جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] محفل به روایت فتح

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1387 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=آنچه گذشت!]در پي نابود شدن هوركراكسهاي تام ريدل.. او قصد دارد كه هوركراكس جديدي براي خودش بسازد و آن شيء نگون بخت يويوي صورتي جيمز سيريوس پاتره!

لردولدمورت دست راستش بليز زابيني رو براي به دست آوردن يويو به محفل مي فرسته. اما بليز مي فهمه كه يويو قبل از اون به گرينگوتز فرستاده شده.

لردولدمورت بار ديگه بليز رو به گرينگاتز مي فرسته اما در بين راه هواپيمايي كه توسط طلسمهاي بي هدف بليز از كنترل خارج شده يك راست وسط دياگون و درست روي سر بليز سقوط مي كنه!

بار ديگه لردولدمورت تصميم مي گيره خودش به گرينگوتز بره و از طرف ديگه محفليها چون با خبر شدن كه سيستم هاي امنيتي گيرنگوتز دچار مشكل شده دارن به بانك مي رن تا يويو رو پس بگيرن.

هر دو گروه در برابر درهاي گرينگوتز با اين جمله روبه رو مي شن:نقل قول:
و به فرمان وزیر نمی تونید داخل شید.
[/spoiler]

داخل گرينگوتز.. هوكي و دوستان!
هوكي و ملازمينش به همراه گارد ويژه تالار ورودي رو قرق كردن و چند موجود مخوف هم در حال شلاق زدن گابلينهاي بي ريخت گرينگوتز هستن.

- بزنيدش.. آهان.. همينو بزنيد.. اين ريش پاپيوني رو بزنيد!.. اسمت چي بود پيري؟.. همم.. بادراد ريغو؟.. ريشو؟.. اصلا مهم نيس كه اسم نكبتت چيه... من يه چيزايي اينجا مي خوام كه تو بايد اونو به من بدي.. من هميشه در حسرت داشتن اون بودم.. اون مال منه!

فلش بك به خاطرات هوكي:

دو تا پسر كوچولو وسط يه اتاق نشستن و در حال خوردن پفك لوله هستن. بزرگه با آستاكبار چك و لقت (! لگد!) تمام پفكهاي كوچيكه رو مي گيره و كوچيكه چانه به گريه مي گشايد و مادر را خبر مي كند.:mama:

مادر با يك ملاقه وارد صحنه ميشه..يه يويوي صورتي و يه عالــــــمه خوراكي به كوچيكه مي ده و با ملاقه بزرگه رو مورد عنايت قرار مي ده و از صحنه خارج ميشه!

بزرگه:
كوچيكه:

تق تق تق تق ( افكت كوبيدن به مغز پوك نويسنده!)
- بعله؟
- چهار دست و پات نعله!.. اين فلش بك به خاطرات مورفين بود.. برو به خاطرات هوكي! عههه!
- چشم قربان!.. قييييييژ!

فلش بك به خاطرات هوكي:

جن خونگي روزها در خونه ي اربابش به بيگاري مشغول بود. شبها از خونه به بيرون پرتاب مي شد تا در كوچه ي دياگون آدامس بفروشه و براي اربابش پول در بياره و نصف شبها هم به خونه بر مي گشت و در جوار ارباب..

تمام سالهاي زندگي او به بدبختي و فلاكت و توهين و تحقير و اينا گذشته بود و او هرگز در طول عمرش رنگ گاليون را نديده بود. پس به گرينگوتز آمده بود تا تمام گاليونها را تصاحب كند!
پايان فلش بك به خاطرات هوكي:

- خب فكر كنم فهميده باشي همه چي رو گابلين احمق.. سريع هرچي توي صندوقها هست رو خالي كن و بريز تو گوني.. گوني رو هم شناسه ي قبلي خودم مياد مي بره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 14 دی 1387 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
قیرش ... قیرش ... قیرش... قیرش!
بلیز که بیشتر شبیه مومیایی بود تا خودش درحالی که چرخهای ویلچری رو که ارباب بهش داده بود هل می داد زیر لب همه رو نفرین می کنه:ای وزیر مردمی!هرچی می کشم از دست توِ!آخه کی گفت اجازه بدی هواپیما از تو کوچه رد بشه که بعد بیفته رو سرمن؟آخه ارباب ویلچر نداشتی چرخش روون تر باشه؟!آیی!نه خواهش میکنم!ارباب کمکم کن!آآآآآآآ...!
تکرار صحنه-نما از بیرون
بلیز که جز دو تا چشم هاش و سوراخ های بینیش همه جاش با باند بسته شده داره ویلچری آهنی رو به سختی هل می ده و عرق میریزه.چیزی زیر لب زمزمه میکنه و اصلا به باند انگشت شصت پاش که باز شده توجهی نداره!با هر حرکت ویلچر،باند یه دور ،دور چرخ میزنه .بعد از چند ثانیه باند پیچیده شده گیر کرده و در یک حرکت انتحاری ویلچر روی بلیز فرود میاد!
- آآآآآآآ...!
لرد:آواداکدورا!صد سال نمی خوام دست چپ داشته باشم!گلگو!برو تسترال ها رو آماده کن! دیر میشه ها!
کیلومتر ها اون ور تر...یه ذره بگیر راست،خوب شد!
باد توی گوش ایل محفل ققنوس زوزه میکشید،دندون ها به هم میخورد ولی این است استقامت محفل ققنوس!همه ی افراد روی جارو بر فراز آسمان ابری به سوی بانک گرینگوتز پرواز میکردند که جیمز فریاد زد:نمی شه غیب و ظاهر شیم؟
آلبوس دامبلدور ترمز کرد و ده ها نفر از پشت به هم خوردن!
- آی!میشه سر جاروتو بگیری اون ور؟!
آلبوس چد عدد شپش از ریشش در آورد و گفت:فکر خوبیه!چرا به عقل خودم نرسید؟غیب میشیم!دم در شمالی بانک میبینمتون!نمی دونم چرا فکر کردم باید با جارو بریم...
در آسمان ابری
لرد در حالی که موهای تسترال رو چنگ میزد جیغ کشید:گلگو!این چه قدر وحشیه!
گلگو که سوار بر تسترالی که نفس نفس میزد بود فریاد کشید:ولی مال گلگو قوی بود!زمین نیفتاد!
تسترال:
چند متر اون ور تر باند هایی که بدن شکسته بلیز رو پوشونده بودن پشت خودش وتسترالش به اهتزاز در اومده و در نزدیکی در جنوبی بانک دور بال های تسترال بدبخت پیچید و ...
- بوووم!
درِ شمالی بانک
-ام!ما اومدیم...به صندوقمون سر بزنیم!
دستگاه هوشمندشماره 1 : طبق فرمان وزیر سحر و جادو شما بی جا میکنید!
ملت:
جیمز:من یویومو مـــــی خوام!
درِ جنوبی بانک
لرد:می خوام برم تو!
دستگاه هوشمند شماره 2:طبق حس ششم دستگاه شما اسمشونبر بوده و به فرمان وزیر نمی تونید داخل شید.
- چی میــگی؟!من خودم اینو وزیر کردم!اگه من نبودم کسی به این جن رای نمی داد!
دستگاه هوشمند شماره 2: طبق حس ششم دستگاه شما اسمشونبر بوده و به فرمان وزیر نمی تونید داخل شید.
لرد:دارم برات!


ناز شستت... زدی به هدف چارلی!!
15 از 15!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/10/14 18:25:19
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/10/15 0:16:42
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 13 دی 1387 02:56
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه ی گریمالد همه سر میز نشسته و عین بچه ی آدم در حال تناول صبحانه بودند که ناگهان سپر مدافعی به شکل ققنوس از دفتر دامبلدور بیرون پرید و روی میز صبحانه شیرجه زد و شیر و چایی و آب پرتقال و هلیم و تخم مرغ و سوسیس و کله پاچه و نون و پنیر و همه ی کائنات را روی ملت محفلی پاشاند(!).
آرتور ویزلی با متانت عینکش را از لکه های چی پف جیمز پاک کرد و به سپر مدافع که سعی داشت سرش را از داخل ظرف شیر خارج کند خیره شد:

- آلبوس! میشه لطف کنی و این دو قدم راه رو پیاده بیای و سپر مدافع نفرستی!

سپر مدافع دامبلدور بالاخره موفق شد سرش را از ظرف شیر خارج کند:

- نه، آرتور! ما محفل ققنوس هستیم و نماد ما ققنوسه و من به عنوان دامبلدور وظیفه دارم نماد ققنوس رو به عنوان نماد برتر در دنیای جادوگری نهادینه کنم و سپر مدافعمم ققنوسه و تازه این مسیر طولانی از طبقه ی دوم تا آشپزخونه واسه تو دو قدمه، من پیرم، کمرم درد می کنه!

تدی با بی خیالی تکه استیک خامش را از زیر میز برداشته و به نیش کشید:

- حالا چی شده، پرفسور؟
- هیچی. مگه قراره چیزی بشه؟... هان، بله، یادم اومد! تو روزنامه نوشته که:

سقوط سايه اي سياه و سيل آهن بر دياگون!
صبح امروز یک پرنده ی آهنی غول آسا در دیاگون و در مقابل بانک گرینگوتز سقوط کرد. مامورین بخش اشیای مشنگی وزارتخانه در گفتگو با خبرنگار ما اظهار داشتند که نام این پرنده "هواپیمای ایرباس A380" است و مشنگ ها داخل این پرنده رفته و با آن پرواز می کنند. همچنین مامورین وزارتخانه از کشته شدن تمامی 525 سرنشین مشنگ این هواپیما خبر داده و اظهار امیدواری کردند که در آینده شاهد سقوط هر چه بیشتر غول های آهنی و لت و پار شدن مشنگ ها باشیم.
لازم به ذکر است در این حادثه سیستم امنیتی بانک گرینگوتز دچار اختلال موقت شده و همچنین ساحره ای مادام کوری نام با سنگفرش کوچه یکی شد.


آرتور بغضش را فرو خورد: اگه هوکی اخراجم نکرده بود الان من اون صفاپیما رو از نزدیک لمس می کردم.
ریتا نیشخند زد: چقدر وزینه این روزنامه ی پیام امروز! ما هنوز سر میز صبحونه ایم، این خبرای امروز صبح رو تیتر زده.
سپر مدافع دامبلدور گلویش را صاف کرد: اهم اهم! خب همونطور که شنیدید یه غول آهنی پر از مشنگ سقوط کرده و وظیفه ی انسانی و عقلانی و سفیدانه ی ما ایجاب می کنه که بریم و آهن های به درد بخور این وسیله رو به دور از چشم مامورین وزارت جدا کنیم و بعد که آبها از آسیاب افتاد بزنیم تو کار بیزینس آهن و مصالح ساختمانی و پول درآریم و به تام ثابت کنیم که عشق نیروی برتره!
ملت محفل:

ناگهان جیمز با نگرانی از صندلیش پایین پرید و از آشپزخانه بیرون دوید.
سپر مدافع دامبلدور فریاد زد: پس چرا نشستین دارین بروبر منو نیگا می کنین؟ ماموریته مثلا! از اون جیمز فسقلی یاد بگیرین. نصف شماست. تو افتخار محفلی، جیمز!

صدای جیمز از راهروی خروجی خانه ی گریمالد به گوش رسید:
- افتخار محفل کیلو چنده پیری؟ سیستم امنیتی گرینگوتز دچار اختلال شده! یویوم در خطره!!!

سپر مدافع دامبل:
ملت محفل:
لحظاتی بعد لشکر محفلی های هراسان برای محافظت از یویوی جیمز از گریمالد خارج شدند، چرا که می دانستند اگر مویی از سر یویوی صورتی کم شود، جیغ های بنفش جیمز دیوار صوتی را بر سرشان شکسته و خراب خواهد کرد.

***

در خانه ی ریدل ها لرد ولدمورت با لبخندی شیطانی روزنامه ی پیام امروز را روی میز انداخت و فریاد زد:

- بلیــــــــــــــــــــز! تسترال های ارباب رو آماده کن! موقعشه که بریم سر وقت هورکراکس صورتیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/10/13 2:58:47

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 12 دی 1387 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- يه دلم ميگه برم برم.. يه دلم ميگه نرم نرم.. طاقت نداره دلم دلم .. مرلين چه كنم!؟

بليز جمله ي آخر رو زماني به زبون مياره كه بغضش تركيده و سيل اشك از چشماش جاريه و نواي گريه اش رهگذران سحرخيز دياگون رو به سمت خودش جذب مي كنه.

طولي نمي كشه كه يك حلقه از كلاههاي رنگ و وارنگ از همه رنگ كلاه سفيد و سياه..كلاه بزرگ و كوچيك سبك مثل يه كاه.. درن رن دن درن!.. اهم..يك حلقه از كلاهها كه زيرشون جادوگران و آكادمي فانت..ساحره ها بودند دور بليز تشكيل ميشه. بعضا در بينشون بچه هاگوارتزي هاي لوده و بي مزه اي هستن كه به احساسات يك انسان به ديده ي تمسخر نگاه مي كنن.

- آخه من چه جوري برم تو گرينگاتز؟.. منو اونجا راه نمي دن كه ..اصلا من چميدونم اون يويوي كوفتي تو كدوم صندوقه.. تو كدوم طبقه است.. بايد برم بهش بگم خودش بيا پيداش كنه .. ولي.. آخه من چجوري اون كروشيوهاي بي رحمانه رو تحمل كنم؟.. برق اون كله ي كچل رو؟..اون صداي سرد و بي روح رو؟... من چرا اينقدر بدبختم؟!

چندتا از بچه هاگوارتي ها ادا و اطوارهاي مسخره در ميارن و بعد به ريش بليز مي خندن و اين خودش كافيه كه خون بليز به جوش بياد. خون دست راست ارباب ..خون دست راست هوكي خون دست چپ جادوگران.. كفش چپ مرلين و ..

- كروشيو كروشيو ... بوقيوس .. جريوس .. آواداكداورا!

بليز بر اين سياهي مفرط خودش درود مي فرسته و بادي به غبغب مي ندازه، سينه اش رو مي ده جلو و ناگزير سيستم رو مي ده عقب و نگاه هاي خشانت باري به اطراف ميندازه.

حلقه ي جادوگران و ساحره ها شعاعش رو وسيع تر كرده و كمي دورتر در پيچ كوچه ها و پشت بساطها و سطهاي آشغال مستقر شده و با چشماني هراسان بليز مغرور و نگاه مي كنه. دست راست ارباب لرد ولدرمورت كبير رو!

بليز:

سايه ي سياهي بر روي بليز ميوفته و گسترش پيدا مي كنه.. رشد مي كنه و به اطراف چنگ مي ندازه.. همينوطر به رشدش ادامه مي ده به سمت تسخير دنياي جادويي به سمت سلطه بر همه..به سمت گرينگوتز

- وييييييييييييژژژ.... شپلخ!

هواپيمايي غول پيكر كه توسط طلسم هاي بليز از كنترل خارج شده وسط دياگون سقوط مي كنه.. نه دقيقا وسط.. كمي سمت راست.. دقيقا روي دست راست ارباب!

در محضر ارباب!
توده اي باند پيچي شده جلوي پاي ارباب در چمبره ي نجيني اسيره و دندونهاش از ترس مفرط صداي تيليك تيليك توليد مي كنن!

- اي بي دست و پا خودم مي رم گرينگوتز.. كروشيو .. كروشيو.. اممم ..نجيني برو اون طرف تر يه ذره!

در محضر ريش!
دامبلدور كه روي انبوهي كتاب نشسته تا قدش به ميز جلوش برسه، روزنامه اي در دست داره و به تيتر روي اون نگاه مي كنه:

" سقوط سايه اي سياه و سيل آهن بر دياگون!"

دامبلدور روزنامه رو تا مي كنه و لبخند مليحي مي زنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1387 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- این و می بری گرینگوتز، میدی پسر خاله ی خودم...فلیت...خودمو فلیت...برادر زاده ام....اه....میبری میدی به هر کی خواستی خب؟

فردی با قد بلند و موهایی قرمز و صورتی شوخ انگیز( ) چشم محکمی گفت و غیب شد.

پاق

- کی بود؟

- کوری...تویی؟ چقدر فامیلت برازندته،ندیدی؟ فرد بود، کار داشت رفت.

بلیز که اصن متوجه حرف دامبل نشده بود و در عین حال اولین باری بود که از او تعریف میشد و بعد از اون کروشیو های لرد رو در یافت نکرده بود، گفت:
- خیلی ممنون، نظر لطفتونه...متشکرم

سپس به هم شب بخیر گفتند و کوری دوباره به سمت اتاق جیمز رفت خیلی آرام نزدیک شد تا شرایط محیط را در یابد. میز یویو خالی بود...اما بلیز بدلیل مغز سرشار احتمال داد که افتاده باشه، به همین دلیل جلو رفت و میز را بررسی کرد.

مکانی دایره ای شکل که با مخملی قرمز تزیین شده بود خالی بود و نشان میداد که محل قرار گرفتن یویو است. بالاتر از آن حدود شونصد تا دوربین وجود داشت و در همه ی زوایا از یویوی کوشولو حفاظت میکرد. دو طرف میز دو عدد باند به ارتفاع قد فلیت و به قاعده ی شکم اسلاگخورن قرار داشت که صدای ملیح جیغ جیمز را در فظا طنین انداز میکرد.( )

بلیز بالای سرش را نگاه کرد و متوجه شد که میله های آهنی موازی به صورت عمود بر کف اتاق قرار داشتند.(پس از آن ماجرا و روز ها تفکر متوجه شد که آنها زندانی کوچک اند).

بلیز یا همان کوری خودمان به مدت دو ساعت همه اتاق را زیر و رو کرد و متوجه شد یویو نیست. البته در حین گشتن یویوهای صورتی، نارنجی، بژ، شفاف، هفت رنگ و ... را یافت. اما خبری از یویوی صورتی نشد.

وی به تفکر نشست و یکی دیگر از عجایب طبیعت رخ داد...او جواب معما را کشف کرد:
- حتما اون محموله ای که فرد به گرینگوتز برد، یویو بوده...درسته ....یوهو...یوهو :yclown:

و در همین راستا همه محفلی ها بیدار شدن...اما وی به سرعت خود را بخواب زد، به همین دلیل استر و جیمز با هم دعوایی جانانه کردند و موضوع حل شد.

بلیز نزدیک صبح در کوچه دیاگون ظاهر شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 11 دی 1387 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- مادام کوری مگه کوری!؟ نمی بینی ساعت دو نصفه شبه! چی میخوای مادرجان!؟
هوگو در را با عصبانیت باز کرده و بی آنکه نیم نگاهی به مادام! بیندازد برگشته و به سمت اتاق خوابش روانه شد.
بلیز که از استقبال گرم بچه محفلی در عجب بود در را پشت سرش بسته و وارد راهرو شد.
هنوز نمیتوانست باور کند که به همین سادگی وارد گریمالد شده بود.
در حالیکه شانه هایش را بالا می انداخت به سمت سالن رفت.
- اهوی!
با سرعت برگشت. ریش دامبلدور درست مثل کله ی اربابش خیره کننده بود:
- کی هستی تو؟
- تازه وارد! :grin:
- اسمت چیه؟
- کوری!
- خودت کوری! تازه وارد هم تازه واردای قدیم! والا ما اونموقع هم قد تو بودیم جرئت نداشتیم جلو دامبلمون نیشمونو باز کنیم حالا... هییععع روزگار...
سپس دامبل بی آنکه چیز دیگری بگوید بند ربدوشامبر صورتی رنگش را محکم کرد و از پله ها بالا رفت.
بلیز نفس راحتی کشید و از سالن گذشت تا اتاق جیمز را پیدا کند.
اتاق جیمز قبلا متعلق به سیریوس بلک بود ، در را به آرامی باز کرد. پسرک با آرامش خوابیده بود...
یویوی کوچک صورتی رنگ در انتهای اتاق، بر روی سکوی کوچکی ، در هاله ی نور آبی رنگ عجیبی ، به صورت رویایی معلق بود...

پاورچین پاورچین نزدیک شد و دستش را دراز کرد.
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد! صدای جیغ گوشخراشی پرده ی گوش همه ی محفلی ها را پاره کرد! با صدای جیغ خانم بلک - که البته در مقابل جیغ امنیتی، بوق بود- در هم آمیخت و کل خانه ی گریمالد را به لرزه درآورد. اشعه های لیزر ظاهر شده و دورادور یویو را تحت محافظت قرار دادند. در اتاق ناگهان به دیوار مقابل برخورد کرد و تدی در آستانه ی در ظاهر شد ، نور چوبدستیش که در دستان لرزانش قرار داشت، صورت رنگ پریده ی بلیز را در برگرفت و فریاد زد : نگران نباش جیمز! گرفتیمش!

اما جیمز نشنید ، به آرامی در تختش غلت میزد و زیر لب کلمه ی "باب بزرگ" را زمزمه میکرد.
دامبلدور که همیشه در همه جا حاضر بود و خیلی گولاخ بود و تازگی ها قدش شدیدا کاهش پیدا کرده و در حد فیتیل کوتول شده بود کنار تدی ایستاد ، با مهربانی نگاهی به جیمز و بعد چشمانش را به بلیز دوخت.

بلیز هم چشمانش را به دامبل دوخت.
دامبل با بلیز چش تو چش شد.
فیس تو فیس.
بلیز ترسید، اگر دامبل میتوانست ذهنش را بخواند...
دامبلدور هنوز به او خیره شده بود.
چقدر نفس گیر!
چقدر خفن!
چه با ابهت!

دامبل ناگهان از او چشم برداشت و رو به تدی گفت : شب بخیر تدی!

و بعد دوان دوان خود را به اتاق خوابش رساند.
لحظاتی بعد، بلیز در حالیکه با تهدید چوبدستی تدی وارد اتاقش میشد توانست زمزمه هایش را بشنود که از انتقال محموله به گرینگاتز خبر میداد.

تدی ایستاد، در را بست و صورت خشنش حالت عادی گرفت ، با مهربانی به بلیز نگاه کرد و گفت :
- مادام کوری، چون تازه واردی پستتو پاک نمیـ... منظورم اینه که باهات برخورد نمیشه اما این قانون محفل رو هرگز فراموش نکن! هیچ- وقت- به- یویوی- جیمز- دست- نزن!

سپس خمیازه ای کشید و به سمت تختش روانه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 29 آذر 1387 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخه ارباب ، قربون اون کله ی زیباتون بشم اون یویوی صورتی رنگ یه محفلی ارزشی چه درد ارباب عزیز ما می خوره .
- کروشیو ، به تو هیچ ربطی نداره ، من خودم می دونم که چه دردم می خوره . بازم کروشیو ، تو خجالت نمی کشی که از دستور من سرپیچی می کنی ؟ حالا زود برو و اون یویو رو واسه من بیار .


ده دقیقه بعد

در اتاقی سرد و تاریک ، در بالاترین جای بلند ترین برج خانه ی ریدل ، درمیان نور سبز رنگ اتاق بلیز بیچاره تنها نشسته بود تا شاید راهی پیدا کند برای ورود به محفل ققی . و سرانجام
- ، شناسه ی دوم

فراسوی ماورا ، دفتر مدیران
پرفسور کویرل در حالی که به بررسی پست های درخواست ایفای نقش می پردازه به نکته ی مبهمی برخورد می کنه .
- عله بیا اینجا
- هان چیه ؟ نمی بینی دارم غذا می خورم
-بیا اینو ببین
- چی هس ؟
- ببین یارو اسمش هیچکس هس و تازه اومده در خواست داده توی ایفای نقش برای شناسه مادام کوری ولی سبک رول نویسیش عجیب شبیه مرگ خواراس .
-بی خیال ، شاید یکی از اعضای قدیمی هستش ، فکر کنم بشناسمش ،ببین دسترسی کدوم گروه رو می خواد بهش بدی ؟
- یعنی چی ؟
- یعنی این که می خواد محفلی باشه یا مرگ خوری بهش بده
- چی می گی تو ، واسه چی ؟
- بابا ما باید سایتمون ... چمی دونم هویجوری بده بره ، مسئولیتش با من



خانه ی گریمالد

تق تق تق
هوگو در حالی که با حالت خواب آلودگی به سمت در می رفت گفت کیه ؟
- منم مادام کوری

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آذر 1387 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید ! :

خانه ی ریدل ها ( که هیچکدوم از ساکنینش ریدل نیستن ! ) اتاق لرد :

با نگاهی سرد به کاغذ پوستی که در مقابلش قرار داشت چشم دوخت. با خشم غرولندی کرد و هوا را با شدت از حفره های بینی مار مانندش خارج کرد.
سپس قلم پری برداشت و شروع به کشیدن خطوطی بر روی کاغذ کرد.
نیم دایره ی بسته ی کج و کوله ای کشید و در سمت راستش خط خمیده ای را به آن متصل کرد.
زیرلب زمزمه کرد :
- فنجون رو که نابود کردن بوقیای بی فرهنگ بی رحم و بی شفقت !

سپس خطی بر روی نقشش کشید و دوباره در گوشه ای دیگر از کاغذش دو دایره بزرگ و کوچک را به هم متصل کرد ، سپس به یاد آورد که قاب آویز را نیز از دست داده ، پس بر روی آن نیز خطی پررنگ کشید . تصویر تیغ تیغی نیمه ای را رسم کرد و پس از به یادآوردن بلایی که برسر دیهم ریونکلاو آمده بود ، آن را نیز خط زد .

آنگاه با بغض خط بلند و کج دیگری را رسم کرد و در انتهای آن خط خیلی کوچکی را بر رویش عمود کرد :
- کله ی نجینیم رو هم که قطع کردین ، شما خیلی بی تربیتین ! عهو عهو عهو !
سپس با ناراحتی دستانش را به میان موهای نداشته اش برد و به هورکراکس های باقی مانده اش فکر کرد ، هورکراکس دیگری لازم داشت .

با عجله از روی صندلیش برخواست و به سمت آینه ی اتاقش هجوم برد ، نگاهی به چهره ی مار مانند خودش در آینه کرد و با حالت خفن و اسلمشن آستین ردایش را بالا زد : سپس با آرامش بر روی Properties اش کلیک کرد ، حجم روح باقیمانده در بدنش را که با رنگ آبی نشان داده می شد سبک سنگین کرد و بعد ، با لبخندی که تمام صورتش را گرفت بود رو به دوربین کرد : - هنوز یکی جا داره !

خانه ی گریمالد :

- اوناهاش! اوناهاش! داره میاد!
- آره ببینینش! چه با شکوه!
- چقدر جذابه!

جیمز سیریوس که تازه از خواب بیدار شده بود، در حالیکه کش و قوسی به بدنش میداد خمیازه کشید، تمام نگاه ها به سمت صورت خواب آلود جیمز برگشته و از صورتش به دست کوچکش و از دستش به یویوی صورتی رنگ درخشان معطوف شد!
دوربین بر روی یویو زوم کرد و یویو برقی زد.
دوربین برگشت و چشمان محفلی ها را که حالا نشانگر نماد $ بود نشان داد.
و اما در گوشه ی پنجره ی خانه گریمالد... دوربین جاسوسی عجیبی پلک میزد!
دوربین جاسوسی لحظه ای به یویو زل زده و سپس به سرعت شروع به عقب نشینی کرد، از میان کوچه پس کوچه های محله ی گریمالد گذشت و از میان خیابان های لندن عبور کرد و بلاخره بعد از دقایقی ، در اتاق لرد، پایان یافت.

یه مین بعد :

- بلییییییییییییییییییییز! من اون یویو رو میخوام! حالا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/9/28 22:42:38
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 27 آذر 1387 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
زنده یــــــــــــــــاد محفل ققنوس !


دو روز بعد !

- کروشیو
لرد: تارانتالگرا
- کروشیو
لرد : اكسپليارموس
- کروشیو
لرد : ايوانسكو

هری روبروی لرد ایستاده بود و هر لحظه با کروشیوی لرد را به تلفظ یک ورد سفید وا‌می‌داشت و اگر آن ورد درست نبود کمی او را اذیت میکرد .

لرد : باب مثلاً من آدم بدیم ، من مرگخوار بودم ، اینکارا چیه تو میکنی ؟
هری : من هیچ کدوم از اینا رو نمیدونم ، سفید یا سیاه مسئله خیلی سخت است ، یازده سال درس خوندم هیچی نفهمیدم ، شانس آوردم دامبل اومد سراغمم وگرنه هیچ کاری نمیتونستم بکنم ، تجدید پشت تجدیدی ...


افکار لرد

ای داد ... ای هوار ... سوختم ... سوختم ... فرشته جون این داغ رو کمی بالاتر بزار ، آنجا داغون شد ... پدرش در اومد .
وای ... وای کجا داری میری؟ ... آنجا ؟ ... آنجا نه دیگه ...

*** بوقی افکار رو اشتباه رفتی ، این خوابای دیشبه ***
نویسنده : اوه اوه ... منم میگم این مامور مشکوک میزد ، خیلی بد داشت شکنجه میکردا ، خوبه که توی خواب بود .

افکار اصلی لرد !


ببین ملت جادوگر به کی اعتماد کردن ، جادوگر سفید که میگفتن اینه ؟ این اینکه دست منم از پشت بسته ، آخه این چه وضعیه ، چرا یکی اینا رو ساماندهی نمیکنه توی سفید بودن ؟

دامبل پس آن تاپیکی که زدی چکار داره میکنه ؟

پایان افکار !

خارج رول !

تفالی به افکار دامبل در همان لحظه !


باب ما تاپیک سفیدمونو تازه زدیم ، بچه ها خوب بودن ، خوب ایفای نقش کردن ، چهار تا جوون رو ریختیم تو سایت ، انتظاری ازشون نمیره بیش از این ، من که از همشون راضیم .
فقط آن لرد بی ... من نمیدونم چی بخورده این بیچاره ها میده ، مرتی... بی ...

از تفال به علت کشیدن به قسمتهای فحشی دامبل پروین خارج میشویم !


داخل رول !


اما هری گوشش به این حرفها بدهکار نبود ، برای همین باری دیگر لرد را مجبور کرد تا فاصله پُل اصلی سیصد هزار کیلومتری را از طول طی کند و گربه خانم فیگ را برای تفریح و گردش بچرخاند و باز به محل اولیه باز گردد ...

روز ششم ! ( اسم فیلم نیستا ! )

هری باری دیگر لرد را که بسیار خسته و بیجان به نظر میرسید را به گوشه ای از دیوار بسته بود و از او می‌خواست تا طلسمهای مختلفی از خیر را به طرف دیگران پرتاب کند و بعد نیز خودش او را کمی شکنجه میکرد .

لرد بسیار عصبانی و ناراحت بنظر میرسید ، چند روزی بود که وضعش به همین منوال ادامه داشت ، اگر آن شب آن خواب فرشته شکنجه گر را ندیده بود هیچ گاه برای حلالیت از این پسر احمق اقدام نمیکرد ، اما شکنجه خیلی بدتر از حرفهای هری بود ...

هری نیز در این میان بیشتر و بیشتر لرد را شکنجه میکرد ، گرچه او روح شده بود و شکنجه ها آنچنان که باید بر او اثر نداشت اما گویا هری طلسمهای مختلف سیاهی را یاد گرفته بود که با آنها میتوانست او را بیش از پیش آزار دهد ...

به کار بردن آخرین طلسم بود که دیگر صبر و قرار را از لرد بدر برد ،ز یرا فکر میکرد این طلسم را فقط و فقط خودش به نام سیاهی ثبت کرده و هیچ شخص دیگری به آن دست نمی‌یابد اما هری سمبل سفیدی داشت از آن بر علیه سیاهی استفاده میرد ... در همین لحظه طلسمها را یکی پس از دیگری به طرف هری روانه ساخت ، هری نیز که برای دفاع از خود چاره ای جز گفتن انواع طلسمها نداشت شروع به مقابله به مثل کرد !

لرد : فاينيت اينگانتاتم، آناپنو ،فورنوكولوس ، دانساتو ...
هری : کروشیو ، کروشیو ، آوداکداورا ، فلمینویس آجاسته ! ...

در همین زمان بود که در اثر برخورد طلسمهای مختلف سیاهی و سفیدی ، پرتو سبز رنگی بین چوبدستیهای هری و ولدمورت بوجود آمد که با قدرتمند بودن طلسمهای هری به سرعت به طرف لرد حرکت کرد و بر سینه او فرود آمد !

هری :

لرد : وای ... وای بدنم ... بدنم ... من زنده شدم ... این خود منم ! بازم قدرتمو بدست آوردم ...

سپس در حالی که دستش را به طرف هری گرفته بود با چشمانی خشمگین به او خیره شد و دادامه داد :

- ای پسر دیوانه ، بهت توصیه میکنم برای سفید شدن تاپیک دامبل رو بخونی ! بعداً حسابت رو میرسم ... فعلاً باید برم و کسایی رو که به زور به من حلالیت دادن رو از خجالتشون در بیام ، آخرین نفر تو هستی !


سپس به سرعت آپارات کرد !



پایان سوژه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/9/28 21:19:29
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 6 آذر 1387 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هري به آرامي صورتش را به سمت جيمز باز گرداند، آستين هايش را نيز به طوري بس مليح بالا زد، عينكش روي ميز كنار اتاق گذاشت و بدين صورتا به جيمز نگاهي كرد و با آخرين سرعت به سمت جيمز حمله ور شد و وي را تحت عمليات كتك قرار داد.

جيمز فرياد زد: عــــــــمو كــــــــــــچـــــــــــــل برگرد!!!

ولدي شفاف و عده اي مرگخوار در آسمان دوم بودند كه صداي جيغي فجيع از طرف جيمز شنيدند و به شرعت برگشتند.

به خانه هري اينا كه رسيدند رو به جيمز كدند و گفتند:
- پسر، تو انگار حال و احوال خوشي نداريا؟داشتيم مي رفتيم بهشتا دو باره ما رو اين همه راه برگردوندي؟

ولدي دستي به سر كچلش كشيد و جلو آمد:
- چته؟

جيمزز با حالتي بغض كرده گفت:
- عمو كچل!

- جان عمو كچل؟

- حلال بي حلال، حروم شدي

- منظورت چيه؟يعني بهشت مهشت تو قوطي؟

هري در اين لحظه وارد صحنه شد:

- بله كه تو قوطي، تو ننه آقا...نه يعني پدر مادر منو كشتي اونوقت حلال؟

- جيمز جون تو رو خدا حلال كن! من بايد برم كار دارم با بلا
در همين لحظه دو عدد جن بو داده از آسمان به زمين آمدند و مي خواستند ولدي كچل رو ببرند:

- آقاي تام ريدل بن تام ريدل معروف به ولدي كچل!

ولدي به شدت ترسيده بود و رو به جيمز كرد و دوباره خواهش كرد در همون لحظه هري گفت:

- آقايون اگه اجازه بدين من يه مدت با اين آقا كار دارم بعد حلالش مي كنم، اوكي؟

- اوكي.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?