کلاس های خصوصی پرفسور بینز، در کنکور رتبه زیر ده هزار بیاورید! اگر همین الان ثبت نام کنید ۴۰% تخفیف می گیرید.
بشتابید! بشتابید!

کلاس های رفع اشکالات کنکور...
- پرفسور بینز!
- بله، درست شنیدید! کلاس های رفع اشکال...
- پرفسور بینز!

پرفسور بینز دست از تبلیغ کردن آموزش دادن برداشت و نگاه پوکر فیسانه ای به نیوت انداخت.
- چی شده؟ چرا هی می پری وسط حرفم؟
- ببخشید پرفسور، کی شروع می کنید به درس دادن؟
- اینایی که گفتم همش درس نیوت! مردم باید یاد بگیرن که پول هاشون رو چه طوری و در چه راهی خرج کنن.
- مگه تو چه راهی باید خرج کنند؟
- تو راه رسیدن به جزوه های من علم و دانش.
-راه رسیدن به علم و دانش...
- البته این رو هم بگم که دانش و علم راحت به دست نمیاد، یکم خرج داره!... حالا اگه تو هم می خوای به دانش دست پیدا کنی باید یه مبلغی بپردازی.

نیوت به جیب هایش که پر از خالی بود خیره شد.
- پرفسور من پول ندارم!
-نداری؟ هیچی نداری؟... پس اگه اینطوره باید بگم شرمنده نمی تونم کاریش کنم.
- ولی... .

اگر نیوت در کلاس شرکت نمی کرد، چیزی یاد نمی گرفت و در نتیجه در کنکور رتبه خوب نمی آورد; لرد سیاه هم حسابش را می رسید.
- خب؟ چه تصمیمی گرفتی؟
- من فکر کنم یه مقدار پول داخل بانک...
- آفرین! تصمیم کاملا درستی گرفتی... بیا این شماره حساب منه; برو پول رو جغد به جغد کن بعد بیا جزوه ها رو تحویل بگیر... کلاس هم تموم شد!

پرفسور بینز کاغذی به نیوت داد و از کلاس خارج شد. نیوت هم کاغذ را داخل جیبش گذاشت تا در وقت مناسبی سراغش برود.
- خیلی خب. الان نوبت کلاس بعدیه.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

私の愛する親愛なる

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
魔法の世界
レイモンド


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۸
#30

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
ولی نیازی به فکر کردن نبود، چون همون لحظه اسنیپ وارد کلاس شد.
- کلاس تموم شد نیوت، بیا بریم کلاس بعدی.
- ما که تازه شروع کردیم.
- ارباب منو مسئول برنامه های نیوت کرده، منم میگم باید بره کلاس بعدی.

اسنیپ، بدون توجه به غرغر های فیلچ، نیوت رو از کلاس کشید بیرون.
-
- کجا داریم میریم اسـ...ـتاد؟
- کلاس بعدی.

و قبل از اینکه نیوت بتونه چیزی بگه، پرت شد توی کلاس بعدی.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۳:۱۱ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶
#29

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
-اقای فیلچ شما اینجا چیکار میکنید؟
-خودت چی فکر میکنی، اسکمندر؟!
-نمیدونم.
-من استاد درس انگلیسیه تو هستم.
-اما من انگلیسی بلدم.
-بلد نیستی، بگیر بشین سرجات بچه جون.


نیوت به اجبار مجبور شدکه بشینه روی یکی از نیمکت های موجود در کلاس، به درس های ساده و تکراری زبان گوش کنه .

فلش بک:
لرد بعد از مدتی فکر کردن به نتیجه ای رسید و تا اومد بگه که کی انتخاب شده،مرگخواران شروع به حرف زدن کردن.
-من باید انتخاب بشم من بیشتر بلدم!
-نخیرشم من بیشتر بلدم پس من!
-نخیر من!
-چیزی گفتی،من بیشتر بلدم!

چند دقیقه نگذشت که این حرفا به سمت دعوا کشیده شدن که لرد با گفتن کلمه ای باعث شد همه سکوت کنند:
-ساکت!من فرد مورد نظر و مناسب واسه این کار رو انتخاب کردم و هیچ کس حق اعتراض نداره، این شخص خوش شانس کسی نیست جز فیلچ!
-جان؟چی؟
-مگه نگفتم کسی حق اعتراض نداره، خوب اقای فیلچ من خودم دیدم که شما چقد خوب و با لهجه ای قشنگ انگلیسی صحبت میکنید؛بنابراین میخوام شما به این پسره درس بدین.
-باشه.

پایان فلش بک.

-اهم اهم خوب درسی که امروز میخوام بهت یاد بدم خیلی هیجان انگیز و جالبه، اگه گفتی در مورد چیه؟
-در مورد مثلا تبدیل فعل های حال به گذشته و خوندن یه متن بلند و جالب و تغییر دادن همه چیزش مثل زمان فعل ها و ...؟
-جواب شما کاملن اشتباه است، اینایی که گفتی که خیلی اسونن.
نیوت:

فیلچ چوب دستیش ماژیکی رو برداشت و روی تخته وایت برد موجود در کلاس نوشت:
چیز هایی که قراره امروز درس داده شن.
1-معرفی خود به دیگران.
2-سلام و صبح بخیر.

نیوت:

فیلچ تخته رو پاک کرد و نیز دوباره نوشت:
*سلام به انگلیسی میشه hello.
*صبح بخیر میشه good morning.
معرفی کردن:
'فعل تا همین قدر هم بلد باشی زحمت کشیدی!'

*اسم من........است. ........My name's
-خوب حالا اینا رو وارد دفتری چیزی کن و بعد از من تکرارشون کن.

نیوت دفترچه یادداشتش رو دراورد و این چیزای تکراری رو وارد کرد ولی مدام داشت فکر میکرد که چگونه از دست این کلاس خلاص شه.


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۴ ۱۳:۴۱:۵۳
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۴ ۱۳:۵۰:۱۲
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۴ ۱۴:۰۴:۴۴
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۴ ۱۴:۰۹:۰۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۱:۱۸ یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۶
#28

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- نه مرسی گرنت. یه کلاس دیگه میرم، اگه کارساز نبود، دوباره میام!

نیوت این را گفت و از کلاس بیرون رفت. گرنت عینکش را تکانی داد و گفت:
- مطمئنم دوباره میاد!

در راه دفتر بود که با اسنیپ رو در رو شد.
- استاد دنبالت میگشتم! کلاس بعدی چه کلاسیه؟
- زبان انگلیسی... که البته درس خیلی مهمیه و درصد بالایی هم تو کنکور داره!
- اما... ماکه خودمون انگلیسی بلد...
- حرف نباشه! برو سر کلاست! تو که نمیخوای یه آدم مهم رو منتظر بذاری؟!
- آدم مهم؟!

فلش بک به زمان انتخاب اساتید نیوت توسط لرد


- نه! من بیشتر انگلیسی بلدم!
- من!
من باید این درس مهم رو درس بدم!
سکوت!

با صدای بلاتریکس که به نیابت از لرد بلند شده بود، همه مرگخواران مثل یک مرگخوار خوب، چهارزانو نشستند و منتظر فرمان لرد ماندند.

- حالا دوربین روی ماست؟ گریممون خوبه؟ اهم... آیا این درس که ازش صحبت میکنید، مهم میباشد؟

مرگخواران نگاهی به هم انداختند. مرگخوار x به صدا درامد:
- البته، قربانت گردم! هم تدریسش مهمه، هم درسش... تازه توی کنکور هم ضریب بالایی داره!
- چی؟ ضریب دیگر چیست؟
- یعنی اگه همین درسو فقط درست بده، کنکور رو قبول میشه!

لرد به فکر فرو رفت؛ تا فرد مهمی را برای تدریس این درس مهم انتخاب کند.

پایان فلش بک

- مگه نمیری سر کلاست؟
- چرا، چرا! الان میرم.

او با فرمت دور شد و به این فکر میکرد که فرد مهم از نظر لرد کیست، که با بازکردن در کلاس، بسی متعجب شد.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶
#27

گرنت پیج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲ سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۴ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸
از مغز خوشگل من هر کاری بر میاد
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 74
آفلاین
- هی نیوت حواست کجاست اینجارو نگاه کن ببینم!

نیوت با بی حوصلگی برگشت و به آستوریا نگاه کرد. آستوریا هم ناخن هایش را به اون نشان داد که این حرکت او باعث شد نیوت بیشتر توجهش را به درس جمع کند.

- از اونجایی که فهمیدی رز چیه میخوایم بریم سراغ یک مبحث دیگه ... بزار ببینم اصلا فهمیدی یا نه. رز چیه؟
- ویزلی!
- از کلاس من برو بیرون تا چشمات رو در نیاورم!

نیوت هم از آننجایی که بچه بسیار حرف گوش کنی بود، به سرعت از اتاق بیرون رفت و در را هم از پشت بست. البته از اتاق فرمان اشاره میکنند که، علت در رفتن نیوت ممکنه عامل هایی مثل فرار از درس یا ناخن های آستوریا هم باشه.

اما... حالا نیوت پشت کنکوری بدون استاد مانده بود. در راهرو ها پرسه میزد و نمیدانست باید چه کاری انجام دهد. در همان حال و هوای گیج خود به فردی بر خورد که باعث شد زمین بخورد.

- جلوت رو نگاه کن.

نیوت از روی زمین بلند شد و سرش رو بلند کرد تا کسی که به او برخورده بود را ببیند.

- شما؟
- گرنت پیج هستم. الان نباید در حال درس خوندن باشی؟
- تو از کجا میدونی؟
- خبرا زود میرسه.

ناگهان صدای "دینگ" از توی جیب گرنت آمد. گرنت دست در جیبش کرد و گوشی خود را بیرون آورد. صفحه گوشی را باز کرد و اس ام اس جدیدی که برایش آمده بود را خواند. سپس رو به نیوت کرد و گفت:
- همین الان هم خبر اومد که آستوریا از کلاس پرتت کرده بیرون.

نیوت:

- با اینکه خیلی خنگی، من میتونم بهت درس بدم.

نیوت از ناراحتی جیغ کشید.هر کاری میکرد که از شر کنکور و درس خواندن خلاص شود نمیشد. استاد های داوطلب مدام سر راهش سبز می شدن. گرنت هم طبیعتا یکی از آن ها بود.

سپس گرنت حرفی زد که صدای جیغش را خفه کرد.
- حق التدریسم رو از قبل میگیرم.

نیوت پوکرفیس به گرنت نگاه کرد. اول به این فکر افتاد که پیشنهادش را رد کند ولی مگر از جانش سیر شده بود که فرمان لرد را نادیده بگیرد؟

چند دقیقه بعد

گرنت و نیوت پس از گشت و گذار فروان درراهرو های هاگوارتز، بالاخره یک اتاق قدیمی پیدا کردن که کسی تویش ساکن نبود. جای خیلی ساکتی بود و خیلی به درد درس خواندن میخورد. پس دو تا صندلی آوردند و شروع کردند به درس خواندن.

درست زمانی که گرنت میخواست درس شیرین جغرافیا را شروع کند، اتفاقی افتاد که به کل نظر او را عوض کرد.

- نیوت گوشیت رو بزار توی جیبت.
- اخه یک چیزی خیلی ذهنمو در گیر کرده.
- چی شده؟
- این خواننده، میخواد به 32 کشور بره.
- خب این اشکالش چیه؟
- مگه ما فقط 7 تا کشور نداریم؟

گرنت با شنیدن این حرف به پوکر فیسی عمیقی فرو رفت و فقط یک جمله بر زبان آورد.
- حق التدریسم دو برابر شد.

سپس دفترچه و خودکار مشکی محبوبش- که همیشه همراهش بودند- را از جیبش در آورد و چیزی توی دفترچه اش نوشت. دفترچه جلد چرمی مشکی داشت که روی آن به رنگ سبز نوشته شده بود:

دفترچه فوق سری
متعلق به: گرنت پیج (مخ قشنگ)

برگه را از دفترچه جدا کرد و جعفرِ همیش حاضر در صحنه داد تا حق التدریس دو برابر شده اش را به حسابش بزند.


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۴:۵۲ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶
#26

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
- بیا بشین نیوت.

آستوریا با ناخن هاش نیوت رو روی نیمکت نشوند و خودش پشتش وایستاد.

- خب شروع میکنیم. رز چیه؟
- ویزلیه؟
- نه!

-

نیوت جیغ کوتاهی زد؛ قطعا در اون لحظه نمیتونست برگرده و لبخند فردی که پشتش ایستاده بود رو ببینه، چون ناخن‌های‌ آستوریا هرلحظه بیشتر تو دستاش فرو میرفتن.

- باید درست جواب بدی.

آستوریا اینو گفت و فشار ناخن هاشو کم کرد. نیوت آهی کشید و با دقت بیشتری به گیاه که مشغول تدریس بود نگاه کرد.

- رز جادوییه! رز چیه؟
- ویزلیـ... جادوییه!

آستوریا باز هم ناخن‌هاشو تو بازوی نیوت فرو کرد.

- الان چرا؟
- این کارو میکنم که ارباب ذهنت بشه.

رز با رضایت چندتا از غنچه هاشو تکون داد و تدریسش رو ادامه داد.
- ببین وقتی من غنچه هامو تکون میدم، گرده افشانی میکنم. بعد گرده هام باعث میشه در آینده رز های جادویی بیشتری رشد کنن و همه جا پر از رز جادویی شه... وای چه دنیای قشنگی میشه.
- مثلا من اگه چشم های تو رو دربیارم بکارم تو زمین، ممکنه درخت چشم نیوت دربیاد. میخوای امتحان کنیم؟

نیوت ترجیح داد نه جواب آستوریا رو بده و نه برگرده تا با لبخند وحشتناکش رو به رو شه. انگار کنکور اونقدر که مشنگا توی جعبه‌ی جادویی پر سر وصداشون میگفتن، آسون نبود.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۸ ۵:۰۰:۲۰

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۶
#25

ریونکلاو، مرگخواران

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۰:۲۸:۴۱ جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 205
آفلاین
بعد از به صدا در اومدن زنگ، نیوت که عجله داشت زودتر از کلاس خارج بشه با عجله از روی صندلی بلند شد، اما موقع خارج شدن از کلاس رداش زیر پاش گیر کرد و با سر پرت شد وسط کلاس.

-می بینم که خیلی عجله دارید برای رتبه برتر شدن آقای اسکمندر!

نیوت برگشت و دید اسنیپ پشت سرش ایستاده.

-اساتیدت تا الان اصلا ازت راضی نبودند اسکمندر، و معتقدند به کلاس اضافه احتیاج داری. هزینه ی هر جلسه کلاس فوق برنامه برای شما در میاد صد و هفتاد گالیون.
-صد و هفتاد گالیون؟ ولی مگه ارباب نگفتـ...
-حرف نباشه اسکمندر! همین که گفتم، جلسه ای صد و هفتاد گالیون.
-چشم.
-حالا هم برو که اساتید گیاه شناسی منتظرتن.
-"اساتیدِ" گیاه شناسی؟!
-مگه من چیز دیگه ای گفتم؟
-نه.. ببخشید! من رفتم!

نیوت در حالی که رداشو جمع کرده بود تا دوباره زیر پاش گیر نکنه، چند قدم به عقب رفت، جمله ی آخرو گفت و شروع به دویدن به سمت کلاس گیاه شناسی کرد.

در کلاس گیاه شناسی باز بود و همونطور که نیوت انتظار داشت، با گلبرگ های رز تزیین شده بود. بوی رز فضا رو پر کرده بود.
نیوت در زد و سرشو به داخل کلاس خم کرد تا ببینه کسی داخل هست یا نه.

-اومدی نیوت؟ بیا تو. منتظرت بودیم.
-منتظرم "بودین"؟

در پشت سر نیوت به هم کوبیده شد.

-بله نیوت، منتظرت بودیم.

آستوریا پشت سر نیوت ایستاده بود.



تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۹ دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۶
#24

تریسی اورسونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۴ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۲ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
باروفیو با همان لهجه ی مفتضح الافتضاحش دهانش را باز کرد تا درسی را که کاملا برای او ساخته شده بود، تدریس کند. اما دقیقا همان لحظه ای که دهان باروفیو، همچون در گاراژ باز شد، در کلاس نیز با شدت باز شد و وینکی که از شادمانی بالا و پایین می پرید، وارد شد. نیوت که علاوه بر زخم ها و جراحات کلاس هکتور، با دیدن باروفیو قیافه اش شدیدا کج و کوله شده بود، با دیدن وینکی در چارچوب در، نتوانست فکش را کنترل کند و فک تا حدود زانویش پایین افتاد.
وینکی با دیدن باروفیو از حرکت ایستاد و گفت:
-بارفیو اینجا چیکار کرد؟ الان آخر هفته بود و باروفیو رفته بود.

باروفیو سرش را خاراند، نگاهی به تقویم کرد، و با مغز سریع الانتقال ریونکلاوی اش تصمیم گرفت که نباید جلوی وینکی کم بیاورد. حتی اگر دیگر وزیر نباشد.
- جن چی ره میگه؟! مِنِ وزیر کل گاومیش های پِرندم ره هِوا نذاشتم بیام که اینجا این هاره بشنومه!

نیوت با چهره متفکری تمامی اطلاعاتش از انواع گاو و گاومیش را در ذهن مرور کرد.
- گاو میش پرنده؟

نگاه باروفیو و وینکی به طور همزمان به سمت نیوت برگشت. سپس ناگهان باروفیو با حالت قهری گفت:
- جانور شناسه حتی گاومیش ره نمیشناسه!

وینکی نگاه پر شرارتی به باروفیو کرد، سپس گفت:
-تازه وینکی اخبار جدید واسه باروفیو و نیوت آورد! وینکی به نیوت تبریک گفت، وینکی به باروفیو تبریک گفت و در نهایت وینکی به خودش تبریک گفت. وینکی جن وزیر خووب!

چشمان باروفیو گرد شد. باروفیو کبود شد. و حتی چهره نیوت کبود تر شد.
-روستایی مظلوم بدون حضور وکیل حرف ره نخواهد زد اصلا!

باروفیو این را گفت و ناله کنان بیرون رفت.

وینکی روی صندلی ای که سه برابر قدش بود، نشست و شروع کرد به صحبت کردن.
-امروز وینکی خواست ادبیات درس داد. وینکی جن ادبیات دان بود! biganeh:

فک نیوت دیگر از این پایین تر نمی رفت...
اما وینکی قصد نداشت کار را ناتمام رها کند.
- نیوت بعد از وینکی تکرار کرد:" نیوت جن جانور نشناس بد!"

نیوت داشت سرگیجه میگرفت که ناگهان زنگ کلاس به صدا در آمد و کلاس شروع نشده به اتمام رسید.



پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۷:۴۵ چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۵
#23

بلوینا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۱ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۰ یکشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۷
از دُم سوجی پالتویی خواهم دوخت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 53
آفلاین
_امدم ببینم زنگ بعد چه کلاسی دارم...
_هوومم بذار ببینم اسکمندر!
اسنیپ نگاهی "ترن تو پيج تري هاندرد نايتي فور " گونه ایی به سر تا پای نیوت انداخت اندکی تامل کرد,سرش را پایین انداخت و به ورقه ی بزرگ جلوی رویش نگاهی گذرا انداخت.
_هاه,ایناهاش ادبیات مشنگی با جناب لادیسلاو پات...پاتریشوا خازنفا...نه...خازنفا پاتریشوا ...کاردلیپ خازنفا , با زاموژسلی داری بپر برو که پنج دقیقه هم دیر شده.
نیوت چیزی نگفت.وقت گالیون بود در نتیجه سری تکان داد و سکندری خوران خودش را به کلاس درس ادبیات مشنگی رسوند.
اندکیی بعد:
هنگامی که نیوت وارد کلاس شد لبخندش بر لبش خشکید,چشمانش از حدقه در آمد,سر تا پا علامت تعجب شد,نیوت اب شد , اتش شد,خاک شد,باد شد ...چهار عنصر اواتار شد , وا رفت, ارزوی مرگ کرد حتی ...که ای کاش میمرد و روزی رو نمیدید که اون...اون بی تمدنه دهاتی! در نقش پروفش حاضر شده.
اشتباه نکنید , کسی که برای تدریس ادبیات مشنگی امده بود نه کلاه بلندی بر سر داشت نه لباس مشنگیی بر تن و نه عصایی کوتاه در دست ,هر که بود لادیسلاو نبود!
_سِلام
_ب...باروفیو؟!
_خعلی تِعجب نکن !
_ولی اخه چطور...
_بِذا بگم این ژاموژشلی...
_زاموژسلی!
_هِمون... گفته دنگی که دینگ خطابش میکنه گاهی هم جیرینگ! مریض احوال هسته سر همین هسته که نتونسته سر کلاس حاضر بشه ! وزیر وزارت سحر و جادو بی توجه به تیک های عصبی نیوت وزنش رو روی صندلیی انداخت که پایهایش تقریبا در حال شکستن بود سپس ادامه داد:
_خلاصه گفت که بهت بگم که بدونی که "آه کمر دینگ بشکست " و نشد که بشه که بیاد من هم که لطف کردم از کار و زندگی و گاومیش و مملکت زدم امدم علم و دانستهای فراوونم رو در اختیارت بذارم حالا مثل تسترال به من زل نزن بیشین که کلی کار داریم.


ویرایش شده توسط بلوینا بلک در تاریخ ۱۳۹۵/۸/۱۹ ۱۷:۵۱:۲۶

اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...


پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲ سه شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۵
#22

کوینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۱ دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۲ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 40
آفلاین
خلاصه:
در حالی که یک هفته بیشتر تا کنکور مشنگی نمونده، لرد به نیوت اسکمندر دستور داده تا در کنکور شرکت کنه، رتبه‌ی تک رقمی بیاره و رتبه‌ش رو به لرد تقدیم کنه. ضمناً با توجه به فرصت محدود تا کنکور، لرد دستور میده تا تمام مرگخواران هم به نیوت کمک کنن.

مرگخواران خودشون هم مثل نیوت چیزی از علوم و دروس مشنگی نمی‌دونن، اما با این حال، هرکس یک درسی رو انتخاب می‌کنه تا به نیوت آموزش بده.

تا الان، فقط هکتور که شیمی رو به خاطر تشابه‌ش به معجون‌سازی انتخاب کرده، با نیوت کلاس داشته.
××××××××


نیوت:

نیوت که هنوز از رفتار "متفاوت با همیشه‌"ی هکتور در شوک بود، خواست از کلاس بیرون برود تا ببیند کلاس بعدیش چیست و کجاست. هنوز از سر جایش بلند نشده بود که در محکم باز شد و هکتور دوباره وارد کلاس شد!

- تدریسم چطور بود؟ خیلی فوق‌العاده بود، نه؟
- آممم، تو.. که.. هیچی...

هکتور وسط حرف نیوت پرید و در حالی که یک بطری کوچک معجون را به او نشان می‌داد، گفت:
- معجون "معلم شیمی شدن" رو روی خودم امتحان کرده بودم!
- خب، تاثیرش که خیلی فوق‌العاده بوده. حالا میشه برم سر کلاس بعدی؟

هکتور نیوت را هُل داد روی صندلی و گفت:
- نه، میخوام یه دور هم بدون معجون تدریس کنم تا قشنگ متوجه تاثیر معجونم بشی!

نیوت هیچوقت فرصت نکرد تا جوابی بدهد، چون قبل از آن که حتی پیامی از مغزش به دهانش ارسال شود، تدریس شروع شده بود. هکتور کتاب شیمی کهنه را ورق زد، به صورت کاملاً رندوم روی یک صفحه متوقف شد وگفت:
- واکنش تجزیه! امروز بهت واکنش تجزیه رو یاد میدم!

تنها آرزوی نیوت در آن لحظه، کم شدن لرزش هکتور، شده حتی یک اپسیلون، بود.
- برای اینکه یه ماده رو تجزیه کنیم باید.. باید.. باید چی؟!

حتم داشت که می‌داند معلم شیمی‌اش به چه نتیجه‌ای خواهد رسید!
- معجون تجزیه شدن روش بریزیم!

بله، احتمالا تا آخر زنگ قرار بود با معجون‌هایی مثل "معجون ترکیب شدن"،"معجون موازنه" و "معجون جدول تناوبی عناصر به جز عناصر واسطه‌ی دسته‌ی F" آشنا شود! درس شیمی برای نیوت، درس قابل پیش‌بینی‌ای بود...

البته چند ثانیه‌ای بیشتر طول نکشید که متوجه اشتباهش شد. هکتور، غیرقابل پیشبینی‌تر از تصور نیوت بود...
- حالا وقت کار عملیه! پیش به سوی آزمایشگاه!

ساعتی بعد
نیوت اسکمندر، با موهایی سوخته، لباسی سوخته‌تر، پوستی کهیرزده و تنی لرزلرزان و رخ سندروس! وارد دفتر مدیریت شد!

- من بهت اجازه دادم بیای داخل؟

نیوتِ خسته، بدون هیچ پاسخی به مدیر مدرسه‌اش، اسنیپ، زل زد.
- چته عین گلابی زل زدی به من؟

نیوت خسته‌تر از آن بود که توضیح بدهد اساساً گلابی چشمی ندارد که زل بزند، پس فقط گفت:
- اومدم ببینم زنگ بعدی چه کلاسی دارم؟!


ویرایش شده توسط کوین در تاریخ ۱۳۹۵/۸/۱۸ ۱۱:۰۵:۱۳

~ Le Petit Kevin ~


زنگ انشا يعني نوشتن بي قيدو بند! جايي كه تنها قانونش، اينه كه رول نوشتن ممنوعه، يعني حتي در بند قواعد دست و پاگير پاراگراف بندي و ديالوگ نوشتن و علائم نگارشي هم نباشيد. ذهنتون رو آزاد كنيد و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني نوشتن بدون ترس! انشاها همشون خونده ميشن، ولي هيچكدوم نقد نميشن. حتي كارتا هم فقط براي تفريحن. بدون هيچگونه نگراني، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن طنز دروني! فارغ از هر بندي، تا هرجايي كه دلتون مي خواد ديوونه بازي كنيد و قابليت هاي روماتيسميتون رو كشف كنيد. طنزنويسي به موجي از ديوانگي نياز داره آخه! پس بذاريد طنز درونتون بجوشه و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني منبع اعتماد به نفس براي تازه واردها! توي زنگ انشا همه ي نوشته ها يه جور خاصي برامون قشنگن و همشون رو با علاقه مي خونيم. تقسيم بنديِ انشاي خوب و بد نداريم. پس با جرئت و انرژي تمام، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن و حفظ سبك خاص خودتون! جايي كه باعث ميشه كم كم توي نوشته هاتون سبك سبز بشه. تقليدي در كار نيست، خودِ خودتون باشيد و فقط بنويسيد!

... زنگ انشا يعني طنز، تفريح، ديوونه بازي، خاطرات خوش، رهايي از قيد و بندهاي فكريِ نوشتن و پرورش دادن قشرِ نارنجي مغز در شارش بي وقفه ي جرياني از روماتيسم مغزي!

تقديم به استاد لارتن كرپسلي،
به خاطر اعتماد به نفس، حس خوب و نگرش خاصي كه توي مغزم جاساز كردي!
از طرف مودك تحقيق زاده؛ مبصر سابق و استاد فعلي زنگ انشا!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.