هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰ شنبه ۸ دی ۱۳۹۷

هافلپاف

هانا آبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۶:۳۶ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
آرتور با خود فکر کرد: حالا چی کار کند؟
پس از مدت ها فکر کردن روح فکری به ذهنش رسید هر چند سخت بود ولی باید آنرا می گفت.
-الف!
-چی؟
-الف_ب... الف هومممم ب،الف!
-فهمیدم! نه نفهمیدم.

روح با خود فکر کرد. آخه تا کی؟ باید کاری میکرد. بیرون رفت تا چیزی پیدا کند. ناگهان چشمش به چیزی خورد: خاک!
روی زمین خاک بود. روح دستش را روی خاک گذاشت و چیز هایی کشید.
آرتور که به دنبال روح بیرون آمده بود متوجه شد که روح دارد برای فهماندن موضوع نقاشی می کند. دامبلدور به پیش او آمد.
-آفرین پسرم!
-برای چی؟ 😮
-برای این که فکر کردی! همیشه می دونستم یک استعداد خاص داری!
-استاد فکر کردن؟!
-بلی، همیشه گفتن که عقل سالم تن سالم که این برمیگرده به چندین سال پیش حدودا...
دامبلدور توضیحات الکی و بیهوده ی خود را برای امید دادن به آرتور تمام می کند. زیرا چشمش به نگاشی روح بر خورده بود.
-این چیه؟
-ما هم باید همین رو بفهمیم!
-کتابه؟
-کیفه؟
-کفشه؟
-بی سوالیه؟
-منم؟!
روح سرش را به نشانه ی تائید تکان داد.
-من دارم آواز می خونم!
-اون داره ورد می گه؟
روح دوباره سرش را تکان داد. اما آن دو هنوز هیچ چیز دستگیرشان نشده بود.
-
ناگهان جرقه ای در ذهن آرتور ایجاد شد.
-من باید همه حرف ها و کلمات رو بهت یاد بدم! با همون روش که الفبا رو یاد دادم!



-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ جمعه ۷ دی ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
-چیکار کنیم پروف؟
-الف_ب_پ_ت_

دامبلدور نمیدونست چیکار کنه ولی این برای اولین بار نبود که راه حل خاصی برای حل یه مشکل نداشت. تجربه زیادی در این زمینه تو سال های طولانی عمرش به دست آورده و به دقیقا میدونست چیکار کنه.
-ببین پسرم ..
-الف_ب_پ_ت_

دامبلدور این رو گفت و برگشت. به آرومی به طرف شومینه اتاق رفت و نگاهی به آتیش انداخت. سعی کرد دقایقی آرتور رو منتظر بذاره که اون فکر کنه چه حرف مهمی میخواد بزنه. بعد از بررسی چوب های در حال آتیش گرفتن، دوباره به سمت آرتور برگشت و ادامه داد.
-زندگی سخت شده پسرم ...
-الف_ب_پ_ت_

دوباره برگشت و این بار به آرومی به سمت پنجره رفت و بیرون رو نگاه کرد. یه عقاب با سرعت زیادی به سمت یه گوسفندی حرکت کرد و گوسفند رو با قدرت گرفت و بال زنان به افق پیوست. دامبلدور بازم صبر کرد و بالاخره برگشت و ادامه داد:
-در این زندگی سخت باید قدرت و عشق رو با هم داشته باشی پسرم، بدون عشق و قدرت و عقاب و گوسفند به هیچ جا نمیرسی.
-الف_ب_پ_ت_

دامبلدور این رو گفت، سریعا به سمت آرتور حرکت کرد و دستی روی شونه هاش گذاشت. آرتور همچنان متوجه نشده بود که چه اتفاقی دقیقا داره میفته و دامبلدور چی میگه.
-این ماموریتی هست که باید خودت انجام بدی. با اینکه من راه حل های بسیار فوق العاده ای دارم ولی نمیتونم بهت بگم تا خودت با تجربه بشی.
-الف_ب_پ_ت_

دامبلدور این رو گفت و به سمت شومینه رفت و غیب شد. آرتور لحظاتی گیج به شومینه خیره شد و بعد به سمت روح برگشت و گفت:
-چی میگی زبونه بسته؟
--الف_ب_پ_ت_




پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷

هافلپاف

هانا آبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۶:۳۶ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
آرتور مانده بود چی کار کند. رفت توی کتابخانه و کتاب ها را گشت که شاید بتوانذ راه حلی پیدا کند. پس از جستجوی فراوان به یک کتاب خیلی قدیمی بر خورد تو اون کتاب نوشته بود که :

نقل قول:
فصل پنجم : توسعه
برای برخورداری از علم هایی که فقط باید حفظ شود اینگونه عمل می کنیم.
1)مطلب مورد نظر را به شخص دیگری سپرده تا به خوبی و شمرده آن را بگوید.
2)به خواب می رویم.
3)ابتدا شخص ورد دینگاردین لیرپاکس را اجرا می کند سپس مطلب را بلند می گوید و بعد دوباره ورد اجرا می کند.
اینگونه به خوبی شاهد یاد گرفتن مطالب هستیم.


حالا نوبت اجرا کردن آن بود. آرتور پیش روح می رود. روح خواب است و آرتور از وضعیت استفاده می کند.

-دینگاردین لیرباکس.الف_ب_پ_ت_ث_...

روح تکانی می خورد. ناگهان آرتور لیز می خورد.

_ای بابا!

اما روح بیدا. نمی شود.

-_... _ه_ی. تمام!

..............

..............

..............

روز بعد که روح بیدار می شود آرتور می رود که اورا امتحان کند. دامبلدور هم به دنبال او می رود.

-الفبا رو بگو!

-الف_ب_پ_ت_ث_ای بابا! _جیم_..._ه_ی_تمام!

-عالیه! البته یک چیز هایی بینشون بود. ببینم چه حسی داری؟

-الف_ب_پ_ت_ث_...

-الفبا رو نگو! خوبی؟

-الف_ب_...

-چی میگی؟

-الف_ب_پ_ت_...

روح دیگر نمی تواند به جز الفبا حرف دیگری بزند. حالا آرتور باید فکری برای خنثی کردن طلسم بکند!



-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
و این آرتور است که با قدم هایی استوار به سمت روح بیسواد میرود،نه تنها برای مالی،بلکه برای حفظ نسل ویزلی،حفظ ارتش ویزلی،برای محفل!
......
......
......

-آلف؟

آرتور دستی به موهایش کشید.
-آلف چیه خنگ؟الف!
-اصلا چرا داری فارسی به من یاد میدی؟مگه ما انگلیسی نیستیم؟
-نخیر!ما داریم فارسی حرف میزنیم!حالا بنویس الف!
.....
.....
.....

پروفسور دامبلدور با آرامی در اتاقی نشسته بود و درحال مدیتیشن بود.
ناگهان در با لگد باز شد و آرتور وارد اتاق شد.
-پروف!

دامبلدور دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
-زهر تسترالو پروف!چرا در را مانند هیپوگریف باز میکنی و سرت را مانند سانتور میندازی و میایی داخل؟ادب نداری؟

آرتور که با بردن نام این همه حیوان به یاد دوران تحصیل و کتاب جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها افتاده بود،کمی اعصابش آرام شد.
-ببخشید پروف...میخواستم بگم که اون روحه خنگه.حرف آدمیزاد نمیفهمه!

پروفسور بلند شد و به سمت در رفت.
-بریم.خودم بهش یاد میدم.
...
...
آرتور منتظر بود تا جلسه اول سواد آموزی پروفسور به روح خنگ به اتمام برسد.
بالاخره پروفسور به سمت آرتور امد.
-اوممممم.
-چی؟پروف موفق شدید چیزی بهش...
-اوممممم.

و دیگر از پروفسور خبری نبود.او آپارات کرده بود.

روح پشت سر پروفسور آمد.
-چرا اینجوری کرد؟وسط جلسه یهو پاشد رفت!

آرتور پوکرفیس شد.هیچ راهی برای یاد دادن سواد به آن روح خنگ نبود.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹ دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
خلاصه: نسل ویزلیا داره منقرض میشه. یعنی مالی بخاطر فشار روحی روانی، دیگه نمیتونه باردار بشه. حالا دکتر میگه که اگه بخوان باردار بشه، باید یه روح خوب بهش پیوند بزنن! آرتور میره تو گورستان، اما... یه روحی بهش میدن که هیچ سوادی نداره. حالا مجبوره که اون روحه رو هم بگیره و پس گرفته نمیشه. حالا آرتور میخواد که بره به حرف های نصیحت آمیز دامبلدور گوش بده.



***

- پروف!
- بله؟
- پروف؟
- بله؟
- پروف؟
- کوفتو... فرزندم چته؟
- پروف الان باید در فقدان مالی به من بگی جانم... من الان پر از کمبود محبتم! خب حالا بیاین امتحان کنیم! ... پروف؟

پروف به سقف خیره شد.

- جانم؟
- ایول! حالا... می گم پروف... دکمه غلط کردمش کو؟ الان بیاین که من به نصیحت هاتون گوش بدم!
- نصیحت؟ کدوم نصیحت؟
- بهم بگین با غم نداشتن بچه چه کنم؟ مالی نمی تونه با احساس سبکیش کنار بیاد...به سنگینیش عادت داشت عشقم!
-
- پروف اگه ارتش ویزلی دچار مشکل بشه، چجوری حس امنیت رو به نسل هامون تزریق کنیم؟ از ما گفتن ولی شما باید یه راهکاری بدین! بخاطر محفل!

پروف نگاهی به اطراف انداخت و دستی به ریشش کشید.
- اون روحه کو الان؟
- دم در وایساده!
- یه راه حل دارم! ولی شاید یکم وقت ببره!

آرتور با خوشحالی رو به جلو خم شد.
- اشکال نداره پروف! الان فقط زنم مهمه!
- خب... مگه پس نمی گیرنش؟
مگه مشکل بی سوادیش نیست؟
- اوهوم!
- تو باید... بهش سواد یاد بدی!

حالا آرتور باید تصمیم می گرفت. تحمل کردن آن روحِ نکبت، یا بیخیال شدن زنش؟!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۴:۰۲ پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
آرتور با عصبانیت تمام و با قدم های محکم و سفت که حتی آسفالت های بیچاره را هم ترک میداد، راه میرفت! دود از گوش هایش بیرون زده بود. او از سرکار گذاشتن خوشش نمی آمد. صدای آن روح مونث حتی از آن فاصله ی خیلی زیاد شنیده میشد که به آرتور میگفت:
- خب میرم جهشی میخونم. الان وسطای سال اولمه، دومو تو سه ماه میخونم از اسفند به بعد برم وسطای کلاس سوم. اصن تو برای چی سواد میخوای؟ من به این خوشگلی...

آرتور هم با عصبانیت زیاد جوابش را میدهد:
- زنم خیلی باهوشه! حتی از اون انیشتین و نیوتن و بقیه باهوش تره. چون آخه کی میدونه که چطوری باید بیشتر از هزار تا بچه بیاره؟؟ اصلا هم بستگی به ژنش نداره. این کار فکر میخواد. خیلی مهارت و فکر میخواد که بری تو شکمت کارگاه تولید مثل مو قرمزا درست کنی! بعدشم، این هوشش هدر میره که یکی مثل تو بیاد تو وجودش و تمام استعداداشو از بین ببره!

روح چیز دیگری گفت اما صدایش در جشنی که حالا آرتور دوباره به آن نزدیک شده بود، گم شد! آرتور "اهم اهم" ی کرد و آنها نشنیدند و یا اهمیت ندادند! آرتور طاقت نداشت. باید زودتر یک خانم دیگری پیدا میکرد. پس این دفعه داد زد:
- هی روح های بی مصرف!

ناگهان تمام روح ها از حرکت بر روی هوا ایستادند و خشمگینانه به آرتور نگاه کردند. اما آرتور نترسید. سر دسته ی روح ها جلو آمد و با آن ابرو های در هم گره رفته اش، شروع به حرف زدن با او کرد:
- تو ما رو چی خطاب کردی مو قرمز؟
- بی مصرف ها!
- میبینم که پررو شدی! امروز جشن این روح های ناراحتو عصبانیه! کاری نکن که دوباره به حالت اولشون برگردن! حالا چی شده؟ فهمیدی داری میمیری؟ اومدی همینجا بمیری و روحتو به ما بدی؟!
- تا وقتی که مالی رو درست نکنم و بچه ی ۵۶۰۰۸۷۰ رو نبینم، نمیمیرم! یه مادمازل دیگه رد کن بیاد! این حتی سواد نداره. کلاس اولو تموم نکرده!! من میخوام خودم انتخاب کنم و این دفعه هم سرم کلاه نره! و البته اون روحم پس بدم!
- مگه تا حالا نرفتی مغازه؟ مگه ندیدی رو بُردشون میزنن :" جنس فروخته شده، پس گرفته نمیشه"؟ اینجا هم این قانون رو داریم و البته یه قانون دیگه هم هست! وقتی از اینجا یه چیزی برداری، دیگه هیچ چیز بهت نمیدیم! یعنی به هیچکس نمیدیم! حالا برو رد کارت! این مادمازل رو هم ببر!

آنها صبر کردند که آرتور دور شود که دوباره جشن و پاکوبی هایشان را روی هوا شروع کنند! آرتور به جایی رفت که خیلی از آن محل به درد نخور دور باشد. چشمانش را بست و با خود فکر کرد. او باید همه کار برای مالی ویزلی، زن عزیزش انجام میداد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. خیلی با خودش کلنجار رفت. دو دل بود. آن کار خیلی خسته کننده بود. اما بالاخره تصمیم خود را گرفت. او باید میرفت که به حرف های پروفسور دامبلدور گوش کند!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۰:۴۳:۲۶
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- خب شما چند سالتونه؟
آرتور این را از روح مونث پرسیده بود.

روح مونث موهای پرپشتش که در هوا معلق بودند را با تابی به گردانش به پشت سر انداخته و نگاهی به انگشتانش انداخته و به آن ها خیره شد، سپس پاهایش را از کفش در آورده و به انگشتان آن ها نیز خیره شد.
- اممم... هیژده تا دست و پا با دست راست و یک انگشت کوچیک پا.

روح در حین گفتن این جمله لبخندی زده و انگشت کوچک پا را تا نزدیک گوشش بالا آورد.

- سواد نداری؟!
- من مکتب رفتم!

روح برافروخته این را با خشم گفته و سعي كرد از خشم سرخ شود اما سیاه شد.
روح ها سیاه و سفید هستند.

- خدافظ!

آرتور این را گفته و مسیر برگشت به قبرستان را در پیش گرفت.

-عه... وایسا! دارم می رم نهضت! به خدا تا آخر ماه کلاس اول رو تموم می کنم!

آرتور انگشتش را بالا آورده و به نشانه نپذریفتن تکانی به آن داد. او زن های سیاه را دوست نداشت.او یک نژادپرست کوکلاس کلنی بود.
اکنون که قرار بود روحش را بفروشد، ترجیح می داد تا خودش روح جدید را انتخاب کند.
او دیگر اجازه نمی داد سرش کلاه بگذارند.


নীরবতা


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱:۲۷:۴۲
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
تصویر کوچک شده


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲:۴۸ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۲۵:۴۹ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 522
آفلاین
آرتور در بیمارستان رو باز کرد و به سمت اتاقی که مالی درش بستری بود رفت. در رو باز کرد و نگاهی به مالی انداخت که تو خواب ناز به سر می برد. در رو بست و خیلی غمگین به سمت در بیمارستان رفت. خروجید و باز هم دامبلدور رو دید. دامبلدور دهان باز نمود تا سخن براند اما آرتور که میدونست دامبلدور اگر براند ز طویل بودن این سخن تو باقالیا چپ خواهد کرد، دو تا پا داشت، دو پای دیگه هم قرض گرفت و به سمت قبرستون فرار کرد. نگاهی به قبرستون انداخت. انواع و اقسام ارواح اونجا پرسه میزدن و انگار جشن گرفته بودن. بزن و برقصی بود بیصاحاب. با حسرت به ارواح نگاه می کرد و به یاد خوشی های خودش و خونواده در حال انقراضش افتاد. تو همین فازای دِپ و غم و اندوه بود که یه دفعه زرت! فکری به ذهنش رسید. با خودش گفت که اندر احوالات عجب آدم شوت پشمکی هستم که با وجود این همه روح و داشتن نیاز به یک روح برای پیوند روح به روح مالی زودتر به این فکر نرسیدم. کمی فکر کرد و به سمت جمعیت ارواح رفت:
-آم نلیکم ملت ارواح! مهمون نمیخواین.

جمعیت روح برگشتن و به آرتور نگاه کردن:
-چه میخواهی ای مردک مزاحم سرخ موی؟ رو تا ما به جشن و پای کوبیمان برسیم.
-آری! تو همچون مگسی بیصاحاب مزاحمی. برو تا نزدم شتکت کنم.

آرتور صداشو صاف کرد و گفت:
-عزیزان من. ای ارواح. الهی قربون سیستم نامرئییتون بشم. کمکم کنید. نیازمندم. به کمک یک روح آروم و مهربون و شجاع و چه بهتر اگه خانم باشه نیاز دارم تا همسرم رو نجات بدم. کسی هست که به من کمک کنه؟

ملت ارواح چه از نوع پاک و مهربون و چه ازنوع خبیث و بیصاحاب به حالت پوکر متغیر شدن و به آرتور زل زدن. مدتی گذشت و جشن و شادی ارواح به سکوت مرگبار تبدیل شد و آرتور هم مثل گربه شرک با چشمانی گرد و معصوم به اونها زل زده بود. پیر روحی از بین جمعیت ارواح بیرون جست و گفت:
-شرطی دارد ای مردک علیل ذلیل!
-چه شرطی؟
-باید قبول کنی که بعد از مرگ روح تو متعلق به ما خواهد بود. در غیر این صورت انگشت شست هم بهت نخواهیم داد.
-روحم؟! روح من به چه درد شماها میخوره؟
-اونش دیگه به تو مربوط نیست. قبول میکنی یه روح خوش دست بدم ببری برا خانمت. قبول نمیکنی هم برو گمشو بذار به جشنمون برسیم.

آرتور شونه ای بالا انداخت و قبول کرد. بعد از مدتی با یه مادمازل روح به سمت بیمارستان روانه شد.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۶

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
آرتور به زمین خیره شده بود و به آرومی قدم میزد. کوییدیچ بازی کردن با سنگ های روی زمین تنها کاری بود که میتونست انجام بده. تمام افکارش پر تصویر ورژن ولدمورتی مالی بود.

-آرتور ؟

سرش رو بالا میاره تا ببینه کی صداش کرده ولی کسی رو نمیبینه. چشماش رو ریز میکنه، درشت میکنه، متوسط میکنه ولی بازم کسی رو نه در دور دست ها میبینه نه در نزدیکی. به نظرش میرسه که کم کم داره دیوونه میشه و شاید اونم بخشی از روح ولدمورت رو نیاز داشته باشه. همین فکر باعث میشه تصویر اتاق خواب ولدمورت با ولدمورت تو ذهنش پدید بیاد.

-آرتور؟
-کی اونجاست؟

نه صدایی اومد نه تصویری. شاید آرتور نابینا شده بود و نمیتونست ببینه. فکر اینکه بخشی از ولدمورت بچه هاش رو بزرگ کنه دیوونش میکرد. با عصبانیت فریاد زد:
-چرا خودت رو نشون نمیدی مسخره ؟

دامبلدور به آرومی به زمین نزدیک میشه و وقتی پاهاش زمین رو لمس میکنن جاروی کوییدیچ رو تو دستاش میگیره.
-پسرم، به ذهنت نرسید بالاتو نگاه کنی ؟

آرتور متعجب به دامبلدور خیره شده بود. جادوگر به این قدرتمندی چرا از جارو برای رفت و آمد استفاده میکنه در حالی که میتونه به راحتی آپارات کنه؟ اما دامبلدور زودتر از اینکه آرتور بتونه به نتیجه ای برسه ، ریشه افکارش رو پاره کرد.
-آرتور اینجا چیکار میکنی؟ مگه ماموریت بهت نداده بودم بری دفترچه خاطرات محفل؟
-اونو انجام دادم پروف. ولی اتفاق بدی افتاده واسم ... واسمون ... واسه کل خانواده ویزلی. مالی دیگه نمیتونه یه ویزلی جدید به این دنیا بیاره. از جرج و فرد و رون و جینی خسته شدم، منتظر یه ویزلی جدیییید بودم.
-ببین پسرم ...

از اولین کلمه دامبلدور مشخص بود که میخواد سخنرانی طولانی رو شروع کنه. آرتور که وقت حرفهای معنوی دامبلدور رو نداشت، سریعا برگشت و به طرف بیمارستان حرکت کرد. الان وقت داستان های دامبلدور نبود و باید زن و بچه هاش رو حمایت میکرد.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.