جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  84 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  198 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  215 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  305 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  207 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: جمعه 29 تیر 1397 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیفتون اینکه تصاویر توی گوی رو تعبیر کنید و بیارید.

درود بی کران پروفسور تورپین.
ما دستمون رو گذاشتیم روی گوی و منتظر موندیم تا تصاویر داخل گوی ظاهر شه و تعبیرش کنیم. ولی تصویری ظاهر نشد. منتظر موندیم. خیلی منتظر موندیم. دستمون رو برداشتیم و دوباره گذاشتیم. گویا گوی پیشگویی ما جنسش چینی بود. ولی درست در لحظه ای که فکرش رو نمیکردیم، دود داخل گوی به رنگ قرمز و طلایی درومد. توی کتاب گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم. ناگهان تصویر یک درخت ظاهر شد. اما باز هم چیزی تو کتاب پیدا نکردیم. نگاهی به جلد کتاب انداختیم. دیدیم کتاب اشتباهیست. کتاب آشپزی مالی بود.
فورا کتاب تعبیر تصاویر گوی را آورده و به آن خیره شدیم. رنگ قرمز و طلایی نشانی از جنگ های پادشاهی بود. درخت هم نماد زنده شدن و استوار بودن. ولی این دو چه ربطی به دنیای جادوگری ما داشت؟ دستمان را از روی گوی بر نداشتیم و به آن خیره ماندیم. تصویر شخص ناشناسی با تاج و چوبدستی دیدیم که در یک قبرستان ایستاده بود و ناگهان تصویر محو شد و آتشی نمایان شد. داخل کتاب نوشته شده، شخصی که توی قبرستان ایستاده، مُرده. تاج، روی سر یک شخص نماد پادشاهیست. چوبدستیش هم نماد قدرتش بود. آتشی که نمایان شد هم نشانه انتقام و کینه است.
با این همه تعبیر از تصاویر میشه گفت جنگی در راه است. جنگی سخت. کسی که جنگ را شروع میکند، مُرده. زنده خواهد شد و قدرتش را پس خواهد گرفت و از همه ما انتقام میگیرد. میشه گفت که تعبیر تصاویر این بوده و نتیجه کلی این است که آرسینوس جیگر زنده خواهد شد.
تا درودی دیگر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: جمعه 29 تیر 1397 12:51
نمایش جزئیات
آفلاین
جواب نمی‌ده اکثر اوقات. گویم خرابه گویا. (جمله رو حال کردین؟ ) ماجرا از وقتی شروع شد که دختر همسایمون یه گوی جدید گرفته بود و فال همه رو می گرفت و هی پزشو می‌داد. من به مامانم گفتم برای منم یکی بخره ولی خب گوش نداد. منم فکر کردم که خودم باید برم یه دونه جور کنم. حسودیم می شد خب.
بنابراین راه افتادم سمت دیاگون. رسیدم اونجا با خوشحالی و با عجله رفتم سمت مغازه گوی فروشی. ولی خب از شانس بد من بسته بود. می‌تونستم برم یه وقت دیگه بیام ولی خب من اون گوی رو همون موقع می‌خواستم. به همین خاطر راه افتادم برم مغازه های دیگه رو ببینم که شاید یه گوی مدل جدید پیدا کنم.
همین طور که می‌رفتم رسیدم ته دیاگون. داظتم پشیمون می‌شدم که برگردم که چشمم به یه مغازه‌ی گوی فروشی‌ای افتاد. رفتم تو. مغازه‌ی تاریک و کوچیکی پر از قفسه بود. یه گوی مدل جدید گرفتم و خوشحال و خندان راه افتادم سمت خونه.
تا رسیدم خونه رفتم تو اتاقم و در رو بستم. گوی رو گذاشتم جلوم و در حالی که حس خفنیت خاصی داشتم با این قیافه دستم رو گذاشتم روی گوی تا چند تا پیشگویی خفن بکنم با خفنیتم اضافه بشه.
خلاصه دستم رو گذاشتم رو گوی و اون یه چیزی نشون داد... و اون هیچی بود. منم با نا امیدی تمام در حالی که اصلا یادم نبود خفنیت چه حسی داره به گوی زل زدم.
مامانم یهو اومد تو اتاق و من هم گوی رو سریع انداختم یه گوشه. چون گوی بی رنگ بود معلوم نبود اونجاست. بعد یهو مه های رنگی رنگی درون گوی ظاهر شدن. مامانم هم توجهش به سمت گوی جلب شد. از نگ های متفاوت به تمام رنگ‌های رنگین کمون در اومدن و در آخر مثل آتیش بازی توی گوی منفجر می شدن. مثل اینکه گویه درس جلسه پیش رو با این جلسه قاطی کرده بود. گوی که یهو متوجه اشتباهش شد جوری شروع به تصویر نشون دادن کرد که انگار از اول عمرش زاده شده برای نشون دادن تصویر نه کارایی دیگه‌ای مثل استفاده به عنوان وسیله تزئینی.
من هم که پیشگوییم خیلی خوب بود() و همچنین سر کلاس به حرفای پروفسورمون گوش می‌دادم همون لحظه تونستم تصویر رو تفسیر کنم. تصویر یه غول رو نشون می‌داد که با یه چماق اندازه خودش دنبال یه موجودی بود و در آخر زیر پاش لهش کرد. من اصلا از منظره له شدن موجود زیر پای غول یا بهتر بگم همون مامانم اصلا خوشم نیومد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: جمعه 29 تیر 1397 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سه ماه قبل

سلامی به گرمی هوای این روز ها به همه بینندگان عزیز و ارجمند، دوستداران برنامه دانش جادوگری.
امروز از پیامک های شما خبری نیست ولی یه چیزی براتون آوردم تا درموردش با هم صحبت کنیم ... بله این چیزی که در دست من می بینید گوی پیشگوییه، همین امروز خریدمش و از تولید به مصرف آوردم تصاویر موجود در اون رو تعبیر کنیم و متوجه بشیم که گوی چه چیزی رو میخواد به ما بگه.

از اونجایی که وقتی برای تلف کردن نداریم سریع میریم سراغ گوی. خب گوی رو در دست می گیرم ... دارم یه درخت سالم میوه در میون یه باغ بزرگ می بینم ... الان دارم مشاهده می کنم که هزار تا خورشید وجود داره و یکی یکی دارن خاموش میشن... وای اینجا رو باش، هاگوارتز نابود شده و هوریس اسلاگهورن نمیتونه جلوی خنده شو بگیره ... اینجا جغد های نامه بر رو می بینم که بال هاشون شکسته و به سختی و با سرعت خیلی کمی پرواز میکنن ... الان دارم می بینم که گالیون ها یه حکومت تشکیل دادن و بر مردم حکمرانی می کنن ... و در این لحظه دارم یه آدمی رو می بینم که یه کله گنده داره و توی یه وان اسکناس در حال استراحته ... الان دیگه چیزی نمی بینم فکر کنم دیگه تموم شد.

دقایقی بعد


خب دوستان ... تعبیر چیزهایی که توی گوی گفتم رو براتون نوشتم ... فقط یک درخت سالم میوه در یک باغ یعنی کشاورزی کشور بسیار کم رونق میشه و به دلیل کم بودن محصولات، تورم به وجود میاد ... اون خورشید هایی که خاموش میشن یعنی اینکه با قطعی برق روبرو میشیم ... تعبیر نابود شدن هاگوارتز اینه که وضع آموزش کشور کلهم الاجمعین فاسد میشه و خندیدن اسلاگهورن یعنی وزیر آموزش و پرورش به بند کفش چپش خم نمی گیره ... اون جغد هایی که بالشون شکسته یعنی این که وضعیت ارتباطات کشور هم خیلی داغون میشه و سرعت کم جغدها هم نشان از سرعت کم اینترنته ... حکمرانی گالیون ها یعنی اینکه دلار گرون میشه ... تعبیر بخش آخر هم می دونید دیگه .

خب تعبیر نهایی اینه که از این به بعد گوی هایی که تولید میشن بسیار شوخ طبعن و سعی میکنن با تصاویری که نشون میدن، بقیه رو بخندونن.
شاید الان سوال پیش بیاد که چرا چنین تعبیری کردم ... چون از اونجایی که مسئولان کشور ما بسیار مسئولیت پذیرن نمیذارن هیچوقت چنین بلایی سر کشور بیاد و هیچ مشکلی جامعه رو تهدید نخواهد کرد.

تا درودی دیگر، بدرود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/4/29 0:57:58
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/4/29 0:58:43


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: پنجشنبه 28 تیر 1397 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
تصاویر توی گوی رو تعبیر کنید و بیارید.

راستش من عاشق نماد ها و علامت هام. این کتاب هم عالیه.
تصاویر توی گوی من پشت سر هم عوض میشدن... یعنی اولش یه آتیش بزرگ ظاهر شد که یعنی تشنگی! بعدش یه موجود شاخدار ظاهر شد که فکر کنم گاو بود... که اینجا نوشته یعنی غذای زیاد! بعد از اون یه چاقوی خونی ظاهر شد، که یعنی قتل و سریع تبدیل شد به درخت کاج که نوشته کریسمس یا خواب طولانی. آخرشم یه چراغ چشمک زد که میشه راهنمایی!

پس انگار گوی میگه که ما تشنه مون میشه ولی هیچ آبی نداریم و به جاش غذای زیاد داریم! بعدشم یکی کشته میشه و ما توی کریسمس یه خواب طولانی خواهیم داشت که در خواب بهمون راهنمایی میشه. اوه یه چیز دیگه هم ظاهر شد... کفش پاشنه بلندی که پاشنه ش شکسته... تعبیرش اینجا نیست استاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams
پاسخ به: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: پنجشنبه 28 تیر 1397 01:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پرفسور تورپین. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

من وقتی دستم را روی گوی گذاشتم، گوی زرد رنگ شد.
زرد نه مثلرنگ زرد خورشید. زرد نه مثل رنگ گل های آفتاب گردان، زرد نه مثل مینیون ها. زرد مثل رنگ نشان هافلپاف.
گروهی که کلاه برای من انتخاب کرد.

وقتی که کلی تر نگاه کردم، زمین کوییدیچ هاگوارتز را دیدم.
که پرچم چهار گروه هاگوارتز سردر آن برافراشته بود.
کمی آن طرف تر جاروهایی که بچه های تیم هافلپاف روی آن نشسته بودند در هوا معلق بود، و بر سر آنها کاغذ رنگی هایی زرد رنگ می ریخت.

دانش آموزان هافل شادی کنان بالا و پایین می پریدند. و اعضای این لبخند زنان به سمت زمین حرکت می کردند.

« تعبیر: تیم کوییدیچ هافلپاف در این ترم بازی قابل قبولی انجام می دهد. نه اینکه قهرمان شده، اما قشنگ بازی می کنند.»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1397 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
درود پروفسور

به آرامی رو صندلی نشستم و کتاب را روی پایم گذاشتم. نمیدانم چرا هر بار که روی صندلی می نشینم یک صدای عجیب و خجالت آور می دهد. چندین بار از هاگرید خواسته ام که صندلی ام را روغن کاری کند ولی انکار به هیچ جایش حرفم را نمی گیرد.
یک دستم را روی کتاب گذاشتم تا هم از افتادن کتاب جلوگیری کنم و هم کتاب را در صورت نیاز باز کنم و بگردم. گوی را کمی نزدیک تر آوردم.
انگشت هایم را به هم مالیده و پس از چند ثانیه به آرامی گوی را لمس کردم و رویش دست کشیدم.
به یکباره گوی کلاً خاکستری شد و شروع به پیچیدن کرد. دقیقاً مثل یک گردآب در دریا و بعد از چند ثانیه گوی به حالت اولیه برگشت ...
-پروفسور!؟
-بله آقای لنوکس.
-میشه یک لحظه تشریف بیارید؟
-حتماً آقای لنوکس.

پروفسور با آرامش به سمتم حرکت کرد و به من نزدیک شد.
-بله.
-پروفسور من تو گوی چیزی دیدم ولی با عرض معذرت حوصله ندارم توی کتاب رو بگردم! میشه برای من تعبیرش کنید؟

حالت صورت پروفسور تغییر کرد و طوری که انگار ناامید شده گفت:
-خیلی خوب. بگو آقای لنوکس. چی دیدی؟
-پروفسور گوی یک دفعه کاملاً خاکستری شد. انگار که یک تکه ی بزرگ ابر تمون گوی رو گرفت. بعد از اون همه گوی شروع به پیچیدن کردن درست مثل یک گرداب دریایی.

پروفسور لبخند تمسخر آمیز گوشه لبش پیدا شد و سپس دستش را جلوی دهانش گرفت. انگار می خواست جلوی خنده اش را بگیرد.
-چیز خاصی نیست.
-میشه دقیقاً تعبیرش رو بهم بگید.
-واقعاً میخوای بدونی؟
-آره.
-احتمالاً در چند روز آینده بخاطر یک کار غیر قانونی مجازات خواهی شد.
-خب. همین؟ پس چرا شما می خواستین بخندین؟

پروفسور دوباره خنده اش گرفته بود. وقتی توانست جلوی خنده اش را بگیرد گفت :
-تو طلسم خواهی شد. طلسم دل پیچه. مدتش رو نمی دونم.
-طلسم دل پیچه ؟
-بله آقای لنوکس. فقط مراقب باش ردا و وسائل دوستانت رو به گند نکشی.

من که نمی دونستم چی باید بگم و هیچی هم به ذهنم نمی رسید گفتم :
-خیلی ممنون!!

پروفسور خنده اش گرفت و این بار نمی خواست جلوی خنده اش را بگیرد و یک دل سیر به من خندید.
تا اتمال کلاس هر بار به من نگاه میکرد خنده اش میگرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جالب است ثبت احوال
همه چیز را در شناسنامه ام نوشته؛
جز احوالم
پاسخ به: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1397 01:48
نمایش جزئیات
آفلاین
اوس، پرفسور تورپین!

حقیقتش رو بخواین، من و کاتانا تو یه لحظه دستمون رو گذاشتیم رو گوی و اولش گوی سیاهِ سیاه شد. ماهم گفتیم که خب... ارتباط رو از دست دادیم و باید وایسیم تا دوباره وصل شیم. شاید به خاطر بیسکوئیتی بود که صبحونه خورده بودیم.

در همین حین یه دفه یه ماهِ دلبر و بلوری ظاهر شد! کلی ذوق کردیم و خواستیم تو کتاب دنیالش بگردیم که ناگهان...! چشمتون روز بد نبینه! یه کلاغِ بزرگ اومد و ماه ما رو درسته بلعید و یه لیوان آبم روش! کلِ گوی هم شد رنگِ خون!

ماهم ماتم گرفتیم و رفتیم دنبال تعبیرش.

"در چند روزِ آینده ماه گرفتگی ای رخ خواهد داد و تا مدت ها گریبان جامعه ی جادوگری را خواهد گرفت."

تجربه ی هیجان انگیزی بود برای کاتانا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ به: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 تیر 1397 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور تورپین!

یکی از پیچیده ترین و پر رمز و رازترین شاخه های جادو، علم پیشگوییه که هرکسی نمیتونه توش موفق باشه.
پیشگویی هم خودش به شاخه های مختلفی تقسیم میشه که مهم ترین اونا، تعبیر شکل ها و تصاویریه که توی گوی بوجود میاد.
افراد زیادی هستن که توی این بخش از پیشگویی هیچ سررشته ای ندارن و همیشه تعبیراشون غلط از آب درمیاد. علت اصلی این اتفاق اینه که اونا کوچک ترین و در عین حال مهم ترین نکات تعبیرو فراموش و توجهی بهشون نمیکنن.

نکته ی اصلی ای که برای تعبیر باید رعایت کرد، توجه به وارونگی شکله؛ اگه شکل موجود توی گوی به حالت وارونه باشه، یعنی اون اتفاق کاملا برعکس رخ میده.
نکته ی بعدی، شفافیت تصویره. هرچقدر شکل توی گوی واضح تر و شفاف تر باشه احتمال وقوع اون اتفاق بیشتره.
آخرین مورد، توجه به کوچکی یا بزرگی شکله. هرچی تصویر بزرگتر باشه، زمان وقوعش سریع تر میشه.

برای این که بیشتر متوجه بشید، اخرین شکلی رو که توی گوی خودم دیدم براتون تعبیر میکنم.
شکل من شامل یه جغد زخمی وارونه بود که به منقارش یه بسته ی غیر وارونه بسته شده بود. تعبیر اصلی این شکل یعنی این که قراره بسته ای بدست من برسه؛ اما نه به وسیله ی جغد، چرا که تصویر جغد به حالت وارونه بود و این یعنی این که قراره بسته کاملا به صورت غیر جغدی و به روش ماگلی به دستم برسه.
تصویر من به قدری شفاف بود که انگار پشت گوی یک جغد واقعی نشسته بود! بنابراین میتونم بگم که احتمال این که یه بسته به دستم برسه در حد صددرصده.
اما می رسیم به آخرین نکته؛ جغد من بی اندازه کوچک بود. به همین خاطر میدونم که بسته تا یه ماه زودتر بدستم نمی رسه و البته از این بابت زیاد ناراحت نیستم؛ چون خیلی مطمئن نیستم که چیزی که درون بستست به دردم بخوره!

امیدوارم این نکات ارزشمند بدردتون بخوره و تعداد افرادی که از این علم سخت و در عین حال شیرین بهره ی چندانی نبردن، هرلحظه کم تر و کم تر بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1397 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!😍

راستش گوی رو که لمس کردم اولش هیچی ظاهر نشد و فکر میکنم به تنبلیم برمی گرده که اصلا حس ندارم کار همچینی خاصی بکنم. ولی یه لحظه که یاد قهرهای شماافتادم اصلا کلا تنبلیمم از بین رفت. آقو دوباره دست زدم یهو دیدم خودمم ولی به جای کله، پنکه مشنگی روی سرمه. رفتم تو کتابو نگاه کردم. تو تعبیرش قراربود دیشب که زیرپنکه خوابیدم، یهو زلزله شه پنکه بیوفته کله م له شه کله پنکه ای شم. والا باور نکردم گفتم ولش کن دروغه _ ببخشید البته بیجا کردم_ ولی خوب به هر حال دیگه دروغ نبود و الان من کنار روونا و هلنا نشستم داریم تخمه می شکنیم و تکلیف می فرستیم. همین دیگه!


پ.ن: استاد من براتون پخ فرستادم و قبول کردم. حتی پستی که باید رو هم تایپ کردم منتظر پخ شما بودم ولی شما جواب ندادین. فکر کردم شاید جغد من یخورده لنگ می زنه پخم نرسیده هنوز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: كلاس پيشگويي
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1397 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سلینا خوب به دور و برش نگاه کرد و وقتی دید که همه مشغول کار های خود هستند و کسی توجه اش به او نیست، آرام آرام دستانش را که بر خلاف همیشه کمی رنگ پریده به نظر میرسید، انگار که خون در آ« ندویده است، ب گوی نزدیک کرد. از بچگی از پیشگویی و نگاه به اینده ترس داشت مبادا چیزی را میدید که دوست نمی داشت...

همین که دستانش سردی گوی پیشگویی را احساس کردند، ابر های تیره و تار درون گوی پیشگویی کنار رفتند و تصویر گربه ای زخمی که همه جایش را خون فرا گرفته بود، دیده شد. با آنکه صدایش را نمیشنید اما میدانست گربه ناله میکند چرا که او همه ی عمرش را با گربه ها سپری کرده بود و حرکاتشان را خود می شناخت و تشخیص حالت هایشان برایش دشوار نبود!

دستانش را به سرعت از گوی دور کرد. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود و قلبش به سرعت می تپید. میدانست آنچه دیده تعبیر خوبی ندارد اما نمی توانست حس کنجکاوی اش را از دانستن تعبیر این نشانه ی غریب، خاموش کند.

کتاب تعبیر را برداشت و به فهرستش خیره شد در کتاب به توصیف چنین گربه ای نپرداخته بود. با خود کمی فکر کرد. شاید باید جدا جدا لغات را جستجو میکرد؟!
دوباره به کتاب نگاه کرد و به دنبال لغات گربه_زخمی_ناله گشت سپس تعابیرشان را در کنار هم قرار داد تا مفهوم آنچه دیده بود را بفهمد.

«به زودی روزی خواهد رسید که در جنگی بزرگ و ان زمان که انتظارش را ندارید شکست بزرگی را تجربه خواهید کرد شکستی سخت و ناگوار!»


چشمان سلینا بر روی عبارت ثابت ماند. او هیچگاه طعم تلخ شکست را نچشیده بود چرا که همواره در تمام نبر های خود پیروز شده بود...

کم کم حسی ناآشنا سراسر وجودش را فرا گرفت و آن حس، حس خشم بود. چگونه ممکن است او روزی شکست بخورد؟
با عصبانیت از جای خود بر خاست و گوی را که گربه همچنان در آن به چشم میخورد را به گوشه ای پرتاب کرد. گوی بر اثر ضربه شکست.
-امکان نداره...

ناگهان توجه همه به سمت سلینا جلب شد و همه با نگاه های حیران سلینا را که هرگز اورا اینگونه بر افروخته ندیده بودند، نگاه می کردند. به ملکه ی گریفیندور که ابهتش زیر سایه ی خشمش دو چندان شده بود.

سلینا با دست های از خشم مشت شده بدون توجه به سایرین کلاس را ترک کرد. چنین سر نوشتی نباید اتفاق بیفتد نه برای او حداقل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!