جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1388 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به سمت کینگزلی برگشت و با صدای خوفی فرمود:مردک احمق رو اب به خندی!!

کینگزلی که ترجیح میداد کمتر در توجه باشد گفت: اِ نه چیزه من باور کنید به این خندیدم که شما....

در همین وا نفسا ترورس برای پاچه خاری دارک لرد وارد شد و از اونجایی که به شدت سرمست بود از پشت (!) به کینگزلی خورد و او را پخش زمین کرد.

کینگزلی با مغز بر زمین کوبیده شد و جف لنز هایش به علاوه دماغش کنده شد و جلوی لرد سیاه افتاد.

لرد: کــیــــنـــــگزلــــــــی ...

شتـــــــرق

فک ایوان دوباره از بند رهاشد.

ترورس:

-اواداکداورا ... کدوم احمقی این شترو اینجا راه داده بود ها ها بلا باتو هستم مگه اینجا تویله که هرکی حال میکنه سرشو میندازه پایین میاد انجا هر هر به ریش من میخنده؟!!

- اما شما که ریش ندارید

- خفشو بی شعور ... خوب ترورس بیا اینجا کارت دارم ...

ترورس با ترس و لرز بسیار به کنار لرد رفت و همینه خواست شروع به پاچه خاری کند لرد شروع به سخن گفت نمود:

- ترورس تو خیلی واسه ما کار کردی من از تو ممنونم واقعا عالی بودی ...

-یعنی الان می خوای نشان شوم رو برام داغ بزنی!

- نه پسره احمق هزار بار گفتم با مرگخوار شدنت فعلان حال نمیکنم.
ترورس که نمی دونست لرد به شکله خوفی توانایی ذهن خوانی داره با خود گوفت: نمی دونستم کچلی رو مغز ادمم تاثیر داره!

- گمشو ملعون احمق هفت جدته !

-

- سوروس وسایل سفر رو اماده کن میریم تو همون قبرستونی که پدرت اونجا با اژدها جنگیده!

-بله سرورم اما کی ها با شما میان...

- ... تو تجربه کشتن ازدها داشتی پس میای ، بارتی هم چون اواتار گولاخی داری میاد (ملت:) بلا به کیروشو هاش نیازه پس اونم باید بیاد ... ایوان برای بهبود فکش باید بیاد ... ترورس هم چون امیدوارم در این سفر بمیره می برمش و ردولف رو نمی برم چون به بلا نظر داره! ... سیسی به خاطر مالفوی نمی تونه بیاد و لسیوس هم به خاطر سیسی نمی تونه بیاد پس شد همینا اماده شید که پنج دقیه دیگه حرکت داریم!!!

- اما سرورم ...

- کروشیو کروشیو یکی جسد این بوقلمونو از ایجا جمع کنه زود!

ترورس:

-بگو ترورس ...

- چیزه ... می خواستم بگم تو این سفر ممکنه بمیرم نمی خواید حتی در اخرین لحظات عمرم یک مرگخوار باشم.

لرد سیله به این صورت جفت دمپایی هاش رو به سمت ترورس پرتاب میکنه و بعد میوه دنبالش و فریاد میزنه:اواداکدورا اواداکدورا ...

بلا هم که این موقعیت هارو از دست نمیده به ترورس یک کیروشیو نایس میفرسته ولی به خاطر نشونه گیری بد میخوره به دارک لرد و لرد می افته تو شومینه!

-بلا میکشمت ، بلا خونت سر میکشم ... ای کره خر شتر ، بلا تمام موهاتو با موچین میکنم یکی منو از اینجا بیاره بیرون وای ماتحتم سوخت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1388 05:02
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدي: بيا تو

ماي لرد...

باز چي شده بلا ؟ چرا نمي زاري به درد كچليمون بسوزيمو بسازيم ؟

ماي لرد . اسنيپ تمايل داره شما رو به مركز كاشت موي طبيعي كه فقط يه شعبه داره ببره .
ميگه گيساي خودشو اونجا كاشته !

واو ماي لرد ، چقدر خوشگل شدين .

...بلا الآن وقتش نيست ، من مهمان دارم .

راستشو بخواين ماي لرد ديروز رفته بودم كوچه ي دياگون ؛ توي ويترين يه مغازه يه تخت بچه ي كوچولو ديدم . واي نميدوني چقدر خوشگل بود .
با خودم فكر كردم كه يه پرستار واسه بچمون بگيرم آخه من كه نمي تونم كهنه ي بچه بشورم ...

بلا...

بله ماي لرد ؟

خفه خون بگير . به اسنيپ بگو يه وقت برام رزرو كنه ...

اسنيپ در ميان در ظاهر شد .

روز بخير سرورم . اوه ! سرورم فكر نمي كنم اين كلاه گيس بهتون بياد .

چي مي گي . بابا اورجينال چينه ، 22 گاليون پولشو دادم .

سرورم . ولي اون دخترونست .

در اين لحظه كينگزلي از خنده منفجر شد و اثبات وجود كرد كه ناگهان ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1388 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با عصبانيت چوبدستيش را به سمت ايوان گرفت و باصدای بيروح هميشگی اش گفت :
- كروشيو ! ايوان برو از جلو چشمم . بذار كلاه گيس های مدل جديدم رو امتحان كنم .

ايوان برای آخرين بار تلاش كرد و گفت :
- ارورم ار احبل اومان ...

لرد به سمت ايوان رفت و يقه اش را گرفت و از پله ها به سمت زمين پرتش كرد . لرد كلاه گيس انگليسی اش را كه مورفين برايش به عنوان هديه داده بود بر سرش پرو كرد و زير لب با حالتی زمزمه وار گفت :
- چه قدر بهم مياد اين كلاه !

تق تق تق

- بيا تو ! ايوان اول برو فكت رو درمان كن بعد بيا .

كينگزلی در را باز كرد و گفت :
- سلام جناب ولدمورت ، از جانب محفل ققنوس اومدم صورتتون رو درست كنم .

ولدمورت چشمان سرخ رنگش را به كينگزلی دوخت و با عجله كلاه گيسش را از ديد او مخفی كرد و گفت :
- از محفل اومدی ؟ برو گمشو از جلو چشمم . كروشيو !

وقتی كينگزلی پيچ و تابی خورد به سمت لرد رفت و كنارش رفت و پرسيد :
- ببخشيا فوضولی ميكنم ، اول اومدم كلاه گيس گذاشته بودين ؟

- اهم اهم ، شما بيا اين صورت ما رو درست كن .

كينگزلی كه به فكر كله تاس خودش بود دوبارهخ پرسيد :
- مارك اگليسيش بود ، نه ؟ شنيدم تازه به بازار اومده .

لرد با خوشحالی از اين موضوع استقبال كرد و كلاه گيس های چينی اش را به كينگزلی داد . كينگزلی نگاه خشنی به ولدمورت انداخت و گفت :
- زرنگی ؟ چينيا رو به من ميدی ؟ جنس اينا آشغاله .

-خيلی دلت بخواد .

كينگزلی با دلخوری دماغ مصنوعی اش را از كند . لنزهای درون چشمش را درآورد . كلاه مصنوعی اش را برداشت و گفت :
- باشه باو . من رفتم تو اون اتاق پرو كنم .

- هاها ، با اين اطلاعاتی كه بدست آوردم فردا محفل مرگخوارا رو به خاك سيا ميكشونه ... ولی عجب كلاه گيسايی داره اين ولديا ...

ده دقيقه بعد :


كينگزلی در حالی كه كلاه گيسهای ولدمورت را بر سرش گذاشته بود به خودش باليد و كنار ولدی نشست و گفت :
- ممنون از كلاه گيست . درد كچليم دوا شد .

تق تق تق

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 17:23
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا به سمت ایوان دوید تا فکش را از روی زمین جمع کند . بلاتریکس که از ورود یک محفلی به خونه اربابش حسابی عصبانی بود جلوی مرد رو گرفت :

- برو بیرون! ارباب نیازی به کمک محفلی ها نداره ! شماها باید ...

مرد که دفترچه ای باز کرده بود و از حرف های بلاتریکس یادداشت برمی داشت حرفش را قطع کرد :

- لرد دفترچه خدمات درمانی دارن ؟!

بلاتریکس که رنگ صورتش به کبودی می گرایید جیغ کشید :

-بلیز ! سوروس ! این یارو رو بندازین بیرون !!

سوروس و بلیز به سمت مددکار هجوم بردند ؛ اما او پیشدستی کرد و به سمت اتاق لرد به راه افتاد . سوروس چوبدستی اش را بیرون کشید تا راه پله را منفجر کند ، بلکه بتواند جلوی مرد را بگیرد اما لوسیوس جلویش را گرفت و گفت :

- مگه نمی دونی این راه پله به اتاق سیسی می رسه ؟! اگه اگه بفهمه چنین کاری کردی پوست از سرمون می کنه .

بلاتریکس لوسیوس را کنار زد و در حالی که لبخندی شیطانی چهره اش را پوشانده بود گفت :

- ولش کن . اولین اتاقی که بهش می رسه اتاق فنریره . اونم که اصلا از غریبه ها خوشش نمیاد .

سوروس شانه بالا انداخت و چوبدستی را پایین آورد . لوسیوس که حسابی از کار بلا دلخور شده بود گفت :

- ما چرا اینجا نشستیم و هیچ کاری نمی کنیم ؟! لا اقل یکی بره به لرد خبر بده . اومدیم و یارو رفت تو اتاق اون !می ترسم دوباره مشغول امتحان کردن اون کلاه گیس فرانسوی های جدیدش باشه ، جلوی محفلی ها خیط شیم !

بلا کروشیویی حواله لوسیوس کرد . با این وجود ، پیش خودش فکر کرد که بد هم نمی گوید ؛ بنابراین ایوان را به اتاق لرد فرستاد تا لرد را با خبر کند .


بالای راه پله

مدد کار محفلی که با دقت از همه چیز یادداشت بر میداشت کسی جز کینگزلی شکلبولت نبود که تغییر قیافه داده و برای جاسوسی به آنجا آمده بود . او پله ها را دو تا یکی بالا رفت و خوشحال از اینکه کسی دنبالش نیامده است در اولین اتاق را زد و وارد شد !

در اتاق لرد !

- کروشیو ! درست حرف بزن ببینم چی میگی!

ایوان که وضعیت فکش همچنان تعریفی نداشت دوباره تکرار کرد :

- ا مَولی او اده ایژا ایکاد او آ او به اینه!

- اگه یه بار دیگه اینجوری حرف بزنی میدم نجینی بخوردت ها ! مثل آدم بنال بببینم چی بلغور می کنی !!

ایوان با تلاش و کوشش بسیار یک بار دیگر گفت :

- ار آب ! اکی از محول او اده شو آ رو ببیمه !

- چی ؟! مامور بیمه ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1388 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا : مای لرد،ممکنه یه کم وقتتونو بگیرم؟
- نه!
- موضوع مهمی هست که باید بدونین
- نه!
- در مرود وضع ظاهری جدیدتونه مای لرد!

در کسری از ثانیه لحن لرد تغییر چشمگیری کرد.
- خوب بگو بینم چی شده؟راهی هست؟

- هممم،سوروس میگه ما باید..
- ما باید چی؟حرف بزن دیگه
- خوب دارم میگم دیگه مای لرد،ما باید...

- بلا کروشیو میخوای؟بگو،حرفتو بزن عهههههه
بلا نگاه نافذ و خشمگینی به لرد کرد و ادامه داد : ما باید به یه سرزمین دوردست بریم و با سه تا مانع هم مبارزه کنیم و یه اژدها رو هم از بین ببریم تا با استفاده از سم لثه اون اژدها این مشکل رو حل کنیم.


لرد دستی بر سر تاس و صیقلی اش کشید و گفت : کی اینو گفته؟
بلا با ترس و لرز فراوان پاسخ داد : سوروس ارباب!


تق تق تق

لرد : تا من رو این موضوع فکر میکنم برین ببینین کیه.
بلا به سرعت از اتاق خارج شد و خود را به رودولف رساند.
- رودی،رودییییی برو ببین کیه دم در.
- هانی الان وقت ندارم.
- بی غیرت یعنی من برم؟
- خوب آره عزیزم عیبش چیه؟خیلی خوبه،روابط اجتماعی یاد میگیری.

بلا که به شدت خشمگین شده بود چوبدستی اش را بالا آورد تا کروشیویی بس خفن نثار وی کند اما...

تق تق تق

ایوان از اتاق گوشه حال بیرون پرید و گفت : وااای باو درو باز نمیکنین چرا؟

بلا : برو باز کن خوب،رودار.

ایوان بدو بدو به سمت در رفت.
- کیه؟
- باز کنید لطفا از محفل ققنوس مزاحم میشم

شتررررررق(افکت برخورد فک ایوان با زمین)
در به آرامی باز شد و مرد بلند قامتی پدیدار گشت.
- اهم اهم،من از مددکاری محفل ققنوس مزاحمتون میشم،به ما اطلاع دادن که لرد سیاه دچار مشکل روانی شدن.ما میتونیم اون مشکل رو برای ایشون حل کنیم.

و بدون مقدمه وارد شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 20 اردیبهشت 1388 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا : مای لرد،ممکنه یه کم وقتتونو بگیرم؟
- نه!
- موضوع مهمی هست که باید بدونین
- نه!
- در مرود وضع ظاهری جدیدتونه مای لرد!

در کسری از ثانیه لحن لرد تغییر چشمگیری کرد.
- خوب بگو بینم چی شده؟راهی هست؟

- هممم،سوروس میگه ما باید..
- ما باید چی؟حرف بزن دیگه
- خوب دارم میگم دیگه مای لرد،ما باید...

- بلا کروشیو میخوای؟بگو،حرفتو بزن عهههههه
بلا نگاه نافذ و خشمگینی به لرد کرد و ادامه داد : ما باید به یه سرزمین دوردست بریم و با سه تا مانع هم مبارزه کنیم و یه اژدها رو هم از بین ببریم تا با استفاده از سم لثه اون اژدها این مشکل رو حل کنیم.


لرد دستی بر سر تاس و صیقلی اش کشید و گفت : کی اینو گفته؟
بلا با ترس و لرز فراوان پاسخ داد : سوروس ارباب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1388 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه ویزنگاموت]

خلاصه سوژه:
هوکی وزیر جامعه جادوگری به دستور لرد سیاه به مغازه ویزلی ها امده است تا کمی پودر پرواز قرض کند! اما فرد و جرج با شیطنت ماسک صاف کننده پوست رو در جعبه ی پودرپرواز گذاشتن تا کمی به اسمشو نبر بخندن! پودرپرواز رو پیش لرد سیاه می برند. لرد همه رو از اتاقش بیرون میکنه تا بسته رو باز کنه که ناگهان از بسته ی باز شده دود غلیظ سبز رنگی بیرون میزنه!

[/spoiler]


--------

یک ساعت بعد :

- حالا باید چی کار کنیم؟ ارباب خیلی عصبانیه. می بینین که!

مورگان با ناراحتی آهی کشید. مورفین لیوان چایی نباتش را به گوشه ای پرتاب کرد و با کلافگی گفت:
- به نژر من که باید یه کاری بکنیم. تامی خیژی عشبانیه. البته به نژرم قیافج اژلا بد نژده.

مورگانا دستی به موهای طلایی اش کشید و مورفین نگاه کرد و پوزخندی زد:
- چطوری میگی که بد نشده! اون ماسک صاف کننده پوست کل پوست مای لرد رو از دو طرف کشیده. البته مای لرد از اولش هم خوب...

بلاتریکس با عصبانیت چشم غره ای به مورگانا رفت. ایوان متن استعفای اینیگو را برای سومین بار مرور کرد و به گوشه ای انداخت. سپس لبخندی زد و به سوروس اشاره کرد.
- سوروس یادت می اد که این بلا سر پدرت هم اومده بود؟ میشه یک بار برای همه توضیح بدی که پدرت دقیقا چی کار کرد؟

مرگخواران متعجب به سوروس خیره شدند. سوروس لبخندی زد و دستی به موهایش کشید:
- خب پدر من اون روز..می دونین..خیلی وحشتناک شده بود. اما این مشکل چاره داشت. پدرم با این که مشنگ بود اما چون پدر من بود، باهوش بود. یه سرزمینی هست که مایل ها با اینجا فاصله داره. اون سرزمین یک سرزمین جادوییه. سه مرحله هست که اگه ارباب و یاران وفادارش بتونن پشت سرش بگذارند با یک اژدها رو برو میشن و با کشتن اون اژدها میتونن با سم لثه اش این مشکل رو حل کنند! و اگه به دنبال این سرزمین نرن و بیماری مدت زیادی در ارباب بمونه ممکنه هیچ وقت درمان نشه و حتی ممکنه به اطرافیان هم منتقل بشه.


مورگانا با نگرانی دستی به صورتش کشید:
- حتی ممکنه به بقیه هم منتقل بشه؟

بارتی با شیطنت پرسید:
- عمو، بابات اژدها رو کشت؟

- نه! من کشتمش! خیلی راحت!

ایوان نیشخندی زد و بعد به بارتی چشمکی زد.
- مگه چند سالت بود سوروس؟

- یک سال! خب که چی؟

ایوان خواست چیزی بگوید که با چشم غره ی بلاتریکس ساکت شد. بلا با صدای بلند و محکمی دستور داد:
- این حرفارو بذارین کنار! باید این خبر رو به ارباب بدیم. خیلی زود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد با آرنجش سقلمه محکمی به جرج زد و با سرزندگی گفت :

- سلام بانو بلاتریکس ! همین الان داشتیم وزیر رو به سمت خونه اربابتون می فرستادیم !

مورگان با عصبانیت چوبدستی اش را بالا آورد و آن را در فاصله دو سانتی متری دماغ جرج نگه داشت . فرد سرش را عقب کشید و در حالی که در اثر تلاش برای نگاه کردن به نوک چوبدستی چشمانش چپ شده بودند گفت :

- چی شده ؟! چرا اینجوری می کنی؟!

جرج برادرش را عقب کشید و گفت :

- سفارشتون رو که گرفتین ! دیگه چی میخواین ؟!

مورگانا که همچنان چوبدستی را با حالت تهدید آمیزی به سمت فرد هدف گرفته بود غرید :

- اون بسته رو بازش کن !

فرد لبخندی تنصعی زد و بلافاصله گفت :

- نمیشه ! این بسته طوری طلسم شده که فقط به دست لرد باز شه ! شما که نمیخواین اونو عصبانی کنین ؟!

بلاتریکس با نگرانی نگاهی به مورگانا انداخت و زمزمه کرد :

- نه... معلومه !

مورگانا دست برادرش را پایین آورد و گفت :

- خیلی خوب ! بسته رو بده به من !

جرج نیشخندی زد و بسته را به دست او داد . مورگان که چوبدستی اش را محکم توی دستش فشار می داد از لای دندان های به هم فشرده اش گفت :

- داشتن سرش کلاه میذاشتن ! تو اینو خوب میدونی مورگی !

- هیس! درسته ! ولی ما فعلا به اونا کاری نداریم . کار های مهم تری وجود داره . نباید نقشه لرد رو به هم بزنیم . حواست هست ؟!

نارسیسا در گوش بلا زمزمه کرد :

- بلا ! من اینجا دیالوگ ندارم ؟!

بلاتریکس به او چشم غره ای رفت و بسته ها را به زور توی دستش چپاند . فرد ادای برداشتن کلاهی فرضی را در آورد و تعظیم کوتاهی کرد تا خنده اش را پنهان کند :

- خوش اومدید ، آقا و خانم ها ! امیدوارم باز هم این طرف ها ببینمتون !

همین که آن سه با صدای پاقی غیب شدند با لحن شیطنت آمیزی ادامه داد :

- چون تازگی ها یه مانتیکور گرسنه شبا اینجا پرسه می زنه که علاقه خاصی به مرگخوارا داره !




بلاتریکس ، نارسیسا، مورگانا و مورگان توی اتاق لرد ظاهر شدند . لرد که داشت جلوی آیینه کلاه گیس جدیدش را امتحان می کرد به سرعت کلاه گیس را برداشت ، برگشت و با دیدن آنها چهره اش در هم رفت . بلاتریکس با که صورتش گل انداخته بود بسته را از دست نارسیسا قاپید و با کمرویی به سمت لرد دراز کرد :

- مای لرد ، سفارشاتون رو از اون دو تا گرفتم !

- کروشیو کروشیو کروشیو ! چطور جرات کردین بدون در زدن توی اتاق من ظاهر بشین ؟! کروشیو مورگان ! اون جوری به لرد چشم غره نرو ! کروشیو نارسیس ! کروشیو بلا ! این دو تا رو جمع کنین و از اینجا ببرین ! فوری !

بلاتریکس و نارسیسا با عجله به همراه مورگان و مورگانا از اتاق بیرون رفتند . لرد با عجله به سمت بسته رفت و با خوشحالی به آن نگاه کرد . کلاه گیس را به گوشه ای پرت کرد و مشغول باز کردن بسته شد . همین که کاغذ بسته بندی آن کنار رفت ، دود غلیظ و سبز رنگی اتاق را پوشاند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلتیدا در 1388/2/16 19:11:04
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1388 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
جرج بسته را باز كرد و پودر پرواز را از آن درآورد. به جای پودر پرواز درون بسته ماسك صاف كننده قرار داد. فرد لبخندی شيطانی به جعبه زد و روی آن نوشت:«پودر پرواز»
جرج هم دست به كار شد و روی جعبه دستورالعمل ماسك صاف كننده‌ ی پوست را نوشت.

يك ربع بعد:

هوكی با عصبانيت به سمت مغازه ی شوخی راه افتاد. هرميون گفت:
- جن كوچولو! كوچولو، بذار كمكت كنم.

- خفه شو دختر ابله، من وزير سحر و جادويم. اگه الان كار مهمی نداشتم تو آزكابان بودی!

هرميون دنبال جن دويد و دستش را روی سر او كشيد. هوكی كه قرمز شده بود نعره زد:
- دختره ی ديوونه! از جلو چشمم گم شو! الان من بايد به سرورم خدمت كنم وگرنه حالت رو جا مياوردم.

بعد انگشت كثيفش را در چشم هرميون فرو كرد. هرميون:
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...چشمم!
هوكی لبخند شيطانی اش را نثار هرميون كرد و وارد مغازه ی برادران ويزلی شد. جرج لبخند زنان گفت:
-به به، جن مامانی خودمون! اينم بسته ی سفارشی ات.

هوكی كه اخم هايش درهم بود گفت:
-به كار بردن كلمه ی‌مامانی درخطاب به وزير كار درستی نيست. حالا مهم نيس! سرورم از كار شما قدردانی ميكنه، فعلا بای!

فرد گفت:
- گاليون ها رو رد كن بعد برو.

هوكی با عصبانيت گفت:
-قرار رو فراموش كردی بچه؟

فرد خودش را روی هوكی انداخت و جرج لگد محكمی به او زد. جرج گفت:
-جن! هر كی می خوای باشی باش، اگه گاليون ها رو رد نكنی خفه ات ميكنيم!

-اوكی، چه قدر ميشه؟

فرد چشمكی به جرج زد و گفت:
-بيست گاليون، حالا چون شما وزيری چهل گاليون باهات حسابر ميكنم.

هوكی دستش را در جيبش كرد و چهل گاليون را درآورد و آنرا به طرف فرد گرفت. فرد كه از شادی در پوست خود نمی گنجيد پولها رو برداشت. ناگهان صدايی گفت:
-زيادی بهتون خوش ميگذره؟

بلاتريكس لسترنج و مورگانا و مورگان با لبخند شومی كه بر لب داشتند به فرد و جرج نگاه كردند.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1388 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا به لرد نگاهی کرد و آهی کشید.
- مای لرد، شاید اتفاقی براش افتاده. من از اول هم می دونستم که یک جن خونگی به درد هیچ کار...!

- کروشیو نارسیس. ادامه نده. هوکی وزیر تحت حمایت اربابه و معلوم نیست که کجا مونده!

بلاتریکس لبخندی زد و به لرد نزدیک شد. نارسیسا وحشت زده به برق چشمان بلاتریکس خیره شد و به فکر فرو رفت. لرد مشکوکانه به بلا نگاه کرد. بلا لبخندی زد و موهای وزوزی اش را کنار زد.
- سرورم، فکر می کنم بهتر باشه که چند نفرمون بریم دنبالش. اگه هم پیداش نکردیم کافیه دستور بدین تا کل کوچه دیاگون رو رو سرشون خراب کنیم. مخصوصا مغازه ی پسرای مالی ویزلی رو.

لرد به سردی لبخندی زد.
- فکر بدی نیست بلا. نارسیسا، مورگانا و مورگان هم همراهیت می کنند. البته اگه مورگان دستشو از دماغ سوروس بیرون بکشه.

مورگان بلافاصله دستش را تا مشت در دماغ عقابی سوروس فرو برد. سوروس با عصبانیت به مورگان نگاه کرد و سرش را تکان داد. نارسیسا با نگرانی به برق عجیبی که در چشمان بلا بود خیره شد...! این برق نشانه ی شومی بود...!

کوچه دیاگون:

هرمیون که همچنان در حال دفاع از هوکی بود تره ای از موهای سرخش را کنار زد و با صدای بلندی فریاد کشید:
- به ما بپیوندید. ت.ه.وع! سیستم جدیدی که به شدت از جن های خانگی دفاع می کند.

در همین لحظه تعدادی گوجه و پوست خیار به صورت هرمیون برخورد کرد. هوکی با اخرین توانی که در دست راستش داشت موهای هرمیون را کشید.
- هی دختر! اگه می خوای منو حمایت کنی به جای این کارا، برای وزارتم تبلیغ کن. لازم نکرده از جن های خونگی حمایت کنی.

هرمیون بی توجه به هوکی به تبلیغاتش ادامه داد و بعد در حالی که کف خیابان پر از پوست خیار و گوجه شده بود هوکی از جایش بلند شد و به طرف مغازه ی ویزلی ها حرکت کرد.


مغازه ی شوخی برادران ویزلی- همان لحظه:

فرد با عجله سفارشات هوکی را در بسته ای پیچید و مهری روی آن زد. جرج همانطور که به فرد خیره شده بود نیشخندی زد.
- می گما فرد، مگه این هوکی تحت حمایت اسمشو نبر نیست؟

- چرا هست. خب که چی؟

- خب مگه این هوکی نگفت که اسمشو نبر فرستادتش تا این چیز هارو بخره؟

- چرا گفت! خب که چی؟

- خب می گم که بد نمیشه اگه تقلبیشو بذاریم. مثلا به جای پودر پرواز یه چیز دیگه بذاریم ...مثلا ماسک صاف کننده پوست...!

فرد با تعجب به جرج نگاه کرد و با صدای ضغیفی گفت:
- ولی جرج! دستور عمل استفاده از پودر پرواز و ماسک صاف کننده فرق می کنه. اسمشو نبر اون قدر اح...

- خب این که کاری نداره. روی جعبه می نویسیم پودر پرواز استثنایی وبعد دستور عمل استفاده از ماسک رو می نویسیم. جون من بذار یکمی بخندیم.

فرد لبخندی زد و با شیطنت به جرج نگاه کرد. جرج با عجله به طرف بسته ی سفارشات هوکی رفت و بازش کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl