جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  130 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  142 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  259 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  175 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
روزهای پیش از اکتبر
ارسال شده در: امروز ساعت 16:57
نمایش جزئیات
بیشتر شما، داستان غم انگیز 31 اکتبر را شنیده اید.
شبی که نام مارادرز برای همیشه تبدیل به یک خاطره ی فراموش نشدنی شد.
اما پیش از همه ی این ها، پیش از آزکابان، پیش از مرگ، پیش از خیانت و پیش از تنها شدن، آنها در راهرو های هاگوارتز میدویدند، شب های طولانی را باهم سحر میکردند و از همه مهمتر اینکه فکر میکردند هنوز، زمان زیادی داردند.
و داستان من روایت این روز هاست.
_لیلی اوانز.


14 سپتامبر 1980، دوشنبه.
شب گذشته باران بسیار طولانی ای آمده بود و پسر ها، تا صبح غافل از اینکه اولین مسابقه ی کوییدیچ امسال ساعت 8 آغاز میشود، بیدار مانده بودن و حالا جیمز به عنوان جستجوگر تیم گریفیندور، در خواب عمیقی فرو رفته بود.
پیتر، با ذوقی که احتمالا تا انتهای روز پایان نمیافت، و استرس و اضطرابی که به خاطر دیر کردن جیمز داشت سراسیمه به اتاق آنها حمله ور شده بود. جیمز را تکان میداد و دادو فریاد میکرد.
_همه ی بازیکنا الان داخل رختکن هستن و تو خوابی!!
جیمز ظاهرا خوابش آنقدر عمیق بود که حتی بلند ترین صدایی که از پیتر پتیگرو خارج شد را هم نشنید.
_به مرلین قسم میخورم که اگه امروز ما ببازیم بندازمت جلوی جن های خاکی باغچه!!!
سیریوس که از دادو فریاد های پیتر آزرده شده بود بلند شد و سر جایش نشست. اتاق پر بود از پوسته ی شکلات های مورد علاقه شان و آنقدر نا مرتب به نظر میرسید که انگار یک دم انفجاری در آنجا منفجر شده است.
_چه خبر شده پیتر؟..
چشم هایش را مالید و خمیازه ی طولانی ای کشید.
_چه خبر شده؟ اصلا میدونید ساعت چنده؟!! امروز روز مسابقست!!!!
چشم های سیریوس از تعجب گرد شد و انگار خواب از سرش پرید چون به سرعت سمت جیمز آمد و با تکان های وحشتناکی اورا از خواب بیدار کرد. بعد از آن نوبت بیدار کردن ریموس بود اما آنها ابتدا جیمز را به رختکن بازیکنان گریفیندور فرستادند.

_موفق باشی جیمز
گاه دستی بر روی شانه هایش قرار میگرفت و گاه فقط از کنارش رد میشدند و برایش آرزوی موفقیت میکردند.
اما درهرصورت او بلاخره از فضای خفه کننده ی رختکن بیرون آمده بود و به همراه بقیه ی بازیکنان گریفیندور به زمین بازی میرفت. صدای جیغو داد گریفیندوری ها با پوستر هایی که در دست داشتند و روی خیلی از آنها حتی نام خودش نوشته شده بود بالا رفت و همگی شروع به دادن شعار های مخصوص تیمشان را کردند.
تیم مقابل وارد زمین بازی شد و طرف سبز پوش زمین بازی با غرور همیشگیشان برای طرفدارانشان دست تکان دادند.
بلاخره بازی شروع شده بود و جیمز به دنبال گوی زرین، مانند پشه ای ویز ویز کنان، با سرعت به این طرف و آنطرف میرفت. صدای کسانی را میشنید که اسمش را صدا میزدند و بی شک ریموس، سیریوس و پیتر بودند.
لحظه ای رد شدن بسیار سریع گوی زرین را از جلوی چشمش دید و در همان لحظه جستجوگر اسلیترین مانند برق از کنارش گذشت اما بی شک جیمز از او سریع تر بود پس خود را به او رساند.
مدت زمان زیادی از بازی میگذشت و جیمز و جستجوگر تیم مقابلش دوباره گیج و سردرگم به دنبال گوی زرین در آسمان آبی ای بودند که شب گذشته ابر های سیاه آن را احاطه کرده بودند.
گزارشگر کوییدیچ یکی از جادوآموزان ریونکلایی بود که جیمز زیاد از او خوشش نمی آمد چون همیشه در مسابقات اورا پیکاک(طاووس) خطاب میکرد آن هم قطعا به خاطر این بود که همه فکر میکردند او زیادی خود نمایی میکند. البته جیمز خودش به این اعتراف میکرد اما «The peacock»دیگر زیادی بود!
چندی نگذشت که صدای گزارشگر بلند شد:
_پاتر طاووسه گوی زرین رو گرفت!!! 150 امتیاز برای گریفیندور!!
و این آغاز مهمانی مفصل گریفیندوری ها در سالن اجتماعات برج گریفیندور بود.

صدای آواز خواندن، بوی نوشیدنی های کره ای و انواع شیرینی و شکلات ها،صدای همهمه و غوغایی که در سالن کوچک اما دنج برج گریفیندور برپا بود و جیمزی که داشت زیر دستو پای هم گروهی هایش که درحال خندیدن به یکی از کسانی بودند که درحال باد کردن آدامس دروبل بود (در نهایت آنقدر آن را باد کرد که به سقف چسبید و مانند حبابی بنفش ترکید)خفه میشد تا خودش را به لیلی که از پله های خوابگاه پایین می آمد و لباس شب بسیار زیبایی بر تن داشت برساند.
لیلی موهایش را بسته بود تا گوشواره هایش نمایان باشد.
_ه..هی هی اوانز!
لیلی نگاهی به او انداخت و به سمتش آمد.
_اوه جیمز، شنیدم باز گل کاشتی
لبخندی زد که از نظر جیمز زیبا ترین لبخند دنیا بود.
_خ..خب اره! هاها..ولی امروز بین تماشاچیا..ندیدمت..
دستپاچه شده بود و دستش را درون موهایش فرو برده بود. به طور ضایعی داشت سعی میکرد در آن لحظه جذاب به نظر برسد.
لیلی خنده ی کوتاهی کرد و با همان لبخند لب زد:
خب امروز یه مشکل تقریبا کوچولو داش..
_لیلی زود باش بیا اینجا!
مری این را گفت، دست اورا کشید و حتی فرصت نداد او حرفش را تمام کند.
صدای خنده های تمسخر آمیزی از پشت سرش شنید که قطعا متعلق به سیریوس و ریموس بود.
اخم ظریفی بین ابروهایش نشست و سرش را سمت آن دو برگرداند.
_نمیخواید دست بردارید؟
ریموس طوری که ادای جیمز را دراورده باشد گفت:
لیلی،الهه ی زندگی من هر سری ردم میکنه!
هردو خندیدند و جیمز نگاه جدی اش را به آن دو انداخت.
_هی پاتر خودتو کنترل کن، من که ترجیح میدم دفعه ی بعد خودم بندازمت توی بغلش تا شاید این داستانا تموم بشه
_ممنون میشم اگه این کار رو بکنی ریموس
پیتر پتیگرو که از هر سه شان کمی کوچک تر بود و حالا آبنبات های کدو حلوایی مورد علاقه اش در دستش بود با خوشحالی به طرفشان می آمد.
_وقت نشد برات تعریف کنم پاتر ولی با یه اسلیترینی گنده دعوام شد!
_بس کن پیتر..با تو چیکار داشت؟
_خودش اومد سمتم! داشت میگفت اینبارم شانسی بردین
پیتر با لحن مسخره ای این را گفت و بعد روی مبل گرم و نرم کنار دیوار نشست.
_بعد من بهش گفتم که از بی عرضگیشه که نتونسته ببره و باهاش شرط بستم که ا...
سیریوس روی دسته ی مبل نشست و با زدن زیر آواز مسخره ای حرف پیتر را قطع کرد.
جیمز خنده ای به این وضعیت کرد و به آن طرف سالن که لیلی و بقیه ی دوستانش درحال حرف زدن و خندیدن بودند نگاهی انداخت. تقریبا خنده اش را قورت داد و انگار که محو آن دختر شده باشد لبخند ملیحی بر لبانش شکل گرفت.
آن شب برج گریفیندور تا صبح رو به خاموشی نرفت و هیچکس حاضر نمیشد به خوابگاهش برود و لحظه ای استراحت کند. البته جیمز خسته تر از آن بود که بتواند تا صبح بیدار بماند اما به خاطر غرور بسیار زیاد ناشی از شکست دادن اسلیترینی های خودخواه، این کار را کرد. و صبح روز بعد دوباره کسی نتوانست برای کلاس تاریخ جادو اورا از خواب بیدار کند.

افرادی که لایک کردند