ماتیلدا استیونز
از کالیفرنیا
- تولد نقش
- 1397/03/14
- آخرین ورود
- چهارشنبه 19 شهریور 1399 19:51
- عضویت
- 1397/03/10
- پستها
- 359
قدم هایش لرزان بود. روزنامه را در دستانش میفشرد. دندانش را بر هم میسایید و هر از چند گاهی، زبانش را گاز میگرفت که گریه نکند. اشک در چشمانش حلقه زده بود. هنوز باور نمیکرد که همچین اتفاقی برای پروفسور عزیزش افتاده بود. قدیم ها علی رغم دستان چروکیده اش، سالم بود و ورزش میکرد، اما چرا حالا؟! ناگهان مسئله ای در ذهنش جرقه زد. اما قبل از اینکه درباره ی آن تامل کند، گوشی اش زنگ خورد.
اصلا حوصله ی جواب دادنش را نداشت. اما شخص زنگ زده، کسی بود که شاید میخواست درباره ی آن موضوع حرف بزند. پس با بی حوصلگی، به تلفن پاسخ داد. دوست نداشت که او حرف بزند چون میدانست اگر حتی یک کلمه درباره ی آن موضوع حرف بزند، نمی توانست جلوی خود را بگیرد و اشک هایش سرازیر میشد. اما خوشبختانه شخص شروع به حرف زدن کرد. از صدایش معلوم بود که وضع او از دختر زرد پوش بهتر نبود!
- ماتیلدا؟
ماتیلدا جواب نداد و باعث شد که دختر حرف خود را ادامه دهد.
- می دونم که میدونی چه... اتفاقی افتاده! همه ی ما... ناراحتیم. اما...
ماتیلدا با عصبانیت گفت:
- زنگ زدی که چی؟ آرومم کنی؟! خودت حالت بدتر از منه و اگه بخوای منو دلداری بدی، بهتره بهت بگم که اصلا تو اینکار وارد نیستی! اگه بخوای درباره ی پروفسور...
او نتوانست تحمل کند و اشک هایش سرازیر شد. او با هق هق گفت:
- پروفسور هق نمیتونه مریض هق شده باشه.
دختر پشت تلفن هم خیلی ناراحت بود. اما گریه نکرد. او باید روحیه میداد. به نوعی، او جای هرمیون گرنجر بود.
- خیله خب... بسه! باید حضوری حرف بزنیم، پشت تلفن نمیشه حرف زد. کجایی؟
ماتیلدا به سختی گفت:
- کوچه ی دیاگون.
- دم مغازه پاتیل فروشی وایسا. یه چند دقیقه بعد اونجام!
چند دقیقه بعد، دم در مغازه ی پاتیل فروشی
صبح بود. اما هیچ مغازه ای باز نبود. ماتیلدا میتوانست تعجب کند اما هم حوصله و هم وقت نداشت. نگاهش بر پیاده رو متمرکز بود و بالاخره او را دید. دخترک سریع پیش ماتیلدا آمد. لباس هاگوارتز و گروهش را پوشیده بود و زحمت عوض کردن لباسش هم به خود نداده بود. شاید او هم مثل ماتیلدا حوصله ی هیچ چیز را نداشت. تنها امتیاز مثبت او، پف نکردن چشمانش بود. او قوی بود و گریه نکرده بود. او سر صحبت را باز کرد:
- ماتیلدا، سریع میریم سر اصل مطلب. اما موقع حرف زدن، لطفا گریه نکن.
- باشه.
اما شک و تردید در صدایش مشهود بود. ریونکلاوی از او پرسید:
- می خوای بشینیم؟
ماتیلدا سر خود را تکان داد. در واقع آبی پوش هم دلش نمی خواست.
- خب... می دونی که پروفسور مریض شده. توی همه روزنامه ها نوشته شده و همه جای دنیای جادو و خصوصا هاگوارتز پخش شده. ما حدود چهار ماه پیش، از هم پاشیدیم و حس کردیم که دیگه محفل و روشنایی وجود نداره. در واقع از بین رفته. اما ما باید احساس تاسف کنیم. تو طی این چند ماه، به پروفسورمون سر نزدیم و اونو شرمنده کردیم. فکر نمیکنی بخاطر ما بوده که مریض شده؟ ما که کمکش نکردیم! هیچوقت!
ماتیلدا ناسزا هایی به خود گفت و خود را به نوعی دعوا کرد. اما دخترک ادامه داد:
- الان که همه جا این خبر پخش شده...
مغز ماتیلدا ناگهان از تعطیلات بازگشت و حرف او را ادامه داد:
- محفلی ها یعنی ما باید به اون کمک کنیم. در واقع باید پیش هم جمع بشیم و به پروف کمک کنیم. الان که همه جا پخش شده که پروفس مریضه... یعنی ممکنه مرگخوارا اونو ضعیف بدونن و بخوان بهش صدمه بزنن؟!
دختر با سر تایید کرد و گفت:
- دقیقا! ما... خب باید همه رو جمع کنیم. و تو کلبه ی سفید جمع بشیم. تو روزنامه درباره ی وضعیت فعلی دامبلدور توضیح داد و اونجا نوشته شده بود:' تازگیا دامبلدور به کلبه ی سفید پناه برده'. ما باید بریم اونجا و به پروفسور عزیزمون کمک کنیم. ممکنه که مرگخوارا هم برن اونجا. پس ما باید با بیشترین نفرات و با کمترین زمان، به اونجا بریم.
- درسته پنی ! و الان باید به مهم ترین فرد ممکن رجوع کنیم و اون...
پنی جمله ی او را تمام کرد.
- پیش هاگرید بریم!
اصلا حوصله ی جواب دادنش را نداشت. اما شخص زنگ زده، کسی بود که شاید میخواست درباره ی آن موضوع حرف بزند. پس با بی حوصلگی، به تلفن پاسخ داد. دوست نداشت که او حرف بزند چون میدانست اگر حتی یک کلمه درباره ی آن موضوع حرف بزند، نمی توانست جلوی خود را بگیرد و اشک هایش سرازیر میشد. اما خوشبختانه شخص شروع به حرف زدن کرد. از صدایش معلوم بود که وضع او از دختر زرد پوش بهتر نبود!
- ماتیلدا؟
ماتیلدا جواب نداد و باعث شد که دختر حرف خود را ادامه دهد.
- می دونم که میدونی چه... اتفاقی افتاده! همه ی ما... ناراحتیم. اما...
ماتیلدا با عصبانیت گفت:
- زنگ زدی که چی؟ آرومم کنی؟! خودت حالت بدتر از منه و اگه بخوای منو دلداری بدی، بهتره بهت بگم که اصلا تو اینکار وارد نیستی! اگه بخوای درباره ی پروفسور...
او نتوانست تحمل کند و اشک هایش سرازیر شد. او با هق هق گفت:
- پروفسور هق نمیتونه مریض هق شده باشه.
دختر پشت تلفن هم خیلی ناراحت بود. اما گریه نکرد. او باید روحیه میداد. به نوعی، او جای هرمیون گرنجر بود.
- خیله خب... بسه! باید حضوری حرف بزنیم، پشت تلفن نمیشه حرف زد. کجایی؟
ماتیلدا به سختی گفت:
- کوچه ی دیاگون.
- دم مغازه پاتیل فروشی وایسا. یه چند دقیقه بعد اونجام!
چند دقیقه بعد، دم در مغازه ی پاتیل فروشی
صبح بود. اما هیچ مغازه ای باز نبود. ماتیلدا میتوانست تعجب کند اما هم حوصله و هم وقت نداشت. نگاهش بر پیاده رو متمرکز بود و بالاخره او را دید. دخترک سریع پیش ماتیلدا آمد. لباس هاگوارتز و گروهش را پوشیده بود و زحمت عوض کردن لباسش هم به خود نداده بود. شاید او هم مثل ماتیلدا حوصله ی هیچ چیز را نداشت. تنها امتیاز مثبت او، پف نکردن چشمانش بود. او قوی بود و گریه نکرده بود. او سر صحبت را باز کرد:
- ماتیلدا، سریع میریم سر اصل مطلب. اما موقع حرف زدن، لطفا گریه نکن.
- باشه.
اما شک و تردید در صدایش مشهود بود. ریونکلاوی از او پرسید:
- می خوای بشینیم؟
ماتیلدا سر خود را تکان داد. در واقع آبی پوش هم دلش نمی خواست.
- خب... می دونی که پروفسور مریض شده. توی همه روزنامه ها نوشته شده و همه جای دنیای جادو و خصوصا هاگوارتز پخش شده. ما حدود چهار ماه پیش، از هم پاشیدیم و حس کردیم که دیگه محفل و روشنایی وجود نداره. در واقع از بین رفته. اما ما باید احساس تاسف کنیم. تو طی این چند ماه، به پروفسورمون سر نزدیم و اونو شرمنده کردیم. فکر نمیکنی بخاطر ما بوده که مریض شده؟ ما که کمکش نکردیم! هیچوقت!
ماتیلدا ناسزا هایی به خود گفت و خود را به نوعی دعوا کرد. اما دخترک ادامه داد:
- الان که همه جا این خبر پخش شده...
مغز ماتیلدا ناگهان از تعطیلات بازگشت و حرف او را ادامه داد:
- محفلی ها یعنی ما باید به اون کمک کنیم. در واقع باید پیش هم جمع بشیم و به پروف کمک کنیم. الان که همه جا پخش شده که پروفس مریضه... یعنی ممکنه مرگخوارا اونو ضعیف بدونن و بخوان بهش صدمه بزنن؟!
دختر با سر تایید کرد و گفت:
- دقیقا! ما... خب باید همه رو جمع کنیم. و تو کلبه ی سفید جمع بشیم. تو روزنامه درباره ی وضعیت فعلی دامبلدور توضیح داد و اونجا نوشته شده بود:' تازگیا دامبلدور به کلبه ی سفید پناه برده'. ما باید بریم اونجا و به پروفسور عزیزمون کمک کنیم. ممکنه که مرگخوارا هم برن اونجا. پس ما باید با بیشترین نفرات و با کمترین زمان، به اونجا بریم.
- درسته پنی ! و الان باید به مهم ترین فرد ممکن رجوع کنیم و اون...
پنی جمله ی او را تمام کرد.
- پیش هاگرید بریم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/8/11 12:37:35
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/8/11 12:39:17
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/8/11 12:44:42
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/8/11 12:39:17
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/8/11 12:44:42
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of
me
I'm looking right at the other half of
me










