شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
با صدای تق تق در از خواب بیدار شد.هنوز گیج بود.پتو رو از روی خود کنار زد و از تخت پایین رفت.خو را به در رساند و آن را باز کرد.مردی سیاهپوش در حالیکه که لبخندی برلبانش بود در پشت در پدیدار شد.پاکت خاکستری رنگی را به دستش داد و بدون هیچ حرفی آنجا را ترک کرد.چشمان سبزش بر روی کاغذ خشک شد.نامه از وزارت سحر و جادو بود.آن را باز کرده و شروع به خواندن کرد.هری جیمز پاتر شما به جرم استفاده از جادو در یک مجیط مشنگ نشین به دادگاه احضار شدید.
هري به سرعت راهروي طبقه هفتم رو پشت سر گذاشت و مقابل ديوار درست وسط راهرو ايستاد و توي دلش يه چيزي گفت وقتي چشماش رو باز كرد در اتاق ضروريات رو جلوي خودش ديد و آرزو كرد كه آينه نفاق انگيز رو توي اون اتاق پيدا كنه ، اين اولين باري نبود كه هري با اون روبهرو ميشد . ولي قبل از اينكه وارد اتاق بشه دوباره به پشتش نگاه كرد و احساس كرد يه صدايي شنيده . اين صداي فيلچ بود كه داشت به طرف اون ميومد هري معطل نشد و به سرعت خودش رو داخل اتاق پرتاب كرد .
---------------------------------------------------------- در حاشيه يه پيشنهادي هم داشتم كه اگر ميشه روش فكر كنيد شايد بد نباشه كه هركسي با كلمات داده شده ، داستان نفر قبلي رو ادامه بده . اينم يه نظره ديگه
هیچ وقت اولین باری که پایش را در آن اتاق گزاشته بود فراموش نمیکرد.زمانی که با سرعت از میان راهروهای هاگوارتز خود را به آنجا رسانده بود و صدای قدمهایش همه جا را پر کرده بود.کوییرل آرزو میکرد دوباره میتوانست در مقابل آینه نفاق انگیز قرار بگیرد.
به محض این که دوبارهمقابلآینهایستاد به آرزوش رسید از اتاق انتهایی راهرو صدای جنی ماده به گوشش رسید اما کریچر میترسید با نگاه کردن به پشتش همه چیز رو از دست بده
بازي با كلمات نوع ديگريست از داستان نويسي براي كساني كه به نوشتن علاقه دارند با بكار بردن 10 كلمه يه داستان كوتاه و زيبا بنويسيد مقررات: 1-از 10 كلمه تعيين شده حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود 2-از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...) 3-كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود 4-برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست) 5-و در آخر شئونات اسلامي را رعايت فرمائيد
کلمات آینه نفاق انگیز - اولین -صدا - آرزو - اتاق - سرعت - دوباره - مقابل - راهرو - پشت
باید عجله میکردم.زمان به سرعت میگذشت و آینه نفاق انگیز هنوز در وسط اتاق بود. دوباره پشتم را به آینه چسباندم و با آخرین نیرویی که در توان داشتم سعی کردم آن را مقابل دیوار قرار دهم.صدایی در تمام راهروهای هاگوارتز پیچید و من آرزو میکردم کسی آن را نشنیده باشد.این اولین بار نبود که چیزی را شکستم.
نزدیک صبح بود.هوا با سرعت در حال روشن شدن بود.در یکی از اولیناتاق های هاگوارتز پسری در مقابلآینه نفاق انگیز ایستاده بود.چشم از آن بر نمیداشت.باورش نمیشد که روزی به آرزویش برسد و دوباره خود رادر حالی که وب مستر شده در درون آینه ببیند.صدایی از راهرو به گوش رسید .باید میرفت.کرام بر خلاف میل باطنی اش پشتش را به آینه کرد و از اتاق خارج شد.
هری داشت با (سرعت) به طرف (آینه نفاق انگیز) میرفت.در راه (اولین)(صدا) را شنید.(آرزو) کرد که کسی اور را نبیند. (بشت) خود را نگاه کرد.کسی را ندید.به طرف (راهرو) رفت.در (مقابل) هری یک (اتاق) بود.(دوباره) بشتش را نگاه کرد.در را باز کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هیچ وقت با ناظران ور نروید چون عاقبت خوشی نداره!!!
کلمات جدید آینه نفاق انگیز - اولین -صدا - آرزو - اتاق - سرعت - دوباره - مقابل - راهرو - پشت
با سرعت به سمت راهروی هاگوارتز پیش میرفت.هر از گاهی به پشت سرش نگاهی میکرد تا مطمئن شود کسی او را تعقیب نمیکند.به اولین پیچ که رسید دوباره به عقب برگشت .هیچ کس نیود.هیچ صدایی نمی آمد.بر سرعتش افزود.دیگر چیزی نمانده بود تا به آنچه همیشه آرزو داشت دست پیدا کند.درست در مقابلش دری قرار داشت.آن را گشود و سپس داخل شد.کوییرل مات و مبهوت به اتاق خالی نگاه کرد.آینه نفاق انگیز را از آنجا برده بودند.
ده دقیقه به شروع (بازی) مانده بود.هری داشت (آذرخشش) را آماده میکرد.کوییدایچ با (فریاد) (تماشا) کنان شروع شد.هری به (بالا)(آسمان) برواز کرد.هری در (جستجو) گوی زرین بود.هری میخواست (مهارت) خود را در کوییدایچ نشان دهد.(جادوگران) او را تشفیق میکردند.هری بلاخره توانست گوی زرین (کوچک) را بگیرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هیچ وقت با ناظران ور نروید چون عاقبت خوشی نداره!!!
نیمه های شب بود .هنوز صدای فریاد دانش آموزان خاموش نشده بود.پسری در کنار پنجره ایستاده بود و بالا را تماشا میکرد.آن شب آسمان ابری بنظر میرسید.باورش نمیشد که امروز در برابر چشمان تمام جادوگران هاگوارتز کوچک شده باشد .هرگز فراموش نخواهد که امروز هری در حالیکه سوار بر آذرخشش بود مهارتش را در بازی کوییدیچ به او ثابت کرده است.مالفوی دیگر نمیخواست یک جستجوگر باشد.