جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

84 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
80 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: امروز ساعت 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی: دست و پا چلفتی و خجالتی، عاشق گیاهان

نویل لانگ‌باتم همیشه بیش از آنکه از جادو بترسد، از خودش می‌ترسید؛ از دست‌هایی که به‌موقع فرمان نمی‌بردند، از حافظه‌ای که گاهی درست در حساس‌ترین لحظه‌ها او را تنها می‌گذاشت و از مقایسه‌ی ناخواسته‌ای که دیگران میان او و مادربزرگش می‌کردند. با این همه، در وجودش لطافتی پنهان بود که در هیچ درس و کتابی پیدا نمی‌شد؛ نویل گیاهان را بهتر از آدم‌ها می‌فهمید.

پس از ورود به کوچه دیاگون، دامبلدور او را به مغازه‌ای برد که پشت ویترینش مجموعه‌ای از گیاهان جادویی در شیشه‌های بلورین نگهداری می‌شد.

نویل ابتدا برای خرید چوبدستی و لوازم مدرسه ایستاد، اما نگاهش روی گلدانی متوقف شد که در انتهای مغازه، دور از دسترس مشتریان قرار داشت. گیاهی کوچک و نحیف، با ساقه‌ای خمیده و برگ‌هایی تیره که گویی مدت‌ها بود نور ندیده بود.

فروشنده گفت: «آن را کنار بگذار. چند ماه است که دیگر رشد نمی‌کند.»

نویل نزدیک‌تر رفت. زانو زد و خاک گلدان را میان انگشتانش لمس کرد.

«مشکل از آب نیست.»

مرد با بی‌حوصلگی پرسید: «پس چیست؟»

نویل لحظه‌ای سکوت کرد.

«تنها مانده.»

دامبلدور که تا آن لحظه چیزی نگفته بود، نگاه کوتاهی به او انداخت.

فروشنده خندید، اما خنده‌اش چندان طول نکشید؛ زیرا همان لحظه یکی از برگ‌های گیاه، آرام و بی‌صدا، رو به دست نویل خم شد.

نویل آن را برداشت و در میان وسایلش گذاشت.

وقتی از مغازه بیرون آمدند، دامبلدور گفت: «گاهی استعداد، پیش از آنکه خودش را در قدرت نشان دهد، در توجه آدم به چیزهایی ظاهر می‌شود که دیگران از کنارشان می‌گذرند.»

نویل به گلدان کوچکی که در بغل داشت نگاه کرد.

شاید برای نخستین بار، چیزی همراه خود به هاگوارتز می‌برد که مطمئن بود در آن خوب است.


---
@نویل لانگ‌باتم
دوست داشتم دست و پا چلفتی بودنش رو هم به نحوی نشون بدی، ولی با ارفاق همینو تایید می‌کنم. لطفا فراموش نکن دیالوگا (به جز در موارد خاص و برای شخصیت‌های خاص) باید به زبان محاوره (عامیانه) نوشته بشن و نه کتابی. یعنی دقیقا همونطور که خودت با بقیه صحبت می‌کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 20:54:27
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: امروز ساعت 19:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی سرسختی
کوچه دیاگون، تابستان ۱۹۹۵

لونا تنها وارد «مغازه لباس مادام مالكین» شد. خانم مالكین با دیدنش زیر لب گفت: «...همون دختر عجیب‌غریب لاوگود.»

لونا سرش را بالا گرفت و آرام گفت: «بله، من همون دخترم. لباس‌های ریونکلاو رو دارید؟»

خانم مالكین جا خورد و به قفسه‌ها اشاره کرد. لونا لباس‌ها را انتخاب کرد. وقتی از اتاق پرو بیرون آمد، دو دختر هم‌سن‌وسالش پچ‌پچ کردند:

«می‌گن مادرش رو دیده که مرده.»
«گوشواره‌های تربچه‌ای رو ببین!»

لونا برگشت. آرام، بدون خشم، گفت: «گوشواره‌های من تربچه‌ست و دوستشون دارم. مادرم رو دیدم که مرد، بله. اما فکر می‌کنم شما بیشتر از من ناراحتید، چون مجبورید درباره زندگی من حرف بزنید تا خودتون رو سرگرم کنید.»

دخترها سرخ شدند و ساکت ماندند. لونا لبخند مهربانی زد: «روز خوبی داشته باشید.»

خانم مالكین گفت: «اون‌ها فقط شوخی می‌کردن.»

لونا نگاهش کرد: «شوخی درباره مرگ مادرم؟ مهم نیست. من به حرف مردم عادت دارم. فقط اجازه نمی‌دم حرفشون من رو عوض کنه.»

لونا خریدش را کامل کرد و کنار فواره منتظر پدرش ماند. وقتی زنوفیلیوس رسید، پرسید: «خریدت خوب بود؟»

لونا لبخند زد: «بله. مردم همیشه قضاوت می‌کنن. اما مهم اینه که من خودم رو باور دارم.»

زنوفیلیوس دستش را روی شانه‌اش گذاشت: «مادرت هم همین‌طور بود. سرسخت و مهربون.»

لونا گفت: «من هم مثل اونم. و این رو پنهان نمی‌کنم.»


---
@لونا لاوگود
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 20:50:30
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی ها: بازیگوش، مهربان، شیطون، پر انرژی
در مواقعی بی صبر
داشتیم با مادرم از کوچه ی دیاگون خارج
می‌شدیم که ناگهان مادرم گفت: نیمفدورا! باید چند تا گالیون از بانک گرینگاتز برداریم.
با خستگی گفتم: مامان! زودتر خب می‌گفتی! من خیلی خستم.
مادرم با زیرکی که انگار فقط از خاندان بلک برمی‌آمد گفت: خب پس تو همینجا بمون.البته بخشی از گالیونی که میخواستم بردارم برای پول تو جیبیه یه نفری بود.تازه کی بود که اینقدر بانک گرینگاتز و دوست داشت از نزدیک ببینه؟
ناگهان موهایم آبی شد و گفتم: مامان.میام .قول میدم میام و دیگه غر نمی‌زنم.توروخدا منم با خودت ببر! تازه اگه اینجا بمونم به نظرت یکی دخترتو نمیدزده؟
مادرم گفت: تو بلدی از خودت دفاع کنی و تازه می میخواد توی پر انرژی و که نمیتونه یک جا بشینه و بدزده؟ یک کلمه بگه تا فردا براش جمله میسازی.
موهایم از عصبانیت ساختگی قرمز شد و گفتم: مامان!
مادرم خندید و گفت: شوخی کردم! بیا بریم.
با هیجان دوباره موهایم ترکیبی از صورتی جیغ و قرمز جیغ شد و گفتم: خیلی هیجان دارم که گابلین ها رو ببینم.به نظرت اژدهایی هم که از بانک محافظت می‌کنه و می‌بینیم؟وای خداا خیلی هیجان دارم.
ناگهان دختر بچه ای که به او میخورد چهار پنج ساله باشید به بدنم خورد.
قبل از اینکه بیفتد گرفتمش.
دختر بچه با خجالت سرخ شد و گفت: متأسفم خانم!
با مهربانی دستی بر سرش کشیدم و گفتم دفعه ی بعد مراقب باش! بعد هم با شیطنت چشمکی زدم و ادامه دادم: و حواست باشه که پاهات دفعه ی بعد ازت اطاعت کنن.
دختر بچه خنده ی شیرینی کرد و دوباره شروع به دویدن کرد و رفت به سوی مادرش.
من هم خندیدم و با مادرم به سمت بانک حرکت کردیم.



---
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 20:05:03
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: جمعه 3 مهر 1405 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی ها: کتابخوان . کنجکاو. دست و پاچلفتی . شایدم گرسنگی😆

شگفت انگیز ترین جایی بود که در عمرم دیده بودم !
وقتی با هلنا خداحافظی کردم شروع به کند و کاو همه ی مغازه ها کردم .
در عطاری با بوی افتضاح کپک و عرق کنار اومدم و توجه ام رو به چشم های سوسک . شاخ های تک شاخ و جگر اژدها ها دادم .
از قبل پولی که مادرم بهم داده بود رو توی کیف کوچک دوشیم گذاشته بودم.
اول از همه به ردا فروشی مادام مالکین رفتم و روی جهار پایه ایستادم تا اندازه هام رو بگیرن و ردای سایز خودم رو بهم بدن
بلاخره جشمم خورد به کتاب فروشی فلوریش اند بلانز و از ذوق تقریبا پرواز کردم .
من که عاشق کتاب های فانتزی و رمانتیک بودم سریع به داخل مغازه دوییدم و به سمت کتاب ها رفتم . حتی کتاب های ماگلی رو هم داشتن . دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به انتخاب کردن .
همچنین نزدیک بود سر بخورم و با مغز به زمین بیفتم🎀
شیش هفت تا کتاب برداشتم و بعد کتاب های درسیم رو هم سفارش دادم .
...
همه خرید هام رو انجام دادم و توی یک چرخ دستی کوچیک حملشون میکردم
یک قفس کوچک هم روی وسایلم بود که جغد جارزن کوچولی قهوه ای که خریده بودم توش حا خوش کرده بود
فقط چوبدستیم مونده بود
پاهام رو به سمت مغازه الیوندر حرکت دادم
...
با ذوق عجیبی از مغازه بیرون زدم و چوبدستی جدیدم رو توی دستم گرفتم
۳۱.۸ سانتی متر . با مغز پر ققنوس و چوب سدر
هوا تقرییا تاریک شده بود
دوباره به پاتیل درزدار برگشتم و از اونجایی که همیشه ی خدا مثل یک عدد اسب گرسنه بودم یک غذای جمل و جور از تام گرفتم و ...


---
@چو چانگ
به نظرم اونقدر که تلاش کردی اتفاقات متفاوتی رو شرح بدی، رو ویژگی‌هایی که مورد نظرت بود تمرکز نکردی. خیلی وقتا این که یک ماجرا رو با جزئیات بیشتری شرح بدی خیلی بهتر از اینه که از روی یه عالمه اتفاق سریع عبور کنی. مثلا من دست و پا چلفتی بودن رو جایی از رولت ندیدم. با این حال چون کلیت مشخص بود، نمی‌خوام بیش از این سختگیری کنم و اینجا نگهت دارم. پس با ارفاق...

تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/3 16:15:14
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مهر 1405 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
شگفت انگیز ترین جایی بود که در عمرم دیده بودم !
وقتی با هلنا خداحافظی کردم شروع به کند و کاو همه ی مغازه ها کردم .
در عطاری با بوی افتضاح کپک و عرق کنار اومدم و توجه ام رو به چشم های سوسک . شاخ های تک شاخ و جگر اژدها ها دادم .
از قبل پولی که مادرم بهم داده بود رو توی کیف کوچک دوشیم گذاشته بودم.
اول از همه به ردا فروشی مادام مالکین رفتم و روی جهار پایه ایستادم تا اندازه هام رو بگیرن و ردای سایز خودم رو بهم بدن
بلاخره جشمم خورد به کتاب فروشی فلوریش اند بلانز و از ذوق تقریبا پرواز کردم .
من که عاشق کتاب های فانتزی و رمانتیک بودم سریع به داخل مغازه دوییدم و به سمت کتاب ها رفتم . حتی کتاب های ماگلی رو هم داشتن . دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به انتخاب کردن . شیش هفت تا کتاب برداشتم و بعد کتاب های درسیم رو هم سفارش دادم .
...
همه خرید هام رو انجام دادم و توی یک چرخ دستی کوچیک حملشون میکردم
یک قفس کوچک هم روی وسایلم بود که جغد جارزن کوچولی قهوه ای که خریده بودم توش حا خوش کرده بود
فقط چوبدستیم مونده بود
پاهام رو به سمت مغازه الیوندر حرکت دادم
...
با ذوق عجیبی از مغازه بیرون زدم و چوبدستی جدیدم رو توی دستم گرفتم
۳۱.۸ سانتی متر . با مغز پر ققنوس و چوب سدر
هوا تقرییا تاریک شده بود
دوباره به پاتیل درزدار برگشتم و یک کیک کوچک خوردم و به سمت خونم راه افتادم ...


قرار بود یکی از ویژگی‌های شخصیتی چو چانگ رو در قالب رول شرح بدی. پس لطفاً این توضیحات رو مرور کن و دوباره برگرد. اگه هم سوالی داشتی همیشه می‌تونی جغد سریعی به من بفرستی.

فعلاً تایید نشد!

@چو چانگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/1 16:51:34
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/7/1 16:51:51
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/1 16:51:53
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/7/1 16:53:10
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1405/7/1 19:54:05
پاسخ: خرید در دیاگون_ سر انجام نام جغد
ارسال شده در: چهارشنبه 1 مهر 1405 05:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی ها: درونگرایی _ کتاب دوست بودن

کوچه دیگران...ببخشید دیاگون

پس اینجا بود. کوچه ای پر جادوگرهایی که با ردا_ های رنگارنگ این طرف و آن طرف می‌رفتند و از این مغازه به آن مغازه می‌پریدند.
به پشت سرم و پروفسور اسنیپ نگاهی انداختم .
و بعد درست همان لحظه برگرداند سرم به سمتش
کیسه ای اندازه کف دست هایم به سمتم گرفت .

:" بیا بگیرش . ۱۲ گالیون ، ۵ سیکل و ۳ نات . درست خرج شون بکن بچه.》

و بعدش ، وقتی کیسه را از دست اسنیپ گرفتم ، دیوار ، دوباره دیوار شد.

:" عامم.. باشه...》

کوچه دیاگون ، جنب و جوش زیادی داشت. دختر ها و پسرهای هم‌سن و سال من، بزرگ ترهای مشتاق و حتی بچه هایی که احتمالا همراه خواهر یا برادر بزرگتر بودند .
همه حرف می‌زدند، همه سر و صدا می‌کردند و گاهی هم آشنا ها همدیگر را بغل می‌گرفتند و می‌خندیدند.

دست هایم را دور خودم حلقه کردم و آرام، آرام جلو رفتم .
سرم پایین بود و گاهی به این طرف و آن طرف نگاه میکردم و حتی لبم را کمی گاز میگرفتم...
وقتی کسی ، دوستش را می‌دید و بغلش میکرد ، بغض عجیبی سمت من پرواز میکرد .
یک گوشه از دیوار یک مغاز ایستادم و بعد از جا پریدم .

:" این کتابفروشیه؟》

خیلی سریع در مغازه را باز کردم و با صورتی که دندان هایش تا ته دیده می‌شد و چشم های برق برقی وارد شدم

پر از کتاب ...

:" میدونم ، می‌دونم... بهم گفت درست خرج کنم... اره اون نمیدونه من خارج از این دنیا چه پس انداز کننده عالی ایم. کتاب های هاگوارتز رو می‌خرم... یه رمان چیزی هم روش... بزار ببینم چی داریم...》

فهرست کتاب های درسی را به سمت فروشنده بردم و او هم با لبخندی من را به سمت راست کتابفروشی و گوشه چپ برد .
هیچ وقت یک راست پیش فروشنده کتاب نمی‌رفتم.
همیشه حداقل یک ربع ساعت معطل پیدا کردن کتاب میشدم که باعث می‌شد دوپامین خاصی وجودم را فرا بگیرد و چند لحظه جهان واقعی فراموش می‌شد.

بعد از اینکه کتاب های سال اول را گرفتم ، چشمم به قفسه ای هم قد خودم و با عرض یک بچه پنج ساله افتاد ، آبی تیره بود و پلاکارد طلایی رویش که رویش نوشته بود

" کتاب های نجوم جادویی _نوشته پروکسیما تسلان
.

کمی کثیف شده بود.

به سمت قفسه رفتم و کتابی با جلدی پر از ستاره های کوچک و بزرگ برداشتم .
گوشه ای از جلد ستاره ای نوشته شده بود

۲ سیکل و ۱ نات

اما یک موضوع دیگر بود که باعث شد لبخندی دیگر بزنم .

:" پروکسیما... پروکسیما... پس اسم جغدم میشه پروکسیما. 》

بعد لبخند زنان به سمت فروشنده به راه افتادم...


-----
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/1 6:08:22
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت


پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 شهریور 1405 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی‌های شخصیتی: مغرور، انجام کارهای بی‌اختیار

راجر وارد مغازه پاتیل فروشی میشود
به فروشنده ی پیر با بینی خیلی بزرگ سلام میکند و میگوید:( ببخشید پاتیل سایز متوسط با جنس طلا میخواستم )
پیر مرد چشمانش برقی میزند و میگوید :( بله بله بفرمایید قابل شما رو نداره میشه ۱۰ گالیون )
راجر با غرور خاصی ۱۲ گالیون روی میز می‌گذارد و با یک پاتیل درخشان خارج میشود
به مغازه آقای اولیوندر میرود و برگه خریدش را چک میکند
فقط چوبدستی اش مانده
زنگ روی میز را میزند و به آقاب اولیوندر میگوید :( بهترین چوبدستی ات را بیار )
آقای اولیوندر خوشحال میشود و جعبه ای زیبا با رنگ آبی تیره و طلایی میآورد و باز میکند
راجر چوبدستی را در دست میگیرد و دورش نواری طلایی و شاهانه میپیچد سپس ۶ گالیون روی میز می‌گذارد و میگوید ممنونم
ولی ناگهان بی اختیار با جادو سه جعبه چوبدستی را در میآورد و با حرکت زیبا و نرمی روی میز می‌گذارد خودش چشمانش گرد شده بود و متوجه شد آقای اولیوندر نیز همینطور است
صدایی جادویی و پر از غرور میگوید :( اینها چوبدستی های سه نفر بعدی است )
راجر به آقای اولیوندر نگاه میکند و متوجه میشود او هم این صدا را شنیده و طوری که انگار هیچی نشده از مغازه خارج میشود
ولی نزدیک مغازه میماند و مغازه را نگاه میکند سه نفر بعدی وارد مغازه شدند و ... و . واقعا چوبدستی هایشان همان سه تای روی میز بود راجر با چشمان گرد از کوچه دیاگون خارج شد و به پاتیل درز دار رفت و به فکر فرو رفت .......


---
@راجر دیویس
یکم شروع داستانت زیادی سریع بود، اما در ادامه خوب تونستی ویژگی‌های مورد نظرت برای راجر رو نشون بدی.
فقط یه نکته بگم که خیلی از جملاتت رو بدون علائم نگارشی رها کردی. در حالی که هروقت جمله‌ای به پایان می‌رسه باید حتما از علائمی مثل (. ... ! ؟) استفاده کنی و اگه هم جمله قراره به جمله بعدیش متصل شه علائمی مثل (، ؛) میان. درست مثل ویرایشی که من برات زدم.

تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/6/31 21:32:02
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1405 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لژیلی‌منس در کوچه دیاگون

قدم به کوچه دیاگون گذاشتم و حس آشنایی که بهم دست داد، مرا به یاد روزهای خوش هاگوارتز انداخت. چشمم به مغازه چوبدستی معروف افتاد. هدفم مشخص بود: یافتن چوبدستی‌ای شبیه به چوبدستی قهرمان محبوبم، هری پاتر. ناگهان، نگاه من به چوبدستی‌ای افتاد که گویی از دل کتاب‌ها بیرون آمده بود؛ دسته‌ی چوبی پیچ‌خورده و کمی کهنه، درست شبیه همان چوبدستی که بارها در تخیلاتم دیده بودم. با هیجان، ناخودآگاه زمزمه کردم: "این... این همونیه که دنبالش بودم! انگار از ته قلبم اومده!"

فروشنده، پیرمردی با عینکی گرد و موهای سفید، با کنجکاوی پرسید: «چیزی لازم دارید خانم؟»

من که هنوز در شور و هیجان کشف این گنجینه بودم، دستم را به سمت چوبدستی دراز کردم و با صدایی که از شادی می‌لرزید، گفتم: «بله! این... این همونیه که روح من دنبالشه! انگار خود جادو داره ازش فریاد می‌زنه! باید مال من باشه!»

پیرمرد لبخندی زد و گفت: «این چوبدستی انرژی خاصی داره. ولی خب، اگه واقعاً احساس می‌کنی مال توئه...»

قبل از اینکه جمله‌اش را تمام کند، هیجانم گل کرد و ناخودآگاه گفتم: «اوه! مثل اینکه یه روح درونم بیدار شده! شاید باید اسمش رو بذارم 'لژیلی‌منس'!» (نامی که از دنیای هری پاتر به ذهنم رسید).

پیرمرد با تعجب خندید. «خب، 'لژیلی‌منس' خانم، اگه واقعاً اینقدر دوستش داری، بیا ببینیم چقدر پول داری؟»

اینجا بود که واقعیت مثل پتک به سرم خورد. جیب‌هایم خالی بود! با صورتی که از شرم سرخ شده بود، اعتراف کردم: «راستش... من... من در حال حاضر در وضعیت 'بی‌پولیِ جادویی' هستم! یعنی اصلاً پولی ندارم!»

پیرمرد ابرویی بالا انداخت، اما در چشمانش مهربانی موج می‌زد. «خب، پس چطور می‌خوای پول چوبدستی رو بدی، دختر جادوگر؟»

نمی‌توانستم تسلیم شوم! انرژی «هری پاتر خوار» درونم فوران کرد. با نگاهی که انگار ستاره‌ای در آن می‌درخشید، گفتم: «آقای جادوگر! شما می‌دونید من چقدر این چوبدستی رو دوست دارم؟ من می‌تونم براتون یه کاری کنم که هیچ جادوگری تو این کوچه انجام نمی‌ده! من می‌تونم براتون 'داستان‌های زنده' تعریف کنم! می‌تونم با استفاده از تخیلم، نمایشی از ماجراهای هاگوارتز براتون اجرا کنم، طوری که انگار خودتون وسط جنگ با ولدمورت هستید! یا حتی... لیستی از عجیب‌ترین اشیاء جادویی که تو کتاب‌ها هست ولی تو مغازه ندارید، با جزئیات کامل براتون بنویسم! این چوبدستی رو به من بدید، من در عوض، تمام انرژی و داستان‌های جادویی‌م رو به مغازه‌تون می‌دم. این یه معامله‌ی 'داستان و جادو' است!»

پیرمرد لحظه‌ای مکث کرد، انگار داشت به پیشنهاد عجیب من فکر می‌کرد. سپس لبخندی زد و گفت: «خیلی خب، دخترکِ پرحرف! یه امتحان! برام از جایی بگو که هری پاتر برای اولین بار با یه نیم‌وجبیِ ترسناک روبرو شد، طوری که انگار خودت اونجا ایستادی... اگه تونستی منو هیجان‌زده کنی، این چوبدستی مال توئه!»

با لبخندی پیروزمندانه، چوبدستی را برداشتم، نفسی عمیق کشیدم و با تمام وجودم شروع به روایت کردن کردم... داستانی که از دل عشق من به دنیای هری پاتر برمی‌خاست، داستانی که قول می‌داد جادوی واقعی را به آن پیرمرد نشان دهد.

---
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

@رز ویزلی
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/2 12:49:57
🔮 𝓡𝓸𝓼𝓮 𝓦𝓲𝓼𝓵𝓮𝔂 🔮
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1405 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
ویژگی شخصیتی: کنجکاوی دردسرساز، خودمحور.


دیانا کارتر هیچ‌وقت نفهمید چرا مردم از چیزهای ممنوعه دوری می‌کنند.

از نظر او، «ممنوع» فقط یک جور دیگرِ گفتنِ «اینجا احتمالاً چیز جالبی هست» بود.

برای بقیه‌ی جادوآموزها، کوچه‌ی دیاگون جایی برای خرید اولین چوبدستی، انتخاب حیوان جادویی یا پیدا کردن وسایل مورد نیازشان بود.

اما دیانا دنبال چیزهای دیگری می‌گشت.

چیزهایی که قفل داشتند.

چیزهایی که خاک گرفته بودند.

چیزهایی که رویشان نوشته شده بود: «دست نزن.»

چون دقیقاً همان چیزها بودند که ارزش بررسی داشتند.

با همان ظاهر همیشگی‌اش وارد کوچه‌ی دیاگون شد؛ موهای بلوند، چشم‌های سبز خاکستری و چهره‌ای رنگ پریده که انگار حتی دیدن یک اژدهای واقعی هم نمی‌توانست بیشتر از یک نگاه کوتاه هیجان‌زده‌اش کند.

چوبدستی‌های براق؟
زیادی عادی بودند.

معجون‌های رنگی؟
احتمالاً فقط یک انفجار با ظاهر زیبا.

حیوانات جادویی بامزه؟
زیاد قابل اعتماد نبودند!

بالاخره هیچ‌کس نمی‌گفت یک موجود بامزه نمی‌تواند در پنج دقیقه‌ی بعد انگشتت را گاز بگیرد.

دیانا بعد از کمی گشتن، به یکی از مغازه‌هایی رسید که بیشتر شبیه یک انبار وسایل فراموش‌شده بود. گوشه‌ی تاریک مغازه، پشت چند جعبه‌ی قدیمی، قفسه‌ای قرار داشت که معلوم بود سال‌ها کسی سراغش نرفته.

که یعنی دقیقاً همان چیزی بود که دیانا می‌خواست.

بین چند کتاب قدیمی، یکی توجهش را جلب کرد.

جلد سیاه، قفل فلزی و چند کلمه‌ی بسیار امیدوارکننده روی آن:

«خواندن این کتاب ممنوع است.»

دیانا چند ثانیه به نوشته نگاه کرد.

بعد کتاب را برداشت.

بالاخره چیزی پیدا کرده بود که ارزش وقتش را داشته باشد.

فروشنده وقتی متوجه شد دیانا چه چیزی پیدا کرده، فقط نگاهش کرد.

احتمالاً در ذهنش داشت تمام تصمیم‌های زندگی‌اش را مرور می‌کرد که باعث شده بود امروز صاحب این مغازه باشد.

کتاب ممنوعه را از دست دیانا گرفت و توضیح داد که این کتاب خطرناک است، نباید باز شود و احتمالاً دلیل خوبی وجود دارد که کسی آن را قفل کرده.

دیانا هم با همان آرامش همیشگی گوش داد.

مشکل اینجا بود که هرچه بیشتر توضیح می‌دادند چرا نباید کاری را انجام دهد، آن کار برای دیانا جذاب‌تر می‌شد.

در نهایت، بعد از چند دقیقه بحث و چند نگاه ناامیدانه از طرف فروشنده، دیانا کتاب را خرید.

البته خودش اسمش را «خرید» نمی‌گذاشت.

بیشتر شبیه «نجات دادن یک کتاب بی‌استفاده از یک قفسه‌ی تاریک» بود.

کتاب ممنوعه را زیر بغلش گذاشت و راه افتاد.

البته هنوز کسی نمی‌دانست ورود یک دختر بلوند با این حجم از کنجکاوی، معمولاً با چند اتفاق عجیب همراه است.

چون دیانا تازه وارد بود.

و خوشبختانه، هنوز کسی او را مقصر نمی‌دانست.

چند قدم بعد، پسری که کنار یک مغازه ایستاده بود، تصمیم گرفت اولین خریدش از کوچه‌ی دیاگون را ثبت کند و از جغدش عکس بگیرد.

جغد دقیقاً همان لحظه تصمیم گرفت که علاقه‌ای به شهرت ندارد.

بال زد، از روی دست پسر پرید و مستقیم روی کلاه یک جادوآموز دیگر فرود آمد.

جادوآموز بیچاره از ترس عقب رفت، پایش به یک سطل خالی گیر کرد و با صدای بلندی روی زمین افتاد.

چند نفر سریع به سمتش رفتند تا کمکش کنند.

دیانا که از کنار صحنه رد می‌شد، فقط چند ثانیه نگاه کرد و بعد آرام گفت:
- تصمیمات جغدها واقعاً غیرقابل پیش‌بینیه.

و به راهش ادامه داد.

هیچ‌کس چیزی نگفت.

چون واقعاً کسی نمی‌توانست توضیح دهد چرا یک نفر وسط یک اتفاق عجیب، به جای کمک کردن، درباره‌ی رفتار جغدها تحقیق می‌کند.

دیانا هم اهمیتی نداد.

او بالاخره یک کتاب ممنوعه پیدا کرده بود.

این خیلی مهم‌تر از این بود که یک جغد با زندگی چند نفر دیگر مشکل شخصی پیدا کرده باشد.

کتاب را زیر بغلش محکم‌تر گرفت و لبخند بسیار کوچکی زد و صحنه‌ی جرم را ترک کرد.

بقیه‌ی مردم هم به داد آن پسرک بخت برگشته که اولین حیوان جادویی‌اش ریجکتش کرده بود، و جادوآموزی که کله پا شده بود رسیدند و سرپایش کردند، بدون اینکه بدانند شاید دلیل اصلی تمام این ماجرا، همان دختر بلوندی بود که خیلی آرام از کنارشان رد شد.

هرچند دیانا همچنان معتقد بود هیچ‌کدام تقصیر او نیست.

بالاخره فقط چون تمام اتفاقات عجیب همیشه نزدیک او رخ می‌داد، دلیل نمی‌شد او باعثشان شده باشد.

حداقل...

هنوز کسی مدرک نداشت.



( اینم اولین پست به سبک سوم‌شخص )
@دیانا کارتر
---
خیلی قشنگ بود!
تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/14 16:09:50
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر

Made of Green
پاسخ: خرید در دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 4 مرداد 1405 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
(ویژگی های شخصیت :
_دقت و وسواس بی‌نهایت
_خونسردی تهدیدآمیز
_نفوذ و ایجاد وحشت)

عنوان: خرید یک کتاب نادر (نسخهٔ بازنویسی)

کوچه‌ی دیاگون، زیر نورِ غبارآلودِ عصرگاهان، شلوغ‌تر از همیشه بود. صداهای خرید و فروش، چرخیدنِ جاروها و فریادهای فروشندگانِ دوره‌گرد، در هم می‌پیچید و فضایی آکنده از جنب‌وجوشِ همیشگی ایجاد کرده بود. اما در میان این همه آشوب، سوروس اسنیپ با قدم هایی اندازه‌گیری‌شده، آهسته و با وقار، از میان جمعیت عبور می‌کرد. عبای بلند و سیاهش تقریباً روی سنگفرش کشیده می‌شد و چهره‌اش، با بینی عقابی و چشمانی که مثل دو تکه زغال می‌سوختند، هیچ احساسی را بروز نمی‌داد. هرکسی که به او نزدیک می‌شد، ناخودآگاه راه را باز می‌کرد، گویی حضور سردش، مانعی نامرئی ایجاد می‌کرد.

او به سمت «فلاسک و قلمدان» رفت، مغازه‌ای که ویترینش پر از کتاب‌های قدیمی و جلد چرمی بود. اسنیپ با دقتی وسواس‌گونه، نگاهی به ویترین انداخت و سپس بدون اینکه اجازه بگیرد، در را باز کرد و وارد شد. صدای زنگِ کوچک بالای در، در فضای خلوتِ مغازه پیچید.

فروشنده، مردی لاغر با عینک‌های گرد و کتِ قهوه‌ای، با دیدن اسنیپ از جا بلند شد و با لحنی متکلف گفت: «آقای اسنیپ! به فروشگاه کوچک ما افتخار دادید! امروز چه چیزی می‌توانم برایتان فراهم کنم؟»

اسنیپ بدون اینکه نگاهی به فروشنده بیندازد، به آرامی به سمت پیشخوان رفت و با نوک انگشتانش، لبه‌ی چند کتاب را لمس کرد. با لحنی سرد و یکنواخت، بدون اینکه حتی نگاهش را از کتاب‌ها بردارد، گفت: «نسخهٔ نادرِ «معجون‌های پیشرفته برای جادوگران حرفه ای» که هفتهٔ پیش سفارش دادم. آن را کجا گذاشتید؟»

فروشنده که از این لحن صریح و بدون تعارف جا خورده بود، مکثی کرد و با لبخندی ساختگی گفت: «بله! بله! همین جا، پشتِ پیشخوان. بسیار نسخهٔ کمیاب است... فقط چند نسخه در کلِ بریتانیا موجود است...» و در حالی که کتاب را از پشتِ شیشه بیرون می‌آورد، با حرص گفت: «... و قیمت آن نیز، به همین نسبت بالاست، قربان!»

اسنیپ برای اولین بار، نگاهش را به فروشنده دوخت. نگاهی که مثل تیغ، هر گونه شیطنت و حرصی را آشکار می‌کرد. با لحنی که از پشتِ دندان هایِ فشرده بیرون می‌آمد، گفت: «قیمت آن برای من اهمیتی ندارد. ولی آنچه برای من اهمیت دارد، زبانی است که شما به کار می‌برید. اگر باز هم به من بگویید «افتخار دادید»، این مغازه را چنان با طلسمِ محو می‌پوشانم که برای همیشه، حتی در نقشه‌های وزارتخانه هم پیدا نشود.»

فروشنده که رنگش پریده بود، کتاب را روی پیشخوان گذاشت. اسنیپ آن را با دقتی بیمارگونه ورق زد. چند صفحه را خواند و زیر لب، چند کلمه زمزمه کرد که شبیهِ نقدی بر ترجمهٔ کتاب بود. سپس، کیسه‌ای از طلا را از درونِ عبایش بیرون آورد و به آرامی روی میز گذاشت.

قبل از اینکه در را به سمتِ کوچه باز کند، رو به فروشندهٔ ترسان کرد و با لبخندی که بیشتر به اخم می‌مانست، گفت: «و اگر نسخهٔ دوم آن را زودتر از موعد پیدا کردید، برایم خبر بفرستید. شاید آن موقع، دیگر مجبور نباشید از حضور من در مغازه‌تان چنین وحشت زده به نظر برسید.»

اسنیپ بدون نگاه به عقب، مغازه را ترک کرد و در میان غروبِ غبارآلود کوچه دیاگون ناپدید شد. فروشنده تا مدت ها، به کیسهٔ طلا خیره بود، در حالی که دستانش هنوز می‌لرزید.
@سوروس اسنیپ
---

تایید شد.

مرحله بعد: فعالیت در ایفای نقش جادوگران تا وقتی که با صلاحدید ارشدهای گروهت به مرحله‌ای برسی که بتونی با دریافت عنوان جادو آموخته به تمام بخش‌های این دنیای جادویی دسترسی پیدا کنی.
فراموش نکن تا اون زمان علاوه بر شهر لندن، دسترسیت برای فعالیت در کوچه دیاگون، دهکده هاگزمید، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، قلعه هاگوارتز و سرسرای چهارگانه هم باز شده.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/5 13:11:28
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.