شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در میان ظلمت شب ناگهان مردی ظهور کرد که در امتداد کوچه ای باریک گام بر می داشت به نظر می رسید از حادثه ای بزرگ خلاصی پیدا کرده است بی حال و خسته بود و رغبت زیادی برای راه رفتن نداشت چیزی آشنا در چهره او وجود داشت اما فهمیدن آن سخت بود شاید با کمی تدبیر می شد فهمید اما در آن شرایط فکر کردن به آن کاری بیهوده بود اما حداقل می شد از چهره او نشانه هایی از ذلت و خواری را مشاهده کرد انگار دستش به خون کسی آغشته شده بود آری آن فرد کسی نبود جز اسنیپ اما نه اسنیپ همیشگی این که چه بلایی سرش آمده بود را کسی نمی دانست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/18 0:37:33
شب بود.ظلمت و تاریکی گریبانگیر کوچه ها و خیابانهای شهر لندن شده بود. دیگر رمقی برایش نمانده بود تا حلاوت دیدار دوباره را به جان خویش بچشاند و غبار درد و خستگی را از خویشتن بزداید. انگار نیرویی نامریی قدرت تدبیر و تفکر را از او سلب کرده بود و تمام میل و رغبتش را به خواب برده بود و اوراق صحیفه ی وجودش را به اکراه ورق می زد. بعید می دانست ان شب بتواند باری دیگر پژواک طنین انداز و دلنشین صدای گرم دامبلدور را بشنود. امتداد نگاهش به خیابانی می رسید , پوچ و تهی و آغشته به سکوتی نمناک و مرگبار . نظر افکندن بر این خیابان دیگر برایش تازگی نداشت و وسعت نگاهش را خالی از تعجب می ساخت ولی این بار اورا متوجه چیزی تازه می کرد... .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/18 2:32:36
هنوز چند دقيقه ای از ظهور علامت شوم در بالای خانه اش نگذشته بود که از راه رسيد. با ديدن علامت شوم که همچون الماس در ظلمت شب می درخشيد ناخوداگاه ترس برش داشت. در امتداد راه سنگريزه ای خانه اش به راه افتاد و سعی کرد ذهن خود را از افکار منفی خلاص کند. خانه اش به نظر آرام می رسيد؛ اما او آن قدر تجربه داشت که بداند جايی که علامت شوم هست, بعيد است که جنازه ای نباشد. رغبتی برای ورود نداشت. از آن که ممکن بود ببيند می ترسيد. اما بايد وارد می شد... و شد و بر خود لرزيد. نشانه های مشخصی از ورود مرگ خواران به آن جا بود. پشيمانی تمام وجودش را فرا گرفت. نبايد او را تنها می گذاشت. همسر مشنگش قادر به مبارزه با مرگ خواران نبود. چگونه توانسته بود تن به چنين ذلتی بدهد؟ خودش هم نمی دانست.
خورشید داشت درسیاهی و ظلمت شب به اوج آسمان میرفت و در زیبایی رنگ های گرم داشت ظهور می کرد که ناگهان در امتداد خط افق نوجوانی پریشان با هراس چشم از خواب گشود و به نظر میرسید که سر و صورتش آغشته به آبی است و نوجوان در خود احساس ذلتی نهفته می کرد و دیگر رغبتی به انجام کارهای آن روز خود نداشت و بعید می دانست که بتواند فکرش را از آن خواب ترسناک خلاص کند و بتواند در امتداد آن روز با دوستانش به خنده بپردازد چرا که او خواب جادوگر سیاه ولدمورت رو دیده بود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/4 0:02:03
با اينكه ظهر بود ولي هوا به طرز عجيبي تاريك بود.ظلمتي خوفناك بر شهر سايه افكنده بود.به نظر مي رسيد اين تاريكي تا آن سوي دنيا امتداد داشته باشد. مردم همه در ترس بودند زيرا مي دانستن اين نشانه ها ظهور دوباره ي اونو نويد مي دادند. كسي رغبت نداشت در اين وضعيت حتي از خانه اش خارج شود.همه مي دانستند كه حتي تدبير هاي وزارت خانه نيز نمي تواند باعث خلاص شدن از اين وضع گردد. اما بعيد بود كه مردم دوباره حاضر شوند تا تن خود را آغشته در اين ذلت ببينند.آري آنها تا آخرين نفس حاضر به مبارزه بودند.
او بزرگترین جادوگر بود ولی چیزی در چهره اش ظهور اتفاق های بدی را نوید می داد.در امتداد چشم های این جادوگر پسری نوجوان ایستاده بود که لباسش به خون خودش آغشتهشده بود ولی مصمم برای انتقام به نظر می رسید به طوری که لرد ولدمورت هیچ تدبیری برای خلاصشدن از این موقعیت را بعید میدانست.هری رغبتی به کشتن ولدمورت نداشت ولی هری ذلت او را می خواست.
چشمایش را گشود.به نظر میرسید از چیزی ترسیده است.نمیدانست برای خلاص شدن از خوابی که هرشب میبند چه تدبیری بیندیشد.مدتها بود که دیگر رغبتی برای خوابیدن نداشت فقط در ظلمت مینششت و به امید ظهور خورشید در امتداد افق چشم میدوخت.اما هر از گاهی که پلکهایش خسته میشدند به خوابی کوتاه فرو میرفت و دوباره خود را آغشته به خون میدید.اما بعید میدانست که آن خون خودش باشد.حتی فکر کشتن ولدرمورت هری را میترساند.
صبح شد و ظهور ناگهاني آفتاب از پس پنجره در نظر استيو همچون ظلمت شترگلوي چاه توالت ميماند. اما او براي خلاصي از اين ذلت شروع به تدبير نمودن نمود! پس از لحظه اي تفكر با رغبت تمام خود را به آب داغ حمام آغشت و در امتداد نور ايستاد. سپس متوجه ظهور دوباره آفتاب شد و اين بار در نظر وي همچون روشنايي لامپ دستشويي ميماند. بعيد نيست روزي شما نيز همچون وي به اين احساس كشيده شويد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
روزنامه ها خبر ظهور اربابش را چاپ كرده بودند.ديگر ميل و رغبتش را به غذا خوردن از دست داده بود.بايد تدبير ميكرد و چاره اي مي انديشيد.اگر همان جا مينشست و با دست آغشته به خونش كه از شنيدن خبر بازگشت اربابش به اين روز افتاده بود ، بازي ميكرد، بعيد به نظر ميرسيد كه چند روزي را بيشتر زنده بماند.اما در اين زمان تدبير كردن برايش خنده دار به نظر ميرسيد. ناگهان صداي قدمهايي را از بيرون شنيد.به پشت پنجره رفت.سايه اي را در امتداد سنگفرش ها ديد.به نظر ميرسيد تاريكي دوست دارد افراد را در ظلمت بكشد!! "بگذاريد مرا بكشند! بهتر از پذيرفتن ذلت سياه بودن است!....بيا و خلاصم كن!"
ثانيه هايي ديگر به جز صداي زوزه باد و قدم هايي كه دورتر ميشدند صدايي شنيده نميشد.
بعید میدانم کسی خاطره آنشب را از یاد برده باشد.با اینکه رغبتی به بازگویی آن اتفاق ندارم اما در نظرم یاد آوریش شاید باعث خلاصی از این ظلمتی باشد که در جانم نهفته است.هرگز تدابیر هولناک آن شب را فراموش نمیکنم. تدبیری که باعث شد من در امتداد راهی حرکت کنم که آخرش باعث نابودی خودم گشت.چگونه توانستم بخاطر قدرت و شایدم ترس باعث ظهور دوباره کسی شوم که هنوز با وجود گذشت زمان آغشته به ننگیست که هرگز پاک نخواهد شد.من با کمک به ولدرمورت ذلتی را برای خودم خریدم که فرار تر از هر تصوریست.