جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: چهارشنبه 25 مرداد 1396 10:44
نمایش جزئیات
آفلاین
شب سردی بود. سرد تر از فضای بی روح کلبه‌ی سپید.

- سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت. سرها در گریبان است!

این صدا از آن گربه‌ی خانم فیگ بود. گربه‌ای که در طی این سال‌ها هیچیک از پسران جوانی که خانم فیگ برایشان تعریف کرده بود «یه گربه دارم شعر سپید می‌خونه! تازه فضاسازی هم می‌کنه!» وجودش را باور نکرده بودند. دل خانم فیگ اما گرم بود. می‌دانست که آلبوس با این که دیر کرده، عادت همیشگی‌اش را که تبدیل به قرار به زبان نیامده‌ای میان آن‌ها شده بود، فراموش نمی‌کند.

- یاالله! صابخونه؟

- اوه آلبوس! بیا تو ... از این طرفا؟ راه گم کردی!

- چطوری بلا؟ راستش سر زدم تا ببینم از هری خبری داری یا نه؟

- از هری؟ راستش نه، خبری ندارم. بیست سالی می‌شه که خونه خالشو ترک کرده. چرا نمی‌شینی تا یه چای بخوریم؟

- اوه ... عجب! راستش عجله دارم و باید برم ... اما برای یه استکان چای همیشه وقت هست. مگه نه؟


بیست سالی بود که این مکالمه هر پنجشنبه بین دامبلدور و فیگ تکرار می‌شد. پیش از آن هر بار که دامبلدور آن‌جا می‌آمد، خانم فیگ تمام اتفاقات خانه شماره 4 پریوت درایو را که از پنجره دیده بود برایش تعریف می‌کرد. اما با ترک همیشگی پریوت درایو توسّط هری، آلبوس این عادت را ترک نکرد و هر بار هر دو وانمود می‌کردند که این مساله تازگی دارد!

- بفرمایید. اینم چای ... بگو ببینم آلبوس ... چرا امشب انقدر در هم و گرفته‌ای؟ اتفاقی افتاده؟

- مرسی. اتفاق که نه اما ... تو می‌دونی که محفل برای من مثل خونوادم می‌مونه. سخته تحمّل این که محیط این خونواده سرد و سوت و کور باشه.

در این مدت به جای آن که خانم فیگ از اتفاقات پریوت درایو تعریف کند، جایشان عوض شده بود و دامبلدور برای او حرف می‌زد. او که همیشه توسط بقیه مورد مشورت قرار می‌گرفت و گوش شنوایی برای مشکلاتشان بود، خودش نیز نیاز به سنگ صبوری داشت تا سفره دلش را برای او باز کند. با بالا رفتن سن و سال و خسته تر شدن، از درونگراییش کاسته شده بود و او نیز گاه باید حرف می‌زد.

- می‌دونم آلبوس ... قبلا هم بهت گفتم. تو پدر خوبی برای این خونواده بودی و هستی ... اما خونواده برای گرم موندن نیاز به مادر داره!

این توصیه‌ای بود که خانم فیگ بارها به دامبلدور کرده بود. حتی توصیه‌ای بود که بارها به کسان دیگری نیز کرده بود. اساسا توصیه‌ی او برای هر مشکلی و هر شخصی ازدواج بود! اما دامبلدور که نمی‌توانست وضعیت محفل را تحمل کند، ممکن بود این بار به این توصیه جدّی تر از قبل فکر کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: جمعه 13 مرداد 1396 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با لبخند رضایت بخشی به دانش آموزان سابقش نگاه کرد. محفل فعال و آماده برای حل یک مشکل دیگر بود. درست در موقعی که می خواست هرمیون را به خاطر هوش بسیارش تحسین کند؛ باد سرد و بی رحمی که از پنجره ی باز می آمد او را بیدار کرد.

روی صندلی به خواب رفته بود. چه خواب شیرینی! خواب دیده بود که این خالی بودن کلبه از بین رفته و دوباره کلبه با سر و صدای محفلی ها پر شده. خواب دیده بود که همه برگشتند و محفل دوباره در روز های اوجش است.
حیف ولی...حیف که همه ی این ها سراب بیش نبود. کلبه همچنان بدون روشنایی بود.
پنجره را بست. وقتی که بوی قاصدک نمی آمد، باز بودنش چه سودی داشت؟

دوباره روی صندلی نشست و فکر کرد. محفل در باتلاق بدی گیر کرده بود. وضعیتی که حتی بدتر از زمستان های سردی بود که جان اسنو نویدش را می داد. تقریبا همه ی قدیمی ها رفته و جایشان را به نسل خام ولی مشتاق و پرشور تازه وارد ها داده بودند.
بدتر از رفتن قدیمی ها، نبودن سر و صدای همیشگی گریمولد، کمبود جدی ویزلی ها، آب شدن پروف و صدها مشکل دیگر که تا فردا هم می توانم راجبش بنویسم، شکاف بد ایجاد شده بین این دو نسل بود.

قبل تر ها،رکسانی بود که یخ همه را با دینامیت های شورتی باز می‌کرد، جیمزتدیایی بودند که اتحاد بی نظیرشان را به تازه واردین وا می‌دادند، ویولتی بود که با قیافه ی " ده ثانیه تا پرتاب " نشان می‌داد که ترسناک تر از ولدمورت هم هست.
قبل تر ها، هرکسی به روش خودش کم به کم این فاصله را پرمی‌کرد...
الان چی؟
الان کی؟
الان کیا؟

الان حتی بازماندگان قدیمی ها هم ساکت بودند. بیشتر حوصله نداشتند. حتی خیلی هایشان به رفتن هم فکر کرده بودند. نمونه‌اش همین هویج بوقی که معلوم نبود از یخچال به کجا فرار کرده! یا حتی کلاوسی که بود ولی نبود. اورلا هم که فراموشی داشت و چیزی از محفل به یاد نمی‌آورد. " ریونی گوشه گیر " حداقل الان توی همان گوشه ها هم پیدایش نمی شد.

دامبلدور نمی توانست به رفتگان اهمیت ندهد. هرجا که می رفت، نه تنها توی محفل حتی توی خانه ی ریدل هم رد پایشان بود. از طرفی برگرداندن خیلی هایشان هم غیر ممکن به نظر می‌رسید. برگشتن آنها همان قدر ممکن است که لارتن کرپسلی دوباره زرشک بگیرد، یا حاج درک با یوآن برای براندازی بی‌ناموسی و برقراری آسلام تلاش کند، یا که...لرد برگردد!

در این وضعیت دامبلدور باید چه می‌کرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/5/14 0:16:14
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: جمعه 13 مرداد 1396 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
و این وسط...
دامبلدوری موند که زیر فشارِ این رفتن‌ها و سوت و کوری‌های کلبه‌ی سپید، همچون بستنی قیفی، ذوب شده بود.
آیا باید رفتگان رو برمیگردوند؟ آیا باید اونا رو به حال خودشون ول میکرد؟ آیا باید نسل کاملاً جدیدی از فرزندان روشنایی رو تحویل جامعه میداد؟
آیا باید به رفتگان اهمیتی میداد؟
آیا..؟
از این به بعد، محفل به کدوم سو می‌رفت؟

همان طور که دامبلدور داشت با خود حرف میزد با یکی برخورد و ان شخص گفت:
-معلومه که باید رفتگان را برگردانی،بیاد به انها اهمیتی بدهی،نباید انها را به حال خودشان ول کنی.

دامبلدور گفت:
-سورس،باورکن از دیدنت خوش حال شدم،تو اینجا جیکار میکنی؟

سورس گفت:
-امدم تا کمکت کنم و در مورد موضوع مهمی باهات صحبت کنم.مینروا هم تا چند دقیقه ی دیگر میاد.

دامبلدور گفت:
-در مورد چه موضوعی؟

سورس گفت:
-این مشکل فقط در بین بچه های محفل نیست در واقع انگار کل مدرسه این مشکل را دارند البته برای من عجیب است بعضی از اسلیترین ها این مشکل را ندارند.

دابملدور گفت:
-برای من هم عجیب است.خوب میرنوا کی میاید؟

در همین لحظه مک گوناگال هم رسید و گفت:
-سلام.اتفاق بدی افتاده باید به همراه من بیایید.

دامبلدور و سورس به دنبال مینروا رفتند و به وزارت سحر و جادو رسیدتد،دامبلدور گفت:
-برای چی مارا اوردی اینجا؟

مینروا گفت:
-البوس،اتافق وحشتناکی افتاده،کورنلیوس پودری را در هوا پیدا کرده که باعث میشود همه تغییر شخصیت بدهنر و در واقع کسل و بیمزه شوند.اما بعضی ها نشده اند و انها هم مرگخوار ها بودند .اما نمیدانم چرا این پودر روی ما اثر نکرده یا چرا روی مرگخوار ها اثر نرکده ،برای من که این ماجرا هم خیلی مشکوک است و هم خیلی عجیب.

همین لحظه در خانه ی گریمولد.
رون گفت:
-جیییییننننننیییی،بیا پایین گفتم بیا پایین،نشنیدی چی گفتم،گفتم بیا پاییییننننن.

جینی گفت:
-رون الان اصلا حوصله ندارم بیایم پایین چون بعدش دوباره باید بیایم بالا رفتن بهتر از موندن است.

رون :

هری گفت:
-جینی چش شده؟چرا امروز همه اینجوری هستند؟

هرمیون گفت:
-این رفتار ها خیلی برایم اشنا است انگار اثرات پودر اها اره خودش است اثرات پودر بلبیام است.

رون گفت:
-پودر بلبیام دیگر چه کوفتی است؟

هرمیون گفت:
-پودری که باعث تغییر شخصیت به یک ادم کسل میشود که فقط به خودش اهمیت میدهد و همش دوست دارد از یک جا برود تا اینکه انجا بماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/13 19:17:14
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/5/13 19:18:23
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: جمعه 13 مرداد 1396 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ی جدید:

- ویزلی نداریم.
درِ اجاق گاز رو بست.
- ویزلی نداریم.
درِ یخچال رو بست.
- ویزلی نداریم.
درِ کابینت رو بست.
- ویزلی نداریم.

این تنها دیالوگ دامبلدور بعد از باز و بسته کردنِ درها بود.
کلبه‌ی سپید، فاقد روشنایی شده و از رنگ و رو افتاده بود. دیگه خبری از شلوغی آشپزخونه‌ی گریمولد نبود. خبری از زوزه‌های جیمز و جیغ‌های تدی نبود، ویولت قصد ورود به خارج(!) رو داشت، کلاوس بود امّا واقعا نبود، الستور موذی مثل مجتبی جباری مُدام مصدوم بود، رکسانی در کار نبود که شورتِ کسی دینامیت‌بارون بشه، لیل گیدیون پریوت بیخیال محفل شده و توی Mystery Shack هیولا شکار میکرد و...
راستش رو بخواین، همه بودن، جسم‌شون توی کلبه‌ی سپید بود.
امّا...
روح‌شون اینجا نبود...

***

یه روز، جیمز بعد از یه جروبحث و خستگی مفرط از جیغِ "من دیگه از این فیلم ایرانی خسته شدم!" ، مقام "رهبر الثانی" رو بوسید و گذاشت روی طاقچه، بساطش رو جمع کرد و... رفت.
و به دنبالش، تدی هم که مثل گربه-سگ به جیمز چسبیده بود و جزوی از اون بود، ناچاراً اونم... رفت.
ویولت که دید خیلی ضایعه به عنوان تنها ضلع کیو.سی.ارزشی دست‌تنها بمونه، اونم... رفت.
لیل گیدیون پریوت هم قرارداد ده ساله‌ش رو زیرپا گذاشت و... رفت.
همه که دیدن "رفتن" عجب چیز خفنیه و "موندن" چه چیز بی‌کلاسیه، پس رفتن.

و این وسط...
دامبلدوری موند که زیر فشارِ این رفتن‌ها و سوت و کوری‌های کلبه‌ی سپید، همچون بستنی قیفی، ذوب شده بود.
آیا باید رفتگان رو برمیگردوند؟ آیا باید اونا رو به حال خودشون ول میکرد؟ آیا باید نسل کاملاً جدیدی از فرزندان روشنایی رو تحویل جامعه میداد؟
آیا باید به رفتگان اهمیتی میداد؟
آیا..؟
از این به بعد، محفل به کدوم سو می‌رفت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در 1396/5/13 22:23:32
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مرداد 1396 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که عنتونیسم بولدوزی زنده باشد!


رون دقیقا مانند همان لحظه ای که هول شده بود و به جای خانم ام جی کی به هرمیون بله را داده بود، بوق تسترال طوری کشید به کل ماجرا:
- من با ام جی کی نامه نگاری نمی کنم. اصلا هم نمی شناسمش. هیچ وقت هم ندیدمش!
- ام جی کی کیه رون؟
- امم جی کی رولینگه دیگه!
- پشت سرتو نگاه کن شوهر عزیزم.

رون با ترس و لرز یکم صدم یک صدم و دزدکی نگاهی به پشت سرش انداخت و را دید.
تصویر تغییر اندازه داده شده


- عه! خانوم گلم. عسیسم. عجقم. ام جی کی من!

رون:
تصویر تغییر اندازه داده شده

- پشت سرت شوهر عزیزم.

پشت سر رون فرندلی دد با فریاد " بگو پنیر و بمیــــــر!" خیلی فرندلی به نظر نمی رسید، مخصوصا با اون تبرش:

تصویر تغییر اندازه داده شده


رون فریاد کشان، جامه دران دور مجسمه های مختلف خودش که به لطف هرمیون زیاد هم بودند، می دوید و فرندلی دد هم به دنبالش!
- نهههههه! من گناه دارم. هنوز نصف دامبلدور هم زندگی نکردم! هنوز ام جی کی رو هم ندیدم!
- شترق!

رون:
تصویر تغییر اندازه داده شده


فرندلی دد:

هرمیون:
تصویر تغییر اندازه داده شده



و همچنان تاکید می کنم که تنها عنتونیسیم است که می ماند!

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/5/13 1:56:11
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/5/13 1:56:55
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1396 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
درون نامه نوشته بود:
سلام،آقای ویزلی من از طرف خانم ام،جی،کی این نامه را نوشتم ایشون از من خواستند که به شما بگم که خوشبختانه
مورد پسند ایشون قرار گرفتید.
ایشون گفتند شما هر وقت بخواهید میتوانید بیاید به فرانسه و شروع به کار کنید ولی گفتند اگر هر چه زودتر بیاید بهتر است .
شما هر کاری را که بخواهید میتوانید انتخاب کنید.خوش حال میشیم که شما را هر چه زودتر ببینیمو مخصوصا موفقیتتون را.
با تشکر ام جی کی

رز که دهانش باز مونده بود،جیمز گفت:
-ام،جی،کی دیگه کیه؟!

رز جواب داد:
-نمیدونم!

جیمز گفت:
-مگه اون بابایه تو نیست.

رز جواب داد:
-تاحالا درر مورد این ماجرا ها صحبت نکرده بود.باید هرچه زودتر به مامانم خبر بدم.

جیمز هم گفت:
-منم کمکت میکنم.

جیمز و رز مثل دوتا کاراگاه از خانه زدند بیرون تا برن به وزارت خانه،جالبه هیچ کس هم متوجه ی خارج شدنشون از خانه نشد.البته بگم که ترفندشون پریدن از پنجره ی خانه به بیرون بود.
بیست دقیقه ی بعد آنها رسیدند به وزارت خونه و مستقیم رفتند به پیش هرمیون،او الان دیگه وزیر وزارت خونه بود،پس ملاقات با او کار سختی بود.
جیمز و رز رفتند درخواست ملاقات کردند،منشی هرمیون هم گفت:
-یک ربع دیگر وقتشون آزاد میشود میتوانید ببینیدشون.

رز به جیمز گفت:
-یک ربع ولی ممکنه پدرم ما را پیدا کند.

جیمز جواب داد:
-محاله مارا پیدا کند یه جوری قایم میشیم دیگه.

از شامس بدشون هم رون و جینی هم آمادند به وزارت خونه و با رز و جیمز چشم تو چشم شدند و.....دنبال بازی دوباره شروع شد.
رون گفت:
-وایسا جینی.....اینجوری نمیشه،باید یک نقشه بکشیم تا بتونیم گیرشون بندازیم.

جینی گفت:
-حق باتو ولی چه نقشه ای....

در همین لحظه که رون و جینی داشتند نقشه میکشیدند ،رز و جیمز به شدت با هرمیون برخورد کردند،هرمیون داشت با دراکو و هری درمورد مسله ای مهم حرف میزد.رون و جینی هم نقششون رو کشیده بودند ولی انگاری دیر شده بود.

هرمیون گفت:
-جیمز،رز،شما اینجا چیکابوار میکنید.

رون هم رسیده بود اونجا گفت:
-اااام......هرمیون....راستش.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
رز خم شد و پاکت نامه رو برداشت و بدون توجه به آدرس نوشته شده پشت پاکت درشو باز کرد.اما قبل از اینکه چشمش به جمال متن روشن بشه رون با جدیتی پدرانه گفت:
_رز،اون نامه رو بده من.
_نه رز؛ عمه جان اونو بده من.
_اون نامه برای منه.بدش من دخترم.
_مگه تو این چیه بابا؟
_مربوط به مسایل کاری باباست دخترم بدش من...
دست رون دراز شد تا نامه رو از دخترش بگیره که رز نامه رو بالای سرش گرفت و گفت:
_بابا تو و مامان همه چیزو باهم درمیون میذارید به نظر من بهتره بدمش به مامان که عمه از من دلخور نشه.
_لازم نیست رز.این مربوط به کار منه...
_شما و مامان جفتتون کارآگاهید پس کار شما کار مامان هم هست.

رز بدون توجه به پدرش از پله ها بالا رفت و به رز گفتن های رون توجه نکرد.
رون که با عصبانیت به جیمز و مسیر رز نگاه میکرد با غورلند جینی به خواهرش چشم دوخت.

_چی تو اون نامه بود؟نکنه داری به هرماینی خیانت میکنی!
_جینی! پسرت گند زد.
_وا! به بچه ی من چیکار داری؟خودت گند زدی چرا انگ میچسبونی به پسر من؟

در حین جر و بحث خواهر و برادرانه ی رون و جینی؛ رز به اتاق خودش رفت.اون به هیچ وجه قصد نداشت این موضوع مشکوک رو تا قبل از اطلاع خودش به مادرش گزارش بده.
روی تختش نشست و کاغذ نامه رو از توی پاکت در آورد اما قبل از اینکه شروع به خوندن کنه جیمز آروم وارد اتاق شد و گفت:
_باهم بخونیم.

رز در کمال تعجب مخالفت نکرد و گفت:
_باشه بیا باهم بخونیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: یکشنبه 8 مرداد 1396 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
رون من و من کنان گفت:
- عه... هیچی!

جینی به کشو نزدیک میشد و جیمز تصمیم داشت قبل از همه نامه را بخواند؛ با یک جهش به سمت کشو، نامه را برداشت و به سمت در خروجی دوید. جینی با عصبانیت داد زد:
- برگرد اینجا توله تسترال!

اما حتی خود جینی هم میدانست که گوش جیمز به این داد و هوارها بدهکار نیست، خودش دنبالش دوید. رون که قلبش تند تند میزد، نگاهی به مادرش انداخت که تنها به تماشای کشمکش آن سه اکتفا کرده بود، انداخت و به سمت پله ها دوید.

جیمز پله هارا دوتا دوتا بالا میرفت و از جیغ هایی که شنید، متوجه شد جینی و رون، با سرعت هرچه تمام تر، به دنبالش میدوند. سعی کرد پله هارا سه تا سه تا بالا برود که نتیجه این شد که درست موقعیکه خواست پا به طبقه سوم بگذارد، پایش گیر کرد و محکم افتاد و نامه از دستش افتاد. درست جلوی... رز!

رز با نیشخندی نامه را برداشت و گفت:
- بذار ببینم این مرگخوار محفلی بازی برا چیه!

رون دستش را روی صورتش گذاشت و با ناامیدی گفت:
- حالا مشکلات دوبرابر شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مرداد 1396 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
رون لحظه به لحظه به كشو نزديك تر ميشد و جيمز به سرعت به دنبال يك راه حل بود. در همين لحظه صداي جيني از سالن پايين آمد:
- جيمز؟ مامان؟ كجايين؟

جيمز كه احساس كرد فرشته ي نجاتش رسيده، با صداي بلند شروع كرد به گريه كردن:
- مامان! بيا منو نجات بده! مامان!

جيني وقتي صداي گريه پسرش را شنيد با سرعت به سمت اتاق رفت و در را با شدت باز كرد.
شايد همه ي اين اتفاقات 10 ثانيه هم طول نكشيده بود. به همين دليل به محض اينكه رون خواست در كشو را باز كند، با صداي جيغ جيني به ديوار پشت سرش چسبيد:
- جيمز پسرم! چيشده؟

جيني به سرعت به سمت جيمز رفت او را در آغوش كشيد.
- جيمز! عزيز مامان! چيشده پسركم؟ چرا گريه ميكني؟

رون كه بي نهايت از جيني ميترسيد و مطمئن بود كه اگر جيني مطلع شود كه او سر جيمز داد كشيده است، حسابش با مرلين و حوريه هاي دربار اوست، پاورچين پاورچين و جوري كه كسي متوجه نشود به سمت در اتاق رفت.
اما با صداي جيمز سر جايش ايستاد.
- مامان! دايي رون منو دعوا كرد. سر من داد كشيد!

جيني با شنيدن اين حرف به اندازه چند ثانيه سكوت كرد. يكدفعه از عصبانيت تركيد:
- رون؟ تو خجالت نميكشي؟ واسه چي بچه منو دعوا كردي؟ ها؟

رون درحاليكه صورتش به حالت در آمده بود، با تته پته رو به جيني گفت:
- خب... ميدوني جيني... پسرت... راستش...
- روووووووون! عين آدم حرفتو بزن! واسه چي سر پسر من داد كشيدي؟
- جيني جان، تو آروم باش. الان واست توضيح ميدم! راستش جيمز يه نامه اي رو برداشته كه واسه من خيلي مهمه و هر چقدر هم كه بهش گفتم اون نامه رو پس بده، به حرف من نكرد!

جيني كه حالا به رفتار رون شك كرده بود، گفت:
- مگه توي اون نامه چي نوشته شده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/5/5 16:08:52
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلبه سپيد
ارسال شده در: پنجشنبه 5 مرداد 1396 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز با هیجان از پله ها پایین دوید و تنها وقتی ایستاد که وارد اتاقش شد. قلبش تند تند میزد. دستش را به سمت نامه برد تا آن را باز کند که صدای داد و هوار رون، اورا از کارش منصرف کرد.
_ مامان اون پسره نامه ی منو برده!
_ آروم باش پسرم، آخه جیمز به نامه ی تو چیکار داره؟
_ اون به همه چی کار دار داره، مگه نه؟

مالی سکوت اختیار کرد، همه از کنجکاوی بی حد و مرز جیمز خبر داشتند. جیمز متوجه خطر شد و فورا از پشت در اتاق کنار رفت، نامه را در یکی از کشو هايش قایم کرد و خودش را روی تخت انداخت تا راحت بتواند وقتی رون در اتاق را باز میکند، چهره ی مظلوم به خود بگيرد. رون در اتاق را هل داد و در حینی که مالی سعی میکرد جلوي او را بگیرد، فریاد زد:
_ نامه ی منو کجا گذاشتی؟

جیمز با گریه ی ساختگی، طوريکه ميشد گفت شاید حتی بلاتریکس هم دلش به حالش میسوخت، گفت:
_ دایی، چرا روی من داد میزنی؟ مگه من چیکار کردم؟

رون سعی میکرد تا خد ممکن، به چشمان جیمز نگاه نکند و اتاق را به دنبال نامه اش جستجو کند که متوجه نیمه باز بودن یکی از کشوها و بیرون بودن تکه ای کاغذ پوستی از لبه ی آن شد. با تردید گفت:
_ دایی، اون چيه؟

جیمز فهمید که دیگر نميتواند با اداهایش کاری پیش ببرد، باید فکر دیگری میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!