جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1385 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
به برگشتنه دوباره توي كوچه ها عادت داشتم. نه اينكه اين عادت كار رو آسون تر مي كرد؛ اما حداقل نا آشنا نبودم. انگار بدن من براي خوابيدن روي همون لجن هاي كثيفِ بي ارزش ساخته شده بود.

براي اولين از موقعي كه از زندان آزاد شده بودم به ياد سه كلمه ي واضحي افتادم كه شنيده بودم: تو لعنت شدي!

شب نزديك مي شد. اين رو مي شد از صداي زوزه ي گرگينه هاي جنگل فهميد. گرگينه ها؟ پس امشب هم ماه كامل بود! به ياد حرف هاي مادرم افتادم...هميشه مي گفت وقتي ماه كامل باشه همه ي خوبي ها سعي مي كنند بهت كمك كنند! چقدر آرزو داشتم حرفش واقعيت داشت. اما خب تا پول نداشته باشي انگار هيچكي آرزوتو نمي شنوه!

طبق عادت قديما رفتم كنار هاگزهد. گرچه اجازه ي ورود نداشتم اما هميشه ميشد از مست ها چيزي گير آورد.
شايد چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود كه صداي كالسكه اي به گوش رسيد. غير عادي بود...شايد اگر من هم وضعيتم درست بود كنجكاو ميشدم ازش سر در بيارم ولي اون لحظه بي خيالتر از اين حرفا بودم.

كالسكه درست از جلوي من رد شد. در حقيقت اگه پاهام رو حركت نمي دادم ديگه با خيابون فرقي نمي كردن. ولي كالسكه ايستاد! يك مرد با كلاه عجيب غريبي سرش رو از پنجره بيرون آورد و نگاهي به من انداخت. بعد از چند لحظه " تام " رو فرستاد سراغم. تام كالسكه ران بود. وقتي شروع به حرف زدن كرد حس كردم نوعي تمسخر توي صداش وجود داره ، ولي براي من ديگه مهم نبود!

- آقاي كوانتين گفته كه با ما بيايي. فكر كنم مي خواد كاري بهت بده...حد اقل يه غذاي گرم هم گيرت مياد.

شايد اگه وضعم بهتر بود من هم مثل بقيه مردم به فكر مي اففتادم كه نبايد توي شب همراه يه غريبه رفت. ولي توي شرايط من چيزي براي از دست رفتن وجود نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1385 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
جایی آن جلو درست روی پیشخوان یک کیک تزیین شده چشمک می زد اما اثری از کسی دیده نمی شد . وقتی به یاد گریه های سوزان افتادم نتوانستم جلوی وسوسه ام را بگیرم اما انگار در جایی نزدیکی قلبم کسی فریاد بر می آورد که راه های دیگری هم وجود دارد. نمی دانم چطور این اتفاق افتاد اما باعث شد که من چند لحظه بعد خود را در کوچه ببینم . تنها بار دیگر برگشتم و به در آن خانه خیره شدم و سپس به سمت سوزان که کمی آن طرف تر ایستاده بودم . دست کوچک نسبتا یخ زده اش را گرفتم و با هم به راه افتادیم .
بوی نان داغ تمام فضا را پر کرده بود . کمی آن جلو تر نانوایی سوفیا با آن تابلوی نئون بزرگ خودنمایی می کرد. می خواستم راهمان را به سمت یک فرعی دیگر کج کنم اما سوزان دست من را به سمت نانوایی کشید. لحظاتی سخت بر من گذشت چرا که نمی توانستم قلب کوچکش را با صدای جیرینگ جیرینگ چند سکه به پرواز در آورم . وقتی به جلوی نانوایی رسیدیم سوزان به سمت من برگشت و با انگشت به چند نان در جلوی سکوی نانوایی اشاره کرد . می خواستم حواسش را پرت کنم و او را از آنجا دور کنم اما گویی سرمای ماه اکتبر حتی مغزمرا نیز به تسخیر در آورده بود. مستصل و درمانده سرم را به پایین انداخته بودم . آب در چشمهایم جمع شد اما نگذاشتم پایین بیاید. در همین هنگام در مغازه باز شد و خانمی با لباسی به رنگ طوسی به سمت ما آمد. می دانم برای آن آمده بود تا ما را از آنجا دور کند . اما لحظه ایی بعد دیدم که نان گرمی را در دستان سوزان گذاشت و با مهربانی به او لبخند زد .
تمام بدنم کرخت شده بود. چند شب بود که زیر همین طاق کوچک در کنار همین ناودان خوابیده بودم اما حداقل خوشحال بودم که خانم دوروتی ملاندر مدیر نوانخانه ساندرزبرگ ، سوزان را برای مدتی تا هنگامی که سرپرستی برای نگهداری او پیدا شود پذیرفته بود. نگاهی به خود انداختم . می دانم که در این لحظه آرزو نکردم که ای کاش یک کودک بودم . حتی نفرینی هم به سرنوشت نکردم . به مادر و خواهرم فکر کردم ...پس از دو سال حرفی نداشتم !
ماه نوامبر با سرمایی وصف ناپذیر فرا رسید . آقای وایت که در یکی از خیابان های نسبتا کم رفت و آمد هاگزمید گیاهان دارویی می فروخت مرا به طور آزمایشی برای مدت چند هفته به عنوان شاگرد پذیرفته بود. شاگردی تنها در قبال یک جای خواب و مقداری غذا... او پیرمردی آرام به نظر می رسید . کم حرف بود اما نمی توانم این موضوع را فراموش کنم که هر بار به من نگاه می کند برایم کاری نشدنی ست که حسم را نسبت به آن طرف چشم هایش پنهان کنم. یعنی او به من ترحم می کرد؟!!!
وقتی ساعت زنگ دار آقای وایت به او نشان داد که دیگر وقت رفتن است و باید شمع ها را خاموش کنم به ناگاه در مغازه باز شد و مردی وارد شد . او را نمی شناختم اما صورت آشفته ایی داشت . او سراسیمه به نزد آقای وایت آمد و آن دو به جایی در یک گوشه کمی دور تر از من رفتند. لحظه ایی بعد آقای وایت فریاد زد:
_نه این حقیقت نداره؟!!
و مرد با تاسف سرش را به پایین افکند . آقای وایت که رنگ صورتش به سپیدی می گرایید به یک باره دست خود را بر قلبش نهاد و این بار فریادی از درد برآورد . من به سرعت به سمتش دویدم و زیر بغلش را گرفتم . لحظه ایی بعد دیگر همه چیز تمام شده بود. با دست چشمهای او را بستم!
مرد برای من تعریف کرد بانک گاردین اعلام ورشکستگی کرده و آقای وایت تمام داراییش رو اونجا پس انداز کرده بوده است.....حالا دوباره بدبختی های من آغاز شد....!

این داستان ادامه دارد...

_______________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1385 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان نگاهش رو چیزی خیره ماند. دختریک کوچکی روی زمین نشسته بود و از گرسنگي به خودش ميپيچيد.

ويل كنار دخترك زانو زد و با صدايي لرزان گفت:
سوزان! چي شده سوزان؟ چرا اينجا كسي نيست؟ چرا خونه‌ها خاليه؟

اما دخترك رمقي براي صحبت نداشت. فقط با چشمان نيمه باز به ويل نگاه ميكرد.

ويل به وضعيت آن دخترك بينوا تاسف ميخورد. اين چه روزگاري بود ؟ چرا آنها در اين دنياي بزرگ و پر زرق و برق جايي نداشتند؟

ويل از جايش بلند شد و با اعتماد به نفس كامل رو به دخترك گفت:
سوزان نگران نباش. من اينجام. الان ميرم برات يك چيزي ميارم تا بخوري!!!

و به سمت انتهاي كوچه به راه افتاد.وقتي به سر كوچه رسيد شك و ترديد در دلش جوانه زد. حالا از كجا غذايي تهيه ميكرد؟ او كه پولي نداشت. چوبي هم نداشت كه با آن بتواند جادو كند. در آن شهر هم كسي را نميشناخت و همه از او متنفر بودند.

هر چه بيشتر فكر ميكرد كمتر به نتيجه ميرسيد. به تمامي راه‌ها فكر كرد. اما هيچ دستاوردي نداشت.
الان نيم ساعتي ميشد كه در كوچه پس كوچه‌هاي نمناك و تاريك قدم ميزد و در فكر تهيه غذايي براي سوزان بود.

ناگهان از درب پشتي خانه‌اي كه ويل از كنارش رد شده بود گربه‌اي به بيرون دويد. فكري به ذهن ويل خطور كرد.
آرام به سمت درب خانه رفت. كنار در ايستاد و خوب گوش داد. هيچ صدايي نميامد. دستگيره در را گرفت و آرام چرخاند.

ادامه دارد..........




بازم ميگم:
توجه داشته باشين، فقط غمگين بنويسين. نياين يكدفعه شخصيت داستان رو به مردي ثروتمند تبديل كنين. اون بايد تا آخر كار فقير و ندار باقي بماند. حتي بدون چوب جادو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آبان 1385 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
...
تمام سالهایی که در آزکابان گذرانده بود، به این فکر میکرد که آیا روزنه ای روشن، روزی شاد، در زندگیش وجود داشته است؟ همیشه مکم سر خود را تکان میداد که:
_ نه! حتی اون موقعهایی که شاد بودم بخاطر این بود که چیزیث نمیفهمیدم. من هرگز شاد نبوده ام.
همیشه کلمه ی هرگز، با طنین سختی در ذهنش شنیده میشد.
کاش...
صدای قایقران او را از افکار خویش درآورد.
_ خوبه یا بیشتر برم؟
ویل که اصلا به مکان خویش اهمیتی نمیداد، از قایق به سختی پیاده شد و سعی کرد از پوزخند قایقران چشم پوشی کند.
تا پایش به ساخل شنی رسید، قایقران با سرعتی بسیار زیاد از او دور شد و رفت.
ویل در حالی که سرش را پایین انداخته بود، سعی کرد از نگاههای متعجب ماگلهای اطراف قصر در برود و به آنها توجه نکند؛ اما صدایی به او میگفت: تو لعنت شده ای، تو لعنت شده ای!
_____________________
کوچه های نمور، دوران سخت کودکی ویل را به یادش می انداخت. روزهایی مه با پای برهنه به پریدن در کوچه ها مشغول میشد و یاد صورت عصبانی مادرش از دیدن قیافه ی او بعد از بازی می افتاد.
یک قدم، دو قدم...
پایین شهر، همان پایین شهر قدیم بود، اما هم اکنون کوچه های آن متروکه، خانه های محقر آن از هم پاشیده، و تنها کسی در کوچه مانده بود، گربه ای سیاه بود که نگاه غضبنکای به ویل کرد.
ویل دوان دوان به خانه ی خودشان نزدیک شد. چطور ممکن بود؟ تنها در دو سال؟
هیچکس در خانه نبود. چشمان آبی اش به دنبال اثری از زندگی در آن خرابه چرخید. هیچکس را پیدا نکرد.
با عصبانیت به به جلوی پایش تف مرد. کجا بودند؟
ناگهان نگاهش رو چیزی خیره ماند. دختریک کوچکی روی زمین نشسته بود...
ادامه دارد...


ايول مادلبر.
براي يك بار از تو پستي ديدم كه توش فقط از ديالوگ استفاده نكردي.
من اينو به فال نيك(خودم نه‌ها ) ميگيرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در 1385/8/24 0:20:22
ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در 1385/8/24 11:33:10
I Was Runinig lose
Re: *پايين شهر*
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آبان 1385 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دو سال بعد

---------------------------------
ويل جلوي در آزكابان تنها ايستاده بود و به آبهاي خروشان روبرويش نگاه ميكرد.

آبها چنان سهمگين به ديواره آزكابان برخورد ميكرد كه گويي هر آن است كه ديوار فرو بريزد. اما آزكابان با قويترين طلسمها محافظت ميشد و تقريبا مهال بود كه بتوان با اين ضربات آن را در هم كوبيد.

ويل با به ياد آوري اينكه او در گزشته چه بوده و چه داشته رعشه بر اندامش افتاد. او فردي فقير و بيچيز از محله‌هاي پايين شهر بود كه براي سير كردن خود مجبور به گشتن سطل آشغال ميشد.

آيا ميبايست باز به آن كارها مشغول ميشد.؟ آيا باز مجبور بود براي سير كردن خود به گدايي بپردازد؟

براي رهايي از اين گونه سوالها به سمت قايقي كه براي انتقال او آمده بود رفت. قايقران با ديدن وضعيت ويل چهره‌اش دگرگون شد. انزجاري در صورتش ديده ميشد.

ويل از ديدن اينگونه صحنه‌ها ديگه عادت كرده بود. قايقران به سرعت به سمت خشكي حركت كرد. در بين راه ويل به روزهاي گذشته فكر كرد. به روزگاراني كه با پاي برهنه در كوچه‌هاي نزديك خانه‌شان بازي ميكرد.

ادامه دارد.................


توجه داشته باشيد كه فقط بايد غمگين بنويسيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در 1385/8/23 22:14:50
پايين شهر
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1385 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام او


به تاپیک "پایین شهر" خوش آمدید...

در این تاپیک مثل تاپیک خانه های هاگزمید هر کسی از خودش یک نمایشنامه می زند و با نمایشنامه نفر قبلی و بعدی کاری ندارد، پایین شهر زندگی جادوگران فقیر ده هاگزمید را نشان میدهد که از خود حتی یک چوبدستی هم برای به کارگیری جادو ندارند، صرفا هدف من از راه اندازی این تاپیک توسعه سبک جدیدی با عنوان" جدی- غم" می باشد.یعنی نمایشنامه جدی از نوع غمناک، اما باید به نکات مهم تاپیک توجه داشت:


1. از نوشته طنز به هیچ وجه استفاده نکند. فقط جدی نویسی تا حد امکان غمناک.ارزشی به طور کل ممنوع

2. خارج کردن داستان های خود از خط فقر ممنون است، نیاین یه وقت مسیر داستان رو از غمناک به شاد تبدیل کنید.

3. تا حد امکان از به کاربردن جادوی چوبدستی در میان کاراکترهای رول خود پرهیز کنید، زیرا فقر را نمایش می دهید و فقرا خیلی کم پیش میاد که پول داشته باشن چوبدستی بخرن.

صحبت دیگه ای نیست...



رول اول

حماقت كردم

من ویل هستم، ویل کارتینس بیست ساله، درست است، نوه لوئیس کارتینس، یکی از جادوگران معروف و سرمایه دار هاگزمید، شهردار اسبق هاگزمید، اما هم اکنون در یک اتاق کوچک و تاریک و سرد، در زیر زمین کافه سه دسته جارو، به همراه مادر بیمارم، و خواهر ضعیف و خردسالم، یکی از فلاکت بارترین و فقیرانه ترین زندگی ها را در هاگزمید تجربه می کنم. زندگی ای که پدر بی غیرتم برایمان گذاشت و خود با سرمایه های کلان، بدون آنکه اصلا حتی فکر ما به ذهنش خطور کند، به گردشگری خود در آسیای دور می پردازد.
تمام شد! تمام سرمایه های اندکی هم که داشتیم تمام شد. زمستان فرا رسیده بود. در آن سرما هر طور که می بایست غذا یا پولی تهیه می کردم. به یاد آقای هلسون افتادم. دوست پدرم، او مردی میانسال، با قامتی بلند، و ریش بزی سیاه، در روبه روی اداره پست هاگزمید، فروشگاه گل فروشی داشت. وضعش هم خوب بود. تا آن جایی که یادم می آمد جزو مرفه های هاگزمید بود،دست و دل باز هم بود،به فکر این افتادم که ازش پول قرض کنم.؛ مادرم ضعیف بود، او همواره در بستر بود و بیرون نمی آمد، خب سابقا تو سه دسته جارو کار میکرد ولی از وقتی بیمار شد دیگه بدجوری افتاد، در هر صورت به اینش هم فکر کردم که دنبال کاری باشم تا هم قرضی که از هلسون میگیرم را پس بدم و هم پولی برای اداره خانواده ام. به همین جهت یکی از صبح ها زود تر از وقت معمول بیرون آمدم. به سمت مغازه هانسون به راه افتادم. از تقاطع های زیبا و پردرخت هاگزمید می گذشتم. کاسبان در حال باز کردن درب مغازه ها،کافه ها، و فروشگاها بودند. چشمم به یک نفر افتاد. یک پیرمرد سالخورده، با قدی نسبتا کوتاه، موهای اندک با رنگی چون سپیدی برف، و کمی هم گوژپشت به نظر می آمد. او هنریچ فرانکس بود. او دوست پدر بزرگ من بود. او را به یاد دارم. بچه که بودم به همراه پدر بزرگم چند باری پیشش اومدم برای خرید. او از مسئولین فروشکاه زونکو بود. هنوز هم بعد از یک دهه بیشتر به سمت زونکو رفت. رویم را از او برگرداندنم و به رفتن خود ادامه دادم. کم کم برف شروع به باریدن میکرد. تا جایی که نسبتا بارش شدید شد. با آن لباس های نازکم، برای لحظه ای خود را منجمد فرض کردم. همینطور که میرفتم نیشخندی از تصور خود زدم. اکنون به فروشگاه گل فروشی رسیدم. داخل شدم. البته با کلی برف که سر و روی مرا پوشانده بود. مطمئنا این برای فروشندگان شیک پوش گل فروشی خوشایند نبود. آنان با تعجب به من نظاره کردند. کمی لباس خود را تکان دادم و برف ها رو روی زمین ریختم. جلو رفتم به سمت یکی از فروشنده های خانم رفتم. او لبخندی مصنوعی زد و گفت:
به گل فروشی ما خوش اومدید آقا، کمکی از من ساخته است جناب؟!
چهره آن دختر به نظرم جذاب آمد، از او خوش آمده بود، طوری که اصلا متوجه سوالش نشده بودم، همچنان به او خیره مانده بودم.
- اهم، آقا پرسیدم می تونم کاری براتون انجام بدم؟
اینبار به خودم آمد و با دستپاچگی گفتم:
- إه، ببخشید عذ..عذر می خوام..من..من می خواستم..می خواستم با آقای..آقای..آهان..هانسون ملاقاتی داشته باشم..هستن..هستن ایشون؟
بدجوری دستپاچه شدم، حتی کلماتم را هم گم کرده بودم...
آن دختر ابرویی بالا انداخت و با تعجب گفت:
- آقا ما همچین کسی رو نه اینا داریم و نه میشناسیم.
- خب عیب نداره می تونم آقای هانسون رو ببینم...میشه؟
دختر چشمانش را گرد کرد و اینبار با صدایی بلندتر گفت:
- آقا گفتم که نداریم همچین کسی رو...
تازه به خودم آمدم...
پس هانسون کجا بود، من که به همان گل فروشی آمدم...
از مغازه خارج شدم، امید خودم را برای قرض پول و یافتن کار و همه و همه را از دست داده بودم. کوچه ها و خیابان ها همه سفیدپوش شدند. برف شدید می بارید. اما برایم مهم نبود. سرما را تشخیص نمیدادم. فکر آن دختر مو بلندی، با آن چهره جذاب دهنم را به خود مشغول کرده بود. از سوی دیگر هم فکر پول.
در همین حین در یکی از تقاطع ها، زن میانسالی درخواست کمک میکرد. اما کسی توجه نمیکرد. او در دست خود مقدار زیادی بار در دست داشت. همه به دنبال سرپناهی بودن تا از منجمد شدن در امان بمانند. جلو رفتم چشمم با غذاهای زیادی افتاد که آن ساحره پیر در دست داشت. مطمئنا وضعش خوب بود. گفتم همین یکبار دیگه تکرار نمی کنم. و زن را هل دادم، او روی زمین افتاد و جیغ کوتاهی کشید و مرا به فحش گرفت. بار دیگر هلش دادم و چوبدستی اش را که داشت در می آورد از او گرفتم. کیفش را همینطور..او فریاد میزد: دزد، اون یه دزده، کیفمو گرفت...
داخل کیفش را دیدم، پر از گالیون بود، شاید 100 تا یا 200 تا شاید هم بیشتر. زن توی برف ها گیر کرده بود و سخت داشت بالا می آمد. دائما فریاد میزد: کمک..دزد...
آرام آرام قدم برداشتم و راه خانه را در پیش گرفتم. هنوز چند قدمی برنداشته بودم که از آن ته، از پشت سرم صدای فریاد های"ایست".."ایست.." به گوشم می رسید...
ماموران ژاندارمری هاگزمید بودند...مجبور بودم بدوم..اما فایده ای نداشت، زمین لیز بود و دائم لیز میخوردند، اما ماموران با تسلط بیشتر به من نزدیک تر می شدند...
3 نفری بودند...
در حالیکه می دویدم چوبدستی را بدست گرفتم، رویم را چرخاندم و فریاد زدم:
پتریفیکیوس توتالوس...
ماموران جا خالی دادن و متفرق شدند..اما خیلی سریع صف تشکیل دادن و به دنبال من میدویدند...خیلی وظیفه شناس بودند...
بار دیگر اینبار سریع تر و غیر منتظره تر همان افسون را اجرا کردم، اینبار به یکی از ماموران اصابت کرد و او بدن او را تمام قفل کرد و روی زمین انداختش. خب طبیعی بود که سخت بتونم افسون رو درست اجرا کنم. مدت ها بود چوبدستی نداشتم. ماموران متوقف شدند. یکی از آنها پیش دیگری که زدمش ماند، ولی دیگری اینبار با قدمهایی بسیار بلند به سوی من گام برداشت. خیلی به من نزدیک شد. نفسم بریده بود. کم کم داشتم نا امید میشدم.
تمام شد...
او روی من پرید و من با صورت رفتم توی برف های زمین. آنها مرا دستگیر کردند و به به سمت ژاندارمری بردند. آن موقع بود که با خودم گفتم" چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی"
در راه از جلوی همان گل فروشی گذشتم. اما درست کنار آن یک گل فروشی دیگر بود. تعجب کردم. بالای آن تابلو زده بود: گلفروشی هانسون"
بی دقتی من باعث شد تا کارم به 2 سال حبس در آزکابان بکشد. اگه کمی دقت کرده بودم هیچ کدام از آن اتفاقات ناگوار نمی افتاد.

من حماقت کردم! حماقت کردم! حماقت!

اينيگوي عزيز:
من از اين سوژه شما خوشم اومد. اما با توجه به فرصتي كه بهت دادم و تعداد پستهايي كه گفته بودم.
شما بگو من الان چيكار كنم؟

من بهت قول ميدم تا آخر همين هفته يك پست خوب تو اين تاپيك بزنم.
ولي اينم بگم كه بايد پستها بصورت رول و دنباله دار باشه. چون شما تو قسمت رول پلينگ تاپيك زدين.
با تشكر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در 1385/8/16 13:17:40
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1391/6/24 15:25:46
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/2/20 20:01:24
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده