فصل دوم- قسمت یک: مدعی جوان
- درس امروز ما درباره آسیروان های بزرگ خواهد بود.
- ولی پروفسور بک لوور! ما به تازگی رسیدیم به صفحه 40 و الان باید روباهینه رو بخونیم!
- من پروفسورم یا شما، جناب اسکمندر؟! این چندمین باره که من دارم بهتون تذکر میدم که در تدریس من دخالت نکنید. فکر نکنید که با مطالعه مداوم آن کتاب مسخره و رفاقت با این جانوران مسخره، میتونید به من بگید که چی خوبه و چی بد! من خودم ده ها ساله که با این جانوران سر و کله میزنم و چیزی جز کشتن آنها به نظرم جالب نیومد! این جانوران جسدشون یا در واقع مردشون، بیشتر می ارزه! شما هم بهتره جوری رفتار کنید که بقیه فکر نکنن سرتون به تنتون نمی ارزه و زیادی کرده!
نیکلاس بک لوور با جمله آخرش نگاهی تنفر برانگیز به نیوت انداخت. اما نیوت نتوانست چیزی بگوید یا کاری کند و فقط با خشم نگاه اورا به خودش حواله کرد. نیوت در ماه سوم تحصیل در هاگوارتز بود و برخلاف تصورات خودش و همه، کلاس جانورشناسی برایش تبدیل به کابوس شده بود. جانوران موذی اند. جانوران نفرت برانگیزند. جانوران خونخوارند. جانوران قاتلند. جانوران نباید آزاد باشند. جانوران نباید در میان ما باشند. جانوران اصلا نباید وجود داشته باشند. خلاصه سه ماه تدریس پروفسور نیکلاس بک لوور، همین جملات بود که از نظر نیوت، چرند محض بودند. نیوت کاملا به اوضاع حاکم در کلاس جانورشناسی معترض بود. بقیه دانش آموزان سال اولی هم ازینکه آسیروان ها را که به شادی بخش بودن معروفند، به عنوان حیوانات کثیف و بدردنخور معرفی شده بودند، چندان راضی نبودند. مثل این است که به یک کودک ماگل بگویید پروانه ها موذی اند و باید ازبین بروند.
وضع برای همه تاسف بر انگیز بود. اما کسی جرأت اعتراض نداشت. برای اینکه نیکلاس بک لوور، برادر فلاوئور بک لوور، مرد با نفوذ وزارت سحر و جادو بود. کسی به خوش قلب بودن آقای بک لوور بزرگ شکی نداشت، چون فلاوئور بک لوور همواره نیت خیرش را ثابت کرده بود. اما همه از علاقه فلاوئور به برادر کوچکترش، نیکلاس که باز مانده خانواده بک لوور از حادثه ای بزرگ بود، خبر داشتند. همین علاقه باعث می شد که نیکلاس باعث اتفاقاتی شود که به مذاق هرکسی خوش نیاید.
---------------------------------------------------------------------
نیوت و تینا در راهروی بزرگ به سمت تالار خصوصی هافلپاف و پشت سرشان، الیزابت و اولیور در حرکت بودند.
- چی باعث شده که با خودت فکر کنی که میتونی همچین کاری بکنی؟!
- تینا، اون یه عوضیه و داره همچی رو عوضی یاد میده!
- میدونم! ولی...
- ... ولی چی؟! من وجدانم اجازه نمیده که درمورد موجودات جادویی انقد بد بگه!
تینا جلوی حرکت نیوت را گرفت. خیلی جدی توی صورتش نگاه کرد و گفت:
- نیوت! نمیفهمی؟! اون خیلی راحت میتونه تورو ازین مدرسه اخراجت کنه!
- نه تینا! تو نمیفهمی! فلاوئور دوست قدیمی و خانوادگی ماست. مطمئنم اون منو درک میکنه!
- نیوت! انقد سطحی نگر نباش!
- هرجور می خوای فکر کن!
نیوت این را گفت و خودش را از گروه جدا کرد.
- چرا انقد پاپیچش میشی؟!
- آخه نمیفهمه!
- میفهمه! ولی خب جونورا براش مهم ترن تا موندن پیش ما!
- همین همیشه اذیتم میکنه!
نیوت از همان ابتدا خودش را از گروه دانش آموزان جدا کرد. علاقه ای به پیدا کردن دوست نداشت و بیشتر وقتش را با مطالعه در مورد جانوران یا بیدل خوانی بگذشت. اما تینا و الیزابت، بیشتر تینا علاقمند بودند که درمورد نیوت بیشتر بدانند و اولیور هم با بی میلی، همراهیشان می کرد. نیوت بدون اینکه بخواهد، جزء چهارم گروه چهارنفره آنها شده بود. نیوت تقریبا در همه کلاس هایش به جز جانورشناسی به خوبی توانسته بود قدرت نمایی کند و نشان داده بود، به همان میزان که در برخورد با دیگران بد است، در برخورد با کلاس ها و کتاب هایش عالی است و همین جالب توجه همه شده بود. هوش سرشار نیوت افراد زیادی را به حسادت و دشمنی با او وا میداشت، که نیکلاس بک لوور یکی از آنها بود. دشمنی بک لوور کوچک با نیوت سر جانور شناسی شکل گرفت و بدلیل برخورد ستیزه جویانه نیوت با نیکلاس به شدت ادامه پیدا کرد. نیوت همچنان بر علاقه بسیار بر جانورشناسی پایدار مانده بود. اما نیکلاس بک لوور اینچنین فکر می کرد و به دیگران نشان می داد که نیوت، مدعی تغییر برخی قوانین جادوگری، از همین سن جوانی است، تئوری که آنچنان هم بیراه نبود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج