هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۴:۲۰ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
#11
ولی داخل شدن به قصری که مرگخواران در آن سکونت دارند هم به همین سادگی نبود . حالا که حتی نه چوبدستی داشتند نه وسیله ای که به راحتی بتوانند وارد خانه بشونند. ویا حتی اژدها وسیله ا ی که خیلی راحت شناسایی ومنهدم میشود .

پس تصمیم گرفتن تا زمان مناسب دنبال یک مخفیگاه در خانه ی ریدل ها بگردند تا از شر مرگخواران راحت شوند .






- چرا این بلا باید سر ما بیاااد؟!

- باباجان صبر اولین قدم به سمت روشناییه .
ناگهان از بین همه صدایی پدیدار شد و کسی نبود جز هری پاتر .

- چه شده بابا جان راه حلی برای این مشکل داری ؟

- چرا این بلا باید سر ما بیاااد؟!
- بزار حرفش را بزند فرزند روشنایی .

- چرا توی دودکش قائم نشیم

یه مشکل کوچیک داره باباجان وسیله رفتن ؟

- به اینش فکر نکردم گزینه ی بهدی بیا جلو .




ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۷ ۱۴:۵۳:۳۷


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you
***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#12
نام: دراکو لوسیوس مالفوی(دراکو مالفوی)

گروه: اسلیترین

نژاد: اصیل زاده

جنسیت: پسر

متولد: 5 ژوئن 1980

سن: 17

پاترونس: طاووس

شغل: دانش آموز هاگوارتز

جارو: نیمبوس 2001

چوب دستی
: رنگ مشکی-چوب زالزالک-ده اینچی –انعطاف پذیر.

حیوان خانگی: سمور سفید

محل زندگی: جنوب غربی انگلستان-ولتشایر-عمارت مالفوی ها.

ظاهر: موهای صاف و سفید بلوند-چشمان آبی یخی-پوست سفید-اکثر اوقات لباس های تیره به تن دارد. عکس من .

اخلاق: کاملا مخالف مشنگ ها و گند زاده ها و مغرور.

علایق: خانواده-دور بودن از خطر و داشتن آرامش-بهترین بودن توی هرچیز.

زندگی: دراکو مالفوی به عنوان تنها فرزند نارسیسا بلک و لوسیوس مالفوی در عمارت مالفوی ها، عمارتی مجلل در ولتشایر که قرن ها در تملک خانواده او بوده، بزرگ شد. در سن 11 سالگی مثل تمامی همنوعان خودش نامه ای از هاگوارتز دریافت کرد و در آنجا مشغول به تحصیل شد اما در این میان مشکلاتی همواره در مقابل او قرار می گرفتند که یکی از آنها هری پاتر بود.
هری پاتر با موفقیت هایی که به دست میاورد باعث میشد لوسیوس مدام به دراکو یادآوری کند که هری پاتر نباید از او بهتر باشد و این گفته ها باعث ایجاد دشمنی ای دیرینه میان آن دو شده و آن دو را در مقابل یکدیگر قرار داده.
اوضاع زندگی دراکو در سال پنجم مدرسه رو به بهبود گذاشت. دراکو از پیروزی‌های کوچک لذت می‌برد: او سرگروه بود (و هری نبود) و دولورس آمبریج، معلم جدید دفاع در برابر جادوی سیاه، ظاهراً از هری به‌اندازه‌ی خود او متنفر بود. او عضو تیم بازرسی دولورس آمبریج شد و کارش شد تلاش برای کشف برنامه‌های هری.
با این وجود دقیقا در زمانی که او هری رو گیر انداخته بود هری فرار کرد. بدتر این‌که، هری موفق شد تلاش لوسیوس مالفوی برای کشتن خودش را هم خنثی کند و پدر دراکو اسیر و به آزکابان فرستاده شد.
این‌جا بود که دنیای دراکو از هم پاشید. پدرش را از خانه بردند و زندانی کردند، جایی دور، در زندان ترسناک جادوگران به نگهبانی دیوانه‌سازها. لوسیوس از بدو تولد دراکو الگو و قهرمان او بود. حالا مادر و پسر مطرود مرگ‌خوارها بودند؛ لوسیوس بی‌عرضه بود و به چشمِ لرد ولدمورتِ خشمگین، بی‌اعتبار.
بعد از مدتی لوسیوس بلاخره آزاد شد و خانواده مالفوی آزادی خود رو به دست اوردند ولی اعتبار خود را کامل از دست داده بودند و از تمام رویاهای بزرگشون فقط کنار هم بودن و سالم موندنشون رو به دست اوردند.
ولی همیشه دراکو از ته قلبش اربابش ولدمورت را دوست داشت و همیشه آرزو خدمت به او را در سر داشت .----------------
سلام من اینو انتخاب کردم چون فردی که از این شخصیت استفاده میکرده رفته و این مدت زیادیه.


تایید شد.


ویرایش شده توسط patricia در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۱۶:۰۷:۵۰
ویرایش شده توسط patricia در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۱۶:۰۸:۵۷
ویرایش شده توسط patricia در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۱۶:۱۰:۴۹
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۲۰:۵۵:۲۴


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you
***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#13
خب سلام^-^
دو تا گروه انتخابیم اسلایترین و ریونکلاو


اسلیترین برای ایفای نقش شخصیتی که قراره داشته باشم ضروریه ولی ریون رو هم دوست دارم ‌.

مغرورم اهل پز دادنم رو حرفم می مونم علاقه ی زیادی به کشتن دارم . از مشنگ ها بدم میاد ‌.


----

اسلیترین

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط patricia در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۱۳:۰۱:۳۷
ویرایش شده توسط patricia در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۱۳:۵۴:۵۲
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۱۵:۰۷:۵۵


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you
***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#14
تصویر شماره 10. کارگاه داستان نویسی

در یک روز سرد آفتابی در کوچه دیاگون هری و هاگرید مشغول ماموریت محرمانه ای بودند که دامبلدور به آنها داده بود .

- هری یادت باشه حرفی از دامبلدور نزنی . میدونی که ؟

- چرا دامبلدور باید به ما ماموریت بده ؟ چرا ما ؟ مگه اعضای محفل با تجربه تری نبودند ؟ .
- هری خودت به زودی می فهمی . ولی تا اون موقع سعی کن سوال نپرسی . و کم حرف بزنی و به حرفات فکر کنی .

هری در همین فکر بود که چرا دامبلدور باید هری رو به همچین ماموریتی بفرسته ؟ اصلا نقش اون در همچین ماموریتی چی بود ؟
به زودی به جواب حرفاش می رسید .

با صدای هاگرید هری از درون افکارش به بیرون پرتاب شد .

- هری رسیدیم این همون جایی بود که دامبلدور گفته بود . امید وارم مشکلی به وجود نیاد .

سپس هری دست در دست هاگرید به داخل مغازه میرود . صدای زنگ در به صدا در می آید .

مهمان ها درسته همون ها هستند. دنبال اون اومدید .

بله دامبلدور ما رو فرستاد در رابطه با اون .

سپس از داخل کشویی شی ای عجیب طلایی کروی را در می آورد .

- بیا این همونه یادت باشه اول نمونه بعدش بیا کارتو بکن نزار بمونه .

هری با خودش فکر کرد که به احتمال زیاد این یک نوع رمز است. سپس با صدای هاگرید به از مغازه بیرون رفتند .

ولی هری یک چیز را مطمئن بود این چیز احتمالن به خودش ربط داشت ولی نمیدانست چه ربطی .به زودی می فهمید .

پایان


--------------

پاسخ:
بزرگترین ایراد این داستان، فاصله ها و قالب اون هست...همچنین در قسمتی احتمالا توجه نکردین، ولی دیالوگ و غیر دیالوگ بودن جملات مشخص نیست...برای فعالیت در ایفای نقش طبیعتا باید بهتر از این بنویسید، ولی برای ورود به ایفا کافی بود.

تایید شد.

مرحله‌ی بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۶:۲۲:۵۳


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you
***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.