جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  280 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
نام شخصیت انتخابی:بلاتریکس لسترنج

گروه:اسلیترین

ویژگی های ظاهری:قدبلند و رنگ پریده با نگاهی تحقیرآمیز و ظاهری مغرور و متکبر و موهایی بسیار زیبا و دلفریب!

سن:کوشیــــــــــــو!


معرفی شخصیت:بلاتریکس بلک(لسترنج)او فرزند ارشد کیگانوس بلک و دروئلا روزیه بود که در خاندان با اصالت بلک متولد شد هرچند تا پایان عمر ننگ دخترعموی سیریوس و خاله نیمفادورا تانکس بودن را به ناچارا یدک کشید.نام او برگفته از سومین ستاره ی پرنور در صورت فلکی " اوریون" یا شکارچی هست که با نام ستاره ی آمازون هم شناخته می شده.
او خواهر بزرگتر نارسیسا و اندرومدا بلک است. بلاتریکس با وجود شباهت ظاهری بسیار به خواهران کوچکترش بر خلاف آنها صاحب چشمانی به تیرگی شب و موهایی سیاه بوده است.او به طرز سادیستیک واری به اصالت خون جادوگری پایبند بود و رد پای این تعصب را در لحظه به لحظه زندگی او میتوان مشاهده کرد.
او در سال 1962 وارد مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز شد و به گروه اسلیترین پیوست.جایگاهی که بر شدت غرور و تعصب اصالت زادگیش بیش از پیش افزود.
بعد از اتمام تحصیلات او با رودلفوس لسترنج،اصیل زاده ی ثروتمندی از گروه اسلیترین، ازدواج کرد. اگرچه آن ها در آینده در خدمت ولدمورت همکاری خوبی داشتند،ازدواج آن ها چیزی بیشتر از انجام سنت های الزامی اصیل زادگی خانواده ی او نبود. برخلاف خواهرانش بلاتریکس کوچکترین علاقه ای به همسرش ابراز نمی کرد و حتی از آوردن نام او در مکالمه ها خودداری می ورزید.
با اینهمه حتی ازدواج نتوانست ذره ای از آتش عشق و علاقه او به پیوستن به ارباب تاریکی کم کند و کمی بعد از ازدواج به جرگه پیروان لرد ولدمورت پیوست و چیزی نگذشت که خود را تا جایگاهی شایسته نزد لرد سیاه بالا کشید.شدت اطمینان و علاقه او به لرد سیاه چنان بود که در سال 1981 با شنیدن خبر ناپدید شدن سرورش آن را باور نکرد.او با همراهی همسر و دوتن دیگر از همراهانش با زیر شکنجه گرفتن زوج لانگ باتم کوشید تا نشانی از سرورش بیابد.خشم و درماندگی بلاتریکس از ناپدید شدن لرد سیاه و قدرت او در اجرای طلسم های نابخشودنی عاقبت به ناتانی کامل و دائمی لانگ باتم ها و دیوانگی ایشان منجر شد بی انکه اقدامات او بتوانند لرد سیاه را بار دیگر بازگردانند.او به همراه همسر و دو همراه دیگرشان محاکمه و به حبس ابد در آزکابان بدون هیچگونه شانس آزادی محکوم شدند.با این وصف بلاتریکس بدون هیچ ترسی و بدون اینکه التماس کند با غرور اعلام کرد که همچنان به لرد سیاه وفادار است و اطمینان دارد زمانی او بازخواهد گشت.
بلاتریکس قریب 14 سال از بهترین روزهای عمرش را در زندان مخوف آزکابان و در شوق پیوستن مجدد به اربابش سپری کرد و حال با بازگشت اربابش او بار دیگر از زندان رهایی یافته تا تمام تلاشش را برای خدمت در راه سرورش به کار گیرد.

پاره ای اطلاعات در خصوص زندگی شخصی:بلاتریکس همچنین هیچگاه صاحب فرزند نشد چون میپنداشت رودولف پیرتز از ان است که نیاز به تجربه ی حس پدری داشته باشد.به همین دلیل او علاقه بسیاری به فرزند خواهرش نارسیسا یعنی دراکو در خود حس میکند هرچند علاقه ای ندارد این را نشان دهد.بالعکس دراکو او از خواهرزاده دیگرش نیمفادورا تانکس بیزار است و او را مایه ننگ خاندانش می پندارد.همچنین طلسم مورد علاقه او کروشیوست که طبیعتا رودولف بیشتر از سایرین توفیق تجربه آن را داد!

پ.ن:یکی بیاد منو تایید کنه هرچه زودتر...کروشیو!

بانو بلاتریکس؟!
امم... چیزه... چقدر خوشحالم که شمارو اینجا میبینم.
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/2/2 16:33:54
تصویر تغییر اندازه داده شده

هدیه ویژه اربابیت برای شخم زدن خون های ناپاک!
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:رز Rose

نام خانوادگی:ویزلی Weasly

سن:15

اصالت:دورگه

گروه:گریفیندور

چوبدستی:چوب درخت بید،موی تک شاخ

سپر مدافع:روباه

قدرت ویژه:جست و جوگر برتر کوئیدیچ،بهترین دانش آموز در درس ها

عضویت:ت.ه.و.ع (تشکیلات هواداری و عمرانی جن‌های خانگی)

نام مادر:هرمیون گرنجر

نام پدر:رون ویزلی

ویژگی های ظاهری:رز ویزلی دختری با موهای سرخ رنگ است و درست مانند همه ی ویزلی ها کک و مک های قرمز روی پوست سفیدش دارد.

توضیحات بیشتر:
رز ویزلی مانند مادرش باهوش و مقرراتی و مانند پدرش دوست داشتنی و وفادار است.کلاه گروهبندی او را مثل دیگر اعضای خانواده اش در گروه گریفیندور جای داده است
و او باعث کسب امتیازات بسیاری برای انجام به موقع و درست تکالیف برای گریفی ها شده است.
او مهربان و آرام است و درعین حال درسخوان.درس موردعلاقه ی دفاع دربرابر جادوی سیاه است.

با انکه سالها از نبردهاگوارتز گذشته است ولی از شب تولد11 سالگیش که عمویش،جرج ویزلی،برای شوخی به شکل ولدمورت تغییر قیافه داد و او را ترساند او هرماه یکبار در شب خاصی خواب ولدمورت را میبیند با اینحال برای اینکه برادرش،هوگو،او را مسخره نکند هرگز این مسئله را برای کسی تعریف نکرده است.

او به کوییدیچ علاقه دارد و مدتی دروازه بان بود با این حال در سال چهارم پس از مصدوم شدن جست و جوگر گریفیندور او توانست در مقام جست و جوگر بدرخشد(با این حال کارش به خوبی هری نبود!)و از آن پس به عنوان جست و جوگر شناخته مشود.


این شخصیت گرفته شده. لطفا یه شخصیت دیگه از لیست شخصیت ها انتخاب کنین.
تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/2/1 20:59:27
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دوشنبه 23 فروردین 1395 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
نام : سالازار اسلاتیرین
گروه : اسلایترین
سپر مدافع : مار
چوبدستی : 23 سانتی متر . ششکننده و چوب سرخس و پر ققنوس
مشخصات : یکی از چهار موسس مدرسه ی جادوگری هاگوارتز و از نسل خانواده ی پاورل . توانایی سخن گفتن به زبان مارها را دارد . مغرور و اعتقاد دارد به جزء اصیل زاده ها که خون جادوگری اصیل دارند نمیتوانند در هاگوارتز و گروه اسلایترین باشند . علامت اصلی او مار است . یادگاری او سنگ رستاخیز که روی انگشتری نصب شده است میباشد .


برای ورود به ایفای‌نقش باید به ترتیب مراحل زیرو طی کنین:

1- خواندن قوانین ایفای نقش
2- شرکت در تاپیک کارگاه نمایشنامه نویسی
3- حضور در تاپیک سال اولی‌ها از این‌طرف: کلاه گروه‌بندی
4- انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی در تاپیک شخصیت خودتون رو معرفی کنید.

ضمن اینکه امکان انتخاب شخصیت سالازار اسلیترین وجود نداره چون این شخصیت گرفته شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/1/24 11:00:24
yeganeh5@loxblog.com
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 20 فروردین 1395 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:لوییس

نام خانوادگی: ویزلی

نام کامل: لوییس دلاکور ویزلی

گروه:گریفندور

مشخصات فردی: لوییس ویزلی پسر بیل ویزلی و فلور دلاکور میباشد.برادر ویکتوار ویزلی و دومینیک ویزلی.

مشخاصت ظاهری: لوییس ویزلی چشم های آبی موهای سفید پرپشت و صورت نسبتا گردی دارد و بیشتر به فلور دلاکور رفته است.

چوبدستی:نامعلوم

تاریخ تولد: آگوست 2005

شرح خلاصه:لوییس ویزلی مانند تمام خانواده ویزلی به گروه گریفندور رفت و دوستان اصلی او رز ویزلی و آلبوس پاتر بودند. برای اینکه خانواده ویزلی (یا دروقع خندان ویزلی!) خانواده بسیار بزرگی بودند و همیشه همه از هاگوارتز میگفتند دور شدن از خانواده و چیزهایی از این قبیل برایش سخت نبود همچنین بازی کوییدیچ را هم بسیار دوست داشت و در زمانی هم جایگزین دروازه بان قدیمی تیم شد.
لوییس ویزلی هم مانند عمو های خود یعنی فرد و جورج بسیار شوخ طبع بود و مانند فرد و جورج در بعضی مواقع این شوخ طبعی از کنترلش خارج میشد.لوییس ویزلی همیشه سعی داشت که سرگرمی به ارمغان بیاره و ان هارا با بقیه تقسیم کنه درواقع خوشحال کردن بقیه باعث خوشحالی خودش میشد.لوییس ویزلی اقلب پسر آرام و خون گرمی بود ولی به راحتی عصبانی میشد.

تایید شد.
خوش اومدید به ایفای نقش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 12 فروردین 1395 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لطفا جایگزین شود.


نام: چارلی ویزلی

گروه: گریفندور

چوبدستی: چوب صندل، هجده سانتی متر، ریسه قلب اژدها

سپرمدافع: اژدها

حیوان خانگی: اژدهایی به نام خشم شب دارد.

ظاهر: مو های قرمز بلند دارد که روی پیشانی اش می ریزد، چشمانش سبز است و بینی نوک عقابی دارد.

خصوصیات رفتاری: به شدت درس نخوان! عاشق کوییدیچ و موجودات جادویی به خصوص اژدهاست. به شدت هم خرافاتیه! از روز های جمعه ی سیزدهم ماه به شدت وحشت داره، معمولا یک پای خرگوش پارچه ای توی جیب رداش میذاره که معتقده براش خوش شانسی میاره. قبل از انجام هرکاری سه بار تا هفت میشماره و ...

زندگی نامه: چارلی دومین فرزند خانواده پر جمعیت ویزلی هاست.
در یازده سالگی وارد هاگوارتز شد و مثل تمام اعضای خانواده اش به گریفندور رفت.
از همان ابتدا مشخص شد که کلا اهل درس نیست و از درس به جایی نمیرسه! در عوض، استعداد فراوانی در کوییدیچ داشت و در مقام یک جست و جو گر بازی می کرد.
عاشق موجودات جادویی و به خصوص اژدها بود و بعد از فارغ التحصیلی از هاگوارتز به پرورش اژدها پرداخت.

چارلی هم اکنون یکی از اعضای محفل ققنوس است. اژدهایش در خانه گریمولد کاملا آزاد است و هیچ کس جرئت ندارد چپ به آن نگاه کند چرا که خوراک اژدها شدن دردناک است!

انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/1/12 18:00:51
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: دوشنبه 9 فروردین 1395 16:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:
مارتل! (نه از اون افعی هاش و قرمزهاش!) از اون گریوناش!
مارتل گریان

سن:
سن قانونی رو که به چشم ندیدم! شونزده، هیفده!

نژاد:
نژاد چیه؟! ما همه برابـــ.... مشنگ زاده!

گروه:
ریونکلا

ظاهر:
عینکی! خعلی عینکی! اونقد عینکی که مسخره ام می کردن...
همیشه ی خدا مادرم یه کاسه جلوی سرم می ذاشت چتریامو کوتاه می کرد! رنگ پریده طور و موقهوه ای...
حالا همه ی اینارو تصور کنین؛ یکمی کمرنگش کنین، یه نموره هم عابی!

اخلاقیات:
به مقادیره زیادی جیغ جیغو، اصاب خوردکن و مزاحم... به طور کلی هنوز دانشمندا درمورد حجم عظیم انرژی جیغی که در طولِ پنجاه و اندی سال تولید کردم، به نتیجه نرسیدن...
درضمن خعلی خعلی خالی بندم... هرگز بهم اعتماد نکنین!

خلاصه ای از زندگی:
مشنگ زاده ی عابی پوشی که به خاطره عینکم خعلی سربه سرم می ذاشتن (نمی دونستن این عینکا مد میشه!) درست وختی درِ تالارِ اسرار گشوده میشه، تو دستشویی دخترونه ی طبقه ی دوم درحال گریه و زاری بودم که سرمو برگردوندم و... مردم!

از اون به بعد خواستم یه سری کارای کارآگاهانه انجام بدم که وزارت خونه بم دستور داد توی همون دستشویی مذکور بمونم...

علان هم بالاخره حوصله ام سر رفته و در پیِ ماجراجویی های جدیدم...


_______________

شناسه ی قبلی:http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?uid=37135


تایید شد.
خوش برگشتید به ایفا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/1/9 19:43:36
she called herself and angel

and wandered the world from
.girlhood till death

she lived every kind of life
.and dreamt every kind of dream

she was wild in her wandering
.a drop of free water

she believed only in her life
...and her dreams

she called herself an angel
.and her god was beaty
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 فروردین 1395 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
نام:نجینی

گروه:اسلیترین

جنسیت:مار مونث

ویژگی های ظاهری:ماری عظیم با فلس های سبزرنگ،چشمانی سرخ فام با مردمک های عمودی،دندان های نیش تیز و زهر آلود

قدرت ها:نجینی با قدرتی که از روح لردسیاه داره میتونه به موجودات مختلف،اجسام و انسان ها تغییر شکل بده.

معرفی:هیسس سسس شیس هسس نیسس پییسسس شیسسس میسسس تیسسس هیس هیس فیسسس فس فیسسس ششسس نییسییییسس.
ترجمه:(زندگی من در جنگل های آلبانی آغاز شد.من عظیم جثه ترین مار این جنگل بودم و این چندان تعجب آور نیست چون از نسل باسیلیسک هستم.
در آلبانی بود که با موجودی عجیب روبه رو شدم،موجودی که هرگز با اون برخورد نکرده بودم.چیزی شبیه به یک روح ...اما نه... خیلی ضعیف تر از یک روح.
اون موجود زبان من رو بلد بود و من با اون آشنا شدم،من فهمیدم که اون موجود نواده سالازار اسلیترینه و با افتخار تصمیم گرفتم که به او خدمت کنم.من بدنم رو برای مدتی با لرد سیاه شریک شدم تااینکه با استفاده از زهر من قوی تر شد و به کمک یکی از خدمتکارانش به شکل انسانیش بازگشت.)

سییییس فسس فسسس فسسسس سسسس شیسسس پیسس شیس فیس فیس هیس هیس پیس شیشسسس هاسس هس هس میسس.
ت:(اربابم افتخار بزرگی رو در اختیار من گذاشت و با به قتل رسوندن زنی به نام برتا جورکینز قسمتی از روح خودشو به من سپرد و من رو تبدیل به هورکراکس خود کرد. حالا قسمتی از روح اربابم همواره همراه من زندگی میکنه.بخاطر همین موضوع اربابم به راحتی میتونه من رو کنترل کنه و تغییر شکل به موجودات مختلف بده.)

فیییسسس هیییییییسسسسس سسسس میسسسسس هیس هیس فس فس شششسسس نسسسس پیسسسس پییسسس پیس هیس هیس نیسس.
ت:(در یکی از ماموریت هام ارباب من رو به ساحره ای تاریخ دان به نام باتیلدا بگشات تغییر شکل داد و من با هری پاتر روبه رو شدم.
لرد سیاه معمولا در زمان هایی که نسبت به جون من احساس خطر میکنه من رو داخل توپی نورانی قرار میده تا ازم محافظت بشه.
من با سیوروس اسنیپ نیز خاطره دل نوازی دارم که با دندون های نیشم گلوشو نوازش کردم!البته این موضوع صرفا نوازشی بیش نبود!
در نبرد هاگوارتز پسری به نام نویل لانگ باتم قصده به قتل رسوندن من با شمشیر گریفندور رو داشت که من در یک اقدام تاریخی یه لقمه ش کردم و هنوز هم در حال هضم شدن در معدمه!)


شناسه قبلی

تایید شد.
خوش برگشتید به ایفا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/1/3 15:25:40
«Nagini Dinner»
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: جمعه 28 اسفند 1394 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
نام : دیدالوس دیگل
گروه : هافلپاف
لقب : شاهین
پاترونوس : آهو
چوبدستی : پرققنوس-پوست اژدها - بیست و سه سانتی متر- انعطاف پذیر
ویژگی ظاهری : قد بلند موی مشکی بلند و زیبا - زخمی در پیشانی - قیافه ای در کل زیبا و قوی
ویژگی اخلاقی : بسیار خوش اخلاق - کمی لجباز - شجاع - وفادار-فدا کار .
خلاصه زندگی :
45 سال قبل در روستایی کوچک به دنیا امد در حمله ی راهزنان روستایش اتش گرفت و به کل از بین رفت و خانواده خود را از دست داد . از 2 سالگی نز پیرمردی خوش اخلاق در یکی از روستا های نزدیک روستای خودشان بزرگ شد . استعداد خاصی داشت و بعضی شب ها خواب می دید که جادوگر ماهری شده است . در سن 11 سالگی نامه ای از هاگوارتز دریافت کرد و به هاگوارتز امد و در حال حاضر جادگر موفقی است و عضو محفل ققنوس است . از بچگی به هری پاتر علاقه داشت و امیدوار بود روزی اورا ملاقات کند و به ارزویش رسید و یکی از بهترین های محفل ققنوس است در حال حاضر .


با تشکر...

تایید شد.
به ایفای نقش خوش اومدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیدجلال در 1394/12/28 0:52:44
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/12/28 1:03:53
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: پنجشنبه 27 اسفند 1394 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
« از طرف راه ندیده ها، سرزمینی به اسم کشف!
توان پذیرش یه صدا، حتی مخالف عقیده ها
از طرف شکاف لایه ها، اوج حضورم!
توی عمق عبورت.. توی لمس پدیده هاست! »


« ...
مرگ »


***


گاهی وقت ها، آدم ها نیاز دارند خودشان را نگاه کنند. رفتار هایشان را. اعمال ـشان را و گند هایی که میزنند و فکر میکنند هیچ کاری نکرده اند. بعضی وقت ها، بعضی آدم ها نیاز دارند خودشان را در آیینه ببینند. از خودشان متنفر شوند.
اما من، آیینه ای ندارم! بنابراین، باید از نو، خودم را بسازم، یک جایی میان کارکتر های عجیب و غریب! خودم را بسازم، از خودم متنفر شوم و بعد.. عوض شوم! البته بالعکس این قضیه هم صدق میکند. خودت را میبینی و فکر میکنی، این واقعی ترین تصور از تصویری است که دیگران از تو می بینند! پس عوض نمیشوی. می دانی، به قول یک دوستی، دارم روی زندگی ام قمار میکنم. آدم بدشانسی ام. در زمان و مکان نامناسب قرار دارم و به صورتِ عجیب و تمسخر آمیزی فکر میکنم که هنوزم میتوانم در این قمار، پیروز باشم! تصمیم گرفتم ریسک کنم. ریسک روی زندگی، راه رفتن روی لبه ی تیغ!

خب، شروع میکنیم! ویلبرت اسلینکرد.. هووم! شانزده - هفده ساله است! دوره ی خوبی از زندگی ـست.. مگر نه؟
ولی خب، برای ویلبرت خوب نبود. برای " من " خوب نبود. آخرین لحظات نوجوانی و جوانی ام را دارم با کلنجار رفتن با تمام مشغله های زندگی ام سپری میکنم. جای آن همه نوجوانِ هم دوره ام که خودشان را با چیز های دیگر درگیر میکنند، من اینگونه خودم را خراب میکنم و میسازم و خراب میکنم و این داستان را انقدر ادامه میدم که از خراب کردن خودم خسته شوم.
ظاهرِ خاصی ندارم. مانند بقیه هستم. نه موهایم خاص است. نه چشمانم رنگِ خاصی دارد که بقیه را جذب خود کند. نه طرز لباس پوشیدنِ خاصی دارم. هیچی ندارم. کاملاً معمولی ام. یک کوله از دار دنیا دارم که همه جا همراهم است. درونش دفترچه خاطرات و اسپریِ لعنتی و آن کلکسیونِ سه تایی یویوهایم را نگه داری میکنم. یک مکعبِ روبیک سه در سه هم هست که وقت بیکاری درستش میکنم. اولین چیزی بود که با علاقه یاد گرفتم خرابش کنم و دوباره بسازمَش! یک کتاب متغیر هم هست. چند وقت یک بار که کتاب را تمام میکنم، یک دانه جدید از قفسه ی کتاب های خوانده نشده ام بر میدارم و جایگزینش میکنم. علاقه ای به جادوکردن ندارم. البته وقتی علاقه پیدا میکنم که بشود با جادو، دنیا را تغییر داد. تا زمانی که با چوبدستی ام نتوانم دنیایی را تغییر دهم، از آن استفاده نمیکنم. چوب درخت گردو و ریسه ی قلب اژدها بود. البته تا جایی که یادم باشد.. .
ویلبرت.. هووم.. من، عاشقِ آشپزی ام. میدانید، آشپزی یعنی لذت بردن از اطرافت. دوست داشتنِ آن چیزی که میتوانی برای دو دقیقه از خوردنش لذت ببری!
از آشپزی بگذریم. " من " آدم حساسی ام. نمیدانم می شود درباره ی من فرقی بین حساس و احساس به جز آن " الف " اولش پیدا کرد یا نه. به هر حال، موجود حساسی ام. سریع می شکنم. سریع نابود می شوم. سریع ناراحت می شوم! تلنگر میخواهم تا خیس شود گونه هایم. حالا دیگر دست شماست آن تلنگرتان، تشر باشد یا آنکه سرِ خوشحالیِ وصف نشدنی ای تنها بغض کنم و جیرینگ، بغضم بشکند!
من سریع خودم را گم میکنم. اگر اشتباهی بکنم، گم می شوم. حالا بیایند زمین و زمان را به هم بدوزند که این اشتباهت زیاد مهم نیست و.. . در واقع اصلاً مهم نیست! ولی برای من مهم است. من خرد می شوم وقتی برداشت های اشتباهی از کار هایم و حرف هایم میبینم. من خیلی سریع دلم می شکند.
از دارِ دنیا، دوست های کمی دارم. خیلی کم. کم تر از تعداد انگشتان یک دست. صبر کنید.. به تعداد بند های یک انگشت دست می شوند دوست هایم. میدانید، همیشه کمیت مهم نیست، کیفیت خیلی خیلی مهم تر است. خوشحالم که دوستانی دارم که کمیت ها را فدای ـشان میکنم!
جا انداختم این بخش مهم را.. من درس خواندن را دوست دارم. علاقه دارم یاد بگیرم، علاقه دارم قضایا را هضم کنم، توضیح بدهم و ثبت ـشان کنم. شاید مهم دلیلِ ریونکلاوی بودنم همین باشد. کی ریونکلاویِ.. مثل همیشه.. گوشه گیر!
میگویند اهمیت میدهم به همه چی. معترضم به آنچه پیش می آید.. نه برای خودم.. برای اطرافیانم! من اهمیت میدهم. درست است. اهمیت میدهم چون حس میکنم اتفاقات برای این اتفاق می افتند که به آن ها اهمیت بدهی. اینکه چقدر اهمیت میدهی مهم است.
من آدمی هستم که شکست زیاد خورده، زیاد زخمی شده، جسمَش به اندازه ی کافی ضعیف است و روحش نیز آنقدری آشوب است که به ثبات نرسیده. ولی همه، در حال خوب شدن هستند. دارند کمکم میکنند تا درست شوم، ثابت شوم. دارند کمک میکنند که خوب شوم!
نمیدانم هنوز هم چیزی هست که بشود نوشت یا نه. اگر بتوانم، ادامه میدهم، اگر هم نباشد.. باز هم ادامه میدهم. من قول دادم ادامه دهم!

***


« حقیقت شکست بود..
خم شدن تو زندگی.
در زندان ندیدن رو روی دیدنت وا کردن!
پای برگه ی حقیقت رو
که شکست بود و بس..
با دست پر از بوی پارگی زنجیرت
امضا کردم!
»


« ایضاً
باز هم ایضاً »


انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1394/12/27 14:51:40
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/12/27 14:55:57
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: یکشنبه 23 اسفند 1394 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
مای نیم ایز دافنه گرینگراس. آی عَم وری سیاه و وِری گولاخ. ولی نوبادی لایکز می. آی هَو اِ واند که توش ریسه ی قلب اژدهائه و همقد خودمه و بسی خفنه. مث پونی کوچولو ها بلندش می کنم. وانا نُ وای؟! چون من از دست بی بهره موندم...

درست 86 سال پیش، موجودی به دنیا اومد که نه جامعه جادوگری دوسِش داشت، نه خانوادش. محبوبیتش در حد جوجه هیپوگریف زشت بود. خانواده جوجه هیپوگریف دافنه نام داستان، خیلی خوش بر و رو و مو بلوند و پریزادوار بودن ولی دافنه، یک کوتاه قد ِ سیاه پوست ِ کچلِ خپل به دنیا اومده بود.. 11 ساله بود که یک نامه دادن دستش و از خونه پرتش کردن بیرون. رفت تو هاگوارتز و دیدن حتی هافلپافی های خل مشنگ هم نمی خوانش و فرستادنش گروه مهمون نواز ریونکلاو.

پس از سال ها زندگی در آرامش (پس از این که دافنه پس از 4 سال سال اول رو پاس کرد)، وقتی دندون های دافنه داشت دونه دونه می افتاد و عصا به دست شده بود، گذرش به کورممدی افتاد و به وی آوداکدورا زد و طبق نفرینِ کله کچل ها، طلسمش باز گشت.. و او مثل یه موجود پست تر از آدم زیست. "من از بدنم بیرون کشیده شده بودم.. من از روح ها و حتی پست ترین شبح ها خوارتر بودم. من شبیه یک گیاه شده بودم: یک گیاهِ جهنده ی دودی.."

دافنه از قیافه چیزی بهره نبرده بود. دماغ و دست و گردن و نیم تنه بالایی و پایینش وستیجیال شده بود و یکی از چشم هاش آب مروارید جادویی گرفته بود و داشت کوچیک می شد. البته دی اکسید کربنی که با کلروپلاست های سیاه رنگش به اسکیژن تبدیل می کرد و با گرده و دوده و لیزوزیم و ساپونین و تانن و استافیلوکوکوس اورئوس و استرپتوکوکوس نمونیا و اسنورکک شاخ چروکیده بیرون می داد، به دودی خاکستری و همه کاره بدل گردیده بود که کمبود اندام حرکتیش را جبران می کرد.
حجم دافنه (4سوم پی آر سه) 500 سانتی متر مکعب بود و خیلی راحت با قل خوردن نقل مکان می کرد. (اما با بزرگ شدن دنیا، او یک بوگاتی کادو گرفت که با آن جاده های ترقی را همراه با گوسپندانش تا سواحل بورا بورا در چندین ساعت طی می کرد.)


اگه می شه جایگزین کنین!
با سپاس!

انجام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/12/23 9:37:19
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟