در میان ظلمت شب ناگهان مردی ظهور کرد که در امتداد کوچه ای باریک گام بر می داشت به نظر می رسید از حادثه ای بزرگ خلاصی پیدا کرده است
بی حال و خسته بود و رغبت زیادی برای راه رفتن نداشت چیزی آشنا در چهره او وجود داشت اما فهمیدن آن سخت بود شاید با کمی تدبیر می شد فهمید اما در آن شرایط فکر کردن به آن کاری بیهوده بود اما حداقل می شد از چهره او نشانه هایی از ذلت و خواری را مشاهده کرد انگار دستش به خون کسی آغشته شده بود آری آن فرد کسی نبود جز اسنیپ اما نه اسنیپ همیشگی این که چه بلایی سرش آمده بود را کسی نمی دانست!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

شب بود.ظلمت و تاریکی گریبانگیر کوچه ها و خیابانهای شهر لندن شده بود. دیگر رمقی برایش نمانده بود تا حلاوت دیدار دوباره را به جان خویش بچشاند و غبار درد و خستگی را از خویشتن بزداید. انگار نیرویی نامریی قدرت تدبیر و تفکر را از او سلب کرده بود و تمام میل و رغبتش را به خواب برده بود و اوراق صحیفه ی وجودش را به اکراه ورق می زد. بعید می دانست ان شب بتواند باری دیگر پژواک طنین انداز و دلنشین صدای گرم دامبلدور را بشنود. امتداد نگاهش به خیابانی می رسید , پوچ و تهی و آغشته به سکوتی نمناک و مرگبار . نظر افکندن بر این خیابان دیگر برایش تازگی نداشت و وسعت نگاهش را خالی از تعجب می ساخت ولی این بار اورا متوجه چیزی تازه می کرد... .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/18 2:32:36
...aghelane ashegh sho
جزئیات کاربر

هنوز چند دقيقه ای از ظهور علامت شوم در بالای خانه اش نگذشته بود که از راه رسيد. با ديدن علامت شوم که همچون الماس در ظلمت شب می درخشيد ناخوداگاه ترس برش داشت. در امتداد راه سنگريزه ای خانه اش به راه افتاد و سعی کرد ذهن خود را از افکار منفی خلاص کند. خانه اش به نظر آرام می رسيد؛ اما او آن قدر تجربه داشت که بداند جايی که علامت شوم هست, بعيد است که جنازه ای نباشد.
رغبتی برای ورود نداشت. از آن که ممکن بود ببيند می ترسيد. اما بايد وارد می شد... و شد و بر خود لرزيد. نشانه های مشخصی از ورود مرگ خواران به آن جا بود. پشيمانی تمام وجودش را فرا گرفت. نبايد او را تنها می گذاشت. همسر مشنگش قادر به مبارزه با مرگ خواران نبود. چگونه توانسته بود تن به چنين ذلتی بدهد؟ خودش هم نمی دانست.
رغبتی برای ورود نداشت. از آن که ممکن بود ببيند می ترسيد. اما بايد وارد می شد... و شد و بر خود لرزيد. نشانه های مشخصی از ورود مرگ خواران به آن جا بود. پشيمانی تمام وجودش را فرا گرفت. نبايد او را تنها می گذاشت. همسر مشنگش قادر به مبارزه با مرگ خواران نبود. چگونه توانسته بود تن به چنين ذلتی بدهد؟ خودش هم نمی دانست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

خورشید داشت درسیاهی و ظلمت شب به اوج آسمان میرفت و در زیبایی رنگ های گرم داشت ظهور می کرد که ناگهان در امتداد خط افق نوجوانی پریشان با هراس چشم از خواب گشود و به نظر میرسید که سر و صورتش آغشته به آبی است و نوجوان در خود احساس ذلتی نهفته می کرد و دیگر رغبتی به انجام کارهای آن روز خود نداشت و بعید می دانست که بتواند فکرش را از آن خواب ترسناک خلاص کند و بتواند در امتداد آن روز با دوستانش به خنده بپردازد چرا که او خواب جادوگر سیاه ولدمورت رو دیده بود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/4 0:02:03
جزئیات کاربر

با اينكه ظهر بود ولي هوا به طرز عجيبي تاريك بود.ظلمتي خوفناك بر شهر سايه افكنده بود.به نظر مي رسيد اين تاريكي تا آن سوي دنيا امتداد داشته باشد. مردم همه در ترس بودند زيرا مي دانستن اين نشانه ها ظهور دوباره ي اونو نويد مي دادند. كسي رغبت نداشت در اين وضعيت حتي از خانه اش خارج شود.همه مي دانستند كه حتي تدبير هاي وزارت خانه نيز نمي تواند باعث خلاص شدن از اين وضع گردد.
اما بعيد بود كه مردم دوباره حاضر شوند تا تن خود را آغشته در اين ذلت ببينند.آري آنها تا آخرين نفس حاضر به مبارزه بودند.
اما بعيد بود كه مردم دوباره حاضر شوند تا تن خود را آغشته در اين ذلت ببينند.آري آنها تا آخرين نفس حاضر به مبارزه بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/14
آخرین ورود: جمعه 1 شهریور 1387 00:15
از: کاخ سفید پادشاهان در کوه های سفید سرزمین رویاها
پستها:
430

او بزرگترین جادوگر بود ولی چیزی در چهره اش ظهور اتفاق های بدی را نوید می داد.در امتداد چشم های این جادوگر پسری نوجوان ایستاده بود که لباسش به خون خودش آغشتهشده بود ولی مصمم برای انتقام به نظر می رسید به طوری که لرد ولدمورت هیچ تدبیری برای خلاصشدن از این موقعیت را بعید میدانست.هری رغبتی به کشتن ولدمورت نداشت ولی هری ذلت او را می خواست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور
ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)
[b][color=009900]آرتيكوس ..
ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)
[b][color=009900]آرتيكوس ..
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

چشمایش را گشود.به نظر میرسید از چیزی ترسیده است.نمیدانست برای خلاص شدن از خوابی که هرشب میبند چه تدبیری بیندیشد.مدتها بود که دیگر رغبتی برای خوابیدن نداشت فقط در ظلمت مینششت و به امید ظهور خورشید در امتداد افق چشم میدوخت.اما هر از گاهی که پلکهایش خسته میشدند به خوابی کوتاه فرو میرفت و دوباره خود را آغشته به خون میدید.اما بعید میدانست که آن خون خودش باشد.حتی فکر کشتن ولدرمورت هری را میترساند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 23:32
از: برزخ
پستها:
1686
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

صبح شد و ظهور ناگهاني آفتاب از پس پنجره در نظر استيو همچون ظلمت شترگلوي چاه توالت ميماند. اما او براي خلاصي از اين ذلت شروع به تدبير نمودن نمود! پس از لحظه اي تفكر با رغبت تمام خود را به آب داغ حمام آغشت و در امتداد نور ايستاد. سپس متوجه ظهور دوباره آفتاب شد و اين بار در نظر وي همچون روشنايي لامپ دستشويي ميماند. بعيد نيست روزي شما نيز همچون وي به اين احساس كشيده شويد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر

روزنامه ها خبر ظهور اربابش را چاپ كرده بودند.ديگر ميل و رغبتش را به غذا خوردن از دست داده بود.بايد تدبير ميكرد و چاره اي مي انديشيد.اگر همان جا مينشست و با دست آغشته به خونش كه از شنيدن خبر بازگشت اربابش به اين روز افتاده بود ، بازي ميكرد، بعيد به نظر ميرسيد كه چند روزي را بيشتر زنده بماند.اما در اين زمان تدبير كردن برايش خنده دار به نظر ميرسيد.
ناگهان صداي قدمهايي را از بيرون شنيد.به پشت پنجره رفت.سايه اي را در امتداد سنگفرش ها ديد.به نظر ميرسيد تاريكي دوست دارد افراد را در ظلمت بكشد!!
"بگذاريد مرا بكشند! بهتر از پذيرفتن ذلت سياه بودن است!....بيا و خلاصم كن!"
ثانيه هايي ديگر به جز صداي زوزه باد و قدم هايي كه دورتر ميشدند صدايي شنيده نميشد.
ناگهان صداي قدمهايي را از بيرون شنيد.به پشت پنجره رفت.سايه اي را در امتداد سنگفرش ها ديد.به نظر ميرسيد تاريكي دوست دارد افراد را در ظلمت بكشد!!
"بگذاريد مرا بكشند! بهتر از پذيرفتن ذلت سياه بودن است!....بيا و خلاصم كن!"
ثانيه هايي ديگر به جز صداي زوزه باد و قدم هايي كه دورتر ميشدند صدايي شنيده نميشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

بعید میدانم کسی خاطره آنشب را از یاد برده باشد.با اینکه رغبتی به بازگویی آن اتفاق ندارم اما در نظرم یاد آوریش شاید باعث خلاصی از این ظلمتی باشد که در جانم نهفته است.هرگز تدابیر هولناک آن شب را فراموش نمیکنم. تدبیری که باعث شد من در امتداد راهی حرکت کنم که آخرش باعث نابودی خودم گشت.چگونه توانستم بخاطر قدرت و شایدم ترس باعث ظهور دوباره کسی شوم که هنوز با وجود گذشت زمان آغشته به ننگیست که هرگز پاک نخواهد شد.من با کمک به ولدرمورت ذلتی را برای خودم خریدم که فرار تر از هر تصوریست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
