.: ریزبین و حواسجمع، مهربان ولی حقگرا :.
یک صبح زیبای پاییزی بود. ترکیبِ نسیم خنک پاییز با نور خورشیدِ گرم ولی کمجان، خواب را از سر میپراند و کرختی را از تن بیرون میکرد.
گریک الیواندر، بعد از باز کردن فروشگاهش، بنا داشت پیشخوان را به وودی، برادرزادهاش و وارث آیندهی فروشگاه بسپرد تا سری به فلوریشوبلاتز بزند.
-پسر حواست باشه ها! چرت نزنی!
+نه عموجان حواسم هست
-اوستا! یادت رفته؟سرِ کار، من اوستای تو ام!
+بله بله، یادم رفت اوستا.
-ماشالا پسر. تا دو تا چاییِ پررنگ بریزی اومدم. یه سر بزنم ببینم این کتاب ما چی شد.
+حله اوستا.
از مغازه بیرون زد و به سمت کتابفروشی فلوریشوبلاتز حرکت کرد.
-این پسره هم ترشی نخوره یه چیزی میشه. بالاخره خون الیواندر تو رگهاشه. مخلصِ آقا!
برای صاحبِ جغدفروشی ایلاپس سری تکان داد و وارد فلوریشوبلاتز شد.
-خانوم سلام عرض شد.
+سلام جناب الیواندر. صبحتون بخیر.
-صبح شمام بخیر. خانوم ازین نادرترین چوبدستیهای ما خبری نشد؟
+اتفاقا امروز صبحِ زود بارِ جدید رسیده. ولی کامل نتونستم چک بکنم. میخواید بعد از ظهر بهتون خبر بدم یا...
-نه دخترم شما بگو کجاست بار جدیدت، خودم چک میکنم. دیگه دوبارهکاری نشه.
+نه زحمتتون میشه آخه اینطوری...
چوبدستیاش را از جیب پنهانِ پالتویش بیرون کشید و به کتابدارِ جوان که آثار شرمندگی در چهرهاش آشکار بود، لبخندی زد.
-پس این برای چیمه؟ که زحمتم نشه دیگه!
کتابدار مکثی کرد، وقتی دوباره حرف زد، صدایش انگار از ته چاه بیرون میآمد.
+پس میبخشید. بخدا سرم شلوغه وگرنه میاوم...
-شما بگو کجا؟
+همون جلوی قفسهی تاریخیها، پشت ستونِ پنجم؛ یه دسته کتاب بسته بندی شده روی زمین هست که فکر کنم سفارش شما هم توش بود. باز شرمن...
-پس با اجازه.
با لبخندی بر لب، به جایی که کتابدار گفته بود حرکت کرد تا بیشاز این خجالتش ندهد. ستون اول، ستون دوم، سوم، چهارم، پنجم. پای قفسهی "تاریخی"، بسته بندیای با حدود ۵۰ کتاب یافت. به سمت بسته بندی رفت.
از طرف درب ورودی صدای زنگولهای آمد که نشان از ورود مشتری جدید داشت. صدای سلام و احوالپرسیِ محوشان به گوش میرسید. مرد بود.
الیواندر ولی بیتوجه به صداها، با آرامش به کار خودش پرداخت. چوبدستی اش را روی بسته بندی گذاشت و با وردی که زیرلب گفت، چوبدستی را مثل چاقویی روی چسب و نایلون بستهبندی کشید و به آسانی بستهبندی را برید و کنار زد.
از صدای قدم های مشتری جدید مشخص بود که دارد به او نزدیک میشود.
گریک یک به یک کتاب ها را با چوبدستیاش بلند میکرد (وینگاردیوم لِویوسا!) و یک به یک عنوانها را از زیر نظر میگذراند.
مشتری به ستون پنجم رسید و صاف آمد سمتِ قفسهی تاریخی.
+بههههه ببین کی اینجاس! الیواندرِ خودمونه که!
و به پشت الیواندر ضربهای آرام زد.
الیواندر برگشت. آثار و جزئیات همگی آشنا و گویا بودند. شنل چرمی سیاه، موهای مشکی روغنزدهی از پشت بسته شده، چشمانی پر از شرارت، و بالاخره پوزخندی که از احترام اثری نداشت. دیدن چهرهی @رودولف لسترنج ، او را خوشحال نکرد. اما لبخندی تصنعی، لازمهی آدابمعاشرت بود.
-آهان، بله. آقای لسترنج. سلامتید؟ خانوم خوبن؟
+ازش میپرسم. تو اینجا چیکار میکنی پیری؟ مگه چشات هنوز کار میکنن؟
لبخند تصنعیاش هم نتوانست مقاومت کند. لبانش تعارف را کنار گذاشتند.
-ازشون میپرسم.
و بیاعتنا برگشت و به کارش ادامه داد.
+خیله خب حالا چه نازم میکنه. قهر نکن بابا!
لسترنج وقتی دید الیواندر واکنشی نشان نمیدهد، شانهاش را تکان داد، به کتابهای تاریخی نزدیک شد و مشغول گشتن دنبال کتاب های مدنظرش شد.
الیواندر که از سبکزندگی این خاندان باخبر بود، از داخل آینهای که روی سرِ چوبدستیاش ظاهر کردهبود، حواسش به لسترنج بود که مبادا....و بله! رودولف لسترنج یکی از کتاب های قطورِ جلدسختِ سرخ رنگِ طلاکوبیشده را، برداشت و به آرامی واردِ جیب بزرگِ شنلش کرد.
۲۴امین کتابِ بستهبندی، همان بود که الیواندر دنبالش بود. کتاب را برداشت، برگشت و صاف توی چشمان رودولف زل زد. رودولف متوجه نگاه معنادارش شد. اما تنها واکنشش، این بود که کتاب بعدی را جلوی چشمانِ الیواندر، زیر شنلش ناپدید کرد و لبخندی مشمئزکننده به جادوگرِ باتجربهی روبرویش تحویل داد.
الیواندر چند قدم به او نزدیک شد.
-آقای لسترنج؟
+جان لسترنج؟
-بهتره این کارو نکنید.
+منظورت چیه پیری؟
چند قدم دیگر جلوتر رفت.
-فکر میکنم هردومون خوب میدونیم.
لسترنج که با قد بلندش، از بالا به الیواندر نگاه میکرد، قدم بلندی به سمت او برداشت. دیگر فاصلهای میانشان نماند. پالتوی الیواندر به شنل لسترنج چسبید.
+اگه بخوام بکنم مثلا میخوای چیکار ک...
احساس کرد چیز نوکتیزی به پهلویش فشار میآورد. به پایین نگاه کرد و چوبدستی الیواندر را دید که به پهلویش چسبیدهبود. سریع نگاهش را به چشمان مطمئن الیواندر برگرداند. همزمان دستش را آرام آرام به سمت جیب شلوارش برد.
-فکر میکنم عاقلتر از این باشید که کسی رو که به اندازهی دوبرابر سنتون با چوبدستی ها سر و کار داشته، بخواید به استفادهی از چوبدستیش تحریک کنید؛ آقا!
جملاتش آرام و بیاحساس، و چهرهاش خالی از هرگونه نشانهی ضعف بود.
لسترنج نفس شکنندهای کشید و دستش را پایین انداخت. نمیخواست مقابل یک پیرمرد کم بیاورد.
+مطمئنی الیواندر؟ زمین گرده ها!
-بله البته. طبیعتا شما ذاتا یک لسترنج هستید و عدالت رو تحمل نخواهید کرد. بنده هم همیشه الیواندر خواهمبود.
نه. مثل اینکه فعلا راه ها بر او بسته بود.
+حالا میگی چیکار کنم؟
لبخند تصنعیاش برگشت.
-همون کاری که هر مشتریِ عادیای میکنه. کتابتون رو انتخاب میکنید، قیمتشو بررسی میکنید، اگر تصمیم بر خریدش داشتید، محترمانه و متمدنانه میبرید صندوق حساب میکنید. و از خوندنش لذت میبرید. وگرنه، به دیدن جلد کتاب اکتفا میکنید و مانعِ کسب نمیشید.
با سرش، به علامت نصب شدهی روی دیوار اشاره کرد:
نقل قول:
"ایستادن بیجا مانع کسب است. حتی شما اصیلزادهی عزیز!"
-حتی شما لسترنجِ عزیز! تصمیم خودتونو بگیرید.
لبخند تصنعیاش شدیدتر شد.
رگ روی پیشانیِ لسترنج بیرون زد. کتابها را از جیبش بیرون کشید. با هم مقایسهشان کرد و یکی را به جایش برگرداند. سپس همان کتاب سرخِ طلاکوب را از کنارِ ستون پنجم به کتابدار نشان داد.
+خانوم این "گرگینههای مشهور قرن ۲۰" چند؟
کتابدار از دور چشمانش ریز کرد.
- آها... اون کتاب ۲۰۰۰ گالیونه. سلیقهی شاهانهای دارید قربان.
ولی با نگاه خشمگین لسترنج، به خودش تکانی داد.
-البته برای خاندانِ اصیل لسترنج، تخفیف مخصوص ۲۰ درصدی هم داریم. برای شما ۱۶۰۰ گالیون آب میخوره.
الیواندر با لبخند عمیقی که دیگر تصنعی نبود، شاهد گفتوگوی جالب فروشنده و مشتری بود.
لسترنج دست به گریبان برد. باز خیلی گران در میآمد. با ۱۶۰۰ گالیون میتوانست ده تا ستِ پالتوی و شنل و دستکشِ خز برای خودش بگیرد!
به سرفه افتاد. با صدایی گرفته که ترکیب خشم و تسلیم در آن نمایان بود، گفت:
+اهمم اهمم...پس چیزه...همینو بسته بندی کنید، بفرستید به عمارت مالفوی. هزینهاش رو هم سر ماه میدم دابی...دابی هم که رفته. میدم کریچر بیاره براتون.
- بله حتما!
به طرف در رفت تا خارج شود. پشت سرش، الیواندر هم کتاب در دست، به پیشخوان رسید. کتابدار لبخند مودبانهای زد.
-باز تشریف بیارید آقای لسترنج.
+آره آقای لسترنج، حتما تشریف بیارید:)
لسترنج با دیدن لبخند الیواندر و کتابدار، دیگر جواب هم نداد.
-شترق!
در را پشت سرش کوبید و رفت.
کتابدار از خشم لسترنج و لبخندِ الیواندر تعجب کرده بود.
-اون پشت اتفاقی افتاد جناب الیواندر؟
+اتفاق کجا بود خانوم. یه لطیفهای براش تعریف کردم، ولی انگار خوشش نیومد. این کتاب ما رو لطف میکنید حساب کنید؟ وودیِ ما بناست با چایی منتظرم باشه. البته اگه خوابش نبرده باشه... بفرمایید صبحونه در خدمت باشیم!
---
@گریک الیواندر
تایید شد.
مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحلهای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخشهای این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




اگه هم سوالی داشتی همیشه میتونی جغد سریعی به من بفرستی.