نیمفا شروع به توضیح دادن کرد : « خوب راستش وقتی من داشتم تکالیف درس تغییر شکل رو انجام می دادم درک رو با یک فرد ناشناس دیدم که داشتند از تالار خارج می شدند. اونها من رو ندیدند ، اما می تونم قسم بخورم که اون فرد ناشناس ار هاگوارتس نبود ، یک عامل خارجی بود ! »
دانگ قطره عرقی را که از روی شقیقه اش به سمت پایین سر می خورد پاک کرد و گفت : « باید یک فکری بکنیم ، تو نظری نداری لودو ؟ »
لودو گفت : « نه ، ولی اینطور باید دنیس هم یک توضیحی بده ! »
دنیس به فکر فرو رفت ، اخم هایش را در هم کشید ، سعی کرد خاطرات قبل از بیهوش شدن را در ذهنش مرور کند و بعد آرام شروع به توضیح دادن کرد :« خوب من دیدم که از حموم بخار زیادی خارج میشه ، واردش شدم و بلافاصله صدایی ناشناس شنیدم ، بدون صدا جلو رفتم و تنها چیز هایی که فهمیدم این بود که اولا اونها می خواستند چیزی رو که مربوط به هافلپافه بردارند و احتمالا اون چیز ، شئی متعلق به هلگای بزرگ بوده ، شئی که افسون تمیزی خودکار داره ! و اون فرد گفت که ما مدت هاست که حتی ندیدیمش ! »
لودو نگاهی به پیوز کرد و گفت : « فقط تو می تونی مساله رو حل کنی ، تو درست هفت سال بعد از مرگ هلگا اومدی هاگوارتس ! »
پیوز آرام پایین آمد و در چند سانتی متری زمین شناور ماند ، شروع به فکر کردن کرد. تالار در سکوتی حاکی از وحشت فرو رفته بود. گرگ و میشی رمز آلود در تالار حاکم بود. رقص شعله های شومینه و آهنگ نفس های تعجب زده .
پیوز بالاخره به حرف آمد : « خوب هلگا بیش از بقیه موسسان هاگوارتس گنجینه به جا گذاشته ! اولین فنجان معروف هافلپافه ، دومیش آویز طلایی هافلپاف ، سومیش تاج نقره ی هلگا ، چهارمیش که بی ارزش ترینش هست دستکش های روکش نقره ی هافلپاف و با ارزش ترین و گمنام ترینش هم سریر زرین هافلپاف ! از بین اینها فقط سه تاش افسون تمیزی خودکار داره ، فنجان ، تاج و سریر زرین ! »
دانگ پرسید : « فنجان رو که ما هر روز جاشو چک می کنیم ، اما تاج در گنجه هست و در گنجه قفله ، سریر زرین رو هم که من نمیشناسم ، کجاس این سریر زرین ؟ »
اخم پیوز در هم رفت و گفت : « ...
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] حمام عمومی هافلپاف
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/4/23 22:42:54
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/10
آخرین ورود: سهشنبه 19 بهمن 1389 02:01
از: کهکشان آبراداتاس _ بازوی قنطورس _ سیاره ی تیلاندا
پستها:
80

درک مدام سعی می کرد دانگ را از جلوتر رفتن منصرف کند اما تلاشش بی ثمر واقع شد زیرا اتفاقی که نباید می افتاد ،افتاده بود.
دانگ با صدای بلند فریاد زد: دنیس ! دنیس! و با عجله به طرف او حرکت کرد.بدن سرد و بی حسش در آب داغ حمام شناور بود.
اگر اندکی دیر تر می رسید بی شک نمی توانست او را نجات دهد.
هنگامی که دانگ سعی می کرد دنیس را در آغوش گیرد درک و فرد ناشناس وقت را بیش از آن تلف نکردند و در اولین فرصت پا به فرار گذاشتند...
تالار هافلپاف:
لودو از بچه ها خواست که در تالار جمع شوند .همهمه ای به پا بود .
هیچ کس را یارای آن نبود که تشخیص دهد چه اتفاقی افتاده است اما پس از گذشت دقایقی چند دانگ شروع به صحبت کرد و بقیه نیز با وجود کنجکاوی فراوان ناچار به سکوت شدند.
دانگ ابتدا نفس عمیقی کشید و گفت:خب...فکر می کنم ...ام...اتفاقاتی داره می افته.نمی شه بی تفاوت از این مساله گذشت.جون دنیس واقعا در خطر بود و اگه من زودتر نمی رسیدم مطمئنا اون حالا این جا در کنار ما حضور نداشت.با این وجود لازمه خودش هر چی رو که دیده به وضوح تعریف کنه .شاید این یه کمکی باشه برای این که متوجه شیم چه کسایی امروز در حمام بودن؟
وبا نگاهی حاکی از اضطراب دنیس رو مورد اشاره قرار داد .
ماتیلدا که بیش از آن توانایی صبر و تحمل نداشت با صدایی که هیجانش را به راحتی بروز می داد گفت:من که باورم نمی شه.آخه کی به جز خود ماها می تونه بره توی حموم؟صد در صد یکی از بچه های هافل پشت قضیه است.
دنیس که تا آن لحظه تنها یک شنونده بود با صدایی لرزان گفت:شاید،ممکنه .در هر حال دانگ که درک رو دیده و این خودش می تونه دلیلی برای اثبات گفته های تو باشه.اما من صدای دو نفر رو شنیدم .به گفته ای درک شاید یکی از اون دو نفر باشه اما شخص ثانی چی؟ کی می تونه حدس بزنه ؟
نیمفا هم در بحث شرکت کرد و گفت:نفر دوم بدون شک از ما نیست.چون در حال حاضر همه ی بچه ها این جا هستن به جز درک .شاید چیزایی که من دیدم یه سرنخ باشه برای تشخیص هویت شخص مجهول الهویه .
دانگ با تعجب به او نگاه کرد وگفت:مگه چی دیدی؟
سلام نیمفا جان
خوب ، انتظار نداشتم انقدر خوب بشی به این سرعت ، یعنی میدونی خیلی خوب پیشرفت کردی . البته نه بخاطر اون نسبت....
بخوام این حرف ها رو بزنم ... شوخی میکنم ، پست خوبی بود بجز چند قسمت که میگم :
درک مدام سعی می کرد دانگ را از جلوتر رفتن منصرف کند اما تلاشش بی ثمر واقع شد زیرا اتفاقی که نباید می افتاد ،افتاده بود.
ویرایش : درک تمام سعی اش را میکرد دانگ را از جلوتر رفتن منصرف کند اما تلاشش بی ثمره واقع شد و دانگ داخل حمام رفت .
شما داستان رو تعریف میکنی و باید به سبک ایفای نقش باشه ، اینطوری نوشتن عین این میمونه داستان و داری تعریف میکنی و اشتباه است .
دانگ با صدای بلند فریاد زد:
ویرایش: دانگ فریاد زنان گفت :
خوب ، صدای بلند و فریاد یک معنی رو میده عزیز . بهتره از یکیش استفاده کنی ، قائده اینه از افعال ، حالت ها و اجسام هم معنی دو بار استفاده نکنیم .
بدن سرد و بی حسش در آب داغ حمام شناور بود.
ویرایش : بدن بی حس اش در آب داغ حمام شناور بود .
مسلما جسم سرد داخل آب گرم ، داغ میشه ، پس فضا سازیت مشکل داشت .
دانگ ابتدا نفس عمیقی کشید و گفت :
ویرایش : دانگ ابتدا نفس عمیقی کشید سپس گفت :
در این جور مواقع که میخوایم حرکت ها رو توصیف کنیم بعد از حرکت اول باید از کلماتی مثل : سپس ، بعد استفاده کنیم و بعد از اون حرکت دوم رو وصف کنیم .
خوب فکر کنم بیشتر مشکلاتت مشابه بود . و اینکه سعی کن به سبک ایفای نقش بنویسی نه کسی که داستان وتعریف میکنه . در استفاده از افعال هم بیشتر دقت کن ولی سوژه رو به خوبی جلو بردی .
امتیاز پست : 3 از 5
دانگ با صدای بلند فریاد زد: دنیس ! دنیس! و با عجله به طرف او حرکت کرد.بدن سرد و بی حسش در آب داغ حمام شناور بود.
اگر اندکی دیر تر می رسید بی شک نمی توانست او را نجات دهد.
هنگامی که دانگ سعی می کرد دنیس را در آغوش گیرد درک و فرد ناشناس وقت را بیش از آن تلف نکردند و در اولین فرصت پا به فرار گذاشتند...
تالار هافلپاف:
لودو از بچه ها خواست که در تالار جمع شوند .همهمه ای به پا بود .
هیچ کس را یارای آن نبود که تشخیص دهد چه اتفاقی افتاده است اما پس از گذشت دقایقی چند دانگ شروع به صحبت کرد و بقیه نیز با وجود کنجکاوی فراوان ناچار به سکوت شدند.
دانگ ابتدا نفس عمیقی کشید و گفت:خب...فکر می کنم ...ام...اتفاقاتی داره می افته.نمی شه بی تفاوت از این مساله گذشت.جون دنیس واقعا در خطر بود و اگه من زودتر نمی رسیدم مطمئنا اون حالا این جا در کنار ما حضور نداشت.با این وجود لازمه خودش هر چی رو که دیده به وضوح تعریف کنه .شاید این یه کمکی باشه برای این که متوجه شیم چه کسایی امروز در حمام بودن؟
وبا نگاهی حاکی از اضطراب دنیس رو مورد اشاره قرار داد .
ماتیلدا که بیش از آن توانایی صبر و تحمل نداشت با صدایی که هیجانش را به راحتی بروز می داد گفت:من که باورم نمی شه.آخه کی به جز خود ماها می تونه بره توی حموم؟صد در صد یکی از بچه های هافل پشت قضیه است.
دنیس که تا آن لحظه تنها یک شنونده بود با صدایی لرزان گفت:شاید،ممکنه .در هر حال دانگ که درک رو دیده و این خودش می تونه دلیلی برای اثبات گفته های تو باشه.اما من صدای دو نفر رو شنیدم .به گفته ای درک شاید یکی از اون دو نفر باشه اما شخص ثانی چی؟ کی می تونه حدس بزنه ؟
نیمفا هم در بحث شرکت کرد و گفت:نفر دوم بدون شک از ما نیست.چون در حال حاضر همه ی بچه ها این جا هستن به جز درک .شاید چیزایی که من دیدم یه سرنخ باشه برای تشخیص هویت شخص مجهول الهویه .
دانگ با تعجب به او نگاه کرد وگفت:مگه چی دیدی؟
سلام نیمفا جان
خوب ، انتظار نداشتم انقدر خوب بشی به این سرعت ، یعنی میدونی خیلی خوب پیشرفت کردی . البته نه بخاطر اون نسبت....
بخوام این حرف ها رو بزنم ... شوخی میکنم ، پست خوبی بود بجز چند قسمت که میگم : درک مدام سعی می کرد دانگ را از جلوتر رفتن منصرف کند اما تلاشش بی ثمر واقع شد زیرا اتفاقی که نباید می افتاد ،افتاده بود.
ویرایش : درک تمام سعی اش را میکرد دانگ را از جلوتر رفتن منصرف کند اما تلاشش بی ثمره واقع شد و دانگ داخل حمام رفت .
شما داستان رو تعریف میکنی و باید به سبک ایفای نقش باشه ، اینطوری نوشتن عین این میمونه داستان و داری تعریف میکنی و اشتباه است .
دانگ با صدای بلند فریاد زد:
ویرایش: دانگ فریاد زنان گفت :
خوب ، صدای بلند و فریاد یک معنی رو میده عزیز . بهتره از یکیش استفاده کنی ، قائده اینه از افعال ، حالت ها و اجسام هم معنی دو بار استفاده نکنیم .
بدن سرد و بی حسش در آب داغ حمام شناور بود.
ویرایش : بدن بی حس اش در آب داغ حمام شناور بود .
مسلما جسم سرد داخل آب گرم ، داغ میشه ، پس فضا سازیت مشکل داشت .
دانگ ابتدا نفس عمیقی کشید و گفت :
ویرایش : دانگ ابتدا نفس عمیقی کشید سپس گفت :
در این جور مواقع که میخوایم حرکت ها رو توصیف کنیم بعد از حرکت اول باید از کلماتی مثل : سپس ، بعد استفاده کنیم و بعد از اون حرکت دوم رو وصف کنیم .
خوب فکر کنم بیشتر مشکلاتت مشابه بود . و اینکه سعی کن به سبک ایفای نقش بنویسی نه کسی که داستان وتعریف میکنه . در استفاده از افعال هم بیشتر دقت کن ولی سوژه رو به خوبی جلو بردی .
امتیاز پست : 3 از 5
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/13 18:50:16
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/03
آخرین ورود: پنجشنبه 19 آذر 1394 04:11
از: اون بالا کفتر که هیچ، کرکس هم نمیاد
پستها:
299

بخار تمام فضاي حمام را گرفته بود و عملا آن را به يك سوناي بخار تبديل كرده بود. شير هاي آب گرم باز بودند. شر شر آب صداي پچ پچ خفه اي را كه از سوي ديگر حمام مي آمد، خفه مي كرد. دنيس كه تازه وارد حمام شده بود، از اين وضع خيلي كرد اما با اين حال ساكت ماند. شبح دو نفري كه در انتهاي حمام ايستاده بودند نظرش را جلب كرده بود. ابتدا فكر كرد ممكن است دو تا از بچه از اين حقه استفاده كرده باشند تا مدتي دور از چشم ها خلوت كنند اما به نظر مي رسيد كه اشباح هر دو متعلق به پسر باشند و از آن گذشته هيچ كدوم حركتي نمي كرد و كاملا ثابت ايستاده بودند.
دنيس آهسته به طرف آنها حركت كرد. پايش را روي زمين مي كشيد تا صداي قدم هايش در زمين پر از آب بلند نشود ولي اين كار تقريبا داشت غيرممكن ميشد. آب زيادي كف حمام جمع شده بود و اگر مي خواست نزديك تر شود، مطمئنا صداي پايش شنيده ميشد. چوبدستش را در آورد و زير لب وردي خواند.
- "ولي نمي تونيم ... كارو بكنيم. ... حواسشون به اون هس... ."
- "اتفاقا بر عكس! هيچ كس حواسش ... نيست. سال هاست كه همون جاست و ... خاك مي خوره. حتي ... كس براي تميز كردنش ... زحمت نمي كشه ... ه... هافلپاف نمي دونم چند قرن پيش يه ... ضد كثيفي روش گذاشته. مي بيني! هيچ كس حواسش ... اون نيست."
- "يعني اونو با يه بدل عوض كنيم؟"
دنيس تشخيص نميداد صداها متعلق به چه كساني بود. صدايشان بسيار آرام بود و شر شر آب هم نمي گذاشت دنيس درست بشنود. نمي دانست آن دو راجع به چه حرف مي زنند ولي هر چه بود، متعلق به هافلپاف بوده و آنها مي خواستند برش دارند. بايد كاري مي كرد. دنيس برگشت تا كسي را خبر كند ولي در همان لحظه پايش به چيزي گير كرد و زمين خورد.
دنيس: "آخخخخخخخخخخخخ"
- "استيوپيفاي!"
كمي آن طرف تر ماندانگاس متوجه بخار زيادي شد كه از لاي در حمام خارج مي شود. با خودش گفت: " كي تو اين حمومه؟ مي خواد بره حموم يا سونا؟" سپس به طرف حمام رفت ولي درست لحظه اي كه مي خواست وارد حمام شود، درك خارج شد.
درك گفت: "اِ ... سلام دانگ"
دانگ جواب داد: "كوفتو سلام. اينجا حمومه يا سونا؟" سپس نگاهش به لباس هاي درك افتاد كه خيس شده بودند و به بدنش چسبيده بودند. "ببينم تو هميشه با لباس ميري حموم؟"
درك گفت: "حالا چرا داد مي زني شير آب گرم خراب شده. الآنم مي خوام برم بگم يكي بياد يه نگاهي بهش بندازه؟"
دانگ گفت: "كو بذار ببينم." و به طرف حمام رفت.
درك گفت: "نه ... يعني درست نميشه." درك چوبدستش را در آورد و گفت: "كلي ورد آزمايش كردم." سپس در ذهنش ادامه داد: "البته استيوپيفاي خوب جواب ميده."
دانگ درك را كنار زد و وارد حمام شد.
-------------------------------------------------
خب اميدوارم اين ديگه طومار نشده باشه!
در ضمن يه نكته بگم براي اينكه سوژه بسته نشه و جا داشته باشه مرموز
ادامه بديم لطف كنين از رد و بدل كردن ديالوگ زياد بين درك و فرد مجهول با بقيه بچه هاي تالار بپرهيزيد. (گفتم لطف كنين نيان بگين حق نداري براي بقيه تعيين تكليف كني ها! هر كي هر جور دوس داره بنويسه)
و نكته دوم كه در واقع همون نكته قبليه اينكه سعي كنين در راستاي همون كم كردن ديالوگ ها هر جا درك و فردمجهول با بچه ها روبرو شدن يا سريع يكي به يكي ديگه حمله كنه يا فرار. (و صد البته اينم همون جنبه لطف رو داره و هر كس مايله، مختاره كه هر جور دوس داره بنويسه)
-------------------------------------------------
در راستاي پست قبلي پيوز:
باب تو كار و زندگي نداري گير ميدي به بي پدري من؟ اين چرت و پرت ها چيه راجع به درك و خاكام سر هم كردي؟
دنيس آهسته به طرف آنها حركت كرد. پايش را روي زمين مي كشيد تا صداي قدم هايش در زمين پر از آب بلند نشود ولي اين كار تقريبا داشت غيرممكن ميشد. آب زيادي كف حمام جمع شده بود و اگر مي خواست نزديك تر شود، مطمئنا صداي پايش شنيده ميشد. چوبدستش را در آورد و زير لب وردي خواند.
- "ولي نمي تونيم ... كارو بكنيم. ... حواسشون به اون هس... ."
- "اتفاقا بر عكس! هيچ كس حواسش ... نيست. سال هاست كه همون جاست و ... خاك مي خوره. حتي ... كس براي تميز كردنش ... زحمت نمي كشه ... ه... هافلپاف نمي دونم چند قرن پيش يه ... ضد كثيفي روش گذاشته. مي بيني! هيچ كس حواسش ... اون نيست."
- "يعني اونو با يه بدل عوض كنيم؟"
دنيس تشخيص نميداد صداها متعلق به چه كساني بود. صدايشان بسيار آرام بود و شر شر آب هم نمي گذاشت دنيس درست بشنود. نمي دانست آن دو راجع به چه حرف مي زنند ولي هر چه بود، متعلق به هافلپاف بوده و آنها مي خواستند برش دارند. بايد كاري مي كرد. دنيس برگشت تا كسي را خبر كند ولي در همان لحظه پايش به چيزي گير كرد و زمين خورد.
دنيس: "آخخخخخخخخخخخخ"
- "استيوپيفاي!"
كمي آن طرف تر ماندانگاس متوجه بخار زيادي شد كه از لاي در حمام خارج مي شود. با خودش گفت: " كي تو اين حمومه؟ مي خواد بره حموم يا سونا؟" سپس به طرف حمام رفت ولي درست لحظه اي كه مي خواست وارد حمام شود، درك خارج شد.
درك گفت: "اِ ... سلام دانگ"
دانگ جواب داد: "كوفتو سلام. اينجا حمومه يا سونا؟" سپس نگاهش به لباس هاي درك افتاد كه خيس شده بودند و به بدنش چسبيده بودند. "ببينم تو هميشه با لباس ميري حموم؟"
درك گفت: "حالا چرا داد مي زني شير آب گرم خراب شده. الآنم مي خوام برم بگم يكي بياد يه نگاهي بهش بندازه؟"
دانگ گفت: "كو بذار ببينم." و به طرف حمام رفت.
درك گفت: "نه ... يعني درست نميشه." درك چوبدستش را در آورد و گفت: "كلي ورد آزمايش كردم." سپس در ذهنش ادامه داد: "البته استيوپيفاي خوب جواب ميده."
دانگ درك را كنار زد و وارد حمام شد.
-------------------------------------------------
خب اميدوارم اين ديگه طومار نشده باشه!
در ضمن يه نكته بگم براي اينكه سوژه بسته نشه و جا داشته باشه مرموز
ادامه بديم لطف كنين از رد و بدل كردن ديالوگ زياد بين درك و فرد مجهول با بقيه بچه هاي تالار بپرهيزيد. (گفتم لطف كنين نيان بگين حق نداري براي بقيه تعيين تكليف كني ها! هر كي هر جور دوس داره بنويسه)و نكته دوم كه در واقع همون نكته قبليه اينكه سعي كنين در راستاي همون كم كردن ديالوگ ها هر جا درك و فردمجهول با بچه ها روبرو شدن يا سريع يكي به يكي ديگه حمله كنه يا فرار. (و صد البته اينم همون جنبه لطف رو داره و هر كس مايله، مختاره كه هر جور دوس داره بنويسه)
-------------------------------------------------
در راستاي پست قبلي پيوز:
باب تو كار و زندگي نداري گير ميدي به بي پدري من؟ اين چرت و پرت ها چيه راجع به درك و خاكام سر هم كردي؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1386/4/11 17:15:13
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

در تالار عمومی هافلپاف غلغله ای به پا بود ! همه نشسته بودند و به داستان سدریک گوش می دادند. وقتی سدریک به جایی رسید که ازیزل گفته بود پسر خاکام بزرگ باید قربانی بشه رو به درک کرد و پرسید : « راستی درک ! به نظرت نباید برای ما توضیح بدی ! »
درک نگاهی به جمعیتی کرد که به او چشم دوخته بودند ! کمی تامل کرد و گفت : « خیله خوب ... داستان از اینجا شروع میشه که ...
« من به شما همه ماجرا رو نگفتم ، راستش اون پدر من بود ! خاکام بزرگ ! اسم اصلیش سیلاسوس بود ! اون تموم عمرش رو صرف کشف دریچه ورودی دو راهی برزخ کرد. همون جایی که دو تا چشمه بود ! یکی خونین و دیگری زلال ! پدر بالاخره حدود پنج سال پیش تونست اون مسیر رو پیدا کنه ! اون امیدوار بود ازیزل رو شکست بده و بعد به دروازه بهشت بره ، بعد برگرده و ما رو هم به اونجا ببره ! اما ... »
اشک در چشمان درک حلقه زد. سرش را پایین انداخت و بعضش ترکید. سدریک دستش را روی شانه درک گذاشت و فشار داد. درک ادامه داد : « اما اون اسیر ازیزل شد ! نتونست عبور کنه ! خودش رو دست بالا گرفته بود .. اون محکوم به تبدیل شدن به خاکام و موندن در سرزمین آتشین شد ! من رو هم تنها گذاشت ! »
درک سرش را بلند کرد. همه با نگاهی هراسان و همدردانه نگاهش می کردند . صورتش خیس از اشک بود و چشمانش قرمز شده بود. او گفت : « وقتی به قلمرو خاکام ها رفتیم من توی سرزمین سبز اون رو شناختم ! اون با چشم هاش باهام حرف زد ! اون به من گفت تنها راه از بین بردن ازیزل ورد دیلکتیو ـه ! اون به من سلاحی قدرتمندتر از همه ی سلاح های شما داد .. اون خیلی راحت وارد ذهن مردم میشد ! »
درک سرش را پایین انداخت.دست سدریک را روی شانه اش لمس کرد و گفت : « خیلی دوستش داشتم ! »
اشک های ورونیکا و اما جاری شده بود. پیوز که همیشه شیطنت می کرد آرام گرفته بود و دنیس سعی می کرد خودش را خندان نشان دهد. درک بلند شد و ایستاد. به سمت شومینه رفت. کنار آن نشست و گفت : « تموم شد بچه ها ! دیگه همه چیز تموم شد ! چطوره جشن بگیریم ! »
<><><><><><><><><><><><><><><><><>
خوب این داستان هم تموم شد ! البته در واقع درک سوژه رو بست اما من این پست رو زدم که چند تا نکته مبهم رو روشن کنم ... فکر نمی کنم چیز دیگه ای مونده باشه !
درک نگاهی به جمعیتی کرد که به او چشم دوخته بودند ! کمی تامل کرد و گفت : « خیله خوب ... داستان از اینجا شروع میشه که ...
« من به شما همه ماجرا رو نگفتم ، راستش اون پدر من بود ! خاکام بزرگ ! اسم اصلیش سیلاسوس بود ! اون تموم عمرش رو صرف کشف دریچه ورودی دو راهی برزخ کرد. همون جایی که دو تا چشمه بود ! یکی خونین و دیگری زلال ! پدر بالاخره حدود پنج سال پیش تونست اون مسیر رو پیدا کنه ! اون امیدوار بود ازیزل رو شکست بده و بعد به دروازه بهشت بره ، بعد برگرده و ما رو هم به اونجا ببره ! اما ... »
اشک در چشمان درک حلقه زد. سرش را پایین انداخت و بعضش ترکید. سدریک دستش را روی شانه درک گذاشت و فشار داد. درک ادامه داد : « اما اون اسیر ازیزل شد ! نتونست عبور کنه ! خودش رو دست بالا گرفته بود .. اون محکوم به تبدیل شدن به خاکام و موندن در سرزمین آتشین شد ! من رو هم تنها گذاشت ! »
درک سرش را بلند کرد. همه با نگاهی هراسان و همدردانه نگاهش می کردند . صورتش خیس از اشک بود و چشمانش قرمز شده بود. او گفت : « وقتی به قلمرو خاکام ها رفتیم من توی سرزمین سبز اون رو شناختم ! اون با چشم هاش باهام حرف زد ! اون به من گفت تنها راه از بین بردن ازیزل ورد دیلکتیو ـه ! اون به من سلاحی قدرتمندتر از همه ی سلاح های شما داد .. اون خیلی راحت وارد ذهن مردم میشد ! »
درک سرش را پایین انداخت.دست سدریک را روی شانه اش لمس کرد و گفت : « خیلی دوستش داشتم ! »
اشک های ورونیکا و اما جاری شده بود. پیوز که همیشه شیطنت می کرد آرام گرفته بود و دنیس سعی می کرد خودش را خندان نشان دهد. درک بلند شد و ایستاد. به سمت شومینه رفت. کنار آن نشست و گفت : « تموم شد بچه ها ! دیگه همه چیز تموم شد ! چطوره جشن بگیریم ! »
<><><><><><><><><><><><><><><><><>
خوب این داستان هم تموم شد ! البته در واقع درک سوژه رو بست اما من این پست رو زدم که چند تا نکته مبهم رو روشن کنم ... فکر نمی کنم چیز دیگه ای مونده باشه !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/4/10 15:39:30
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/03
آخرین ورود: پنجشنبه 19 آذر 1394 04:11
از: اون بالا کفتر که هیچ، کرکس هم نمیاد
پستها:
299

نوری نارنجی رنگ از چوبدستی درک خارج شد و به سمت ازیزل رفت و در همین زمان درک فریاد زد: "متشكرم پدر!"
نوري به صورت ازيزل برخورد كرد و ناگهان نوري شديد تابيد. تو گويي كه خورشيد از چهره ازيزل طلوع كرده باشد. چشمان پنتاهاف در مقابل شدت نور پلك تسليم فروبست. سپس ناگهان فرياد گوش خراش هوا را شكافت. فريادي كه تا عمق ذهن و قلب نفوذ مي كرد آكنده بود از وحشت، ترس و درد؛ گويي كه اين سه از درون اين فرياد متولد مي شوند.
درك عقب عقب رفت انگار كه موج صدا او را به عقب هل مي دهد تا اينكه پايش به چيزي گير كرد و زمين خورد. سدريك شمشيرش را انداخت. اما دست هايش را روي گوشش گذاشت. ورونيكا از ترس جيغ مي كشيد؛ هر چند صدايش حتي به خودش هم نمي رسيد. آيدن سر جايش ميخكوب شده بود و فقط دستش را براي حفاظتي بي اختيار جلوي خودش سپر كرده بود.
سپس ناگهان فرياد قطع شد؛ انگار كه پنتاهاف از كابوس دهشت انگيز برخاسته باشند. ولي كابوس هنوز پيش رويشان قرار داشت. ازيزل با قامتي بلند، كريه و وحشتناك روبروي آنها ايستاده بود. اما اين بار مات به نظر مي رسيد. گويي كه از پشت شيشه اي كدر نگاهش پر كينه اش را به سوي آنها نشانه مي رفت.
درك به زحمت بلند شد و هم چنان كه تلو تلو مي خورد، به سمت ازيزل پيش رفت. ازيزل فرياد زد: "بر پدر و مادرت لعنت!" و به طرف درك هجوم برد. چهار نفر ديگر همگي براي حمايت از درك خيز برداشتند ولي مشت ازيزل بدون اينكه به درك اصابت كند، از صورتش رد شد.
درك پوزخند بي رمقي زد و گفت: "تو شكست خوردي ازيزل! تو نابود شدي."
ازيزل مانند ديوانه ها به طرف درك هجوم مي برد ولي هر بار بدون اينكه هيچ اتفاقي بيفتد، از ميان بدن او رد ميشد.
درك دوباره گفت: "تو نابود شدي، نابود شدي ازيزل! تو پستي. حتي پست تر از ارواحي كه توي دنيان. وقتي اونا از بدنت رد ميشن سرما رو حس مي كني. ولي من حتي تو رو حس هم نمي كنم." سپس ناگهان درك زير خنده زد؛ گويي كه خنده هاي خشكيده تمام اين مدت از درونش سر برآورده باشند. لحظه اي بعد درك از ته دل مي خنديد و همراه با اوج گرفتن صداي خنده او، ازيزل كم رنگ تر و كم رنگ تر ميشد.
كم كم صداي خنده مستانه درك هم رنگ باخت. دنيا هم رنگ خود را از دست ميداد. مغز درك تهي بود و دنياي اطرافش نيز. آخرين چيزي كه قبل از از هوش رفتن حس كرد هيچ بود.
******************
مدتي بعد كه هم مي توانست يك لحظه باشد هم يك قرن، پنتاهاف به هوش آمدند يا شايد تازه به خواب رفته بودند. آري فقط يك رويا بود. رويايي كه در آن دردسر ها تمام شده بود و به جاي زمين هاي پوشيده از خون، دشتي سر سبز قرار داشت.
پنتاهاف از جايشان برخاستند و به دور و بر نگاه كردند. تمام وسعت چشمشان را سبزه هاي شادابي پر كرده بود. شبنم هاي صبحگاهي در درخشش دلرباي خورشيد برق مي زدند. نسيم روي گونه هايشان را بازي مي كرد؛ انگار كه مي خواهد با نوازشش درد و رنجي را كه كشيده اند، پاك كند.
ناگهان صدايي از پشت سرشان شنيدند. صداي آب بود. كسي داشت در آب راه مي رفت. پنتاهاف برگشتند تا از تعجب خشكشان بزند. چشم هايشان به شوخي وانمود مي كردند كه اريكا و آلبرت را مي بينند كه از داخل يك درياچه به طرف آنها مي آيند.
همگي به طرف آنها دويدند. آيدن آلبرت را در آغوش كشيد و ورونيكا خود را در بغل اريكا انداخت. سخت بود كه تصميم بگيرند از شادي بخندند يا از شوق بگريند. سپس اما گفت: "كاش هيچ وقت از اين رويا بيدار نمي شديم."
"بيدار نميشي عزيزم. همين حالا هم بيداري." صدايي فراتر از حد مهرباني. گويي كه فرشته محبت خد اين حرف ها را زده باشد. در جايي كه منشا صدا بود، بانويي زيبا و خوش اندام، با آبشاري مواج از موهايي طلايي و بلند ايستاده بود. لبخندي پرمهر صورت مادرانه اش را زينت بخشيده بود و چشمان آبي اش با شوق آنها را مي نگريست. "همچي تموم شد. اين رويا نيست. كارتون عالي بود بچه هاي من!"
هيچ كدام آن چه را ديده و شنيده بودند، باور نمي كردند. نمي توانستند باور كنند كه بالاخره از آن جهنم بيرون آمده اند اما قلعه هاگوارتز كه فقط چند صد متر آن طرف تر ايستاده بود، اصرار داشت كه اين را به آنها بقبولاند.
-----------------------------------------------------------
خب مطمئنا بازم طولاني نوشتم!
ولي خب ايندفعه واقعا دليل داشت. توي اين پست ديگه بايد كار ازيزل تموم ميشد (وگرنه داستان بيخودي كش ميومد) و خب وقتي ازيزل نابود شه، داستان هم بايد تموم بشه ولي حيف بود داستان رو سر سرسري تموم كنم و چون نمي شد يه پست بذاري آخر داستان كه فقط برگشت رو نشون بده، ديگه اين تكه رو هم اضافه كردم به آخر پست تا عادت طومار نوشتنم رو ترك نكنم
نوري به صورت ازيزل برخورد كرد و ناگهان نوري شديد تابيد. تو گويي كه خورشيد از چهره ازيزل طلوع كرده باشد. چشمان پنتاهاف در مقابل شدت نور پلك تسليم فروبست. سپس ناگهان فرياد گوش خراش هوا را شكافت. فريادي كه تا عمق ذهن و قلب نفوذ مي كرد آكنده بود از وحشت، ترس و درد؛ گويي كه اين سه از درون اين فرياد متولد مي شوند.
درك عقب عقب رفت انگار كه موج صدا او را به عقب هل مي دهد تا اينكه پايش به چيزي گير كرد و زمين خورد. سدريك شمشيرش را انداخت. اما دست هايش را روي گوشش گذاشت. ورونيكا از ترس جيغ مي كشيد؛ هر چند صدايش حتي به خودش هم نمي رسيد. آيدن سر جايش ميخكوب شده بود و فقط دستش را براي حفاظتي بي اختيار جلوي خودش سپر كرده بود.
سپس ناگهان فرياد قطع شد؛ انگار كه پنتاهاف از كابوس دهشت انگيز برخاسته باشند. ولي كابوس هنوز پيش رويشان قرار داشت. ازيزل با قامتي بلند، كريه و وحشتناك روبروي آنها ايستاده بود. اما اين بار مات به نظر مي رسيد. گويي كه از پشت شيشه اي كدر نگاهش پر كينه اش را به سوي آنها نشانه مي رفت.
درك به زحمت بلند شد و هم چنان كه تلو تلو مي خورد، به سمت ازيزل پيش رفت. ازيزل فرياد زد: "بر پدر و مادرت لعنت!" و به طرف درك هجوم برد. چهار نفر ديگر همگي براي حمايت از درك خيز برداشتند ولي مشت ازيزل بدون اينكه به درك اصابت كند، از صورتش رد شد.
درك پوزخند بي رمقي زد و گفت: "تو شكست خوردي ازيزل! تو نابود شدي."
ازيزل مانند ديوانه ها به طرف درك هجوم مي برد ولي هر بار بدون اينكه هيچ اتفاقي بيفتد، از ميان بدن او رد ميشد.
درك دوباره گفت: "تو نابود شدي، نابود شدي ازيزل! تو پستي. حتي پست تر از ارواحي كه توي دنيان. وقتي اونا از بدنت رد ميشن سرما رو حس مي كني. ولي من حتي تو رو حس هم نمي كنم." سپس ناگهان درك زير خنده زد؛ گويي كه خنده هاي خشكيده تمام اين مدت از درونش سر برآورده باشند. لحظه اي بعد درك از ته دل مي خنديد و همراه با اوج گرفتن صداي خنده او، ازيزل كم رنگ تر و كم رنگ تر ميشد.
كم كم صداي خنده مستانه درك هم رنگ باخت. دنيا هم رنگ خود را از دست ميداد. مغز درك تهي بود و دنياي اطرافش نيز. آخرين چيزي كه قبل از از هوش رفتن حس كرد هيچ بود.
******************
مدتي بعد كه هم مي توانست يك لحظه باشد هم يك قرن، پنتاهاف به هوش آمدند يا شايد تازه به خواب رفته بودند. آري فقط يك رويا بود. رويايي كه در آن دردسر ها تمام شده بود و به جاي زمين هاي پوشيده از خون، دشتي سر سبز قرار داشت.
پنتاهاف از جايشان برخاستند و به دور و بر نگاه كردند. تمام وسعت چشمشان را سبزه هاي شادابي پر كرده بود. شبنم هاي صبحگاهي در درخشش دلرباي خورشيد برق مي زدند. نسيم روي گونه هايشان را بازي مي كرد؛ انگار كه مي خواهد با نوازشش درد و رنجي را كه كشيده اند، پاك كند.
ناگهان صدايي از پشت سرشان شنيدند. صداي آب بود. كسي داشت در آب راه مي رفت. پنتاهاف برگشتند تا از تعجب خشكشان بزند. چشم هايشان به شوخي وانمود مي كردند كه اريكا و آلبرت را مي بينند كه از داخل يك درياچه به طرف آنها مي آيند.
همگي به طرف آنها دويدند. آيدن آلبرت را در آغوش كشيد و ورونيكا خود را در بغل اريكا انداخت. سخت بود كه تصميم بگيرند از شادي بخندند يا از شوق بگريند. سپس اما گفت: "كاش هيچ وقت از اين رويا بيدار نمي شديم."
"بيدار نميشي عزيزم. همين حالا هم بيداري." صدايي فراتر از حد مهرباني. گويي كه فرشته محبت خد اين حرف ها را زده باشد. در جايي كه منشا صدا بود، بانويي زيبا و خوش اندام، با آبشاري مواج از موهايي طلايي و بلند ايستاده بود. لبخندي پرمهر صورت مادرانه اش را زينت بخشيده بود و چشمان آبي اش با شوق آنها را مي نگريست. "همچي تموم شد. اين رويا نيست. كارتون عالي بود بچه هاي من!"
هيچ كدام آن چه را ديده و شنيده بودند، باور نمي كردند. نمي توانستند باور كنند كه بالاخره از آن جهنم بيرون آمده اند اما قلعه هاگوارتز كه فقط چند صد متر آن طرف تر ايستاده بود، اصرار داشت كه اين را به آنها بقبولاند.
-----------------------------------------------------------
خب مطمئنا بازم طولاني نوشتم!
ولي خب ايندفعه واقعا دليل داشت. توي اين پست ديگه بايد كار ازيزل تموم ميشد (وگرنه داستان بيخودي كش ميومد) و خب وقتي ازيزل نابود شه، داستان هم بايد تموم بشه ولي حيف بود داستان رو سر سرسري تموم كنم و چون نمي شد يه پست بذاري آخر داستان كه فقط برگشت رو نشون بده، ديگه اين تكه رو هم اضافه كردم به آخر پست تا عادت طومار نوشتنم رو ترك نكنم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1386/4/9 23:28:35
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

چیزی که پنتاهاف را متعجب می کرد این بود که اثری از ازیزل نمی دیدند. اما در همان لحظه دوباره اتفاق عجیبی افتاد. در میان مه سرخ رنگ ، پیکری بلند قد و آتشین پدیدار گشت ، پیکری کریه و وحشتناک !
ازیزل با گام های بلند و آرام به سمت هافلپافی ها می آمد. درک سعی می کرد خودش را سر پا نگه دارد. اریکا روی صلیب بی هوش شده بود و آلبرت تقلا می کرد خودش را از آن صلیب برهاند !
ازیزل جلوتر آمد. هافلپافی ها نمی دانستند چه کار باید بکنند. تا اینکه آیدن در گوش سدریک گفت : « فقط یک افسون بازدارنده ! »
سدریک پیام را به ورونیکا ، اما و درک هم منتقل کرد. ازیزل همچنان به سمت انها می آمد. تا اینکه ناگهان آیدن فریاد زد : « حالا !»
پنج هافلپافی با هم ورد را خوانند و با تمام قوا آن را به سمت ازیزل هدایت کردند : « ایمپیدیمنتا ! »
ازیزل بیش از بیست متر به عقب پرتاب شد . آیدن گفت : « به سلاح هامون احتیاج داریم ! »
درک چوبدستی را در دستش فشرد ، آیدن دو دشنه را در دو دستش آماده کرد ، اما خنجر را جلو گرفت ، ورونیکا سعی کرد با بومرنگش نشانه بگیرد و سر انجام سدریک شمشیرش را کشید !
ازیزل قهقهه ای سر داد و گفت : « با این سلاح ها می خواین من رو از بین ببرید ؟ »
آیدن با سر اشاره ای به ورونیکا کرد ، سپس در گوش اما چیزی گفت ، چشمکی به سدریک زد و سر انجام به ازیزل گفت : « نظرت در مورد این چیه ؟ ... حمله ! »
ورونیکا بورنگ را آزاد کرد. بومرنگ می چرخید و می چرخید تا سرانجام در گردن ازیزل نشست اما ناگهان شروع به شعله کشیدن کرد. اِما درنگ نکرد ، خنجر را به جلو گرفت ؛ دوباره نوری درخشید و اینبار جسمی ژله مانند و طلایی از خنجر خارج شد. همچنان که جسم طلایی رنگ کوچک به سمت ازیزل حجوم می برد آیدن شروع به دویدن به سمت ازیزل کرد. به محض بر خورد شئ طلایی با سینه ازیزل سینه اش خاکستر شد و او فریادی از درد و خشم کشید ، اما آیدن امانش نداد . دشنه هایش را بلند کرد و در دو بازوی ازیزل فرو برد. ازیزل فریاد دیگری کشید ، دستانش سیاه شد و کم کم تکانی خورد : خرد شد و از هم پاشید و به زمین افتاد. حالا ازیزل بدون دست و با سینه ای خاکستر شده در مقابل آنها ایستاده بود. سدریک درنگ نکرد. شمشیر را بلند کرد و روی گردن ازیزل فرود آورد. همه منتظر بودند تا گردن ازیزل را بریده ببینند ؛ اما اتفاق دیگری افتاد. شمشیر ذوب شد و سدریک به عقب پرتاب شد. آیدن گفت : « خدای من ... ما باید اون رو از بین ببریم ! »
اما درک که تا این لحظه خاموش بود گفت : « فقط یک راه برای از بین بردن ازیزل هست ! »
ازیزل بلند شده بود و داشت به سمت پنتاهاف هجوم می برد. در این لحظه درک جلو دوید. بغض گلویش را می فشرد. چوبدستی اش را در دست فشرد و به بدن بدون دست و شعله خیز ازیزل چشم دوخت و در آن لحظه فریاد زد : « دیلکتیو *»
نوری نارنجی رنگ از چوبدستی درک خارج شد و به سمت ازیزل رفت و در همین زمان درک فریاد زد : « متشکرم پدر ! »
<><><><><><><><><><><><><><><>
* Dilectio ، به لاتین یعنی عشق
** ببخشید طولانی شد ... وقتی این پست رو تموم کردم بغض گلوم رو گرفته بود
*** درک به خاکام بزرگ گفت : « من هدیه ام رو گرفته ام ! » فکر می کنم اون هدیه همون ورد دیلکتیو بوده !
یک پست بی نقص به نظرم اگر قرار باشه بهش نمره بدم نمره 5 رو میدم . کیفیت پست خوب بود ، مشکلی که در پست قبلی بود ، یعنی فضاسازی های اضافی ، در این پست وجود نداشت و فضا سازی در حد درست و همراه با توصیفات زیبا بود .
دیالوگ ها هم متناسب با شخصیت ها ساخته شده بود و دیااوگ های تاثیر گذاری توی پست به چشم میخورد . ارتباطی که بین خواننده و نویسنده باید بوجود بیاد تا مطلب ارزشمند بشه در پستت بود . صحنه درک نمونه کاملی از این صحنه است .
اما مشکلی که 80% از اعضای سایت دارن ، پاراگراف بندیه که یک توضیحی در موردش میدیم ، هر پاراگراف در مورد یک رویداد اطلاع میده ، رویداد ها در بین پاراگراف ها به یکدیگر مرتبط هستن . به نظرم باید در پاراگراف بندیت دقت بیشتری بکنی .
اضافه میکنم که قلمت هم یک دست شده و این نشونه میده نقدها کار خودش و کرده ، حالا هی بیا مسنجر بزن تو سر من که چرا اینطوری میگی به من . خوب امیدوارم از این پستها ازت بیشتر ببینیم.
ازیزل با گام های بلند و آرام به سمت هافلپافی ها می آمد. درک سعی می کرد خودش را سر پا نگه دارد. اریکا روی صلیب بی هوش شده بود و آلبرت تقلا می کرد خودش را از آن صلیب برهاند !
ازیزل جلوتر آمد. هافلپافی ها نمی دانستند چه کار باید بکنند. تا اینکه آیدن در گوش سدریک گفت : « فقط یک افسون بازدارنده ! »
سدریک پیام را به ورونیکا ، اما و درک هم منتقل کرد. ازیزل همچنان به سمت انها می آمد. تا اینکه ناگهان آیدن فریاد زد : « حالا !»
پنج هافلپافی با هم ورد را خوانند و با تمام قوا آن را به سمت ازیزل هدایت کردند : « ایمپیدیمنتا ! »
ازیزل بیش از بیست متر به عقب پرتاب شد . آیدن گفت : « به سلاح هامون احتیاج داریم ! »
درک چوبدستی را در دستش فشرد ، آیدن دو دشنه را در دو دستش آماده کرد ، اما خنجر را جلو گرفت ، ورونیکا سعی کرد با بومرنگش نشانه بگیرد و سر انجام سدریک شمشیرش را کشید !
ازیزل قهقهه ای سر داد و گفت : « با این سلاح ها می خواین من رو از بین ببرید ؟ »
آیدن با سر اشاره ای به ورونیکا کرد ، سپس در گوش اما چیزی گفت ، چشمکی به سدریک زد و سر انجام به ازیزل گفت : « نظرت در مورد این چیه ؟ ... حمله ! »
ورونیکا بورنگ را آزاد کرد. بومرنگ می چرخید و می چرخید تا سرانجام در گردن ازیزل نشست اما ناگهان شروع به شعله کشیدن کرد. اِما درنگ نکرد ، خنجر را به جلو گرفت ؛ دوباره نوری درخشید و اینبار جسمی ژله مانند و طلایی از خنجر خارج شد. همچنان که جسم طلایی رنگ کوچک به سمت ازیزل حجوم می برد آیدن شروع به دویدن به سمت ازیزل کرد. به محض بر خورد شئ طلایی با سینه ازیزل سینه اش خاکستر شد و او فریادی از درد و خشم کشید ، اما آیدن امانش نداد . دشنه هایش را بلند کرد و در دو بازوی ازیزل فرو برد. ازیزل فریاد دیگری کشید ، دستانش سیاه شد و کم کم تکانی خورد : خرد شد و از هم پاشید و به زمین افتاد. حالا ازیزل بدون دست و با سینه ای خاکستر شده در مقابل آنها ایستاده بود. سدریک درنگ نکرد. شمشیر را بلند کرد و روی گردن ازیزل فرود آورد. همه منتظر بودند تا گردن ازیزل را بریده ببینند ؛ اما اتفاق دیگری افتاد. شمشیر ذوب شد و سدریک به عقب پرتاب شد. آیدن گفت : « خدای من ... ما باید اون رو از بین ببریم ! »
اما درک که تا این لحظه خاموش بود گفت : « فقط یک راه برای از بین بردن ازیزل هست ! »
ازیزل بلند شده بود و داشت به سمت پنتاهاف هجوم می برد. در این لحظه درک جلو دوید. بغض گلویش را می فشرد. چوبدستی اش را در دست فشرد و به بدن بدون دست و شعله خیز ازیزل چشم دوخت و در آن لحظه فریاد زد : « دیلکتیو *»
نوری نارنجی رنگ از چوبدستی درک خارج شد و به سمت ازیزل رفت و در همین زمان درک فریاد زد : « متشکرم پدر ! »
<><><><><><><><><><><><><><><>
* Dilectio ، به لاتین یعنی عشق
** ببخشید طولانی شد ... وقتی این پست رو تموم کردم بغض گلوم رو گرفته بود
*** درک به خاکام بزرگ گفت : « من هدیه ام رو گرفته ام ! » فکر می کنم اون هدیه همون ورد دیلکتیو بوده !
یک پست بی نقص به نظرم اگر قرار باشه بهش نمره بدم نمره 5 رو میدم . کیفیت پست خوب بود ، مشکلی که در پست قبلی بود ، یعنی فضاسازی های اضافی ، در این پست وجود نداشت و فضا سازی در حد درست و همراه با توصیفات زیبا بود .
دیالوگ ها هم متناسب با شخصیت ها ساخته شده بود و دیااوگ های تاثیر گذاری توی پست به چشم میخورد . ارتباطی که بین خواننده و نویسنده باید بوجود بیاد تا مطلب ارزشمند بشه در پستت بود . صحنه درک نمونه کاملی از این صحنه است .
اما مشکلی که 80% از اعضای سایت دارن ، پاراگراف بندیه که یک توضیحی در موردش میدیم ، هر پاراگراف در مورد یک رویداد اطلاع میده ، رویداد ها در بین پاراگراف ها به یکدیگر مرتبط هستن . به نظرم باید در پاراگراف بندیت دقت بیشتری بکنی .
اضافه میکنم که قلمت هم یک دست شده و این نشونه میده نقدها کار خودش و کرده ، حالا هی بیا مسنجر بزن تو سر من که چرا اینطوری میگی به من . خوب امیدوارم از این پستها ازت بیشتر ببینیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/4/8 14:15:54
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/4/8 14:25:04
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/9 15:13:10
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/4/8 14:25:04
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/9 15:13:10
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/10
آخرین ورود: سهشنبه 19 بهمن 1389 02:01
از: کهکشان آبراداتاس _ بازوی قنطورس _ سیاره ی تیلاندا
پستها:
80

_برادرم رو اسیر کردی ،اریکا رو به صلیب کشیدی وحالا نوبت درکه؟هدفت از این کارا چیه؟
ازیزل اندک ترحمی نسبت به زاری ورونیکا نشان نمی داد .گویی حرف های ایدن را نمی شنید.تنها با چشمان قرمز خون الودش نگاهی به دوردست ها افکند و پاسخ داد:هدف؟...اما حرفش را نیمه تمام رها کرد .به نظر می رسید برای اولین بار در تمام عمرش می اندیشد .سرش را پایین گرفت و با تمام وجود فریاد کشید:چه چیز والاتر از پایمال کردن ارزش دوستی ها؟و همچنان که می خندید به طرف ابدن حرکت کرد :و چه چیز ارزشمند تر از تحریک ...ناگهان رنگ صورت درک تغییر کردو به سفیدی گرایید .چشمان خونینش جای خود را به رنگ زلال و شفاف اولیه دادند.ورونیکا همچنین ناله سر می داد .
اما با خوشحالی گفت:کارتون عالی بود بچه ها.ازیزل از بدن درک بیرون رفت .حالا با شماره ی سه همه به طرف صلیب ها می ریم:یک ... دو ...سه ...
پنتاهاف با تمام نیرویی که در بدن داشتند می دویدند.هدفشان برتر از هر چیز دیگری بود و اکنون این همان ارزش والای دوستی بود که انان را نسبت به موانع مقاوم می ساخت . همان ارزشی که ازیزل از خواری ان دم می زد .سپرشان محبت بود و بس ،دیگر چه باک از ان گرمای سوزان وقتی که عشق در دل هایشان مواج بود و دیگر چه باک وقتی که هنوز کورسویی از امید در دلشان می تابید .با این اندیشه پیش می رفتند ...
البرت و اریکا از بالای صلیب ها انان را می دیدند که چگونه تا اخرین نفس می دوند و حالا فقط چند گام با ازادی فاصله داشتند.
اما گویی در این راه همه چیز دست در دست هم می داد تا مانع از رهایی انان شود زیرا درست لحظه ای که پنتاهاف رسیدند اتفاقی افتاد که بیش از هر زمانی انان را رنج داد.اتفاقی که تا ابد از یاد و خاطره ی هیچ کدام پاک نشد .ثانیه ای که ازیزل نفر سومی را نیز قربانی خواسته های پلید خویش کرد .اما با تمام وجود در خود می لولید و فریادی اکنده از هراس سر می داد...
سلام نیمی جان
آفرین به این پست میگن یک پست با کیفیت . البته یکی دو تا غلط املایی داشتی که فکر کنم از دستت در رفته .
فضا سازیت مناسب بود و توصیفات خوبی داشت . دیالوگ ها بهتر شده بود و به شخصیت شیطانی میخورد . و هیجان پستت باعث جذاب شدنش شده بود . در کل سوژه هم سوژه خوبیه و شما هم به خوبی مانور دادی .
اما یک نکته که خیلی تو چشم بود : بجای ( آ ) از ( ا ) استفاده کردی بودی که غلط املایی حساب میشه به نظرم باید سعی کنی حتما الف و با سرکش بزاری وگرنه ( َ ) خونده میشه که خوب نیست .
موفق باشی .
ازیزل اندک ترحمی نسبت به زاری ورونیکا نشان نمی داد .گویی حرف های ایدن را نمی شنید.تنها با چشمان قرمز خون الودش نگاهی به دوردست ها افکند و پاسخ داد:هدف؟...اما حرفش را نیمه تمام رها کرد .به نظر می رسید برای اولین بار در تمام عمرش می اندیشد .سرش را پایین گرفت و با تمام وجود فریاد کشید:چه چیز والاتر از پایمال کردن ارزش دوستی ها؟و همچنان که می خندید به طرف ابدن حرکت کرد :و چه چیز ارزشمند تر از تحریک ...ناگهان رنگ صورت درک تغییر کردو به سفیدی گرایید .چشمان خونینش جای خود را به رنگ زلال و شفاف اولیه دادند.ورونیکا همچنین ناله سر می داد .
اما با خوشحالی گفت:کارتون عالی بود بچه ها.ازیزل از بدن درک بیرون رفت .حالا با شماره ی سه همه به طرف صلیب ها می ریم:یک ... دو ...سه ...
پنتاهاف با تمام نیرویی که در بدن داشتند می دویدند.هدفشان برتر از هر چیز دیگری بود و اکنون این همان ارزش والای دوستی بود که انان را نسبت به موانع مقاوم می ساخت . همان ارزشی که ازیزل از خواری ان دم می زد .سپرشان محبت بود و بس ،دیگر چه باک از ان گرمای سوزان وقتی که عشق در دل هایشان مواج بود و دیگر چه باک وقتی که هنوز کورسویی از امید در دلشان می تابید .با این اندیشه پیش می رفتند ...
البرت و اریکا از بالای صلیب ها انان را می دیدند که چگونه تا اخرین نفس می دوند و حالا فقط چند گام با ازادی فاصله داشتند.
اما گویی در این راه همه چیز دست در دست هم می داد تا مانع از رهایی انان شود زیرا درست لحظه ای که پنتاهاف رسیدند اتفاقی افتاد که بیش از هر زمانی انان را رنج داد.اتفاقی که تا ابد از یاد و خاطره ی هیچ کدام پاک نشد .ثانیه ای که ازیزل نفر سومی را نیز قربانی خواسته های پلید خویش کرد .اما با تمام وجود در خود می لولید و فریادی اکنده از هراس سر می داد...
سلام نیمی جان
آفرین به این پست میگن یک پست با کیفیت . البته یکی دو تا غلط املایی داشتی که فکر کنم از دستت در رفته .
فضا سازیت مناسب بود و توصیفات خوبی داشت . دیالوگ ها بهتر شده بود و به شخصیت شیطانی میخورد . و هیجان پستت باعث جذاب شدنش شده بود . در کل سوژه هم سوژه خوبیه و شما هم به خوبی مانور دادی .
اما یک نکته که خیلی تو چشم بود : بجای ( آ ) از ( ا ) استفاده کردی بودی که غلط املایی حساب میشه به نظرم باید سعی کنی حتما الف و با سرکش بزاری وگرنه ( َ ) خونده میشه که خوب نیست .
موفق باشی .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/9 14:43:56
ميتونم احساس كنم كه خودم هستم...همين براي من كافيه...
جزئیات کاربر

ورونيكا يك قدم به جلو برداشت،حالتش عجيب بود و حتي خودش نيز نميتوانست درك كند كه چه احساسي دارد، لبخند ميزد در حاليكه اشك ميريخت،درك را دوست داشت در حالي كه از ازيزل متنفر بود و حالا كه اين دو يكي شده بودند كاملا سردرگم بود!
ولي سرانجام تصميم گرفت كه هم صحبت خود را ازيزل بپندارد و لذا رو به او كرد و با بغض گفت:
-"چرا؟..چرا درك رو انتخاب كردي؟...ميتونستي هركدوم از ماهارو براي قرباني شدن هدف بگيري ولي اينكار رو نكردي..چرا؟!.."..
ازيزل قهقه ي شيطاني سر داد و رو به ورونيكا فرياد كشيد:
-"اي دختره ي احمق!كداميك از شماها فرزند خاكام بزرگ بودين؟..هيچ يك از شما توانايي برآورده كردن خواسته ي من رو نداشتين به جز همين پسر!چرا بايد يكي از شماهارو انتخاب ميكردم در حالي كه ميتوانستم بهترين را داشته باشم؟.."
بعد از آن تقريبا همه با چهره هايي گنگ و سردرگرم به ازيزل خيره شده بودن!درك،پسر خاكام بزرگ؟..نه اين امكان نداشت،مگر نه اينكه خود او به آنها گفته بود كه فقط يك سال با آن مرد زندگي كرده بوده است؟..يعني امكانش وجود داشت كه بهترين دوستشان به آنها دروغ گفته باشد؟.."
آيدن آرام در گوش ورونيكا زمزمه كرد:
-از موقعي كه ازيزل وارد بدن درك شده 7 دقيقه گذشته،8دقيقه بعدي رو بذار به عهده من!"
سپس چند قدم به ازيزل نزديكتر شد و با لحني سرشار از نفرت و حس انتقام رو به او فرياد كشيد:
-.......
**********************************************
خب من ترجيح دادم حالاكه اولين پستم توي اين داستان طولانيه كه همه زحمتش رو شما كشيدين زياد داستان رو عوض نكنم و سوژه رو پيش نبرم!گذاشتمش به عهده ي خودتون!
سلام هلگا عزیز
خوب اول اینکه همه پستت در حد استاندارد بود . سوژه به خوبی پیش رفته بود و نثرش هم سبک بود . به نظرم یک پست خوب و بدون مشکل بود ولی خوب باید در پاراگراف بندی هات بیشتر دقت کنی و به نظرم نوشتن اعداد در پست به شکل ریاضی درست نیست و بهتره اونها رو ادبیاتی بنویسیم .
موفق باشی
ولي سرانجام تصميم گرفت كه هم صحبت خود را ازيزل بپندارد و لذا رو به او كرد و با بغض گفت:
-"چرا؟..چرا درك رو انتخاب كردي؟...ميتونستي هركدوم از ماهارو براي قرباني شدن هدف بگيري ولي اينكار رو نكردي..چرا؟!.."..
ازيزل قهقه ي شيطاني سر داد و رو به ورونيكا فرياد كشيد:
-"اي دختره ي احمق!كداميك از شماها فرزند خاكام بزرگ بودين؟..هيچ يك از شما توانايي برآورده كردن خواسته ي من رو نداشتين به جز همين پسر!چرا بايد يكي از شماهارو انتخاب ميكردم در حالي كه ميتوانستم بهترين را داشته باشم؟.."
بعد از آن تقريبا همه با چهره هايي گنگ و سردرگرم به ازيزل خيره شده بودن!درك،پسر خاكام بزرگ؟..نه اين امكان نداشت،مگر نه اينكه خود او به آنها گفته بود كه فقط يك سال با آن مرد زندگي كرده بوده است؟..يعني امكانش وجود داشت كه بهترين دوستشان به آنها دروغ گفته باشد؟.."
آيدن آرام در گوش ورونيكا زمزمه كرد:
-از موقعي كه ازيزل وارد بدن درك شده 7 دقيقه گذشته،8دقيقه بعدي رو بذار به عهده من!"
سپس چند قدم به ازيزل نزديكتر شد و با لحني سرشار از نفرت و حس انتقام رو به او فرياد كشيد:
-.......
**********************************************
خب من ترجيح دادم حالاكه اولين پستم توي اين داستان طولانيه كه همه زحمتش رو شما كشيدين زياد داستان رو عوض نكنم و سوژه رو پيش نبرم!گذاشتمش به عهده ي خودتون!
سلام هلگا عزیز
خوب اول اینکه همه پستت در حد استاندارد بود . سوژه به خوبی پیش رفته بود و نثرش هم سبک بود . به نظرم یک پست خوب و بدون مشکل بود ولی خوب باید در پاراگراف بندی هات بیشتر دقت کنی و به نظرم نوشتن اعداد در پست به شکل ریاضی درست نیست و بهتره اونها رو ادبیاتی بنویسیم .
موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/9 14:25:12
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

همه با نگرانی اسلحه هایشان را جلویشان گرفتند.
صورت درک تغییر کرده بود. ابروانش در یکدیگر گره خورده بود و گونه هایش به طرز عجیبی منقبض شده بود. چشمانش سرخ بود و لبانش با پوزخندی وحشتناک تزئین شده بود !
درک خنده کوتاه وحشت آوری سر داد و گفت : « نترسید ... بهتون حمله نمی کنم ... اما شما برای اینکه سه دوستتون رو به دست بیاورید باید به من حمله کنید ! »
صورت تک تک اعضای گروه غمگین بود. سدریک با ناراحتی نگاه می کرد اما گویی در دنیای دیگری بود و به مساله عجیبی می اندیشید. آیدن سخت در فکر بود و اخم کرده بود. ورونیکا سعی می کرد گریه نکند. به درک خیره شده بود و احتمالا به روز های خوش با هم بودن فکر می کرد !
در این میان اما اشک می ریخت. اشک های مروارید گونش روی گونه های برجسته اش می ریخت و کم کم پایین می چکید !
آفتاب سوزان بود. خورشید سرخ و کور کننده و آسمان نارنجی ! زمین قرمز بود ؛ نه از شن های سرخ ، نه از آتش و نه از هیچ چیز دیگر ... از خون !!
در نقطه ای که مشخص نبود نزدیک است یا دور دو صلیب خود نمایی می کرد و آلبرت و اریکا به آن کشیده شده بودند !
نسیمی که می وزید خنک نبود ، گرم هم نبود ... سوزان بود !
و ابر هایی که در آسمان بود ، سپید نبود ، سیاه نبود ، ابر نبود بلکه توده های زرشکی رنگ پراکنده بود !
ازیزل ، نه نه ، درک باز هم قهقهه ای خوفناک سر داد و گفت : « چی شد ؟ وراجی هاتون تموم شد ؟ قهرمانی هاتون تموم شد ؟ حاضر نیستید یک دوستتون رو فدای دو دوست دیگر بکنید ؟ »
و تازه در این لحظه همه متوجه موقعیت وحشتناک شدند. همه به جز آیدن که از اول فهمیده بود و این مساله سخت فکرش را مشغول کرده بود ! همه فهمیده بودند که برای از بین بردن ازیزل باید درک را قربانی کنند !
در این لحظه آیدن خیلی آرام در گوش ورونیکا گفت : « حواسش رو پرت کن ! »
به محض اینکه ورونیکا شروع به صحبت کرد آیدن در گوش سدریک گفت : « باید پونزده دقیقه معطلش کنیم ...
<><><><><><><><><><><><><><>
تذکر : قبلا هم گفته شده : ازیزل نمی تونه بیش از 15 دقیقه در بدن انسان بمونه !!
سلام از اول پستت شروع میکنم تا بریم جلو .
در مجموع پست قشنگی بود ولی در موارد زیر مشکل داشتی ، سوژه و فضا سازی در پست های "جد" صلیقه ایه و ما نمیتونیم بهشون گیر بدیم ولی در مجموع سوژه رو خوب جلو برده بودی و فضاسازیت هم خوب بود ولی بعضی جاها به شدت مشکل داشتی .
همه با نگرانی اسلحه هایشان را جلویشان گرفتند.
ویرایش : ( ـشان ) میتونی در یکی از موارد "شان" رو حذف کنی ، اضافیه و جمله رو خراب میکنه .
درک خنده کوتاه وحشت آوری سر داد .
ویرایش : درک خنده کوتاه اما وحشت آوری را سر داد .
در پاراگراف دوم فضا سازیت قسمت های اضافی داشت که میتونستی ازشون صرف نظر کنی . توضیح زیاد یک مسئله باعث بد شدن فضا سازی میشه .
بجای علامت ( ! ) بهتر بود از علامت ( ، ) یا ( . ) استفاده میکردی .
نسیمی که می وزید خنک نبود ، گرم هم نبود ... سوزان بود !
ویرایش : نسیمی که میوزید نه گرم بود و نه خنک ، بلکه سوازن بود .
نکته : چندین بار گفتم تا جایی که میتونی از فعل مشابه استفاده نکن و جایگزین بزار .
و ابر هایی که در آسمان بود ، سپید نبود ، سیاه نبود ، ابر نبود بلکه توده های زرشکی رنگ پراکنده بود !
فعل " بود " رو خیلی استفاده کرده بودی به نکته بالا توجه کن .
ولی یک نکته پستت که بسیار اون و جالب کرد و باعث شد دوباره از اول بخونمش : آخر پستت بود که آدم و غافلگیر میکرد و هیجان خاصی داشت .
موفق باشی ، سعی کن روی فضا سازی هات بیشتر دقت کنی . اینم یک نقدی که شما بپسندی .
صورت درک تغییر کرده بود. ابروانش در یکدیگر گره خورده بود و گونه هایش به طرز عجیبی منقبض شده بود. چشمانش سرخ بود و لبانش با پوزخندی وحشتناک تزئین شده بود !
درک خنده کوتاه وحشت آوری سر داد و گفت : « نترسید ... بهتون حمله نمی کنم ... اما شما برای اینکه سه دوستتون رو به دست بیاورید باید به من حمله کنید ! »
صورت تک تک اعضای گروه غمگین بود. سدریک با ناراحتی نگاه می کرد اما گویی در دنیای دیگری بود و به مساله عجیبی می اندیشید. آیدن سخت در فکر بود و اخم کرده بود. ورونیکا سعی می کرد گریه نکند. به درک خیره شده بود و احتمالا به روز های خوش با هم بودن فکر می کرد !
در این میان اما اشک می ریخت. اشک های مروارید گونش روی گونه های برجسته اش می ریخت و کم کم پایین می چکید !
آفتاب سوزان بود. خورشید سرخ و کور کننده و آسمان نارنجی ! زمین قرمز بود ؛ نه از شن های سرخ ، نه از آتش و نه از هیچ چیز دیگر ... از خون !!
در نقطه ای که مشخص نبود نزدیک است یا دور دو صلیب خود نمایی می کرد و آلبرت و اریکا به آن کشیده شده بودند !
نسیمی که می وزید خنک نبود ، گرم هم نبود ... سوزان بود !
و ابر هایی که در آسمان بود ، سپید نبود ، سیاه نبود ، ابر نبود بلکه توده های زرشکی رنگ پراکنده بود !
ازیزل ، نه نه ، درک باز هم قهقهه ای خوفناک سر داد و گفت : « چی شد ؟ وراجی هاتون تموم شد ؟ قهرمانی هاتون تموم شد ؟ حاضر نیستید یک دوستتون رو فدای دو دوست دیگر بکنید ؟ »
و تازه در این لحظه همه متوجه موقعیت وحشتناک شدند. همه به جز آیدن که از اول فهمیده بود و این مساله سخت فکرش را مشغول کرده بود ! همه فهمیده بودند که برای از بین بردن ازیزل باید درک را قربانی کنند !
در این لحظه آیدن خیلی آرام در گوش ورونیکا گفت : « حواسش رو پرت کن ! »
به محض اینکه ورونیکا شروع به صحبت کرد آیدن در گوش سدریک گفت : « باید پونزده دقیقه معطلش کنیم ...
<><><><><><><><><><><><><><>
تذکر : قبلا هم گفته شده : ازیزل نمی تونه بیش از 15 دقیقه در بدن انسان بمونه !!
سلام از اول پستت شروع میکنم تا بریم جلو .
در مجموع پست قشنگی بود ولی در موارد زیر مشکل داشتی ، سوژه و فضا سازی در پست های "جد" صلیقه ایه و ما نمیتونیم بهشون گیر بدیم ولی در مجموع سوژه رو خوب جلو برده بودی و فضاسازیت هم خوب بود ولی بعضی جاها به شدت مشکل داشتی .
همه با نگرانی اسلحه هایشان را جلویشان گرفتند.
ویرایش : ( ـشان ) میتونی در یکی از موارد "شان" رو حذف کنی ، اضافیه و جمله رو خراب میکنه .
درک خنده کوتاه وحشت آوری سر داد .
ویرایش : درک خنده کوتاه اما وحشت آوری را سر داد .
در پاراگراف دوم فضا سازیت قسمت های اضافی داشت که میتونستی ازشون صرف نظر کنی . توضیح زیاد یک مسئله باعث بد شدن فضا سازی میشه .
بجای علامت ( ! ) بهتر بود از علامت ( ، ) یا ( . ) استفاده میکردی .
نسیمی که می وزید خنک نبود ، گرم هم نبود ... سوزان بود !
ویرایش : نسیمی که میوزید نه گرم بود و نه خنک ، بلکه سوازن بود .
نکته : چندین بار گفتم تا جایی که میتونی از فعل مشابه استفاده نکن و جایگزین بزار .
و ابر هایی که در آسمان بود ، سپید نبود ، سیاه نبود ، ابر نبود بلکه توده های زرشکی رنگ پراکنده بود !
فعل " بود " رو خیلی استفاده کرده بودی به نکته بالا توجه کن .
ولی یک نکته پستت که بسیار اون و جالب کرد و باعث شد دوباره از اول بخونمش : آخر پستت بود که آدم و غافلگیر میکرد و هیجان خاصی داشت .
موفق باشی ، سعی کن روی فضا سازی هات بیشتر دقت کنی . اینم یک نقدی که شما بپسندی .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/4/5 23:53:32
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/6 3:16:40
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/6 3:18:17
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/6 3:20:03
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/6 3:16:40
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/6 3:18:17
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/6 3:20:03
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/06/05
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: سهشنبه 9 دی 1393 16:22
از: تالار هافلپاف
پستها:
457

چشمان نوميد پنتاهاف انتهاي جاده را جستجو ميکرد ولی گويا آن مسير تا بینهايت ادامه داشت. قدمهاي کند و نامتقارنشان اين حقيقت را فرياد ميزد که ديگر رمقی در پاهايشان باقی نماندهاست. هر نگاه به نهر خونآلود افکار وحشتناکي را در ذهنشان تداعي ميکرد که رهايي از بند آن غيرممکن مينمود... وضعيت رقتباری بود!
ناگاه اتفاقی عجيب به وقوع پيوست. پنتاهاف در مسير پيش ميرفتند، شنهای سوزان و جريان خونآب را احساس ميکردند اما اينگونه به نظر ميرسيد که همهچيز کمرنگ و کمرنگتر ميشود.
ديوانهوار بود اما لحظهای بعد آنها در فضايي سپيد گام بر ميداشتند يا به عبارتي شناور بودند... نه زميني زير پا و نه آسماني بر فرازشان!
قبل از اينکه پنتاهاف از شگفتي آنچه ميديدند درآيند باری ديگر خود را در محاصرهی شعلههاي رقصان آتش يافتند ولی اين بار شعلهها ناپديد نشدند بلکه باعث چرخش بچهها با سرعتي سرسامآور گشتند.
هنگامي که زبانههاي آتش فرو نشست و هافلپافیها از حرکت بازايستادند قلمرو ازيزل در برابر ديدگانشان قرار گرفت...
تمام اراضی را خون در بر گرفته بود که از حوضچهای سنگي در ميان سرزمين سرچشمه ميگرفت. نگاه وحشتزدهی پنتاهاف صليب بزرگي که در ميان حوضچه قرار داشت را دنبال کرد و بر روی دو پيکر خميده که به آن بسته شده بودند ثابت ماند.
يکي از آن دو پسری شبيه به آيدن بود و ديگری کسی نبود جز...
- اريکا!
ورونيکا ناخودآگاه به جلو حرکت کرد اما آيدن مانع او شد و گفت:
- بايد با احتياط جلو بريم، احتمالاً ازيزل يه جايي نزديک ماست! نظر تو چيه درک؟ ... درک؟
بچهها رو به درک چرخيدند و با چشمان قرمز و حالت غيرعادی او روبرو شدند...
سلام اما جان
یک پست خوب و با کیفیت که نقد لازم نداشت .
پستت انقدر خوب بود که من از اولش تا آخرش و میخوندم بدون اینکه دقت کنم ، یعنی هی میخوندم و خسته نمیشدم .
از اول پستت شروع میکنیم . فضا سازیت مناسب و خوب بود ، غلط املایی به چشم نمیخورد . از مشابه های زیبایی استفاده کرده بودی .
در چند جای پستت از ( ... ) کردی که باید ( ، ) میذاشتی .
ویرایش این جمله : نه زميني زير پا و نه آسماني بر فرازشان!
( نه زمینی زیر پایشان بود و نه آسمانی بر فرازشان! )
ویرایش جمله : بچه ها رو به درک چرخيدند
چرخیدن فعل مناسب نیست ، باید اینطوری مینوشتی : ( بچه ها رو به درک برگشتند . )
فقط مسائل جزئی در پستت بود و چیز دیگه ای نبود ، که اونم با کمی دقت میتونی برطرف کنی .
موفق باشی .
ناگاه اتفاقی عجيب به وقوع پيوست. پنتاهاف در مسير پيش ميرفتند، شنهای سوزان و جريان خونآب را احساس ميکردند اما اينگونه به نظر ميرسيد که همهچيز کمرنگ و کمرنگتر ميشود.
ديوانهوار بود اما لحظهای بعد آنها در فضايي سپيد گام بر ميداشتند يا به عبارتي شناور بودند... نه زميني زير پا و نه آسماني بر فرازشان!
قبل از اينکه پنتاهاف از شگفتي آنچه ميديدند درآيند باری ديگر خود را در محاصرهی شعلههاي رقصان آتش يافتند ولی اين بار شعلهها ناپديد نشدند بلکه باعث چرخش بچهها با سرعتي سرسامآور گشتند.
هنگامي که زبانههاي آتش فرو نشست و هافلپافیها از حرکت بازايستادند قلمرو ازيزل در برابر ديدگانشان قرار گرفت...
تمام اراضی را خون در بر گرفته بود که از حوضچهای سنگي در ميان سرزمين سرچشمه ميگرفت. نگاه وحشتزدهی پنتاهاف صليب بزرگي که در ميان حوضچه قرار داشت را دنبال کرد و بر روی دو پيکر خميده که به آن بسته شده بودند ثابت ماند.
يکي از آن دو پسری شبيه به آيدن بود و ديگری کسی نبود جز...
- اريکا!
ورونيکا ناخودآگاه به جلو حرکت کرد اما آيدن مانع او شد و گفت:
- بايد با احتياط جلو بريم، احتمالاً ازيزل يه جايي نزديک ماست! نظر تو چيه درک؟ ... درک؟
بچهها رو به درک چرخيدند و با چشمان قرمز و حالت غيرعادی او روبرو شدند...
سلام اما جان
یک پست خوب و با کیفیت که نقد لازم نداشت .
پستت انقدر خوب بود که من از اولش تا آخرش و میخوندم بدون اینکه دقت کنم ، یعنی هی میخوندم و خسته نمیشدم .
از اول پستت شروع میکنیم . فضا سازیت مناسب و خوب بود ، غلط املایی به چشم نمیخورد . از مشابه های زیبایی استفاده کرده بودی .
در چند جای پستت از ( ... ) کردی که باید ( ، ) میذاشتی .
ویرایش این جمله : نه زميني زير پا و نه آسماني بر فرازشان!
( نه زمینی زیر پایشان بود و نه آسمانی بر فرازشان! )
ویرایش جمله : بچه ها رو به درک چرخيدند
چرخیدن فعل مناسب نیست ، باید اینطوری مینوشتی : ( بچه ها رو به درک برگشتند . )
فقط مسائل جزئی در پستت بود و چیز دیگه ای نبود ، که اونم با کمی دقت میتونی برطرف کنی .
موفق باشی .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1386/4/4 15:03:53
ویرایش شده توسط اما دابز در 1386/4/4 18:05:36
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/5 15:41:29
ویرایش شده توسط اما دابز در 1386/4/4 18:05:36
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1386/4/5 15:41:29
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج