جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1393 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
از اینها گذشته در میان کوچه ی پر زرقو برق دیاگون، خانوده ی ویزلی ها برای تبریک تولد فرد و جرج به سمت مغازه ی شوخی ویزلی ها میرفتند. هری و هرمیون که عضوی از خانواده ی آن ها بودند همراه همسران خود، پا به پا راه میرفتند. کوچه پر از ویزلی ها شده بود. کردم نمیدانستند از کجا راه در رویی پیدا کنند اما ویزلی ها بدون توجه به مردم راه خود را میرفتند. از این خوشحال بودند که میروند و به مغازه سرو سامانی میدهند. در این خیال ها بودند که ناگهان خود را جلوی درب مغازه دیدند.

درون مغازه!

نیکلاوس با صدایی که مانند هری پاتر بود گفت:
-ببینم.. حالتون خوبه؟

فرد نگاهی به جرج کرد، نگاهی به کارلوس کرد، نگاهی به شکلات های حال به هم زن کرد، دوباره نگاهی به ملن حاضر در صحنه کرد و در آخر به نیکلاوس نگاهی انداخت و گفت:
-آقا یه بطری میدین؟

نیکلاوس نگاهی عاقل اندر سفیه به فرد کرد و گفت:
-واس چی؟

فرد پایش را جمع کرد. دیگر کنترل خود را نداشت. جرج هم آن طرفتر مطمئن بود که فرد نقشه ای دارد و با گفتن "بیا جلو بهت بگم" میخواهد بزند در کله ی کلاوس تا اورا از پای در آورد. بالاخره فرد که داشت کله اش را به دیوار میکوبید داد زد:
-د لامصب دستشویی دارم!

جرج ناگهان اینجوری به او نگاه کرد، مطمئن بود که فکری دارد. اما تنها چیزی که صورت گرفت این بود که فرد به پشت رفته، کار خود را انجام داد و بر سر جای خود بازگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پسر شوهر، خواهر شوهرم..













we love you emma
فرد میگه..

به یاد اون قدیما




من اغتشاش گرم!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1393 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد:قیمتش!مینه حالا چون تویی ۸۸ گالیون بده یه گالیونش سگ خور
-مثلا ما با هم فامیلیم یکم کمتر بده مشتری بشم
جرج با صدای بلند:ما به رون هم تخفیف نمیدیم اون یه گالیون هم به خاطر هری بود
-اونو ولش کن آبنبات خون دماغ چنده
-۵۰ گالیون
-چییییییی میگی؟ ۵۰ تا واسه یه آبنبات

در همین بین چند نفر وارد مغازه شدن
فرد جلو رفت و گفت : میتونم کمکتون کنم

یکی از افراد که به نظر میومد رئیس اونا باشه و لباس سیاهی پوشیده بود و شبیه هری بود گفت: فکر کنم،استیوپیفای

فرد بیهوش به زمین خورد جرج و کارلوس جلو رفتن که ببینن چی شده که اونا هم توسط دوتا از افراد مرد سیاه پوش بیهوش شدن

فرد کمکم به هوش امد دست و پاش به صندلی بسته شده بود جرج و کارلوس هم به هوش اومدن

جرج با عصبانیت داد زد : از جون ما چی می خوای دیدی که هیچ پولی نداریم
-احمق من دنبال پول نیستم
فرد:پس دنبال چی هستی (بوووققق سانسور فحش)

یکی از افراد شخص سیاه پوش عصبانی شد و دستش رو برد بالا که فرد رو بزنه که رئیسش گفت:ولش کن درک

درک رفت و سر جای قبلیش وایساد
-فکر کنم وقتشه خودمو معرفی کنم من نیکلاوس پاترم میتونید منو کلاوس صدا کنید من فقط دنبال هری پاتر می گردم

-اون وقت تو چرا باید دنبال نوه من بگردی؟؟؟؟
-چون من پسرشم ۱۰ ساله دنبالش می گردم باید بفهمم چرا من و مادرم رو تنها گذاشت و رفت
فرد: مادرت کیه؟؟؟؟؟
کلاوس:چو چانگ.

فک جرج تا ته باز میشه و کارلوس از شدت تعجب سکته قلبی می کنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوباره اومدم جلو چوبدستی به دست/سه سوته میکشمت پس از من بترس
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 14 آذر 1393 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب باری دیگر سلام! فک کنم مغازه باد کرده رو دستمون! از بس این جرج بهش نمیرسه! خوب سوروس نیست و ما آزادیم! خوب سوژه میدم فقط نخوابه... یه قول ازتون میگیرم که این سوژه رو نخوابونین! به مرلین قسم میخورم که این سوژه نخوابه! حالا که قسم خوردی بهش عمل کن!

سوژه از این قراره:

هوای سرد و سنگین کل مغازه را گرفته بود. فرد داشت لوازم را چک میکرد و جرج داشت چک هارا نگاه میکرد! جرج عرق کرده بود، فرد چشمانش سنگینی میکرد! سه ماهی میشد حتی یکدانه مشتری هم نداشتند! آخرین مشتریشان کرنلیوس آگرییپا بود. زنگ در خشکیده بود و لامپ ها سوخته، هیچ وقت مغازه اینگونه نبود. بی رنگ ، تاریک و ساکت! جرج کلی چک های برگشت خورده دید... آن هارا از داخل کشوی خاکی میز که در آن عنکبوت تار خود را تنیده بود برداشت، خودکار جادویی اش را برداشته بود... هر لحظه در دفتر سررسیدش یادداشت میکرد... لحظه ای بعد صدایی آمد که باعث تعجب فرد و جرج شد. آری صدای زنگ بود! مردی شیکپوش وارد شد... او که بود؟ مردی سفید پوست با موی به هم ریخته و چشمانی سبز! فرد و جرج تا به حال وی را ندیده بودند... او به نظر کارلوس پاتر می آمد! اما فرد و جرج او را نمیشناختند!

-خوب چطورین بچه ها؟

فرد و جرج با من و من جواب دادند:

-ممنون!

کارلوس پاتر به سمت آبنبات های حال به هم زن برگشت... و گفت:

-خوب... اممم... اینا چقدره؟

فرد با لبخند گفت:

-چون تحریم شده 89 گالیون!

-یا مرلین البنی گودریگ! این چیه دیگه؟ یعنی چی؟ 89 گالیون؟

...
این را ادامه دهید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مهر 1393 03:13
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد و جرج مونده بودن که چیکار کنن تا مقازشونو از دست این نامه نویس لا مذهب بیخبر از مرلین نجات بدن ، که ییهو جرج یه لبخند colgate رو صورتش ظاهر شد. فرد که دید جرج فکش در حال ور اومدنه لٔپ برادرشو محکم کشید بلکه به حالت عادی برش گردونه. جرج انگار از خواب بیدارش کرده باشن سرشو تکون داد .

-‌ای آقا این چجور کاری بود که کردی عزیز دل برادر؟

- نه آخه اگر همین‌جوری رها میکردمت گرد و خاک کوچه دیاگون می‌ریخت تو دهنت . این ادا‌ها چیه که در میاری؟

- آهان چون که همین الان راه حل مشکلمونو پیدا کردم... ببین این کاغذو چند روز پیش یه یارو بهم داد... شایدم چند سال پیش بود... راستش با این افسونای فلش بک سوروس و معجون‌های هکتور و بالاخره مورگنا که ییهو افتاد رو سرمون اصلا دیگه حالیم نیست چه سالیه...

همزمان که اینو میگفت برای ناظر‌ها و بانو دست تکون داد و به صورت عجیبی‌ به آنها ذول زد

- بابا تاریخو بی‌خیال شو راه حلو بگو !

- آهان آره یارو بهم گفت که کارش اینه که دردسر حل می کنه. یعنی‌ دردسرایی که ما توش میفتیمو حل میکنه. اون موقع تو داشتی به بچه مدرسه ای‌ها دراژه اسهال میفروختی منم گفتم باشه اینو گذشتم تو جیبم. بعد یارو با یه افکت خفن ناپدید شد...منم این داستان یادم رفت.

-خوب حالا نشون بده ببینم چی‌ روش نوشته؟

روی کاغذ تنها یک کلمه نوشته شده بود : Hilfe . فرد و جرج که طبیعتاً آلمانیشون در حد منفی‌ بود (جادوگرای انگلیسی اصولا با آلمانی‌ مشکل دارن... به خاطر جنگ جهانی‌ و این داستانا) سعیشونو کردن که کلمه‌رو حرف به حرف بخونن که البته صحنهٔ خنده داری بود (تا حدی خنده داشت که وصفش در توانایی‌ نگارنده نیست)... بالاخره تونستن کلمهٔ مرموزو (که به معنای کمکه) با لهجه گند انگلیسی تلفظ کنن.

ییهو در اطرافشون مه‌ غلیظی شکل گرفت و تا چند لحظه چیزی معلوم نبود. وقتی‌ که مه‌ ناپدید شد یک قیافه ریشو جلوشون پدیدار شد.

- گوریل انگوری وارد میشود...اهم منظورم اینه که کرنلیوس بزرگ وارد میشود! میدونستم که این رمزارو اگر برم اینور اونور بدم بالاخره نتیجه میده، شایدم مشکل این باشه که مملکت آلمانی حالیشون نمیشه... اهم منم مشکل گشا، دردسرتون چیه دوقلو‌های موقرمز ؟

- این دیگه چه جونوریه جرج؟! تو هم با اون فکرای گور به گوریت! این یارو به نظر میرسه با خودش صحبت داره!

- هان منظورت چیه که من با خودم صحبت دارم؟ مگه خودم چشه، قربونش برم به این زیبایی؟ حالا وقت منو تلف نکنین من قانونم اینه که هرکس وقتمو بدزده منم لباساشو می‌دزدم... حالا چرا لباساشو ؟ آهان اینو خودمم نیمیدونم یعنی‌ بنده کلا از بیلباس کردن دیگران خوشم میاد. خلاصه موشکلتون چیه؟

- مشکلمون این نامه نویس بی‌ معرفته که میگه مقازتونو بذارین برین. (اینو هردو همزمان گفتن).

- خوب بیبینم این نامرو...آهان اینه؟ اینکه دست‌خط ریفیق خودمه... البته میگم ریفیق ولی‌ از دفعهٔ قبلی‌ که دیدمش هنوز‌م لباسش تو کومد مخصوصم آویزونه. بگذریم از این قضیه بیبینم چیکار کردین که ییهو بارکز (فروشندهٔ مغازیی به نام بارکز تو کوچه ناکترن...این به قصد فهم بهتر شما خواننده‌ها عرض میشود) با شما دشمن شده؟

فرد و جرج قیافشون نآگهان به سفیدی ماه شب چهارده می‌شه!

-نیگران نباشین من اومدم به شما کمک کنم کارتون راه بیفته...آاه این که بانو مورگاناست که اینجا واساده! سلام بانو حال شما چطور تشریف دارن؟ معشوق شما مشغول کاندیداگرین؟ آاه اینم که اون یکی‌ کاندیدا به‌‌‌ به‌‌‌ جمعتون جمعه ! به سلامتی‌ ناظران تاپیک بر مرلین و عال مورگنا صلوات بفرستین همه ... (و غیره و غیره‌های دیگه... یعنی‌ یکی‌ بیاد جلوی اینو بگیره شیرشو ببنده)

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کرنلیوس آگریپا در 1393/7/22 3:24:30
ویرایش شده توسط کرنلیوس آگریپا در 1393/7/22 16:31:39
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 18 مهر 1393 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
شترق...

شتروق....

میوو....

- از روی من بلند شو ویزلی گنده بگ!!!

میوووو...خرچـــ ( افکت جر خوردن لباس فرد یا جرج... هر کدوم که افتاده بودن روی ساتین)

مورگانا غرولند کنان هیکل ویزلی مذکور را که قادر به تشخیص هویتش نشده بود کنار زد. و خاک آلود برخاست!
- این چه وضعیه؟ مگه اینجا ناظر نداره؟ من چرا امنیت جانی ندارم اینج؟. آهای ناظر بوقیــــ کجایی؟

ولی یادش افتاد ناظر آنجا هکتور و سوروس هستند. بنابراین از ترس مسمویت با معجون های نه چندان مشخص هکتور، و البته خشم سوروس، لحظاتی بعد ساکت شد و خاک روی ردایش را تکاند و رفت تا ناظرها را بیابد.
چند دقیقه بعد هکتور که سرش را پایین انداخته و معلوم نبود چه چیزی را با چرتکه عهد سالازارش حساب میکرد، سینه به سینه مورگانا قرار گرفت و سبب شد مورگانا که برای اجتناب از تصادف با هکتور یک قدم عقب رفته بود، با برخورد به ساتین، نقش زمنی شود. فریاد مورگانا به هوا رفت.
- ای جیــــــغ! ای داد ! ای هوااااار ! من امنیت جانی ندارم

سوروس که از جیغ های مورگانا جا خورده بود چند قدم جلو آمد و به مورگانا کمک کرد تا برخیزد.
- چیزی شده بانو مورگانا؟

- چیزی شده؟ تازه میپرسی چیزی شده؟ توی این ده دقیقه اخیر دفعه دومه دارم زمین دیاگون رو میبوسم! اول بخاطر یک جفت ویزلی حالا هم بخاطر هکتور! آخه مگه من ....

ادامه حرف های مورگانا با طلسم سکوت هکتور قطع شد.
- میبخشی ها ترسیدم اگر ادامه بدی سکته کنی!

مورگانا به طرز ترسناکی به او خیره شده بود. اما وقتی کمی آرام تر شد، اسنیپ مجاب شد که طلسم سکوت را از روی او بردارد.
- خوب مورا درست توضیح بده ببینم چی شده؟

مورگانامجددا به هکتور چشم غره ای رفت و گفت:
- داشتم وارد گرینگاتز میشدم که الک و دولک از آسمون بر سرم نازل شدن! ببینم مگه شما ناظر اینجا نیستید ؟ چرا من امنیت جانی ندارم؟ من ردامو تازه از خشک شویی گرفته بودم حالا منو ببین!

هکتور: خیلی خوب مورا خیلی خوب! اروم باش یعنی به نفعته اروم باشی وگرنه معجون ارامش میریزم تو حلقت!

مورگانا دندان هایش را به هکتور نشان داد اما هنوز حرفی نزده بود که جغد قهوه ای رنگی ، ویــــــــژ از بالای سرش رد شد و مجبورش کرد خم شود. به همین دلیل جغدی که چشم های مورگانا را هدف گرفته بود، دقیقا روی سر فرد یا جرج فرود آمد.
ویزلی مذکور به اندازه کافی فرصت نداشت که جغد و نامه را با هم بگیرد. به همین دلیل، نامه روی سرش منفجر شد.
- فقط 20 سااااااعت وقت دارید!

و بعد پووودر شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 18 مهر 1393 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

رون ویزلی نوشته:
یک پیشنهاد کلا سوژه رو عوض کنید
اینجا دیگه چکش زدن ممنوع نیست .هست؟هاهاhammer:


مستر ویزلی!قبل از اینکه چنین پستی اینجا ارسال کنین قبلش یه نگاه به این تاپیک بندازین.این تاپیک صرف نمایشنامه نویسیه.سوالی دارین تو چت یا ترجیحا پیام شخصی یا دفتر ارتباط با ناظر مطرح کنین.پست شما اسپمه و تا 24 ساعت آینده پاک میشه.
سوژه هنوز به قدر یه پست هم نتونسته پیشرفت کنه به لطف پستای بی ارتباطی که با سوژه زده شده.برای عوض کردن سوژه اصول و قاعده داریم.از جمله گذشتن یه زمان معقول از روی سوژه و پست نخوردن طی این مدت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مهر 1393 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

رز زلر نوشته:
یعنی الان من باید پست کی را ادامه بدهم؟
پست بعدشو خودم زدم.


در صورت تمایل لطفا با توجه به سوژه اصلی که لینکشو گذاشتم از پست هکتور ادامه بدین.
هرچند متوجه م که اوضاع سوژه بدجوری در هم پیچیده.نفر بعدی که بخواد پست بزنه واقعا فداکاری بزرگی کرده.|:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/7/18 19:18:44
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مهر 1393 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
من نمی فهمم چه اصراریه تو این تاپیک سوژه شهید شه.

این بار آخره که اخطار میدم.پستها باید با توجه به پستای قبل باشه.در جریان سوژه اصلی امکانش هست سوژه های فرعی ایجاد بشه اما نباید طوری باشه که سوژه اصلی فراموش بشه که متاسفانه در حال حاضر تو این تاپیک همین وضع با پستای پی در پی ایجاد شده.سوژه اصلی در حال حاضر اینه.
سوژه اصلا پیشرفت نداشته و تمام هم و غم منو هکتور تو این مدت این بوده تا با پست زدن فقط سوژه اصلی رو یادآور بشیم.چندتا پست باید زده بشه تا متوجه این موضوع بشین؟ دفعه بعد تکرار بشه تاپیکو قفل می کنم.شوخی هم با کسی ندارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/7/17 15:58:12
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مهر 1393 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس که فکر میکرد از دست ویزلی ها نجات پیدا کرده با هکتور رفت تا کمی استراحت کنه .غافل از اینکه هنوز فرد و جرد دست از سرش بر نداشته بودن چطور؟اینجوری:
_فردی خوبی؟
-اره .چقدر شانس اوردیم اون معجون لعنتی را نخوردیم مگرنه تا اخر عمر....چیه؟
جرج با قیافه ی متعجب فرد برخورد کرد.
-مگه معجونو نخوردیم؟من فکر کردم خوردیم.
-ابله اگه اون معجوو خورده بودیم که الان زنده نبودیم :vay:
-پس اونا کیابودن که ...
- سوروس و سیسرون .
-ولی مگه اسنیپ با هکتور نرفتنو....
-اخ از دست تو فرد خوب معلومه دیگه اون سوروس اسنیپ نبود بلکه رون بود
-رون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


رون ویزلی ای که معجون مرکب خورده بود و الان در نقش سوروس اسنیپ بود .با وقارت تمام و احساس بدی که داشت دنبال هکتور راه می رفت و مثل دیوانه ها می خندید تا شبیه اسنیپ به نظر بیاد.
-سوروس؟
-ها؟
- میگم اون تو چی شد؟چرا خواب بودی؟
-من؟خواب؟ ادم با بزرگترش این جوری حرف می زنه اخه...............
-
-چیکار می کنی؟دیوانه شدی؟
-نه نشدم رون ویزلی!
_چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-منتظر مرگ باش هااااااااااااااااااااااهاااااااااااااااااااااا هاااااااااااااااا
-مامان جون قربونت برم کجایی که بچه تو کشتن :mama: :worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1393 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
همان موقع- درون کوچه دیاگون

هکتور تلاش میکرد ذوقش را از اینکه سوروس او را برای گشت زنی در کوچه انتخاب کرده بود پنهان کند. دستش را پشتش گذاشته بود و قدم میزد. سر راه به هر چیزی گیر میداد و مغازه دار ها را جریمه میکرد:
-چرا سردر مغازه ات کجه؟ میذارمت تو نوبت. یک جلسه باید معجون هام رو روت امتحان کنم.
-وسایلت یه سر چوبدستی زیادی تو کوچه است. تو هم یک جلسه میای.
-تو... هوممم... از چی ایراد بگیرم؟! آها... از اسم مغازه ات خوشم نیومد. تو دو جلسه میای.

هکتور با همین روش پیش رفت تا بلاخره جلو در مغازه ویزلی ها متوقف شد:
-برم یه سر هم به سوروس بزنم. قرار بود بیاد اینجا رو سر و سامون بده ولی خبری ازش نشده.
هکتور که کلا اعتقادی به در نداشت، در را منفجر کرد و داخل شد. ولی با وجود چیزی که دید سر جایش متوقف شد. سوروس دست و پا بسته گوشه مغازه افتاده بود و فرد و جرج بالای سرش در حال خنده شیطانی بودند و از قرار معلوم متوجه ورود هکتور نشده بودند که....
-اینجا چه خبره؟
فرد که گویا هنوز متوجه وخامت اوضاعشان نبود با همان خنده شیطانی گفت:
-زدیم ناظرو ترکوندیم. دیگه هیچکس جلودارمون نیست.
هکتور که هر لحظه بیشتر داغ میکرد با خشم مشغول داد و بیداد شد:
-کی به شما اجازه داده این کارو بکنید؟ مگه اینجا صاحب نداره؟ مگه نمیدونید من کارآموز جدیدم و به سوروس کمک میکنم؟ فکر کردید اینجا بی در و پیکره؟

فرد و جرج که گویا تازه متوجه شده بودند چه کسی وارد شده و اوضاع از چه قرار است کمی خودشان را جمع و جور کردند و جرج با لحنی نامطمئن گفت:
-اممم... چیزه... یه بار دیگه میگی کی بودی؟
-من نماینده ارباب بزرگم احترام بگذارید... اممم... نه این نبود... من ناظر کوچه دیاگونم.
-چی؟
-کوچه دیاگون.
-کجا؟
-کوچه دیاگون. تلفو.... شماها منو به مسخره گرفتید؟ خجالت نمیکشید؟
فرد و جرج:
-
هکتور:
-فهمیدم!

هکتور شیشه ای حاوی مایعی سبز رنگ از جیب ردایش بیرون کشید و با لحنی که به طرز خطرناکی مهربان شده بود گفت:
-میخوام به صرف دو لیوان نوشیدنی مخصوص مهمونتون کنم. میل که دارید؟
فرد و جرج از لحن هکتور به این نتیجه رسیدند که چاره ای جز نوشیدن ندارند، بنابراین تسلیم شدند و معجون را از دست هکتور گرفتند و مشغول نوشیدن شدند. لحظاتی بعد از نوشیدن چهره فرد و جرج مثل رنگین کمانی از رنگ های سبز مختلف شده بود و صحنه با سرعت سرسام آوری به عقب برگشت.

دقایقی بعد-مغازه ویزلی ها

سوروس، که تازه از شر طناب ها خلاص شده بود و به لطف معجون هکتور حالش خوب بود، گفت:
-کارت خوب بود هکتور.
-قابلتو نداشت همکار عزیز. اتفاقا فرصت خوبی شد تا معجون جدیدم رو امتحان کنم.
-معجون جدید؟ کدوم معجون؟
-همونی که به خورد فرد و جرج دادم. معجون زمان برگردان بود.
-راستی گفتی فرد و جرج، نمیدونی کجان؟ ندیدمشون.
-همونطوری که گفتم این معجون جدید بود و من هنوز امتحانش نکرده بودم. آخرین باری که دیدمشون فکر میکردن داکسی هستن. رفتن بالای ساختمون بلنده ته کوچه بعدشم...
سوروس، که چهره اش نشان میداد چندان هم از این موضوع ناراحت نیست، گفت:
-خب در عوضش سوژه رو از شهادت نجات دادیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!