جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

32 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
و ایستاده بر شانه‌های دشت-بزرگ و کوه-بلند دولورس آمبریج، موهای دخترک می‌وزید لای بادی سینمایی: زاده‌ی ناف هالیوود، بزرگ‌شده لای تابلوهای حروفش، آفتاب‌خورده زیر آن دشت شهرت--جایی ورای کوهان زندگی، جایی که هرکس می‌تانست یک ستاره باشد برای یک روز، یک سیاهچاله برای ابد. زیر چشمکِ چشم‌چپِ هزار چراغ، صعود و سقوط کهکشان‌ها را دیده‌بود آن باد. توی گلوی هانصدتا بلندگو، زندگی‌ها شنیده بود. روی صورت-چشم دوربین‌ها، دیده‌بود شجاعت پشت جسارت پشت خشم پشت عشق پشت حماسه پشت فلسفه پشت جاسوس‌ها پشت دزدها پشت انفجار پشت تام کروز پشت یک عالمه ماشین که داشتند دنبالش می‌کردند پشت دوباره تام کروز که سوار موتورش بود پشت چهارتا هلیکوپتر که داشتند تیرش می‌زدند پشت دوباره دوباره تام کروز که داشت روی موتورش می‌دوید پشت چهارتا تروریست که داشتند کدهای بمب اتم را می‌دزدیدند پشت دوباره تام کروز که... عه. کجا رفت؟ هااا... بالاست. سوار هلیکوپترها شده. یکی از هلیکوپترها را به آن‌یکی می‌زند و هلیکوپتر دیگر را نشانه می‌گیرد سمت ماشین‌ها و تیرشان می‌زند و ازش می‌پرد پایین و هلیکوپتره همینطوری می‌پترد و می‌رود می‌خورد توی کد بمب اتم و نابودش می‌کند و تروریست‌ها ناراحتند و گریه می‌کنند و تام کروز سوار موتورش است و یک بار دیگر دنیا را نجات داده. به به.

موسیقی پایانی پخش می‌شود. اسم یاروهای سازنده می‌آید و می‌رود. دست همه‌شان درد نکند.

ولی وایسید.

چهارتا هلیکوپتر بودند. آن یکی دیگره کجاست؟

شب است. مدت‌ها از آن سه‌شنبه بیابانی که تام کروز دنیا را نجات داد، می‌گذرد. در یک کوچه تنها، چاله‌های کوچولوی آب خبر می دهند از باران صبح. دود و بخار می‌خرامند دور پالتوی سیاه یک رهگذر.

تام کروز هلیکوپتر چهارم را از جیبش درمی‌آورد، می‌آوردش بالا، می‌گیردش جلوی چشم‌هاش.

توی هلیکوپتر کوچولو، یک تام کروز کوچولو دارد فریادزنان به پنجره‌های هلیکوپتر می‌کوبد. هیچکس نمی‌شنود چی دارد می‌گَد، ولی قطعا چیزهای خیلی خوبی نیست. مثل اینکه تام کروز کوچولو یک ذره از یک چیزی خوشحال نیست.

تام کروز بزرگ هلیکوپتر کوچکش را برمی‌گرداند توی جیبش. بعد سوت‌زنان، ماسک تام کروزش را از صورتش درمی‌آورد و می‌اندازد لای یک عالمه کیسه آشغال که ته کوچه جمع شده‌اند و مگس می‌پرورند.

رییس تروریست‌ها به دوربین لبخند می‌زند.

MISSION IMPOSSIBLE 42
TOMS CRUISE TWICE


بله. و همچنان منجی‌ترین و سینمایی‌ترین گابریلا پرنتیس دنیا لای موهایش باد می‌وزاند.

و دست‌به‌کمر روی دولوروس آمبریج وایساده بود.

- آره. الان دیگه گابر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1404/2/10 21:56:48
ویرایش شده توسط وینکی در 1404/2/11 14:30:42

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: یکشنبه 7 اردیبهشت 1404 00:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
قبل از این که آمبریج برگرده و بشقاب‌های حاوی بردلی و تری رو بشکنه، آلنیس سریع اونا رو از روی زمین برمی‌داره و بعد با نگرانی به باقی هم‌گروهیاش نگاه می‌کنه.

آمبریج بعد از گره زدن جوزفین، دستاش رو می‌تکونه و با قدم‌های کوچیک و صدای تق تق کفشش از کنار ریونیا عبور می‌کنه.
- حالا بهتر شد. بهتون خوش بگذره عزیزکانم!
- بیهیتین خیش بیگذیری عیزیزیکینیم.

هیزل سقلمه‌ای به توموکو می‌زنه که ساکت بشه و بیشتر از این تو دردسر نیفتن. توموکو هم قبل از این که آمبریج دوباره بخواد بهشون گیری بده، از درآوردن اداش دست برمی‌داره و ملت ریونی توی سکوت عمیقی فرو می‌رن.

- می‌شه ما رو از اینجا بیارین بیرون؟

همه به بشقاب‌های توی دست آلنیس نگاه می‌کنن.
تری که چیزی نمونده بود توی اشکای خودش توی بشقاب غرق بشه، در حالی که مشتش رو به صفحه نامرئی‌ای که اون رو حبس کرده بود می‌کوبید، گفت.

بردلی دو بعدی هم در ادامه به نشونه تایید سری تکون می‌ده.
- این تو واقعا ترسناکه. حالا می‌فهمم گربه‌های بشقابی آمبریج چرا همیشه در حال سروصدا ان. کمک لازم بودن بدبختا.

جوزفین هم در حالی که سعی می‌کنه خودش رو از لای دستگیره در تکون بده، با فوت موهاش رو از صورتش کنار می‌زنه تا بقیه رو ببینه.
- اگه من رو هم از این وضع نجات بدین ممنون می‌شم. یه کوچولو کمرم نا راحته.

آلنیس نگاهش رو بین اون سه تا، و بعد بین باقی ریونیا که بلایی سرشون نیومده بود می‌چرخونه.
- گیریم که جوی پاپیونی رو باز کردیم و کسیم بهمون گیر نداد؛ با این دوتا بشقاب چی کار می‌خوایم کنیم؟!

کسی جوابی براش این سوال نداشت و جمع دوباره توی سکوت مهلکی فرو می‌ره. البته سکوت اونقدرا هم دووم نمی‌آره...

- Your saviour is here!

ریونیا به سمت منبع صدا می‌چرخن: دختر جوونی با موهای نقره‌ای که خیلی سینمایی توی باد تکون می‌خوره، دست به کمر روی یه بلندی وایساده و بهشون نگاه می‌کنه.

- گـ... گبی؟!
- نوچ! الان دیگه گابر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: شنبه 6 اردیبهشت 1404 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
ریونکلاوی‌ها مشغول کار در کافه هستن که آمبریج، بازرس عالی‌رتبه کافه‌ها میاد و به دلیل رعایت نشدن قوانین و شئونات وزارت سحر و جادو، کافه رو پملپ می‌کنه. اما درست در لحظه‌ای که ریونکلاوی‌ها موفق می‌شن پلمپو باز کنن و آمبریجو راهی کنن بره، گردوی تری می‌ره و می‌خوره تو سر آمبریج و آمبریج عصبانی‌تر از قبل برمی‌گرده...


~~~~~~~~~~~~~~

آمبریج که از شدت عصبانیت آواداکداورا می‌زدی جونش از بدنش در نمیومد، با شنیدن "گربه‌های بشقابی"، ریونکلاوی‌ها رو برای لحظاتی در شوک و بهت تنها می‌ذاره و یکراست به داخل کافه می‌ره.

ریونیا با نگرانی به جلو خم می‌شن و از لای در نیمه بازِ کافه به داخل سرک می‌کشن تا ببینن چه خبره که ناگهان آمبریج با دو تا بشقاب تو دستش برمی‌گرده.
- نظرتون در مورد ریونکلاوی‌های بشقابی چیه هان؟

آمبریج همزمان با گفتن این حرف، دو بشقاب رو روی زمین می‌ذاره و قبل از این که ریونکلاویا بخوان جوابی بدن و نظر مخالفشون رو ابراز کنن، دو نفر اولی که جلوی راهش قرار داشتن رو برمیداره و هرکدومشون رو با مخ به داخل یکی از بشقاب‌ها پرتاب می‌کنه.

برخلاف انتظار همگان، بردلی و تری که قربانی این اتفاق شده بودن، به جای این که موجب شکسته شدن بشقاب بشن، یکراست داخل بشقاب فرو می‌رن و توش گیر میفتن.

- میو.

اما حتی اینم باعث نمی‌شه عصبانیت آمبریج خالی بشه. بلکه این‌بار جوزفین رو هدف قرار می‌ده و با قدم‌هایی محکم به سمتش حرکت می‌کنه.

- بچه‌ها بگین که دارم اشتباه می‌کنم و سمت من نمیاد.

ولی اتفاقا داشت میومد!
آمبریج با رسیدن به جوزفین برش می‌داره، یکم اینور و اونور می‌کندش و در نهایت به شکل پاپیون به در کافه گرهش می‌زنه و کافه دوباره پلمپ می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 23:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آمبریج که حالا یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون، سریع می‌چرخه و باز هم با همون پاهای کوتاه و خپلش به سمت ریونیا می‌دوئه. ولی این بار هم نمی‌تونه درست تعادلش رو حفظ کنه و بعد از همون چندتا قدم اول می‌خوره زمین!
این بار کسی حواسش نبود که جلوی دهن جوزفین رو بگیره، چون همه مشغول تحلیل این اتفاق کاملا اتفاقی و غیرقابل باور بودن. به خاطر همین، جوزفین از خنده منفجر می‌شه.
- اونجا رو! عین یه وزغ صورتی پخش زمین شد!

آمبریج عصبانی‌تر از این نمی‌شد. از صورتی به قرمز، بعد به بنفش و در نهایت سیاه تغییر رنگ داد.
از اون جایی که دید توی راه رفتن زیاد تعریفی نداره، تصمیم گرفت همون چند متر فاصله رو تلپورت کنه. پس دقیقا جلوی جماعت ریونی ظاهر شد و جوزفین رو از گوشش بلند کرد.
- به مامور قانون خنده می‌کنی بچه جون؟ می‌دونی سر همین چند سال می‌تونم بندازمت آزکابان؟

جوزفین دیگه نمی‌خندید. بلکه مثل بچه‌گربه‌ای معصوم توی دست آمبریج آروم گرفته بود و با چشمایی گربه چکمه‌پوش‌طور، از آلنیس کمک می‌طلبید.
آلنیس هم نمی‌دونست چی کار کنه. حتی حرفای آروم‌کننده و قشنگ هم به ذهنش نمی‌رسید که به آمبریج بگه تا بیخیال‌شون بشه. فقط یه جمله به ذهنش رسید. و کار اشتباهی که کرد این بود که بدون لحظه‌ای فکر کردن، به زبون آوردش.
- بازرس آمبریج پس گربه‌های بشقابی‌تون چی می‌شن؟

آمبریج دیگه از سیاه نمی‌تونست تغییر رنگ بده. اصلا رنگش از بازه نورهای مرئی خارج شد.
جوزفین رو روی زمین رها می‌کنه و ابرهای سیاهی آسمون رو در بر می‌گیرن.
- گربه‌های بشقابی؟! گربه‌های بشقابی می‌تونن @$^&%!

ملت ریونی از شدت رکیک بودن الفاظ چشم‌هاشون گرد می‌شه.
همگی بدجوری گل افشانی کرده بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 23:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شور و شوق توی نگاه ریونی‌ها رو می‌شد کامل و دقیق دید. از همه بیشتر تری که با دست‌هایش مثل یه قهرمان توی میدان جنگ گردو می‌شکست. سرعتش چنان بالا بود که انگار با هر ضربه‌ی چکشش یک رکورد جهانی رو می‌شکست. توی کمتر از یک دقیقه، سه کیلو مغز گردو کنار تری جمع شده بود. همه ریونی‌ها هم به تری نگاه می‌کردند اما مشکل اینجا بود که هیچ‌وقت نباید پیش پیش برای چیزی ذوق کنید.

تجربه ثابت کرده هر وقت کسی توی یک موقعیت، حتی به طور کوچیک، خیلی ذوق می‌کنه، میشه حدس زد که قرار به زودی با سر به دیوار بخوره. این قضیه هم به طور شگفت‌انگیزی برای تری صدق می‌کرد. درست وقتی که در حال شکستن گردوها با سرعت نور بود، به یک باره یک گردو از دستش پرتاب شد و مثل یک تیر به سمت میز افتاد. صدای برخوردش به میز مثل صدای یه انفجار کوچک به گوش رسید. و بعد... همه چیز مثل فیلم‌های کمدی به کندی پیش رفت.

تری که به هیچ وجه نمی‌خواست شکستن گردوهایش متوقف بشه، ادامه داد. اما برخلاف انتظار، گردوهای دیگه هم مثل بمب‌های تایم‌دار از دستش پرتاب می‌شدند و به هر سمت پرواز می‌کردند. یکی به سقف خورد، یکی به شیشه‌ی پنجره، این یکی گردو شیشه رو مشکنه و میره و میره و میره تا به آمبریجی برسه که داشت دور میشد... و دقیقاً به چشم آمبریج برخورد میکنه! شاید با خودتون بگین که اصلا چجوری میشه که اینجوری میشه. باید بگم که همینه که هست. و حکم نویسنده بر اینه که همچین بشه!

تری که دستش از شدت ضربه به گردوها بی‌اختیار می‌لرزید، با دیدن وضعیت آمبریج که حالا به شکلی عصبانی‌تر از همیشه به طرفش می‌آمد، تمام ذوقش از بین رفت و به سرعت فهمید که گاهی اوقات شوق بیش از حد می‌تواند به قیمت یک دردسر بزرگ تمام بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 15:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آمبریج چند ثانیه با صورتی که از گریه بیش از پیش ورم کرده و کریه شده به سیبل نگاه می‌کنه. دماغش رو بالا می‌کشه و بالاخره شروع به حرف زدن می‌کنه.
- واقعنی؟

سیبل موهای پرپشت‌شو می‌خارونه.
- آره بابا! به جون هیزل راست می‌گم!

این رو می‌گه و پای هیزل رو لگد می‌کنه تا حرفی نزنه، و فقط صدایی از سر درد از دهن هیزل بیرون می‌آد.

چشم‌های آمبریج برق برقی می‌شن.
- گربه‌های بشقابی عزیزم! باید هر چه سریع‌تر برم پیش‌شون و مواظب‌شون باشم که نشکـ- آخ!

آمبریج که با همون پاهای کوتاه و خپلش می‌خواسته بدوئه به سمت خونه‌ش، به انتهای پاپیونِ در کافه گیر می‌کنه و با صورت روی پیاده‌رو فرود می‌آد.
ریونیون با شوک و حتی کمی ترس به آمبریج پخش زمین شده و بعد به پاپیون بازشده کافه نگاه می‌کنن. از این می‌ترسیدن که دلوروس عزیزشون حالا به خاطر زمین خوردنش هم اونا رو سرزش کنه و بدتر مجازات‌شون کنه! سر همین هیچ کدوم‌شون جرئت تکون خوردن و حتی کمک کردن به آمبریج رو نداشتن. حتی دو نفر فقط جلوی دهن جوزفین رو گرفته بودن که صدای خنده‌ش در نیاد و اوضاع رو فجیع‌تر نکنه.

ولی در کمال ناباوری، آمبریج حتی قرمز هم نمی‌شه.
فقط به سختی دوباره روی پاهای کوتاهش وایمیسه، لباس صورتیش رو می‌تکونه و دوباره شروع به دویدن می‌کنه.
- گربه‌های عزیزم نگران نباشین! مامان داره می‌آد!

صدای فریادش هم مثل خودش دور و دورتر می‌شه.
ریونی‌ها به همدیگه نگاه می‌کنن. نیاز نبود حرفی بزنن تا بفهمن تو ذهن هم چی می‌گذره. همه بلا استثنا داشتن به پلمپ بازشده کافه‌شون فکر می‌کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/12/23 15:45:49

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 00:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هر موجودی که زنده است و نفس می کشه یه نقطه ضعفی داره. حتی اگه آمبریج هم باشی بلاخره نقطه ضعف های خودتو داری. و خب نقطه ضعف آمبریج دقیقا همین بود... گربه!

از من به شما نصیحت، سعی کنید هیچوقت نقطه ضعف های نفر مقابل رو نکوبید تو سرش. البته خب گاهی اوقات لازمه اون نقطه ضعف ها رو تو چشم و چال طرف فرو کنید. حتی گاهی فرو کردنش تو سوراخ های دماغ طرف هم میتونه راهکار خوبی باشه. یا حتی گذاشتن یه ذره بین رو اون نقطه ضعف تا از کاه کوه بسازید و به هدفتون برسید. به هر حال به نظر من هدف وسیله رو توجیه میکنه. البته بستگی داره هدف و وسیله چی باشن.

شاید بهتر باشه وقتی هدف بازرس گرد و پاپیونی وزارتخونه است مراقب اهداف و وسیله هاتون باشین. چون به هر حال ممکنه اون هدف با اون وسیله تناسب لازم رو نداشته باشه و موجب اتفاقات ناگواری بشه.

این دقیقا همون اتفاقی بود که داشت برای ریونکلاوی ها میافتاد و همشون چشم به سیبیل سیبل دوخته بودن بلکه بچرخه و چرخ روزگار رو هم به نفع اونا بچرخونه. اونا بودن که تلاش کرده بودن با یه پیشگویی به هدف مورد نظرشون برسن و آمبریج رو تسترال کنن. ولی خب همونطوری که گفتم در مسیر هدف و وسیله و این حرفا باید دقت بشه که کی رو به روتون قرار داره.

به هر حال این فرصت دوباره به دست ریونکلاوی ها افتاده بود تا از یه وسیله جدید برای رسیدن به هدفشون اسفاده کنن.

دفعه قبل اونا با گفتن اینکه گربه آمبریج قراره بمیره، نقطه ضعف اون رو تو سرش کوبیده بودن و کوبیده شدن تو سر درد داره و همین باعث شد آمبریج واکنشی خلاف واقع نشون بده. اما حالا تصمیم گرفته بودن بلای دیگه ای سر اون نقطه ضعف بیارن در نتیجه از تکنیک ذره بین استفاده کردن تا ببینن این بار سرنوشت براشون چه خوابی دیده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1403 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت ریونی در حالی که پشت سپرهاشون پناه گرفته بودن، همه به صورت اتوماتیکوار سرهاشون رو به سمت سیبل می‌چرخونن. سیبل اولش متوجه نمی‌شه که همه بهش خیره شدن، ولی بالاخره وقتی این همه نگاه به سمتت باشه، یه چیزی حس می‌کنی و سیبل هم که پیشگو بود شاید حتی زودتر از بقیه‌مون وزن نگاها روی خودش رو حس می‌کنه.
- اممم... چی شده؟

آلنیس از پشت سپر، با اکراه قطره اشکی که روی لپش چکیده بود رو با دست آزادش پاک می‌کنه و جواب می‌ده:
- تا همه جا رو آب برنداشته یه پیشگویی خوب کن تا این موضوع یادش بره!

سیبل اخمی می‌کنه.
- یعنی چی؟ پیشگوییای من الکی که نیستن! حساب کتاب دارن.

ریونکلاوی‌ها نگاهی از سر شک بین هم رد و بدل می‌کنن. آلنیس که می‌بینه هیچ‌کدوم از اینا کمکی به ترغیب سیبل نمی‌کنه، دوباره می‌گه:
- مهم نیست! فقط در قالب پیشگویی یه چیزی بگو که خوشش بیاد! زودباش نجاتمون بده تو رو روونا.

سیبل وقتی می‌بینه ازش بعنوان ناجی گروه ریونکلاو نام برده شده، دستی به سیبیلاش می‌کشه تا فرم قهرمان بگیره و سپر به دست به آمبریج نزدیک می‌شه.
- بانوی بازرس عالی‌رتبه‌ی کافه‌ها! لطفا ناراحت نباشین. این یکی می‌ره، ولی عزم و اراده‌ی قوی شما رو نمی‌تونه بشکنه. به جاش باعث می‌شه شما بفهمین لازم نیست حتما یک گربه فیزیکی که عمرش با مرلینه داشته باشین، بلکه به جاش می‌تونین هزاران گربه داشته باشین که تو بشقاب‌ها هستن و از صبح تا شب براتون میو میو می‌کنن و تازه، عمرشون هم دست شماست!

با شنیدن این حرفا ناگهان هق‌هق و آبشاری از اشک که آمبریج به راه انداخته بود متوقف می‌شه. برای لحظاتی سکوتی سرنوشت‌ساز برقرار می‌شه که همه منتظر بودن ببینن به پایانی خوش ختم می‌شه یا تلخ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 23:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
با تموم شدن این جمله سیبل، تغییر رنگ های جذاب و زیبای آمبریج دوباره کار خودشون رو شروع میکنن و این بار میرن که یه طیف رنگی جدید رو امتحان کنن. این بار با زرد شروع میشه و از زرد به سفید و از سفید به سبز تغییر رنگ میدن. معمولا سبز شدن صورت یه جور نشونه است.

نشونه ای که میگه باید خودتون رو برای چیزای چندش آوری تحمل کنید. ریونی ها همگی این نشونه ها رو به خوبی میشناختن. بیخود نبود که ریونی بودن.

- سپرها بالا!

با صدای فریاد گادفری همگی سپرهای تاشو خودشونو از جیبشون درآوردن و بالا گرفتن تا در برابر سیلی که لحظاتی بعد قرار بود بباره در امان بمونن.

سپرها بالا بود...

ریونی ها آماده بودن...

همه منتظر بودن...

سپرهای تاشو ازشون محافظت میکردن...

بعد از اینکه نیم ساعتی به همون شکل گذشت و دیدن خبری از اتفاقی که انتظار داشتن نیست، سپر ها رو پایین آوردن. ظاهرا اوضاع اونجور که پیشبینی میکردن پیش نرفته بود. چون طرف مقابل آمبریج بود و آمبریج اصلا آدم قابل پیشبینی نبود.

ظاهرا این طیف رنگی که آمبریج طی کرده بود برخلاف انسان های عادی به بد شدن حال نبود. بلکه مربوط میشد به...

- تامی کوچولوی مامان!

خب مربوط میشد به ناراحتی...

- تامی مامی...

در کمتر از یک دقیقه دوباره با فریاد "سپرها بالا" ریونی ها پشت سپرهاشون پناه گرفتن. ظاهرا پیشگویی سیبل حسابی آمبریج رو تحت تاثیر قرار داده بود و اون رو به مرحله سوگواری پیش از وقوع حادثه برده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- ... به نظر میاد که می‌ارزه.

آمبریج درحالیکه دست به سینه جلوی ریونکلاوی ها ایستاده بود، آروم زمزمه می‌کنه و پاپیونِ روی کلاهشو مرتب می‌کنه. سیبل هم با خوشحالی دستی به سیبیل های پاپیونیش می‌کشه و گوی جادویی رو از جیبش بیرون میاره.

- یک میز برای من بیاورید.
- چرا یهو داری ادبی حرف می‌زنی؟
- از آنجا که پیشگوی ماهری هستم!
- چه ربطی داره؟
- اینکه ادبی حرف زدن من چه ربطی به پیشگوی ماهر بودنم داره، چه ربطی به تو داره؟ برین یه میز پیدا کنین.

آلنیس به سرعت تابوت گادفری رو مقابل سیبل می‌کشه و یه تقه روش می‌زنه.

- بفرما. این تابوتم یجایی باید به درد بخوره به هرحال.

سیبل اهمیتی به کاربرد واقعی تابوت نمی‌داد، مهم این بود که اسم و ابهتش، اونو به یه پیشگوی خیلی ماهر تر تبدیل میکرد! پس به سرعت بساطشو باز کرد و جلوی تابوت نشست.

- خب... حالا به سوالات من جواب دهید بازرس عزیز.
- بپرس.
- آیا شما سگ یا گربه‌ای را صاحب هستید؟
- اره یه گربه خونگی دارم.
- خب گربتون سه روز دیگه قراره بمیره، هیچوقت جنازشو پیدا نمی‌کنین و روحش تا ابد توی یه تابلوی نقاشی گیر میوفته.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!