جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1397 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه دامبلدور متوجه چیزی شده و با دستی پیرهن آرتور را بالا زده و چند ضربه ریش شلاقی به او زد!

- چرا مــــــن!

دامبلدور دس از شلاق زدن آرتور برنداشته و با دست آزادش به یوآن اشاره کرد:
- این دست دومه!

یوآن شوکه، شوکه تر شد.
پرستار مو فرفری مشغول دل داری دادن به او شده و در گوشش نجوا ها می کرد که " همه اشون سر و ته یک کرباسن" و این دست چیز ها و تا او می آمد حرف بزند، می زد توی دهنش و می گفت که "هر چی تا حالا گفتی بسّته!".
احساس مسئولیت پرستار گل کرده بود.

در سویی دیگر رون و مالی با چشمان اشکبار دست و پای آرتور را گرفته و پروفسور دامبلدور نیز با تاب هایی که به ریشش می داد، ضربه ای به بدن نحیف و رنجور آرتور می زد تا دیگر از این خبط و خطا ها نکند که ناگهان اتفاقی افتاد!

قرچ.

کمر پروفسور گرفت.
دامبلدور با کمری کج دست از شلاق زدن آرتور کشیده و روی صندلی ای نشسته و بشکنی زد تا رون آمده و قدری کمر او را بمالد. رون نیز سریعا پدر زخم خورده اش را رها کرده و به سمت پروفسور شتافت.

- آخیـــــش! آخیـــــــش!

رون خوب می مالید.

- ببین پسرم... آرتور ...

شترق!

دامبلدور ریشش را به دیوار کوبید تا توجه آرتور را جلب کند و سپس ادامه داد:
- من فقط یه کار به تو سپردم!

آرتور پس از این که توجه اش را به دامبلدور داد، تشنج کرده و در حالی که کف و خون بالا می آورد بیهوش شد.

چیلک،

دامبلدور بشکنی دیگر زد و چند نفر حاضر شدند، سپس او به یوآن و پس از آن به پنجره اشاره کرد. افراد نیز یوآن را که لباس بیمارستان به تن داشت از تخت برداشته و بی توجه به گریه و زاری و فریاد های "بچه ام! بچه ام!" او را از پنجره به بیرون پرتاب کردند.

- پس کجا رفت؟ چرا بچه اش رو نبرد؟

افراد برگشته و پرستار را که طفلی در آغوش داشت دیدند. پرستار هل کرده و کمی این دست و آن دست کرده سپس بچه را به میان توده ای از اطفال روی هم چیده شده انداخت، دامبلدور که شاهد این صحنه بود، با آرامشی که تنها از او انتظار می رفت به توده اشاره کرد:
- پیداش کنید.

و محفلیون به سمت توده رهسپار شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1397 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور پشت میز آرتور نشست و به فکر فرو رفت. به یاد تمام عشق پارتی ها و کلاس های خصوصی اش افتاده بود. اگر ازدواج می کرد، از تمام این لذت ها محروم می شد. همان طور که رهبر محفل در برکه ی خاطراتش غرق شده بود و آرتور و رون هم با هیجان به او زل زده بودند تا ببینند بالاخره بله را می گوید یا نه، یوآن حس کرد چیزی در شکمش زیر و رو می شود؛ رنگ صورتش سبز شد و در حالی که عُق می زد، به سمت مرلین گاه دوید.

دامبلدور که رشته ی افکارش پاره شده بود، از جایش برخاست و در حالی که یوآن را دنبال می کرد، با نگرانی گفت:
- چی شده عسلم؟

یوآن همان طور که سرش را داخل مرلین گاه فرو برده بود و هر چه بلعیده و نبلعیده بود را بالا می آورد، پاسخ داد:
- هیچی آلبوسم!.. این ویزلی ها.. عُقق.. کله شون سرخه.. عُققق.. حرارت از خودشون پخش می کنن.. عُقق.. باعث شدن گرما زده شم.

دامبلدور قسمتی از ریش هایش را در دست گرفت و همان طور که یوآن را با آن ها باد می زد، گفت:
- آرتور، فرزندم!.. یه پورتکی آماده کن. باید یوآنمو ببریم سنت مانگو.

***


دقایقی بعد یوآن به همراه دامبلدور، آرتور و رون در اتاق انتظار نشسته بود و از آن جایی که چرخش های ناشی از سفر با پورتکی حالش را بدتر کرده بود، با شدت بیشتری داخل یک سطل سفید بالا می آورد.

رون همان طور که سر جایش وول می خورد، با ناراحتی نگاهی به یوآن انداخت. چیزی نمانده بود که دامبلدور را از وصلت با ساحره ی مو صورتی منصرف کند. اما ظاهرا این عُق زدن های بی موقع یوآن نقشه اش را خراب کرده بود.

آن ها مدتی به انتظار نشستند و بالاخره بعد از اینکه یوآن سطل صد و یکم را هم با محتویات معده اش پر کرد، اسمش را صدا زدند. ساحره ی مو صورتی با همراهی دامبلدور و ویزلی ها وارد اتاق شد و روی تخت معاینه دراز کشید. شفاگری تپل و مو فرفری به سمت او آمد و نبضش را گرفت. سپس لبخندی زد و با خوشحالی گفت:
- یه نبض ترکیبیو حس می کنم.. ریتمش این جوریه: دامبلیبِمپتون.. دامبلیبِمپتون.. وایییی!تبریک می گم!.. شما حامله این!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: جمعه 18 خرداد 1397 16:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با چهره ای مات و مبهوت به اون شخص نگاه میکرد. بسیار متعجب شده بود. اولین باری بود که داشت اون رو میدید. فقط خودش میدونست که اون، زنش نیست و اونو اشتباهی گرفته ولی هیچ مدرکی برای اثبات نداشت. از سمتی دیگر هم آرتور و یوآن از دو طرف اونو محاصره کردن.

- خانوم... من اصلا شما رو ندیدم تا حالا. برو رد کارت اشتباه گرفتی.
- چی؟ به همین زودی زدی زیرش؟!

یوآن به دامبلدور نزدیک شد و با چهره ای عصبانی و حال و هوای فیلم های بالیوودی گفت:
- این ساحره دیگه کیه؟ هان؟ زود باش! تو به من دروغ گفتی آره؟
- پروف... تو کی زن گرفتی منو خبر نکردی؟
- ماااااااااع! به بیژامه مرلین، من اونو نمیشناسم! من اگه زن داشتم که نمیومدم دنبال زن.
- پس اون بچه ها چی میگن؟ هااان؟
- من چه میدونم! مگه هر کی ریش داره بچه منه؟
- ولی هرکی موهاش نارنجیه بچه منه!
بچه ها: بابا!

دامبلدور از هزار تا راه استفاده کرد که یوآن و آرتور رو قانع کنه که اون زنش نیست و اونا بچه هاش نیستن ولی جواب نداد.
تازه داشت به مرادش میرسیدا ولی نشد! کمتر دیده میشد که عصبانی بشه ولی احتمالات کم اتفاقات هم احتمال داره کم کم اتفاق بیفتن. کم کم آمپرش بالا زد، دست هاش رو به هم فشرد. یقه ساحره رو گرفت و به گوشه اتاق برد و گفت:
- چی میخوای از زندگی من؟ تو کی هستی؟

کم کم موهای نارنجی جای موهای مشکی ساحره رو گرفت، چهره اش تغییر کرد و پس از چند ثانیه رون ویزلی نمایان شد.

- رون؟!
- پروف!

آرتور، دامبلدور و یوآن:

ویندوز دامبلدور احتیاج به نصب مجدد داشت. بالبیخ قاطی کرده بود. همونطور که متعجب از دیدن رون بود گفت:
- داری چیکار میکنی؟ زندگی منو داشتی به فنا میدادی! این مسخره بازیا دیگه چیه پسر؟!

رون روی زمین نشست و شروع به گریه کردن کرد.
- پروف! ما هنوز به شما احتیاج داریم. شما باید زنده بمونین! محفل به شما نیاز داره. دنیا به شما احتیاج داره!

پروف نفس راحتی کشید. فکر کرده بود که چه اتفاق بدی افتاده ولی همش یه سو تفاهم بود.

- خب اشتباه متوجه شدی رون. من اومدم زن بگیرم نه اینکه خودمو بندازم توی چاه.
- د مشکل همینه دیگه! شما زن بگیری درست میفتی توی چاه! شما زن ها رو نمیشناسی پروف. ببین من یه شعر آماده کردن در این باره میخونم باشد که متذکر بشی!
- بخون فقط سریعتر زنم منتظره!

رون نفس عمیقی کشید و شروع به خوندن کرد:
- آن چه موجودیست گویندش زنان؟
ای امان و ای امان و ای امان!
این زنان دنیا روانی کرده اند
آنها هزاران سال حکمرانی کرده اند
قصد من نیست که گویم بد ز این خلق نجیب
لاکنی گویم هستند بس عجیب
پس چو خواهی بشنوی چندی مثال
شعر را تا ته بخوان حالی منال
زن نگیر و از بی زنیت دل شاد باش
از زن و غر زدن روز و شبش آزاد باش
هر زنی عشق طلا دارد و بس، ای وایم!
نکته ای بود که فرمود به من بابایم!
شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور
زن بگیری میشوی اهل قبور
زن نگیر - از من اگر می شنوی- دانا باش!
تا ابد شاد و خوش و برنا باش!
یا زمانی که کریسمس آید میان
در همان وقت که اجناس گردند گران
آورد لیستی قطور اندر میان
بر سر جیبت شوی فاتحه خوان!
آن زمانی که خواهی ببینی فوتبال
مثلا بازی برزیل با آلمان
آن زمان ظاهر شود اندر میان
چونکه خواهد ببیند او سریال
گرت غرق گردی در رود نیل
به از آنکه گردی یه روز زن ذلیل
به از آنکه با امر " روحی فداک"
بشینی و سبزی نمایی پاک
به از آنکه بی امر و اذن عیال
نیاید در از جیبت یک ریال...
الغرض زن بگرفتی، تو نگی "ای وایم!
از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”

- ولش کن آلبوس جونم! اون داره یه چرندیاتی برا خودش بلغور میکنه...
- رون ... راست میگی؟
- که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/3/18 16:31:37


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 خرداد 1397 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ساحره ی مزبور ، یوآن بمپتون بود که در مورد هویت و جنسیت او تردید وجود داشت ، چرا که گویا در زندگی قبلیش یک کوتوله ی پفکی گربه مانند به اسم آرنولد بوده. ولی آرتور مطمئن بود که برای دامبلدور فقط عشق و تفاهم اهمیت دارد ، پس با خوشحالی گفت : "خب دیگه!...عروس دوماد همدیگرو پسندیدن...من برم عاقدو خبر کنم..."

دامبلدور : فرزندم ، آرتور! ... ازدواج یه امر خیره و سنت مرلینه ... ولی نبایست عجله به خرج داد ... قبلش من و دوشیزه یوآن باید ببینیم درباره ی مواردی از قبیل نیروی کار ارزان ، آزار کودکان ، دفاع از حقوق حیوانات ، پدیده ی ال نینو ، گرم شدن تدریجی زمین و پاره ای دیگه از مسائل اجتماعی ، اقتصادی و جغرافیایی تفاهم داریم یا خیر ...

یوآن در حالی که برای دامبلدور عشوه می آمد ، گفت : "آلبوسم! ... خیلی دقیق و نکته سنجی ، ولی یه چیز مهمو فراموش کردی ... مهریه و شیربهام ..."

دامبلدور متوجه شد که روده درازی هایش ، توجه عشقش را از این مهم منحرف نگردانده. یک قرص آرام بخش بالا انداخت و درگاه مرلین را دعا کرد که یوآنش خواسته های زیادی از او نداشته باشد.

یوآن : عسلم! ... مهریه ام باید یه برگ پیاز باشه ...

دامبلدور با شنیدن این جمله دچار سکته ی خفیف شد. عروس آینده اش ، واقعا زن پر خرجی بود.

دامبلدور : باشه حلوا شکری من! ... هر چی تو بگی ...

یوآن ادامه داد : واسه شیربها هم کباب ققنوس می خوام ...

فاوکس با شنیدن این جمله پرهایش ریخت ، اما دامبلدور لبخندی زد و گفت : "مشکلی نیست ... این فاوکس که خودش هر چند وقت یه بار دچار خودسوزی می شه ، همون موقع میدم بخوریش ..."

یوآن که از فکر کباب ققنوس ، آب در دهانش جمع شده بود ، با خوشحالی خندید.

آرتور : پس مبارکه دیگه ...

دامبلدور : آره فرزندم! ... فقط زنگ بزن آرایشگاه ، یه وقت واسه شینیون ریشام بگیر ...

آرتور گوشی اش را درآورد و داشت وارد اپلیکیشن جغد دونی می شد که ناگهان در دفترش به شدت باز شد و غریبه ای شنل پوش در آستانه ی اتاق ظاهر گردید.

شنل پوش مرموز : جییییغ! جییییغ! ... آلبوسسس! ... چه طور تونستی این کارو با من بکنی؟ ... حالا من هیچی ، فکر پشمک هامون نیستی؟

بعد کنار رفت و به چند بچه ی قد و نیم قد که همگی اعم از مونث و مذکر ، ریش های سفید و طویلی داشتند ، اشاره کرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1397/3/16 0:24:54
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: پنجشنبه 10 خرداد 1397 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :
دامبلدور میخواد روزهای آخر زندگیش رو با ساحره ای بگذرونه و به همین دلیل از مالی ویزلی، سرکادوگان، آدر کانلی و ادوارد بونز کمک میگیره ولی هیچ کدوم نتیجه مطلوب نمیدن. نوبت آرتور رسیده که رستگاری رو به زندگی دامبلدور برگردونه.

---
-منشی؟
-بله منشی پروفسور، سفارش یک عدد منشی تر و تمیز دادم. دست یه خانم دکتر بوده فقط باهاش میرفته سر کار.

دامبلدور از رو صندلی آرتور بلند شد و سیلی محکمی به گوشش زد. این برای دومین بار بود که آرتور مورد حمله فیزیکی و روحی دامبلدور قرار میگرفت و دیگه نتونست جلوی گریش رو بگیره.
-چرا من آخه؟

دامبلدور سیلی دومی به آرتور زد و با عصبانیت فریاد کشید:
-چجوری جرات میکنی؟ واقعا فکر میکنی من اینجور آدمیم؟ واقعا من رو در این حد میدونی؟ ... منشی چی هست اصلا؟

آرتور این بار درس عبرت گرفته بود. میگن که انسان ها اینجورین که دو سه بار تو گوششون بزنی دیگه میفهمن و از خودشون مراقبت میکنن. آرتور هم در حالی که دو دست روی صورت قرمزش گذاشت جواب داد:
-منشی دیگه پروف، از اینا که بهش زور میگی و اونم در عوض کارهاتو راه نمیندازه و با ملت هم که میان بی ادبانه برخورد میکنه.

دامبلدور تازه فهمید که معنی منشی چیه. بدتر این بود که فهمید تا به امروز از ققنوس به عنوان منشی استفاده میکرده و تازه حقوق هم بهش نمیداده. در واقع ققنوس رو به بردگی گرفته. با درک این موضوع اشک هاش سرازیر شد و مجبور شد که عینکش رو برداره.

-بفرمایید.

دستمال کاغذی به طرف دامبلدور اومد. دامبلدور دستمال رو گرفت و وقتی اشک هاش رو پاک کرد، عینکش رو دوباره زد، سرش رو بالا آورد و با ساحره ای بسیار متشخص مواجه شد.
-من از پیرمرد های احساساتی خیلی خوشم میاد پدر جان. شما منشی نیاز داشتین؟

و دامبلدور از همیشه به پیدا کردن یک یار و شریک زندگی نزدیک تر شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: پنجشنبه 23 فروردین 1397 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور اخم کرد و گفت :
- علاقه ی من به مشنگ ها هیچ مشکلی ایجاد نمی کنه خانوم. الآن هم سرم شلوغه.

لایتینا ابرویی بالا انداخت و آرتور را بر انداز کرد و با حالتی تهدید آمیز گفت :
- این گستاخیت کار دستت می ده آرتور.

دامبلدور مثل فنر از جا پرید و در حالی که چشم هایش برق می زد به لایتینا نگاه کرد و خیلی محترمانه گفت :
- شما خودتونو ناراحت نکنین. من خودم ادبش می کنم.

دامبلدور ناگهان چشم غره ای به آرتور رفت و گفت:
- آرتور ، از کی تا حالا اینقدر بی ادب شدی؟ با خانوم درست صحبت کن. همین حالا ازشون عذر خواهی کن. زود.

آرتور که خیلی مظلوم واقع شده بود با صدایی بغض آلود گفت :
- پروفسور؟ منما!

لاتینا برخاست و در حالی که به سمت در می رفت گفت :
- درضمن ، حق نداری دوستای پیر پاتالتو بیاری وزارت. اینجا اتاق کاره نه کافه.

لایتینا در اتاق را باز کرد و بست و رفت. دامبلدور مات و مبهوت چند دقیقه به در خیره ماند. دوباره خشکش زده بود. صورتش لرزید ، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت :
- آخه چرا؟ چرا؟ همش شکست عشقی می خورم. چرا؟ آی ی ی ، خدااا.

و زد زیر گریه. آرتور در حالی که دستانش را دور شانه ی پروفسور حلقه کرده بود با لحن دلسوزانه ای گفت :
- نه ، گریه نکنین. از اون بهتر هم هست. اصلا اون به شما نمی خورد. همین الآن مشکلتون حل می کنم.

آرتور بلافاصله گوشی تلفن را برداشت و شماره ی جایی را گرفت و گفت :
- سلام خانوم ارت. اگه میشه صد تا اعلامیه ی تبلیغاتی چاپ کنین. توش بنویسین به یک منشی زن نیازمندیم و آدرس اینجا رو بنویسین. قیمتش هر چقدر هم شد می دم. خیلی ممنون.

آرتور گوشی را سر جایش گذاشت. نیشخندی زد و گفت :
- الآن دختر مد نظرتون پیدا می کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 فروردین 1397 23:52
نمایش جزئیات
آفلاین
- صاحبش نیومده. لطفا بعدا...

دامبلدور با دیدن ساحره ای که وارد اتاق شد، از ادامه دادن حرفش صرف نظر کرد.

- عه؟ آرتور نیست؟ باشه پس من بعدا مزاحم میشم.
- نه نه نه! آرتور میاد الان. شما بفرمایید بشینید.
- ولی آخه زشت نیـ... .
- نه بابا، چه زشتی. فکر کنین اتاق خودتونه.

دامبلدور که دیگر هوش و حواسش از بین رفته بود، همچنان با همان صورت خندان همیشگی به سمت ساحره خیره شده بود. گویی توانسته بود که عشق رویاهایش را بیابد. صندلی خود را عقب کشید و دست هایش را روی شکمش گره زد و از پشت عینک نیمه گردش سعی کرد نگاه محسور کننده ای به ساحره بیاندازد تا بتواند او را جذب خود بکند.
اما در طرف دیگر ماجرا، ساحره مورد نظر انگار کلا در باغ نبود که هیچ، در باغچه ای هم قرار نداشت. با انگشتان خود بازی می کرد و سعی داشت تا پروانه ای خیالی را در دستانش بگیرد و کوچکترین اهمیتی به پروفسور پیر نمی داد. همین بی محلی ساحره از آنجایی که بی محلی مرگبار ترین سلاحه،حال پیرمرد بی دفاع را بدتر از قبل می کرد!
- میگم که بانو، شما بسیار با وقار و با کمالات هستید. میدونستید؟
- ممنونم ازتون. آرتور نگفت کِی میاد؟
- بیخیالِ آرتور، بیا از خودمون حرف بزنیم. چند سالته بانو؟
- من چند وقتی میشه که 25 سالمه پدرجان. شما چی؟
- چقدر خوب موندین. اصلا به اونایی که چند وقته 25 سالشون هست نمی خورین. دیگه ته تهش 24 سالتون باشه!

قبل از اینکه ساحره بتواند جوابی به دامبلدور بدهد آرتور که همیشه نقش خروس بی محل را داشت، وارد اتاق شد و با دیدن لایتینیا، یکه خورد.
- جناب معاون! شما اینجا چیکار می کنید؟
- اومده بودم یه سری بزنم، باید مطمئن بشم این علاقه ت به مشنگ ها باز کار دستمون نده!

دامبلدور اما در این میان فقط بر روی جمله اول این مکالمه مکث کرده بود و زیر لب گفت:
- معاون... پس حتما باید وضعش خیلی توپ باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: یکشنبه 13 اسفند 1396 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور که ادوارد رو بی هوش دید، اونو تکونی داد. به اطرافش نگاهی انداخت. ادوارد رو توی یه کنده درخت جا کرد تا وقتی ساحره براشون غذا بیاره ادوارد رو توی اون وضع نبینه و دامبلدور بتونه مخشو بزنه. مدتی گذشت. صدایی به گوشش رسید و متوجه شد که ساحره با جاروش فرود اومده و غذا رو براشون آورده. چیزی که ذهن دامبلدور رو درگیر کرده بود این بود که مگه سفارش برا جنگل هم میگیرن؟ ولی مهم تر از اون این بود که دامبلدور میخواست مخ ساحره رو بزنه و الان باید خیلی شیک و تمیز منتظر میموند تا ساحره با غذا از راه برسه. دامبلدور لباسشو تکوند، صاف کرد و دستی سر و صورتش کشید و خیلی صاف و سیخ ایستاد. بالاخره ساحره رسید اما با رسیدن ساحره دهن دامبلدور چسبید به کف زمین. چون اصا ساحره نبود:
-آرتور؟
-پروفسور؟ شما اینجا چیکار میکنید؟
-آآآآآآ... فرزندم. بگو ببینم چی باعث شده که به اینجا بیای؟
-سفارش غذا پروفسور.

دامبلدور نگاهی به دستان آرتور کرد که غذا ها رو در دست داشت و کاملا پوکر فیسانه به دامبلدور نگاه میکرد. کمی به آرتور نگاه کرد. کم کم اشک در چشمانش جمع شد و بغض کرد:
-چیشده پروفسور؟ چرا بغض کردی؟
-مگه قرار نبود یه ساحره این غذاها رو بیاره؟
-ساحره؟ کدوم ساحره؟
-همونی که قرار بود مخشو بزنم فرزندم.
-جان؟!
-اصا تو مگه تو وزارتخونه نبودی؟ چرا غذا دستت گرفتی پخش میکنی؟
-زندگی خرج داره پروف. من باید شکم زن و بچه هامو سیر کنم ولی حقوق وزارتخونه با این که اضافه کاری هم وایسادم کفاف نمیده.
دامبلدور:

آرتور که دید دامبلدور غمگینه و کم کم داره گریش میگیره، سمتش رفت و دامبلدور رو با خودش به سمت جاروش برد:
-پروفسور سوار شو بریم.
-کجا بریم فرزندم؟ من الان شکست عشقی خوردم. نیاز به تنهایی دارم.
-سوار شو پروفسور. میخوام ببرمت داف... چیز... ساحره وزارتخونه ای نشونت بدم بگیریشون.
-ساحره وزارتخونه ای؟ منظورت یکی مثل آمبریجه؟
-نه پروف. اون اصا جزو دسته ساحره ها به حساب نمیاد. سوار شو بریم وزارتخونه تا اونجا برات یکیو جور کنم مخشو بزنی.

دامبلدور مشتاقانه سوار بر جاروی آرتور شد و دو نفری به سمت وزارتخونه رفتن و ادوارد رو توی کنده درخت تنها گذاشتن تا بخشی از طبیعت شه. ساعتی نگذشته بود که بالاخره به وزارتخونه رسیدن. هر دو وارد وزارتخونه شدن. آرتور، دامبلدور رو با خودش به دفترش برد و ازش خواست روی صندلی بشینه تا زمانی که ساحره ها برای انجام کار هاشون به دفتر آرتور مراجعه کنن و توی یه فرصت مناسب دامبلدور بره تو کارشون. مدتی گذشت اما خبری نشد. آرتور از دامبلدور خواست توی دفترش بمونه تا اون بره و نوشیدنی بیاره. زمانی که آرتور از دفترش خارج شد، دامبلدور سر جای آرتور نشست و نگاهی به پرونده های روی میزش انداخت. در همین لحظه ساحره ای همراه با یک پرونده زیر بغلش وارد اتاق شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: دوشنبه 9 بهمن 1396 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
-سرم جدید ؟

دامبلدور گوشی ماگلی که با آدر خریده بودن رو در میاره و مشغول کار میشه. ادوارد کم کم داره از بین میره و سرم رو تو دستاش میگیره تا مثل خمیر دندونی تا آخر فشار بده شاید یه چیزایی باقی مونده باشه.
-پروف شنیدین چی گفتم؟ غذا نخوردم دو ماه نیمه. این سرم تنها مانع بین من و مرگه.
-یه لحظه صبر کن جناب بونز.

ادوارد نمیفهمید چرا دامبلدور درک نمیکنه که داره از بین میره. نه تنها از گشنگی بلکه دوست ساحره ای که تو مهمونی منتظرش مونده بود دو ماه و نیم پیش هر موقع پیداش میکرد با کفش پاشنه بلند به هزاران تیکه تبدیلش میکرد. به سختی سرم رو بالا سرش میگیره و با دستاش محکم فشارش میده. قطره ای از سرم پایین میاد ولی در آخرین لحظات دامبلدور سرم رو به گوشه ای پرتاب میکنه. ادوارد همراه با گریه زاری فراوان میگه:
-چرا آخه؟ فقط میخوام بدونم چرا؟

دامبلدور ولی از خودش مطمئن بود. کارت بانکی ماگلی از جیبش در آورد و اطلاعاتش رو وارد موبایلش کرد. بعد که کاراش تموم شد خیلی آروم گوشی رو تو جیبش گذاشت و به طرف ادوارد برگشت.
-خب داشتیم یه لیست بلند از خوبی هام مینوشتیم.

ادوارد دوست داشت با جفت دستاش تا اونجا که میتونه دامبلدور رو خفه کنه. همیشه فکر میکرد در نبرد بزرگی تو هاگوارتز یا وزارت خونه توسط ولدمورت کشته میشه. هیچوقت فکر نمیکرد کسی که بهش اعتماد داشت باعث مرگش بشه.
-به جای لیست خوبی های شما، باید وصیت نامه بنویسم.
-پسرم نگران نباش اینقد، یه برنامه هست تو این گوشی ماگلی به نام اسنپ فود. دو تا غذا که اسمشون جالب به نظر میرسید سفارش دادم. ساحره ای گویا قرار هست که این غذاها رو تو یک ساعت بعدی بهمون برسونه.

اما ادوارد قبل تموم شدن حرف های دامبلدور از هوش رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
ارسال شده در: جمعه 6 بهمن 1396 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با قدمهایی آروم و شمرده از آدر دور میشه و تا اولین پیچی که اونو در دیدرس قرار می داد همینطور آروم و موقرانه پیش می ره اما همین که توی پیچ جاده می پیچه دوان دوان به سمت جنگل (پارک بوده.. جادوگرا یه کم داهاتین نمی فهمن جنگل وسط شهر نیست! ) فرار می کنه!

توی راه هم همینطوری خشتک می دریده و بر سر و صورت می کوبیده از این همه دردسر و بدبختی هایی که فرزندان روشنایی براش درست کردن! حتی هیئت سینه زنی هاگزمیدی های مقیم لندن هم میان و دور دامبلدور حلقه می زنن و لحظاتی چند باهاش گریه می کنن!

دامبلدور اشک ریزان بین درخت ها می چرخید، گاهی برای چند لحظه یه درخت رو بغل می کرد و بعد برای لحظاتی دیگر می رف سراغ درخت بعدی، بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود و کرم های شب تاب توی فضا می پریدن و یه فضای فیلم هندی ای خلق شده بود.

ساحره ی با کلاه و ردای جادوگری بنفش رنگی کمی دورتر داشت قدم می زد و هر لحظه داشت دورتر می شد!

- همینه آلبوس.. همیشه بعد از تاریک ترین ساعت شب خورشید طلوع می کنه!

پروفسور دامبلدور ذوق زده توی دلش امید ناگهانی منفجر شده بود و به خودش امید می داد. دامن رداش رو بالا زد و شروع کرد به دویدن دنبال آهوی عشق!

حالا هی پروف بدو و آهو بدو که یهو دست سرنوشت تصمیم می گیره شصتش رو به نشانه ای غیر از لایک ارائه بده.. دامبلدور ناگهان پاش پیش می خوره و میوفته و دو سه تا ملق تو هوا می زنه و با یه پشتک اضافه با سر میره وسط شاخه برگ یه درخت و با ریش از درخت آویزون می مونه!

- خب اینم از آخر و عاقبت شکار آهو!
- پروفسور.. چیزی نیست.. اصلااا چیزی نیست، الان واستون درستش می کنم!

دامبلدور به درخت خیره شد، درخت هم به پروفسور! بعد شاخه ها به خودشون لرزیدن و پروف شلپی افتاد رو چمنا.

- ادوارد خیلی ممنونم که مراعات حال این پیرمرد رو کردی و با احترام گذاشتیم زمین!

ثانیه ای بعد خود ادوارد هم زرتی_ انگار که اردنگی خورده باشه از درخت_ از تنه ی درخت پرت شد بیرون و افتاد رو ریش دامبلدور..

- دوباره خیلی ازت ممنونم که زانوت رو تا ته کردی توی طحالم ادوارد!
-

دامبلدور به آسمون از لای شاخه و برگ درختها نگاهی انداخت و یک لحظه ته رنگ بنفشی به چشمش اومد! نعره زد و ادوارد رو پرت کرد اون طرف و عین بروسلی از جاش بلند شد! دورتا دور پارک رو نگاه کرد و هیچ اثری از آثار ساحره ی بنفش ندید!

- پروف میشه من کمکمو کنم برم!؟ اسیرمون کردی می خوام برم جشن تولد الان!
- عع! اوه! بگو فرزندم .. بگو!

ادوارد دفتر و دستک نشانه ی نرد بودن خودش رو از جیبش در آورد و با قلمپرش شروع کرد به خش خش کردن!

- ببینید پروف طبق بررسی های من هر کسی باید از داشته هاش جهت جذب چیزهایی که می خواد استفاده کنه.. مثلا همین ریش.. همین هیبت مرلینی که هیچکس نداره.. همین کمالات و معلومات و استعدادها و مدارک زیادی که شما در زمینه های مختلف جادو دارید، همیناست که ساحره های با کمالات رو برای شما به ارمغان میاره!
- خب؟!
- خب و پرچم و سر مادگی! بیاین این کمالاتتون رو لیست کنیم که سر دیت با ساحره ها بتونین با اینا مخشون رو بزنید!
- بنویس پسرم.. مدرک سمجم رو با رتبه ی "در حد خود مرلین!" پاس کردم.. کاشف ده استفاده جدید برای خون اژدها بودم..

دو ماه و نیم بعد
- یه مدل چوبدستی پرایوت اختراع کردم.. کاشف استفاده های جدید برای سنگ جادو بودم!
- خب دیگه تموم شد!

ادوارد به سرم های کاروتن و بتا کاروتن و کلروفیلی که بهش وصل بود و قطره ی آخرشم خالی شده بود نگاه کرد و این رو گفت! دامبلدور جواب داد:

- نه هنوز یه کم دیگه مونده پسرم.. بنویس!
- .. پروف من یه سرم جدید نیاز دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور