هوای خنک بود و نسیم ملایمی می وزید اما عرق از سر و روی آیدن به زمین می چکید. آیدن چاله هایی با فاصله نیم متری می کند و عمق آن را حدود پنج متر در نظر می گرفت. او تا به حال حدود هجده چاله کنده بود.
آیدن از چاله هجدهم بیرون آمد و به اطراف نگریست . با منطق جور در نمی آمد. حتما یک نشانه ای ، راهنمایی یا چیز دیگری بود که او را به سمت الماس ببرد.
آیدن با وحشت به اطراف نگریست و تصمیمش را گرفت . شروع به حرکت کرد و با دقت زمین ها را می کاوید و اطراف را می گشت. زمین ها سبز و خرم بود و چمن های سبز زیر نور آفتاب می درخشیدند.
آیدن از دور توانست گیاهانی را که احتمالا شمشاد بود ببیند ! بلافاصله راهش را به سمت شمشاد ها کج کرد و مستقیم به سمت آنها رفت.کم کم حرکت خورشید را به سمت مغرب احساس می کرد. خستگی امانش را بریده بود و پاهایش کاملا سست شده بود.
آیدن سرانجام به شمشاد ها رسید. دو راه درست شده از شمشاد بود که در کنار هم قرار گرفته بود. راه سمت چپ را بر گزید. وارد شد. راه هایی پیچ در پیچ را پشت سر گذاشت تا به یک سه راهی رسید. راه وسط را بر گزید و به سمت جلو حرکت کرد. کم کم راه به سمت چپ متمایل شد.
آیدن تعجب کرد: چرا این مسیر تموم نمیشه ؟؟؟
به سمت عقب بازگشت و سعی کرد باز گردد. اما از کدام راه ... آیدن تازه فهمید : او در یک هزارتو گم شده بود !!!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
18 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] حمام عمومی هافلپاف
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/06/05
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: سهشنبه 9 دی 1393 16:22
از: تالار هافلپاف
پستها:
457

اِما لحظهای در مقابل دروازه ايستاد؛ به دوستانش نگاه کرد که يکييکي با ترس در برابر ناشناختهها چشمانشان را بسته و به وادی اسرارآميز مدخلها وارد ميشدند. آنگاه نگاهش را متوجه پيش رويش ساخت، بدون اندک واهمهای گامی بلند برداشت و ثانيهای بعد خود را در معرض پرتوهاي زرين خورشيد و ميان شنزاری عظيم يافت.
ديگر به هوای گرم تهوعآوری که ريههايش را پر ميکرد اهميت نميداد، فرو رفتن پاهايش در ماسههاي سوزان و ايجاد تاولهاي دردناک نيز برايش عادی بود. تنها چيزی که آزارش ميداد احساس پوچی وحشتناکی بود که از بدو انتخاب شدنش برای ورود به آنجا سراپای وجودش را فرا گرفت... به وضوح قابل تشخيص بود که دروازههاي ديگر مراحلی بس دشوارتر از اين دروازه را در خود پنهان داشتند اما چرا... چرا او را به اين بيابان فرستادند؟ آيا تصور ميکردند که ياراي مبارزه با بدتر از آن را ندارد؟ آيا او را ضعيف ميپنداشتند؟
اِما در چنين افکاری غوطهور بود که درخششی تابناک چشمانش را زد. با ديدن الماس زرد رنگ که بر روی تختهسنگی تکيه داشت بيشتر رنجيده خاطر شد... تنها چند قدم ديگر با آن فاصله داشت و اين در حالی بود که هيچ خطری او را تهديد نميکرد؛ هم عجيب بود و هم آزار دهنده.
به تختهسنگ رسيد، نيزهاش را در شنها فرو کرد و الماس را برداشت. درست هنگامی که مجذوب تلألو پر فروغش شده بود انعکاس گلولهی قرمز رنگی را در آن تشخيص داد. ابتدا به نظر رسيد گويچهای است که درون الماس قرار دارد اما لحظهای بعد...
ناگهان چنان حرارتی اِما را در بر گرفت که هر لحظه انتظار ميرفت شعلهور شده و بسوزد. در پی يافتن منبع آن گرما سرش را رو به بالا چرخاند و چيز عجيبي ديد... شايد خورشيد بود که به زمين نزديک و نزديکتر ميشد يا شايد زمين رو به آسمان اوج ميگرفت!
گلولهی آتشين به زمين رسيد و با حالتی عجيب بر روی ماسهها معلق ماند. آن هنگام بود که دهان و چشمهايي در ميان شعلهها پديدار شد؛ گويا هيولايي از جنس آتش بود!
الماس از ميان انگشتان بیحس اِما فرو لغزيد... تمام بدنش خيس عرق بود و ميلرزيد. با دستپاچگي نيزهاش را به دست گرفت و شروع به دويدن کرد، احساس ميکرد تمام عضلاتش از کار افتادهاند. او تنها به يک نيزه مجهز بود که در برابر جسمی آتشين به کارش نميآمد... صدای تپش ديوانهوار قلبش را ميشنيد. غرش هولناکی از پشت سرش به گوش رسيد که نشان ميداد هيولا به او نزديک و نزديکتر ميشود...
درست نميدانست چه اتفاقی در شرف وقوع بود اما قدرتي مرموز و قوی را در خود يافت. بدون هيچ فکر قبلی از حرکت باز ايستاد، روی پاهايش چرخی زد و درست در مقابل آن موجود قرار گرفت. کششی عجيب در خود احساس کرد و به نواي درونياش گوش سپرد: نيزهتو بگير جلو!
اِما با ارادهای که تا کنون در خود نديده بود و سرشار از تمرکزی غير قابل وصف نيزهاش را رو به جلو گرفت... نور سفيدی که چشم را خيره ميکرد در نوک نيزه تابيدن گرفت و لحظهای بعد مادهای سيال از آن خارج گشت؛ برق آبی رنگي داشت و آب مانند به نظر ميرسيد.
پيش از آنکه عمق قدرت سلاحش را هضم کند هيولا از بين رفته بود. تنها صندوقچهای جای آن را گرفت که با دری باز اِما را به سمت خود فرا ميخواند. او با عجله الماس را برداشت و در جايگاهي ميان صندوق قرار داد... شعلههايي دور آن زبانه کشيد و الماس را از نظر پنهان کرد.
هنگامی که دروازهای در برابر ديدگانش شکل گرفت با آخرين توانی که در خود مييافت شروع به دويدن کرد؛ نميدانست تا آن لحظه بقيه نيز به قدرت سلاحهايشان پي برده بودند!
مثل همیشه عالی . به طولانی بودنش نمی تونم ایراد بگیرم ، چون توی همین یک پست تونستی به خوبی ترتیب مرحله ی پیشروی اما رو بدی.
موفق باشی عزیزم!
ديگر به هوای گرم تهوعآوری که ريههايش را پر ميکرد اهميت نميداد، فرو رفتن پاهايش در ماسههاي سوزان و ايجاد تاولهاي دردناک نيز برايش عادی بود. تنها چيزی که آزارش ميداد احساس پوچی وحشتناکی بود که از بدو انتخاب شدنش برای ورود به آنجا سراپای وجودش را فرا گرفت... به وضوح قابل تشخيص بود که دروازههاي ديگر مراحلی بس دشوارتر از اين دروازه را در خود پنهان داشتند اما چرا... چرا او را به اين بيابان فرستادند؟ آيا تصور ميکردند که ياراي مبارزه با بدتر از آن را ندارد؟ آيا او را ضعيف ميپنداشتند؟
اِما در چنين افکاری غوطهور بود که درخششی تابناک چشمانش را زد. با ديدن الماس زرد رنگ که بر روی تختهسنگی تکيه داشت بيشتر رنجيده خاطر شد... تنها چند قدم ديگر با آن فاصله داشت و اين در حالی بود که هيچ خطری او را تهديد نميکرد؛ هم عجيب بود و هم آزار دهنده.
به تختهسنگ رسيد، نيزهاش را در شنها فرو کرد و الماس را برداشت. درست هنگامی که مجذوب تلألو پر فروغش شده بود انعکاس گلولهی قرمز رنگی را در آن تشخيص داد. ابتدا به نظر رسيد گويچهای است که درون الماس قرار دارد اما لحظهای بعد...
ناگهان چنان حرارتی اِما را در بر گرفت که هر لحظه انتظار ميرفت شعلهور شده و بسوزد. در پی يافتن منبع آن گرما سرش را رو به بالا چرخاند و چيز عجيبي ديد... شايد خورشيد بود که به زمين نزديک و نزديکتر ميشد يا شايد زمين رو به آسمان اوج ميگرفت!
گلولهی آتشين به زمين رسيد و با حالتی عجيب بر روی ماسهها معلق ماند. آن هنگام بود که دهان و چشمهايي در ميان شعلهها پديدار شد؛ گويا هيولايي از جنس آتش بود!
الماس از ميان انگشتان بیحس اِما فرو لغزيد... تمام بدنش خيس عرق بود و ميلرزيد. با دستپاچگي نيزهاش را به دست گرفت و شروع به دويدن کرد، احساس ميکرد تمام عضلاتش از کار افتادهاند. او تنها به يک نيزه مجهز بود که در برابر جسمی آتشين به کارش نميآمد... صدای تپش ديوانهوار قلبش را ميشنيد. غرش هولناکی از پشت سرش به گوش رسيد که نشان ميداد هيولا به او نزديک و نزديکتر ميشود...
درست نميدانست چه اتفاقی در شرف وقوع بود اما قدرتي مرموز و قوی را در خود يافت. بدون هيچ فکر قبلی از حرکت باز ايستاد، روی پاهايش چرخی زد و درست در مقابل آن موجود قرار گرفت. کششی عجيب در خود احساس کرد و به نواي درونياش گوش سپرد: نيزهتو بگير جلو!
اِما با ارادهای که تا کنون در خود نديده بود و سرشار از تمرکزی غير قابل وصف نيزهاش را رو به جلو گرفت... نور سفيدی که چشم را خيره ميکرد در نوک نيزه تابيدن گرفت و لحظهای بعد مادهای سيال از آن خارج گشت؛ برق آبی رنگي داشت و آب مانند به نظر ميرسيد.
پيش از آنکه عمق قدرت سلاحش را هضم کند هيولا از بين رفته بود. تنها صندوقچهای جای آن را گرفت که با دری باز اِما را به سمت خود فرا ميخواند. او با عجله الماس را برداشت و در جايگاهي ميان صندوق قرار داد... شعلههايي دور آن زبانه کشيد و الماس را از نظر پنهان کرد.
هنگامی که دروازهای در برابر ديدگانش شکل گرفت با آخرين توانی که در خود مييافت شروع به دويدن کرد؛ نميدانست تا آن لحظه بقيه نيز به قدرت سلاحهايشان پي برده بودند!
مثل همیشه عالی . به طولانی بودنش نمی تونم ایراد بگیرم ، چون توی همین یک پست تونستی به خوبی ترتیب مرحله ی پیشروی اما رو بدی.
موفق باشی عزیزم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/2/16 22:39:34
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

ببخشید لودو جون ولی من توی این پست فقط داستان آیدن رو ادامه میدم !
------------------------------------------------------
آیدن گفت : " آلبرت تو کجایی ؟ چرا اینشکلی شدی ؟ "
آلبرت گفت : " مگه چه شکلی شدم ، من هنوز آلبرتم آیدن ! "
آیدن بار دیگر با دقت به چهره داخل آب نگاه کرد. شبیه کسی بود . شبیه کسی که مسلما آیدن نبود ، آیدن با ناراحتی فریاد زد : " ازیزل ! "
صدای خنده شیطانی از راست ، چپ اطراف ، درون و بیرون آیدن شروع به گوش رسید .
آیدن گفت: " من چرا اینشکلی شدم ؟ چی از جون ما می خوای ! "
ازیزل گفت : " خیلی سادست ! تو باید الماس رو پیدا کنی و در جای خودش قرار بدی ! اونوقت به شکل عادی بر می گردی ! "
آیدن گفت : " پیدا کنم اما چطور ؟"
ازیزل شروع به خواندن شعری کرد :
الماس تو زیر خاک پنهان//گشتست و شده از همه نهان
جایی که گذاری آن کثیف است//سرد است و چمن پر است اینسان
آیدن گفت : " منظورت چیه ؟ "
ازیزل : " فقط می تونم بگم الماس زیر خاکه و تو باید اون رو جایی بذاری که هم کثیفه و هم پر از چمن و هم سرد است !
آیدن نگاهی به اطراف کرد. از دور می توانست صدای آبی را بشنود که شاید آّبشاری بود. آسمان آّبی بود و مناظر دیدنی اما هیچکدام به چشم آیدن نمی آمد ، آیدن به اطرافش نگاه کرد ، هزاران هکتار زمین بود که ممکن بود الماس در هر گوشه ای از آن باشد !!
عالی بود . طول پستت واقعا ایده آل بود . تحیر آیدن رو بابت مرحله ی پیش روش ، به خوبی توصیف کرده بودی .
خوشم اومد .
موفق باشی !
------------------------------------------------------
آیدن گفت : " آلبرت تو کجایی ؟ چرا اینشکلی شدی ؟ "
آلبرت گفت : " مگه چه شکلی شدم ، من هنوز آلبرتم آیدن ! "
آیدن بار دیگر با دقت به چهره داخل آب نگاه کرد. شبیه کسی بود . شبیه کسی که مسلما آیدن نبود ، آیدن با ناراحتی فریاد زد : " ازیزل ! "
صدای خنده شیطانی از راست ، چپ اطراف ، درون و بیرون آیدن شروع به گوش رسید .
آیدن گفت: " من چرا اینشکلی شدم ؟ چی از جون ما می خوای ! "
ازیزل گفت : " خیلی سادست ! تو باید الماس رو پیدا کنی و در جای خودش قرار بدی ! اونوقت به شکل عادی بر می گردی ! "
آیدن گفت : " پیدا کنم اما چطور ؟"
ازیزل شروع به خواندن شعری کرد :
الماس تو زیر خاک پنهان//گشتست و شده از همه نهان
جایی که گذاری آن کثیف است//سرد است و چمن پر است اینسان
آیدن گفت : " منظورت چیه ؟ "
ازیزل : " فقط می تونم بگم الماس زیر خاکه و تو باید اون رو جایی بذاری که هم کثیفه و هم پر از چمن و هم سرد است !
آیدن نگاهی به اطراف کرد. از دور می توانست صدای آبی را بشنود که شاید آّبشاری بود. آسمان آّبی بود و مناظر دیدنی اما هیچکدام به چشم آیدن نمی آمد ، آیدن به اطرافش نگاه کرد ، هزاران هکتار زمین بود که ممکن بود الماس در هر گوشه ای از آن باشد !!
عالی بود . طول پستت واقعا ایده آل بود . تحیر آیدن رو بابت مرحله ی پیش روش ، به خوبی توصیف کرده بودی .
خوشم اومد .
موفق باشی !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/2/16 22:47:48
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر

اول يه چيز بگم!
اين كه بخواييد هر چهار نفر رو با هم و موازي پيش ببريد اصلآ جالب نميشه و خيلي گيج كننده ميشه!
به نظر من اينطوري نباشه... ولي اگه دوست داريد كه بازم اينطوري بشه! بهتره كه دوتا دوتا پيش ببريد!
* به هر حال من از هر دو يكم نوشتم...
_____________________________________________
انگار در مغز درك سوزني فرو ميكردند...
درك خود را مقابل خود ميديد... و به خودش هر لحظه نزديكتر ميشد!
اين ديگر چه بود؟! آيا عذابي از اين بدتر ميتوانست بر فردي نازل شود!! آيا او خودش بود؟! ... يا خودش او بود؟!
احساس جنون به درك دست داده بود... نگاهي به شومينه كرد... با تمام توان ميسوخت!
- پدر... پدر... پدر كمكم كن!
درك به درك نزديك شده بود...
- سلام!
او مجددآ سلام ميكرد!
زبان درك در حلق نميچرخيد! تمام بدنش خشك شده بود. حتي توان حركت نيز نداشت... حتي تواني براي پلك زدن نيز در وجود خود نمي يافت...
-------------------------
آيدن براي اين كه مطمئن شود كه درست ميبيند چشمان خود را ماليد و مجددآ در آب نگاه كرد! بله... او خودش بود، اما با تصويري متفاوت... و آن فرد كه در كنارش ظاهر شده بود! او كه بود...؟ آيدن در حالي كه سعي ميكرد متوجه ماجرا شود به زحمت گفت:
- س...س...س...سلام. تو كي هستي؟!
تصوير بلافاصله جواب داد: من، منم آل... برادرت رو چقدر زود فراموش كردي!
چه ميشنيد! آيا واقعآ او برادرش بود؟! آن فرد كريه... آن فرد وحشتناك! چرا تصوير آن دو اينگونه بود! آيدن ديگر كنترل اعصاب خود را داشت از دست ميداد! آزيزل چه نقشه اي در سر داشت؟!
_____________________________________________
زياد پيش نبردم قضيا رو!
فقط خواستم بگم كه بهتره يكي يكي داستان ها رو پي ببريد! (بازم اين فقط نظر من بود
)
* در ضمن كوتاه بنويسيد! پست قبلي پيوز طولش خيلي عالي بود! (پست شماره 185)
وقتي پست كوتاه باشه همه ميخونن و لذت ميبرن از چنين نويسندگان خوبي! ولي پست طولاني با اين زمانهاي كمي كه ملت دارن جواب نميده!
اين كه بخواييد هر چهار نفر رو با هم و موازي پيش ببريد اصلآ جالب نميشه و خيلي گيج كننده ميشه!
به نظر من اينطوري نباشه... ولي اگه دوست داريد كه بازم اينطوري بشه! بهتره كه دوتا دوتا پيش ببريد!
* به هر حال من از هر دو يكم نوشتم...
_____________________________________________
انگار در مغز درك سوزني فرو ميكردند...
درك خود را مقابل خود ميديد... و به خودش هر لحظه نزديكتر ميشد!
اين ديگر چه بود؟! آيا عذابي از اين بدتر ميتوانست بر فردي نازل شود!! آيا او خودش بود؟! ... يا خودش او بود؟!
احساس جنون به درك دست داده بود... نگاهي به شومينه كرد... با تمام توان ميسوخت!
- پدر... پدر... پدر كمكم كن!
درك به درك نزديك شده بود...
- سلام!
او مجددآ سلام ميكرد!
زبان درك در حلق نميچرخيد! تمام بدنش خشك شده بود. حتي توان حركت نيز نداشت... حتي تواني براي پلك زدن نيز در وجود خود نمي يافت...
-------------------------
آيدن براي اين كه مطمئن شود كه درست ميبيند چشمان خود را ماليد و مجددآ در آب نگاه كرد! بله... او خودش بود، اما با تصويري متفاوت... و آن فرد كه در كنارش ظاهر شده بود! او كه بود...؟ آيدن در حالي كه سعي ميكرد متوجه ماجرا شود به زحمت گفت:
- س...س...س...سلام. تو كي هستي؟!
تصوير بلافاصله جواب داد: من، منم آل... برادرت رو چقدر زود فراموش كردي!
چه ميشنيد! آيا واقعآ او برادرش بود؟! آن فرد كريه... آن فرد وحشتناك! چرا تصوير آن دو اينگونه بود! آيدن ديگر كنترل اعصاب خود را داشت از دست ميداد! آزيزل چه نقشه اي در سر داشت؟!
_____________________________________________
زياد پيش نبردم قضيا رو!
فقط خواستم بگم كه بهتره يكي يكي داستان ها رو پي ببريد! (بازم اين فقط نظر من بود
)* در ضمن كوتاه بنويسيد! پست قبلي پيوز طولش خيلي عالي بود! (پست شماره 185)
وقتي پست كوتاه باشه همه ميخونن و لذت ميبرن از چنين نويسندگان خوبي! ولي پست طولاني با اين زمانهاي كمي كه ملت دارن جواب نميده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
[size=small]
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

خارج از رول : من با نظر دوم درک موافقم ... بهتره که هر کس داستان یک نفر رو تکه تکه بنویسه و رول ها به طور موازی پیش بره تا جایی که از این مرحله بگذریم !
----------------------------------------------
آیدن نگاهی به مسیر روبرویش کرد . دریاچه بزرگ از دور مشخص بود. با قدم هایی آرام به سمت جلو حرکت کرد. آسمان در کمال تعجب آبی بود و درختان در اقصا نقاط دشت وسیعی سر برافراشته بودند و سبزه ها با نوای باد می رقصیدند و کمر به قدرت نسیم خم می کردند. خورشید با تمام قدرت در آسمان می درخشید و به طور کلی این قسمت از سرزمین ازیزل با یک ییلاق سرسبز دنیای انسان ها تفاوتی نداشت. آیدن بیش از اینکه آزار ببیند لذا می برد. از دیدن این مناظر لذت می برد و با فرح در مسیری که به دریاچه ختم می شد قدم میزد و از هوای سبک تنفس می کرد.
کم کم مسیر شیب پیدا کرد و آیدن مجبور شد قدم هایش را استوار تر بگذارد. نشاط و شادابی از این بیشتر نمی شد.
آیدن به سمت جلو می رفت و احساس می کرد که دارد در هوای سبک منطقه پرواز می کند. کم کم به دریاچه نزدیک شد و توانست تلالو خورشید را در آب دریاچه ببیند و حرکت آب را در اوج رکود.
آیدن سر انجام به دریاچه رسید و در کنار آب آن زانو زد . دستش را درون آب برد و مشتی از آب را بر صورتش زد. حس طراوت تمام سلول هایش را در نوردید. مشتی دیگر از آب را برداشت و بر دهان گذاشت و خورد. عجب آب سرد و گوارایی بود. وقتی آب از گلویش پایین می رفت تمام وجودش شاد شد و تک تک عضلاتش شاداب شدند.
آیدن سرش را جلو برد و نگاهی به دریاچه کرد. وقتی به دریاچه نگاه کرد و به دنبال عکس خودش گشت آن را ندید ... چرا دید و ناگهان جیغی از سر وحشت کشید : موهایش همه سفید و ژولیده بود و ته ریش سفیدی در آورده بود. چشم هایش چشم های خودش نبودند ، قرمز و زرد بودند و از حدقه بیرون آمده بودند. دماغش کج بود و دو سوراخ دماغش هم اندازه دو چشمش شده بود و لبانش کلفت و سیاه بود ...
آیدن نگاه به تصویر کرد و دستش را تکان داد. تصویر درون آب نیز دستش را تکان داد. مطمئن شد که تصویر خودش است. در همان لحظه تصویر دیگری که بسیار وحشتناک بود در کنار تصویر خودش ظاهر شد . آیدن نگاهی به کنار انداخت ولی کسی نبود. فهمید که آن تصویر فقط در آب تشکیل شده و وجود خارجی ندارد.
نگاهی به تصویر کرد و تصویر وحشتناک دهان گشود و گفت : " سلام آیدن ...
هر چی پست درک طولانیه پست تو کوتاهه !
پست تو هم خیلی قشنگ بود . هیچ ایرادی نتونستم توش پیدا کنم جز این یه جمله :
مشتی دیگر از آب را برداشت و بر دهان گذاشت و خورد.
به نظرت این جمله بهتر نیست :
( مشتی دیگر از آب را برداشت و نوشید . )
علتش هم کاملا مشخصه . معمولا برای آب و مایعات از فعل ( نوشیدن ) استفاده می کنیم و برای غذا و سایر چیزها از ( خوردن).
این یه موردی بود که با توجه به پستهای بی نقصی که میزنی حیفم اومد نگم .
موفق باشی عزیز.
----------------------------------------------
آیدن نگاهی به مسیر روبرویش کرد . دریاچه بزرگ از دور مشخص بود. با قدم هایی آرام به سمت جلو حرکت کرد. آسمان در کمال تعجب آبی بود و درختان در اقصا نقاط دشت وسیعی سر برافراشته بودند و سبزه ها با نوای باد می رقصیدند و کمر به قدرت نسیم خم می کردند. خورشید با تمام قدرت در آسمان می درخشید و به طور کلی این قسمت از سرزمین ازیزل با یک ییلاق سرسبز دنیای انسان ها تفاوتی نداشت. آیدن بیش از اینکه آزار ببیند لذا می برد. از دیدن این مناظر لذت می برد و با فرح در مسیری که به دریاچه ختم می شد قدم میزد و از هوای سبک تنفس می کرد.
کم کم مسیر شیب پیدا کرد و آیدن مجبور شد قدم هایش را استوار تر بگذارد. نشاط و شادابی از این بیشتر نمی شد.
آیدن به سمت جلو می رفت و احساس می کرد که دارد در هوای سبک منطقه پرواز می کند. کم کم به دریاچه نزدیک شد و توانست تلالو خورشید را در آب دریاچه ببیند و حرکت آب را در اوج رکود.
آیدن سر انجام به دریاچه رسید و در کنار آب آن زانو زد . دستش را درون آب برد و مشتی از آب را بر صورتش زد. حس طراوت تمام سلول هایش را در نوردید. مشتی دیگر از آب را برداشت و بر دهان گذاشت و خورد. عجب آب سرد و گوارایی بود. وقتی آب از گلویش پایین می رفت تمام وجودش شاد شد و تک تک عضلاتش شاداب شدند.
آیدن سرش را جلو برد و نگاهی به دریاچه کرد. وقتی به دریاچه نگاه کرد و به دنبال عکس خودش گشت آن را ندید ... چرا دید و ناگهان جیغی از سر وحشت کشید : موهایش همه سفید و ژولیده بود و ته ریش سفیدی در آورده بود. چشم هایش چشم های خودش نبودند ، قرمز و زرد بودند و از حدقه بیرون آمده بودند. دماغش کج بود و دو سوراخ دماغش هم اندازه دو چشمش شده بود و لبانش کلفت و سیاه بود ...
آیدن نگاه به تصویر کرد و دستش را تکان داد. تصویر درون آب نیز دستش را تکان داد. مطمئن شد که تصویر خودش است. در همان لحظه تصویر دیگری که بسیار وحشتناک بود در کنار تصویر خودش ظاهر شد . آیدن نگاهی به کنار انداخت ولی کسی نبود. فهمید که آن تصویر فقط در آب تشکیل شده و وجود خارجی ندارد.
نگاهی به تصویر کرد و تصویر وحشتناک دهان گشود و گفت : " سلام آیدن ...
هر چی پست درک طولانیه پست تو کوتاهه !
پست تو هم خیلی قشنگ بود . هیچ ایرادی نتونستم توش پیدا کنم جز این یه جمله :
مشتی دیگر از آب را برداشت و بر دهان گذاشت و خورد.
به نظرت این جمله بهتر نیست :
( مشتی دیگر از آب را برداشت و نوشید . )
علتش هم کاملا مشخصه . معمولا برای آب و مایعات از فعل ( نوشیدن ) استفاده می کنیم و برای غذا و سایر چیزها از ( خوردن).
این یه موردی بود که با توجه به پستهای بی نقصی که میزنی حیفم اومد نگم .
موفق باشی عزیز.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/2/7 15:30:19
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/03
آخرین ورود: پنجشنبه 19 آذر 1394 04:11
از: اون بالا کفتر که هیچ، کرکس هم نمیاد
پستها:
299

درک نفس عمیقی کشید، چشم هایش را بست و با قدمی آرام وارد راه تاریک شد.
درک چشم هایش را باز کرد، لحظه ای فراموش کرد که هوا را در شش هایش حبس کرده است. سپس نفسش را با صدای بلند بیرون داد و دوباره نگاهی به دور و برش انداخت.
چشم هایش چیزی جز سیاهی نمی دید. در دل ازیزل را نفرین کرد که چه بر سر راهش گذاشته است. چرا ازیزل بازیش گرفته بود؟ درک قدمی برداشت. راه رفتن در جایی که کاملا سیاه بود، حس عجیبی در او به وجود می آورد. اگر نمی توانست بدن خودش را ببیند که به طور مسخره ای در سیاهی مطلق حرکت می کرد، قسم می خورد که کور شده است.
مدت زیادی بود که بی هدف راه می رفت. اعصابش بهم ریخته بود و با صدای بلند خودش، ازیزل و شانسش را نفرین می کرد. کم کم شروع به دویدن کرد. جهت ها را فراموش کرده بود. حتی مطمئن نبود که عمودی راه می رود یا افقی. درک ایستاد. دور و برش را دوباره نگاه کرد شاید چیزی ببیند و سیاهی خالص دید.
فریاد زد: "از جون من چی می خوای ازیزل؟ تو اسم این رو می ذاری راه؟ چطور انتظار داری به آخر این راه برسم؟ چرا خودتو نشون نمیدی لعنتی؟"
صدای قهقهه وحشتانکی از سمت چپش شنید. به سرعت به طرف صدا چرخید ولی صدای بعدی از سمت راستش شنیده شد. دوباره به سمت صدا چرخید و این بار از پشت سرش و از جلو و چندین قهقهه دیگر که از هر طرفی می شنید. سیاهی دهن باز کرده و قهقهه سر می داد.
سر درک گیج می رفت، سیاهی دور سرش می چرخید. ولی سیاهی های اطرافش که کاملا مثل هم بودند؛ او چطور چرخیدن سیاهی را تشخیص می داد؟ اصلا او چطور معنی چرخیدن را تشخیص می داد؟ او چطور می توانست به این چیزها فکر کند؟ مگر فکر کردنی هم وجود داشت؟
درک تعادلش را از دست داد. محکم با جایی یا چیزی در سیاهی خورد که ظاهرا نقش زمین آنجا را ایفا می کرد. به سختی سرش را بلند کرد و چیزی دید. درک خودش را روی زمین می کشید، شاید هم راه می رفت یا شاید می دوید. تنها چیزی که می دانست این بود که باید به طرف آن برود. یک صندلی راحتی که بی دلیل تکان می خورد.
ناگهان شعله ای بی رنگ از جایی کنار صندلی زبانه کشید. شومینه ای از شاخه های در هم تنیده انگور بود که آبی زلال درون آن زبانه می کشید. انعکاس شعله آبی روی دانه های انگور که از شومینه آویزان بودند، می رقصید. زیر پایش، بر سطح نامعلومی که روی آن ایستاده بود، گیاهانی خاردار با سرعتی غیر قابل باور می روییدند. همه چیز با سرعتی غیرمعقول اتفاق می افتاد. ستون هایی سنگی، مثل درختان رشد می کردند و شاخه می گستراندند و به جای میوه، خنجر هایی براق از آنها می رویید.
چه حقه ای بود که چشم هایش سوار می کردند؟ مگر کوه می توانست وارونه باشد؟ لابد می توانست چون جایی که درک به یاد داشت در خانه های عادی محل قرار گرفتن سقف است، قله آتشفشانی عظیمی قرار داشت. انگار آسمان آن نقطه شکافته شده باشد و مواد مذاب فوران کرده باشند و آن قله عظیم را به وجود آورده باشند و سپس برای تکمیل تعجب او، آتش فشان شروع به فعالیت کرد.
تخته سنگ بزرگی که روی دهانه آتش فشانی کوه قرار داشت با سرعتی فراتر از انتظار به طرف او پرتاب شد. دست درک لحظه ای به طرف چوبدستش خزید ولی فایده ای نداشت. تخته سنگ بیشتر از چهار پنج متر با او فاصله نداشت و سپس ناگهان مثل سنگی که به نقطه اوج در آسمان رسیده باشد و به طرف زمین باز گردد، تخته سنگ از درک فاصله گرفت.
درک در حالی که هنوز از زنده ماندش مطمئن نبود، نگاه دیگری به وارون کوه کرد. مواد مذاب فوران می کردند و سپس دوباره به طرف دامنه کوه بر می گشتند.
درک به سختی توانست نگاهش را دوباره به طرف آن صندلی راحتی که او را به آنجا کشانده بود، گسیل کند و آنگاه مطمئن شد که مرده است. چرا که روحش را می دید که روی صندلی نشسته است. چشم های درک به مغزش می گفتند که شیی، چیزی، کسی، موجودی یا هر چه که روی صندلی نشسته بود، بلنده شده است و به طرف او می آید.
درک به درک گفت: "سلام"
-----------------------------------
1- خب این یکی دیگه کوتاهه. لطفا گیر ندید.
2- خب با توجه به این که ناظر ارزشی ورزشی تالار (لودو) اصلا خیال نداره با ما راه بیاد و بذاره طولانی بنویسیم، فک کنم دو تا راه داریم، یکی اینکه مثل رول های عادی دنبال هم بنویسیم و یکی هم اینکه هر کس ماجرای یه نفر رو تکه تکه بنویسه و رول های رو به طور موازی پیش ببریم.
به شخصه روش دوم رو بسیار بسیار ترجیح میدم ولی از اون جایی که این جا رول پلیینگه نفر بعد مختاره که هر روشی رو دلش خواست ادامه بده.
فقط جان من مواظب سوژه من باشید ها. نمی دونم چرا ولی از این تاپیک خوشم اومده و یه جورایی رول زدن اینجا برام فرق داره. در نتیجه مواظب باشید و اگر خواستید رول منو ادامه بدید، قشنگ ادامه بدید.
3- این مال لودوئه: ببین به دلیل مدرسه و ... نمی تونم زیاد سر بزنم و طبق خواسته تو چند تا رول کوتاه بزنم. واسه همین فقط میام سراغ این تاپیک. چون ازش خوشم اومده و فکرم فقط روی این متمرکزه.
4- شرمنده یه ذره دیر رسیدم نتونستم اون قبلی رو ویرایش کنم. ناظر یه لطفی بکنه پاکش کنه. شرمنده ها.
عالی بود .همه چیزش خوب بود .
فقط طولانی بود .
بابا مگه چی میشه یه کم کوتاه تر بنویسی؟ خداوکیلی چندمین باره که بهت می گم کوتاه بنویس؟ آخه نمیشه که تو پستت دست ببرم و به قول خودت قیچیش کنم . پس خودت لطف کن و کوتاهترش کن .
نگو که نمی تونم . اگه امکان پذیر نبود پیوز هم نمی تونست این کار رو بکنه . پس بهونه نیار .
من با مهربونی
تمام بهت گفتم پستت رو کوتاه کن . ولی فکر نکنم دفعه ی بعد اینطوری باشه . مخصوصا اینکه لودو هم خیلی روی این موضوع حساسه . لطفا قبل از درگیری فیزیکی (!) این مساله رو رعایت کن .
مرسی عزیز.
درک چشم هایش را باز کرد، لحظه ای فراموش کرد که هوا را در شش هایش حبس کرده است. سپس نفسش را با صدای بلند بیرون داد و دوباره نگاهی به دور و برش انداخت.
چشم هایش چیزی جز سیاهی نمی دید. در دل ازیزل را نفرین کرد که چه بر سر راهش گذاشته است. چرا ازیزل بازیش گرفته بود؟ درک قدمی برداشت. راه رفتن در جایی که کاملا سیاه بود، حس عجیبی در او به وجود می آورد. اگر نمی توانست بدن خودش را ببیند که به طور مسخره ای در سیاهی مطلق حرکت می کرد، قسم می خورد که کور شده است.
مدت زیادی بود که بی هدف راه می رفت. اعصابش بهم ریخته بود و با صدای بلند خودش، ازیزل و شانسش را نفرین می کرد. کم کم شروع به دویدن کرد. جهت ها را فراموش کرده بود. حتی مطمئن نبود که عمودی راه می رود یا افقی. درک ایستاد. دور و برش را دوباره نگاه کرد شاید چیزی ببیند و سیاهی خالص دید.
فریاد زد: "از جون من چی می خوای ازیزل؟ تو اسم این رو می ذاری راه؟ چطور انتظار داری به آخر این راه برسم؟ چرا خودتو نشون نمیدی لعنتی؟"
صدای قهقهه وحشتانکی از سمت چپش شنید. به سرعت به طرف صدا چرخید ولی صدای بعدی از سمت راستش شنیده شد. دوباره به سمت صدا چرخید و این بار از پشت سرش و از جلو و چندین قهقهه دیگر که از هر طرفی می شنید. سیاهی دهن باز کرده و قهقهه سر می داد.
سر درک گیج می رفت، سیاهی دور سرش می چرخید. ولی سیاهی های اطرافش که کاملا مثل هم بودند؛ او چطور چرخیدن سیاهی را تشخیص می داد؟ اصلا او چطور معنی چرخیدن را تشخیص می داد؟ او چطور می توانست به این چیزها فکر کند؟ مگر فکر کردنی هم وجود داشت؟
درک تعادلش را از دست داد. محکم با جایی یا چیزی در سیاهی خورد که ظاهرا نقش زمین آنجا را ایفا می کرد. به سختی سرش را بلند کرد و چیزی دید. درک خودش را روی زمین می کشید، شاید هم راه می رفت یا شاید می دوید. تنها چیزی که می دانست این بود که باید به طرف آن برود. یک صندلی راحتی که بی دلیل تکان می خورد.
ناگهان شعله ای بی رنگ از جایی کنار صندلی زبانه کشید. شومینه ای از شاخه های در هم تنیده انگور بود که آبی زلال درون آن زبانه می کشید. انعکاس شعله آبی روی دانه های انگور که از شومینه آویزان بودند، می رقصید. زیر پایش، بر سطح نامعلومی که روی آن ایستاده بود، گیاهانی خاردار با سرعتی غیر قابل باور می روییدند. همه چیز با سرعتی غیرمعقول اتفاق می افتاد. ستون هایی سنگی، مثل درختان رشد می کردند و شاخه می گستراندند و به جای میوه، خنجر هایی براق از آنها می رویید.
چه حقه ای بود که چشم هایش سوار می کردند؟ مگر کوه می توانست وارونه باشد؟ لابد می توانست چون جایی که درک به یاد داشت در خانه های عادی محل قرار گرفتن سقف است، قله آتشفشانی عظیمی قرار داشت. انگار آسمان آن نقطه شکافته شده باشد و مواد مذاب فوران کرده باشند و آن قله عظیم را به وجود آورده باشند و سپس برای تکمیل تعجب او، آتش فشان شروع به فعالیت کرد.
تخته سنگ بزرگی که روی دهانه آتش فشانی کوه قرار داشت با سرعتی فراتر از انتظار به طرف او پرتاب شد. دست درک لحظه ای به طرف چوبدستش خزید ولی فایده ای نداشت. تخته سنگ بیشتر از چهار پنج متر با او فاصله نداشت و سپس ناگهان مثل سنگی که به نقطه اوج در آسمان رسیده باشد و به طرف زمین باز گردد، تخته سنگ از درک فاصله گرفت.
درک در حالی که هنوز از زنده ماندش مطمئن نبود، نگاه دیگری به وارون کوه کرد. مواد مذاب فوران می کردند و سپس دوباره به طرف دامنه کوه بر می گشتند.
درک به سختی توانست نگاهش را دوباره به طرف آن صندلی راحتی که او را به آنجا کشانده بود، گسیل کند و آنگاه مطمئن شد که مرده است. چرا که روحش را می دید که روی صندلی نشسته است. چشم های درک به مغزش می گفتند که شیی، چیزی، کسی، موجودی یا هر چه که روی صندلی نشسته بود، بلنده شده است و به طرف او می آید.
درک به درک گفت: "سلام"
-----------------------------------
1- خب این یکی دیگه کوتاهه. لطفا گیر ندید.
2- خب با توجه به این که ناظر ارزشی ورزشی تالار (لودو) اصلا خیال نداره با ما راه بیاد و بذاره طولانی بنویسیم، فک کنم دو تا راه داریم، یکی اینکه مثل رول های عادی دنبال هم بنویسیم و یکی هم اینکه هر کس ماجرای یه نفر رو تکه تکه بنویسه و رول های رو به طور موازی پیش ببریم.
به شخصه روش دوم رو بسیار بسیار ترجیح میدم ولی از اون جایی که این جا رول پلیینگه نفر بعد مختاره که هر روشی رو دلش خواست ادامه بده.
فقط جان من مواظب سوژه من باشید ها. نمی دونم چرا ولی از این تاپیک خوشم اومده و یه جورایی رول زدن اینجا برام فرق داره. در نتیجه مواظب باشید و اگر خواستید رول منو ادامه بدید، قشنگ ادامه بدید.
3- این مال لودوئه: ببین به دلیل مدرسه و ... نمی تونم زیاد سر بزنم و طبق خواسته تو چند تا رول کوتاه بزنم. واسه همین فقط میام سراغ این تاپیک. چون ازش خوشم اومده و فکرم فقط روی این متمرکزه.
4- شرمنده یه ذره دیر رسیدم نتونستم اون قبلی رو ویرایش کنم. ناظر یه لطفی بکنه پاکش کنه. شرمنده ها.
عالی بود .همه چیزش خوب بود .
فقط طولانی بود .
بابا مگه چی میشه یه کم کوتاه تر بنویسی؟ خداوکیلی چندمین باره که بهت می گم کوتاه بنویس؟ آخه نمیشه که تو پستت دست ببرم و به قول خودت قیچیش کنم . پس خودت لطف کن و کوتاهترش کن .
نگو که نمی تونم . اگه امکان پذیر نبود پیوز هم نمی تونست این کار رو بکنه . پس بهونه نیار .
من با مهربونی
تمام بهت گفتم پستت رو کوتاه کن . ولی فکر نکنم دفعه ی بعد اینطوری باشه . مخصوصا اینکه لودو هم خیلی روی این موضوع حساسه . لطفا قبل از درگیری فیزیکی (!) این مساله رو رعایت کن .
مرسی عزیز.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/2/7 15:26:37
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

نظر من اینه که در هر پست به عبور یک نفر از مسیر مربوط به خودش گفته بشه ، من به مسیر سدریک می پردازم :
------------------------------------------------------------------
درک با وحشت به دروازه تاریک خیره شد . چند دقیقه سکوت کرد و به مسیر سیاه پشت دروازه نگاه کرد ، سپس گفت : " اما تو میری به دروازه اول توی اون بیابان ها ! ورونیکا تو مسیری به سمت اون جنگل ها در دروازه دوم ، آیدن تو به سمت دریاچه در دروازه سوم میری و سدریک هم به سمت راه برفی و یخی میره !"
همه وحشت زده به تاریکی پشت دروازه آخر چشم دوختند و سپس به درک ، درک با ناراحتی افزود : " و من هم میرم توی مسیر تاریک ، حرکت کنید ! "
همه به سمت مسیری که برایشان تعیین شده بود به راه افتادند. اما داخل راه بیابانی شد ، ورونیکا مسیر جنگل را در پیش گرفت ، آیدن به سمت دریاچه رفت و درک اولین قدمش را داخل تاریکی گذاشت. سدریک آخرین نفری بود که حرکت می کرد. وارد دروازه برفی شد .
از دروازه که گذشت ناگهان آتشی پشت سرش شعله ور شد و دروازه به سرعت ناپدید گشت.
سدریک حرکت کرد . در جلوش زمینی هموار بود که برف سطح آن را پوشانده بود. در دور دست دو کوه در کنار هم دیده میشد که با برف سپید پوش شده بود.
سدریک شمشیر را در کمرش محکم کرد . چوبدستی اش را به دست گرفت و با قدم هایی استوار به راه افتاد.
مسیر هموار بود ولی سرد و گزنده. سدریک کم کم سرما را احساس کرد و ردایش را محکم تر به دور خود پیچید. با هر قدمی که بر می داشت سرما بیشتر وجودش را فرا می گرفت. چشم هایش پر از اشک شده بود و پاهایش تقریبا بی حس بود.
سدریک نمی توانست زمان را احساس کند ، ولی مدت طولانی طول کشید تا بتواند از دور یک دریاچه ببیند که در دامنه کوه گسترده شده بود.
سدریک قدم هایش را سریع تر کرد. گلویش می سوخت و پوست لب هایش خشک شده بود. دندان هایش به هم می خورد ولی سعی می کرد سرما را فراموش کند و تمام حواسش را بر دریاچه روبرویش جمع کند.
زمانی طولانی گذشت تا بالاخره به دریاچه رسید. سطح دریاچه یخ زده بود و آب سبز رنگ آن به صورت زمین چمنی بر روی دریاچه منجمد شده بود.
صدایی آشنا بار دیگر در فضا طنین افکند:
در عمق همین دریاچه پنهان / گشتست نگین پادشاهی
تعجیل مکن در انتخابت / وقتی که رسید یک دو راهی
الماس بیاب و باز گردان / در کنج همین کوه سر افراز
بر جای گذار آن نگین را / در کوه چپ و رو به وطن باز
سدریک با وحشت به دریاچه یخ زده نگاه کرد ، اگر داخل می شد یخ می زد و شاید هرگز نمی توانست باز گردد ، اما چاره دیگری نداشت.
لباس هایش را در آورد. شمشیر را به کمر برهنه اش بست ، چوبدستی را در دست گرفت ، یخ را شکست و درون دریاچه پرید.
بدنش از سرمای آب می سوخت و چشم هایش به شدت درد گرفته بود.
سدریک شنا کنان به سمت پایین دریاچه حرکت کرد. کمکم کوره راهی که دو طرفش با مرجان و گیاهان دریایی پوشیده شده یود پدیدار گشت. سدریک به سمت آن شنا کرد. دست هایش کم کم کار نمی کرد و بدنش به لرزه های ناخودآگاه افتاده بود. سدریک کمی در جاده مرجانی پیش رفت تا اینکه سرانجام به یک دو راهی رسید. به راه سمت راست نگاه کرد. راهی مرجانی بود که کف آن پر از شن های ریز بود و در انتهای آن یک تپه زیر آبی دیده می شد.
وقتی به راه چپ نگاه کرد در انتهای آن یک شئ براق دید. قطعا الماس بود. به سمت مسیر چپ به راه افتاد ، هنوز وارد آن نشده بود که صدایی در سرش پیچید : تعجیل مکن در انتخابت.
سدریک نگاه دیگری به راه راست کرد و به قلبش رجوع کرد. بی حرکت ماندن باعث سرمای بیشتر می شد. سدریک احساس کرد باید به مسیر سمت راست برود.
وارد مسیر شد و راه آن را در پیش گرفت ، کمی که جلو رفت به هدفش رسید : یک الماس سفید رنگ .
سدریک الماس را برداشت و باز گشت. تمام مسیر را بازگشت تا زمانی که به سطح آب رسید. دیگر توانی برایش نمانده بود. فشارش پایین آمده بود و خون داشت در رگ هایش منجمد می شد.
سدریک به سرعت لباس پوشید و به سمت کوه سمت چپ شروع به دویدن کرد. با سرعت می دوید تا بدنش گرم شود.
سر انجام به کوه سمت چپ رسید . در دامنه کوه یک صندوق دیده می شد ، به سمت آن رفت. وقتی در صندوق را باز کرد یک سوراخ کوچک در دیواره بالایی آن بود که درست به اندازه الماس بود.
سدریک به سرعت الماس سفید رنگ را در آن گذاشت.
در سمت چپش شعله ای افروخته شد. سدریک به آن نگاه کرد و کم کم توانست از ورای شعله پدیدار گشتن دروازه ای را ببیند !
پیوز چان پستت پست قشنگی بود .
فضاسازیش خیلی قوی بود .
ولی یه چیزی اینجا وجود داره که یه کم ناجور هست . اونم هاینه که هر فردی به مرحله ای مه یکی از اون پنج تا پشت سر میگذاره بپردازه . ا
گه پستت خودت رو باز هم بخونی ، می بینی که یه جورایی روند داستان سریع هست . البته من منکر زیباییش نیستم ولی همین پردازش یه معضل دیگه رو هم به وجود میاره و اون هم پست های طوماری هست .
باید اینو بهت گوشزد کنم که از این به بعد پستهایی با این طول نزنی . چون ممکنه باعث بشه کسی حوصله نداشته باشه پست به این طویلی رو بخونه . پس تاپیک می خوابه .
تنها مورد ایرادت همین بود . مراقب طول پستهات باش .
موفق باشی عزیز !
------------------------------------------------------------------
درک با وحشت به دروازه تاریک خیره شد . چند دقیقه سکوت کرد و به مسیر سیاه پشت دروازه نگاه کرد ، سپس گفت : " اما تو میری به دروازه اول توی اون بیابان ها ! ورونیکا تو مسیری به سمت اون جنگل ها در دروازه دوم ، آیدن تو به سمت دریاچه در دروازه سوم میری و سدریک هم به سمت راه برفی و یخی میره !"
همه وحشت زده به تاریکی پشت دروازه آخر چشم دوختند و سپس به درک ، درک با ناراحتی افزود : " و من هم میرم توی مسیر تاریک ، حرکت کنید ! "
همه به سمت مسیری که برایشان تعیین شده بود به راه افتادند. اما داخل راه بیابانی شد ، ورونیکا مسیر جنگل را در پیش گرفت ، آیدن به سمت دریاچه رفت و درک اولین قدمش را داخل تاریکی گذاشت. سدریک آخرین نفری بود که حرکت می کرد. وارد دروازه برفی شد .
از دروازه که گذشت ناگهان آتشی پشت سرش شعله ور شد و دروازه به سرعت ناپدید گشت.
سدریک حرکت کرد . در جلوش زمینی هموار بود که برف سطح آن را پوشانده بود. در دور دست دو کوه در کنار هم دیده میشد که با برف سپید پوش شده بود.
سدریک شمشیر را در کمرش محکم کرد . چوبدستی اش را به دست گرفت و با قدم هایی استوار به راه افتاد.
مسیر هموار بود ولی سرد و گزنده. سدریک کم کم سرما را احساس کرد و ردایش را محکم تر به دور خود پیچید. با هر قدمی که بر می داشت سرما بیشتر وجودش را فرا می گرفت. چشم هایش پر از اشک شده بود و پاهایش تقریبا بی حس بود.
سدریک نمی توانست زمان را احساس کند ، ولی مدت طولانی طول کشید تا بتواند از دور یک دریاچه ببیند که در دامنه کوه گسترده شده بود.
سدریک قدم هایش را سریع تر کرد. گلویش می سوخت و پوست لب هایش خشک شده بود. دندان هایش به هم می خورد ولی سعی می کرد سرما را فراموش کند و تمام حواسش را بر دریاچه روبرویش جمع کند.
زمانی طولانی گذشت تا بالاخره به دریاچه رسید. سطح دریاچه یخ زده بود و آب سبز رنگ آن به صورت زمین چمنی بر روی دریاچه منجمد شده بود.
صدایی آشنا بار دیگر در فضا طنین افکند:
در عمق همین دریاچه پنهان / گشتست نگین پادشاهی
تعجیل مکن در انتخابت / وقتی که رسید یک دو راهی
الماس بیاب و باز گردان / در کنج همین کوه سر افراز
بر جای گذار آن نگین را / در کوه چپ و رو به وطن باز
سدریک با وحشت به دریاچه یخ زده نگاه کرد ، اگر داخل می شد یخ می زد و شاید هرگز نمی توانست باز گردد ، اما چاره دیگری نداشت.
لباس هایش را در آورد. شمشیر را به کمر برهنه اش بست ، چوبدستی را در دست گرفت ، یخ را شکست و درون دریاچه پرید.
بدنش از سرمای آب می سوخت و چشم هایش به شدت درد گرفته بود.
سدریک شنا کنان به سمت پایین دریاچه حرکت کرد. کمکم کوره راهی که دو طرفش با مرجان و گیاهان دریایی پوشیده شده یود پدیدار گشت. سدریک به سمت آن شنا کرد. دست هایش کم کم کار نمی کرد و بدنش به لرزه های ناخودآگاه افتاده بود. سدریک کمی در جاده مرجانی پیش رفت تا اینکه سرانجام به یک دو راهی رسید. به راه سمت راست نگاه کرد. راهی مرجانی بود که کف آن پر از شن های ریز بود و در انتهای آن یک تپه زیر آبی دیده می شد.
وقتی به راه چپ نگاه کرد در انتهای آن یک شئ براق دید. قطعا الماس بود. به سمت مسیر چپ به راه افتاد ، هنوز وارد آن نشده بود که صدایی در سرش پیچید : تعجیل مکن در انتخابت.
سدریک نگاه دیگری به راه راست کرد و به قلبش رجوع کرد. بی حرکت ماندن باعث سرمای بیشتر می شد. سدریک احساس کرد باید به مسیر سمت راست برود.
وارد مسیر شد و راه آن را در پیش گرفت ، کمی که جلو رفت به هدفش رسید : یک الماس سفید رنگ .
سدریک الماس را برداشت و باز گشت. تمام مسیر را بازگشت تا زمانی که به سطح آب رسید. دیگر توانی برایش نمانده بود. فشارش پایین آمده بود و خون داشت در رگ هایش منجمد می شد.
سدریک به سرعت لباس پوشید و به سمت کوه سمت چپ شروع به دویدن کرد. با سرعت می دوید تا بدنش گرم شود.
سر انجام به کوه سمت چپ رسید . در دامنه کوه یک صندوق دیده می شد ، به سمت آن رفت. وقتی در صندوق را باز کرد یک سوراخ کوچک در دیواره بالایی آن بود که درست به اندازه الماس بود.
سدریک به سرعت الماس سفید رنگ را در آن گذاشت.
در سمت چپش شعله ای افروخته شد. سدریک به آن نگاه کرد و کم کم توانست از ورای شعله پدیدار گشتن دروازه ای را ببیند !
پیوز چان پستت پست قشنگی بود .
فضاسازیش خیلی قوی بود .
ولی یه چیزی اینجا وجود داره که یه کم ناجور هست . اونم هاینه که هر فردی به مرحله ای مه یکی از اون پنج تا پشت سر میگذاره بپردازه . ا
گه پستت خودت رو باز هم بخونی ، می بینی که یه جورایی روند داستان سریع هست . البته من منکر زیباییش نیستم ولی همین پردازش یه معضل دیگه رو هم به وجود میاره و اون هم پست های طوماری هست .
باید اینو بهت گوشزد کنم که از این به بعد پستهایی با این طول نزنی . چون ممکنه باعث بشه کسی حوصله نداشته باشه پست به این طویلی رو بخونه . پس تاپیک می خوابه .
تنها مورد ایرادت همین بود . مراقب طول پستهات باش .
موفق باشی عزیز !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/29 23:19:00
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/06/05
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: سهشنبه 9 دی 1393 16:22
از: تالار هافلپاف
پستها:
457

خورشيد اشعههاي سوزانش را همچون گدازههای آتش بر روی شنهاي داغ سرازير ميکرد اما در آن لحظه که پنتاهاف نظارهگر اجساد موجودات غولپيکر بودند و شيريني پيروزی در دومين مرحله را مزه مزه ميکردند، هيچ چيز برايشان اهميت نداشت.
سدريک شمشيرش را به زمين انداخت و از خوشحالی فرياد شوق برآورد، درک با حرکتي نمايشی چوبدستش را غلاف کرد و آيدن را در آغوش کشيد و بالاخره بعد از مدتها لبخندی واقعی بر لبان اِما و ورونيکا نقش بست. همگی سرمست و شاد قهقههی خنده را سر دادند و با پاهاي برهنه بر روی ماسهها به رقص در آمدند.
اما همهی اين حالات آني و زودگذر بود؛ قبل از آنکه دردهايشان را به فراموشی بسپارند و با اندک جشن و پايکوبی اميد را بازيابند، در فاصله زماني کوتاه که به اندازهی يک تپش قلب مينمود، خود را در محاصرهی زبانههاي آتش ديدند. شعلههاي رقصان با همان سرعتي که مشتعل شده بودند از نظرها پنهان گشتند و اين بار پنتاهاف در جايگاهي کاملاً متفاوت با مکانهاي پيشين قرار گرفتند.
آنها در مرکز محوطهای دايره مانند ايستاده بودند که گرداگردش را پنج دروازه پوشانده بود. در پس هر يک از دروازهها کوره راهي به چشم ميخورد؛ مسيرهايي باريک که هر کدام منظرهای متمايز از ديگری داشت.
چشمانداز اولين دروازه مانند تمام مناظری بود که از بدو ورودشان به آن برزخ مشاهده کرده بودند، بيابان، بيابان و باز هم بيابان. دومين دروازه نشاندهندهی راهی سرسبز بود، به نظر ميرسيد جنگلی انبوه باشد، درست بر خلاف اولی. مسيری که در ورای دروازهی سوم بود در انتها به درياچهای مملو از آبی سبز رنگ و اسرارآميز ختم ميشد. بلافاصله پس از نگاه کردن به چهارمين دروازه مجبور شدند دستها را سايبان چشمهايشان گردانند زيرا تا چشم کار ميکرد برفی سپيد زمينها را در بر گرفته بود. هنگامی که سرها را به طرف آخرين دروازه چرخاندند نفسها در سينه حبس شد اما در واقع آنها موفق به ديدن هيچ چيز نشدند، تاريکي مطلق بر همه جا حکمرانی ميکرد.
درک به سختی آب دهانش را قورت داد و با صدايي دورگه گفت:
- فکر کنم هر کدوممون بايد وارد يکي از اينا بشيم... برای پيدا کردن الماسها!
همه به نوعی در بهت و حيرت فرو رفته بودند؛ تا اينجا هر موفقيتي که بدست آوردند با بهرهگيری از تواناييهاي يکديگر بود و مهمتر از آن روحيهاي که با در کنار هم بودن ميگرفتند، اما اکنون...
درست زماني که تصوير وحشتناک آنچه پيش رو داشتند در برابر چشمانشان جان ميگرفت صدايي آشنا در محوطه طنينافکن شد...
اولين مدخل شايد بس ديده باشی
دور دانم کز جزء جزئش آگاه باشی
نشايد نگريست بر دومی همچون قاب
کز اين طراوت بر بيايد مرداب
در سومي راه صبوری پيش گير
کاين آب بود مرموز و تَنَت گردد پير
برف و بوران گر بود آسان گذر
چهارمش آب يخي است بس پر خطر
پنجمش نشناخته و خوفناک است
پيش پا، بالای سر پنهان است
باز هم یه پست قشنگ دیگه از اِما خانم !
نقطه ی اوج پستت همون جایی بود که پنتاهاف ها با اون پنج دروازه روبرو می شن .
و اون قسمت هم که به طور کاملا ناگهانی شادی ناشی از اتمام مرحله ی دوم بچه ها زایل میشه ، به خودی خود غافلگیرانه بود .
و اما قشنگترین قسمت پستت همون آخرش بود . منظورم قسمت شعر هست . واقعا باید بهت یه آفرین بگم . من خودم به شخصه ،هر چقدر هم فسفر بسوزونم نمی تونم حتی یه مصراع شعر بگم !
فضاسازیت واقعا محشر بود . طول پست و پاراگراف بندیت هم که هیچ ایرادی نداشت .
موفق باشی عزیزم !
سدريک شمشيرش را به زمين انداخت و از خوشحالی فرياد شوق برآورد، درک با حرکتي نمايشی چوبدستش را غلاف کرد و آيدن را در آغوش کشيد و بالاخره بعد از مدتها لبخندی واقعی بر لبان اِما و ورونيکا نقش بست. همگی سرمست و شاد قهقههی خنده را سر دادند و با پاهاي برهنه بر روی ماسهها به رقص در آمدند.
اما همهی اين حالات آني و زودگذر بود؛ قبل از آنکه دردهايشان را به فراموشی بسپارند و با اندک جشن و پايکوبی اميد را بازيابند، در فاصله زماني کوتاه که به اندازهی يک تپش قلب مينمود، خود را در محاصرهی زبانههاي آتش ديدند. شعلههاي رقصان با همان سرعتي که مشتعل شده بودند از نظرها پنهان گشتند و اين بار پنتاهاف در جايگاهي کاملاً متفاوت با مکانهاي پيشين قرار گرفتند.
آنها در مرکز محوطهای دايره مانند ايستاده بودند که گرداگردش را پنج دروازه پوشانده بود. در پس هر يک از دروازهها کوره راهي به چشم ميخورد؛ مسيرهايي باريک که هر کدام منظرهای متمايز از ديگری داشت.
چشمانداز اولين دروازه مانند تمام مناظری بود که از بدو ورودشان به آن برزخ مشاهده کرده بودند، بيابان، بيابان و باز هم بيابان. دومين دروازه نشاندهندهی راهی سرسبز بود، به نظر ميرسيد جنگلی انبوه باشد، درست بر خلاف اولی. مسيری که در ورای دروازهی سوم بود در انتها به درياچهای مملو از آبی سبز رنگ و اسرارآميز ختم ميشد. بلافاصله پس از نگاه کردن به چهارمين دروازه مجبور شدند دستها را سايبان چشمهايشان گردانند زيرا تا چشم کار ميکرد برفی سپيد زمينها را در بر گرفته بود. هنگامی که سرها را به طرف آخرين دروازه چرخاندند نفسها در سينه حبس شد اما در واقع آنها موفق به ديدن هيچ چيز نشدند، تاريکي مطلق بر همه جا حکمرانی ميکرد.
درک به سختی آب دهانش را قورت داد و با صدايي دورگه گفت:
- فکر کنم هر کدوممون بايد وارد يکي از اينا بشيم... برای پيدا کردن الماسها!
همه به نوعی در بهت و حيرت فرو رفته بودند؛ تا اينجا هر موفقيتي که بدست آوردند با بهرهگيری از تواناييهاي يکديگر بود و مهمتر از آن روحيهاي که با در کنار هم بودن ميگرفتند، اما اکنون...
درست زماني که تصوير وحشتناک آنچه پيش رو داشتند در برابر چشمانشان جان ميگرفت صدايي آشنا در محوطه طنينافکن شد...
اولين مدخل شايد بس ديده باشی
دور دانم کز جزء جزئش آگاه باشی
نشايد نگريست بر دومی همچون قاب
کز اين طراوت بر بيايد مرداب
در سومي راه صبوری پيش گير
کاين آب بود مرموز و تَنَت گردد پير
برف و بوران گر بود آسان گذر
چهارمش آب يخي است بس پر خطر
پنجمش نشناخته و خوفناک است
پيش پا، بالای سر پنهان است
باز هم یه پست قشنگ دیگه از اِما خانم !
نقطه ی اوج پستت همون جایی بود که پنتاهاف ها با اون پنج دروازه روبرو می شن .
و اون قسمت هم که به طور کاملا ناگهانی شادی ناشی از اتمام مرحله ی دوم بچه ها زایل میشه ، به خودی خود غافلگیرانه بود .
و اما قشنگترین قسمت پستت همون آخرش بود . منظورم قسمت شعر هست . واقعا باید بهت یه آفرین بگم . من خودم به شخصه ،هر چقدر هم فسفر بسوزونم نمی تونم حتی یه مصراع شعر بگم !
فضاسازیت واقعا محشر بود . طول پست و پاراگراف بندیت هم که هیچ ایرادی نداشت .
موفق باشی عزیزم !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/28 23:32:22
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/28 23:33:33
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/28 23:36:58
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/28 23:56:15
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/28 23:33:33
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/28 23:36:58
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/28 23:56:15
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

پنتاهاف در دل دشت حرکت می کرد. آنها درک را به عنوان رئیس انتخاب کرده بودند و درک هم در حال حرکت در حال توضیح یک سری مراحل بود : " ما پنج مرحله داریم ، یکی آن ترموسور بود که پشت سر گذاشتیمش ، دیگری دیو ها و موجودات جهنمی ، سومی پنج الماس ، چهارمی مغابله با ازیزل و پنجمی رها کردن دوستانمون از صلیب ! "
همه به حرف های درک گوش می دادند. آفتاب نارنجی رنگ در آسمان قرمز رنگ می تابید و گرما امان پنتاهاف را بریده بود.
در همان لحظات ، در حالی که با نا امیدی به سمت جلو در حال حرکت بودند ، ناگهان صدای نعره ای شنیده شد و در افق چندین موجود غول پیکر پدیدار گشتند. آسمان افق هم از دو سه پرنده عظیم الجثه سیاه گشت.
درک سریع گفت : " سدریک ، با شمشیرت میری به سمت اون موجودات زمینی ، اما تو هم از خنجرت کمک می گیری سعی کن بیشتر از جادو استفاده کنی و از سدریک پشتیبانی کنی .... آیدن چوبدستی ات رو برای اون پرنده ها آماده کن ، ورونیکا بومرنگ بهترین وسیله دفاعی برای توی آسمونه ! منم کمکتون می کنم . شروع کنید ! "
سدریک و اما چند قدمی به جلو برداشتند و به موجودات عجیب خیره شدند. دو دیو بزرگ در حالی که با بدنهای پشمالو و عظیم الجثه راه می رفتند به آنها نزدیک می شدند و نعره های وحشتناکی می کشیدند. دراگوفیش* ها در آسمان پرواز می کردند و گلوله های آتش از دهانشان به سمت زمین روانه می شد.
بدن های غول پیکری داشتند که از سر اژدها و بدنی دراز با پوست سخت تشکیل می شد و دم ماهی داشتند و بال هایشان مانند باله ها ماهی بود. در آسمان پرواز می کردند و گلوله های آتشینی از دهانشان خارج می کردند.
سدریک پاهایش را در شن ها محکم کرد و شمشیرش را در دست فشرد. به قلب دیو ها خیره شد. اما در حالی که خنجر در دست چپش بود چوبدستی اش را به سمت دیو ها گرفته بود.
در چند متری آنها ورونیکا با دقت در حال نشانه گیری بومرنگش بود و آیدن طلسم هایی را که میخواست استفاده کند زیر لب زمزمه می کرد.
درک با دقت به دراگوفیش ها خیره شده بود. چوبدستی اش را گرفته بود و گویی به فکر عمیقی فرو رفته بود. کم کم فاصله موجودات جهنمی به آنها نزدیک می شدند ، سرانجام درک فریاد زد : " حمله کنید ! "
سدریک به سرعت به سمت یکی از دیو ها هجوم برد و اما با یک طلسم بسیار قدرتمند دیو دیگر را از او دور نگهداشت. سدریک در یک حرکت حرفه ای شمشیر را در قلب دیو فرو برد . دیو از پا در آمد و سدریک به سمت دیو بعدی رفت.
در این میان ورونیکا با بومرنگش یکی از دراگوفیش ها را زخمی کرده بود و آیدن با یک طلسم دراگو فیش دیگر را بیهوش کرده بود. درک در آن لحظه با یک طلسم پتریفیکوس توتالوس باعث سقوط دراگوفیش زخمی شد و دراگوفیش نیمه جان از پا در آمد و روی زمین افتاد.
ورونیکا بومرنگش را به سمت چشم سومین و آخرین دراگوفیش پرتاب کرد و دو لبه بومرنگ بر دو چشم دراگوفیش نشست.
سر انجام سومین دراگو فیش هم به زمین سقوط کرد و توجه همه به درگیری سدریک و دیو جلب شد.
سدریک با خشونت به سمت دیو حمله برد و او با دمش سدریک را ده متر به عقب پرت کرد. اما با یک طلسم دیو را به زمین افکند. وقتی دیو از جا بلند شد سدریک به یک ضربه شمشیرش را در فرق سر او فرو برد و پنتا هاف دومین مرحله رسیدن به دوستانش را پشت سر گذاشت .
-----------------------------------------------------
دراگوفیش : دراگون (اژدها) و فیش ( ماهی) که ترکیبش میشه دراگوفیش
پیوز جان خیلی قشنگ داستان رو پیش برده بودی . به خوبی تونسته بودی حالت شلوغ و در هم صحنه ی نبرد پنتاهاف ها رو توصیف کنی . ولی یه چیزی توی نوشته ت یه خورده غیر قابل هضم بود برای من . و اونم اینکه چرا با وجود اینکه آیدن از اون سرزمین بیشتر آگاهی داشت ، اونها " درک " رو به عنوان رهبر و راهنمای خودشون انتخاب کردن ؟تا اینجای کار مشکلی نیست . ولی اینکه درک از همه ی مراحل آگاهی داشت ، یه جورایی ملموس نیست و دور از ذهنه .
خارج از اینها باید بگم که فضاسازیت عالی بود . طول پستت هم مناسب بود . یه جورایی با توضیحات اول پستت در مورد اون پنج مرحله ، راه رو به نفر بعدی هم نشون دادی .
مطمئنا می تونی به زودی این ایرادهای جزیی رو برطرف کنی .
موفق باشی عزیز .
همه به حرف های درک گوش می دادند. آفتاب نارنجی رنگ در آسمان قرمز رنگ می تابید و گرما امان پنتاهاف را بریده بود.
در همان لحظات ، در حالی که با نا امیدی به سمت جلو در حال حرکت بودند ، ناگهان صدای نعره ای شنیده شد و در افق چندین موجود غول پیکر پدیدار گشتند. آسمان افق هم از دو سه پرنده عظیم الجثه سیاه گشت.
درک سریع گفت : " سدریک ، با شمشیرت میری به سمت اون موجودات زمینی ، اما تو هم از خنجرت کمک می گیری سعی کن بیشتر از جادو استفاده کنی و از سدریک پشتیبانی کنی .... آیدن چوبدستی ات رو برای اون پرنده ها آماده کن ، ورونیکا بومرنگ بهترین وسیله دفاعی برای توی آسمونه ! منم کمکتون می کنم . شروع کنید ! "
سدریک و اما چند قدمی به جلو برداشتند و به موجودات عجیب خیره شدند. دو دیو بزرگ در حالی که با بدنهای پشمالو و عظیم الجثه راه می رفتند به آنها نزدیک می شدند و نعره های وحشتناکی می کشیدند. دراگوفیش* ها در آسمان پرواز می کردند و گلوله های آتش از دهانشان به سمت زمین روانه می شد.
بدن های غول پیکری داشتند که از سر اژدها و بدنی دراز با پوست سخت تشکیل می شد و دم ماهی داشتند و بال هایشان مانند باله ها ماهی بود. در آسمان پرواز می کردند و گلوله های آتشینی از دهانشان خارج می کردند.
سدریک پاهایش را در شن ها محکم کرد و شمشیرش را در دست فشرد. به قلب دیو ها خیره شد. اما در حالی که خنجر در دست چپش بود چوبدستی اش را به سمت دیو ها گرفته بود.
در چند متری آنها ورونیکا با دقت در حال نشانه گیری بومرنگش بود و آیدن طلسم هایی را که میخواست استفاده کند زیر لب زمزمه می کرد.
درک با دقت به دراگوفیش ها خیره شده بود. چوبدستی اش را گرفته بود و گویی به فکر عمیقی فرو رفته بود. کم کم فاصله موجودات جهنمی به آنها نزدیک می شدند ، سرانجام درک فریاد زد : " حمله کنید ! "
سدریک به سرعت به سمت یکی از دیو ها هجوم برد و اما با یک طلسم بسیار قدرتمند دیو دیگر را از او دور نگهداشت. سدریک در یک حرکت حرفه ای شمشیر را در قلب دیو فرو برد . دیو از پا در آمد و سدریک به سمت دیو بعدی رفت.
در این میان ورونیکا با بومرنگش یکی از دراگوفیش ها را زخمی کرده بود و آیدن با یک طلسم دراگو فیش دیگر را بیهوش کرده بود. درک در آن لحظه با یک طلسم پتریفیکوس توتالوس باعث سقوط دراگوفیش زخمی شد و دراگوفیش نیمه جان از پا در آمد و روی زمین افتاد.
ورونیکا بومرنگش را به سمت چشم سومین و آخرین دراگوفیش پرتاب کرد و دو لبه بومرنگ بر دو چشم دراگوفیش نشست.
سر انجام سومین دراگو فیش هم به زمین سقوط کرد و توجه همه به درگیری سدریک و دیو جلب شد.
سدریک با خشونت به سمت دیو حمله برد و او با دمش سدریک را ده متر به عقب پرت کرد. اما با یک طلسم دیو را به زمین افکند. وقتی دیو از جا بلند شد سدریک به یک ضربه شمشیرش را در فرق سر او فرو برد و پنتا هاف دومین مرحله رسیدن به دوستانش را پشت سر گذاشت .
-----------------------------------------------------
دراگوفیش : دراگون (اژدها) و فیش ( ماهی) که ترکیبش میشه دراگوفیش
پیوز جان خیلی قشنگ داستان رو پیش برده بودی . به خوبی تونسته بودی حالت شلوغ و در هم صحنه ی نبرد پنتاهاف ها رو توصیف کنی . ولی یه چیزی توی نوشته ت یه خورده غیر قابل هضم بود برای من . و اونم اینکه چرا با وجود اینکه آیدن از اون سرزمین بیشتر آگاهی داشت ، اونها " درک " رو به عنوان رهبر و راهنمای خودشون انتخاب کردن ؟تا اینجای کار مشکلی نیست . ولی اینکه درک از همه ی مراحل آگاهی داشت ، یه جورایی ملموس نیست و دور از ذهنه .
خارج از اینها باید بگم که فضاسازیت عالی بود . طول پستت هم مناسب بود . یه جورایی با توضیحات اول پستت در مورد اون پنج مرحله ، راه رو به نفر بعدی هم نشون دادی .
مطمئنا می تونی به زودی این ایرادهای جزیی رو برطرف کنی .
موفق باشی عزیز .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/1/26 22:34:59
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/1/26 22:37:50
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/27 15:16:20
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/1/26 22:37:50
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/27 15:16:20
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/03
آخرین ورود: پنجشنبه 19 آذر 1394 04:11
از: اون بالا کفتر که هیچ، کرکس هم نمیاد
پستها:
299

چشمان درک فریاد هراسان ورونیکا را در امتداد انگشت اشاره اش طی کرد. ارتشی خاکستری پهنه افق را با مشعل هایشان می سوزاندند. پنتاهاف ناامیدانه در طلب چاره یک دیگر را نظاره می کردند.
ارتش اورک(1) ها لحظه لحظه نزدیک تر می شد. ترس حتی فرار را هم از آنان دریغ می کرد. تنها چیزی که پنتاهاف می دیدند، قامت اورک ها و مشعل هایی به بلندی نیزه بود که در دست هاشان حمل می کردند. به راستی که تمام کارآگاهان وزارت خانه از پس آنها بر نمیامدند.
پنتاهاف کمی با ترس به عقب رفتند ولی ارتش اورک ها در حال محاصره آنها بودند یا در واقع آنها را محاصره کرده بودند. سدریک اولین کسی بود که چوبدستش را کشید و پس از او، سه نفر دیگر هم آن کار را کردند. پیکر نیمه جان اما در میان حلقه چهار نفره آنها قرار گرفت. تکه چوب هایی را که در دست داشتند، برای دفاع از خود بلند کردند و چه احمقانه! اما با تمام توانش بلند شد و ایستاد.
ورونیکا: "تو بلند نشو اما. هنوز خیلی ضعیفی."
اما: "نمی خوام همون جور که دراز افتادم رو زمین بمیرم. من ..."
صدایش پیش از خودش به چاه مرگ فرولغزید. ارتش مخوف چنان نزدیک شده بود که تک تک آنها را می دیدند. همگی به موجوداتی که اورک می پنداشتند، خیره ماندند. حتی ماسه زار هم زیر پای آن ارتش نفرین شده می لرزید.
اندامی به مانند انسان داشتند، با پوستی از خاکستر و رگ هایی که گویی آتش مذاب در آنها جریان داشت. به هنگام حرکت سر هایشان چون کسانی که زیر عذاب و شکنجه اند، به این طرف و آن طرف می جهید. گویی که آنها مجسمه هایی چوبین بوده باشند که شعله عذاب از درونش زبانه کشیده و خاکسترشان کرده باشد. رگ های سرخشان که کاملا روی پوست خاکستر شده اشان قرار داشت، رگه های مواد مذاب در بین سنگ های آتش فشانی را به یاد می آورد.
پنتاهاف در میان حلقه قطور محاصره خاکام(2) ها خشک شده بودند. طلسم ها در ظرف ذهنشان ته نشین شده بود و ماهیچه ها وظیفه خود را از یاد برده بودند. چشم همه آنها، به سردسته خاکام ها خیره مانده بود که اکنون جلو می آمد. مشعل بلندش، در واقع نیزه ای بود با سر نیزه ای از جنس آتش.
خاکام بزرگ روبروی درک ایستاد. چوبدست و خنجری که در دست درک بود، کاملا بی فایده می نمود. خاکام بزرگ نیزه اش را چرخاند و آن را با نوک در زمین فروکرد. ناگهان آتشِ سرِ همه نیزه ها خاموش شد. گویی که ترس و گرما نیز با این حرکت خاموش شده بودند. توضیحی وجود نداشت ولی پنتاهاف اکنون آسوده بودند.
خاکام بزرگ شروع به صحبت کرد: "شما ترموسور(3)، خزنده آتش را از بین بردید. خاکام ها از شما تشکر می کنند." صدایی خشک داشت که به سان شعله های آتش می لرزید. سپس بدون هیچ اخطاری، همه خاکام ها نیزه هایشان در زمین فرو کردند و زانو زدند.
پنتاهاف چنان تعجب کردند که حتی نتوانستند نفس های حبس شده در سینه اشان را بیرون دهند و فقط به خیل عظیم خاکام ها که اکنون روبروی آنها زانو می زدند، خیره ماندند.
-------------------------
"خاکام ها کسانی هستند که محکوم به حبس در جهنم میشن ولی می تونن از زیر این تنبیه فرار کنن. برای اینکه بتونی از جهنم فرار کنی، باید مثل شما از مراحلی بگذری. بنابراین ما هم این کارو کردیم ولی ترموسور ما رو گیر انداخت. این بلاییه که آتش ترموسور سر ما آورده. زمانی ما هم مثل شما آدم بودیم." سارِن، خاکام جوانی که مامور همراهی آنها شده بود، اینها را توضیح داد.
سینِوا، خاکام دختری که مامور پرستاری از اما بود، گفت: "خیلی خب سارن، به جای گفتن اینا خدا رو شکر کن که ترموسور از بین رفته."
اما: "یعنی هیچ راهی برای درمان شما وجود نداره؟"
"شما نباید به فکر این موضوع باشید، شما فقط باید به فکر تجدید قوا و ادامه دادن راهتون باشید. شما که نمی خواید تا ابد اینجا بمونید؟ حالا با من بیاید. چیزایی هست که باید بهتون نشون بدم." خاکام بزرگ، آرزن، برگشته بود و اما را خطاب قرار داده بود.
پنتاهاف به دنبال آرزن بزرگ به راه افتادند. چیزی که مایع تعجبشان میشد، این بود که چطور خاکام ها می توانستند آتش را به شکل خانه در آورند و در آن زندگی کنند. در تمام آن شهر فقط یک جا را دیده بودند که از آتش ساخته نشده بود و آن تالاری بود که آنها در آن استراحت می کردند تا از گرمای آتش در امان باشند.
ده دقیقه بعد، به دیوار بلند و طویلی از آتش رسیدند. آرزن بزرگ در مقابل آن ایستاد و گفت: "لطفا رد شوید" سپس دستش را به طرف دیوار آتشین گرفت. نگاهی به چهره های مردد پنتاهافی ها کرد و ادامه داد: "این آتش شما رو نمی سوزونه. به من اعتماد کنین و رد شین."
این بار آیدن قدم جلو گذشت و بدون هیچ مشکلی از دیوار رد شد و پس از آن چهار نفر دیگر هم رد شدند. درک به بازمانده کنده سوخته درختی تکیه کرد، سوتی زد و گفت: "اگه نسوخته بود، خیلی خوشحال میشدم که اینجام"
به واقع بر بقایای جنگلی باشکوه ایستاده بودند. مطمئنا زمانی درختان بزرگی در آن جنگل بوده اند. ورونیکا به درختی اشاره کرد که کاملا سالم و پا بر جا بود، البته مشکلش این بود که خاکستر شده بود. مجسمه ای خاکستری از یک درخت کامل. اما دستش را به طرف درخت دراز کرد ولی با اولین برخورد دستش با درخت، خاکستر ها فروریختند و اما را مدفون کردند.
سدریک و آیدن به کمک چوبدست هایشان اما را از خاکسترها در آوردند و لباس هایش را تمیز کردند. آرزن گفت: "اون موقع ها همه درخت ها مثل همین بودند، بعد کم کم بر اثر برخوردهای کوچکی مثل این، ریختند. حالا بیاید. باید به اونجا بریم." و با دست به نقطه ای در دوردست اشاره کرد.
جایی در قلب جنگل سوخته، برگهایی سبز خود نمایی می کردند. دیدن آن برگ ها آن هم میان دنیایی از خاکستر، پاهای پنتاهاف را به دویدن وا داشت و ده دقیقه بعد، تا جایی که می توانستند سرهاشان را بالا گرفته بودند تا بتوانند نوک آن درخت باشکوه را ببینند.
شاخه های آویزان درخت چون گیسوانی پریشان در بادی ناملموس می رقصیدند و هزاران میوه رنگارنگ در میان آنها چشمک می زدند. قطر تنه درخت تقریبا به اندازه یک اتاق بود. درک سوت کوچکی زد و گفت: "بنابراین خاکام ها هیزم یه قرن جهنم رو این جا قایم کردند!"
خاکام های زیادی برای دیدن آن لحظه، آنجا جمع شده بودند. لحظه عزیمت جنگجویان. آرزن، خاکام بزرگ زیر درخت، پشت به میزی که پنتاهاف روی آن را نمی دیدند، ایستاده بود. پنتاهاف کمی این پا و آن پا کردند. آرزن لبخندی زد و آنها را فراخواند.
سایه درخت، پوست خاکستری اش را گرفته بود. باور کردنی نبود ولی آنها اکنون می توانستند چهره سالم او را ببینند. پیرمرد سرزنده ای بود و به نظر می رسید که آنجا بودن و آن موقعیت او را یک قرن جوان تر کرده باشد. آرزن برگشت و چیزی از روی میز برداشت.
آرزن به طرف اما که در سمت چپ صف پنتاهافی ایستاده بود، رفت. نیزه بلندی از جنس طلا در دست داشت که تیغه آن به نظر از جنس یخ بود. اما دست لرزانش را جلو برد و آن را گرفت. آرزن گفت: "«اشک زرین»، جنسش از طلاست و نوکش رو با اشک ققنوس جلا دادن. ضربه اش برای دشمنان مرگ آور و برای دوستان شفا دهنده است." سپس دوباره به طرف میز رفت و چیزی برداشت.
سپس به طرف ورونیکا که سمت راست صف ایستاده بود، رفت و بومرنگی به او داد. سیاه رنگ بود و با کنده کاری های طلایی. "فقط کافیه پرتش کنی و اراده کنی که کجا بره. «شکارچی شب» هدفت رو برات می زنه" آرزن این را گفت و دوباره چیزی از روی میز برداشت.
شمشیر بلندی را به طرف سدریک گرفت و گفت: "سنگین و خطرناکه ولی وقتی ازش استفاده کنی می فهمی که چیزی جز ترس نمی تونه جلوی تیغ «آتش» رو بگیره."
آرزن دو دشنه بلند را به طرف آیدن که سمت راست درک ایستاده بود، گرفت و گفت: "یکی «بُن» برای حفاظت از خودت و دیگری «بان» برای کمک به دوستانته. از «بُنابان» خوب استفاده کن. منظورمو که می فهمی؟" آیدن با سر تایید کرد و دشنه ها را گرفت.
سپس آرزن رو به درک ایستاد. چشمهایشان برای لحظه ای در هم قفل شد و سپس درک به آرامی گفت: "من هدیه ام رو گرفته ام." آرزن لبخندی زد و با دست به پنتاهاف اشاره کرد که دنبالش بروند.
آرزن پنتاهاف را از راهی میان ریشه های عظیم درخت هدایت کرد. به نظر زیر زمین حرکت می کردند. راهروی تاریکی بود که با تابش نور از نوک نیزه اما روشن شده بود و نمناک به نظر می رسید. در انتهای یک پیچ، باریکه نوری دیدند. قدم هایشان را تندتر کردند تا با دیدن یک صندلی راحتی که در انتهای دالان، بی هیچ دلیلی عقب و جلو می رفت، متعجب شوند.
آرزن گفت: "خب حالا دیگه باید برید. مواظب باشید. موجودات اهریمنی همه جا هستند و مشکل اینجاست که اکثر طلسم های شما تاثیری روی اونا ندارند. البته همیشه در کنار این اسلحه ها چوبدست هاتون رو آماده داشته باشید. به هر حال اونا هم خوبی های خودشونو دارن."
پنتاهاف آخرین نگاهشان را به دورنمای درخت سبز انداختند و به راه افتادند. فقط درک بود که ایستاده بود و آرزن را که روی صندلی راحتی می نشست، تماشا می کرد. آیدن گفت: "بیا دیگه درک"
درک نگاه دیگری به آرزن انداخت. آفتاب چهره اش را پشت سایه ریشه های قطور درخت سبز که از خاک بیرون آمده بودند، پنهان کرده بود. با این حال درک مطمئن بود که دارد لبخند می زند. سپس در حالی که به طرف بقیه می رفت، آرام گفت: "خداحافظ پدر"
سدریک گفت: "چی؟ پدر؟ اون پدرت بود؟"
درک لبخندی مشابه همان هایی که آرزن می زد، زد و گفت: "هم آره هم نه. می دونی من یکسال پیش اون زندگی می کردم و آخرشم به خاطر من مرد. یه روز وقتی که با چند تا از اوباش محله دعوام شده بود، اومد که ما رو جدا کنه و چاقویی که قرار بود منو بزنه، به اون خورد."
ورونیکا پرسید: "چرا تو یکسال با اون زندگی می کردی؟ یا اصلا چرا دعوات شده بود؟"
"میشه این موضوع رو ول کنین؟ هنوز کلی راه داریم که باید بریم." درک این را گفت و به نقطه ای دوردست در بیابانی که کاملا یکسان می نمود، اشاره کرد.
----------------------------
1- اورک: اورک رو که دیگه خودتون باید بدونین چیه. نمی دونین برین ارباب حلقه بخونین یا نگاه کنین.
2- خاکام: خاکادم = خاکستر + آدم، که بعدش برای قشنگی دال رو حذف کردم.
3- ترموسور: Thermosour = Thermo + sour ترمو به معنی آتش یا حرارت و سور به معنی خزنده. ترموسور هم که دیگه میشه خزنده آتش.
----------------------------
1- لودو بیا منو معلق کن (بر وزن پیشی بیا منو بخور
) ببخشید که پستام طولانی میشه ولی جون خودم این تاپیک اصلا می طلبه که پست کیلومتری بزنی! لودو اگه فک می کنی پستم دیگه زیادی طولانیه، اجازه داری هر جور دلت خواست قیچیش کنی یا حتی پاکش کنی ولی خداییش باید اینو می نوشتم
2- تریپ ارباب حلقه ها رو حال کردید؟
فقط حیف الف های من پوستشون سوخته!
3- دیدم اگه دو تا پست دیگه مطابق روند قبلی بزنیم، بدبخبتی های این پنتاهافای ها به ادیسیوس میگه زکی! گفتم بیام یکم خستگی از تنشون در کنم.
4- اون تکه صندلی راحتی و رابطه آرزن و درک اصولا هیچ ربطی به ماجرا نداره و فقط به دلایل شخصی نوشتمشون. یه جور ادای دین به یکی از دوستان. پس بی خیالش شید.
5- نقد کنین
واقعا عالی بود . عالی . ايرادی نداشت به جز اينکه خيلی طولانی بود . ولی جذابيت سوژه ت اين ايراد رو هم می پوشوند .
تخيلت واقعا جذاب بود . طوری که من يکی رو تا آخر پستت کشوند . اونم بدون ايجاد خستگی .اگه بخوام قسمت های برجسته ی پستت رو بگم ، بايد از همه شون نام ببرم .
ولی به نظر من اون قسمت که مشخص شد خاکام ها قصد نابودی پنتاهاف ها رو ندارن ، خيلی جالب بود . يه شوک قشنگ به خواننده وارد می کرد.
کلمات جديدی هم که ساخته بودی خيلی خوب بودن . نشون ميده که خيلی با ابتکاری .
از اونجايی که عالی بود از نقد بيشتر معذوريم !
پستت رو هنوز نخوندم! ولي هرچقدر هم كه جالب نوشته باشي! به هيچ وجه يك پست خوب نام نميگيره!!!
حيف نبودم. مگر نه فقط يك سوم پستت رو ميزاشتم بمونه!
دوستان عوض اين كه هر يك ماه يه پست هزار خطي بزنيد! هر دو سه روز بپسيتد، ولي كوتاه! تا هم داستان رو با ايده هاي خودتون پيش ببريد و هم جذابيت افزايش پيدا ميكنه...
براي طول پست ها، به عنوان مثال پست اما دابز در همين تاپيك (دو پست بعد از اين پست) پست شماره 182# براي يك موضوع جدي و با اين شرايط از نظر طول يك پست خوب هست، بلندتر از اون غير قابل قبول هست!
ارتش اورک(1) ها لحظه لحظه نزدیک تر می شد. ترس حتی فرار را هم از آنان دریغ می کرد. تنها چیزی که پنتاهاف می دیدند، قامت اورک ها و مشعل هایی به بلندی نیزه بود که در دست هاشان حمل می کردند. به راستی که تمام کارآگاهان وزارت خانه از پس آنها بر نمیامدند.
پنتاهاف کمی با ترس به عقب رفتند ولی ارتش اورک ها در حال محاصره آنها بودند یا در واقع آنها را محاصره کرده بودند. سدریک اولین کسی بود که چوبدستش را کشید و پس از او، سه نفر دیگر هم آن کار را کردند. پیکر نیمه جان اما در میان حلقه چهار نفره آنها قرار گرفت. تکه چوب هایی را که در دست داشتند، برای دفاع از خود بلند کردند و چه احمقانه! اما با تمام توانش بلند شد و ایستاد.
ورونیکا: "تو بلند نشو اما. هنوز خیلی ضعیفی."
اما: "نمی خوام همون جور که دراز افتادم رو زمین بمیرم. من ..."
صدایش پیش از خودش به چاه مرگ فرولغزید. ارتش مخوف چنان نزدیک شده بود که تک تک آنها را می دیدند. همگی به موجوداتی که اورک می پنداشتند، خیره ماندند. حتی ماسه زار هم زیر پای آن ارتش نفرین شده می لرزید.
اندامی به مانند انسان داشتند، با پوستی از خاکستر و رگ هایی که گویی آتش مذاب در آنها جریان داشت. به هنگام حرکت سر هایشان چون کسانی که زیر عذاب و شکنجه اند، به این طرف و آن طرف می جهید. گویی که آنها مجسمه هایی چوبین بوده باشند که شعله عذاب از درونش زبانه کشیده و خاکسترشان کرده باشد. رگ های سرخشان که کاملا روی پوست خاکستر شده اشان قرار داشت، رگه های مواد مذاب در بین سنگ های آتش فشانی را به یاد می آورد.
پنتاهاف در میان حلقه قطور محاصره خاکام(2) ها خشک شده بودند. طلسم ها در ظرف ذهنشان ته نشین شده بود و ماهیچه ها وظیفه خود را از یاد برده بودند. چشم همه آنها، به سردسته خاکام ها خیره مانده بود که اکنون جلو می آمد. مشعل بلندش، در واقع نیزه ای بود با سر نیزه ای از جنس آتش.
خاکام بزرگ روبروی درک ایستاد. چوبدست و خنجری که در دست درک بود، کاملا بی فایده می نمود. خاکام بزرگ نیزه اش را چرخاند و آن را با نوک در زمین فروکرد. ناگهان آتشِ سرِ همه نیزه ها خاموش شد. گویی که ترس و گرما نیز با این حرکت خاموش شده بودند. توضیحی وجود نداشت ولی پنتاهاف اکنون آسوده بودند.
خاکام بزرگ شروع به صحبت کرد: "شما ترموسور(3)، خزنده آتش را از بین بردید. خاکام ها از شما تشکر می کنند." صدایی خشک داشت که به سان شعله های آتش می لرزید. سپس بدون هیچ اخطاری، همه خاکام ها نیزه هایشان در زمین فرو کردند و زانو زدند.
پنتاهاف چنان تعجب کردند که حتی نتوانستند نفس های حبس شده در سینه اشان را بیرون دهند و فقط به خیل عظیم خاکام ها که اکنون روبروی آنها زانو می زدند، خیره ماندند.
-------------------------
"خاکام ها کسانی هستند که محکوم به حبس در جهنم میشن ولی می تونن از زیر این تنبیه فرار کنن. برای اینکه بتونی از جهنم فرار کنی، باید مثل شما از مراحلی بگذری. بنابراین ما هم این کارو کردیم ولی ترموسور ما رو گیر انداخت. این بلاییه که آتش ترموسور سر ما آورده. زمانی ما هم مثل شما آدم بودیم." سارِن، خاکام جوانی که مامور همراهی آنها شده بود، اینها را توضیح داد.
سینِوا، خاکام دختری که مامور پرستاری از اما بود، گفت: "خیلی خب سارن، به جای گفتن اینا خدا رو شکر کن که ترموسور از بین رفته."
اما: "یعنی هیچ راهی برای درمان شما وجود نداره؟"
"شما نباید به فکر این موضوع باشید، شما فقط باید به فکر تجدید قوا و ادامه دادن راهتون باشید. شما که نمی خواید تا ابد اینجا بمونید؟ حالا با من بیاید. چیزایی هست که باید بهتون نشون بدم." خاکام بزرگ، آرزن، برگشته بود و اما را خطاب قرار داده بود.
پنتاهاف به دنبال آرزن بزرگ به راه افتادند. چیزی که مایع تعجبشان میشد، این بود که چطور خاکام ها می توانستند آتش را به شکل خانه در آورند و در آن زندگی کنند. در تمام آن شهر فقط یک جا را دیده بودند که از آتش ساخته نشده بود و آن تالاری بود که آنها در آن استراحت می کردند تا از گرمای آتش در امان باشند.
ده دقیقه بعد، به دیوار بلند و طویلی از آتش رسیدند. آرزن بزرگ در مقابل آن ایستاد و گفت: "لطفا رد شوید" سپس دستش را به طرف دیوار آتشین گرفت. نگاهی به چهره های مردد پنتاهافی ها کرد و ادامه داد: "این آتش شما رو نمی سوزونه. به من اعتماد کنین و رد شین."
این بار آیدن قدم جلو گذشت و بدون هیچ مشکلی از دیوار رد شد و پس از آن چهار نفر دیگر هم رد شدند. درک به بازمانده کنده سوخته درختی تکیه کرد، سوتی زد و گفت: "اگه نسوخته بود، خیلی خوشحال میشدم که اینجام"
به واقع بر بقایای جنگلی باشکوه ایستاده بودند. مطمئنا زمانی درختان بزرگی در آن جنگل بوده اند. ورونیکا به درختی اشاره کرد که کاملا سالم و پا بر جا بود، البته مشکلش این بود که خاکستر شده بود. مجسمه ای خاکستری از یک درخت کامل. اما دستش را به طرف درخت دراز کرد ولی با اولین برخورد دستش با درخت، خاکستر ها فروریختند و اما را مدفون کردند.
سدریک و آیدن به کمک چوبدست هایشان اما را از خاکسترها در آوردند و لباس هایش را تمیز کردند. آرزن گفت: "اون موقع ها همه درخت ها مثل همین بودند، بعد کم کم بر اثر برخوردهای کوچکی مثل این، ریختند. حالا بیاید. باید به اونجا بریم." و با دست به نقطه ای در دوردست اشاره کرد.
جایی در قلب جنگل سوخته، برگهایی سبز خود نمایی می کردند. دیدن آن برگ ها آن هم میان دنیایی از خاکستر، پاهای پنتاهاف را به دویدن وا داشت و ده دقیقه بعد، تا جایی که می توانستند سرهاشان را بالا گرفته بودند تا بتوانند نوک آن درخت باشکوه را ببینند.
شاخه های آویزان درخت چون گیسوانی پریشان در بادی ناملموس می رقصیدند و هزاران میوه رنگارنگ در میان آنها چشمک می زدند. قطر تنه درخت تقریبا به اندازه یک اتاق بود. درک سوت کوچکی زد و گفت: "بنابراین خاکام ها هیزم یه قرن جهنم رو این جا قایم کردند!"
خاکام های زیادی برای دیدن آن لحظه، آنجا جمع شده بودند. لحظه عزیمت جنگجویان. آرزن، خاکام بزرگ زیر درخت، پشت به میزی که پنتاهاف روی آن را نمی دیدند، ایستاده بود. پنتاهاف کمی این پا و آن پا کردند. آرزن لبخندی زد و آنها را فراخواند.
سایه درخت، پوست خاکستری اش را گرفته بود. باور کردنی نبود ولی آنها اکنون می توانستند چهره سالم او را ببینند. پیرمرد سرزنده ای بود و به نظر می رسید که آنجا بودن و آن موقعیت او را یک قرن جوان تر کرده باشد. آرزن برگشت و چیزی از روی میز برداشت.
آرزن به طرف اما که در سمت چپ صف پنتاهافی ایستاده بود، رفت. نیزه بلندی از جنس طلا در دست داشت که تیغه آن به نظر از جنس یخ بود. اما دست لرزانش را جلو برد و آن را گرفت. آرزن گفت: "«اشک زرین»، جنسش از طلاست و نوکش رو با اشک ققنوس جلا دادن. ضربه اش برای دشمنان مرگ آور و برای دوستان شفا دهنده است." سپس دوباره به طرف میز رفت و چیزی برداشت.
سپس به طرف ورونیکا که سمت راست صف ایستاده بود، رفت و بومرنگی به او داد. سیاه رنگ بود و با کنده کاری های طلایی. "فقط کافیه پرتش کنی و اراده کنی که کجا بره. «شکارچی شب» هدفت رو برات می زنه" آرزن این را گفت و دوباره چیزی از روی میز برداشت.
شمشیر بلندی را به طرف سدریک گرفت و گفت: "سنگین و خطرناکه ولی وقتی ازش استفاده کنی می فهمی که چیزی جز ترس نمی تونه جلوی تیغ «آتش» رو بگیره."
آرزن دو دشنه بلند را به طرف آیدن که سمت راست درک ایستاده بود، گرفت و گفت: "یکی «بُن» برای حفاظت از خودت و دیگری «بان» برای کمک به دوستانته. از «بُنابان» خوب استفاده کن. منظورمو که می فهمی؟" آیدن با سر تایید کرد و دشنه ها را گرفت.
سپس آرزن رو به درک ایستاد. چشمهایشان برای لحظه ای در هم قفل شد و سپس درک به آرامی گفت: "من هدیه ام رو گرفته ام." آرزن لبخندی زد و با دست به پنتاهاف اشاره کرد که دنبالش بروند.
آرزن پنتاهاف را از راهی میان ریشه های عظیم درخت هدایت کرد. به نظر زیر زمین حرکت می کردند. راهروی تاریکی بود که با تابش نور از نوک نیزه اما روشن شده بود و نمناک به نظر می رسید. در انتهای یک پیچ، باریکه نوری دیدند. قدم هایشان را تندتر کردند تا با دیدن یک صندلی راحتی که در انتهای دالان، بی هیچ دلیلی عقب و جلو می رفت، متعجب شوند.
آرزن گفت: "خب حالا دیگه باید برید. مواظب باشید. موجودات اهریمنی همه جا هستند و مشکل اینجاست که اکثر طلسم های شما تاثیری روی اونا ندارند. البته همیشه در کنار این اسلحه ها چوبدست هاتون رو آماده داشته باشید. به هر حال اونا هم خوبی های خودشونو دارن."
پنتاهاف آخرین نگاهشان را به دورنمای درخت سبز انداختند و به راه افتادند. فقط درک بود که ایستاده بود و آرزن را که روی صندلی راحتی می نشست، تماشا می کرد. آیدن گفت: "بیا دیگه درک"
درک نگاه دیگری به آرزن انداخت. آفتاب چهره اش را پشت سایه ریشه های قطور درخت سبز که از خاک بیرون آمده بودند، پنهان کرده بود. با این حال درک مطمئن بود که دارد لبخند می زند. سپس در حالی که به طرف بقیه می رفت، آرام گفت: "خداحافظ پدر"
سدریک گفت: "چی؟ پدر؟ اون پدرت بود؟"
درک لبخندی مشابه همان هایی که آرزن می زد، زد و گفت: "هم آره هم نه. می دونی من یکسال پیش اون زندگی می کردم و آخرشم به خاطر من مرد. یه روز وقتی که با چند تا از اوباش محله دعوام شده بود، اومد که ما رو جدا کنه و چاقویی که قرار بود منو بزنه، به اون خورد."
ورونیکا پرسید: "چرا تو یکسال با اون زندگی می کردی؟ یا اصلا چرا دعوات شده بود؟"
"میشه این موضوع رو ول کنین؟ هنوز کلی راه داریم که باید بریم." درک این را گفت و به نقطه ای دوردست در بیابانی که کاملا یکسان می نمود، اشاره کرد.
----------------------------
1- اورک: اورک رو که دیگه خودتون باید بدونین چیه. نمی دونین برین ارباب حلقه بخونین یا نگاه کنین.
2- خاکام: خاکادم = خاکستر + آدم، که بعدش برای قشنگی دال رو حذف کردم.
3- ترموسور: Thermosour = Thermo + sour ترمو به معنی آتش یا حرارت و سور به معنی خزنده. ترموسور هم که دیگه میشه خزنده آتش.
----------------------------
1- لودو بیا منو معلق کن (بر وزن پیشی بیا منو بخور
) ببخشید که پستام طولانی میشه ولی جون خودم این تاپیک اصلا می طلبه که پست کیلومتری بزنی! لودو اگه فک می کنی پستم دیگه زیادی طولانیه، اجازه داری هر جور دلت خواست قیچیش کنی یا حتی پاکش کنی ولی خداییش باید اینو می نوشتم
2- تریپ ارباب حلقه ها رو حال کردید؟
فقط حیف الف های من پوستشون سوخته!3- دیدم اگه دو تا پست دیگه مطابق روند قبلی بزنیم، بدبخبتی های این پنتاهافای ها به ادیسیوس میگه زکی! گفتم بیام یکم خستگی از تنشون در کنم.
4- اون تکه صندلی راحتی و رابطه آرزن و درک اصولا هیچ ربطی به ماجرا نداره و فقط به دلایل شخصی نوشتمشون. یه جور ادای دین به یکی از دوستان. پس بی خیالش شید.
5- نقد کنین

واقعا عالی بود . عالی . ايرادی نداشت به جز اينکه خيلی طولانی بود . ولی جذابيت سوژه ت اين ايراد رو هم می پوشوند .
تخيلت واقعا جذاب بود . طوری که من يکی رو تا آخر پستت کشوند . اونم بدون ايجاد خستگی .اگه بخوام قسمت های برجسته ی پستت رو بگم ، بايد از همه شون نام ببرم .
ولی به نظر من اون قسمت که مشخص شد خاکام ها قصد نابودی پنتاهاف ها رو ندارن ، خيلی جالب بود . يه شوک قشنگ به خواننده وارد می کرد.
کلمات جديدی هم که ساخته بودی خيلی خوب بودن . نشون ميده که خيلی با ابتکاری .
از اونجايی که عالی بود از نقد بيشتر معذوريم !

پستت رو هنوز نخوندم! ولي هرچقدر هم كه جالب نوشته باشي! به هيچ وجه يك پست خوب نام نميگيره!!!
حيف نبودم. مگر نه فقط يك سوم پستت رو ميزاشتم بمونه!
دوستان عوض اين كه هر يك ماه يه پست هزار خطي بزنيد! هر دو سه روز بپسيتد، ولي كوتاه! تا هم داستان رو با ايده هاي خودتون پيش ببريد و هم جذابيت افزايش پيدا ميكنه...
براي طول پست ها، به عنوان مثال پست اما دابز در همين تاپيك (دو پست بعد از اين پست) پست شماره 182# براي يك موضوع جدي و با اين شرايط از نظر طول يك پست خوب هست، بلندتر از اون غير قابل قبول هست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1386/1/22 23:24:19
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/24 23:20:45
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/1/29 0:49:37
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/1/24 23:20:45
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/1/29 0:49:37
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج