شاعر:حضرت مولانا جلال الدین محمد(با اندکی تغییر ...شایدم یکم بیشتر از اندکی
) بشنو از هری چون حکایت می کند / از دروسلی ها شکایت می کند
کز پریوت درایو تا مرا برده اند / از ولدرمورت مرد و زن نالیده اند
دفتر خاطرات تام ریدل خواهم صفحه صفحه از فراق / تا بگویم شرح درد این زخم بی صحاب(
)
)مالفوی کو دور ماند از رفاقت با هری / بازجوید روزگار دشمنی با ویزلی
من به جمعیت گریفیندور شرف یاب شدم / جفت رون ویزلی و هرماینی شدم
هرکسی از بحر خود شد خواستار من / از پیشانی من جست زخم مصیبت بار من
چشم من از رنگ سبز دور نیست / لیک دیگر اسنیپی از بحر دیدن نیست
تن ز عشق و عشق ز تن مستور نیست / لیک کس را خواستن عشق دستور نیست
آتش است این محفل و هست بادی مخلاف / هرکه مرگخوار است، با آتش عشق شود تلف
(خسته شدم دیگه بسه ... بقیش واسه بعد
)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

خب من میرم تا شعر بعدی.این یه خورده بد شد
