جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

46 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
41
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  176 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  281 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  353 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 19:47
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم - همگروهی پروتی پاتیل

فلش بک:

ناتالی و پروتی با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و همزمان گفتند:
- این غیر ممکنه!

ناتالی از جایش بلند شد و گفت:
- یعنی این خون آشام هم توی گذشتس و هم آینده؟ و اونوقت ما باید از بین ببریمش؟! چطوری آخه پروتی؟

پروتی کمی در اتاق قدم زد.
این کاری بود که موقع فکر کردن انجام میداد؛ بعد از چند دقیقه سرجایش ایستاد و گفت:
- فهمیدم ناتالی! فهمیدم! ببین، ما به زمان برگردون نیاز داریم و این دقیقا همون چیزیه که قراره بهمون داده بشه و ما میتونیم دو تا ازش داشته باشیم و یکیمون میره به گذشته و یکی هم به آینده و میتونیم بکشیمش!

ناتالی سرش را خاراند و گفت:
- خب دیگه نمیشه اینو انکار کرد که تو همیشه از من باهوش تر بودی و این فکر فوق العاده ایه! بیا بریم زمان برگردونارو بگیریم از پروفسور جیگر.

ناتالی و پروتی وارد اتاق بزرگ آرسینوس شدند و زمان برگردانهایشان را برداشتند. هردو مشتاق بودند هرچه زودتر کارشان را شروع کنند.
دو ساحره کنار هم وسط محوطه مقابل کلبه هاگرید ایستاده بودند.
ناتالی نفس عمیقی کشید و گفت:
- خب همدیگرو همینجا میبینیم درسته؟ نمیدونیم چقدر زمان میگیره ولی هر کس زودتر رسید همینجا میمونه تا نفر بعدی هم بیاد، باشه؟

پروتی با سر تائید کرد.

ناتالی ادامه داد:
- مواظب خودت باش. میتونیم از هم یه چیزی داشته باشیم؟ شاید اونجا خاطراتمون یادمون بره! میدونی که همیشه زمان برگردونا درست کار نمیکنن.

و بعد دستمال گردن قرمز رنگش را در دست پروتی گذاشت.
پروتی نیز گل سری که از مادر پدرش به او ارث رسیده بود را به ناتالی داد و بعد هر دو با شمارش همزمان، از روی دشت سرسبز زیرپایشان محو شدند.

پایان فلش بک


ناتالی به سختی از جایش بلند شد. پای چپش جوری درد میکرد که انگار شکسته باشد .
آهی کشید و با خودش زمزمه کرد:
- هیچوقت از این زمان برگردونای لعنتی خوشم نیومد!

طبق چیزهایی که خوانده بودند، خون آشام مورد نظر داخل ساختمان بزرگی در وسط شهر زندگی میکرد.
ناتالی لنگان لنگان خودش را به مرکز شهر رساند . خیابان ها خلوت بودند. ناتالی هر از چندگاهی افرادی را میدید که از پشت پنچره های خانه هایشان به او نگاه میکردند و چیز هایی را زیر لب زمزمه میکردند.

ناتالی خودش را به ساختمان مورد نظر رساند. با اینکه مرکز شهر بود، اما دور و بر آنجا هیچ چیز نبود. حتی پرنده هم پر نمیزد!
وارد ساختمان شد.
در با صدای گوش خراشی باز شد؛ گویا سالهاست کسی آنجا زندگی نمیکند.
برعکس نمای بیرونی، داخل ساختمان فقط یک فضای طویل بدون هیچ چیز اضافی بود.
و در انتهای اتاق یک تابوت به چشم میخورد.

ناتالی آرام آرام به تابوت نزدیک شد و چوبدستی اش را بالا آورد، در تابوت را باز کرد درست زمانی که خواست ورد را بخواند کسی با ناخن های بلند و تیز دستش را گرفت و فریاد زد:
- تو فسقلی با این چوب مضحکت با تخت من چیکار داری؟

قلب ناتالی به شدت میتپید. به حرف خون آشام توجهی نکرد و پشت سر هم وردهایش را تکرار کرد، ولی هیچ اتفاقی نمی افتاد انگار تکه چوبی بی مصرف را در هوا تکان میداد!
خون آشام به او نزدیک شد و با خشم گفت:
- تو سعی داری منو از بین ببری، درسته؟

و موهایش را مرتب کرد، بادی به غبغب انداخت و ادامه داد:
- حتما تا الان متوجه شدی که نمیتونی، درسته؟

و بعد با صدای بلند خنده ای شیطانی سر داد.
خون آشام به سرعت خودش را به پشت سر ناتالی رساند و روی صندلی ای نشاند و دستانش را بست و گفت:
- دوست دارم قبل از خوردن خونت تلاشتو ببینم، میدونی، دوست دارم با غذام بازی کنم...

و دوباره خنده ای اعصاب خرد کن سر داد.
ناتالی یک ساعت تمام هر کاری به ذهنش میرسید انجام داد ولی بی فایده بود.
خون آشام دست از تعقیبش و خندیدن برنمیداشت.

و بعد ناگهان ناتالی زمزمه هایی شنید... انگار کسی داخل سرش حرف میزد. صداها کم کم بیشتر شد، جوری که ناتالی احساس میکرد هر لحظه امکان دارد کر بشود.
صدا ها مشخص نبودند و بین جیغ های ناتالی نامفهوم تر هم میشدند.
- ...این تنها راهه... تو وجود خودت دنبالش باش... ناتالیییی... اون... اون فقط با قدرت عشق از بین میره... عشقو پیدا کن!

خون آشام به ناتالی نزدیک شد و داد زد:
- بسههه! دیگه داری عصبیم میکنی!

و با ناخن تیزش خراشی روی پوست گردن ناتالی ایجاد کرد...
ناتالی با کمک چوبدستی، دستانش را آزاد کرد وسپس آن را به سمت سر خودش برد، چشمهایش را بست و به تمام خاطراتی که عشق در آنها جریان داشت فکر کرد.
پدر و مادرش، اولین باری که عاشق شده بود، به تمام کارهایی که که از روی علاقه برای دیگران انجام داده بود و از همه مهمتر تمام وقت هایی از کارهای خودش زده بود برای اینکه با دوستانش بهترین خاطرات را بسازد...
و بعد چوب دستی را که همراه با خاطراتش بود از سرش دور کرد و به سمت خون اشام نشانه گیری کرد!
خاطرات ناتالی مانند ریسه های طناب، تمام بدن خون آشام را در بر گرفت؛ انگار که داشت او را خفه میکرد. آنها هر لحظه بیشتر به بدن او میپیچیدند و اخرین چیزی که ناتالی قبل از بیهوش شدنش دید، خاکستر های پراکنده از بدن خون اشام بود که در هوا پخش میشدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ناتالی هالکام در 1396/5/8 19:53:48
?after all this time
ALWAYS
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
هم گروهی من ناتالی هالکام می باشد استاد جیگر!

پست اول

وقتی آرسینوس جیگر از بچه ها خواست که فعالیتی گروهی انجام بدن پروتی ناخودآگاه به بغل دستیش نگاه کرد و گفت:
_ناتالی من و تو فکر کنم بتونیم این کارو باهم انجام بدیم.

شاید اگر هم گروه بودن یکی از ملاک های اصلی نبود پروتی مثل همیشه بودن در کنار خواهرش رو به هر شخص دیگری ترجیح میداد...
_خب توی این کتاب نوشته که خون آشامی که من و تو باید بکشیمش یکی از قوی ترین هاست که جادوگرای زیادی میخواستن بکشنش ولی...
_ولی چی پروتی؟

ناتالی و پروتی توی کتابخونه نشسته بودن و کتابی مربوط به خون آشام های مشهور رو مطالعه میکردند.خون آشامی که دخترها باید میکشتن فردی بسیار قدرتمند بود؛ قدرت زیاد او باعث دلهره ی پروتی و ناتالی شده بود.پروتی بعد از مکثی نه چندان کوتاه نگاهشو از کتاب گرفت و به ناتالی مضطرب چشم دوخت و گفت:
_برای کشتنش فقط یه راه وجود داره؛ اونم اینکه هم زمان هم گذشتشو بکشیم هم آیندشو اما....

دخترها همزمان گفتند:
_اما این غیرممکنه.

ناتالی دستی در موهای خوشرنگش کشید و گفت:
_یعنی این خون آشام هم تو گذشتس و هم توی آینده؟اونوقت ما باید از بین ببریمش؟!چطوری آخه پروتی؟

پروتی بعد از چند دقیقه قدم زدن و بازی با موهای بلندش گفت:
_فهمیدم ناتالی!فهمیدم! ببین، ما به یه زمان برگردان نیاز داریم و این دقیقا همون چیزیه که قراره بهمون داده بشه.ما میتونیم دوتا ازش داشته باشیم.یکیمون میره به گذشته و اون یکی میره به آینده و میتونیم بکشیمش!
ناتالی سرش را خاراند و گفت:
_ خب دیگه نمیشه اینو انکار کرد که تو همیشه از من باهوشتر بودی و این فکر فوق العاده ایه بیا بریم زمان برگردونارو بگیریم از پروفسور جیگر.
ناتالی و پروتی بعد از گرفتن زمان برگردان های مخصوص خود تصمیم گرفتن وسیله ی محبوب خودشونو به دیگری بدن تا در طول سفر خاطراتشونو فراموش نکنن...
پروتی گلسر بنفش رنگ قدیمیشو که یادگاری ای از مادرپدرش بود به ناتالی داد و گفت:
_این برای من خیلی ارزشمنده؛ خودتو نباز و بدون ما از اون قدرتمندتریم.قدرت ما به عشقیه که تو رگ هامون جریان داره...

زمان برگردان هاشونو چرخوندند و چند لحظه بعد اثری از دو ساحره ی جوان نبود.
پروتی با احساس متوقف شدن گردباد زمانی که در اون بود آروم چشم هاشو باز کرد و خودشو در خیابون اصلی شهری دید که به راحتی میشد فهمید مطلق به چهار قرن پیشه؛ ساختمون بزرگی جلوش بود.بیشتر شبیه قصر یک کنت بود.پروتی توجهش به خدمتکاری که دوان دوان از در اصلی بیرون اومد جلب شد و اروم با خودش گفت:
_باید خودش باشه.اون خون آشام یه کنت قدرتمند بوده که هیچ کس از خون آشام بودنش خبر نداره...
پروتی اصلا متوجه نبود که با ردایی که برای مردم این دوره بی نهایت عجیبه و یک چوب دستی وسط میدون اصلی شهر ایستاده و در عرض چند دقیقه توجه همه ی مردم رو به خودش جلب کرده. اون فقط و فقط به کشتن خون آشام فکر میکرد تا اینکه با گرفتن دست هاش توسط دو سرباز به خودش اومد.

_از کجا اومدی؟جاسوسی؟
_بله؟

سربازها و سردسته ی اون ها که پروتی حتی نمی دونست مقامشون چیه با تعجب بهم نگاه کردند.لهجه ی پروتی حسابی متعجبشون کرده بود.سردسته ی سربازها با جدیت گفت:
_از کجا آمدی دختر؟

پروتی سکوت کرد؛ جوابی نداشت.کافی بود بگه از آینده اومده تا به جای کشتن خون آشام خودش توسط این مردم کشته بشه.

_پس حرف نمیزنی...او را پیش عالیجناب می بریم.
_عالیجناب کیه؟
_کنت!

شانس بود که بهش روی آورده بود یا بدشانسی؟پروتی سعی کرد قیافه ای مظلومانه به خودش بگیره؛ سربازها نباید متوجه میشدند اون مشتاق رفتن به محاکمه است!
رسیدن به محضر کنت سخت بود؛ اما بالاخره رسیدن.سربازی که دست راست پروتی رو گرفته بود به پشت زانویش ضربه ای زد و پروتی با آخی روی زمین نشست.
کنت نگاهشو ار نامه ای که مینوشت جدا کرد و نگاهی سرسری به سربازها انداخت اما با دیدن پروتی پوزخند زد و گفت:
_چی شده؟
_قربان این دختر با لباس های عجیب غریب وسط میدون ایستاده بود و به عمارت شما نگاه میکرد ما فکر کردیم...

خون آشامی که همه به چشم کنتی محترم میدیدنش دستشو آورد بالا ، حرف سرباز رو قطع کرد و گفت:
_شما برید بیرون خودم حلش میکنم.
_چشم.

سرباز ها اتاق رو ترک کردند.پروتی به خون آشام نگاه میکرد و فقط یک چیز توی ذهنش قدم میزد؛ چی جوری میشه این خون آشامو کشت؟

_میدونی تو چندمی هستی؟
_چندمین چی؟
_چندمین جادوگری که میخواد منو بکشه....
_پس میدونید من یه ساحره ام.

کنت از جاش بلند شد و جلوی پرونی ایستاد.پروتی برای دیدن صورت خون آشام روبه روش سرشو بالا گرفت.

_چند صدمین جادوگری هستی که قراره به دست من کشته بشه.
_شاید نشد.

صدای قهقه ی خون آشامی که در قالب کنتی قدرتمند بود فضای اتاق رو پر کرد.

_خب بچه جون چی جوری میخوای منو بکشی؟
_با نقطه ضعفت...
_من نقطه ضعف ندارم.اگر داشتم جادوگرای قدرتمند میتونستن منو از پا در بیارن تو که دیگه یه الف بچه ای...

پروتی ناخودآگاه گفت:
نقطه ضعفه تو عشقه...

پروتی فقط برای اینکه کم نیاورده باشه این حرفو زد اما از واکنش کنت که یکدفعه ایستاد ک دست هاش مشت شد فهمید که باز هم ناخواسته به هدف زده؛ پوزخندی نشوند روی لبش و گفت:
_پس درست گفتم جناب کنت قدرتمند.
_خفه شو.
_از مرگ میترسی؟همه ی قربانیایی که کشتیشون هم می ترسیدن... تو یه بزدلی.

کنت قدم تند کرد به سمت پروتی و گردنشو با دست هاش گرفت؛ پروتی رو هل داد به سمت دیوار و بی توجه به تقلای دخترک گفت:
_تو یه بچه ای و من از یه بچه هیچ وقت شکست نمیخورم.
_سن... سن من ق... قرار... نیست تو...تو...تو رو شکست ...ب... بده... عشق... ش...شکس...می...ده
پروتی دستمال گردن قرمز ناتالی رو بالا آورد و با آخرین توانایی که داشت اونو دور گردن کنت پیچید.
به محض برخورد دستمال گردن قدرت دستهای خون آشام از روی گردن پروتی کم شد و ثانیه ای بعد اثری از کنت نبود.
پروتی دستمال گردن رو تو مشتش گرفت؛ قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید.با شنیدن صدای پای خدمتکار زمان برگردان رو سریع از تو جیبش درآورد و دوباره گردباد زمان...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا & جیسون
پارت 2


جيسون برگشت و با چهره ي خشميگن داي مواجه شد. جيسون از زير فشار غش کرد و روي زمين ولو شد. ريتا به حالت انسانيش برگشت و داد زد:
- جيسون! الان نه!

داي درحال نزديک شدن بود. ريتا جيسون رو ول کرد و شروع به فرار کرد.

چند دقيقه بعد:

ريتا روي زمين افتاده بود و داي هر لحظه به اون نزديک تر ميشد. ريتا شروع به داد و فرياد کرد:
- نه! خون منو نخور! خون من خيلي بد مزه س!
- شما نژاد پست چطور جرئت کردين به ما حمله کنين؟
- نميدونم! من اصلاً انسان نيستم! من جانورنمام!
- فرقي نميکنه. همه تون سر و ته يا کالباسين!

ريتا حتي در اين لحظه هم از گزارشگري دست بر نميداشت. به سرعت يه قلم و کاغذ از ناکجا آباد بيرون آورد و پرسيدن رو شروع کرد:
- نظرتون درباره کالباس چيه؟ نظرتون درباره سر و ته چيه؟

داي ديگه عصباني شده بود.

روز بعد - پيام امروز:

آه! چه جوان هاي خوبي! ديگر چه کسي با کلمه "مسافرت!" در چت باکس پارازيت ول بدهد؟! ديگر چه کسي در قلم پر مهمانان را سيم پيچ کند؟!
جوان هايي که براي محافظت از دنياي جادويي، جان خود را فدا کردند. دنيا اين روز را براي از دست دادن يک مسافر مشتاق و يک گزارشگر از ياد نميبرد. روحشان شاد.
"ريتا اسکيتر و جيسون ساموئلز"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا & جیسون
پارت 1


-
-هیششش... یواشتر تا نفهمیده!

جیسون و ریتا پشت درختی پناه گرفته بودند که دای متوجه حضورشان نشود، اما ریتا بدون اینکه به جیسون بگوید تبدیل به سوسک شده و روی شانه اش نشسته بود.

-ببین چه کار کردی! شک کرد به اینکه کسی داره تعقیبش میکنه. این خون آشاما خیلی حواسشون قویه.

جیسون با ترس و لرز به ریتا که روی شانه اش نشسته بود نگاه کرد و آماده بود تا هر لحظه جیغ دوم را بکشد.
ریتا که متوجه نگاه جیسون شده بود چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:
-اگه جیغ بزنی به جرم رعایت نکردن حقوق و آزار و اذیت حیوانات خانگی تو پیام امروز ازت شکایت میکنم، قضاوتت میکنم و حکمتم صادر میکنم.

جیسون که خود را یک ریونی اصیل می دانست و معنی حرف های ریتا را خوب می فهمید، به ترسان و لرزان نگاه کردن قانع شد و از خیر جیغ دوم گذشت.

-آخه اینم شد تکلیف؟
-دیگه جیگره دیگه، کاریش نمیشه کرد.

در میان حرف های جیسون و ریتا، دای که خیالش از اینکه کسی دنبالش نکرده راحت شده بود، در یک محوطه باز ایستاده بود و همینطور که اطراف را زیر نظر داشت تا کسی سر نرسد، چوبدستی اش را در هوا تکان می داد.
پس از چند دقیقه وردخوانی های دای تمام شد و دستش را پایین آورد، دور و برش را نگاه کرد و به قلعه ای که ظاهر شده بود قدم گذاشت.

-همیشه دلم میخواست بدونم قلعه و مخفیگاه خون آشاما چه شکلیه.

ریتا که می توانست پرواز کند زودتر از جیسون به راه افتاد، و جیسون که نمی دانست از ریتا باید بیشتر بترسد یا خانواده ی دای، از پشت سرش رفت.
ریتا روبروی در قلعه ایستاد و به حالت انسانی اش بازگشت؛ عینکش را به عقب سر داد، چشمانش را ریزتر کرد و قلم پرش را درآورد. جیسون که خیالش از بابت ریتا راحت شده بود، نفس راحتی کشید و به این فکر کرد که حالا فقط باید از خانواده دای بترسد.

-بیا، از اینطرف.

ریتا خواست قدمی به جلو بردارد که با صدای فریادی سر جای خود میخکوب شد:
-دختره ی خنگ! یعنی تو واقعا نفهمیدی تعقیبت کردن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
آنجلینا
مون


پسری که کوردا نام داشت از غار بیرون آمد و چشمانش را تنگ کرد تا از هجوم نور بی رحم خورشید در امان باشد. پشت سرش آنجلینا و پس از او مون در حالی که جسم بی جان گاونر و دارن را روی دوشش انداخته بود از غار بیرون آمد. دارن را به کناری انداخت زیرا او خون آشام نبود.

آنجلینا گفت:
-خب مون، آماده شو برگردیم.

زمان برگردان نسخه بتا را به گردن خودش و مون انداخت سپس آن را چندین دور چرخاند. هردو از زمین جدا شدند. البته مون در حالت عادی هم معلق بود! فضای اطرافشان در هم پیچید. کوردا به آنها نگاه کرد، دست تکان داد و کلمات نامفهومی را فریاد زد. آنجلینا نیز در پاسخ فریاد بلندتری زد.
-آره تو هم خیلی بچه گلی بودی!

دیگر نه از جنگل خبری بود و نه کوه و نه کوردا. اشکال رنگارنگی به سرعت دورشان میچرخید. تا این که ناگهان همه چیز ناپدید شد. مون و آنجلینا محکم زمین خوردند. آنجلینا چشمانش را از درد بست و تلاش کرد از جایش بلند شود. مون هم از جایش بلند شد اما دردی حس نکرد. او اصولا چیزی حس نمی کرد.

کمی طول کشید تا بفهمند دو جفت چشم با تعجب به آنها خیره شده است. آنجلینا سرتا پای آنها را برانداز کرد. یکی دختر زیبایی بود که موهای قهوه ای بلندی داشت ، لباس سفید و جشن کوچکی که آن سوی باغ در حال برگزاری بود از عروس بودنش حکایت داشت. برخلاف ظاهر دختر، پسر اصلا ظاهر مناسبی نداشت. قدش بلند بود و تنها چند سانتی از مون کوتاه تر به نظر می رسید. پیراهن سفید و کثیفی به تن داشت و به نظر می رسید شخصی تلاش کرده موهایش را با قیچی با بی دقتی هرچه تمام تر کوتاه کند. به ظاهرش نمی خورد داماد باشد مگر آن که برادران عروس حسابی از خجالتش در آمده باشند!

دختر خودش را در بغل پسر جمع کرد گفت:
-جیک...اونا...یهو ظاهر شدن؟!
-برو عقب بلا...مواظب باش.

آنجلینا بدون توجه به مکالمه آن دو، به مون گفت:
-بفرما! جایی که برگردیم هاگوارتز اومدیم اینجا! نگفتم وزارتخونه زمان برگردان درست حسابی نمیده به هاگوارتز؟ اصلا بر فرض محال بده، میدن دست آرسی زمان برگردون رو؟
-هوووم.
-قربون دیوانه ساز چیز فهم! نمیدن که!

آنجلینا به سمت عروس رفت و گفت:
-شما بلا هستین. خیلی از آشناییتون خوشبختم! به نظر میرسه اون طرف باغ عروسیه ولی شما اومدین این گوشه که کسی مزاحمتون نشه. درسته؟...به هرحال من آنجلینا هستم و اینم دوستم مون.

آنجلینا با بلا دست داد. بلا گفت:
-دوست شما احساس بدی به آدم منتقل میکنه!
-طبیعیه! چون که دیوانه سازه!
-بلا اینجا چه خبره؟!

صدای از پشت درخت می آمد.
پسر قد کوتاه تری نسبت به جیکوب داشت. اما خوش قیافه تر بود. کت و شلوار زیبا و گران قیمتی نیز به تن داشت. او حتما داماد بود. داماد، بلا را در آغوش کشید و پیشانی اش را بوسید. آنجلینا به سمت داماد رفت و با تعجب به او خیره شد.
-خیلی آشنا میزنی شما! آهان فهمیدم شما همون سدریک دیگوری هستی! چطوری سدریک؟ تو مثلا مرده بودی؟ الانم که داری عروسی می کنی!

و ضربه ای به پشتش زد. لمس بدنش کافی بود تا بفهمد او چقدر بدن محکمی دارد...چهره زیبا...چشمان قهوه ای...آن بدن سخت...تنها یک معنا داشت...
-سدریک تو...

و ناگهان میخ آهنی را از جیبش در آورد و آن را در قلب کسی که فکر می کرد سدریک است فرو کرد.
-سدریک دیگوری بی ناموس!

بلا جیغ زد!
-ای وای! کشتن! شوهرم رو کشتن! تاج سرم رو کشتن! شوهرم بود! پاره تنم بود! بی شوهر شدم!
-عیب نداره! خودم میگیرمت!

این را جیکوب گفت. بلا جواب داد:
-اصلا همش تقصیر توئه جیک!

و سعی کرد به شکم او مشت بزند البته ظاهرا جیک چیزی حس نمی کرد. همان طور که میدانید جیکوب بی تقصیر بود اما حقیقتش را بخواهید بلا الهه بی منطقی در توآیلایت باستان و نوین محسوب می شد!

بدون توجه به جیغ جیغ های بلا، مون جسد سدریک نسخه خون آشام را برداشت و آنجلینا زمان برگردان را چرخاند. بازهم سفر در اشکال رنگارنگ شروع شد تا اینکه به هاگوارتز رسیدند.
-آخیش! بالاخره درست کار کرد. مون بیا بریم کلاس تاریخ و تکالیف رو تحویل بدیم.
-هووووم

همان طور که در راهروهای هاگوارتز پیش میرفتند، افراد زیادی از کنارشان می گذشتند. اما چیزی درباره شان درست نبود. برخی از آنها پوست ارغوانی رنگی داشتند. برخی دیگر نیز بدن انسانی و سر گرگ مانندی داشتند. مون و آنجلینا نگاهی به یکدیگر انداختند، تنها یک توضیح منطقی برای آن وجود داشت...

در جایی فرسنگ ها دورتر دزموند تینی سیگاری روشن کرد و با رضایت کامل به دنیای جدیدی که با دست کاری یک زمان برگردان ساخته بود نگاه می کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

#اتحاد_گریف
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
از سر راه برین کنار! مون و آنجلینا، گنده های گریف وارد می شوند!

هری پاتر "کراس اوور" درن شان "کراس اوور" توآیلایت! باشد که رستگار شوید!


قسمت اول:

مون و آنجلینا یکی از زمان برگردان های نسخه بتا را از روی میز کلاس تاریخ جادوگری برداشتند و بعد از ظهر آنروز برای انجام تکلیفشان، به محوطه بیرون مدرسه رفتند.

آنجلینا:
-خوب بزار ببینم چی زیرش نوشته:
نقل قول:
زمان برگردان نسخه بتا. این زمان گردان را مشابه زمان برگردان نسخه ی آلفا استفاده کنید. در صورت مشاهده هرگونه چیز غیر عادی، سریعاً زمان برگردان را از گردن خود خارج کرده و منهدم کنید!


-واهوووووو (خفنه).

-نه بابا. تو فکر کردی هاگواتز بودجه اش رو حروم ما می کنه. لابد نسخه ی آزمایشی ای چیزیه، مفتی دادن به آرسینوس. خیله خوب بزار ببینم هرچی لازمه رو برداشتیم. چکش؟

-اهووووووم.

-میخ؟

اهوووووووم.

-سیر؟

-اهوووووووم.

بیا ادامه این زنجیر رو بنداز گردنت... یکم عقب تر واستا یخ زدم. آماده ای؟ یک دور، دو دور، سه دور، ......، هزار و شیشصد و پنجاه و هفت دور، هزار و شیشصد و پنجاه و هشت دور، برو که رفتیم!

-هوهو!

ناگهان زمین زیر پای آنجلینا و مون به لرزش افتاد و مناظر اطرافشان به سرعت سرسام آوری به سمت پشت سرشان حرکت کردند. و حرکت کردند. و حرکت کردند. و حرکت کردند تا اینکه بلاخره بعد از نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه از حرکت بازایستادند. آنجلینا و مون مات و مبهوت به اطرافشان خیره شدند. آنها در کوهپایه های کوه هایی سر به فلک کشیده، در یک منطقه خشک و برهوت بودند.

-نگفتم این زمان برگردانه یه چیزیش میشه! اینجا دیگه کجاست؟ تا چشم کار می کنه کوه و سنگه. خون آشام از کجاش در بیاریم بُکُشیم؟

-هوم

مون و آنجلینا از سر ناچاری از یکی از کوه ها بالا رفتند، به این امید که از بالای قلّه نگاه بهتری به منطقه بیاندازند و ببینند خون آشام ها کجا ممکن است لانه کرده باشند. در راه بالا رفتن از کوه متوجه غار ها و شکاف های بسیاری شدند که در همه جا به چشم می خورد. کمی دیگر که بالا رفتند صدای حرف زدنی که انگار از درون کوه می آمد متوقفشان کرد. آنجلینا آرام به پشت سرش برگشت و انگشت اشاره اش را روی بینی و دهانش گذاشت که یعنی هیس ! مون لبخند موزیانه ای زد و گوشش را به دیواره ی غار چسباند. صدای دست کم سه نفر از درون غار شنیده می شد:

-من قبلاً اینجا بودم، یه راه کوتاه تر درست از این سمت وجود داره.

- من مطمئنم که راه از اینوره گاونر. نقشه های من راه رو از اینور نشون میده.

- بشین سر جات کوردا. من و درن از اینور میریم. مگه مه درن؟

-من خیلی خستم، میشه چند دقیقه همینجا بشینیم؟

-ولی تو باید عجله کنی درن، الان احتمالا بقیه خون آشام ها متوجه فرارت شده ان و دارن توی غار دنبالت می گردن.

با شنیدن کلمه "خون آشام" مون و آنجلینا نگاه سرشار از خباثتی به یکدیگر انداختند و کشان کشان خودشان را به سمت یکی از شکاف ها بالا کشیدند. دزدکی نگاهی به داخل شکاف انداختند. مردی تنومند ولی قد کوتاه با چهره ای قرمز رنگ، پسر بچه ای لاغر و تکیده با موها و صورتی فوق العاده ژولیده که از پاهایش خون می آمد و یک مرد جوان با موهای طلایی ابریشمی بلند در داخل غار ایستاده بودند. آنجلینا و مون آهسته سر خود را پایین آوردند و به صورت پچ پچ به مشورت پرداختند:

-دیدی اون خیکیه رو؟ دیدی چه صورتش قرمز بود؟ مرلین وکیلی تابلوئه خون آشامه.

-هوووم.

-اون بچه سیاه سولوخته کرو کثیف هم همینطور. لابد یه چیزی دزدیده بقیه خون آشام ها دنبالشن.

-هوووم.

- ولی اون پسر خوشگله رو نمی دونم. به قیافش نمیخوره زیاد اهل خشونت باشه.

مون سرش را به چپ و راست تکان داد و هوووم هوووم های معنا داری کرد.

-چی؟ که پس وقتی هوا رو بو کشیدی توی وجود پسر خوشگله هیچ اثری از شادی نبود؟ پس امکان نداره خون آشام باشه. ای بد بخت مادر مرده، لابد اینا گروگان گرفتنش! خودت رو تکون بده مون، باید بریم داخل غار و اون دوتای دیگه رو بُکُشیم! بعد هم لاشه شون رو بِکِشیم ببریم هاگوارتز. تو رو به مرلین ببین واسه دورف مثقال نمره باید از هفت خوان گودریک رد بشیم.
-هوم! (اسیر شدیم به مرلین)

آنجلینا و مون با شماره سه به داخل غار ریختند:

-از سر جاتون تکون نخورید! اون مرد فلک زده رو آزاد کنید.

هر سه نفر درون غار با تعجب بسیار به آنجلینا و مون نگاه می کردند. پسرک ژولیده به مرد سرخ رو گفت:
-اون یارو شنل پوشیده چیه دیگه؟

-نمی دونم درن. هر چی هستن خون آشام نیستن. هی تو، یارو قد بلنده، اسمتون چیه؟

- مون.

- اسممون؟

- مون!

- من سوال پرسیدم، جواب بده تا جواب بدم!

- مونمونه!

-چی تونه؟

- گاونر آروم باش. فکر کنم اسمش مونه. شما از طرف آقای تینی اومدین؟

-هو کیمدی؟

- من کوردا اسمالتم. ایشون هم گاونر پول و درن شان جوان هستند. شما برای ما پیغامی دارید؟

-برای تو که نه ولی برای اون دوتای دیگه فقط یک پیام داریم: برای مرگ آماده بشید!

آنجلینا جمله آخرش رو فریاد زد و در حین فریاد زدن، دستش را به داخل کوله پشتی اش برد و یک میخ بلند فولادی و یک چکش را بیرون کشید. اما قبل از آنکه بخواهد حرکتی بزند، مون جلو رفت و درن و گاونر را فرانسوی بوسید!

- خوب البته اینجور هم می شد. تو، برادر، تو آزادی! برو فرار کن تا بقیه شون نخوردنت! ما لاشه این دوتا تن لش رو با خودمون می بریم.

-من با این‍که خیلی از کشتار و ریختن خون نفرت دارم، اما بسیار بسیار از شما دو نفر مسافران تقدیر ممنونم! شما با کشتن این دو نفر آینده رو تغییر دادید.

-خونی نریخته که داداش، مون کارش رو تمیز انجام داد. تو هم معلومه ذات خوبی داری. مرلین پشت و پناهت باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در 1396/5/8 14:26:20
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مرداد 1396 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم
لینی وارنر و دای لوولین


فلش بک

- در دوران فوق العاده قدیم... شاید حتی پیش از اینکه جادوگرا شروع کنن به ثبت تاریخ، خون آشام ها روی زمین زندگی میکردن. اولین خاندان خون آشام به خاطر نفرین جادوگرها به وجود اومد حتی. که خب بعدا شروع کردن به تکثیر کردن و زیاد کردن خون آشام ها.

دای با غرور به بقیه کلاس نگاه کرد. آرسینوس واقعا یک نابغه بود. چه تدریسی بهتر از تدریسِ "تاریخ پرافتخار و هیجان انگیز خون آشامان" ؟!
و چه زمانی بهتر از الان که یک خون آشام زنده در کلاس بود؟!

ابری از تخیلات بالای سر دای شکل گرفت:
نقل قول:

- همون طور که می گفتم خون آشام ها قوی ترین موجودات روی کره زمین ـند. برای همین ما باید به خاطر این که تا حالا ما رو منقزض نکردند ازشون تقدیر و تشکر به عمل بیاریم. حالا دعوت می کنم از بهترین خون آشامِ قرن، دای لوولین!
-


- خلاصه که تکلیفتون به این صورته، یه هم تیمی بردارید، برید خون آشام کشی.
-

صدا در ذهن دای تکرار شد.

خون آشام کشی...
خون آشام کشی...
خون آشام...
خون...

پایان فلش بک

-مثل اینکه من و تو با هم افتادیم. بزن بریم شکار خون‌آشام.

دای برگشت و به لینی نگاه کرد. شکار خون آشام؟ مگه قرار نبود از دای تقدیر و تشکرات فروان به عمل بیاد؟ این چه تکلیفی بود؟ این چه وضعی بود؟!

در همین حال که دای پوکرفیس بود؛ لینی تیکه چوب در سایزها و رنگ های مختلف به سمتش پرتاب می کرد.

- نکن عه! بذار دو دقیقه مدیتیشن کنم ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم.
- نه! من نمره لازم دارم! ما از گریف عقبیم! بیا در راه ریون شهید شو.

دای همچنان به لینی نگاه می کرد ولی از اون جایی که خیلی پوکرفیس و دارک و خفن و جذاب بود؛ بی اعتنا به لینی از کلاس بیرون رفت و به این فکر کرد که شکایتی علیه مدرسه و آرسینوس تنظیم کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مرداد 1396 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اولِ حشره و خون آشاممون » دای لوولین

بعد از خارج شدن پروفسور جیگر از کلاس، در کسری از ثانیه نیمی از دانش‌آموزا دو به دو گروه‌بندی می‌شن و به سمت زمان‌برگردان‌ها هجوم می‌برن. لینی که داشت خودش رو جا مونده از قافله می‌دید، به سرعت جلو میاد.
- اومدم رز. می‌دونم منتظرم بودی. بزن بریم.

و دست حشره‌ایش رو به سمت برگ‌های رز دراز می‌کنه تا دست در برگ هم به زمانی دیگه منتقل شن. اما رز برگشو پس می‌کشه.
- من خودم یار دارم حشرکم. دیر رسیدی.

رز اینو می‌گه و بلافاصله با یک هافلپافی که درست کنارش ایستاده بود، به زمان دیگه‌ای منتقل می‌شه. تا لینی میاد به خودش بجنبه و یکی دیگه رو پیدا کنه، کلاس رو عاری از هر گونه جنبنده‌ای می‌بینه.
- چی شد؟ تعداد فرد بود؟

همون موقع توجه لینی به مجسمه‌ای در انتهای کلاس جلب می‌شه. مجسمه‌ی مذکور که دای لوولین نام داشت، هنوز باورش نمی‌شد که تا دقایقی پیش بین مشتی جادوگر نشسته بود و از خاطرات جنگ اونا با گونه‌ی خون‌آشامیش می‌شنید. حالا هم پوکرفیس‌وارانه در حالی که در شوک عمیقی فرو رفته بود گوشه‌ای نشسته بود.

لینی خوش‌حال از اینکه یاری پیدا کرده، زمان‌برگردان رو از روی میز برمی‌داره و یکراست به سمت دای می‌ره.
- مثل اینکه من و تو با هم افتادیم. بزن بریم شکار خون‌آشام.

تنها واکنش دای این بود که سرشو می‌چرخونه و این‌بار به جای جلو، به چشمای لینی زل می‌زنه. لینی که از رفتار دای سر نمیاورد شروع به تجزیه و تحلیل کردن ماجرا می‌کنه. همون‌جاس که چرخ‌دنده‌های مغزش به کار میفتن. دای یک خون‌آشام بود! تصور اولیه‌ی لینی این بود که چه هم تیمی‌ای بهتر از یک خون‌آشام می‌تونست اونو در مبارزه با خون‌آشامِ مخفی شده درون زمان‌برگردان کمک کنه؟

- تو اگه با منِ جادوگر همراه شی و یه خون‌آشامو بکشی، هممم... خب درسته اونوخ به هم نوعانت خیانت کردی! پس گزینه‌ی بعدی اینه که...

اما تصور ثانویه‌ی لینی اصلا دوست‌داشتنی به نظر نمی‌رسید.
- ... اینه که با خون‌آشامه متحد شی و منو بکشی. ولی اونوقتم که در حق من و دوستات خیانت کردی!

و اینجاس که دو گالیونی لینی می‌افته.
- هی وایسا ببینم! تو در هر صورت خائن محسوب می‌شی نه؟

لینی که مطمئن بود حسابی به بهتر شدن حال دای کمک کرده، بعد از گفتن این حرف بال‌بال‌زنان یک قدم که نه، بلکه شونصد قدم به عقب پرواز می‌کنه.
- دای! من در این لحظه تصمیم گرفتم تو رو از این انتخاب سخت نجات بدم. تو یه خون‌آشامی و منم باید یه خون‌آشام بکشم. پس... بای‌بای دای.

لینی اینو می‌گه و تکه چوبی که از نظر هیکل حشره‌ای خودش بسیار بزرگ بودو برمی‌داره و درست به سمت قلب دای پرتاب می‌کنه. تکه چوب می‌ره و می‌ره و یکراست درون قلب دای فرو می‌ره. در حالی که لینی انتظار داشت مرگ دای فرا برسه، دای از جاش بلند می‌شه و تکه چوبی که اندازه‌ی انگشت کوچیکه‌ی دستشم نبودو از بدنش بیرون می‌کشه.

- عه چیزه... قرار بود چوب بزرگی باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مرداد 1396 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اولِ حشره و خون آشاممون » دای لوولین

بعد از خارج شدن پروفسور جیگر از کلاس، در کسری از ثانیه نیمی از دانش‌آموزا دو به دو گروه‌بندی می‌شن و به سمت زمان‌برگردان‌ها هجوم می‌برن. لینی که داشت خودش رو جا مونده از قافله می‌دید، به سرعت جلو میاد.
- اومدم رز. می‌دونم منتظرم بودی. بزن بریم.

و دست حشره‌ایش رو به سمت برگ‌های رز دراز می‌کنه تا دست در برگ هم به زمانی دیگه منتقل شن. اما رز برگشو پس می‌کشه.
- من خودم یار دارم حشرکم. دیر رسیدی.

رز اینو می‌گه و بلافاصله با یک هافلپافی که درست کنارش ایستاده بود، به زمان دیگه‌ای منتقل می‌شه. تا لینی میاد به خودش بجنبه و یکی دیگه رو پیدا کنه، کلاس رو عاری از هر گونه جنبنده‌ای می‌بینه.
- چی شد؟ تعداد فرد بود؟

همون موقع توجه لینی به مجسمه‌ای در انتهای کلاس جلب می‌شه. مجسمه‌ی مذکور که دای لوولین نام داشت، هنوز باورش نمی‌شد که تا دقایقی پیش بین مشتی جادوگر نشسته بود و از خاطرات جنگ اونا با گونه‌ی خون‌آشامیش می‌شنید. حالا هم پوکرفیس‌وارانه در حالی که در شوک عمیقی فرو رفته بود گوشه‌ای نشسته بود.

لینی خوش‌حال از اینکه یاری پیدا کرده، زمان‌برگردان رو از روی میز برمی‌داره و یکراست به سمت دای می‌ره.
- مثل اینکه من و تو با هم افتادیم. بزن بریم شکار خون‌آشام.

تنها واکنش دای این بود که سرشو می‌چرخونه و این‌بار به جای جلو، به چشمای لینی زل می‌زنه. لینی که از رفتار دای سر نمیاورد شروع به تجزیه و تحلیل کردن ماجرا می‌کنه. همون‌جاس که چرخ‌دنده‌های مغزش به کار میفتن. دای یک خون‌آشام بود! تصور اولیه‌ی لینی این بود که چه هم تیمی‌ای بهتر از یک خون‌آشام می‌تونست اونو در مبارزه با خون‌آشامِ مخفی شده درون زمان‌برگردان کمک کنه؟

- خب، تو اگه با منِ جادوگر همراه شی و یه خون‌آشامو بکشی... خب درسته اونوخ به هم نوعانت خیانت کردی! پس گزینه‌ی بعدی اینه که...

اما تصور ثانویه‌ی لینی اصلا دوست‌داشتنی به نظر نمی‌رسید.
- ... اینه که با خون‌آشامه متحد شی و منو بکشی. ولی اونوقتم که در حق من و دوستات خیانت کردی!

و اینجاس که دو گالیونی لینی می‌افته.
- هی وایسا ببینم. تو در هر صورت خائن محسوب می‌شی نه؟

لینی که مطمئن بود حسابی به بهتر شدن حال دای کمک کرده، بعد از گفتن این حرف و برقی که در چشمای دای ظاهر می‌شه، بال‌بال‌زنان یک قدم که نه، بلکه شونصد قدم به عقب پرواز می‌کنه.
- دای! من در این لحظه تصمیم گرفتم تو رو از این انتخاب سخت نجات بدم. تو یه خون‌آشامی و منم باید یه خون‌آشام بکشم. پس... بای‌بای دای.

لینی اینو می‌گه و تکه چوبی که از نظر هیکل حشره‌ای خودش بسیار بزرگ بودو برمی‌داره و درست به سمت قلب دای پرتاب می‌کنه. تکه چوب می‌ره و می‌ره و یکراست درون قلب دای فرو می‌ره. در حالی که لینی انتظار داشت مرگ دای فرا برسه، دای از جاش بلند می‌شه و تکه چوبی که اندازه‌ی انگشت کوچیکه‌ی دستشم نبودو از بدنش بیرون می‌کشه.

- عه چیزه... قرار بود چوب بزرگی باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مرداد 1396 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم - هم تیمی : آرتور ویزلی

یه هم تیمی از گروهتون انتخاب کنید، برید شکار خون آشام در زمان گذشته یا آینده حتی. زمانش هم فرقی نداره. محدود نکنید خودتون رو. با همون زمان برگردانایی که آخر رول تدریسم گفتم. اتفاقات و نتیجه شکار هم به خودتون بستگی داره. شما یک رول میزنید، هم تیمیتون هم بعد از شما ادامه میده سوژه رو تموم میکنه. یعنی به عبارتی یک سوژه در دو پست هستش. فضاسازی، ارتباط با پست قبلی، اینارو رعایت کنید. سوال یا ابهامی هم داشتید حتما بپرسید.


مینروا با ترس به سمت دو خون آشام بیریخت برگشت. خواست چوبدستی اش را در بیاورد که آرتور زودتر از او عمل کرد و چوبدستی اش را به سمت یکی از خون آشام ها گرفت و گفت :
- استیوپفای.
مینروا نگاهش را از خون آشام بیهوش گرفت و به خون آشام دیگر که جری تر شده بود و آماده حمله بود دوخت . چوبدستی اش را بالا آورد و گفت:
- سکتوم سمپرا .

آرتور و مینروا به خون آشام غرق خون نگاهی ننداختند و با هم به سمت بقیه خون آشام ها رفتند. مینروا با خودش فکر می کرد که وقتی برگشتند چطور به خدمت آرسینوس برسد . وقتی کمی به خون آشام ها نزدیک شدند توانستند صدای زشت و کلفت یکی از خون آشام ها را بشنوند :
- اون دو تا بی عرضه چرا نیومدند؟ ها؟

-ق...قربان الاناست که برسن .

خون آشام دیگرکه صدایش افتضاح تر از اولی بود ، طوری که مو های تن مینروا سیخ شد . مینروا همه خون آشام هایی که آنجا بودند را شمرد و به آرتور گفت :
-پنج تا بیشتر نیستند حالا چیکار کنیم؟

آرتور قیافه ای متفکرانه به خودش گرفت و بعد از چند دقیقه گفت :
- نمیدونم .

مینروا در حالی که سعی می کرد موهای سرش را نکند گفت :
- واسه همین انقدر داشتی فکر میکردی؟

آرتور شانه ای بالا انداخت و با حواس پرتی با پا به قوطی کوچکی که روی زمین بود ضربه زد . صدای بلندی که ایجاد شده بود توجه خون آشام ها را به خود جلب کرد . مینروا با کف دست به پیشانی اش زد و نگاه تند و تیزی به آرتور انداخت .
خون آشام ها به سمت جایی که آرتور و مینروا ایستاده بودند ، رفتند . وقتی هیکل کوچک و نحیف آن دو را از بین تاریکی تشخیص دادند ، رییسشان با صدای بلندی که گوش هر انسانی را کر می کرد، داد زد :
-شما دو نفر آنجا چه غلطی می کنید ؟

یک فکر احمقانه سریع در ذهن آرتور شکل گرفت :
-امم ... ما خون آشام های تازه کاریم .

مینروا با چشمان گرد شده سرش را به طرف آرتور بر میگرداند و با خود فکر میکند که هر بلایی سر آرسینوس بیاورد بدترش را سر این ویزلی دیوانه می آورد .
خون آشام به یکی از آن چهار نفر همراهش اشاره ای می کند . خون آشام به طرف آن دو می رود و دورشان چرخی می زند . بدن نحیف مینروا و نسبتا نحیف آرتور لرزی می گیرد . خون آشام دست از بو کشیدن بر می دارد و به طرف خون آشام های دیگر می رود و می گوید :
- دروغ می گویند . آنها ، دو بچه جادوگر احمق کله شق هستند .

مینروا وقتی قیافه های عصبانی خون آشام ها را می بیند می گوید :
-حالا وقتشه .

و چوبدستی اش را رو به سقف می گیرد :
- ریداکتو .

سقف فروکش می کند و نور آفتاب که نشان از آمدن روز می دهد بر روی خون آشام ها می تابد . خون آشام ها جیغ های کر کننده ای می کشند و تبدیل به خاکستر می شوند . مینروا و آرتور دستشان را از روی گوششان بر می دارند و با استفاده از افسون جمع آوری خاکستر های روی زمین را جمع می کنند و در کیسه بزرگی می ریزند .
ناگهان فکر شیطانی در ذهن هر دو آنها شکل می گیرد و با هم می گویند :
- کله آرسینوس

با کمک زمان بر گردان بر میگردند به زمان حال و درون کلاس تاریخ جادوگری . آرسینوس بی توجه به اطراف سرش را روی چند تا برگه خم کرده است که ناگهان احساس خفگی بهش دست می دهد . مینروا و آرتور خاکستر خون آشام ها را روی سر او ریخته بودند و آنها از نقابش عبور کرده و کل دهان و بینی اش را در بر گرفته .
آرتور با چهره ای بشاش رو به آرسینوس می گوید :
- این هم تکلیفت جیگر جون .

و پا به فرار می گذارد . در این حین مینروای مهربان که کمی دلش برای آرسینوس سوخته است ولی انکارش می کند ، آخرین نرمه خاکستر ها را روی کله او می ریزد و با جدیت همیشگی اش کلاس را هر چه زودتر ترک می کند . آرسینوس خاکستر های تو نقابش را تمیز می کند و می گوید :
- آخجون خاکستر مرغوب اگر آن دو بچه بدونند چی را از دست داده اند .

و بعد از قهقهه ای شروع به جمع آوری خاکستر ها می کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

#اتحاد_گریف