جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
اینستاگرام
آنلاینها
25 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
اعضای آنلاین
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
فن فیکشنها
فن فیشکن چیست؟
فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
روزنامه صدای جادوگر


دابی چشمانش را باز کرد. عرق سردی بر تنش نشسته و پاهایش یخ زده بود. در تاریکی سرد و نموری قرار داشت و رطوبت زیاد هوا نقس کشیدن را برایش سخت میکرد. تنها بارقهای کمسو از نور در فاصلهای دور بالای سرش نمایان بود که هیچ کمکی به دیدن اطرافش نمیکرد. از خواب عجیبی که دیده بود، هیچ به خاطر نداشت. تنها این صدای آواز بود که در گوشش تکرار میشد. مضطرب شد... آب و غذا؟ هوا و نور؟ تنهایی؟ نگرانی مهمتری که داشت نمیگذاشت به این چیزها فکر کند.
- حالا دابی با چی خودش رو تنبیه کرد؟

دلنگ!
این صدای سطل فلزی سنگین و بزرگی بود که صاف روی سر دابی فرود آمد.
- ای کاش دابی چیز دیگری خواست... مثلا... آممممم... مثلا... نه واقعا دابی هیچ چیز بهتر از همین نتونست درخواست کرد. عه! ابزار تنبیه کجا رفت؟ دابی ناشکر! دابی بد!
سطل شروع به بالا رفتن کرد و دابی که نمیخواست جسم سختش را از دست بدهد، آویزانش شد و به همراهش بالا رفت. آن بالا، پر از برده بود. البته خبری از خرید و فروش نبود، تا عزیز مصر و زلیخایی دابی را خریداری کنند و او از فرش به عرش برسد. بردهها که شامل اجنهی خانگی سیاهپوست میشدند، نه برای فروش، که برای کار آن جا تجمع کرده بودند. آنها سطل را پایین فرستاده بودند تا از چاه آب کشیده و با آن ملات چاق کنند. توجه دابی به تابلوی بزرگی در محوطه جلب شد.
نقل قول:
نام پروژه: اهرام ثلاثه مصر
مهندس ناظر: هامان
پیمانکار: Elfiggers Co.
دابی به محض این که جماعت برده را دید، آزادیخواهیش گل کرد و وارد عمل شد.
- آهای! کارگران مصر! متحد شد! شما دونست که اگر با این تعداد و با این قدرتی که داشت، متحد شد، تونست از بند فرعون آزاد شد؟

جن خانگی پیری که ریش سفیدش روی زمین کشیده میشد پاسخ دابی را داد:
- عامو وِلِ ای حرفا بده ها! آزادی سی چِنِمونه؟ مو اگه فقط 300 سال دیگه ای جا کار کُنُم ها، 5000 سال کارم پر میشه حقوق بازنشستگی میگیرم! حالو تو میگی رها کنم؟!

جن دیگری که عینک ریبن به چشم داشت گفت:
- مو به عشق مزایایی که فرعون میده، اومدم قرارداد بردگی 5000 ساله باهاش بستم. تو تمام کویرهای مصر برامون چادر و کپر رفاهی فول آپشن هست که هر 300 سال یک بار میتونیم یک شبانهروز مرخصی بگیریم و بریم توش عشق و حال کنیم! دیگه چی بهتر از این؟

- اما شما اگر آزاد شد، نیازی نداشت که 300 سال برای مرخصی صبر کرد... بلکه کلا در مرخصی بود! از اینا مهمتر، شما تونست جورابهای رنگووارنگ پوشید!
- جورابهای رنگووارنگ؟ خاک بر سرم! لابد هفت رنگ رنگین کمونی؟ نکنه تو بردهی قوم لوطی فرار کردی اومدی اینجا؟ بگیرینش بندازینش تو سیاهچال تا مرض واگیردارش به ما سرایت نکرده!

دابی مشتی به سمت جنی که قصد داشت او را دستگیر کند حواله کرد و جن، جا به جا افتاد و مرد! دابی راهی جز فرار در مقابل خود نمیدید.
- فرعون قربان! دابی این جا اومد تا از قربان درخواست کرد که اجنهی خونگی رو آزاد کرد.

- دِکّی! تو چقدر روت زیاده جن! یکی از کارگرای ما رو کشتی و بهمون خسارت زدی... حالا بعد مدتها پیدات شده و میگی بقیهی کارگرامونم بدیم دست تو؟ اون وقت رو چه حساب؟!

- دابی جادویی به عنوان نشانه داشت که قربان رو قانع کرد!
- نشانه؟ مثلا چه نشانهای؟

- دابی تونست... ام... دابی تونست... دابی ندونست که چه معجزهای داشت! دابی جن بی معجزه! دابی جن بی عرضه در نجات بنی جنّاییل! دابی بد!

دابی که حسابی از خودش ناامید شده بود، شروع به کوبیدن سرش به ستون عظیم وسط کاخ کرد. حالا نکوب و کی بکوب!
- بس کن جن دلقک! بیخود وقت ما رو گرفتی و نشونهای نداشتی! حالا به قصر مجلل و باشکوهمون خسارت نزن که جرمت سنگینتر نشه.

دابی اما دست از کوبیدن سرش برنمیداشت. با هر ضربه، ستون میلرزید و گرد و خاک زیادی به اطراف میریخت. کم کم ضربات شروع به ایجاد ترک در ستون کرد.
- یکی این جن دیوونه رو متوقف کنه تا کاخ ما خراب نشده!

با ضربه آخر دابی، ستون از جا کنده شد. اما به جای آن که روی زمین سقوط کند، بلافاصله سرستون آن تبدیل به سر ماری عظیمالجثه شد. بدنهی ستون نیز پیچ و تاب خورد و به سمت فرعون حرکت کرد.
- یا خود خودم!
بگو این مار سمت من نیاد! با توام جن! 
مار اما سمت فرعون رفت و او را یک لقمه چپ کرد.
- دابی همهی اجنه رو نجات داد! دابی جن خوب! دابی ناجی! دابی حالا عزیز همهی مصریان شد!

اما دابی سخت در اشتباه بود. اجنه که هیچ از آزادی خوششان نمیآمد، به دابی حمله کردند تا او را بابت قتل اربابشان مجازات کنند. این بار راه فراری نبود... دابی با منجنیق به آتش پرتاب شد تا بیاموزد که دیگر کسی را که خودش از بردگیش لذت میبرد، آزاد نکند.
افرادی که لایک کردند


در برابر
دابی
سوژه:
عزیز مصر
با گیجی پلک می زنم و به بالا نگاه می کنم. آسمان تیره ی شب با ستارگانی که بسیار نزدیکند. سعی می کنم بدنم را تکان دهم، اما نمی توانم. نگاهم به دستانم می افتد که از عرق خیس شده اند. سوزشی تیز در ران پایم حس می کنم، و به خاطر می آورم. آن درد شدید که مثل فرو رفتن یک سیخ داغ بود و آن عقرب سیاه بزرگ که داشت از پایم پایین می آمد و به سرعت دور می شد.
دارم فکر می کنم چه طور از داخل این چاه بیرون بیایم که صدایی از بالای سر به گوشم می رسد.
"جناب میدهرست، این شما هستید؟"
نگاهم را بالا می آورم. یک خون آشام است. از خدمتگزاران عزیز مصر. او با طناب پایین می آید و مرا بالا می برد و به من خون و پادزهر می دهد. من می نوشم و کم کم ترکیب درد و بی حسی از تنم خارج می شود. به منظره ی بی انتهای شن و ماسه در اطرافم نگاه می کنم و لبخند می زنم.
"آا، چه قدر خوشحالم که بالاخره اینجا هستم. صحرایی که همیشه آن را در خواب می دیدم."
من بر شتری که خدمتکار برایم آورده، سوار می شوم و او مرا می برد به سمت ساختمانی کاهی رنگ که از دور پیداست. مجموعه ای از مربعمکعب ها و مستطیلمکعب ها با ستون هایی قطور و بخش هایی که به صورت راه راه با آبی و طلایی سلطنتی رنگ شده اند. آنجا محل تذهیب خون آشامان درباری مصری است.
به ساختمان می رسیم و من از شتر پیاده می شوم و خدمتکار مرا داخل می برد. در حالی که او مرا از راهروها و پلکان ها عبور می دهد، من به اطرافم و زیر پایم نگاه می کنم. فرش های پرزبلند با طرح و نقش های ظریف و آمیزه ای از رنگ های زرشکی، آبی و بنفش. کاشی هایی از مرمر قهوه ای روشن با رگه های سرخ. مجسمه هایی با تنه ی انسان و سر گرگ و تمساح که از گرانیت سرخ و سیاه تراشیده شده اند. مشعل های دیوارکوب که آتش سپیدآبی در آن ها می سوزد.
ما به اتاق شخصی عزیز مصر می رسیم و وارد می شویم. یک فضای مکعبی نه چندان بزرگ که بر خلاف راهروهایی که از آن عبور کردم، نه فرشی در آن هست و نه مجسمه ای. فقط مرمرهای سرخ قهوه ای و مشعل های سپیدآبی.
عزیز درانتهای تالار رو به روی یک محراب استوانه ای شش وجهی به رنگ آبی روشن ایستاده. او یک خون آشام قدبلند با موهای بلند سیاه و مجعد است و ردایی پلیسه دار به رنگ های سپید و آبی پوشیده. پوستش رنگ پریدگی ماه را دارد و در چشمان طلایی اش که به من دوخته شده، آرامش و قاطعیتی موج می زند که دلم را آشوب می کند.
تعظیم کوتاهی می کنم.
"درود بر شما دومنک مرن حوتپ، عزیز مصر. من جدفری هستم."
لبخندی کمرنگ آهسته بر لبانش می نشیند، طوری که انگار بافت صورتش از ماده ای سفت و انعطاف ناپذیر است. او دهانش را باز می کند و با صدایی که انگار از زیر یک پوشش مخملی سنگین می آید، حرف می زند:
"جدفری عزیز، این یک لحظه ی استثنایی است. من مدت ها در انتظارت بودم."
جملاتش و آن حالت تصاحبگری که در صدایش موج می زند، به اضطرابم اضافه می کند. دستانم را با اندکی بی قراری مشت می کنم و لبخندی تصنعی می زنم.
"دومنک مرن حوتپ اعظم، من مشتاقم که با سرورم ملخزار دیدن کنم."
جلو می آید و کنارم قرار می گیرد و دستش را پشتم می گذارد و مرا به سمت محراب می برد و اشاره می کند روی یکی از چارپایه های مقابلش بنشینم و خودش هم کنارم می نشیند.
"بیا کمی صحبت کنیم جدفری عزیز. جناب ملخزار اکنون با فرعون گب رع اعظم مشغول هستند و نمی توانند تو را ملاقات کنند."
چیزی نمی گویم و فقط به محراب مقابلم خیره می شوم. به نور ملایمی که از آن ساطع می شود. جام های بلوری روی طاقچه اش که مایعی به رنگ سرخ تیره در آن هاست، مایعی که می دانم خون نیست. آیا حال سرورم ملخزار خوب است؟ این حس دلشوره چیست که به جانم افتاده؟
عزیز دستش را به سمت من می آورد و دستم را می گیرد. من با چشمانی اندک گشاد شده اول به دست هایمان نگاه می کنم و بعد به نیمرخش که حالا خیره به جام های سرخمایع است.
عزیز:
"جدفری، تو می دانی دو سرزمین خون آشامی مصر و عربستان چگونه شکل گرفت؟"
من:
"کمابیش. یک لرد خون آشام به اسم سابیس آن ها را تاسیس کرد و در هر کدام اخلاقیات متفاوتی را تبلیغ کرد. این برایش یک آزمایش بود. می خواست ببیند آیا هیچ کدام از این دو مسیر به رستگاری می رسند."
عزیز:
"تو چه فکر می کنی؟"
من با لحنی بی تفاوت و سرد:
"هیچ فکری. من برای رسیدن به رستگاری زندگی نمی کنم. فقط می خواهم هر لحظه را حس کنم. درست مثل هر قطره خون داخل جام."
لبخند می زند.
"این می تواند خوب باشد، جدفری عزیز. حالا که چنین دیدگاهی داری، بگذار تو را به نوشیدن دعوت کنم."
و خم می شود و یک جام از روی طاقچه برمی دارد و به سمت من می گیرد. پوزخند می زنم.
"متشکرم، عزیز گرامی، اما فکر نکنم بخواهم از این ترکیب رقت انگیز آهن و آب بنوشم. اگر مهمانان عربی تان را قدر می دانید، خون برایشان بیاورید."
از جایم بلند می شوم.
"من می روم در صحرا قدم بزنم. اتمسفر اینجا سنگین تر از آنیست که تصور می کردم. خیلی ممنون می شوم هر وقت کار سرورم ملخزار با فرعون گب رع تمام شد، خدمتکارتان را بفرستید تا به من خبر دهد."
از اتاق او و از ساختمان خارج می شوم و وقتی باد سرد صحرا بر صورتم شلاق می زند، ترکیبی از آزادی و ترس قلبم را در مشت می گیرد. شنلم را دورم محکم می کنم و روبندم را پایین می کشم و شروع می کنم به راه رفتن در شن ها.
"سرورم، ملخزار."
همان طور که دارم با نگرانی قدم می زنم و سرما سعی دارد از جسمم به روحم نفوذ کند، عزیز را می بینم که از ساختمان خارج شده و با جامی پر در دستش دارد به سمتم می آید. داخل این جام آب و آهن نیست، خون است. او لبخندی باریک به من می زند و با چشمان طلایی اش که بر خلاف رنگشان انگار نوری سرد و آبی از آن ها ساطع می شود، به من نگاه می کند.
"متاسفم که باعث ناراحتی ات شدم، جدفری. لطفا این جام خون را از من بپذیر."
با چشمانی تنگ شده به او نگاه می کنم و جام را از او می گیرم و به محتویات داخلش خیره می شوم. حس ششمی خون آشامی ام دارد به وضوح به من می گوید که چیزی در اینجا درست نیست. جام را بالا می برم و لبه اش را بر دهانم می فشارم، اما با لب هایی بسته.
"آا، خوش طعم است."
و یک لبخند گرم اما تصنعی به عزیز تحویل می دهم. او کنارم می ایستد و بازوی مرا می گیرد و ما هر دو به رقص شن های صحرا در باد سرد نگاه می کنیم، در حالی که من دارم وانمود می کنم مشغول نوشیدن خون داخل جامم و در واقع دارم آن را کم کم روی شن ها خالی می کنم.
عزیز در حالی که انگار در دورن خودش غرق شده و صدایش از داخل یک محفظه ی سیاه می آید:
"اولین بار که فرعون گب رع را دیدم، چیزی مثل این شن های آشفته در باد به نظرم آمد. روحی که می خواست حرکت کند، اما فقط مقداری جلو می رفت و دوباره بر زمین می ریخت.
و دلیلش چه بود؟ اینکه او می خواست از طریق رستگار کردن دیگران به رستگاری برسد. تجربه ی مرگش یک تلنگر شده بود برایش، اما هنوز گیج بود و نمی دانست چه باید بکند. من دستش را گرفتم و او را راهنمایی کردم. با یک چیز ساده و زمینی، آهن و آب. اما همین او را به آسمان برد."
پوزخند از دهانم بیرون می پرد.
"معذرت می خواهم جناب عزیز، اما نمی توانم به حرف هایتان نخندم."
عزیز با لحنی که رنجیدگی ای کمرنگ در آن حس می شود:
"درک می کنم، جدفری عزیز، اما دوست دارم نظرات تو را هم در این باره بشنوم."
من:
"بگذارید با یک سوال شروع کنم. شما چه هستید، جناب عزیز؟"
عزیز:
"خون آشام."
من:
"چرا خودتان را آهن آشام نمی نامید؟"
عزیز:
"چون خون آشامی در نوشیدن خون نیست، در فهم این جهان است."
من:
"و نوشیدن خون خود یعنی فهم جهان. وقتی نیش بر رگ قربانی مان می گذاریم و خونش را می نوشیم، داریم جهان درون او را درک می کنیم."
عزیز:
"این یک درک فاسد است، چون گرانبهاترین دارایی قربانی ها یعنی جانشان از آن ها ستانده می شود."
من:
"و این ذات جهان است. ما فقط با ستاندن است که می توانیم ادامه دهیم و خود را حفظ کنیم."
عزیز:
"نه، جدفری. تنها راه برای فهمیدن دنیای انسان ها و حفظ روح خودمان خونشان نیست. ما می توانیم روحمان را با آن ها پیوند دهیم."
من:
"حرف هایتان قشنگ است، جناب عزیز، اما متاسفانه به دور از واقعیت است. مادیات و معنویات در هم تنیده شده اند و فیزیک ما خون آشام ها مجبورمان می کند خون بنوشیم. راه دیگری وجود ندارد. حالا از شما خواهش می کنم جویا شوید که آیا کار سرورم ملخزار با فرعون گب رع تمام شده یا نه؟ می خواهم هر چه زودتر ایشان را ببینم."
عزیز چشمان طلایی اش را با جدیت به من می دوزد.
"ممکن نیست، جدفری."
قلبم فرو می ریزد. با صدایی گرفته می پرسم:
"شما، بلایی به سر او آورده اید؟"
ته لبخندی بر گوشه های لبش می نشیند و سرش را آرام به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"آ، نه، البته که نه. ایشان فقط در حال تذهیب هستند، با همراهی فرعون گب رع."
چیزی در سینه ام شروع می کند به جوشش و کل بدنم را می گیرد. خشم است. عضلات صورتم منقبض می شوند و از بین دندان های به هم قفل شده ام می گویم:
"شما، چه طور جرات کردید؟"
عزیز:
"ایشان به اینجا آمدند، چون دلنگران فرعون گب رع بودند. می ترسیدند تذهیب را تاب نیاورند. اما وقتی دیدند همتایشان چه طور سربلند از آن بیرون آمده، مشتاق شدند خودشان هم تحت تذهیب قرار گیرند."
پورخند می زنم، این بار با خشم.
"این خزعبلات را به من تحویل ندهید."
رویم را برمی گردانم و به سمت ساختمان می دوم، در حالی که عزیز صدایم می کند. از راهروها و پلکان ها می گذرم، در حالی که درب تک تک تالارها را با حرکتی تند باز می کنم و داخلشان را در جست و جوی سرورم نگاه می کنم.
و در یکی از آن ها او را می بینم، فرعون گب رع را. او وسط تالار روی یک چارپایه ی کوچک چوبی رو به محراب نشسته و رویش را کمی به سمت من برگردانده. ردای بلند سپیدآبی پلیسه دار به تن دارد، موهای طلایی بلند و مجعدش از شانه هایش سرازیر شده، پوستش سپید مرمریست و چشمانش آبی اقیانوسی.
او با نگاهی مهربان و لبخندی گرم صدایم می کند:
"جدفری!"
اما من وانمود می کنم ندیده امش و توجهم را معطوف می کنم به خون آشامی که کنار او نشسته، او که ردایی جگری به تن دارد و موهای سیاه بلند و ابریشمینش از زیر عمامه ی سیاهش بیرون آمده. بازویش را می گیرم و او را به سمت خودم برمی گردانم و با چهره ی سرورم ملخزار رو به رو می شوم، او با آن گونه های استخوانی تورفته اش و چشمان خاکستری عمیقی که با سرزنش به من خیره شده.
ملخزار:
"هیچ معلوم هست داری چه می کنی، جدفری؟
تو الان باید در عربستان می بودی و مشغول رسیدگی به امور به جای من."
من در حالی که داغ شدن گونه هایم از هیجان را حس می کنم، نفسی عمیق می کشم.
"آه، سرورم!"
و روی زمین می افتم و پایین ردای ملخزار را که حالا کامل به سمت من برگشته، می گیرم.
"خیلی ترسیده بودم. فکر کردم این آهن نوشان مضحک بلایی به سر شما آورده اند."
ملخزار:
"شرم کن، این چه طرز حرف زدن است؟ نه تنها به فرعون گب رع احترام نگذاشتی، بلکه داری این کلمات را هم مقابل او به زبان می آوری؟"
گونه هایم دوباره داغ می شوند، این بار از خجالت. خودم را مقداری به راست متمایل می کنم و در برابر فرعون گب رع تعظیم می کنم.
"لطفا مرا ببخشید، فرعون اعظم."
فرعون لبخندزنان:
"اشکالی ندارد، جدفری عزیز. تو را درک می کنم. به علاوه این من هستم که در زندگی قبلی ام در حق تو بد کردم."
من:
"به آن فکر نکنید، سرورم، گذشته ها گذشته."
دقایقی بعد من و ملخزار داریم سوار بر شتر به سمت چاه حرکت می کنیم.
"سرورم، من مطمئنم آن ها می خواستند بلایی به سرتان بیاورند. اگر من سر نرسیده بودم، نیت شومشان را عملی می کردند."
ملخزار:
"ترس های توهم گونه ات را کنار بگذار، جدفری. چه کار می توانند بکنند با اعظمخدای خون آشام عربستان؟"
من:
"فکر می کنید این طور چیزها برایشان مهم است؟ یادتان رفته فرعون در زندگی قبلی اش با من و شما چه کار کرد؟ نکند فریب اظهار پشیمانی ساختگی اش را خورده اید و تصور می کنید واقعا مسیرش را عوض کرده؟"
ملخزار چیزی نمی گوید و من ادامه می دهم:
"من هرگز او را نمی بخشم، سرورم، به خاطر آنچه کرد، و هرگز هم به او اعتماد نخواهم کرد."
این ها را در حالی به زبان می آورم که تپش قلبم تند شده و نفس هایم به شماره افتاده اند. ملخزار با ابروهایی گره خورده و چشمانی جدی به من می نگرد و دستش را به سمت من دراز می کند و دستم را می گیرد و با صدایی آهسته اما آمرانه می گوید:
"آرام باش، جدفری."
من چشمانم را به او می دوزم.
"نمی توانم، سرورم. او روح شما را تسخیر کرده و من می ترسم جسمتان را هم در تابوت مهر و موم کند."
ما به چاه می رسیم و از شترهایمان پیاده می شویم. و قبل از اینکه داخلش فرو برویم، من رویم را برمی گردانم به سمت آن تذهیبگاه ملعون که زیر نور ماه مثل هاله ای کابوس وار است و آخرین نگاه را به آن می اندازم. و بعد به ملخزار نگاه می کنم، اویی که انگار روحش در آن ساختمان، تالار، کنار گب رع جا مانده.
افرادی که لایک کردند


این تاپیک یکی از انواع مکانهای قابل انتخاب برای دوئل فرا جبههای است و کارکردش به این شکل است که شما برای دوئلتان به مکانی ناشناخته سفر میکنید.
در واقع در مقابل شما هفت در جادویی وجود دارد که هر در به جای خاصی باز میشود و شما باید دوئل را در این مکان خاص انجام بدهید و همچنین دوئل شما باید هماهنگ با مکان باشد. به عنوان مثال اگر در جادویی شما را به شهر آتلانتیس در اعماق اقیانوس ببرد، باید در پست دوئلتان در آنجا باشید و موضوع دوئل را در آن مکان شرح بدهید.
مکان دقیقی که پشت درهاست برای شما ناشناخته است و فقط وقتی که در را انتخاب کنید و بازش کنید میتوانید دنیای پشت درها را ببینید. اما هر در ویژگی خاصی دارد که با توجه به آن میتوانید برای دوئل خودتان مناسبترین مقصد را انتخاب کنید. بعد از انتخاب هر در، مکان دقیق همراه با موضوع دوئل به شما گفته میشود.
بیایید اول با درها آشنا بشویم.
این در، یک در قدیمی چوبی است. مقصد شما یک مکان باستانی جادویی خواهد بود و جادوهای کهن شما را دربرمی گیرند. در هنگام انتخاب این در باید بدانید که در زمان سفر خواهید کرد و در اول در واقع یک زمان برگردان به قرون گذشته، جادوها و افراد قدیمی خواهد بود.

این در، یک در از جنس سنگ و بسیار سنگین است. مقصد شما یک قسمت از هاگوارتز خواهد بود و شما به دوران دانش آموزی خود برمیگردید. در صورت انتخاب این در باید بدانید که ویژگیهایی دوران هاگوارتز مثل گروهتان، دوستان، کلاسها و اساتید به همراه شما خواهند بود و باید به آنها وفادار باشید.

این در از شاخههای در هم بافته درختان ساخته شده است. مقصد شما به عمق یک جنگل خواهد بود. دقت کنید این جنگل میتواند جنگلی نورانی و پر از پروانهها و پریان درخشان آواز خوان باشد یا جنگلی ممنوعه و تاریک و پر از هیولاهایی باشد که منتظرند شما را شکار کنند. حتی ممکن است جنگلی پر از درختان سخنگو و دورف ها و هابیتها باشد.

این در از جنس یخ است و به کوهستانی برفی باز خواهد شد. این کوهستان پر از قندیلهای یخی، بارش مداوم برف و سرمای منجمد کننده است. شاید در این کوهستان قصر ملکه یخی را یافتید یا حتی شکار پاگندههای گرسنه شدید.

این در از جنس آتش است و به بیابانی بی آب و علف باز خواهد شد. در این بیابان هیچ چیز نمیروید و خورشید همیشه سوزان و درخشان خواهد بود. باران رویایی دور است و تنها خاک و گرما است که فرمان میراند. این بیابان میتواند شما را به غار علاءالدین برساند و یا بیابانی باشد که مجبور شوید از دست عقربهای غول آسا فرار کنید.

این در از جنس آب است و مقصد شما یک ساحل خواهد بود. این ساحل میتواند دریایی آرام یا طوفانی داشته باشد، مربوط به جزیرهای دور افتاده باشد و یا ساحل یک قصر باشکوه باشد.

این دری سیاه است که شما را به یک قسمت خانه ریدلها میکشاند. شاید در به اتاق خواب لرد سیاه باز شود و یا اینکه مستقیماً به آشپزخانه بروید. در اینجا مرگخواران را میبینید و با لرد سیاه ملاقات میکنید و یا شاید هم به گنجهای مخفی وارد شوید که یکی از اعضای محفل در آنجا در حال جاسوسی است.

به عنوان مثال ممکن است شما در پنجم را انتخاب کنید. همراه با موضوع این مشخصات به شما داده میشود:
"در شماره پنج شما را به صحرای عربستان برده است. شما پشت شتری سوار هستید و با کاروان از صحرا میگذرید. موضوع شما الماس جادویی است"
شما باید دوئل خود را با محوریت موضوع الماس جادویی در همان بیابان عربستان بنویسید. مثلاً در بیابان همراه با کاروان به آبادی میرسید و الماس را از یک فالگیر مصری میخرید و الماس برایتان قدرت کنترل شنهای صحرا را به همراه خواهد داشت.
فراموش نکنید حتماً بالای پست خودتان ذکر کنید که سوژه انتخابی شما چه چیز بوده و حدالامکان لینکش کنید.
شیوه امتیازدهی و قوانین تکمیلی را در این پست مطالعه کنید.
افرادی که لایک کردند

گذشته یا آینده؟
یادم نمیآد اولین چیزی که حس کردم، بوی برف بود یا موهای نرم مادرم.
آخه وقتی به دنیا اومدم نمیتونستم ببینم یا بشنوم. مامان میگفت همهمون همینطور بودیم. دو هفته تموم کارم این بود که شیر بخورم و بخوابم. گهگاهی نفسهای گرم برادر دوقلوم که تلاش میکرد شیر بخوره رو حس میکردم. مادرم توی این دو هفته حتی یه لحظه هم ازمون جدا نشد تا گرم و سیر بمونیم.
توی هفته سوم زندگیم بود که برای اولین بار خونوادهام رو دیدم. مادرم رو از روی بوش میشناختم، ولی ظاهرش از چیزی که تصور میکردم باشکوهتر بود. نفر دوم رین بود، برادر دوقلوم. کل این مدت رو با هم سپری کرده بودیم ولی این اولین باری بود که همدیگه رو میدیدیم. بعد از اون بقیه گله رو کمکم ملاقات کردم: پدرم، دومین گرگ قوی گله (اولیش مامانم بود.) و خواهر و برادرای بزرگترم.
در عرض چند روز چیزای جدیدی متوجه شدم؛ مثلا اینکه هیچکس جز مامان حق نداشت تو هفتههای اول زندگیمون بهمون نزدیک بشه. فقط بعضی وقتا میدیدم براش غذا میآوردن، چون مامان ما رو تنها نمیذاشت که بره شکار و مسئولیت تامین غذاش با بقیه گله بود. البته من اون موقع دوست داشتم اینطوری فکر کنم که بقیه، برای احترام گذاشتن و همینطور تبریک تولد دوتا توله جدید، شکارهاشون رو بهش پیشکش میکردن. هرچند اونقدرا هم تفکرات بچگونهام پرت نبود.
تا موقعی که دو ماهمون کامل نشده بود حق نداشتیم از غار خارج بشیم. بخاطر اینکه برای دنیای وحشی بیرون زیادی کوچیک بودیم. رین (برخلاف من) از این موضوع راضی بود و اگه دست خودش بود، تا آخر عمرش همونجا پیش مامان میموند. ولی درباره من اینطوری نبود. از کوچکترین فرصتها استفاده میکردم تا حتی یه ذره هم شده بیرون غار رو بیشتر بشناسم. البته که معمولا مامان سریع متوجه میشد و من رو از پشت گردنم میگرفت و از ورودی غار دور میکرد؛ ولی برای اولین بار تونستم برف رو لمس کنم. به نرمی و سفیدی موهای خودم بود، جوری که مطمئن بودم اگه واردش بشم دیگه هیچکس نمیتونه پیدام کنه. برف خیلی سردتر از انتظارم بود. یعنی، اصلا چیزی به اون سردی تو عمر کوتاهم لمس نکرده بودم. اولش غیرمنتظره و ترسناک بود، ولی وقتی به سرماش عادت کردم، به قدری حس خوشایندی داشت که دلم میخواست زمان زودتر بگذره و بتونم وارد دنیای برفی بیرون غار بشم.
بالاخره روز موعود فرا رسید. وقتی بیدار شدیم، مامان تو دهنه غار منتظرمون بود. این یعنی امروز بالاخره میتونستیم همراه گله به شکار بریم. بالاخره میتونستم تو برف راه برم.
مامان قلمرومون رو به من و رین نشون داد. خیلی خیلی بزرگتر از داخل غار بود؛ و البته پر از شگفتیهایی برای یاد گرفتن.
اون روز سعی کردم یه خرگوش شکار کنم که خب موفق نشدم، و همراه رین روی تنه درختهای مرزی قلمرومون پنجه کشیدیم. هر چند جای پنجههای ما دربرابر بقیه خیلی کوچیکتر بود و به چشم نمیاومد. یکم بعدتر، یه موجود گنده پشمالو دیدیم که بعدا فهمیدم یه خرس قهوهایه که از خواب زمستونیش بیدار شده و دنبال غذا میگرده. حتی از دور هم بزرگ و ترسناک بود، ولی مامان گفت تا وقتی به بچههاش نزدیک نشیم خطری برامون نداره. قبل از غروب، از شانس خوبمون یه گروه از گوزنهای شمالی رو نزدیک قلمرو پیدا کردیم. قبلا یکیشون رو دیده بودم، البته توی غارمون در حالی که داشت توسط مامان خورده میشد. اون موقع من فقط میتونستم شیر بخورم، و مامان هم میگفت که گوزنهای شمالی خیلی سخت پیدا و شکار میشن و مثل یه غذای سلطنتیان برامون. از همون روز حسرت گوشت گوزن رو دلم مونده بود، ولی حالا تو اولین روزم بیرون غار، یه گله دقیقا جلومون سبز شدن! من و رین یکم دورتر زیر یه درخت کاج بقیه گله رو تماشا میکردیم که چطور یه گوزن جوون رو از بقیه گوزنها دور و محاصره کردن. بعد از نالههای گوش خراش، گوزن بیچاره بالاخره زیر دندونهای مامان آرون گرفت و تسلیم مرگ شد. دلم براش میسوخت، ولی این قانون طبیعت بود؛ بعضیا شکار و بعضیا شکارچی به دنیا میآن. و از شانس خوبمون ما قرار نبود خورده بشیم.
با یه زوزه گروهی، این ضیافت رو جشن گرفتیم و مامان من و رین رو صدا کرد که سهم خودمون رو از شام شاهانهمون برداریم. نه فقط گرگها، بلکه تو هر گلهای رسم بود که اول تولهها بهترین و لذیذترین قسمتهای شکار رو بخورن و بعد نوبت بزرگترا بود. تا وقتی ما غذامون رو تموم کنیم، کس دیگهای نباید نزدیک گوزن میشد؛ وگرنه مامان گردنش رو گاز میگرفت تا ادبش کنه.
بیرون غار بودن یه چیزی رو بهم فهموند، اونم اینکه مامان قویترین و باابهتترین موجودی بود که میشناختم. نه تنها گله خودمون، بلکه سایر شکارچیای جنگل مثل روباهها و شغالها هم ازش حساب میبردن و جرئت نداشتن در حضورش شکار کنن. حتی برای خرسهای قهوهای هم مورد احترام بود! مامان یه آلفای واقعی بود و هیچ کدوم از ما نمیتونستیم جاش رو بگیریم؛ هرچند تو گلههای خانوادگی و کوچیک این چیزا رایج نبود ولی تو گلههای بزرگ، قویترین گرگها برای گرفتن ریاست گله با همدیگه میجنگیدن و برنده، آلفای جدید میشد و فقط اون بود که حق جفتگیری و تولید مثل داشت. بقیه گرگها و بچههاش هم امگاها و بتاها بودن که تحت سرپرستی آلفای گله زندگی میکردن.
مامان میگفت هر کدوم از ما هر موقع که بالغ شدیم میتونیم از گله فعلیمون جدا شیم و یه گله جدید تشکیل بدیم. این برای من که میخواستم یه آلفای قوی مثل مامان بشم خیلی هیجانانگیز بود، ولی اصلا دلم نمیخواست خونوادهام رو ول کنم که یه خونواده جدید تشکیل بدم؛ همونطور که خیلی از خواهر و برادرام نکردن. میخواستم تا آخر عمرم پیش مامان و رین بمونم. تا ابد.
چند هفته بعد اتفاقی افتاد که حتی تو بدترین کابوسهامم نمیدیدمش.
اون رو مثل همیشه بعد از طلوع خورشید از غار بیرون زدیم تا دنبال غذا بگردیم. وقتی یه دور کامل توی قلمروی خودمون زدیم، خورشید تقریبا به وسطای آسمون رسیده و ما هم شکار درست و حسابی گیرمون نیومده بود.
به ناچار از قلمرو خارج، و وارد دشت برفی جنوب جنگلهای کاج شدیم. وقتی دیگه درختی جلوی دیدم رو نمیگرفت، موجودات جدیدی رو دیدم که توی دشت وایسادن. اونا تقریبا هم قد یه گوزن بالغ بودن، شاخ و دم نداشتن و روی دو پا راه میرفتن. اول فکر کردم اونا هم یه نوع شکار کمیابن که مامان دربارهشون حرف نزده بود؛ ولی از حالت تهاجمی چهره مامان فهمیدم که ما شکاریم و اونا شکارچی. قبل از اینکه به خودم بیام، صدای تیزی من رو میخکوب کرد و لحظه بود، برف و موهای سفید مامان با رنگ قرمز تزئین شد. ترکیب برف و خوب همیشه برام جذاب بود، چون خبر از غذای تازه میداد. ولی الان؟ توی یه چشم به هم زدن، مادرم، قویترین موجودی که میشناختم، بدون اینکه حتی توسط اون جونور عجیب لمس بشه، شکار شد.
فرصتی برای سوگواری نداشتم. درست مثل اون گوزنها، تنها کاری که از دستم بر میاومد تماشای جون دادن مادرم و فرار کردن بود، ولی توان انجام هیچ کاری رو نداشتم. انگار توی یه لحظه، کل دنیا روی سرم خراب شد. دیدم که بابا و خواهر بزرگهام به سمت اونا حملهور شدن، ولی دوباره همون صدا و دوباره خون. موجودات دو پا بهمون نزدیکتر میشدن و در همین حین افراد بیشتری از خونوادهام جلوی چشمام میمردن. ما هیچوقت همه گله گوزنها رو شکار نمیکردیم. ولی این شکارچیای جدید انگار میخواستن همهمون رو از پا دربیارن.
لرزش رین رو درحالی که بهم چسبیده بود حس میکردم. اون از بدو تولد از من یکم کوچیکتر و ضعیفتر بود و من توی شکار و کلهشق بازی همیشه ازش جلو بودم. وقتی اون موجودات تو فاصله چند قدمیمون وایسادن، طبق غریزهام و برای حفاظت از رین به سمتشون خیز برداشتم. قبل از اینکه دندونهام بهشون برسن، اونا گرفتنم و توی یه قفس درست شده از چوب کاج انداختن. انگار تازه به خودم اومدم و فهمیدم به عنوان یه گرگ وحشی نباید تسلیم شم. در حالی که اونا رین رو هم توی یه قفس دیگه میانداختن، تقلا میکردم . دندون نشون میدادم که یهو با برخورد چیزی به سرم، دیدم تار شد و از هوش رفتم. توی همون حالت تصاویر محوی رو دیدم که نمیتونستم از رویا تشخیصشون بدم: رین پشت درختهای کاج، خون روی برف، و مامان که همراه با سایههایی اومدن و کنارم نشستن.
وقتی بالاخره به هوش اومدم، بوی مامان به مشامم خورد. برای یه لحظه تمام اتفاقاتی که افتاده بود رو فراموش کردم و سرم رو برگردوندم تا مامان رو ببینم، که از پشت میلههای چوبی قفسم بدن بیجونش رو دیدم. بیشتر شبیه یه جسد تو خالی بود، مثل وقتایی که از شکار ما فقط یه پوست باقی میموند. چرخیدم و بقیه خونوادهام رو هم دیدم که فقط یه تیکه پوست ازشون مونده بود.
یکم بعد تازه متوجه اطرافم شدم؛ دیگه توی دشت برفی نبودیم و عوضش، دور تا دورمون پر بود از چیزای صخرهمانند بزرگ و عجیبی که به شکل مکعب مستطیل های بلند با دقت صیقل داده شده بودن. نمیدونم کاربردشون چی بود، ولی حتما ربطی به اون موجودات دو پایی که اطرافم با بهت پرسه میزدن داشت. میتوسنتم حرفزدنشون رو بشنوم ولی بخاطر کلمات ناآشنایی که توی جملههاشون بود، نمیفهمیدم دور و برم چه خبره. به نظر میاومد ما هم به اندازهای که اونا برامون عجیب و جدید بودن، بهشون همین حس رو میدادیم.
صدای جیغ رین باهث شد از جام بپرم و به سمتش برگردم. یکی داشت ناخنهاش رو کوتاه میکرد. نه، میکشید. بعد هم سراغ دندونهای نیشش رفت. اینا دوست داشتن با شکارشون بازی کنن؟ سوالم بیجواب موند وقتی یکی دیگهشون به سمت من اومد. ولی من مثل رین تسلیم نمیشدم تا هر کاری دلشون میخواد باهام بکنن. به محض اینکه دستش وارد قفس شد، به گاز محکم ازش گرفتم که باعث شد فریادش گوشم رو به درد بیاره. قبل از اینکه بتونه این حرکتم رو تلافی کنه، صدای کسی توجه جفتمون رو جلب کرد. اون گفت: «من این بچه رو میخوام.» و این اولین جمله از زبون یه دو پا بود که کاملا فهمیدم. اونی که دستش رو گاز گرفتم، فورا قفس من رو در ازای یه مشت سنگ درخشان به دو پای جدید داد.
دوباره به موهای سفید آغشته به خون مامان و رین نگاه کردم. این آخرین باری بود که گلهمون کنار هم بود.
افرادی که لایک کردند
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
And all the devils are here
William Shakespeare

vs
آلنیس اورموند
-ساعت چهاره و هنوز خبری ازش نیست!
با دیزی به آرایشگاه آمده بودیم تا برای شب گریم شویم. لباس عروس بلندم را پوشیده بودم. گریم من هنوز تمام نشده بود اما دیزی که آماده شده بود بالای سرم ایستاده بود. وسط موهای خرماییش را گیس کرده بود و بقیه موهایش را روی شانه هایش ریخته بود. لباس سیاه و خاکستری براقش را پوشیده بود و جوراب شلواری سفیدش را نیز به تن کرده بود. تاجی با عقیق های زیبا بر سر کرده بود. حس میکردم که از من هم زیبا تر شده است.
-نترس! خودش میادبه محل قرارتون.
-اخه قرار شده بود بهم...
-وای! این بار صدمه که داری اینو میگی. شاید مشکلی براش به وجود اومده باشه و یا توی موقعیتی نباشه که بتونه پیام بده.
-ولی...
-ولی بی ولی!
سپس رو به آرایشگر کرد
-خانم آرایشگر. کی کارتون تموم میشه؟
-دیگه آخراشه. اگه خسته شدین میتونین کنار پنجه بشینین و از منظره لذت ببرین یا مجله بخونین. اگه خواستین میتونم بگم براتون قهوه درست کنن.
-نه ممنون.
دیزی دختر خجالتی بود. همیشه حتی اگر چیزی را خیلی هم نیاز داشت از کسی تقاضا نمی کرد. حتی از خواهر دوقلویش.
-برو بشین دیزی! خسته ات میشه. ساقدوش عروس که نباید خسته باشه!
ریزریزکی خندید. سپس به سمت پنجره رفت و کمی از خود سلفی گرفت.
-خانم. کارتون تمام شد.
بلند شدم و از درون آینه تمام قد خودم را نگاه کردم. لباس عروس سفیدم تاروی زمین ریخته شده بود. موهایم را به حالت لوب صاف دراورده بود و سایه خاکستری درخشانی نیز برایم زده بود. البته...
موهایم دورنگ شده بود. صورتی و سیاه. عجیب بود چون تاکنون همچین حالتی برایم پیش نیامده بود.
-ببخشید...
-چی شده؟ از گریمتون راضی نیستین؟
-نه عالیه. فقط راجع به موهام...
-اینکه دورنگ شده؟ فکر کنم موهاتون تغییر رنگ میده نه؟
-درسته.
-خوب وقتی دودلین اینجوری میشه معمولا. ولی بعضی وقتا هم اگه بهشون وابسته باشین برای زیبایی بیشتر شما دورنگ میشن.
-منظورتون رو نمی فهمم.
-ببینین. وقتی شما و موهاتون حس خوبی نسبت به هم دارین و همو دوست دارین در زیبایی یکدیگر تلاش میکنین. یعنی شما موهاتونو دوست دارین و خوشکلش میکنین پس موهاتونم شما رو دوست داره و برای زیبایی شما دورنگ میشه.
-چه جالب!
به سمت دیزی رفتم.
-خوشکل شدم؟
باگفته شدن این حرف توسط من متوجه حصورم شد.
-وای! خیلی خوشکل شدی! فقط موهات...
-آره میدونم! برای خوشکل شدن من اینجوری شده!
-عالیه! بریم؟
-بریم!
سپس به سمت در آرایشگاه رفتیم.
-خیلی ممنون ازتون!
-خواهش میکنم! من که کاری نکردم.
سپس از آرایشگاه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم.(اشاره میکنم که کمی هم دعوا سر اینکه کی رانندگی داشتیم ولی در نهایت عروس خانم برنده شد)
-بریم یه چرخی بزنیم یا بریم سر قرارمون با کای و دنیل؟
-اونا که حالا حالا ها نمیان! چرخ زدن لذت بخش تر نیست؟
-چرا!
سپس چرخی توی پارک نزدیک محل قرار زدیم و تصادفی به یه شهربازی برخوردیم.
-میای سوار چرخ و فلک شیم؟
-هیزل... فکر کنم یادت رفته که...
-هیچیم یادم نرفته بدو بریم!
دست او را گرفتم و به سمت چرخ و فلک رفتیم. وقتی سوار شدیم متوجه شدم که چه چیزی را فراموش کرده بودم. ترس از ارتفاع دیزی!
-دیزی... خوبی؟
-اره...اره...خوبم...
-چرخ و فلک اونقدر هم ارتفاع نداره ها.
-میدونم...میدونم...
نگرانش بودم پس به محظ اینکه به پایین رسیدیم خودم و او را به سرعت از کوپه خارج کردم.
-خوبی؟
-اره. الان دیگه خوبم.
-ببخشید دیزی.
-اشکال نداره! حس میکنم بالاخره ترسم از بین رفت.
-عالیه!
سپس با هم به سمت محل قرار حرکت کردیم.
30 دقیقه بعد
وقتی به آنجا رسیدیم متوجه شدیم که دنیل آنجا تنهاست.
-دنی! چرا تنهایی؟ پس کای کجاست؟
خیلی نگران بودم. موهایم درحال تغییر رنگ بود ولی جلوی آن را گرفتم. نمی خواستم از زیبایی موهایم کاسته شود.
-خوب واقعیتش...
-بزار ببینم. کتشو جا گذاشته!
-اره... و اشتباهی صندل پوشیده بود.
-یا خود روونا! چرا این کای از فراموش کاری درست بشو نیست!
-واقعا!
3 ساعت بعد
در مراسم عروسی بودیم. به کای نگه کردم. موهایش طبق معمول مرتب بود و کت و شلواری شیک و زیبا بر تن کرده بود. همان کت و شلواری که مادرم به او کادو داده بود تا در روز عروسی بپوشد. صورت کای از ترس سرخ شده بود. دست او راگرفتم.
-چیزی نیست. زودتموم میشه.
کای از جاهای شلوغ میترسید. درسته میترسید. این ترسش برای من هم عجیب بود ولی خوب هر کس ممکنه از یه چیز بترسه.
سپس موقع رقص کیک شد. مدت ها بود که در حال تمرین بودم تا وسط رقص پا روی پای کای نگذارم و در نهایت کار خود را در حساسی ترین بخش رقص کردم اما مرلین را شکر کای توانست جوری جمع و جورش کند. همیشه در جمع و جور کردن استعداد داشت. جمع و جور کردن همه چیز.
موقع هدایا از طرف کل فامیل کادو گرفتیم. من کادو گرفتن را خیلی دوست دارم. خصوصا کادو تولد و عروسی! اما متاسفانه روز عروسی تنها یک روز در عمر تواست و تنها یک روز خاطره و کادو دارد.
افرادی که لایک کردند

VS
گادفری میدهرست
وارد کافه شدیم. کافه از همیشه شلوغ تر بود.گروه موسیقی در حال زدن یک موزیک کاملا کلاسیک و حرفه ای بود. آنقدر زیبا و شنیدنی که قابلیت این را داشتم که به پشت صحنه رفته، یک ویولن به دست بگیرم و با آنها بنوازم؛ اما اکنون کارهایی مهم تر از نواختن ویولن داشتم.
با اشاره به کای فهماندم که میز شماره بیست و چهار خالی است. دست او را گرفتم و به طرف میز بردم. میز شماره بیست و چهار حدود چهار متر با پنجره فاصه داشت و به دیوار نزدیک بود. روی صندلی کنار دیوار نشستم و کای را نیز روبه رویم نشست.
-راستی، میدونستی پایان نامه ام رو ارائه دادم؟
-واقعا؟! نظرشون چی بود؟
-خوششون اومد...
-هیزل! منو گول نزن. خودتم میدونی که من تو رو از خودتم بهتر میشناسم!
راست می گفت.هم از لحاظ گول زدن و هم از لحاظ شناخت. وقتی بیست و هفت سال تمام را با یک فرد سپری میکنی معلوم است که از خودش هم او را بهتر میشناسی.
-باشه،مچمو گرفتی. گفتن که هنوز کاملا به اثبات نرسیده و مطالبش هم خیلی کوتاهه. میدونستم قبول نمی کنن...
-خوب به اثبات برسونش!
انتظار داشتم این حرف را بزند. کای پسری پر شور و نشاط است و همیشه به دنبال کشف چیزهای جدید. همیشه من را هم به این چیزها ترغیب میکند. اما...
-ولی من...من...
-باشه. فهمیدم چی میخوای بگی. لازم نیست خودتو ناراحت کنی دختر! تو به این مدرک احتیاجی نداری.
لبم را گاز گرفتم. میدانستم که به این مدرک هیچ احتیاجی ندارم. اما میخواستم با این مدرک توجه او را بیشتر به خودم جلب کنم. ناگهان کای دستانم را از روی پاهایم بالا اورد و محکم انها را گرفت و فشرد.
-هیزل! نیازی نیست برای جلب توجه من کاری کنی که هیچ اهمیتی توی زندگیت نداره. روی اولویت هات تمرکز کن.
نمی دانم چگونه؛ اما انگار واقعا ذهنم را میخواند. میدانستم که نیز نیز به اندازه من به من علاقه دارد اما حسی به من میگفت که برای بودن با او به توجه بیشتری از طرفش نیاز دارم. حسی که گاهی سعی می کند به بهانه نیاز به توجه بیشتر مرا از او دور می کند.
-راستی، حق اشتراکت رو پرداخت کردی؟
-حق اشتراک؟ چی هست اصلا؟
-نمی دونی!؟ تا اتمام مهلتش چیزی نمونده!
سپس تکه ای از روزنامه پیام روز را از جیبش درآورد و به من داد.
نقل قول:
طبق مصوبه ی جدید وزارت سحر و جادو همه جادوگران ملزم هستند تا مبلغ ذکر شده را به عنوان حق اشتراک سالیانه ی جادوگری پرداخت نمایند. در صورت عدم پرداخت مبلغ مذکور تا 12 روز دیگر توانایی های جادوگری از شما سلب شده و تبدیل به یک ماگل می شوید.
-از زمان درج شدن این پیام توی روزنامه 10 روز میگذره. یعنی فقط دو روز وقت داری. من که همون روز پرداخت کردم.آخه میدونی چیه همیشه وتی کارهامو میزارم برای روز اخر یه اتفاقی می افته و موفق به انجامش نمیشم. خودت میدونی دیگه منظور چیه.
-آره...آره...
چشمانم از ترس گرد شده بود. کاغذی از جیبم بیرون آوردم. موجودی حسابم در بانک گرینگانتز بود.
نقل قول:
موجودی حساب شما: 13 گالیون و 10 نات
پولم به اندازه نبود. نمی توانستم در 2 روز هم 237 گالیون و 40 نات جور کنم. مگر اینکه...
در این فکر ها بودم که پیشخدمت جلوی چشمانمان ظاهر شد.
-سلام! به کافه ما خوش اومدین. بابت سروصدای اون گوشه عذر میخوام. برای دخترشون جشن تولد گرفتن و مهمون هم دعوت کردن و خودتون میدونید دیگه.
-بله میدونیم. اشکال نداره.
سپس منو ها را بدستمان داد.
-بفرمایید منو. لطفا سفارش هاتون رو انتخاب کنید و هر وقت کارتون تموم شد این زنگ رو بزنین تا من بیام.
-خیلی ممنون.
منو را نگاه کردم. همه قیمت ها بالای 50 گالیون بود. نمی دانستم باید چکار کنم. کای دوباره مانند همیشه ذهنم را خواند.
-پول نداری؟
-چرا...چرا...
کاغذ موجودی هنوز در دستم بود. کای ان را از من کش رفت.
-13 گالیون؟ چجوری میخوای حق اشتراک رو بدی؟ من نمیزارم! نمیزارم قدرتاتو بگیرن!
-مشکلی نیست کای! جورش میکنم.
-مشکلی هست. خوب هم هست. هیزل پاشو بریم. خرید توی اینجا درست نیست.
کای دستم را گرفت و من را از کافه خارج کرد. قدم هایش محکم، سریع و با قطعیت بود. میدانست که کجا میخواهد برود. پس من هم افسار خودم را دست او سپردم و با او قدم برداشتم. ناگهان خود را روبه روی بانک گرینگانتز یافتم.
-همینجا وایسا. الان میام.
حدس میزدم که میخواهد موجودی حساب خود را از بانک بگیرد. ولی میدانست که من پول او را قبول نخواهم کرد.
پس از گذشت چند دقیقه بازگشت.
-ببخشید ولی فط همینقدر داشتم.
سپس کاغذ موجودی حساب و پول های درون حسابش را به من داد
نقل قول:
موجودی حساب شما: 50 گالیون و 40 نات.
-ولی من...
-هیزل!
میدانستم که جقدر مرا دوست دارد و این قصیه برایش مهم است پس دیگر اصرار نکردم.
-میدونم. میدونم هنوز 187 گالیون دیگه لازم داری. نگران نباش جورش میکنیم.
دستان گرم او را گرفتم. با اینکه هوا سرد و برفی بود دستانش مانند شومینه ای درون وجودم مرا گرم می کرد.
- نگران نیستم. تا وقتی که تو رو دارم نه از چیزی میترسم و نه نگران چیزی هستم.
کای لبخندی گرم و شیرین به من زد. پر معناترین لبخندی که تا این لحظه از عمرم به من زنده شد.
فلش بک به بچگی هیزل
-به نظرت بوگارت من چی میشه؟
این سوالی بود که کای با لحنی جاه طلبانی از هیزل پرسیده بود.
-تو؟ به نظرم بوگارت تو از چیزی ترسیدنه!
-هر هر، خندیدیم.
حس کردم به او کمی برخورده بود.
-ببخشید اگه ناراحت شدی. شوخی بود.
اما فایده ای نداشت. کای با من قهر کرده بود. ناگه صدا پروفسور لوپین بلند شد.
-خب نفر بعدی کای استیکنی!
کای جلو رفت و برای مقابله با بوگارت خود آمده شد. بوگارت به ناگه چرخید و تغییر پیدا کرد. کای با دیدن بوگارتش به زمین افتاد.
-کای... بوگارت تو...
باورم نمیشد! بوگارت اون... آسیب دیدن من بود.
-کای!
به سمت او دویدم. داشت گریه می کرد. چون بوگارت شبیه به من بود نمی توانست او را تغییر دهد و مسخره اش کند.پروفسور لوپین که وضع کای را دید به جلو بوگارت رفت و بوگارت خود را دید.
-مسخره شو!
همه از مسخره شده بوگارت پروفسور خندیدند. همه جز من و کای.
پایان فلش بک-حال
وقتی به خانه رسیدم از خستگی روی تختم افتادم. حوصله انجام هیچ کاری را نداشتم. چه برسد به اینکه شام درست کنم. اول سعی بر این داشتم که غذایی سفارش بدهم ولی بعد متوجه شدم از لوک خوش شانس هم خوش شناس تر هستم. چرا که موجودی حساب ماگلی ام نیز خالی است. کتم را که دراوردم متوجه چیزی شدم که من و کای را به کافه کشاند. آنقدر درگیر موضوع حق اشتراک شدم که پاک فراموشش کردم.
بلی، این انگشتر مردانه بود که ما را به کافه کشاند. میدانم که معمولا مردان زنان را از خود خواستگاری می کنند اما خب میدانستم کای هرگز چنین کاری را نمی کد. زیرا او همیشه در ابراز احساسات خود نسبت به من حداقل به طور مستقیم مشکل داشته است. اما همیشه به طور غیرمستیم احساساتش را به من نشان میدهد.بسشتر از همه با لبخند. لبخند هایی گرم و صمیمی.
فردای آن روز
با هم قرار گذاشته بودیم که ساعت 10 صبح همدیگرو توی پارک نزدیک عمارت خانوادگیمون ببینیم. و طبق معمول هیزل وقت شانس(؟) خیلی زود رسید.
-کجا بودی؟ ساعت 11 است!
-ببخشید! هانا بیدارم نکرد.
-همون جن خونگیه؟
- نه بابا! اون اسمش جیانا بود. خیلی وقته دیگه تو خونه ام کار نمیکنه. به نتیجه رسیدم خدمتکار انسان بهتره!
-مردم آزار!
-بیا که بریم. دیرمون شد.
پس از چند دقیقه روبه روی عمارت خانوادگیمان بودم. مدتی میشد که اینجا نیامده بودم اما از اخرین روزی که اینجا بودم حتی ذره ای تغییر هم نکرده است. همان در بلند سیاه اهنی، همان باغ پر از گل های بنفشه و همان عمارت بزرگ و بلند طوسی.
سعی بر این داشتم که کمی پول از مادرم قرض بگیرم و بعد به او پس بدهم. دستانم می لرزید. شاید از اینکه خیلی وقت است سری به او نزدم ناراحت باشد. شاید نخواهد دیگر به من پول قرض بدهد. داشتم به این موضوعات دلهره آور فکر میکردم که صدای کای مرا به خودم آورد.
-زود باش! زنگو بزن.
پس به حرف او گوش دادم و زنگ در را زدم. در عمارت خود به خود باز شد. سرم را رو به کای چرخاندم.
-میدونی... بهتره من نیام. ممکنه...
-اگه نگران مامانم هستی بدون که از بچگی تو رو از همه بچه های فامیل بیشتر دوست داشته. تو که غریبه نیستی.
-باشه.
دست در دست هم وارد باغ عمارت شدیم. بوی گل های بنفشه و نرگس در سراسر باغ پیچیده بود. خاطرات زیبای گودگی ام از جلو چشمانم می گذرند. پس از مدت ها اینجام. محل وقوع تمام وقایاع کودکی ام...
مادرم از در عمارت وارد میشود. او هم درست مانند کل اجزا این عمارت هیچگونه تغییری نکرده است. از قیافه اش معلوم است که از امدن من و کای بسیار خوشحال است.
-کای! هیزل! پارسال دوست امسال آشنا! خیلی وقته به من سر نزدین. چیشده؟ نکنه میخواین بالاخره...
- نه نه! اونجوریام نیست!
-مبارکه! وایی خیلی خوشحالم. همیشه منتظر این روز بودم! همیشه زوج شما دوتا رو دوست داشتم عزیزانم!
نگاه زیرچشمی به کای می کنم. صورتش از خجالت سرخ شده. موهای سیاه مرتب و خوش حالتش را می بینم که حالا آنچنان خوشحالت و مرتب نیست زیرا مادرم با انگشتانشم موهایش را بهم میریزد و او را در آغوش می گیرد. نگاهی به من می کند و سریع نگاهم را از او می دزدم و زیرزیرکی می خندم.
-مامان... راستش... الان یه کار مهم تری باهات دارم.
-چه کاری؟ چیزی شده؟
-قضیه حق اشتراک رو شنیدی؟
-حق اشتراک؟ همون ترفندی که وزارت سحر و جادو برای پول گرفتن از مردم استفاده می کنه؟
-می کنه؟
-اره. خیلی وقتی این چیزا رو میگه. یادمه وقتی همسن شماها بودم 180 گالیون بهشون دادم. اما مامانم گفت این چیزا الکیه و نداد. تهش کی سود کرد؟ مامانم. آره عزیزم این چیزا الکیه. فقط برای گرفتن پول.
-یعنی خودتم پول رو ندادی؟
-نه! خوب چیه؟ میخواستی برای دادن حق اشتراک ازم پول بگیری؟
-خوب... راستش...
-خوب میشناسمت. زود گول میخوری.
از حرفش کمی دلخور شدم. میدانستم حق با اوست اما خودش هم می داند که خیلی زودرنجم. ناگهان دست حلقه شده کای را دور کمرم احساس می کنم. حس خوبی دارم. نام این حس را نمی دانم اما سعی می کنم نهایت استفاده از این حس خوب و لحظه دلنشین را ببرم.
-خوب تا اینجا هستین نهایت استفاده رو ببرین! اول بیاین چیزی با هم بخوریم! راستی دوست دارین جشن عروسی اتون هم اینجا برگزار بشه؟
لبخندی زدم. حسی درون بدنم داشتم.انگشتر را که هنوز داخل کتم بود را لمس کردم. حالا بهترین فرصت بود. دستم او را گرفتم و به پشت عمارت بردم. جایی که به قول کای زیبا ترین سمت باغ ماست. رو به روی او زانو زدم.
-هیزل! چیکار میکنی؟
-کای استیکنی! مایلی که با من دختر عمویت که روزی همباز بچگی ات بوده ازدواج کنی؟
-معلومه که آره!
ناگهان متوجه شدم مادرم هم دنبال سرمان آمده است چون بلند دست زد و خندید. خیلی خوشحال بود. میدانستم که همیشه منتظر چنین روزی بوده اما نمی دانستم تا این حد.
-مبارکه! مبارکه! پس عروسی هم همینجا برگزار میکنیم!
بلند شدم و انگشتر را به کای دادم و در کمال ناباوری ناگهان جعبه انگشتری را نیز در دست خود دیدم.
-همیشه منتظر یه فرصت بودم که خودم اینکارو کنم... ولی... ولی میدونی...
-متوجه هستم چی میگی
-خیلی ممنون که انجامش دادی. چون شاید اگه انجام نمیدادی من هیچ وقت جرئت انجام دادنش را نمی کردم. ممنون.
-خواهش میکنم!
مادرم دست هر دوی مارا گرفت.
-حالا بیاین یه چیزی بخورین مطمئنم خیلی گشته این!
-مامان...
-باز چی شده؟!
-یه حس بدی نسبت به صیه حق اشتراک دارم به نظرم بیا هردومون حق اشتراک رو بدیم. با این همه ثروت ضرری نمی کنیم که!
-نمی خواستم اینکارو بکنم. اما چون هر وقت تو حس بدی داشتی اتفاق بدی افتاده باشه.
سپس پول حق اشتراک هر دویمان را به من داد.
- به بانک گرگینگانتز برو و اینها رو به عنوان حق اشتراک من و تو بهشون بده. شماره صندوقم هم که یادته؟
-اره، ممنون مامان.
-راستی، این هم بگیر.
و کیسه پولی به من داد.
-نمیشه که دختری از خاندان استیکنی پول برای سفارش دادن پیتزاهم نداشته باشه! هم پول ماگلی توشه هم گالیون.
او را محکم در آغوش گرفتم.
-ممنون مامان.
-خواهش میکنم عزیز دلم.
همگی باهم به سمت آلاچیق رفتیم. ناهاری خوشمزه در انتظارمان بود.
افرادی که لایک کردند


Vs
هیزل استیکنی
سوژه: حق اشتراک
وسط اتاقم در خانه ی گریمولد ایستاده بودم و با وحشت به نامه ای که در دستانم بود، نگاه می کردم:
نقل قول:
طبق مصوبه ی جدید وزارت سحر و جادو شما ملزم هستید تا مبلغ ذکر شده را به عنوان حق اشتراک سالیانه ی جادوگری پرداخت نمایید. در صورت عدم پرداخت مبلغ مذکور تا طلوع صبح فردا توانایی های جادوگری از شما سلب شده و تبدیل به یک ماگل می شوید.
این نامه صبح امروز به خانه ی گریمولد رسیده بود، ولی طبیعتا من آن موقع خواب بودم و تازه حالا از مصوبه ی جدید وزارت سحر و جادو با خبر شده بودم.
آه در بساط نداشتم و باید از کسی پول قرض می کردم. هم رزم های محفلی ام و معشوقه ام رزالی هیچ کدام در وضعیتی نبودند که بتوانم از آن ها پول بگیرم. ولی دوستم ناتان بسیار ثروتمند بود و قطعا می توانست به من پول بدهد. مشکل این بود که ناتان در گذشته به خاطر قرض دادن به یکی از دوستان نزدیکش عمیقا به دردسر افتاده بود و به همین خاطر نسبت به این موضوع فوبیا پیدا کرده بود و دیگر به کسی پول قرض نمی داد.
همان طور که نامه را لوله کرده بودم و با حالتی عصبی و نگران با آن به چانه ام ضربه می زدم، با خودم گفتم:
- من دوست صمیمیشم، حتما می تونم راضیش کنم که بهم پول بده. ولی اون فوبیا داره و این قضیه شوخی بردار نیست. من خودم به رنگ صورتی فوبیا دارم و یه بار نزدیک بود به خاطر این که یکی از بچه ویزلیا اسباب بازی صورتیشو تو اتاقم جا گذاشته بود، خونه را آتیش بزنم تا از دست اون چیز صورتی خبیث نجات پیدا کنم.
باید راه حلی می یافتم که بتواند بر فوبیای ناتان غلبه کند. چه حسی آن قدر تاثیرگذار و عمیق بود که بتواند فوبیا را از میدان به در کند و شکست دهد؟ ناگهان چراغی بالای سرم روشن شد و چشمانم گشاد شدند و درخشیدند.
- آره، خودشه... عشق! عشق باعث میشه فوبیای ناتان از بین بره. باید یه کاری کنم که ناتان عاشقم بشه و اون وقت می تونم ازش پول قرض بگیرم.
بعد چهره ام وا رفت و دوباره حالتی دلواپس بر آن نشست.
- ولی الان همه ی عطاریا و مغازه ها بسته ان و نمی تونم ازشون معجون عشق یا مواد لازم واسه تهیه شو بگیرم.
چاره ای نداشتم جز آن که به توانایی های خودم متکی باشم و تا قبل از طلوع آفتاب و به پایان رسیدن مهلت پرداخت حق اشتراک ناتان را عاشق خودم کنم و از او بخواهم پول را برایم واریز کند.
در کمدم را باز کردم و بهترین لباس هایم را از آن بیرون آوردم، یک کت مشکی دنباله دار از جنس ساتن، پیراهن سفید با لبه های چین دار، شلوار مشکی چسبان و چکمه های چرمی سیاه. بعد ناگهان تصویری در ذهنم ایجاد شد، رزالی با صورت سفید مرمری، گونه های سرخ اناری، چشمانی به رنگ و عمق دریا و لبخند گرم و پر از عشق. بغض راه گلویم را بست.
- رزالی نازنینم، واقعا متاسفم! چاره ی دیگه ای ندارم.
*
مقابل عمارت خانوادگی ناتان ایستاده بودم و با دهانی باز به عظمت و شکوه آن نگاه می کردم، ساختمانی که به سبک رومی و از گرانبهاترین و درخشان ترین سنگ های سیاه ساخته شده بود. خانه ای که تا کنون برای دیدن ناتان به آن رفت و آمد داشتم، خانه ی مجردی او بود و تا به حال به عمارت خانوادگی آن ها قدم نگذاشته بودم.
سعی کردم چهره ای آرام و خونسرد به خودم بگیرم و بعد به سمت در رفتم و با دست چند بار به آن کوبیدم.
یک دقیقه سپری شد و هیچ کس برای باز کردن در نیامد. دوباره دستم را بالا بردم و این دفعه با شدت بیشتری به در کوبیدم. صدایی مسن و جیغ مانند از پشت در گفت:
- چه خبره بابا، اومدم!
و بعد در باز شد و با یک جن خانگی رو به رو شدم که یک پیراهن صورتی پوشیده بود. فشارم پایین افتاد، به نفس نفس افتادم و دستم را روی قلبم گذاشتم.
- اگه مشکل قلبی داری، برو سنت مانگو.
جن می خواست در را ببندد که مانعش شدم.
- من یکی از دوستای ناتانم. اومدم ببینمش.
جن همان طور که با حالتی مشکوک به من نگاه می کرد، در را کامل باز کرد و اجازه داد داخل شوم.
حس کردم وارد بهشت شده ام. باغی به بزرگی یک جنگل با درختان قطور و مرتفع که شاخ و برگ های انبوهشان بالای سرم سایه انداخته بود و نور ماه و ستارگان از لا به لای آن ها عبور می کرد و جای جای فرش پر از گل و چمنش را روشن می کرد.
- میای تو خونه یا می خوای تموم شبو با دهن باز وایسی این جا و این ور اون ورتو نگاه کنی؟
با خودم فکر کردم منظره ی رویایی این جا بهترین مکان برای ابراز عشق به ناتان است.
- خانم جن، میشه لطفا به ناتان بگین بیاد این جا؟ من همین جا منتظرش می مونم.
- خانم جن؟! اسمم خانم اندرسونه. دیگه مثل قدیم نیست که هر طور خواستی با جنای خونگی حرف بزنی. می دونی، من این جا کارمندم و حقوق می گیرم، پولی که آس و پاسی مثل تو حتی نمی تونه خوابشو ببینه. فکر نکن لباسای شیک و پیکت می تونه گولم بزنه، می دونم شپش تو جیبت چارقاب می زنه.
گونه هایم داغ شدند؛ حتما از شدت شرمندگی و خشم سرخ شده بودند. شدیدا میل داشتم دندان های نیشم را داخل گوشت این جن خانگی پیر فرو کنم تا دیگر این طور به من توهین نکند. اما به جای آن فقط لبخند زدم و با لحنی کنایه آمیز گفتم:
- خیلی ممنونم خانم اندرسون، لطف دارین.
جن چشم غره ای به من رفت.
- ایششش!
و بعد به سمت بخش سرپوشیده ی عمارت رفت. من هم مشغول قدم زدن در باغ و مرور کردن نقشه ام در ذهنم شدم. حالا که به این جا آمده بودم، دیگر نقشه ام چندان بی نقص به نظر نمی رسید. اگر به ناتان ابراز عشق می کردم و او به من می گفت که فقط به چشم یک دوست مرا می بیند، چه؟
همان طور که در افکارم غرق شده بودم، صدای ناتان را شنیدم که اسمم را صدا زد. رویم را برگرداندم و حس کردم اولین بار است که او را می بینم. با آن صورت سفید درخشان، چشمان سبز زمردی، موهای پرپشت و سرخ آتشین و لباس بلند و طلایی رنگش مثل یک پری به نظر می رسید.
در حالی که لبخند حجیمی روی لبانش بود، به سمتم آمد و با دستش ضربه ی ملایمی به نشانه ی سلام احوال پرسی به بازویم زد.
- حسابی غافلگیرم کردی، رفیق! چه طور شد که اومدی این جا؟ من همیشه بهت اصرار می کردم که بیای و تو قبول نمی کردی.
از شدت اضطراب ضربان قلبم تند شده و دستانم یخ کرده بود. لب هایم ناخودآگاه شروع کردند به لرزیدن. من حتی یک دوستی ساده را هم به سختی شروع می کردم، چه برسد به اظهار عشق. در مورد رزالی هم اول او بود که به من ابراز عشق کرد.
ناتان با نگرانی به من خیره شد.
- گادفری، حالت خوبه؟
به زور لبخند زدم و سعی کردم خودم را آرام کنم.
- آره، آره، خوبم. یه لحظه یاد لباس صورتی خانم اندرسون افتادم.
ناتان زد زیر خنده.
- وای، اون جن از خود راضی! تحملش واقعا سخته، ولی مامانم بهش عادت کرده.
مشغول قدم زدن در باغ شدیم. من به درخت ها، بوته ها، گل های رز سرخ و بنفشه ها و هر چیزی غیر از ناتان نگاه می کردم و او هم با نگاهی پرسشگرانه مرا برانداز می کرد.
- رنگت بدجور پریده، رفیق. هنوز شکار نکردی، نه؟
آن نامه ی لعنتی باعث شده بود قضیه ی شکار را کلا فراموش کنم.
- راستش ذهنم خیلی درگیر بود و اصلا فکر شکار نیومد تو ذهنم.
- آره، معلومه که اصلا تو حال خودت نیستی. بیا بشین این جا.
من را روی تخته سنگی نشاند و خودش هم کنارم نشست. بعد گردنش را به یک سمت کج کرد و گفت:
- بیا.
آب دهانم را قورت دادم و سرم را به نشانه ی نفی تکان دادم.
- چرا؟ تو قبلا هزار بار از خونم خوردی.
با صدایی خجالت زده گفتم:
- آره، ولی نه این جوری.
- راحت باش، ناسلامتی من دوست صمیمیتم.
با حالتی مردد به گردن سفید و مرمری ناتان و رگ تپنده ی آن خیره شدم.
- زود باش دیگه، الانه که از تشنگی پس بیفتی.
دهانم را به سمت گردنش بردم، چشمانم را بستم و دندان های نیشم را در گوشت نرمش فرو کردم. ناتان فریاد کوتاهی کشید و من شروع کردم به مکیدن خونش. کم کم نگرانی و اضطراب از درونم پر کشید و حس آرامشی عمیق وجودم را گرفت. خاطراتی که از ناتان داشتم، در ذهنم زنده شد، چشمان زمردی اش که مرا در خود حل می کرد، موهای سرخش که خورشیدی بود که مرا نمی سوزاند.
ذهنم در دنیایی شیرین پرسه می زد که ناگهان صدای جیغ ریزی مرا به عالم واقعیت برگرداند. دهانم را از روی گردن ناتان برداشتم و جن خانگی را دیدم که با حالتی وحشت زده به ما خیره شده.
- یا ریش مرلین کبیر! خانم اگه این صحنه رو می دید، چی می گفت؟
قطرات خون را از دور دهانم پاک کردم و به ناتان که داشت جای دندان هایم روی گردنش را می مالید، نگاه کردم.
- خانم اندرسون، این صحنه ای که دیدیو فراموش کن و فورا برگرد داخل خونه.
جن صورتی پوش در حالی که عباراتی نامفهوم و ناسزامانند را به زبان می آورد، دوان دوان از آن جا دور شد.
- ناتان، حالت خوبه؟ انگار زیادی از خونت خوردم.
رنگ دوستم پریده بود و سرزندگی چشمانش تا حدی از بین رفته بود. در عوض حتما حالا گونه های من سرخ و سرزنده بود. من زندگی را از درون او به درون خودم انتقال داده بودم.
ناتان لبخند بی رمقی زد.
- نگران نباش، الان نوشیدنی کره ای می خورم و حالم جا میاد.
این را گفت و یک بطری از داخل جیب لباسش درآورد و مشغول نوشیدن محتویاتش شد.
- گادفری، نمی خوای بهم بگی واسه چی اومدی این جا؟ فقط نگو اومدی بهم سر بزنی که باورم نمیشه. من قبلا هزار بار ازت دعوت کرده بودم بیای و تو قبول نکرده بودی. البته دلیلشم خوب می دونم. مامانم اولین باری که تو رو دید، برخورد خیلی بدی باهات کرد و تو ام نمی خواستی بیای این جا و اتفاقی ببینیش. ولی امشب اومدی، اونم با یه حال خراب و شکار نکرده و با لباسای مهمونی. چرا؟
به صورتش نگاه کردم و سعی کردم حرف های عاشقانه ای که قبلا آماده کرده بودم تا به او بگویم، را به یاد بیاورم. دستم را بالا بردم و آن را کنار صورتش گذاشتم. چشمانش گشاد شد، ولی خودش را کنار نکشید.
- ناتان، یادت میاد قبلا بهت گفتم از وقتی تبدیل به خون آشام شدم، یه جور حس بی قراری وجودمو گرفته؟ انگار روحم دنبال یه جور خون خاص بوده و من همیشه واسه پیدا کردنش نگاهم به دوردست بوده. ولی در واقع این خون همیشه نزدیکم بوده و من ازش می خوردم. این خونی که دارم ازش میگم، خون توئه.
این ها چیزهایی نبود که قرار بود به او بگویم. انگار این حرف ها خیلی ناخودآگاه در ذهنم شکل گرفته بود.
ناتان بدون آن که پلک بزند، با حالتی بهت زده به من خیره شده بود. او به اندازه ی صخره ای که رویش نشسته بودیم، بی حرکت بود. لحظاتی فقط به او نگاه کردم و بعد وقتی دیدم پاسخی نمی دهد، با صدایی آرام و پرسشگرانه اسمش را صدا زدم و او در حالی که انگار ناگهان به خودش آمده بود، به سرش تکانی داد و چند بار پلک زد.
- معذرت می خوام. از حرفات شوکه شده بودم. هیچ وقت فکر نمی کردم همچین چیزایی ازت بشنوم. یعنی حتی تو خوابم نمی دیدم که این حرفا رو بهم بزنی.
مکثی کرد و بعد او هم دستش را بالا آورد و آن را کنار صورتم گذاشت.
- راستش منم همیشه یه حس خاصی بهت داشتم، یه حسی که فراتر از دوستی بوده.
خندید و شادمانی صورتش را درخشان تر از قبل کرد. من هم با او خندیدم، ولی عذاب وجدان مثل ماری در وجودم خزید.
بقیه ی نقشه ام به سرعت اجرا شد. با ناتان در مورد حق اشتراک جادوگری ام حرف زدم و او فورا جغدی را به بانک گرینگوتز روانه کرد و ترتیبی داد تا مبلغ لازم پرداخت شود.
بعد هر دو بازو در بازوی هم مشغول قدم زدن در باغ شدیم. ناتان با خوشحالی از احساساتی که تمام این مدت از من پنهان کرده بود، می گفت و من به این فکر می کردم که حالا باید چه کنم؟ به ناتان بگویم ابراز عشقم به او فقط برای پول قرض گرفتن بوده یا به این رابطه ی دروغین ادامه دهم؟
افرادی که لایک کردند


Vs
آیلین پرینس
سوژه: مجرم خطرناک
گادفری لرزید و از خواب پرید. قلبش به شدت می تپید و بدنش سنگین شده بود. نیم خیز شد و اطرافش را نگاه کرد. این تخت او نبود، اتاق او نبود، اصلا خانه ی گریمولد نبود، خانه ی دوستش، ناتان بود.
- یادم نمیاد چه جوری اومدم این جا.
تلو تلو خوران از تخت پایین آمد، به سمت پنجره رفت، پرده را کنار کشید و به منظره ی شب نگاه کرد. جغدی خاکستری رنگ را دید که بال زنان به این سمت می آمد و برگه ای به پایش بسته شده بود. گادفری پنجره را باز کرد و جغد لبه ی آن نشست و پایش را جلو آورد تا گادفری برگه را که روزنامه ی پیام امروز بود، از آن باز کند. بعد منتظر شد تا گادفری مقداری دانه به او بدهد و دستی به سرش بکشد.
- دختر خوب پر خاکستری، چشم طلایی قشنگم!
جغد هوهوی رضایت مندی سر داد، بال هایش را باز کرد و در سیاهی شب محو شد. گادفری هم روزنامه را باز کرد تا عناوین مهمش را در نور ملایم ماه بررسی کند.
- چی؟! نه، امکان نداره!
یک عکس بزرگ از گادفری در صفحه ی اول روزنامه چاپ شده بود و این عبارت زیر آن به چشم می خورد: مجرم خطرناک تحت تعقیب! و هیچ توضیح دیگری در کار نبود.
گادفری چند لحظه با حالتی شوکه به عکس خودش خیره شد. بر خلاف بقیه ی عکس های روزنامه، این عکس رنگی بود. پوست صورت گادفری در آن طوری بود که انگار چراغی با نور کم زیرش روشن شده باشد، چشمان عسلی رنگ و براقش با حالتی شرورانه به خودش خیره شده بودند و لبخندی اریب لب های خون آلودش را زینت داده بود. گادفری روزنامه را در دستش مچاله کرد و با بی قراری شروع کرد به قدم زدن در اتاق.
- اصلا یادم نمیاد چه اتفاقی افتاده. یعنی از خود بی خود شدم و به کسی حمله کردم؟ حالا چی کار کنم؟ حتما دیمنتورای آزکابان خیلی زود میان سراغم. ناتان کجاست؟ چرا خونه نیست؟ همیشه خواب می دیدم یه عده دنبالمن و می خوان دستگیرم کنن، بدون این که حتی دلیلشو بدونم. باورم نمیشه خوابم واقعیت پیدا کرده. این ناتان لعنتی کدوم گوریه؟ یا ریش مرلین! چه مصیبتی به سرم اومده.
کمد ناتان را باز کرد، شنل سیاهی را از آن بیرون کشید و روی شانه هایش انداخت و کلاهش را هم تا روی صورتش پایین کشید. بعد به سمت پنجره رفت، آن را باز کرد، روی لبه اش نشست و پایین پرید. بی هدف شروع کرد به راه رفتن، مغزش منجمد شده بود و نمی دانست باید چه کار کند و به کجا برود. آن قدر در افکارش غرق بود که تریلی چهل و هشت چرخی که داشت از وسط جاده رد می شد را ندید و مستقیم به سمتش رفت. صدای بوقی ممتد در سرش پیچید و از هوش رفت.
*
گادفری و ناتان روی نیمکت پارک نشسته بودند و از بطری های نوشیدنی شان می خوردند. بطری ناتان پر از شراب انگور سرخ بود و بطری گادفری پر از خون ناتان.
- دوست خوبم، خونت واقعا خوشمزه ست!
ناتان با صدایی کنایه آمیز گفت:
- تا دو ثانیه پیش دوست منحرف نابابت بودم، حالا شدم دوست خوبت؟
گادفری لبخندزنان ضربه ی ملایمی به پشت ناتان زد و به او خیره شد. پوست سفید و براق، چشمانی جسور به رنگ سبز زمردی و موهای بلند پرپشت و فر به رنگ سرخ آتشین و لبخندی که قادر بود سنگ را ذوب کند. عجیب نبود که چنین شخصی چنین خونی داشته باشد.
- این قدر نگام نکن، رنگم می پره.
و چشمکی به گادفری زد. گادفری سرخ شد و نگاهش را از روی او برداشت و برای این که جو را عوض کند، شروع کرد به حرف زدن درباره ی مساله ای که اخیرا موجب ناراحتی اش شده بود.
- می دونی، این مرگخوارا واقعا رو اعصابمن. همه اش تو فاز پروپاگاندان. میگن تقصیر سفیدیه که ما سیاه شدیم و کلا از تمام دنیا طلب دارن.
ناتان شانه هایش را بالا انداخت.
- این جوری سعی می کنن خودشونو تو چشم بقیه خوب و موجه نشون بدن. تازه خیلی راحت تره تقصیرا رو بندازی گردن عوامل جوی و گرمایش زمین و آب شدن یخ های قطبی و فلان و فیسار تا این که مثل یه آدم درست حسابی به گناها و تقصیرات اعتراف کنی.
گادفری سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- فقط این نیست. اونا شدیدا بی ادب و بی شخصیتن. خیلی حرفای ناجوری بهم زدن.
- چی بهت گفتن؟
- بهم گفتن گوجه فرنگی و تابلوی نئونی.
ناتان زد زیر خنده و نوشیدنی از دهان و بینی اش بیرون ریخت. گادفری با حالتی دلخور به او نگاه کرد.
- اونا بهم توهین کردن، اون وقت تو می خندی؟
ناتان سعی کرد به زور جلوی خنده اش را بگیرد.
- متاسفم... نشد نخندم.
- تازه فقط این نیست. اربابشونم یه حرکتی زد که خیلی ناراحتم کرد.
ناتان که توجهش جلب شده بود، کمی به سمت گادفری خم شد و با کنجکاوی پرسید:
- چی کار کرد؟
- تو اعلامیه ی سوژه ی دوئل من و آیلین پرینس فامیلمو اشتباه نوشت، به جای میدهرست، نوشت هیدهرست.
این بار ناتان با شدت بیشتری خندید و مقدار زیادی شراب از داخل دهان و بینی اش روی لباس هایش و زمین ریخت. همان طور که قهقهه می زد، گفت:
- تو... تو به خاطر این قضیه ناراحت شدی؟ واقعا دلایل ناراحتیت در حد بچه های پیش دبستانیه.
گادفری با چهره ای دلخور چوبدستی اش را بیرون آورد و با گفتن وردی لباس ناتان را تمیز کرد.
- من انتظار دارم وقتی با بقیه محترمانه رفتار می کنم، اونام با من همین رفتارو داشته باشن.
ناتان از خندیدن دست کشید.
- خودتم خوب می دونی که این انتظار بیهوده ایه.
- آره خب، ولی چی کار کنم، من به اسم و فامیلم حساسم و همین طور حرفایی که بقیه راجع به ظاهرم می زنن.
ناتان ادامه داد:
- و همین طور به خیلی چیزای دیگه... پا شو، بیا بریم یه جایی خوش بگذرونیم تا این قضایا رو فراموش کنی.
گادفری همراه با ناتان از جایش بلند شد و همان طور که به سمت خیابان می رفتند، گفت:
- البته نه این که فکر کنی خیلی واسم مهمه ها. صرفا می خواستم بدونی که اونا بی شخصیت، بی ادب، بی فرهنگ، بی تمدن...
*
گادفری و ناتان در یک کارگاه هنری بودند، کارگاهی که بوم های نقاشی اش انسان ها بودند و هنرمندان در جای جای آن نشسته بودند و با کاردک هایی پوست و گوشت بوم هایشان را می کندند و طرح هایی ظریف و زیبا خلق می کردند. گادفری به ظرف پر خونی که زیر بازوی یکی از بوم ها قرار داشت، خیره شد و گفت:
- به نظر میاد درد نمی کشن.
ناتان ظرف پر خون را برداشت، آن را به دست گادفری داد و یک ظرف خالی زیر بازوی بوم گذاشت.
- اونا معجون مسکن قوی خوردن.
گادفری خون را مزه مزه کرد.
- اوممم! خیلی خوبه!
و بعد آن را در یک نفس سر کشید.
- اما دیگه نباید بخورم. قبلش از خون تو خوردم و قبل ترم یه شکار کامل کرده بودم. اگه بیشتر بخورم، مریض میشم.
ناتان با حالتی کنایه آمیز گفت:
- یعنی تو یه خون آشام تیتیش مامانی حساسی؟
گادفری با حالتی تدافعی پاسخ داد:
- همه ی خون آشاما همین طورن.
ناتان ابروهایش را بالا برد و به دهانش پیچ داد.
- پس خون آشاما به اون خفنی ای که فکر می کردم، نیستن.
- ناتان، واسه داشتن اون زندگی ای که مد نظر توئه، مرلین بودنم بس نیست.
- خب، چه میشه کرد، من یه جادوگر ایده آل گرام.
در همین لحظه چراغ ها خاموش شد، یک گروه موسیقی با گیتارهایشان وارد شدند و شروع کردند به نواختن. گادفری و ناتان همراه با سایر افراد حاضر در کارگاه شروع کردند به رقصیدن. کم کم حس گیجی و گرمای عجیبی بدن گادفری را فرا گرفت. به بدن های رقصان اطرافش نگاه کرد و با خودش گفت:
- اونا بدن نیستن، بطریای بزرگ پر از خونن!
به سمت یکی از آن ها خیز برداشت، دندان هایش را در گوشت نرمش فرو کرد و صدای جیغش را درآورد. بعد دیگری و بعد دیگری...
*
گادفری از جایش بالا پرید.
- وای، نه، من چی کار کردم!
دست استخوانی سیاه و ترسناکی به سمتش آمد و سعی کرد او را بخواباند.
- آروم باش، رفیق. یه تریلی چهل و هشت چرخ از روت رد شده و با آسفالت یکیت کرده.
گادفری به صاحب دست نگاه کرد و متوجه شد که او یک دیمنتور سیاه پوش است.
- عیب نداره، عوضش وقتی بیهوش بودم، فهمیدم چه اتفاقی افتاده و چرا عکسمو به عنوان یه مجرم خطرناک تو روزنامه چاپ کردن.
- رفیق، اون ماده ی مخدری که دوستت تو ظرف خون ریخته بود، باعث شد نتونی نوشته های روزنامه رو کامل ببینی، وگرنه ماجرا رو اون جا نوشته بودن و واسه یادآوریش لازم نبود بری زیر تریلی و لواشک بشی.
- پس به خاطر مخدر بود که به ملت حمله کردم. ناتان، ناتان، مرلین لعنتت کنه، آخه این چه کاری بود کردی!
- حالا خون خودتو کثیف نکن. یه کم دراز بکش، حالت خوب بشه، بعد می برمت آزکابان.
گادفری با حالتی درمانده پرسید:
- چه قدر باید اون تو بمونم؟
- فقط نهصد سال.
گادفری دو دستش را روی سرش کوباند.
- لعنت بهت، ناتان. رزالی همه اش می گفت نباید با تو بگردما، ولی من به حرفش گوش نکردم.
- عیب نداره، غصه نخور، آزکابان فقط یه مکانه.
گادفری ناگهان با چشمان گشاد شده به دیمنتور خیره شد.
- تو... تو حرف می زنی! من نمی دونستم دیمنتورا می تونن حرف بزنن.
دیمنتور با دهان گشاد و بدقواره اش لبخند حجیمی زد.
- نمی تونن. تو هنوز تحت تاثیر مخدری.
گادفری ناله ای سر داد و دراز کشید و زیر پتو رفت و با خودش گفت که شاید تمام این ها یک خواب لعنتی است و وقتی بیدار شود، ببیند که همه چیز سر جایش است.
افرادی که لایک کردند

سوژه: قتل!
به دیوار نمناک خانه قدیمی، تکیه داد. از پنجره شکسته، بارش باران را تماشا میکرد. سرش را چرخاند و به وسط اتاقک قدیمی نگاه کرد. آتش کوچکی در میانه اتاق بدون لحظه ای توقف، می سوخت و کمی، اتاق را گرم میکرد اما گرمایش کفاف سرمای اتاق را نمیداد. در اتاق به آرامی باز و مردی با چوبدستی وارد اتاق شد. مرد، زیر لب ورد هایی زمزمه و اندازه آتش کوچک را کمی بیشتر کرد. با بزرگ تر شدن آتش، فضای اتاق روشن و گرم تر شد. دختر مشغول تماشای رقص شعله ها بود.
_میشه دست هام رو باز کنی؟ میخوام بگیرمشون جلوی آتیش.
دختر دست هایش را جلو آورد. مرد نگاه سردی به او انداخت.
_نه!
دختر با تعجب به مرد نگاه کرد.
_چرا؟
_چون سابقه فرار از زندان و از دست کارآگاه ها داشتی.
دختر پوزخندی زد.
_یعنی میترسی از دستت فرار کنم. آره؟
_تقریبا، شغلم به اینکه تورو به وزارتخونه تحویل بدم وابسته است!
دختر نفس عمیقی کشید.
_به چه جرمی؟
_قتل پدربزرگت! قتل مایکل هلمز... فکر نکنم بخوای انکار کنی! اون قتل توی خونه تو اتفاق افتاده و بعدش، تو به مدت طولانی غیبت زده.
تلما به سختی روی پاهایش ایستاد و درحالی که به باران نگاه میکرد گفت:
_چرا من کشتمش، اون دست روی نقطه ضعف هام گذاشت. من هم کشتمش! درست مثل جان!
_جان ویلسون، تو...
به زبان آوردنش، بعد هفت سال نیز برای تلما سخت بود... خیلی سخت...
_آره...من کشتمش...
_چطور؟
اشک هایی سوزان، به روی گونه های سرد و رنگ پریده دختر، حرکت میکرد. بغض، راه نفسش را گرفته بود.
_اون... اون همیشه ازم میخواست یه آهنگ رو بخونم، انگار میخواست بفهمم سرنوشتم چی میشه.
با آستین لباسش، اشک هایش را پاک کرد. و مانند گذشته، به خواندن آهنگ پرداخت؛ آهنگی که برایش پر از مفهوم بود.
_I saw that both your smiles were twice as wide as ours
دیدم که لبخند های شما دو برابر لبخند های ما بود
Yeah, you look happier, you do
آره، خوشحال تر بنظر میرسى و واقعن هم خوشحالتری
Ain’t nobody hurt you like I hurt you
هیچکس نمیتونه اندازه ی من تو رو اذیت کنه
But ain’t nobody love you like I do
ولی هیچکسم قدر من نمیتونه دوستت داشته باشه
Promise that I will not take it personal, baby
عزیزم قول میدم به دل نگیرم
If you’re moving on with someone new
اگه داری با یه نفر دیگه راهتو ادامه میدی
Cause baby you look happier, you do
چون خوشحال تر بنظر میرسى و واقعن هم خوشحالتری
My friends told me one day I’ll feel it too
دوستام بهم گفتن که یه روزى منم خوشحالتر خواهم بود
And until then I’ll smile to hide the truth
و تا اون موقع لبخند میزنم تا حقیقت رو پنهان کنم
But I know I was happier with you
ولى میدونم که با تو خوشحال تر بودم
فلش بک، هفت سال قبل
_اون چوبدستی رو بیار پایین تلما. من... من میتونم بهت توضیح بدم!
دخترک ۱۸ ساله ی مو قهوه ای، بدون نگاه به پسر فریاد زد.
_تو میخوای چی رو بهم توضیح بدی؟ اینکه بهم گفتی دوستت دارم و بعد، من تورو با یه دختر دیگه ،موقعی که داشتین جشن نامزدی میگرفتین، گیرتون انداختم! من به تو اعتماد کرده بود جان... به اینکه دوستم داری اعتماد کرده بودم! اما تو...
بخاطر بغضی که گلویش را میفشرد، نتوانست جمله اش را ادامه دهد. نفس عمیقی کشید و با لحنی ترحم برانگیز ادامه داد.
_تو بهم خیانت کردی... من برای تو از همه چیزم می گذشتم... حتی وقتی گفتی باید مرگخوار هارو ترک کنم، بدون لحظه ای مکث قبول کردم...
_بهم گوش بده تلما، بهت توضیح میدم.
تلما، چوبدستی اش را بالا آورد و به سمت قلب پسر، نشانه گرفت.
_تو اولین نفری نیستی که میکشمش، اما من هیچوقت برای خودم کسی رو به قتل نرسوندم! همش برای منفعت دیگران بوده... و تو، اولین نفری میشی که برای منافع من، و انتقام من کشته میشه!
نفس، در سینه پسر حبس شد. دختری که می شناخت این نبود. دختر باید فقط اشک میریخت. انتقام دیگر چه میگفت؟
_نه نه، این کارو نمیکنی... تو این کارو نمیکنی. مگه نه تلما؟
در میان گریه، لبخندی به لب های خشکیده دختر، نما بخشید.
_نمیکنم؟! اشتباه میکنی جان... من برای خودم، هرکاری میکنم. حتی قتل عشقم!
تنها کورسوی امید پسر، نابود شده بود. کارش تمام بود...
_خداحافظ عشقم... آواداکداورا!
اشعه ای سبز، از چوبدستی تلما بیرون امد و به قلب پسر، برخورد کرد... جسم سرد و بی روح جان، به همراه قطره ای از اشک دختر به زمین افتاد. انگار، همراه روح مقتول، قلب قاتل نیز از جا در امده بود.
پایان فلش بک
_آهنگ قشنگیه.
_آره قشنگه، و پر مفهوم برای من...
_حالا که خودت هم اعتراف کردی که تا الان دو نفر رو کشتی، فکر کنم لایق بوسه ی دمنتور ها باشی!
دختر لبخندی زد. از ۱۸ سالگی آموخته بود برای منافع خودش هرکاری بکند. حتی قتل... با دست های بسته، از حواس پرتی کاراگاه جوان استفاده کرد و چوبدستی اش را برداشت. وردی را زیر لب زمزمه کرد و با طلسم کوچکی، طناب های جادویی دستو پاهایش را گسست.
_میدونی چیه کاراگاه. یه تفاوت بین جبهه های سفید و سیاه هست. سفیدا خودشونو برای منفعت دیگران فدا میکنن؛ مثل تو! ولی کسایی که توی جبهه سیاه مبارزه میکنن، دیگران رو برای منافع خودشون، فدا میکنن؛ مثل من!
چوبدستی اش را به طرف چشمان حیرت زده کاراگاه جوان گرفت و ادامه داد:
_و تو یکی از قربانی های منافع منی!
و با خونسردی فریاد زد:
_آواداکداورا!
و اشعه ای سبز رنگ، جان کاراگاه جواب را نیز گرفت.
و تنها برای منافع یک دختر، یک قتل انجام شد!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1402/10/22 11:57:54

سوژه: قتل
آهی می کشد و به پنجره چشم می دوزد. کاش او می توانست جلوی به قتل رسیدن این همه افراد را بگیرد. کاش...
در همین فکر ها بود. که ناگهان ایده ای به ذهنش رسید، از جا برخاست و قلمی را برداشت و شروع به نوشتن ایده اش کرد:
من باید به جنگ بروم. تنها همین راه است که می تواند کمکم کند. پس باید آماده باشم، طلسم های زیادی باید یاد بگیرم، باید کمی هم معجون درست کنم. شاید اینطوری بتوانم از به قتل رساندن افراد زیادی جلوگیری کنم.
او این را نوشت و سپس کتاب معجون سازیش را در آورد، دنبال معجون شانس می گشت، بالاخره پس از جستجو های بسیار، توانست دستور معجون شانس یا فلیکس فلیسیس را پیدا کند.
وسایل معجون سازیش را در آورد و شروع به ساختن این معجون کرد. پس از کار و تلاش بسیار، توانست این معجون را درست کند.
معجون دیگری که نیاز داشت معجون شفابخش بود، دنبال دستور معجون شفا بخش گشت و آن را پیدا کرد.
پس از چند ساعت، توانست معجون شفابخش را درست کند.
او معجون هایش را داخل کیفش گذاشت، کتاب و وسایل معجون سازیش را هم داخل کیفش گذاشت، کتاب طلسم ها را هم داخل کیفش گذاشت.
جنگ هاگوارتز، خاتمه یافته بود. او با معجون ها و طلسم ها سعی می کرد زخمی شدگان را نجات دهد.
ناگهان بلاتریکس را دید، او چوبدستی اش در دستش بود و به سوی جینی می آمد.
مالی، مادرش قبل از این که طلسم بلاتریکس به جینی برخورد کند. ضد طلسمی را به سوی بلاتریکس فرستاد. بلاتریکس نقش بر زمین شده بود.
بلاتریکس که می خواست جینی را به قتل برساند، خود به قتل رسید.
جینی از این که طلسم بلاتریکس به او نخورده بود بسیار شادمان بود. او و مادرش به سوی قلعه برگشتند.
اما، جینی خبر نداشت که برادر نازنینش به قتل رسیده است. او وقتی به قلعه رسید با جسد فرد رو به رو شد.
اکنون، اشک از چشمان جینی جاری بود، او نتوانسته بود جلوی به قتل رسیدن برادرش را بگیرد، نتوانسته بود... .
افرادی که لایک کردند
!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

