چالش اول:
چوبدستیم رو توی دستم فشردم، قبلا با کوچه ناکترن سر و کار داشتم و الان هم از قبل آماده ترم، من میتونم...
نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم، بعد از چندبار پیچیدن به مغازه ها رسیدم، آجر های جگری رنگ آسیب دیده دیوار جلب توجه میکردن، جادوگرها و ساحره های زیادی بین مغازه ها جابجا میشدن، ساحره ای از پشت سمتم اومد و در گوشم به آرومی شروع به صحبت کرد.
-چطوری پسر کوچولو.
سریع با سرعت برگشتم و با تمام توان از اون ساحره دور شدم، کمی به دور و اطرافم نگاه کردم، خواستم چوبدستیم رو چک کنم که متوجه شدم دیگه توی دستم نیست، بین جمعیت نگاهی انداختم و متوجه زن ساحره شدم که وارد مغازه ای شد، یواشکی پشت سرش وارد مغازه شدم، کسی توی مغازه نبود و زن پشت پیشخوان داشت با فروشنده حرف میزد، چوبدستیم رو روی میز گذاشت.
-۱۰ گالیون بهت میفروشمش.
و مغازه دار شروع به غر زدن کرد.
-۱۰ گالیون؟
چه خبرته زنیکه، این چوبدستی بدردنخور تهش ۲ گالیون ارزش داشته باشه.
زیر لب جوابشو دادم.
-بابام ۱۵ گالیون واسش داد عوضی.
تنها منبع نور مغازه فانوس کم سویی بود که پشت پیشخوان بود، پشت زره شوالیه ای که شمشیری در دست داشت قایم شده بودم و بغل دستم صندوقچه ای قفل شده وجود داشت، توی مغازه هر چیزی پیدا میشد، از چند صد پرنده ای که توی قفس از سقف آویزون بودن تا چوبدستی های متعددی که تا چند دقیقه دیگه قرار بود چوبدستی منم پیششون باشه، زن چوبدستی رو برداشت.
-پس معامله نمیکنم، حداقل ۷ گالیون بده.
-آههه...
باشه، بیا، این هفت تارو بگیر.
فروشنده کیسه سکه ای بالای پیشخوان گذاشت و یکی یکی هفت تا سکه از کیسه بیرون آورد و روی پیشخوان گذاشت، زن با خوشحالی سکه هارو برداشت و توی جیبش گذاشت و بعدش چوبدستیم رو به فروشنده داد.
زن سمت خروجی اومد و من برای اینکه دیده نشم کمی جابجا شدم و به آرومی پشت صندوق خزیدم، وقتی زن خارج شد فروشنده چوبدستیم رو روی دیوار کناریش آویزون کرد، من هم کم کم بدون دیده شدن پشت وسایل فروشگاه جلو رفتم، مرد بعد از این پشت پیشخوانش رفت و من هم فرصت رو غنیمت شمردم و با کمترین صدا پشت پیشخوان رفتم، از جام بلند شدم و چوبدستیم رو برداشتم که کسی دستم رو گرفت، برگشتم و فروشنده رو دیدم که با اخم گنده ای بهم خیره شده بود، با حرکتی دستم رو از دستش بیرون کشیدم و از پیشخوان بیرون پریدم، فروشنده چوبدستیش رو بالا آورد و من هم چوبدستیم رو سمتش گرفتم، مرد با صدای بلندی ورد خوند.
-پتریفیوس توتالوس.
و من هم در مقابل خوندم.
-استوپیفای.
دوتا طلسم ها به هم برخورد کردن و انفجاری به وجود آوردن که باعث شد هر دو به عقب پرتاب بشیم، سریع از جام پریدم و ورد دیگه ای اجرا کردم.
-وینگاردیوم له ویوسا.
با ورد جابجایی زره شوالیه رو سمتش پرتاب کردم و وقتی سرش گرم اون شد از مغازه بیرون زدم، چوبدستی در دست کل کوچه رو دویدم و به محض رسیدن به کوچه دیاگون نفس عمیقی کشیدم، کمی نشستم و بعد یک نفس گرفتن نه چندان طولانی از جام بلند شدم و به سمت پاتیل درزدار رفتم.
پایان
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

آقای آلفرد بلک!
رولت عالی بود و دیالوگات هم اصلا خام نبودن. دهانم رو دوختی پسر!
حرف زیادی برای زدن برام نذاشتی، فقط میخوام یکبار دیگه به دو تا نکته توجهت رو جلب کنم که به نظر تو بعضی جاهای پستت فراموش کردی رعایت کنی.
یکی این که علائم نگارشی همیشه به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله میگیرن. یکی هم این که چرا دیالوگ اولت کتابی بود؟ جز در موارد خاص که تو پست تدریس بهش اشاره کردم، دیالوگها باید به زبان محاورهای باشن.
چالش دومت تایید میشه.
امیدوارم در کنار گذروندن چالشهای هاگوارتز، تو رو توی بخشهای مختلف ایفای نقش که برات باز شده هم ببینم (لندن، دیاگون، قلعه و...). آمادگی خیلی خوبی برای نوشتن داری!
رولت عالی بود و دیالوگات هم اصلا خام نبودن. دهانم رو دوختی پسر!
حرف زیادی برای زدن برام نذاشتی، فقط میخوام یکبار دیگه به دو تا نکته توجهت رو جلب کنم که به نظر تو بعضی جاهای پستت فراموش کردی رعایت کنی.
یکی این که علائم نگارشی همیشه به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله میگیرن. یکی هم این که چرا دیالوگ اولت کتابی بود؟ جز در موارد خاص که تو پست تدریس بهش اشاره کردم، دیالوگها باید به زبان محاورهای باشن.

چالش دومت تایید میشه.
امیدوارم در کنار گذروندن چالشهای هاگوارتز، تو رو توی بخشهای مختلف ایفای نقش که برات باز شده هم ببینم (لندن، دیاگون، قلعه و...). آمادگی خیلی خوبی برای نوشتن داری!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

آقای زاخاریاس اسمیت!
دوست داشتم دیالوگات بیشتر باشه خصوصا به نسبت توصیفات زیادی که داری، چون چالش دوم متمرکز بر دیالوگ بود. با این حال همون میزان دیالوگ هم کافی بود. البته دیالوگات در ابتدای پست بهترن و هرچی به انتها میریم به نظر خامتر میشن. بریم چند تا نکته که نیازه تو پستای بعدی رعایت کنی رو با هم مطالعه کنیم.
اول: لطفا حتما حتما حتما بعد از این که رولت تموم شد برگرد و یه دور از رو متنت بخون. یه سری اشکال تایپی داشتی که با یه دور خوندن به راحتی حل میشدن.
دوم: نقل قول:
تکرار یه علامت نگارشی اشتباهه و باعث نمیشه که تاثیرش بیشتر بشه. همون یکبار کافیه. نهایتا اگه خیلی علاقمندی به جای ؟؟ میتونی از ؟! استفاده کنی. ضمن این که این علائم باید به کلمه قبلشون بچسبن و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله بگیرن که فکر کنم اینجا اشتباها از دستت در رفته. پس درستش اینه:
- چیز خطرناکیه؟!
نقل قول:
سوم: لطفا حتما نکته سوم در مورد دیالوگ تو پست تدریس رو بخون چون مثلا اینجا در مورد گابریل توضیح دادی و دیالوگ هم متعلق به گابریله، پس باید یکبار برای نوشتن دیالوگ اینتر میزدی. فقط وقتی دو بار اینتر میخوره که گوینده دیالوگ متفاوت از شخصی باشه که آخرین بار در موردش مینوشتی. در ضمن صندلی درسته.
چهارم: میدونم تو دیالوگ دوم ("لیسا با حالتی معذب:") میخواستی از تکرار کلمه "گفت" پرهیز کنی و منم موافقم و تا جای ممکن بهتره از کلمات "پرسید، گفت، پاسخ داد و..." استفاده نشه و با توصیف جایگزینش کنیم، اما این که یه جمله رو کامل نشده رها کنی هم اشتباهه. نهایتا میتونی جملهبندیت رو عوض کنی تا نیازی به کلمه گفت هم نباشه. مثل:
لیسا حالت معذبی به خود گرفت.
- نه اصلا. میدونی، تقریبا چهار روز پیش وقتی داشتم...
در نهایت... پست تو یه پست جدی نبود. پس چرا برای دیالوگات شکلک نمیذاری؟ خصوصا تو دیالوگای پشت سر هم که توصیفی بینش در مورد گوینده دیالوگ نمیاد این نیاز به شکلک بیشتر حس میشه. نمیگم لزوما برای تکتک دیالوگا شکلک بذار چون از نظر ظاهری هم پستو خراب میکنه، اما سعی کن برای تعدادیشون که مناسبتر میدونی شکلک بذاری که حالت شخص موقع بیان دیالوگ مشخص باشه و درک بهتری از حسش در اون لحظه داشته باشیم.
چالش دومت تایید میشه!
دوست داشتم دیالوگات بیشتر باشه خصوصا به نسبت توصیفات زیادی که داری، چون چالش دوم متمرکز بر دیالوگ بود. با این حال همون میزان دیالوگ هم کافی بود. البته دیالوگات در ابتدای پست بهترن و هرچی به انتها میریم به نظر خامتر میشن. بریم چند تا نکته که نیازه تو پستای بعدی رعایت کنی رو با هم مطالعه کنیم.
اول: لطفا حتما حتما حتما بعد از این که رولت تموم شد برگرد و یه دور از رو متنت بخون. یه سری اشکال تایپی داشتی که با یه دور خوندن به راحتی حل میشدن.
دوم: نقل قول:
- چیز خطرناکیه ؟؟
تکرار یه علامت نگارشی اشتباهه و باعث نمیشه که تاثیرش بیشتر بشه. همون یکبار کافیه. نهایتا اگه خیلی علاقمندی به جای ؟؟ میتونی از ؟! استفاده کنی. ضمن این که این علائم باید به کلمه قبلشون بچسبن و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله بگیرن که فکر کنم اینجا اشتباها از دستت در رفته. پس درستش اینه:
- چیز خطرناکیه؟!
نقل قول:
همزمان که به سمت سندلیم حرکت میکردم گابریل گفت:
- لیسا، مشکلی نداره که زاخاریاس هم چیزی که تعریف کردی رو بدونه؟ شاید اطلاعات بدرد بخوری داشته باشه.
لیسا با حالتی معذب:
- نه اصلا. میدونی، تقریبا چهار روز پیش وقتی داشتم از باغ سیب به سمت روستامون حرکت میکردم تو مسیر یه موجودی از پشت بهم حمله کرد. چیزی یادم نمیادی ولی وقتی بیدار شدم این زخم عجیب رو روی گردنم به جا گذاشته بود.
سوم: لطفا حتما نکته سوم در مورد دیالوگ تو پست تدریس رو بخون چون مثلا اینجا در مورد گابریل توضیح دادی و دیالوگ هم متعلق به گابریله، پس باید یکبار برای نوشتن دیالوگ اینتر میزدی. فقط وقتی دو بار اینتر میخوره که گوینده دیالوگ متفاوت از شخصی باشه که آخرین بار در موردش مینوشتی. در ضمن صندلی درسته.
چهارم: میدونم تو دیالوگ دوم ("لیسا با حالتی معذب:") میخواستی از تکرار کلمه "گفت" پرهیز کنی و منم موافقم و تا جای ممکن بهتره از کلمات "پرسید، گفت، پاسخ داد و..." استفاده نشه و با توصیف جایگزینش کنیم، اما این که یه جمله رو کامل نشده رها کنی هم اشتباهه. نهایتا میتونی جملهبندیت رو عوض کنی تا نیازی به کلمه گفت هم نباشه. مثل:
لیسا حالت معذبی به خود گرفت.
- نه اصلا. میدونی، تقریبا چهار روز پیش وقتی داشتم...
در نهایت... پست تو یه پست جدی نبود. پس چرا برای دیالوگات شکلک نمیذاری؟ خصوصا تو دیالوگای پشت سر هم که توصیفی بینش در مورد گوینده دیالوگ نمیاد این نیاز به شکلک بیشتر حس میشه. نمیگم لزوما برای تکتک دیالوگا شکلک بذار چون از نظر ظاهری هم پستو خراب میکنه، اما سعی کن برای تعدادیشون که مناسبتر میدونی شکلک بذاری که حالت شخص موقع بیان دیالوگ مشخص باشه و درک بهتری از حسش در اون لحظه داشته باشیم.
چالش دومت تایید میشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: یکشنبه 17 خرداد 1405 17:27
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

تکلیف دوم
اولین روز از آخرین سال تحصیلیم؛ هوا گرم و مرطوب بود. سنگین و خفه. از اون روز های احمقانه ای که دوست داری سریع تر تموم بشه.
زود تر از هر سال وارد سکوی نه و سه چهارم شدم. روی نیمکتی که در انتهای راهرو، دقیقا کنار دیوار آجری سالن قرار داشت نشستم. حدود یک ربع به حرکت قطار مونده بود. بچه های سال اولی همیشه زود تر از بقیه وارد سکو میشن. بعضی هاشون هیجان دارن و بعضی ها استرس؛ ولی چیزی که توی همشون مشترکه خانواده هایی هستن، هرچند نگران ولی با حس غرور و افتخار که برای اولین بار فرزند سال اولی شون رو به هاگوارتس بدرقه میکنن.
پلاستیک خالی ساندویچ مرغ و سیب زمینی که مادرم برام گذاشته بود رو توی سطل آشغال کنارم انداختم. دور دهنم رو پاک کردم و وارد قطار شدم. کوپه های ابتدایی پر شده بودن پس یه کوپه یه خالی توی یک نیمه ی دوم قطار پیدا کردم و نشستم.
چند لحظه به ورودی در خیره موندم که یهو گابریل ترومن از جلوی کوپه رود شد. چشم تو چشم شدیم ولی ولی نایستاد. دقیقا یک لحظه بعد برگشت و وارد کوپه شد.
- هی زاخار ، تویی که پسر. یه لحظه نشناختمت.
اومد و روبروم نشست.
گابریل یه پسر گشاده رو، مهربون و قابل اعتماد بود. الان که دارم این داستان رو میگم باید ارشد شده باشه.
خلاصه . اون روز اولین روز از کلاس سومش بود. حرف زدن باهاش جالب اذیت کننده نبود.
- نبودی ببینی بچه های تیم در به در دنبالت میگشتن. کجا بودی؟
- روی یکی از صندلی های انتهای سالن نشسته بودم؛ نزدیک دستشویی. اتفاقا دیدمشون ولی واقعا حوصله حرف زدن نداشتم.
- گودی چشات داد میزنه دیشب نخوابیدی.
- آره ؛ با عموم یه مسافرت کوتاه رفته بودیم.
چند دقیقه ای حرف زدیم و بعد چشام رو بستم. نگه داشتن اون پلک ها کار بابای سوپرمن هم نبود په برسه به من.
وقتی بیدار شدم حدودا چهل دقیقه گذشته بود. هوای سنگین و مزخرف چند دقیقه پیش جاش رو به هوای تازه ای که از پنجره داخل میومد داده بود. دوتا دختر جدید به کوپه اضافه شده بود. یه دختر سال اولی به شدت ریز نقش با یه اسپینر تو دستاش، سمت چپم و خواهر بزرگ ترش روبروش نشسته بود. خواهره رو میشناختم. سلینا مور. میدونستم خواهر کوچیکش یعنی لیسا دو سال از ابتدایی رو جهشی خونده؛ سال دوم و چهارم. اینا رو میدونم چون با دوست پسر سلینا هم اتاقی بودم.
بعد کمی احوال پرسی، کوپه مون رو که بحث مورد علاقه ی گابریل، یعنی موجودات غیر طبیعی درش جریان داشت به مقصد دستشویی ترک کردم. بعد از قضای حاجت یه بتری آب خریدم و دهن و صورتم رو شستم.
برگشتم و وقتی به ورودی در کوپه رسیدم متوجه جای نیش نسبتا بزرگی روی گردن لیسا شدم. همزمان که به سمت سندلیم حرکت میکردم گابریل گفت:
- لیسا، مشکلی نداره که زاخاریاس هم چیزی که تعریف کردی رو بدونه؟ شاید اطلاعات بدرد بخوری داشته باشه.
لیسا با حالتی معذب:
- نه اصلا. میدونی، تقریبا چهار روز پیش وقتی داشتم از باغ سیب به سمت روستامون حرکت میکردم تو مسیر یه موجودی از پشت بهم حمله کرد. چیزی یادم نمیادی ولی وقتی بیدار شدم این زخم عجیب رو روی گردنم به جا گذاشته بود.
گردنش رو چرخوند و یکم جابجا شد تا بتونم جای زخمش رو ببینم.
گفتم:
- روستا تون کجاست؟
- توی جنوب کوه های پناینز.
کمی به فکر فرو رفتم ولی لیسا رشته ی افکارم رو پاره کرد:
- چیز خطرناکیه ؟؟
- نه اصلا. نمیخواد نگرانش باشی. فقط درسات رو بخون و به حرف ارشدها گوش کن.
- یعنی به معلما گوش ندم؟
- تا وقتی باعث ازدست دادن نمره گروهتون نشه نه. ؛)
بقیه مسیر با گپ و گفت های عادی ادامه پیدا کرد. به مقصد رسیدیم و قطار خالی شد ولی لیسا اسپینرش رو توی کوپه جا گذاشته بود پس برگشت و دوید. توی راهروی قطار وقتی کنار در کوپه ایستاده بود تا نفس بگیره با یه طلسم بیهوش کننده از پشت بهش حمله کردم و قبل از اینکه بیوفته روی هوا گرفتمش.
خنجرم رو کشیدم و با دقت تمام روی زخم گردنش رو یکمی خراش دادم. در حدی که یکی دو قطره خون بیرون بزنه. لبام رو روی گردنش گذاشتم و خونی که از زخمش بیرون زده بود رو مکیدم. در حقیقت خونش برام مهم نبود بلکه ترشحات داخل زخمش مد نظرم بود و بله. مزه ترشیدگی ای که خون آشام ها بعد از مکیدن خون قربانیا شون به جا میذارن کاملا محسوس بود.
چند مورد جالب وجود داشت؛ اولی اینکه چرا این دخترک رو نکشته. و دومی اینکه چرا فقط یکی از دندون های نیشش رو داخل گردنش فرو کرده. آیا یکی از دندوناش رو از دست داده یا اینکه نمیخواسته به عنوان یه خون آشام شناسایی بشه. این یعنی ممکنه بین مردم روستا زندگی بکنه.
اینا سوالاتی بودن که برای رسیدن به جوابشون باید به اون روستا میرفتم. اسپینرش رو از جیبم در آوردم و توی دستش گذاشتم. بغلش کردم و بردمش به سمت ورودی قلعه. به خواهرش گفتم یه خوابدزدک دنبالش بود و بعد از بیهوش کردنش داشت خونش رو میمکید. منم کشتمش و دیگه جای نگرانی نیست. احتمالا تا چند دقیقه دیگه بهوش بهوش میاد.
با تشکر، زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی
قسمت اول از مجموعه داستانی زاخاریاس و گادفری
اولین روز از آخرین سال تحصیلیم؛ هوا گرم و مرطوب بود. سنگین و خفه. از اون روز های احمقانه ای که دوست داری سریع تر تموم بشه.
زود تر از هر سال وارد سکوی نه و سه چهارم شدم. روی نیمکتی که در انتهای راهرو، دقیقا کنار دیوار آجری سالن قرار داشت نشستم. حدود یک ربع به حرکت قطار مونده بود. بچه های سال اولی همیشه زود تر از بقیه وارد سکو میشن. بعضی هاشون هیجان دارن و بعضی ها استرس؛ ولی چیزی که توی همشون مشترکه خانواده هایی هستن، هرچند نگران ولی با حس غرور و افتخار که برای اولین بار فرزند سال اولی شون رو به هاگوارتس بدرقه میکنن.
پلاستیک خالی ساندویچ مرغ و سیب زمینی که مادرم برام گذاشته بود رو توی سطل آشغال کنارم انداختم. دور دهنم رو پاک کردم و وارد قطار شدم. کوپه های ابتدایی پر شده بودن پس یه کوپه یه خالی توی یک نیمه ی دوم قطار پیدا کردم و نشستم.
چند لحظه به ورودی در خیره موندم که یهو گابریل ترومن از جلوی کوپه رود شد. چشم تو چشم شدیم ولی ولی نایستاد. دقیقا یک لحظه بعد برگشت و وارد کوپه شد.
- هی زاخار ، تویی که پسر. یه لحظه نشناختمت.
اومد و روبروم نشست.
گابریل یه پسر گشاده رو، مهربون و قابل اعتماد بود. الان که دارم این داستان رو میگم باید ارشد شده باشه.
خلاصه . اون روز اولین روز از کلاس سومش بود. حرف زدن باهاش جالب اذیت کننده نبود.
- نبودی ببینی بچه های تیم در به در دنبالت میگشتن. کجا بودی؟
- روی یکی از صندلی های انتهای سالن نشسته بودم؛ نزدیک دستشویی. اتفاقا دیدمشون ولی واقعا حوصله حرف زدن نداشتم.
- گودی چشات داد میزنه دیشب نخوابیدی.
- آره ؛ با عموم یه مسافرت کوتاه رفته بودیم.
چند دقیقه ای حرف زدیم و بعد چشام رو بستم. نگه داشتن اون پلک ها کار بابای سوپرمن هم نبود په برسه به من.
وقتی بیدار شدم حدودا چهل دقیقه گذشته بود. هوای سنگین و مزخرف چند دقیقه پیش جاش رو به هوای تازه ای که از پنجره داخل میومد داده بود. دوتا دختر جدید به کوپه اضافه شده بود. یه دختر سال اولی به شدت ریز نقش با یه اسپینر تو دستاش، سمت چپم و خواهر بزرگ ترش روبروش نشسته بود. خواهره رو میشناختم. سلینا مور. میدونستم خواهر کوچیکش یعنی لیسا دو سال از ابتدایی رو جهشی خونده؛ سال دوم و چهارم. اینا رو میدونم چون با دوست پسر سلینا هم اتاقی بودم.
بعد کمی احوال پرسی، کوپه مون رو که بحث مورد علاقه ی گابریل، یعنی موجودات غیر طبیعی درش جریان داشت به مقصد دستشویی ترک کردم. بعد از قضای حاجت یه بتری آب خریدم و دهن و صورتم رو شستم.
برگشتم و وقتی به ورودی در کوپه رسیدم متوجه جای نیش نسبتا بزرگی روی گردن لیسا شدم. همزمان که به سمت سندلیم حرکت میکردم گابریل گفت:
- لیسا، مشکلی نداره که زاخاریاس هم چیزی که تعریف کردی رو بدونه؟ شاید اطلاعات بدرد بخوری داشته باشه.
لیسا با حالتی معذب:
- نه اصلا. میدونی، تقریبا چهار روز پیش وقتی داشتم از باغ سیب به سمت روستامون حرکت میکردم تو مسیر یه موجودی از پشت بهم حمله کرد. چیزی یادم نمیادی ولی وقتی بیدار شدم این زخم عجیب رو روی گردنم به جا گذاشته بود.
گردنش رو چرخوند و یکم جابجا شد تا بتونم جای زخمش رو ببینم.
گفتم:
- روستا تون کجاست؟
- توی جنوب کوه های پناینز.
کمی به فکر فرو رفتم ولی لیسا رشته ی افکارم رو پاره کرد:
- چیز خطرناکیه ؟؟
- نه اصلا. نمیخواد نگرانش باشی. فقط درسات رو بخون و به حرف ارشدها گوش کن.
- یعنی به معلما گوش ندم؟
- تا وقتی باعث ازدست دادن نمره گروهتون نشه نه. ؛)
بقیه مسیر با گپ و گفت های عادی ادامه پیدا کرد. به مقصد رسیدیم و قطار خالی شد ولی لیسا اسپینرش رو توی کوپه جا گذاشته بود پس برگشت و دوید. توی راهروی قطار وقتی کنار در کوپه ایستاده بود تا نفس بگیره با یه طلسم بیهوش کننده از پشت بهش حمله کردم و قبل از اینکه بیوفته روی هوا گرفتمش.
خنجرم رو کشیدم و با دقت تمام روی زخم گردنش رو یکمی خراش دادم. در حدی که یکی دو قطره خون بیرون بزنه. لبام رو روی گردنش گذاشتم و خونی که از زخمش بیرون زده بود رو مکیدم. در حقیقت خونش برام مهم نبود بلکه ترشحات داخل زخمش مد نظرم بود و بله. مزه ترشیدگی ای که خون آشام ها بعد از مکیدن خون قربانیا شون به جا میذارن کاملا محسوس بود.
چند مورد جالب وجود داشت؛ اولی اینکه چرا این دخترک رو نکشته. و دومی اینکه چرا فقط یکی از دندون های نیشش رو داخل گردنش فرو کرده. آیا یکی از دندوناش رو از دست داده یا اینکه نمیخواسته به عنوان یه خون آشام شناسایی بشه. این یعنی ممکنه بین مردم روستا زندگی بکنه.
اینا سوالاتی بودن که برای رسیدن به جوابشون باید به اون روستا میرفتم. اسپینرش رو از جیبم در آوردم و توی دستش گذاشتم. بغلش کردم و بردمش به سمت ورودی قلعه. به خواهرش گفتم یه خوابدزدک دنبالش بود و بعد از بیهوش کردنش داشت خونش رو میمکید. منم کشتمش و دیگه جای نگرانی نیست. احتمالا تا چند دقیقه دیگه بهوش بهوش میاد.
با تشکر، زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دوشیزه هرماینی گرنجر!
تلاشت رو تحسین میکنم دوشیزهی جوان و بخشهای جدیدی که پستت اضافه کردی خیلی بهترش کرده بود، ولی نمیدونم من بد توضیح دادم یا علاقهای به خوندن نکات گفته شده نداری. چون همچنان بعضی از اشکالات ظاهری که بهت گفتم باقی مونده. از جمله:
اول: همیشه بعد از دیالوگ برای نوشتن توصیفات باید دو بار اینتر زد. نه کمتر و نه بیشتر از دو تا. دقیقا دو تا اینتر.
دوم: وقتی آخرین فاعل تو توصیفاتِ قبل از دیالوگ، همون شخصیه که دیالوگ رو به زبون آورده باید یکبار اینتر بزنی و وقتی گوینده دیالوگ شخصی به جز آخرین فاعل هست، باید با زدن دو بار اینتر دیالوگ رو بنویسی.
در ضمن چند جا به جای سه نقطه، از چهار نقطه استفاده کرده بودی که اشتباهه. ما فقط سه نقطه داریم.
چالش دومت تایید میشه ولی امیدوارم تو کلاسهای بعدی نکات گفته شده رو رعایت کنی.
همچنین لطفا به پیامشخصیای که برات ارسال شده مراجعه کن و به ظاهر درستی که پستت با توجه به نکات گفته شده در اونجا داره توجه کن.
موفق باشی.
تلاشت رو تحسین میکنم دوشیزهی جوان و بخشهای جدیدی که پستت اضافه کردی خیلی بهترش کرده بود، ولی نمیدونم من بد توضیح دادم یا علاقهای به خوندن نکات گفته شده نداری. چون همچنان بعضی از اشکالات ظاهری که بهت گفتم باقی مونده. از جمله:
اول: همیشه بعد از دیالوگ برای نوشتن توصیفات باید دو بار اینتر زد. نه کمتر و نه بیشتر از دو تا. دقیقا دو تا اینتر.
دوم: وقتی آخرین فاعل تو توصیفاتِ قبل از دیالوگ، همون شخصیه که دیالوگ رو به زبون آورده باید یکبار اینتر بزنی و وقتی گوینده دیالوگ شخصی به جز آخرین فاعل هست، باید با زدن دو بار اینتر دیالوگ رو بنویسی.
در ضمن چند جا به جای سه نقطه، از چهار نقطه استفاده کرده بودی که اشتباهه. ما فقط سه نقطه داریم.
چالش دومت تایید میشه ولی امیدوارم تو کلاسهای بعدی نکات گفته شده رو رعایت کنی.
همچنین لطفا به پیامشخصیای که برات ارسال شده مراجعه کن و به ظاهر درستی که پستت با توجه به نکات گفته شده در اونجا داره توجه کن.
موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/03/26
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: یکشنبه 25 خرداد 1404 19:08
از: نمره هام براتون گفتم!؟
پستها:
16

چالش دوم: دیالوگ نویسی
- شوخیت گرفته؟! یعنی توی این قطار، حتی یه واگن خالی برای ایستادن هم نیست؟! واقعا مسخرهاس!
چشمانش را چرخاند. کلافه بود، کلافه.
هرماینی زیرلبی غر هایی از سر کلافگی میزد، چرا که میبایست در آن قطاری که مدام درحال حرکت و وول خوردن بود، بایستد!
- خانم جوان، میتونم کمکتون کنم؟
- بله لطفا. من نمیتونم توی این قطار هیچ واگن خالیای پیدا کنم... حتی برای وایسادن!
- دنبالم بیا.
هرماینی، خانمی که توی قطار خوراکی میفروخت رو میشناخت، بنابرین به دنبالش رفت. خانم مهربانی بود، نه فقط بهخاطر اخلاقش، بلکه هم اخلاقش و هم خوراکیهایش!
ولی صبر کن.... یه واگن خالی؟ هرماینی همهجا را گشته بود.... عجیب بود! نمیتوانست چیزی را جا انداخته باشد. آن قطار آنقدر هم بزرگ نبود!
- خب، بشین و استراحت کن! حتی اگر 10 گالیون هم داشته باشی میتونم بهت خوراکی بدم! از لوبیاهای برتی باتز گرفته تا شکلات قورباغهای!
هرماینی تا کلمهی "لوبیا های برتیباتز" رو شنید، حالش بهم خورد. از بدشانسی، یکبار، طعم لجنش را درآورده بود، لجن با چوب خشک!
- من 6 گالیون دارم. میتونین دوتا شکلات قورباغهای بهم بدین؟
- حتما!
با قدمهایی سنگین و تقریبا میشه گفت عصبانی، رفت تا دوتا شکلات قورباغهای برای هرماینی بیاورد. آنروز همهچیز عجیب بود. خانمی به آن خوشاخلاقی و قدمهایی از سر عصبانیت؟!
خانم مثلا "خوشاخلاق" چیزی را روی صندلی جا گذاشته بود: یک پاکت، پاکت نامه!
هرماینی سعی میکرد جلوی خودش را بگیرد تا نامه را باز نکند، ولی امکان نداشت. طبع کنجکاوی، یا شاید هم فضولی هرماینی گل کرده بود و هرماینی تا آن نامه را نمیخواند، آرام نمیگرفت! راهی نداشت که نامه را باز نکند، نداشت!
پس، دستش را دراز کرد و همان موقع صدای باز شدن در شیشهای بلند شد.
- خانم گرنجر، اینم از شکلاتهاتون! من فعلا میرم تا به بقیهی بچهها خوراکی بفروشم، توعم با شکلاتهات حال کن!
هرماینی لبخند کجی زد و دست تکان داد. نمیتوانست با آدمی عجیب که تا آنروز مثل خود واقعیاش رفتار میکرد و حالا، مثل دیگری، کنار بیاید، میتوانست؟!
بلافاصله بعد از رفتن خانم مثلا "خوشاخلاق"، نامه را برداشت. از طرف لرد ولدمورت... به:
بلاتریکس لسترنج؟!
یعنی... یعنی امکان داشت بلاتریکس به این خانم مهربان تغییر شکل داده باشد؟ او یک هیولاست! هیولایی ترسناک!
هرماینی، صدای قدمهایش را میشنوید. قلب گرنجر توی سینهاش گرومپگرومپ صدا میداد.
- تو چیکار میکنی؟! اون نامه رو بذار زمین!!
تو... تو یه موش کثیف فضول هستی! هرماینی جین گرنجر، اینجا دیگه آخرشه! با هری جون و رون جونت خداحافظی کن! آوادا-
- اکسپلیارموس!
او بلاتریکس لسترنج بود، وفادار ترین مرگخوار به لرد ولدمورت.
هرماینی ترسیده بود. امسال در هاگوارتز، دوباره شروع شده بود.
وحشت، آشوب و جنگ.
او، یک هاگوارتز را نجات داده بود، البته،
فعلا!
- شوخیت گرفته؟! یعنی توی این قطار، حتی یه واگن خالی برای ایستادن هم نیست؟! واقعا مسخرهاس!
چشمانش را چرخاند. کلافه بود، کلافه.
هرماینی زیرلبی غر هایی از سر کلافگی میزد، چرا که میبایست در آن قطاری که مدام درحال حرکت و وول خوردن بود، بایستد!
- خانم جوان، میتونم کمکتون کنم؟
- بله لطفا. من نمیتونم توی این قطار هیچ واگن خالیای پیدا کنم... حتی برای وایسادن!
- دنبالم بیا.
هرماینی، خانمی که توی قطار خوراکی میفروخت رو میشناخت، بنابرین به دنبالش رفت. خانم مهربانی بود، نه فقط بهخاطر اخلاقش، بلکه هم اخلاقش و هم خوراکیهایش!
ولی صبر کن.... یه واگن خالی؟ هرماینی همهجا را گشته بود.... عجیب بود! نمیتوانست چیزی را جا انداخته باشد. آن قطار آنقدر هم بزرگ نبود!
- خب، بشین و استراحت کن! حتی اگر 10 گالیون هم داشته باشی میتونم بهت خوراکی بدم! از لوبیاهای برتی باتز گرفته تا شکلات قورباغهای!
هرماینی تا کلمهی "لوبیا های برتیباتز" رو شنید، حالش بهم خورد. از بدشانسی، یکبار، طعم لجنش را درآورده بود، لجن با چوب خشک!
- من 6 گالیون دارم. میتونین دوتا شکلات قورباغهای بهم بدین؟
- حتما!
با قدمهایی سنگین و تقریبا میشه گفت عصبانی، رفت تا دوتا شکلات قورباغهای برای هرماینی بیاورد. آنروز همهچیز عجیب بود. خانمی به آن خوشاخلاقی و قدمهایی از سر عصبانیت؟!
خانم مثلا "خوشاخلاق" چیزی را روی صندلی جا گذاشته بود: یک پاکت، پاکت نامه!
هرماینی سعی میکرد جلوی خودش را بگیرد تا نامه را باز نکند، ولی امکان نداشت. طبع کنجکاوی، یا شاید هم فضولی هرماینی گل کرده بود و هرماینی تا آن نامه را نمیخواند، آرام نمیگرفت! راهی نداشت که نامه را باز نکند، نداشت!
پس، دستش را دراز کرد و همان موقع صدای باز شدن در شیشهای بلند شد.
- خانم گرنجر، اینم از شکلاتهاتون! من فعلا میرم تا به بقیهی بچهها خوراکی بفروشم، توعم با شکلاتهات حال کن!
هرماینی لبخند کجی زد و دست تکان داد. نمیتوانست با آدمی عجیب که تا آنروز مثل خود واقعیاش رفتار میکرد و حالا، مثل دیگری، کنار بیاید، میتوانست؟!
بلافاصله بعد از رفتن خانم مثلا "خوشاخلاق"، نامه را برداشت. از طرف لرد ولدمورت... به:
بلاتریکس لسترنج؟!
یعنی... یعنی امکان داشت بلاتریکس به این خانم مهربان تغییر شکل داده باشد؟ او یک هیولاست! هیولایی ترسناک!
هرماینی، صدای قدمهایش را میشنوید. قلب گرنجر توی سینهاش گرومپگرومپ صدا میداد.
- تو چیکار میکنی؟! اون نامه رو بذار زمین!!
تو... تو یه موش کثیف فضول هستی! هرماینی جین گرنجر، اینجا دیگه آخرشه! با هری جون و رون جونت خداحافظی کن! آوادا-
- اکسپلیارموس!
او بلاتریکس لسترنج بود، وفادار ترین مرگخوار به لرد ولدمورت.
هرماینی ترسیده بود. امسال در هاگوارتز، دوباره شروع شده بود.
وحشت، آشوب و جنگ.
او، یک هاگوارتز را نجات داده بود، البته،
فعلا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
𝙨𝙢𝙞𝙡𝙚! 𝙘𝙖𝙪𝙨𝙚 𝙡𝙞𝙛𝙚 𝙞𝙨 𝙟𝙪𝙨𝙩 𝙖....𝓢𝓽𝓪𝓰𝓮
جزئیات کاربر

دوشیزه هرماینی گرنجر!
دیالوگات خیلی نسبت به پست قبلی بهتر شدن و اگه اشکالات ظاهریای که قبلا برات توضیح داده بودم رو رعایت کرده بودی تایید میشدی. ولی هنوزم به نظر میاد نکته سوم دیالوگ که تو پست تدریس اومده رو مطالعه نکردی چون توضیحاتی که اونجا دادم و قبلا ازت خواستم رعایت نشده. متاسفانه تا وقتی تمام نکاتی که بهت میگم رو حلش نکنی، نمیتونی این چالش رو تایید بشی.
اول: برای دیالوگ بعد از علامت "-" حتما باید یه اسپس بزنی (فاصله بندازی) و بعد شروع به نوشتن دیالوگ کنی. یعنی اینطوری:
- خانم جوان، میتونم کمکتون کنم؟ (اسپیس بعد از -)
دوم: قبلا هم بهت گفتم که همونطور که باقی علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله میگیرن، در مورد سه نقطه هم همینطوره! مثال:
وایسا... یه واگن خالی؟ (اسپیس بعد از...)
سوم: تحت هر شرایطی همیشه وقتی دیالوگ به اتمام میرسه و بعدش میخوای توصیفات بنویسی، حتما باید بعد از دیالوگ دو بار اینتر بزنی و بعد شروع به نوشتن توصیفات کنی. به این شکل:
- من 6 گالیون دارم. میتونین دوتا شکلات قورباغهای بهم بدین؟
- حتما!
با قدمهایی سنگین و تقریبا میشه گفت عصبانی، رفت تا دوتا شکلات قورباغهای برای هرماینی بیاورد. (دو بار اینتر بعد از دیالوگ برای نوشتن توصیفات)
چهارم: لطفا بعد از اتمام پستت حتما یه دور از روی متنت بخون تا متوجه اشکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی درستش کنی. خصوصا در مورد دیکته اسامی شخصیتا و طلسما اشتباه زیاد داشتی. آواداکداورا، اکسپلیارموس و لرد ولدمورت دیکته درست این کلماته. هروقت شک داشتی کافیه گوگل کنی تا املای درستشون رو پیدا کنی.
پنجم: شکلکها برای دیالوگ طراحی شدن در حالی که توی رولی که نوشتی هیچکدوم از دیالوگات شکلک ندارن و به جاش این توصیفاتت هستن که براشون شکلک گذاشتی. این قضیه برعکسه. لطفا سعی کن برای این که حالت شخص حین بیان دیالوگ مشخص باشه، برای بعضی از دیالوگات شکلک بذاری. و فراموش نکن شکلک هیچوقت جایگزین علائم نگارشی نمیشه. اول باید علائم نگارشی رو در انتهای جمله بذاری و بعد شکلک بیاد.
در نهایت یکم شروع و پایان پستت با عجله رخ داده بود. مثلا اولین جمله پستت مشخص نیست دیالوگه (که در این صورت چرا قبلش "-" نذاشتی؟) یا افکار هرمیونه؟ (که در این صورت چرا توضیح ندادی هرمیون داره اینا رو تو ذهنش میگه)
یه سری نکته ریز دیگه هم هستن که فعلا به نظرم همینا رو درست کنی کافیه و فرصت برای یادگیری بقیه بعدا هم هست. نمیخوام مجبورت کنم دوباره یه رول جدید بنویسی. اگه بخوای میتونی همین رولت رو مجددا ارسال کنی، اما با رفع اشکالاتی که گفتم تا تایید بشی.
چالش دوم رد میشه.
دیالوگات خیلی نسبت به پست قبلی بهتر شدن و اگه اشکالات ظاهریای که قبلا برات توضیح داده بودم رو رعایت کرده بودی تایید میشدی. ولی هنوزم به نظر میاد نکته سوم دیالوگ که تو پست تدریس اومده رو مطالعه نکردی چون توضیحاتی که اونجا دادم و قبلا ازت خواستم رعایت نشده. متاسفانه تا وقتی تمام نکاتی که بهت میگم رو حلش نکنی، نمیتونی این چالش رو تایید بشی.
اول: برای دیالوگ بعد از علامت "-" حتما باید یه اسپس بزنی (فاصله بندازی) و بعد شروع به نوشتن دیالوگ کنی. یعنی اینطوری:
- خانم جوان، میتونم کمکتون کنم؟ (اسپیس بعد از -)
دوم: قبلا هم بهت گفتم که همونطور که باقی علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله میگیرن، در مورد سه نقطه هم همینطوره! مثال:
وایسا... یه واگن خالی؟ (اسپیس بعد از...)
سوم: تحت هر شرایطی همیشه وقتی دیالوگ به اتمام میرسه و بعدش میخوای توصیفات بنویسی، حتما باید بعد از دیالوگ دو بار اینتر بزنی و بعد شروع به نوشتن توصیفات کنی. به این شکل:
- من 6 گالیون دارم. میتونین دوتا شکلات قورباغهای بهم بدین؟
- حتما!
با قدمهایی سنگین و تقریبا میشه گفت عصبانی، رفت تا دوتا شکلات قورباغهای برای هرماینی بیاورد. (دو بار اینتر بعد از دیالوگ برای نوشتن توصیفات)
چهارم: لطفا بعد از اتمام پستت حتما یه دور از روی متنت بخون تا متوجه اشکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی درستش کنی. خصوصا در مورد دیکته اسامی شخصیتا و طلسما اشتباه زیاد داشتی. آواداکداورا، اکسپلیارموس و لرد ولدمورت دیکته درست این کلماته. هروقت شک داشتی کافیه گوگل کنی تا املای درستشون رو پیدا کنی.
پنجم: شکلکها برای دیالوگ طراحی شدن در حالی که توی رولی که نوشتی هیچکدوم از دیالوگات شکلک ندارن و به جاش این توصیفاتت هستن که براشون شکلک گذاشتی. این قضیه برعکسه. لطفا سعی کن برای این که حالت شخص حین بیان دیالوگ مشخص باشه، برای بعضی از دیالوگات شکلک بذاری. و فراموش نکن شکلک هیچوقت جایگزین علائم نگارشی نمیشه. اول باید علائم نگارشی رو در انتهای جمله بذاری و بعد شکلک بیاد.
در نهایت یکم شروع و پایان پستت با عجله رخ داده بود. مثلا اولین جمله پستت مشخص نیست دیالوگه (که در این صورت چرا قبلش "-" نذاشتی؟) یا افکار هرمیونه؟ (که در این صورت چرا توضیح ندادی هرمیون داره اینا رو تو ذهنش میگه)
یه سری نکته ریز دیگه هم هستن که فعلا به نظرم همینا رو درست کنی کافیه و فرصت برای یادگیری بقیه بعدا هم هست. نمیخوام مجبورت کنم دوباره یه رول جدید بنویسی. اگه بخوای میتونی همین رولت رو مجددا ارسال کنی، اما با رفع اشکالاتی که گفتم تا تایید بشی.
چالش دوم رد میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/03/26
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: یکشنبه 25 خرداد 1404 19:08
از: نمره هام براتون گفتم!؟
پستها:
16

چالش دوم: دیالوگ نویسی
شوخیت گرفته؟! یعنی توی این قطار، حتی یه واگن خالی برای ایستادن هم نیست؟! واقعا مسخرهاس!
-خانم جوان، میتونم کمکتون کنم؟
-بله لطفا. من نمیتونم توی این قطار هیچ واگن خالیای پیدا کنم.
-دنبالم بیا.
هرماینی، خانمی که توی قطار خوراکی میفروخت رو میشناخت، بنابرین به دنبالش رفت. وایسا...یه واگن خالی؟ هرماینی همهجا را گشته بود....عجیب بود!
-خب، بشین و استراحت کن! اگر حتی 10 تا گالیون هم داشته باشی میتونم بهت خوراکی بدم! از لوبیاهای برتی باتز گرفته تا شکلات قورباغهای!
هرماینی تا کلمهی "لوبیا های برتیباتز" رو شنید، حالش بهم خورد. از بدشانسی، یکبار، طعم لجنش را درآورده بود.
-من 6 گالیون دارم. میتونین دوتا شکلات قورباغهای بهم بدین؟
-حتما!
با قدمهایی سنگین و تقریبا میشه گفت عصبانی، رفت تا دوتا شکلات قورباغهای برای هرماینی بیاورد. ولی روی صندلی چیزی را جا گذاشته بود. یک پاکت، پاکت نامه!
هرماینی سعی میکرد جلوی خودش را بگیرد تا نامه را باز نکند، ولی امکان نداشت. طبع کنجکاوی هرماینی گل کرده بود و هرماینی تا آن نامه را نمیخواند، آرام نمیگرفت!
. پس، دستش را دراز کرد و همان موقع صدای باز شدن در شیشهای بلند شد.
-خانم گرنجر، اینم از شکلاتهاتون! من فعلا میرم تا به بقیهی بچهها خوراکی بفروشم، توعم با شکلاتهات حال کن
هرماینی لبخند کجی زد و دست تکان داد.
بلافاصله نامه را برداشت. از طرف لرد ولدرمورت...به:
بلاتریکس لسترنج؟!
یعنی...یعنی امکان داشت بلاتریکس به این خانم مهربان تغییر شکل داده باشد؟ او یک هیولاست!
هرماینی، صدای قدمهایش را میشنوید. قلب گرنجر توی سینهاش گرومپگرومپ صدا میداد
-تو چیکار میکنی؟! اون نامه رو بذار زمین!! آداو-
-اکسپلیوموس!
او بلاتریکس لسترنج بود، وفادار ترین مرگخوار به لرد ولدرمورت.
هرماینی ترسیده بود. امسال در هاگوارتز، دوباره شروع شده بود.
وحشت، آشوب و جنگ.
پ.ن:
راستی ببخشید که کوتاه بود پروفسور، هیچی به ذهنم نمیرسید.
شوخیت گرفته؟! یعنی توی این قطار، حتی یه واگن خالی برای ایستادن هم نیست؟! واقعا مسخرهاس!
-خانم جوان، میتونم کمکتون کنم؟
-بله لطفا. من نمیتونم توی این قطار هیچ واگن خالیای پیدا کنم.
-دنبالم بیا.
هرماینی، خانمی که توی قطار خوراکی میفروخت رو میشناخت، بنابرین به دنبالش رفت. وایسا...یه واگن خالی؟ هرماینی همهجا را گشته بود....عجیب بود!
-خب، بشین و استراحت کن! اگر حتی 10 تا گالیون هم داشته باشی میتونم بهت خوراکی بدم! از لوبیاهای برتی باتز گرفته تا شکلات قورباغهای!
هرماینی تا کلمهی "لوبیا های برتیباتز" رو شنید، حالش بهم خورد. از بدشانسی، یکبار، طعم لجنش را درآورده بود.
-من 6 گالیون دارم. میتونین دوتا شکلات قورباغهای بهم بدین؟
-حتما!
با قدمهایی سنگین و تقریبا میشه گفت عصبانی، رفت تا دوتا شکلات قورباغهای برای هرماینی بیاورد. ولی روی صندلی چیزی را جا گذاشته بود. یک پاکت، پاکت نامه!
هرماینی سعی میکرد جلوی خودش را بگیرد تا نامه را باز نکند، ولی امکان نداشت. طبع کنجکاوی هرماینی گل کرده بود و هرماینی تا آن نامه را نمیخواند، آرام نمیگرفت!
. پس، دستش را دراز کرد و همان موقع صدای باز شدن در شیشهای بلند شد.
-خانم گرنجر، اینم از شکلاتهاتون! من فعلا میرم تا به بقیهی بچهها خوراکی بفروشم، توعم با شکلاتهات حال کن
هرماینی لبخند کجی زد و دست تکان داد.
بلافاصله نامه را برداشت. از طرف لرد ولدرمورت...به:بلاتریکس لسترنج؟!
یعنی...یعنی امکان داشت بلاتریکس به این خانم مهربان تغییر شکل داده باشد؟ او یک هیولاست!
هرماینی، صدای قدمهایش را میشنوید. قلب گرنجر توی سینهاش گرومپگرومپ صدا میداد
-تو چیکار میکنی؟! اون نامه رو بذار زمین!! آداو-
-اکسپلیوموس!
او بلاتریکس لسترنج بود، وفادار ترین مرگخوار به لرد ولدرمورت.
هرماینی ترسیده بود. امسال در هاگوارتز، دوباره شروع شده بود.
وحشت، آشوب و جنگ.
پ.ن:
راستی ببخشید که کوتاه بود پروفسور، هیچی به ذهنم نمیرسید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1403/4/6 11:50:41
𝙨𝙢𝙞𝙡𝙚! 𝙘𝙖𝙪𝙨𝙚 𝙡𝙞𝙛𝙚 𝙞𝙨 𝙟𝙪𝙨𝙩 𝙖....𝓢𝓽𝓪𝓰𝓮
جزئیات کاربر

آقای آلفرد بلک!
توصیفات خوب بودن، از این نظر مشکلی نیست و از چالش اول با موفقیت عبور میکنی. اما یک سری اشکالاتی داری که انتظار دارم این اشکالات برای چالش دوم به طور کامل رفع بشن که اون رو هم با موفقیت بگذرونی.
حالا بدون مقدمه میریم سراغ اشکالاتت!
نقل قول:
شکلک هیچوقت جایگزین علائم نگارشی نمیشه. قبل از شکلک باید نقطه یا علامت تعجب رو، بسته به نوع جملهت بذاری.
نقل قول:
علائم نگارشی، به کلمه قبل میچسبن، و با یه اسپیس از کلمه بعد جدا میشن. یعنی به این شکل:
دستم را روی قفسه ی چوبی راش که سرشار از گوی های کریستالی بود کشیدم. گوی هایی که با دستخطی بچگانه زیرشان نام صاحبان قدیمیشان نوشته شده بود. یکی از آنها متعلق به کثیت سیر بود، کثیف ترین پیشگوی جهان. گویی با غبار هایی تیره پر و مزین شده با مروارید دریای سیاه.
و اما چیزی که در ادامه میخوام بهت بگم، در مورد پاراگرافهات هست. وقتی پاراگراف تموم میشه، دوتا اینتر بزن، بعدش برو پاراگراف بعدی. مثلا این قسمت از پستت:
نقل قول:
حالت درستش به این شکله:
روی طاقچه، نیم تاجی دلفریب با عقیق سلیمانی دیدم، دستم را جلو بزدم ولی نوشته ی هلنا ریونکلا، دختر روونا، نفرین شده است مرا از این کار باز داشت. کنار نیم تاج بطری های با محتویات براق و زیبا چشمم را گرفت، به نظر می آمد معجون آرامشی قوی باشد. دستم را در جیبم فرو کردم و سه گالیون بیرون آوردم. مطمئنا بیشتر از این مقدار نبود.
معجون را در دست گرفتم ولی با خواندن نوشته ی روی آن رهایش کردم و شیشه با صدایی مهیب آرامش مرموز مغازه را به هم زد.
سریع از آن قفسه دور شدم،خرید و فروش خون تک شاخ ده سال آزکابان داشت و من این را نمی خواستم. انگار چیزی در مغازه مرا به سمت خود می کشاند ولی من نمی خواستم بمانم.
آهنگ مرا به سمت فرمول طلسم ها هدایت کرد ،طلسم هایی که با خط تمدن های آغازین روی پوست حیوانات نوشته شده بودند. یکی از آنها را ترجمه کردم: احضار اینفری ها
و مورد بعدی... در مورد دیالوگها، حدس میزنم توی نکات آموزشی پست تدریس، به طور کامل این بخش رو مطالعه نکردی.
نقل قول:
کسی که کارش رو توجیه کرده، دیالوگ رو هم گفته.
این یعنی باید فقط یک اینتر بزنیم برای نوشتن دیالوگ. یعنی به این شکل:
با نگاهی سرشار از ترس سرم را رو به پسر جوان با موهای خرمایی و چشمان ریز مشکی برگرداندم و با لکنت شروع به توجیه کارم کردم.
- متاسفم آقا!مم_مشکلی نیست! حلش می کنم! ری_ریپرو!
بعدش هم که برای نوشتن توصیفات دوتا اینتر میزنی و تغییری در این مورد اصلا نداریم.
نقل قول:
بذار درسته.
منتظر خوندن چالش دومت هستم. خیلی مراقب رفع این مشکلات باش، چون اگر وجود داشته باشن، رد میشی!
چالش اول تایید شد!
توصیفات خوب بودن، از این نظر مشکلی نیست و از چالش اول با موفقیت عبور میکنی. اما یک سری اشکالاتی داری که انتظار دارم این اشکالات برای چالش دوم به طور کامل رفع بشن که اون رو هم با موفقیت بگذرونی.
حالا بدون مقدمه میریم سراغ اشکالاتت!
نقل قول:
بنده خدا رازش رو با خودش اونقدر نگه داشت که در نهایت جنه جلو همه گریفیندوری ها با یه حلقه از پیاز ازش خواستگاری کرد![]()
شکلک هیچوقت جایگزین علائم نگارشی نمیشه. قبل از شکلک باید نقطه یا علامت تعجب رو، بسته به نوع جملهت بذاری.
نقل قول:
دستم را روی قفسه ی چوبی راش که سرشار از گوی های کریستالی بود کشیدم.گوی هایی که با دستخطی بچگانه زیرشان نام صاحبان قدیمیشان نوشته شده بود.یکی از آنها متعلق به کثیت سیر بود،کثیف ترین پیشگوی جهان.گویی با غبار هایی تیره پر و مزین شده با مروارید دریای سیاه.
علائم نگارشی، به کلمه قبل میچسبن، و با یه اسپیس از کلمه بعد جدا میشن. یعنی به این شکل:
دستم را روی قفسه ی چوبی راش که سرشار از گوی های کریستالی بود کشیدم. گوی هایی که با دستخطی بچگانه زیرشان نام صاحبان قدیمیشان نوشته شده بود. یکی از آنها متعلق به کثیت سیر بود، کثیف ترین پیشگوی جهان. گویی با غبار هایی تیره پر و مزین شده با مروارید دریای سیاه.
و اما چیزی که در ادامه میخوام بهت بگم، در مورد پاراگرافهات هست. وقتی پاراگراف تموم میشه، دوتا اینتر بزن، بعدش برو پاراگراف بعدی. مثلا این قسمت از پستت:
نقل قول:
روی طاقچه،نیم تاجی دلفریب با عقیق سلیمانی دیدم،دستم را جلو بزدم ولی نوشته ی هلنا ریونکلا،دختر روونا،نفرین شده است مرا از این کار باز داشت.کنار نیم تاج بطری های با محتویات براق و زیبا چشمم را گرفت،به نظر می آمد معجون آرامشی قوی باشد.دستم را در جیبم فرو کردم و سه گالیون بیرون آوردم.مطمئنا بیشتر از این مقدار نبود.
معجون را در دست گرفتم ولی با خواندن نوشته ی روی آن رهایش کردم و شیشه با صدایی مهیب آرامش مرموز مغازه را به هم زد.
سریع از آن قفسه دور شدم،خرید و فروش خون تک شاخ ده سال آزکابان داشت و من این را نمی خواستم.انگار چیزی در مغازه مرا به سمت خود می کشاند ولی من نمی خواستم بمانم.
آهنگ مرا به سمت فرمول طلسم ها هدایت کرد،طلسم هایی که با خط تمدن های آغازین روی پوست حیوانات نوشته شده بودند.یکی از آنها را ترجمه کردم:احضار اینفری ها
حالت درستش به این شکله:
روی طاقچه، نیم تاجی دلفریب با عقیق سلیمانی دیدم، دستم را جلو بزدم ولی نوشته ی هلنا ریونکلا، دختر روونا، نفرین شده است مرا از این کار باز داشت. کنار نیم تاج بطری های با محتویات براق و زیبا چشمم را گرفت، به نظر می آمد معجون آرامشی قوی باشد. دستم را در جیبم فرو کردم و سه گالیون بیرون آوردم. مطمئنا بیشتر از این مقدار نبود.
معجون را در دست گرفتم ولی با خواندن نوشته ی روی آن رهایش کردم و شیشه با صدایی مهیب آرامش مرموز مغازه را به هم زد.
سریع از آن قفسه دور شدم،خرید و فروش خون تک شاخ ده سال آزکابان داشت و من این را نمی خواستم. انگار چیزی در مغازه مرا به سمت خود می کشاند ولی من نمی خواستم بمانم.
آهنگ مرا به سمت فرمول طلسم ها هدایت کرد ،طلسم هایی که با خط تمدن های آغازین روی پوست حیوانات نوشته شده بودند. یکی از آنها را ترجمه کردم: احضار اینفری ها
و مورد بعدی... در مورد دیالوگها، حدس میزنم توی نکات آموزشی پست تدریس، به طور کامل این بخش رو مطالعه نکردی.
نقل قول:
با نگاهی سرشار از ترس سرم را رو به پسر جوان با موهای خرمایی و چشمان ریز مشکی برگرداندم و با لکنت شروع به توجیه کارم کردم.
-متاسفم آقا!مم_مشکلی نیست!حلش می کنم!ری_ریپرو!
کسی که کارش رو توجیه کرده، دیالوگ رو هم گفته.
این یعنی باید فقط یک اینتر بزنیم برای نوشتن دیالوگ. یعنی به این شکل:
با نگاهی سرشار از ترس سرم را رو به پسر جوان با موهای خرمایی و چشمان ریز مشکی برگرداندم و با لکنت شروع به توجیه کارم کردم.
- متاسفم آقا!مم_مشکلی نیست! حلش می کنم! ری_ریپرو!
بعدش هم که برای نوشتن توصیفات دوتا اینتر میزنی و تغییری در این مورد اصلا نداریم.
نقل قول:
فقط پای کثیفت رو بیرون بزار!
بذار درسته.

منتظر خوندن چالش دومت هستم. خیلی مراقب رفع این مشکلات باش، چون اگر وجود داشته باشن، رد میشی!
چالش اول تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر

آقای زاخاریاس اسمیت!
با این که دقیقا تکلیف خواسته شده نبود، ولی توصیفات خوبی داشتی و دلیلی برای رد کردنت تو این مرحله نمیبینم. فقط لطفا به نکاتی که میگم توجه کن و توی پست بعدیت حتما رفعش کن. در ضمن حتما نکات آموزشی پست تدریس رو مطالعه کن چون مواردی رو توضیح داده بودم که رعایت نکرده بودی.
اول: علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با یه اسیپس (فاصله) از کلمه بعدی جدا میشن. برای نمونه به جملات و علائم نگارشی همین پست توجه کن تا متوجه منظورم بشی. از طرفی دو تا از دیالوگات رو بدون علائم نگارشی رها کردی که درست نیست. وقتی جملهت تموم میشه باید حتما با علائم نگارشی بهش پایان بدی.
دوم: لطفا بعد از اتمام نوشتن رولت، حتما یه دور برگرد و از روش دوباره بخون تا متوجه اشکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی تصحیحش کنی. همچنین چند تا اشتباه املایی داشتی از جمله مطمئن و عجیب و غریب که لازم دونستم بهش اشاره کنم.
سوم: سعی کن رولت رو طوری بنویسی که مجبور به توضیحات بیشتر با پرانتز نشی. یعنی هرچیزی که لازم میدونی بعنوان توضیحات اضافه بیاری رو کافیه در قالب توصیف توی پستت بگنجونی.
چهارم: مجبور نیستی برای هر دیالوگ لزوما از افعالی مثل "گفت، پاسخ داد، پرسید و..." استفاده کنی. در این مورد حتما نکته سوم دیالوگ تو پست تدریس رو بخون. به طور خلاصه اگه بخوام بگم، وقتی فاعل آخرین توصیفاتت قبل از دیالوگ، متعلق به همون شخصیه که دیالوگ رو بیان کرده، با زدن یکبار اینتر و نوشتن دیالوگ خواننده متوجه میشه که دیالوگ رو همون شخص به زبون آورده (پس نیازی به این که صریحا بگی فلانی گفت نیست). اما وقتی شخصی که دیالوگ رو میگه متفاوت از شخصیه که آخرین توصیفات در موردشه، با زدن دو اینتر دیالوگ رو مینویسیم. اینطوری فقط با تعداد اینتر به راحتی به خواننده میفهمونی دیالوگ رو چه کسی بیان کرده بدون این که مجبور به تکرار افعالی مثل "گفت" باشی.
برای مثال، نقل قول زیر رو با توضیحاتی که تو نکات اول تا چهارم دادم اصلاح میکنم:
نقل قول:
در حالی که دستاش رو دور بازوم حلقه میکرد، خودش رو بهم چسبوند.
- از نگاهت معلومه که دنبال چیز خاصی میگردی ددی!
کلمه آخر رو از قصد با لحن کش داری گفت.
چالش اولت تایید میشه!
دوشیزه هرماینی گرنجر!
ازت میخوام که برگردی و حتما پست تدریس رو مجددا مطالعه کنی چون نکاتی که در مورد دیالوگ گفته شده رو رعایت نکردی. فراموش نکن که همیشه وقتی بعد از دیالوگ میخوای شروع به نوشتن توضیحات و توصیفاتت کنی، باید حتما دو بار اینتر بزنی و توصیفات رو بنویسی!
از طرفی باید بهت بگم که قوانینی که در مورد سایر علائم نگارشی وجود داره در مورد سه نقطه هم صدق میکنه. یعنی همونطور که سایر علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با یه اسپیس (فاصله) از کلمه بعد جدا میشن، در مورد سه نقطه هم این مورد صدق میکنه. ضمنا اگه میخوای از هردوی ؟ و ! به طور متوالی استفاده کنی ترتیب درستش ؟! هست و نوشتن !؟ اشتباهه. این دو مورد رو تو نقل قول زیر برات اصلاح میکنم تا کامل متوجه بشی.
نقل قول:
نوشته های طلایی روی بلیت، زیر نور آفتاب میدرخشیدند. سکوی نُه و سه چهارم... یعنی چی؟!
متاسفانه مجبورم چالش دومت رو رد کنم چون این چالش مربوط به دیالوگ میشه و متاسفانه تعداد دیالوگهای پستت بسیار کمه و خام به نظر میرسه. لطفا دوباره تلاش کن و اینبار گفتگویی پربارتر رو بین شخصیتها شکل بده تا بتونم تاییدت کنم.
با این که دقیقا تکلیف خواسته شده نبود، ولی توصیفات خوبی داشتی و دلیلی برای رد کردنت تو این مرحله نمیبینم. فقط لطفا به نکاتی که میگم توجه کن و توی پست بعدیت حتما رفعش کن. در ضمن حتما نکات آموزشی پست تدریس رو مطالعه کن چون مواردی رو توضیح داده بودم که رعایت نکرده بودی.
اول: علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با یه اسیپس (فاصله) از کلمه بعدی جدا میشن. برای نمونه به جملات و علائم نگارشی همین پست توجه کن تا متوجه منظورم بشی. از طرفی دو تا از دیالوگات رو بدون علائم نگارشی رها کردی که درست نیست. وقتی جملهت تموم میشه باید حتما با علائم نگارشی بهش پایان بدی.
دوم: لطفا بعد از اتمام نوشتن رولت، حتما یه دور برگرد و از روش دوباره بخون تا متوجه اشکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی تصحیحش کنی. همچنین چند تا اشتباه املایی داشتی از جمله مطمئن و عجیب و غریب که لازم دونستم بهش اشاره کنم.
سوم: سعی کن رولت رو طوری بنویسی که مجبور به توضیحات بیشتر با پرانتز نشی. یعنی هرچیزی که لازم میدونی بعنوان توضیحات اضافه بیاری رو کافیه در قالب توصیف توی پستت بگنجونی.
چهارم: مجبور نیستی برای هر دیالوگ لزوما از افعالی مثل "گفت، پاسخ داد، پرسید و..." استفاده کنی. در این مورد حتما نکته سوم دیالوگ تو پست تدریس رو بخون. به طور خلاصه اگه بخوام بگم، وقتی فاعل آخرین توصیفاتت قبل از دیالوگ، متعلق به همون شخصیه که دیالوگ رو بیان کرده، با زدن یکبار اینتر و نوشتن دیالوگ خواننده متوجه میشه که دیالوگ رو همون شخص به زبون آورده (پس نیازی به این که صریحا بگی فلانی گفت نیست). اما وقتی شخصی که دیالوگ رو میگه متفاوت از شخصیه که آخرین توصیفات در موردشه، با زدن دو اینتر دیالوگ رو مینویسیم. اینطوری فقط با تعداد اینتر به راحتی به خواننده میفهمونی دیالوگ رو چه کسی بیان کرده بدون این که مجبور به تکرار افعالی مثل "گفت" باشی.
برای مثال، نقل قول زیر رو با توضیحاتی که تو نکات اول تا چهارم دادم اصلاح میکنم:
نقل قول:
در حالی که دستاش رو دور بازوم حلقه میکرد ، خودش رو بهم چسپوند گفت :
- از نگاهت معلومه که دنبال چیز خاصی میگردی ددی . (با لحن کش دار)
در حالی که دستاش رو دور بازوم حلقه میکرد، خودش رو بهم چسبوند.
- از نگاهت معلومه که دنبال چیز خاصی میگردی ددی!
کلمه آخر رو از قصد با لحن کش داری گفت.
چالش اولت تایید میشه!
دوشیزه هرماینی گرنجر!
ازت میخوام که برگردی و حتما پست تدریس رو مجددا مطالعه کنی چون نکاتی که در مورد دیالوگ گفته شده رو رعایت نکردی. فراموش نکن که همیشه وقتی بعد از دیالوگ میخوای شروع به نوشتن توضیحات و توصیفاتت کنی، باید حتما دو بار اینتر بزنی و توصیفات رو بنویسی!
از طرفی باید بهت بگم که قوانینی که در مورد سایر علائم نگارشی وجود داره در مورد سه نقطه هم صدق میکنه. یعنی همونطور که سایر علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون میچسبن و با یه اسپیس (فاصله) از کلمه بعد جدا میشن، در مورد سه نقطه هم این مورد صدق میکنه. ضمنا اگه میخوای از هردوی ؟ و ! به طور متوالی استفاده کنی ترتیب درستش ؟! هست و نوشتن !؟ اشتباهه. این دو مورد رو تو نقل قول زیر برات اصلاح میکنم تا کامل متوجه بشی.
نقل قول:
نوشته های طلایی روی بلیت، زیر نور آفتاب میدرخشیدند. سکوی نُه و سه چهارم...یعنی چی!؟
نوشته های طلایی روی بلیت، زیر نور آفتاب میدرخشیدند. سکوی نُه و سه چهارم... یعنی چی؟!
متاسفانه مجبورم چالش دومت رو رد کنم چون این چالش مربوط به دیالوگ میشه و متاسفانه تعداد دیالوگهای پستت بسیار کمه و خام به نظر میرسه. لطفا دوباره تلاش کن و اینبار گفتگویی پربارتر رو بین شخصیتها شکل بده تا بتونم تاییدت کنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور مودی در 1403/4/3 22:17:49
ویرایش شده توسط پروفسور مودی در 1403/4/3 22:19:57
ویرایش شده توسط پروفسور مودی در 1403/4/3 22:19:57
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج