هری ، رون و هرمیون ، به سرعت می دویدند و در عین حال اطرافشان را زیر نظر داشتند تا گولیده نشده خفت نشوند و به دست آقای بد و عوامل دستنشانده ی صهیونیسم که همان نماد ولدمورت یا شایدم برعکس باشد ، نیفتند . تا اینکه به ساختمانی سنگی رسیدند که نیمی از وی!!؟ (گول خوردی ) نیمی از آن خراب شده و قابل سکونت نمی بود ،اما محل مناسبی برای مخفی شدن به نظر میرسید ...
هری : رون برو ببین اونجا امنه یا نه!
رون : من؟ چرا من؟ مگه من گفتم اونجا امن نباشه! به من چه! من وکیل می خوام ! تو داری کودک درونه منو بازیهای خطرناکی میدی! من ازت خسارت تخریب شخصیت کودک درونم رو میگیرم ! کثافت ! عوضی ! من حا...
هری! : خفه شو! بس کن ! بوقی! بوق! بوق!! دیوانه ! نمی خوام! خودم میرم ! یه مشت دارچین آویزون کردم به خودم! ....
رون دستانش را به علامت تسلیم بالا برد و زیر لب موذیانه خندید! و پشت سر هری و هرمیون به سمت خرابه سنگی حرکت کرد .
درون خرابه جز چند تکه چوب سوخته که نشان از اقامت افرادی دیگر در زمانی قبل تر را داشت چیز دیگری دیده نمی شد. به علت باران دیشب سنگها نمناک بودند و زمین گل بود . رون به محض رسیدن روی زمین نشست و شروع کرد به گلوله کردن گل ها و خوشحال و خرم سوت میزد و قاه قاه می خندید! هرمیون با جعبه ی پیامرسان جدید شرکت یوهو ! با ویکتور چت میکرد و راز و نیاز را می نمود! و هیچ کس غیر از هری نگران وضعیت پیش آمده نبود! با اینکه این موضوع خیلی مرموز بود ولی چون هری دیگر زیر دست جی کی رولینگ نبود تا بترکاند احمق تر از آن بود که به موضوع شک کند و چون هنوز در جو دوران قهرمانیش بود فکر میکرد این از حماقت آن دوست!
هری به دیوار خرابه تکیه داده بود و سرش را مکرر به دیوار می کوبید و تلاش میکرد فکری برای رهایی از این مخمصه بکند.
رون پشت سرش ادای هری را دی می آورد و هرمیون تلاش میکرد از خنده به روی زمین نیفتد و اشک در چشمانش جاری شده بود ، در همین لحظه ناگهان هری برگشت و متوجه آن دو شد! اخمی کرد و گفت ..
هری : شما احمقا دارین چه غلطی میکنید؟!! بدبختا دنبالمونن! بگیرنمون از سقف آویزونمون میکنن! با چوب اونقد میزنن تو دهنمون خون بالا بیاریم! با لگد میزنن تا غدد بزاقی دهنمون از کار بیفته و دهنمون از خشکی ترک برداره بعد اینقد آشغال به خوردمون میدن که پوستمون تاول بزنه از چشمون خون بریزه لثه هامون سیاه شه دندونامون دونه دونه بیفته ، اسید معده بالا بیاریم ، بگم؟! بازم بگم؟!! می فهمید؟!
رون و هرمیون کف کرده بودند ، کمی به هری نگاه کردن و نتوانستند جلوی خودشان را بگیرند و زدند زیر خنده ، قاه قاه! دلشان برای هری می سوخت ولی خب چاره ای نبود!
شب شد ، هری را که خیلی جو گرفته بود تصمیم گرفت نگاهی به دورو اطراف بیندازد تا از امنیت محل اختفایشان مطمئن شود ، نگاهی به دو دوستش انداخت و برای آخرین بار به چهره های معصومشان نگاه کرد ، هری میرفت تا یا کشته شود و یا به خانه برگردد ! جینی منتظر او بود؟ جینی منتظر کی بود؟ جینی !! راستی جینی الان چه میکرد؟!
جعبه ی پیامرسان یوهوی هرمیون را برداشت و چوبدستیش را داخل جعبه کرد تا وارد شود ، جعبه روشن شد و هری طلسمی را زیر لب زمزمه کرد ، جینی در خانه پشت جعبه ی پیغام رسانش مشغول بود و با نویل و فیلیگانت؟! میترکاند! و شعله اش را برای هری خاموش کرده بود! هری که دید جینی خاموش است آهی کشید ، و ناگهان ویرش گرفت با چند شعله ی روشن که نمی شناخت چت کند! شعله ی با رنگ صورتی جیغی که علامت قلبی درونش سو سو میزد و زیرش نوشته شده بود شعله ی " آتیش پاره " توجهش را جلب کرد! شعله را با وردی فراخواند و شعله روی جعبه شروع به سوختن کرد هری زیر لب گفت
هری : ای اس ال میدهید آیا ؟
و شعله هایی به شکل کلمات انگلیسی پر پر کرد و تشکیل جمله ی "ای اس ال میدهید آیا " را داد.(برای فضا سازی بود این! )
آتیش پاره : f/london/17
هری : ایول چه خوب! با من دوست میشی؟!
آتیش پاره : جلوه پویا نگار!!(وبکم) بده ببینم!
هری چوبدتیش را از درون جعبه بیرون کشید و داخل جای دیگری از جعبه کرد و سه بار به سمت چپ چرخاند و وردی خواند.
آتیش پاره : اه اه چقدر خزی باب! نارنجی پوشیدی؟! جلف سوسول..واستا ببینم!! این خوشگله که اونجا خوابیده کیه؟
هری: رون؟! رونه! رفیقمه!
آتیش پاره : x:!! میشه بیدارش کنی بگی بیاد جلو خودتم بری ببینی بیرون میانگین قد چمنا چند سانته؟!!
هری : اینا رو بکنم دوست میشی باهام؟!
آتیش پاره : j-: آره باب تو خیلی جیگری برو !! x:
هری خوشحال به سمت رون رفت و بیدارش کرد و خودش به سرعت رفت تا میانگین بگیره ، از اولین علف سمت چپ شروع به اندازه گیری کرد و.....
صبح شد و هری سینه خیز با اندازه گیری آخرین چمن به سمت خرابه رفت ، و وقتی وارد شد.......
هری از خواب پرید و خودش رو کنار فرزند دلبندش آلبوس کوچولوی جیگر دید و احساس خوشبختی کرد و نتیجه ی اخلاقی گرفت که اصولاً اچ پی بنیان بالی وودی عمیقی داره !
آلبوس سیریوس پاتر عزیز!
پست گنگ و قاطی پاتی نوشته بودی. اینجور نوشته ها زیاد جالب نیست.
زیاد هری پاتری نبود .
این نوع سبک برای رول نویسی زیاد کار برد نداره. احساس می کنم روی پستت کار کردی ولی خیلی خوب از آب در نیومده.
بزرگترین اشکال پستت اینه که از یک فضا به فضای دیگه پریدی و از یک جو وارد جو دیگه شدی. معلوم طنزه یا جدی؟ هری پاتریه یا نه؟ واقعا جنگه با شوخیه؟
بهتره که یک پست یک دست با یک روند یکسان بنویسی تا مشخص بشه سبکت چیه و چقدر قدرت رول نویسی داری!
موفق باشی.
تأیید نشد.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

-هری بیا بدو بیا
هرمیون بود .ناگهان نور سبز رنگی از جلوی چشمش عبور کرد نمیدانست چه کند.او و هرمیون تنها و بیکس در جنگل با 4مرگخوا روبه رو بودند.
-نگهشون دارین.لرد داره میاد.
یکسلی فریادی زد که هنجره اش در تلاطم باد گم شد .
-اسنیپ کجاست گفتش خودشو میرسونه.
یکی از مرگخوارها صدایی زد که هری بارها صدای ان را شنیده بود.
صدای پدر دراکو بود .
-لوسیوس طرف پاترو نگه دار من کار دختر رو میسازم.
یکی دیگر از مرگخوارها صداش برخواست.
هری باورش نمیشد بعد از اتفاقی که در راه بازگشت به پناهگاه افتاده بود او دیگر میدانست استن شانپایک به ولدمورت پیوسته.
ناگهان صدایی بلند شد.
-نه هرمیون!!!این کارو نکن .ما مثل ولدومورت نیستیم.
هرمیون ناگهان طلسم اواداکداوارا رو به سوی مرگخوا فرستاد و به دست مرگخوا خورد .
دست او کنده شد .اما تنها ممکن بود طلسم به سینه ی مرگخوار اصابت کند و او نیز مانند ولدومورت طلسم های نابخشودنی استفاده و او را میکشت.
-داره میاد !!! داره میاد!!!
هری صدای یکسلی را شنید که وقتی اسنیپ در حال کشتن دامبلدور بود صدای قهقه اش را شنید.ولدومورت داشت از راه میرسید.
هری بالا رو نگاه کن ...
ناگهان دسته جارو هایی نمایان شد.
-رون!وای اعضای محفل هم با اون هستند.
هری یک طلسم بیهوشی را به سوی لوسیوس فرستاد و او در جا ولو شدو صدای هرمیون راشنید که با چه ذوقی این را گفت .
-ببخشید بچه ها که ترکتون کردم.اتفاقاتی برام افتاد که اگه براتون بگم شاخ در میارین.
-مواظب باش
اقی ویزلی این را گفت در حالی که فرد را روی زمین انداخت.
-هری شاید تو راست میگفتی ولی من الان با تانکس خوشبخت ترین زن وشوهر دنیاییم.
لوپین در حالی که طلسم هایی به طرف مرگخوار میفرستاد اینو گفت .
ناگهان ولدومورت واسنیپ وارد معرکه شدند .
هری هرمیون و رون حیرت زده شدند چون اسنیپ با فرم خاصی وارد شده بود .چشمهایش قرمز و موهایش هم نیز تیره تر وژولیده تر بودند و مهم تر از ان او نیز مانند ولدمورت پرواز کنان به سویشان امد.
-سکتوم سمپرا!! سکتوم...
ناگهان هری جا خالی داد و طلسمی مقابل طلسم اسنیپ فرستاد .
-هری تو زدیش !!!کاشکی من میزدم
هرمیون این راگفت .هری طلسم بیهوشی را به سوی اسنیپ فرستاد و اسنیپ ولو در زمین رها شد.
-شاگرد عزیز خودمه ...سیریوس به من گفت نمیشه با تو شوخی کرد .نیمفادورا بیا کنار من .
لوپین این را گفت و اقای ویزلی فریاد کشید:
تعدادشون خیلی زیاده باید بریم .هر لحظه ممکنه بیشتر بشن .
هری هرمیون ورون دست هم را گرفتند و در تاریکی ناپدید و در در حالی که لوپین و اقای ویزلی داشتن سر ولدومرتو گرم میکردن ناگهان در جایی که بوی هوای نم و پر از شن و ماسه بود پدید امدند .
دوست عزیز!
شما ابتدا باید در بازی با کلمات تأیید شوید و سپس اینجا پست خود را ارسال کنید.
لطفا پس از تأیید ، دوباره این پست را تکرار کنید.
با تشکر
هرمیون بود .ناگهان نور سبز رنگی از جلوی چشمش عبور کرد نمیدانست چه کند.او و هرمیون تنها و بیکس در جنگل با 4مرگخوا روبه رو بودند.
-نگهشون دارین.لرد داره میاد.
یکسلی فریادی زد که هنجره اش در تلاطم باد گم شد .
-اسنیپ کجاست گفتش خودشو میرسونه.
یکی از مرگخوارها صدایی زد که هری بارها صدای ان را شنیده بود.
صدای پدر دراکو بود .
-لوسیوس طرف پاترو نگه دار من کار دختر رو میسازم.
یکی دیگر از مرگخوارها صداش برخواست.
هری باورش نمیشد بعد از اتفاقی که در راه بازگشت به پناهگاه افتاده بود او دیگر میدانست استن شانپایک به ولدمورت پیوسته.
ناگهان صدایی بلند شد.
-نه هرمیون!!!این کارو نکن .ما مثل ولدومورت نیستیم.
هرمیون ناگهان طلسم اواداکداوارا رو به سوی مرگخوا فرستاد و به دست مرگخوا خورد .
دست او کنده شد .اما تنها ممکن بود طلسم به سینه ی مرگخوار اصابت کند و او نیز مانند ولدومورت طلسم های نابخشودنی استفاده و او را میکشت.
-داره میاد !!! داره میاد!!!
هری صدای یکسلی را شنید که وقتی اسنیپ در حال کشتن دامبلدور بود صدای قهقه اش را شنید.ولدومورت داشت از راه میرسید.
هری بالا رو نگاه کن ...
ناگهان دسته جارو هایی نمایان شد.
-رون!وای اعضای محفل هم با اون هستند.
هری یک طلسم بیهوشی را به سوی لوسیوس فرستاد و او در جا ولو شدو صدای هرمیون راشنید که با چه ذوقی این را گفت .
-ببخشید بچه ها که ترکتون کردم.اتفاقاتی برام افتاد که اگه براتون بگم شاخ در میارین.
-مواظب باش
اقی ویزلی این را گفت در حالی که فرد را روی زمین انداخت.
-هری شاید تو راست میگفتی ولی من الان با تانکس خوشبخت ترین زن وشوهر دنیاییم.
لوپین در حالی که طلسم هایی به طرف مرگخوار میفرستاد اینو گفت .
ناگهان ولدومورت واسنیپ وارد معرکه شدند .
هری هرمیون و رون حیرت زده شدند چون اسنیپ با فرم خاصی وارد شده بود .چشمهایش قرمز و موهایش هم نیز تیره تر وژولیده تر بودند و مهم تر از ان او نیز مانند ولدمورت پرواز کنان به سویشان امد.
-سکتوم سمپرا!! سکتوم...
ناگهان هری جا خالی داد و طلسمی مقابل طلسم اسنیپ فرستاد .
-هری تو زدیش !!!کاشکی من میزدم
هرمیون این راگفت .هری طلسم بیهوشی را به سوی اسنیپ فرستاد و اسنیپ ولو در زمین رها شد.
-شاگرد عزیز خودمه ...سیریوس به من گفت نمیشه با تو شوخی کرد .نیمفادورا بیا کنار من .
لوپین این را گفت و اقای ویزلی فریاد کشید:
تعدادشون خیلی زیاده باید بریم .هر لحظه ممکنه بیشتر بشن .
هری هرمیون ورون دست هم را گرفتند و در تاریکی ناپدید و در در حالی که لوپین و اقای ویزلی داشتن سر ولدومرتو گرم میکردن ناگهان در جایی که بوی هوای نم و پر از شن و ماسه بود پدید امدند .
دوست عزیز!
شما ابتدا باید در بازی با کلمات تأیید شوید و سپس اینجا پست خود را ارسال کنید.
لطفا پس از تأیید ، دوباره این پست را تکرار کنید.
با تشکر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/24 11:08:04
هری ا
جزئیات کاربر

هر سه با سرعت به کمک نور چوبدستی هایشان در اعماق جنگل به سرعت در حال پیدا کردن راه فراری از دست دسته غولهای یاغی ای که بعد از ماه ها توانسته بودند به جنگل ممنوعه برسند,در دل تاریکی قدم برمی داشتند.به ذهن هری تنها چیزی که خطور می کرد کلبه هاگرید بود ولی او می دانست که اگر پای غولها به آنجا برسد,هاگرید هم در خطر خواهد بود در حین فرار ,هری هرمیون را می دید که هر ازگاهی طلسم های بیهوشی قرمز رنگی را روانه ی پشتشان می کرد.
ناگهان رون ایستاد و با ترس به پشت خود نگاه کرد و در جایش میخکوب شد.هرمیون و هری مرتب فریاد می زدند:رون!!بدو!بدو!!
آنها درخت بزرگی را رد کرده بودند که مانع دیدن چیزی بود که رون از ترس آن میخکوب شده بود.
هر ی و هرمیون بازگشتند تا ببینند قضیه از چه قرار است,هری رون را دید که پاهایش به شدت می لرزیدند.هری با دلهره ی فراوان به تاریکی پشت درختان که نگاه رون به آن دوخته شده بود نظر انداخت.
از یک سو آنها درختان را می دیدند که با لرزش گام های غولهای یاغی دانه دانه بر زمین می افتادند و از سوی دیگر دسته سانتورها را دیدند که به سرعت به سمت آنها می آمدند و در حال احاطه کردن دایره ای عظیم به دور آن سه بودند.
آنها نیز ترسیده بودند و مطمئنا باعث این همه سر و صدا و واهمه را هری و دوستانش می دانستند.
هرمیون دست جفت آنها را گرفت و دوباره بدون هیچ نگاهی به پشت به دویدن ادامه دادند.
دود کلبه ی هاگرید و سوسوی نوری که از پنجره آن بیرون می آمد قابل رویت بود.به دویدن خود به سمت کلبه هالگرید قانع شدند با این حال که می دانستند این کار هاگرید را نیز به دردسر و یا حتی از دست دادن جانش می اندازد.آنها می دویدن و نور نقره فام ماه نیز که بر موج های کوچک دریاچه منعکس می شد آنها را همراهی می کرد.
تیر های کمان سانتورها یکی پس از دیگری در جلوی پایشان به زمین می نشست.آنها باید هر چه زودتر خود را به هاگوارتز می رساندند و خبر از انقلاب جهانی جامعه جادوگری و یکی شدن آن غول ها با ولدمورت را می دادند.خیلی ها را از دست داده بودند.
جرج ویزلی و بیشتر اعضای محفل, حتی مرگخوارها پدر و مادر هرمیون را نیز شکنجه داده بودند.ولی الان وقت ناراحتی و سوگ و عزا نبود. فقط می بایستی به تنها پناهگاه احتمالی که هنوز از دست متحدین لرد سیاد در امان مانده بود می رفتند.
به کلبه هاگرید رسیده بودند شروع به در زدن کردند ولی هیچ جوابی نیامد و در ی باز نشد,آنها وقت نداشتند که منتظر باز شدن در کلبه باشند .غرش غولها و لرزش زمین آنقدر هراسناک بود که ناخودآگاه باز شروع به فرار به سمت هاگوارتز کردند.
تقریبا جنگل را رد کرده بودند و در بالای تپه دروازه ی مدرسه را می دیدند.
ناگهان تمام وجود هری منقلب شد, سرمای آشنایی در جان او رخنه کرد و همه ی شادی ها را از وجود او بیرون کشید.
_دیوانه سازها!!!!!
آنها را می دید که تعدادشان زیاد و زیادتر می شد و به سمتشان در حال پرواز بودند.دیگر این هری نبود که پاهایش در حال دویدن بودند و این هری نبود که به طور نا خودآگاه سپر مدافع گوزن نقره ایش را به سمت آنها شلیک کرد.
تعقیب و گریز نابرابری بودد ولی اگر کسی به قلعه نمی رسید و خبر از حمله ی آنها به آخرین جای امن باقی مانده نمی داد تا دروازه ی قلعه را ببندند دیگرهیچ امیدی برای آنها باقی نمی ماند.هری گوزن مدافعش را می دید که همراه آنان می دود و اسکورتشان می کند.دیوانه ساز ها تک تک هجوم می آوردند ولی تا به نزدیکی آنها می رسیدند به دلیل وجود سپر مدافع هری مثل توپی که به دیوار می خورد عقب می رفتند...
گلرت گریندلوالد عزیز!
پست خوبی نوشته بودی.
کمی موضوع پستت ناتمام به نظر می رسید که اگر یه موضوعی رو انتخاب می کردی که می تونستی آخرش رو هم بدون زیاد شدن پست بنویسی بهتر بود.
از قسمت هایی از کتاب هفتم استفاده کرده بودی که باید تا پایان زمان سیاست جلوگیری از افشاسازی کتاب این کار رو نمی کردی.
پس بهتره برای اینکه برای خودت دردسر نشه دیگه تکرارش نکنی! در کل خوب بود...
فقط این ترس رون کمی زیادی اغراق بود .
موفق باشی.
تأیید شد.
ناگهان رون ایستاد و با ترس به پشت خود نگاه کرد و در جایش میخکوب شد.هرمیون و هری مرتب فریاد می زدند:رون!!بدو!بدو!!
آنها درخت بزرگی را رد کرده بودند که مانع دیدن چیزی بود که رون از ترس آن میخکوب شده بود.
هر ی و هرمیون بازگشتند تا ببینند قضیه از چه قرار است,هری رون را دید که پاهایش به شدت می لرزیدند.هری با دلهره ی فراوان به تاریکی پشت درختان که نگاه رون به آن دوخته شده بود نظر انداخت.
از یک سو آنها درختان را می دیدند که با لرزش گام های غولهای یاغی دانه دانه بر زمین می افتادند و از سوی دیگر دسته سانتورها را دیدند که به سرعت به سمت آنها می آمدند و در حال احاطه کردن دایره ای عظیم به دور آن سه بودند.
آنها نیز ترسیده بودند و مطمئنا باعث این همه سر و صدا و واهمه را هری و دوستانش می دانستند.
هرمیون دست جفت آنها را گرفت و دوباره بدون هیچ نگاهی به پشت به دویدن ادامه دادند.
دود کلبه ی هاگرید و سوسوی نوری که از پنجره آن بیرون می آمد قابل رویت بود.به دویدن خود به سمت کلبه هالگرید قانع شدند با این حال که می دانستند این کار هاگرید را نیز به دردسر و یا حتی از دست دادن جانش می اندازد.آنها می دویدن و نور نقره فام ماه نیز که بر موج های کوچک دریاچه منعکس می شد آنها را همراهی می کرد.
تیر های کمان سانتورها یکی پس از دیگری در جلوی پایشان به زمین می نشست.آنها باید هر چه زودتر خود را به هاگوارتز می رساندند و خبر از انقلاب جهانی جامعه جادوگری و یکی شدن آن غول ها با ولدمورت را می دادند.خیلی ها را از دست داده بودند.
جرج ویزلی و بیشتر اعضای محفل, حتی مرگخوارها پدر و مادر هرمیون را نیز شکنجه داده بودند.ولی الان وقت ناراحتی و سوگ و عزا نبود. فقط می بایستی به تنها پناهگاه احتمالی که هنوز از دست متحدین لرد سیاد در امان مانده بود می رفتند.
به کلبه هاگرید رسیده بودند شروع به در زدن کردند ولی هیچ جوابی نیامد و در ی باز نشد,آنها وقت نداشتند که منتظر باز شدن در کلبه باشند .غرش غولها و لرزش زمین آنقدر هراسناک بود که ناخودآگاه باز شروع به فرار به سمت هاگوارتز کردند.
تقریبا جنگل را رد کرده بودند و در بالای تپه دروازه ی مدرسه را می دیدند.
ناگهان تمام وجود هری منقلب شد, سرمای آشنایی در جان او رخنه کرد و همه ی شادی ها را از وجود او بیرون کشید.
_دیوانه سازها!!!!!
آنها را می دید که تعدادشان زیاد و زیادتر می شد و به سمتشان در حال پرواز بودند.دیگر این هری نبود که پاهایش در حال دویدن بودند و این هری نبود که به طور نا خودآگاه سپر مدافع گوزن نقره ایش را به سمت آنها شلیک کرد.
تعقیب و گریز نابرابری بودد ولی اگر کسی به قلعه نمی رسید و خبر از حمله ی آنها به آخرین جای امن باقی مانده نمی داد تا دروازه ی قلعه را ببندند دیگرهیچ امیدی برای آنها باقی نمی ماند.هری گوزن مدافعش را می دید که همراه آنان می دود و اسکورتشان می کند.دیوانه ساز ها تک تک هجوم می آوردند ولی تا به نزدیکی آنها می رسیدند به دلیل وجود سپر مدافع هری مثل توپی که به دیوار می خورد عقب می رفتند...
گلرت گریندلوالد عزیز!
پست خوبی نوشته بودی.
کمی موضوع پستت ناتمام به نظر می رسید که اگر یه موضوعی رو انتخاب می کردی که می تونستی آخرش رو هم بدون زیاد شدن پست بنویسی بهتر بود.
از قسمت هایی از کتاب هفتم استفاده کرده بودی که باید تا پایان زمان سیاست جلوگیری از افشاسازی کتاب این کار رو نمی کردی.
پس بهتره برای اینکه برای خودت دردسر نشه دیگه تکرارش نکنی! در کل خوب بود...
فقط این ترس رون کمی زیادی اغراق بود .
موفق باشی.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1386/6/22 16:38:16
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1386/6/22 17:45:46
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/23 20:33:29
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1386/6/22 17:45:46
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/23 20:33:29
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/06/20
آخرین ورود: پنجشنبه 6 دی 1386 09:27
از: [fa]گورستان[/fa][en]ΠΣCЯΘΡΘLІδ[/en]
پستها:
10

غروب خورشید برای آن سه زیبا بود، اما این زیبایی با مشاهده چهار نفر و فرار و گریز و درگیری با آنان از میان رفت. این امکان پذیر نبود، مرگخواران! همان یاران وفادار لرد سیاه! آنان در محوطه قلعه هاگوارتز بودند. رون از بازویش خون می رفت، مسلما فاصله مرگخواران تا آنها بیشتر از پانصد متر بود، افسونی به رون اصابت نکرده بود، اما او زمین خورده بود، دستش به تخته سنگ قدیمی تپه پایین درخت بید سیلی زن اصابت کرده بود. قلب هری فرو ریخته بود،عرق مانند آبشار از پیشانی اش می آمد، آنها بالای تپه در حالت سینه خیز پایین را نگاه می کردند، جایی که چهار مرگخوار در حالی که شنل های یک دست سیاه پوشیده بودند و ماسک های مسخره شان را به صورت داشتند، در حال بالا آمدن از تپه بودند، اما با هوشیاری بالا می آمدند، حتی یکی از افسون های هری هم به آنها اصابت نمی کرد. در کنار هری هرمیون بود که نگرانی در نگاهش موج می زد و اثری از چوبدستی در دستانش دیده نمی شد،اما دائما در حال پیشنهاد افسون ونحوه هدایت آن به هری بود:
- هری ببین..زاویه بئش بده...یه پتریفیکیوس توتالس بفرست سمت اون یکی...نه گفتم زاویه..بده..اون یکی رو گفتم..هری...حواست با منه؟؟...
هری با نعره ای زد و به هرمیون نگاهی خشمگین انداخت و گفت:
- میشه ساکت شی...؟؟جای کمک به من حرف میزنی؟؟ برو به رون برس...برو تو قلعه خبر بده..
- اوه..هری من روحمم خبر نداشت که قراره بیام دوئل، چوبدستیم پایین تپه افتاده.. اومدیم مثلا تو طبیعت آروم و ساکت تکلیف انجام بدیم...واای..مواظب باش...
افسونی با اخگر قرمز رنگ، با سرعت خیره کننده ای از کنار سر هری عبور کرد و به پشت هری رو علف ها، در فاصله یک متری رون بود که با صدای آرامی ناله میکرد و از شدت درد متوجه آن شلیک افسون نشد، از شدت درد و خونریزی به خود می پیچید.
فقط هری بود، تک و تنها! هرمیون در حال کمک کردن به رون بود تا به سمت قلعه بروند، هری را صدا کرد اما هری توجهی نکرد، در حالیکه بغض کرده بود، اشک را از روی صورتش پاک می کرد و با رون به سوی قلعه می رفت. چهار مرگخوار سر حال بدون کوچک ترین آسیب دیدگی ای در مقابل هری در فاصله کمتر از 10 متر در دامنه تپه ایستاده بودند، نگاه هری به نوک چوبدستی های آن سیاه پوشان شیطان صفت افتاد که هم زمان با هم چهار افسون با اخگرهای یک دست سبز رنگ از سویشان فواره کرده و به سویش هدایت شد، بهترین موقعیت بود تا آن افسون باستانی را ایجاد کند، همه افسون ها را بر گرداند به سوی خودشان! افسون را با صدای بلند زمزمه کرد:
- کرولسینیوس اندراما!!!
اما اثری از سوی چوبدستی اش دیده نشد، مات و مبهوت شد، چهار افسون به او اصابت کردند.
- نظر تو چیه هری؟...هی هری..کجایی؟ هری...!
هری با وحشت به خودش آمد!صدایی دخترانه نامش را صدا میکرد،.در کنارش رون و هرمیون بودند، در دستانش کتاب و قلم های جادویی را مشاهده می کرد، به اطرافش نگاه میکرد، خورشید در حال غروب بود و این زیبا بود، بوی چمن به مشامش می رسید، بالای همان تپه بودند: یک رویا بود!
رون وهرمیون با تعجب به هری نگاه می کردند، رون ابرویی بالا انداخت و گفت:
- رویا بود؟ چی رویا بود؟چیزی شده...ها رفیق؟؟ ولش کن..ماخواستیم بگیم نظرت چیه که امشب بریم مهمونی ارواح!نیک دعوتمون کرده...
هری لبخندی زد وبا نگاهی امیدوار کننده گفت:
- نه رون! شما برید، من میخوام اینجا باشم، دیرتر میام.
هرمیون و رون در حال بلند شدن از روی تپه چمنی و به دست گرفتن کتاب ها و کیف هایشان بودند که هرمیون با خنده گفت:
- اوه رون..بریم..هری میخواد بیشتر درس بخونه...
و در حالیکه خنده های کوتاهی سر دادند، او را در آن طبیعت رها کردند.
نیکلاس فلامل عزیز!
پستت خوب بود. چند تا ایراد کوچیک داشتی.
اول اینکه اول پست کمی ابهام داشت. آمدن مرگ خواران خیلی ناگهانی بود و همچنین خونی شدن بازوی رون.
نوشته بودی " عرق مانند آبشار از پیشانی اش می آمد " خب خیلی اغراق بود. ب
هتر بود دیالوگ ها رو درشت نمی کردی. کمی هم در پاراگراف بندی مشکل داشتی که اگه کمی بازتر می نوشتی باعث راحت تر خوندن خواننده می شه.
داشتی " نگاهی امیدوار کننده " خب خیلی معنی نمی داد. یعنی هری به امید اینکه واقعا اون رویا حقیقی بشه روی تپه ها می مونه؟
خب کلمه " طبیعت " هم کمی به محوطه هاگوارتز نمی خوره! چون ما دقیقا نمی دونیم که اونجا خودش اینطوری شده باشه. شاید کار جادو باشه.
همین دیگه.... سعی کن همیشه برای پستهات وقت بزاری و روشون کار کنی. موفق باشی.
تأیید شد.
- هری ببین..زاویه بئش بده...یه پتریفیکیوس توتالس بفرست سمت اون یکی...نه گفتم زاویه..بده..اون یکی رو گفتم..هری...حواست با منه؟؟...
هری با نعره ای زد و به هرمیون نگاهی خشمگین انداخت و گفت:
- میشه ساکت شی...؟؟جای کمک به من حرف میزنی؟؟ برو به رون برس...برو تو قلعه خبر بده..
- اوه..هری من روحمم خبر نداشت که قراره بیام دوئل، چوبدستیم پایین تپه افتاده.. اومدیم مثلا تو طبیعت آروم و ساکت تکلیف انجام بدیم...واای..مواظب باش...
افسونی با اخگر قرمز رنگ، با سرعت خیره کننده ای از کنار سر هری عبور کرد و به پشت هری رو علف ها، در فاصله یک متری رون بود که با صدای آرامی ناله میکرد و از شدت درد متوجه آن شلیک افسون نشد، از شدت درد و خونریزی به خود می پیچید.
فقط هری بود، تک و تنها! هرمیون در حال کمک کردن به رون بود تا به سمت قلعه بروند، هری را صدا کرد اما هری توجهی نکرد، در حالیکه بغض کرده بود، اشک را از روی صورتش پاک می کرد و با رون به سوی قلعه می رفت. چهار مرگخوار سر حال بدون کوچک ترین آسیب دیدگی ای در مقابل هری در فاصله کمتر از 10 متر در دامنه تپه ایستاده بودند، نگاه هری به نوک چوبدستی های آن سیاه پوشان شیطان صفت افتاد که هم زمان با هم چهار افسون با اخگرهای یک دست سبز رنگ از سویشان فواره کرده و به سویش هدایت شد، بهترین موقعیت بود تا آن افسون باستانی را ایجاد کند، همه افسون ها را بر گرداند به سوی خودشان! افسون را با صدای بلند زمزمه کرد:
- کرولسینیوس اندراما!!!
اما اثری از سوی چوبدستی اش دیده نشد، مات و مبهوت شد، چهار افسون به او اصابت کردند.
- نظر تو چیه هری؟...هی هری..کجایی؟ هری...!
هری با وحشت به خودش آمد!صدایی دخترانه نامش را صدا میکرد،.در کنارش رون و هرمیون بودند، در دستانش کتاب و قلم های جادویی را مشاهده می کرد، به اطرافش نگاه میکرد، خورشید در حال غروب بود و این زیبا بود، بوی چمن به مشامش می رسید، بالای همان تپه بودند: یک رویا بود!
رون وهرمیون با تعجب به هری نگاه می کردند، رون ابرویی بالا انداخت و گفت:
- رویا بود؟ چی رویا بود؟چیزی شده...ها رفیق؟؟ ولش کن..ماخواستیم بگیم نظرت چیه که امشب بریم مهمونی ارواح!نیک دعوتمون کرده...
هری لبخندی زد وبا نگاهی امیدوار کننده گفت:
- نه رون! شما برید، من میخوام اینجا باشم، دیرتر میام.
هرمیون و رون در حال بلند شدن از روی تپه چمنی و به دست گرفتن کتاب ها و کیف هایشان بودند که هرمیون با خنده گفت:
- اوه رون..بریم..هری میخواد بیشتر درس بخونه...
و در حالیکه خنده های کوتاهی سر دادند، او را در آن طبیعت رها کردند.
نیکلاس فلامل عزیز!
پستت خوب بود. چند تا ایراد کوچیک داشتی.
اول اینکه اول پست کمی ابهام داشت. آمدن مرگ خواران خیلی ناگهانی بود و همچنین خونی شدن بازوی رون.
نوشته بودی " عرق مانند آبشار از پیشانی اش می آمد " خب خیلی اغراق بود. ب
هتر بود دیالوگ ها رو درشت نمی کردی. کمی هم در پاراگراف بندی مشکل داشتی که اگه کمی بازتر می نوشتی باعث راحت تر خوندن خواننده می شه.
داشتی " نگاهی امیدوار کننده " خب خیلی معنی نمی داد. یعنی هری به امید اینکه واقعا اون رویا حقیقی بشه روی تپه ها می مونه؟
خب کلمه " طبیعت " هم کمی به محوطه هاگوارتز نمی خوره! چون ما دقیقا نمی دونیم که اونجا خودش اینطوری شده باشه. شاید کار جادو باشه.
همین دیگه.... سعی کن همیشه برای پستهات وقت بزاری و روشون کار کنی. موفق باشی.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/22 16:16:21
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/05
آخرین ورود: پنجشنبه 4 مهر 1392 13:25
از: ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
پستها:
414

[spoiler=خطر!!!خطر افشاسازي!!!!!!! ]
_بنگ...!
_هري...! بيا اينجا...!(هرميون جيغ ميزد)هري تلوتلو خوران سعي كرد منبع صدا را پيدا كند.حتي تصورش را هم نميكرد كه اينگونه،ناگهاني،محاصره شده باشد.با اينكه در هيئت مبدل بود اما ميتوانست احتمال بدهد كه تا چند لحظه ي ديگر اثر معجون مركب از بين خواهد رفت.
نمي توانست راه مستقيم را به سمت هرميون انتخاب كند،يك مغازه ي مشنگي را دور زد و به سمت انتهاي كوچه دويد...دو مرگخوار سياه پوش به و ضوح ديده ميشدند كه پشت به او، به شخصي نزديك مي شدند كه روي زمين دراز افتاده بود...كفش هاي مردانه اش براي هري آشنا بود؛همين كافي بود تا طلسمش را روانه كند:...استوپيفاي!
نزديك ترين مرگخوار مانند دوكي كه آخرين چرخش را ميزند،با يك نيم چرخش به سمت هري،نقش زمين شد. به محض اينكه دومين نقابدار به سمت هري برگشت،طلسم ديگر به سينه اش اصابت كرد.
_رون! حالت خوبه..؟
رون با قيافه اي تشكر آميز ،به طوريكه كمي هم گيج ميزد:آره ..وقتي به شكل خودم بر مي گشتم اونا من رو ديدند...متاسفم؛ نميتونستم كاري بكنم...
هري منظورش را دقيقتر ميفهميد چون بعد از چند لحظه ي ملالت بار به شكل خودش برگشت؛رون بازويش را گرفت تا با هم به دنبال هرميون بروند.صداي جيغ مشنگ ها كمتر ميشد ولي انفجارها شدت بيشتري ميگرفت...افرادي كه از كنارشان هراسان ميگذشتند،با ديدن جوبدستي در دست هري و رون وحشت زده تر ميشدند .
انفجاري در ديوار خانه اي كمي جلوتر از آنها رخ داد كه مسلما ناشي از طلسم يك مرگخوار نبود و لحظه اي بعد هري كاملا مطمئن شد:يك غول خاكستري،كمي كوچكتر از ساختمان بلندي كه لحظه اي پيش ويران كرده بود،راهشان را بريد...اما در يك خط به مسيرش به سمت حاشيه ي شهر ادامه داد.هري و رون هم به سمت اولين تقاطع راهشان را كج كردند.
رون با حالت احمقانه و ملتمسانه اي فرياد زد :هرميون ...!(و آرام تر ادامه داد:)ديگه به خاطر غذا بهتون فشار نميارم...خدايا! فقط هرميون رو سالم پيدا كنم!(و باز فرياد زد:)...هرميون!
منوري جادويي با رنگ قرمز و زرد از سمت راست تقاطع به هوا رفت.رون بلا فاصله از جا كنده شد و به آن سمت دويد و نرسيده به پيچ...معلوم شد هرميون را ديده است؛دستش را به سمتش دراز كرد و هرميون بعد از نگاهي به رون،كه براي هري به اندازه ي يك سال طول كشيد،به پشت سرش نگاهي كرد و بعد هري را ديد و اشاره اي به هري كرد.هري بازوي رون را محكم گرفت...صداهاي اطراف در هجوم فشار هوا خفه ميشد و سه نفر در چرخش در فضاي تاريك بيكران.
[/spoiler]
سارا گفته بودي برات باز هم بنويسم تا مطمئن بشي.
ریگولوس عزیز!
پست خوبی نوشته بودی.
فقط یک مشکلی که داشت این بود که موضوع رو درش مشخص نکرده بودی و نگفته بودی چرا اونها وارد این جنگ شدن و چی شده بود؟
اما در کل خوب نوشته بودی. مطمئن شدم.
فقط باز هم باید روی نوشته هات کار کنی.
موفق باشی.
_بنگ...!
_هري...! بيا اينجا...!(هرميون جيغ ميزد)هري تلوتلو خوران سعي كرد منبع صدا را پيدا كند.حتي تصورش را هم نميكرد كه اينگونه،ناگهاني،محاصره شده باشد.با اينكه در هيئت مبدل بود اما ميتوانست احتمال بدهد كه تا چند لحظه ي ديگر اثر معجون مركب از بين خواهد رفت.
نمي توانست راه مستقيم را به سمت هرميون انتخاب كند،يك مغازه ي مشنگي را دور زد و به سمت انتهاي كوچه دويد...دو مرگخوار سياه پوش به و ضوح ديده ميشدند كه پشت به او، به شخصي نزديك مي شدند كه روي زمين دراز افتاده بود...كفش هاي مردانه اش براي هري آشنا بود؛همين كافي بود تا طلسمش را روانه كند:...استوپيفاي!
نزديك ترين مرگخوار مانند دوكي كه آخرين چرخش را ميزند،با يك نيم چرخش به سمت هري،نقش زمين شد. به محض اينكه دومين نقابدار به سمت هري برگشت،طلسم ديگر به سينه اش اصابت كرد.
_رون! حالت خوبه..؟
رون با قيافه اي تشكر آميز ،به طوريكه كمي هم گيج ميزد:آره ..وقتي به شكل خودم بر مي گشتم اونا من رو ديدند...متاسفم؛ نميتونستم كاري بكنم...
هري منظورش را دقيقتر ميفهميد چون بعد از چند لحظه ي ملالت بار به شكل خودش برگشت؛رون بازويش را گرفت تا با هم به دنبال هرميون بروند.صداي جيغ مشنگ ها كمتر ميشد ولي انفجارها شدت بيشتري ميگرفت...افرادي كه از كنارشان هراسان ميگذشتند،با ديدن جوبدستي در دست هري و رون وحشت زده تر ميشدند .
انفجاري در ديوار خانه اي كمي جلوتر از آنها رخ داد كه مسلما ناشي از طلسم يك مرگخوار نبود و لحظه اي بعد هري كاملا مطمئن شد:يك غول خاكستري،كمي كوچكتر از ساختمان بلندي كه لحظه اي پيش ويران كرده بود،راهشان را بريد...اما در يك خط به مسيرش به سمت حاشيه ي شهر ادامه داد.هري و رون هم به سمت اولين تقاطع راهشان را كج كردند.
رون با حالت احمقانه و ملتمسانه اي فرياد زد :هرميون ...!(و آرام تر ادامه داد:)ديگه به خاطر غذا بهتون فشار نميارم...خدايا! فقط هرميون رو سالم پيدا كنم!(و باز فرياد زد:)...هرميون!
منوري جادويي با رنگ قرمز و زرد از سمت راست تقاطع به هوا رفت.رون بلا فاصله از جا كنده شد و به آن سمت دويد و نرسيده به پيچ...معلوم شد هرميون را ديده است؛دستش را به سمتش دراز كرد و هرميون بعد از نگاهي به رون،كه براي هري به اندازه ي يك سال طول كشيد،به پشت سرش نگاهي كرد و بعد هري را ديد و اشاره اي به هري كرد.هري بازوي رون را محكم گرفت...صداهاي اطراف در هجوم فشار هوا خفه ميشد و سه نفر در چرخش در فضاي تاريك بيكران.
[/spoiler]
سارا گفته بودي برات باز هم بنويسم تا مطمئن بشي.
ریگولوس عزیز!
پست خوبی نوشته بودی.
فقط یک مشکلی که داشت این بود که موضوع رو درش مشخص نکرده بودی و نگفته بودی چرا اونها وارد این جنگ شدن و چی شده بود؟
اما در کل خوب نوشته بودی. مطمئن شدم.
فقط باز هم باید روی نوشته هات کار کنی.
موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/22 16:04:15
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/06/06
آخرین ورود: پنجشنبه 22 اسفند 1392 16:45
از: اون بالا اکبر می آید!!
پستها:
250

دو روز پیش در پناهگاه نامه ای به دست هری رسیده بود با این متن:
با سلام خدمت شما آقای پاتر
ضمن عرض تبریک جهت به هلاکت رساندن لرد ولد مورت
از شما خواهشمند است جهت کاری مهم به همراه آقای رونالد
ویزلی و خانم هرمیون گرنجرسفر کوتاهی طی هفته ی آینده
به قلعه ی هاگوارتز داشته باشید.
ارادتمند شما
اعضای شورای تصمیم گیری
مینروا مک گوناگال-آبروفوت دامبلدور
دورولوس آمبریج- کرنلیوس فاج
حالا هری ،رون و هرمیون در هاگوارتز بودند و قرار بود
تا ساعتی دیگر جلسه ای بر گزار شود که هیچ کدامشان موضوع
آن را نمی دانستند.هرمیون در کتابخانه،رون در اتاق ضروریات
و هری درمحوطه ی هاگوارتز قدم می زد.بالا خره هرسه جلوی
دفتر مدیر جمع شدند وداخل رفتند.اعضای شورای تصمیم گیری
پشت میز گردی نشسته بودند. هری،رون و هرمیون هم پشت میز
نشستند.
موضوع جلسه انتخاب مدیر بود که مک گوناگال. با اکثریت آرا
مدیر شد.
بعد از جلسه هری،رون و هرمیون دوباره به محوطه ی هاگوارتز
رفتند تا قدم بزنند که صدای نعره ی بلندی از جنگل آمد هرسه به
طرف جنگل رفتند کمی که پیش رفتند دیدند هاگرید وگراوپ در حال
مبارزه با ده مرگ خوار هستند و صورت گراوپ هم به سختی زخمی
شده. هری ورون رفتند که با مرگ خواران مبارزه کنند وهرمیون هم
یک پاترونوس فرستاد تا کمک برسد. سرانجام همه با کمک هم ده
مرگ خوار را دستگیر کردند که گری بک،بلاتریکس،دولوهوف و
اوری جزو آنها بودند وهر کدام یک بلیط بدون برگشت به آزکابان
گرفتند.
..........................................................
من فروردین تو بازی با کلمات قبول شدم.اشکالی که نداره؟
جک اسلوپر عزیز!
پست کوتاه بود و سریعی بود. در مورد هیچ کدام از اتفاقات آن طور که باید توضیح داده نشده بود.
اولا برای انتخاب مدیر فکر نمی کنم لازم به وجود هری ، رون و هرمیون باشه مگر اینکه ذکر می کردی که اونها از مهم ترین افراد وزارت خونه شدن!
بعد هم چرا رون توی اتاق ضروریاته؟ چرا هرمیون توی کتابخونست؟ چرا هری توی محوطه هاگوارتزه؟ بهتر نبود با هم بودن و در مورد اینکه چرا اومدن هاگوارتز صحبت می کردن؟
خیلی سریع جلسه رو تموم کردی و خیلی سریع مرگ خوارا رو وارد کردی و خیلی سریع هم فرستادیشون آزکابان!
کلا پستت اصلا شبیه یک نمایشنامه نبود.
نمایشنامه باید دیالوگ داشته باشه ، توصیف حالات و شخصیت ها داشته باشه ، شرایطی که شخصیت ها در اون حضور دارن رو نشون بده و در آخر وقتی یک نفر رو داره اون رو می خونه وارد داستان شده و دارای حس داستان باشه.
یک بار دیگه سعی کن. موفق باشی.
تأیید نشد.
با سلام خدمت شما آقای پاتر
ضمن عرض تبریک جهت به هلاکت رساندن لرد ولد مورت
از شما خواهشمند است جهت کاری مهم به همراه آقای رونالد
ویزلی و خانم هرمیون گرنجرسفر کوتاهی طی هفته ی آینده
به قلعه ی هاگوارتز داشته باشید.
ارادتمند شما
اعضای شورای تصمیم گیری
مینروا مک گوناگال-آبروفوت دامبلدور
دورولوس آمبریج- کرنلیوس فاج
حالا هری ،رون و هرمیون در هاگوارتز بودند و قرار بود
تا ساعتی دیگر جلسه ای بر گزار شود که هیچ کدامشان موضوع
آن را نمی دانستند.هرمیون در کتابخانه،رون در اتاق ضروریات
و هری درمحوطه ی هاگوارتز قدم می زد.بالا خره هرسه جلوی
دفتر مدیر جمع شدند وداخل رفتند.اعضای شورای تصمیم گیری
پشت میز گردی نشسته بودند. هری،رون و هرمیون هم پشت میز
نشستند.
موضوع جلسه انتخاب مدیر بود که مک گوناگال. با اکثریت آرا
مدیر شد.
بعد از جلسه هری،رون و هرمیون دوباره به محوطه ی هاگوارتز
رفتند تا قدم بزنند که صدای نعره ی بلندی از جنگل آمد هرسه به
طرف جنگل رفتند کمی که پیش رفتند دیدند هاگرید وگراوپ در حال
مبارزه با ده مرگ خوار هستند و صورت گراوپ هم به سختی زخمی
شده. هری ورون رفتند که با مرگ خواران مبارزه کنند وهرمیون هم
یک پاترونوس فرستاد تا کمک برسد. سرانجام همه با کمک هم ده
مرگ خوار را دستگیر کردند که گری بک،بلاتریکس،دولوهوف و
اوری جزو آنها بودند وهر کدام یک بلیط بدون برگشت به آزکابان
گرفتند.
..........................................................
من فروردین تو بازی با کلمات قبول شدم.اشکالی که نداره؟
جک اسلوپر عزیز!
پست کوتاه بود و سریعی بود. در مورد هیچ کدام از اتفاقات آن طور که باید توضیح داده نشده بود.
اولا برای انتخاب مدیر فکر نمی کنم لازم به وجود هری ، رون و هرمیون باشه مگر اینکه ذکر می کردی که اونها از مهم ترین افراد وزارت خونه شدن!
بعد هم چرا رون توی اتاق ضروریاته؟ چرا هرمیون توی کتابخونست؟ چرا هری توی محوطه هاگوارتزه؟ بهتر نبود با هم بودن و در مورد اینکه چرا اومدن هاگوارتز صحبت می کردن؟
خیلی سریع جلسه رو تموم کردی و خیلی سریع مرگ خوارا رو وارد کردی و خیلی سریع هم فرستادیشون آزکابان!
کلا پستت اصلا شبیه یک نمایشنامه نبود.
نمایشنامه باید دیالوگ داشته باشه ، توصیف حالات و شخصیت ها داشته باشه ، شرایطی که شخصیت ها در اون حضور دارن رو نشون بده و در آخر وقتی یک نفر رو داره اون رو می خونه وارد داستان شده و دارای حس داستان باشه.
یک بار دیگه سعی کن. موفق باشی.
تأیید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/22 15:56:47

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

با سلام!
لینک عکس این هفته در زیر داده شده!
دوستان تازه وارد توجه کنند که باید با توجه با عکس داده شده نمایشنامه ای برای تأیید و وارد شدن به ایفای نقش سایت بنویسند.
عکس جدید
اگه لینک کار نکرد این هم آدرسش :
http://www.jadoogaran.org/uploads/kn01.jpg

هری ، رون و هرمیون در حال فرار هستند و باید بگید که چرا و از دست چه چیزی در حال فرار هستند!
لطفا حدالامکان در رابطه با عکس بنویسید!
با تشکر
لینک عکس این هفته در زیر داده شده!
دوستان تازه وارد توجه کنند که باید با توجه با عکس داده شده نمایشنامه ای برای تأیید و وارد شدن به ایفای نقش سایت بنویسند.
عکس جدید
اگه لینک کار نکرد این هم آدرسش :
http://www.jadoogaran.org/uploads/kn01.jpg

هری ، رون و هرمیون در حال فرار هستند و باید بگید که چرا و از دست چه چیزی در حال فرار هستند!
لطفا حدالامکان در رابطه با عکس بنویسید!
با تشکر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

- هوهو..هوهو..
هری،رون و هرمیون به آرامی روی برگهای زیر پاشون حرکت میکردن و تنها صدای خش خش برگها و صدای هوهو ی یک جغد اعصاب خورد کن بیناموس که هی واسه هرمیون سوت میزد!تنها منابع(!) صدابودند.
-هری..هری،من دارم میترسما..!من سکته میکنم می افتم رو دستتا!هری،من جوون مرگ میشم میمیرم میفتم تو حوض نقاشی بعد اونوقت کی بیاد به نظرت تورو بخندونه؟نگا..این اعصاب منه(
)!هری..
هری با مشت تو دماغ رون میکوبه تا اونو ساکت کنه.
هری:رون!میشه دهنتو برای یه لحظه ببندی؟اگه اون اژدها بیدار بشه،کارهرسه امون ساخته اس..راستی هرمیون کو؟
رون:اوا!مث اینکه با جغده رفت..
..
هری و رون سرجاشون وایمیستن.هری در حالی که چوبدستی اشو محکم تو دستش فشار میده و اونو جلوی خودش نگه داشته میگه:
-اگه فقط یه شوخی باشه...!
در همون لحظه صدای جیغ یک دختر از اعماق جنگل ممنوع مدرسه، به گوش میرسه.هری بیخیال دویست گالیونی میشه که از اون اژدها دزدیده بوده و میخواسته برای هاگرید ببره!کیسه ی پول رو روی زمین میندازه و میدوئه طرف درختا.
-هرمیون؟
-هری!!گراوپ!!
هری رو به رون:تو شنیدی چی گفت؟
رون:اره.مث اینکه گفت گراپ..یا همچین چی..!گراوپ؟خدای من!هری..بیا بریم دیگه!ولش کن!بذار خوش باشه! اَه!
هری استین رون رو میکشه تا بهش بفهمونه که اژدهاهِ داره با حالت تهدید آمیزی،تلو تلو خوران به سمتشون میاد.
-این یارو مسته؟
اژدها:
حالت و
حالت.
هری و رون فریاد میکشند،اژدها با آخرین قدرتش فوت میکنه و شعله های آتیش، دو سه متر جلوی اونو فرا میگیره. هری که چوبدستی اش جزغاله شده،اونو به کناری پرت میکنه.(اهم..چطوری میشه یه چیزی نابود بشه، بعد یکی اونو پرت کنه یه ور دیگه!؟)کلا این کارا از هری برمیاد!مگه یادتون رفته،اون پسریه که زنده موند!
حالا هرچی...اژدها دوباره به سمت هری و رون شعله میفرسته و بعد..
-ولشون کن!
صدای هرمیون شنیده میشه که داد میزنه. گراپ مثل بادیگاردهایی غیور (!) پشت هرمیون ایستاده و وقتی اژدها به اون دوتا نگاه میکنه(حال کنید چه اژدهای بافرهنگیه!اول فکر میکنه بعد عمل
!)،گراوپ خشمگین،خسته؛ تنها،به سمتش حمله میکنه.
هری سریع یه تکه چوب رو از روی زمین میقاپه که نوشته ی ما با عکس بخونه!
اژدها و گراوپ، هر دو به زمین می افتند...هری با کمک هرمیون،رون رو بلند میکنند و هرسه تاشون، به سمت هاگوراتز میدوند. صدای فریادی سوزناک از سمت اژدها و گراوپ میاد و هری،رون و هرمیون،بر خلاف میلشون، سرشون رو برمیگردونن به سمت صدا..گراوپ و اژدها هردو نفس نفس میزنن و خسته به نظر میرسند..
__ اخطار: اگه مشکل قلبی دارید،قسمت پایینو نخونید چون ترسنکه!__
هرمیون:بیاید بریم..هاگرید منتظره!
هری:ما پولا رو از دست دادیم!
هرمیون:بله؟
-
.
__سرکاری بود
!__
----------------------------------------------------

لاوندر عزیز!
تو خودت یه بار دیگه این پست و همه پستهایی که می زنی رو بخون؟
به نظر تو واقعا اتفاقات این پست ها می تونه در واقعیت هم رخ بده؟
اگر تو جای شخصیت های داستانت بودی واقعا این دیالوگ های پستهاتو می گفتی؟
مشکل اصلی رول نویسی تو اینه که اصلا به این فکر نمی کنی که پستهات حس ندارن...اتفاقات توش خیلی ارزشی هستن!
خودت هم می دونی... ولی تغییرشون نمی دی!
ببین هم در پست های جدی و هم طنز باید وقایع رخ داده حدالامکان به جو داستان نزدیک باشن و بشه تصورشون کرد.
بعضی وقتها یه نکاتی طنزی برای خنده دار کردن پست نوشته می شن ولی ادامه پیدا نمی کنن!
مثلا توی این پست نوشته بودی " جغد واسه هرمیون سوت میزد " خودت تصور کن واقعا می شه؟
خب این نکات پست هم که باعث ارزشی شدن پست می شه!
می دونم که برای پستهات وقت می زاری و حداقل دو سه بار می خونیشون...
ولی فقط می خونی که ببینی غلط املایی نداشته باشه نه اینکه روند داستان زیبا باشه!
خب دیگه نمی تونم چجوری بهت بگم....فقط اینو یادت باشه که هرچی می خوای بنویسی خودتو در اون شرایط بزار و بنویس.
موفق باشی.
هری،رون و هرمیون به آرامی روی برگهای زیر پاشون حرکت میکردن و تنها صدای خش خش برگها و صدای هوهو ی یک جغد اعصاب خورد کن بیناموس که هی واسه هرمیون سوت میزد!تنها منابع(!) صدابودند.
-هری..هری،من دارم میترسما..!من سکته میکنم می افتم رو دستتا!هری،من جوون مرگ میشم میمیرم میفتم تو حوض نقاشی بعد اونوقت کی بیاد به نظرت تورو بخندونه؟نگا..این اعصاب منه(
)!هری..هری با مشت تو دماغ رون میکوبه تا اونو ساکت کنه.
هری:رون!میشه دهنتو برای یه لحظه ببندی؟اگه اون اژدها بیدار بشه،کارهرسه امون ساخته اس..راستی هرمیون کو؟
رون:اوا!مث اینکه با جغده رفت..
..هری و رون سرجاشون وایمیستن.هری در حالی که چوبدستی اشو محکم تو دستش فشار میده و اونو جلوی خودش نگه داشته میگه:
-اگه فقط یه شوخی باشه...!
در همون لحظه صدای جیغ یک دختر از اعماق جنگل ممنوع مدرسه، به گوش میرسه.هری بیخیال دویست گالیونی میشه که از اون اژدها دزدیده بوده و میخواسته برای هاگرید ببره!کیسه ی پول رو روی زمین میندازه و میدوئه طرف درختا.
-هرمیون؟
-هری!!گراوپ!!
هری رو به رون:تو شنیدی چی گفت؟

رون:اره.مث اینکه گفت گراپ..یا همچین چی..!گراوپ؟خدای من!هری..بیا بریم دیگه!ولش کن!بذار خوش باشه! اَه!
هری استین رون رو میکشه تا بهش بفهمونه که اژدهاهِ داره با حالت تهدید آمیزی،تلو تلو خوران به سمتشون میاد.
-این یارو مسته؟
اژدها:
حالت و
حالت.هری و رون فریاد میکشند،اژدها با آخرین قدرتش فوت میکنه و شعله های آتیش، دو سه متر جلوی اونو فرا میگیره. هری که چوبدستی اش جزغاله شده،اونو به کناری پرت میکنه.(اهم..چطوری میشه یه چیزی نابود بشه، بعد یکی اونو پرت کنه یه ور دیگه!؟)کلا این کارا از هری برمیاد!مگه یادتون رفته،اون پسریه که زنده موند!

حالا هرچی...اژدها دوباره به سمت هری و رون شعله میفرسته و بعد..
-ولشون کن!
صدای هرمیون شنیده میشه که داد میزنه. گراپ مثل بادیگاردهایی غیور (!) پشت هرمیون ایستاده و وقتی اژدها به اون دوتا نگاه میکنه(حال کنید چه اژدهای بافرهنگیه!اول فکر میکنه بعد عمل
!)،گراوپ خشمگین،خسته؛ تنها،به سمتش حمله میکنه.هری سریع یه تکه چوب رو از روی زمین میقاپه که نوشته ی ما با عکس بخونه!

اژدها و گراوپ، هر دو به زمین می افتند...هری با کمک هرمیون،رون رو بلند میکنند و هرسه تاشون، به سمت هاگوراتز میدوند. صدای فریادی سوزناک از سمت اژدها و گراوپ میاد و هری،رون و هرمیون،بر خلاف میلشون، سرشون رو برمیگردونن به سمت صدا..گراوپ و اژدها هردو نفس نفس میزنن و خسته به نظر میرسند..
__ اخطار: اگه مشکل قلبی دارید،قسمت پایینو نخونید چون ترسنکه!__
هرمیون:بیاید بریم..هاگرید منتظره!
هری:ما پولا رو از دست دادیم!
هرمیون:بله؟

-
.__سرکاری بود
!__----------------------------------------------------

لاوندر عزیز!
تو خودت یه بار دیگه این پست و همه پستهایی که می زنی رو بخون؟
به نظر تو واقعا اتفاقات این پست ها می تونه در واقعیت هم رخ بده؟
اگر تو جای شخصیت های داستانت بودی واقعا این دیالوگ های پستهاتو می گفتی؟
مشکل اصلی رول نویسی تو اینه که اصلا به این فکر نمی کنی که پستهات حس ندارن...اتفاقات توش خیلی ارزشی هستن!
خودت هم می دونی... ولی تغییرشون نمی دی!
ببین هم در پست های جدی و هم طنز باید وقایع رخ داده حدالامکان به جو داستان نزدیک باشن و بشه تصورشون کرد.
بعضی وقتها یه نکاتی طنزی برای خنده دار کردن پست نوشته می شن ولی ادامه پیدا نمی کنن!
مثلا توی این پست نوشته بودی " جغد واسه هرمیون سوت میزد " خودت تصور کن واقعا می شه؟
خب این نکات پست هم که باعث ارزشی شدن پست می شه!
می دونم که برای پستهات وقت می زاری و حداقل دو سه بار می خونیشون...
ولی فقط می خونی که ببینی غلط املایی نداشته باشه نه اینکه روند داستان زیبا باشه!
خب دیگه نمی تونم چجوری بهت بگم....فقط اینو یادت باشه که هرچی می خوای بنویسی خودتو در اون شرایط بزار و بنویس.
موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/22 15:39:13
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
جزئیات کاربر

هری در ورزشگاه جام جهانی کوییدیچ پرواز می کرد وجمعییت به وجد آمده بودند.
هری هیچ وقت فکر نمی کرد که روزی بتواند در مقابل تیم کوییدیچ بلغارستان بازی کند.
در واقع حوادث خیلی زود اتفاق افتاده بود; چون او کاپیتان تیم گریفندور بود وتیمش توانسته بودند قهرمان شوند, تیم ملی کوییدیچ انگلیس از او خواسته بود که به عنوان جستجوگر در تیمشان بازی کند.
آنها از اول جام جهانی تا حالا بازی های زیادی کرده بودند وسعی کرده بودند بیشتر آن ها را ببرند و بالاخره او به آرزوهایش رسیده بود و توانسته بود به فینال راه پیدا کند.
لودو بگمن گزارشگر معروف کوییدیچ بازی را پر شور و حال گزارش می کرد: ما در این بازی 2استعداد بسیار جوان داریم که حتما˝هر دو را می شناسید هری پاتر و ویکتور کرام آنها در یک رقابت تنگاتنگ برای به دست آوردن گوی زرین هستند و نتیجه 20بر30به نفع بلغارستان...
هری فکر می کرد که رون و هرمیون کجا نشسته اند و داشت در میان تماشاچیان می گشت تا چهره ای آشنا پیدا کند.
اما به خود گفت: اگر حواسم پرت شود گوی زرین را از دست خواهم داد و در هر صورت آنها را بعد از بازی خواهم دید .
حواسش را به بازی جمع کرد او با نگاهش به دنبال گوی زرین می گشت و دید که ویکتور کرام نیز دارد همین کار را می کند.
او همچنین صدای لودو را می شنید که می گفت:انگار دو جستجوگر در حال تلاش برای پیدا کردن گوی زرین هستند این ویکتور کرام است که آن را پیدا کرده.پس منتظر چی هستی هری؟
هری به سمتی که کرام شیرجه می زد رفت وناگهان گوی را دید: آن گوی زرین با بال های کوچک که با دقت بسیاری درست شده بودند ودر مجموع آن توپ از یک گردو بزرگتر نبود.
به سمت آن شیرجه رفت زیرا گوی در چند متری زمین در حرکت بود به ویکتور کرام رسید ویکتور او را دید و به او تنه ای زد هری جا خالی داد و با سرعت بیشتری به سوی گوی حرکت کرد او در این حال فکر می کرد که هزاران نفر در ورزشگاه داشتند او و کرام را نگاه می کردند و رون و هرمیون نیز جزو آنان بودند اگر گوی را نمی گرفت آنها را نا امید می کرد.
این افکار را از ذهنش بیرون برد و دستش را به سوی گوی بلند کرد او چند متر بیشتر با گوی فاصله نداشت و ناگهان آن را گرفت و دستش را بالا برد تا همه بتوانند آن را ببینند.
همه اعضای تیم دور اوحلقه زدند و همه تیم خوشحال بودند که جام را برده بودند.
همه می خواندند: ما جام را بردیم ما برنده شدیم... ما برنده شدیم.
ناگهان در میان آن هیاهو هری چهره ای آشنا دید: چهره ای مار مانند با شکاف هایی سوراخ مانند به جای بینی و پوستی تقریبا˝ سبز چهره لرد ولدرمورت که به او خیره شده بود وناگهان پرتوی سبزی را دید که به طرف او می آمد از خواب بیدار شد .
او چند شب می شد که این خواب را می دید ونمی دانست که چه معنی دارد.
ILIDEN عزیز!
پست خوبی نوشته بودی. ولی از نظر پاراگراف بندی مشکل زیادی داشت .
من برات بازش کردم.
هیجان خوبی داشت. فقط در قسمت گرفتن گوی یه ذره بیشتر توضیح می دادی بهش انرژی می بخشیدی زیباتر بود.
اگر هم این مسابقه رو یک خواب تصور نمی کردی و ولدمورت را در جریان وارد نمی کردی خیلی بهتر بود.
از جملات بلند استفاده کرده بودی که در بعضی جاها خواننده رو خسته می کرد و اگه جملات رو جدا می کردی جالب تر بود!
بهرحال موفق باشی و سعی کن پاراگراف بندی رو در نوشتن فراموش نکنی و برای نوشتن همه پستات وقت بزاری و برای جالب تر کردنشون از راه های منطقی و معقول استفاده کنی.
تأیید شد.
هری هیچ وقت فکر نمی کرد که روزی بتواند در مقابل تیم کوییدیچ بلغارستان بازی کند.
در واقع حوادث خیلی زود اتفاق افتاده بود; چون او کاپیتان تیم گریفندور بود وتیمش توانسته بودند قهرمان شوند, تیم ملی کوییدیچ انگلیس از او خواسته بود که به عنوان جستجوگر در تیمشان بازی کند.
آنها از اول جام جهانی تا حالا بازی های زیادی کرده بودند وسعی کرده بودند بیشتر آن ها را ببرند و بالاخره او به آرزوهایش رسیده بود و توانسته بود به فینال راه پیدا کند.
لودو بگمن گزارشگر معروف کوییدیچ بازی را پر شور و حال گزارش می کرد: ما در این بازی 2استعداد بسیار جوان داریم که حتما˝هر دو را می شناسید هری پاتر و ویکتور کرام آنها در یک رقابت تنگاتنگ برای به دست آوردن گوی زرین هستند و نتیجه 20بر30به نفع بلغارستان...
هری فکر می کرد که رون و هرمیون کجا نشسته اند و داشت در میان تماشاچیان می گشت تا چهره ای آشنا پیدا کند.
اما به خود گفت: اگر حواسم پرت شود گوی زرین را از دست خواهم داد و در هر صورت آنها را بعد از بازی خواهم دید .
حواسش را به بازی جمع کرد او با نگاهش به دنبال گوی زرین می گشت و دید که ویکتور کرام نیز دارد همین کار را می کند.
او همچنین صدای لودو را می شنید که می گفت:انگار دو جستجوگر در حال تلاش برای پیدا کردن گوی زرین هستند این ویکتور کرام است که آن را پیدا کرده.پس منتظر چی هستی هری؟
هری به سمتی که کرام شیرجه می زد رفت وناگهان گوی را دید: آن گوی زرین با بال های کوچک که با دقت بسیاری درست شده بودند ودر مجموع آن توپ از یک گردو بزرگتر نبود.
به سمت آن شیرجه رفت زیرا گوی در چند متری زمین در حرکت بود به ویکتور کرام رسید ویکتور او را دید و به او تنه ای زد هری جا خالی داد و با سرعت بیشتری به سوی گوی حرکت کرد او در این حال فکر می کرد که هزاران نفر در ورزشگاه داشتند او و کرام را نگاه می کردند و رون و هرمیون نیز جزو آنان بودند اگر گوی را نمی گرفت آنها را نا امید می کرد.
این افکار را از ذهنش بیرون برد و دستش را به سوی گوی بلند کرد او چند متر بیشتر با گوی فاصله نداشت و ناگهان آن را گرفت و دستش را بالا برد تا همه بتوانند آن را ببینند.
همه اعضای تیم دور اوحلقه زدند و همه تیم خوشحال بودند که جام را برده بودند.
همه می خواندند: ما جام را بردیم ما برنده شدیم... ما برنده شدیم.
ناگهان در میان آن هیاهو هری چهره ای آشنا دید: چهره ای مار مانند با شکاف هایی سوراخ مانند به جای بینی و پوستی تقریبا˝ سبز چهره لرد ولدرمورت که به او خیره شده بود وناگهان پرتوی سبزی را دید که به طرف او می آمد از خواب بیدار شد .
او چند شب می شد که این خواب را می دید ونمی دانست که چه معنی دارد.
ILIDEN عزیز!
پست خوبی نوشته بودی. ولی از نظر پاراگراف بندی مشکل زیادی داشت .
من برات بازش کردم.
هیجان خوبی داشت. فقط در قسمت گرفتن گوی یه ذره بیشتر توضیح می دادی بهش انرژی می بخشیدی زیباتر بود.
اگر هم این مسابقه رو یک خواب تصور نمی کردی و ولدمورت را در جریان وارد نمی کردی خیلی بهتر بود.
از جملات بلند استفاده کرده بودی که در بعضی جاها خواننده رو خسته می کرد و اگه جملات رو جدا می کردی جالب تر بود!
بهرحال موفق باشی و سعی کن پاراگراف بندی رو در نوشتن فراموش نکنی و برای نوشتن همه پستات وقت بزاری و برای جالب تر کردنشون از راه های منطقی و معقول استفاده کنی.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ILIDEN در 1386/6/16 22:52:01
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/18 16:33:52
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/18 16:33:52

ارزشی بی بکارت

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/05
آخرین ورود: پنجشنبه 4 مهر 1392 13:25
از: ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
پستها:
414

*
گرگ و ميش صبح بود...هري رداي سرخ و زرد كوئيديچش را به تن كرده بود و جارويش را به روي دوشش گذاشته بود.
با قدم هايي آرام و بي هيچ صحبتي با رون ، دوست و همراه خواب آلودش به سمت ورزشگاه حركت ميكرد.
صداي شكسته شدن چمن هاي يخ زده زير پايشان گوش نواز بود...
زماني كه به ورزشگاه رسيدند هري بعد از رون وارد رختكن گريفندور شد و بلافاصله با تشويق بازيكنان تيم مواجه شد.هري نيشش تا بنا گوش باز شد،حتي فكرش را هم نمي كرد كه بچه هاي تيم اينقدر روحيه داشته باشند، با اينكه اوليوندر در آخرين تمرين مصدوم شده بود.حالا آليشيا كاپيتان شده بود ولي اوليوندر هم،با بازوي آويزان به گردن ،داخل رختكن بود...
**
هري آخرين ضربه ي پايش را به زمين محكم تر از هميشه زد و با اين كار حجم زيادي از هواي سرد را به درون سينه اش كشاند.به خاطر تشويق پر شور گريفندوري ها احساس مسئوليت بيشتر در دل داشت...در حالي كه ترانه ي((اوني كه سرور و پادشاهمونه ويزليه...)) كاملا واضح در هواي اطرافش پراكنده بود،براي رون آرزوي موفقيت كرد و رون هم در جواب،لبخند جانانه اي به هري زد.
***با اينكه حدود سه ربع از شروع بازي ميگذشت،هنوز گوي زرين رو نديده بود...به اطراف نگاه ميكرد.صداي لي جردن در گوشش مي پيچيد:
((..چه ميكنه اين آليشيا اسپينت..؟؟..گل هفتمش رو در اين بازي ميزنه تا هتريك كرده باشه...110به 40 به نفع گريفندور...وبله گويا سدريك ديگوري يه چيزي ديده..))
اما نه ..هري هم متوجه "آن چيز" شده بود... درست زماني كه هري به سمت رون چرخيده بود تا اوضاعش را بررسي كند،گوي زرين را ديده بود،در گوشه ي يكي از برجك هاي كنار زمين كه به ملايمت و درارتفاع ثابتي به سمت جايگاه تماشاگران گريفندوري در حركت بود...
هري با تمام سرعت به سمت چپ و پائين شيرجه رفت تا زودتر از سدريك به آن برسد. هر چند سدريك رو نديده بود،اما اطمينان داشت اگر سدريك به گوي برسد بازي را باخته اند...
صدا ها در گوشش مي پيچيد ...صحنه هاي اطرافش به خطوط موازي نوراني ِ نامفهومي تبديل مي شد...
تقريبا در يك متري گوي زرين بود كه روي نيمبوس خم شد و دستش را به سمتش دراز كرد.گوي زرين گويي از تلاش هري براي گرفتنش آگاه شد و در تكاپو افتاد، به سمت بالا منحرف شد ...در يك لحظه برشي از نور خورشيد از گوشه ي تكه ابري چشمان هري ِ در حال صعود را زد و هري گوي زرين را گم كرد .
مانند اين بود كه با افسون گيج شده باشد...و قبل از اينكه چيز ديگري ببيند، فرياد نا اميدانه ي لي جردن به او فهماند : سدريك موفق شده بود.
توضيحات:
1. همش كه نبايد هري گوي رو بگيره!!!! با عكس هم تناقضي نداره!
2. چند مورد نا جور در اومد ديگه: به دليل حضور سدريك ،اين بازي قبل از سال چهارم بوده كه در اينصورت رون تو تيم نبود و شايد هري هم آذرخش داشت.
R.A.B1989 عزیز!
پست خوبی نوشته بودی. فقط اشکالاتی هم داشتی.
اول پستت نوشته بودی " صدای شکسته شدن " خوب زیاد جالب نبود. می نوشتی خرد می شد یا له می شد بهتر جلوه می داد!
بعد از این جمله و وقتی رون و هری می رسن به رختکن خوب روند داستان کمی تغییر می کنه و حالت محاوره ای و طنز می گیره...
خوب این یه مقداری تناقض بود و بهتره از این جور چیزا دیگه توی پستت نداتشه باشی و سعی کن پستت یک دست باشه!
بعد از اون پستت خوب بود. فقط اینکه سدریک توپ رو گرفت خیلی با اول پستت مربوط نمی شد و اگه اول پست هری رو نگران نشون می دادی بهتر بود!
در هر حال من تأییدت میکنم ولی یه پست دیگه بزن تا در مورد رول نویسیت یقین حاصل کنم...
می دونم که می تونی خوب بنویسی... فقط برای اطمینان.
موفق باشی.
تأیید شد.
گرگ و ميش صبح بود...هري رداي سرخ و زرد كوئيديچش را به تن كرده بود و جارويش را به روي دوشش گذاشته بود.
با قدم هايي آرام و بي هيچ صحبتي با رون ، دوست و همراه خواب آلودش به سمت ورزشگاه حركت ميكرد.
صداي شكسته شدن چمن هاي يخ زده زير پايشان گوش نواز بود...
زماني كه به ورزشگاه رسيدند هري بعد از رون وارد رختكن گريفندور شد و بلافاصله با تشويق بازيكنان تيم مواجه شد.هري نيشش تا بنا گوش باز شد،حتي فكرش را هم نمي كرد كه بچه هاي تيم اينقدر روحيه داشته باشند، با اينكه اوليوندر در آخرين تمرين مصدوم شده بود.حالا آليشيا كاپيتان شده بود ولي اوليوندر هم،با بازوي آويزان به گردن ،داخل رختكن بود...
**
هري آخرين ضربه ي پايش را به زمين محكم تر از هميشه زد و با اين كار حجم زيادي از هواي سرد را به درون سينه اش كشاند.به خاطر تشويق پر شور گريفندوري ها احساس مسئوليت بيشتر در دل داشت...در حالي كه ترانه ي((اوني كه سرور و پادشاهمونه ويزليه...)) كاملا واضح در هواي اطرافش پراكنده بود،براي رون آرزوي موفقيت كرد و رون هم در جواب،لبخند جانانه اي به هري زد.
***با اينكه حدود سه ربع از شروع بازي ميگذشت،هنوز گوي زرين رو نديده بود...به اطراف نگاه ميكرد.صداي لي جردن در گوشش مي پيچيد:
((..چه ميكنه اين آليشيا اسپينت..؟؟..گل هفتمش رو در اين بازي ميزنه تا هتريك كرده باشه...110به 40 به نفع گريفندور...وبله گويا سدريك ديگوري يه چيزي ديده..))
اما نه ..هري هم متوجه "آن چيز" شده بود... درست زماني كه هري به سمت رون چرخيده بود تا اوضاعش را بررسي كند،گوي زرين را ديده بود،در گوشه ي يكي از برجك هاي كنار زمين كه به ملايمت و درارتفاع ثابتي به سمت جايگاه تماشاگران گريفندوري در حركت بود...
هري با تمام سرعت به سمت چپ و پائين شيرجه رفت تا زودتر از سدريك به آن برسد. هر چند سدريك رو نديده بود،اما اطمينان داشت اگر سدريك به گوي برسد بازي را باخته اند...
صدا ها در گوشش مي پيچيد ...صحنه هاي اطرافش به خطوط موازي نوراني ِ نامفهومي تبديل مي شد...
تقريبا در يك متري گوي زرين بود كه روي نيمبوس خم شد و دستش را به سمتش دراز كرد.گوي زرين گويي از تلاش هري براي گرفتنش آگاه شد و در تكاپو افتاد، به سمت بالا منحرف شد ...در يك لحظه برشي از نور خورشيد از گوشه ي تكه ابري چشمان هري ِ در حال صعود را زد و هري گوي زرين را گم كرد .
مانند اين بود كه با افسون گيج شده باشد...و قبل از اينكه چيز ديگري ببيند، فرياد نا اميدانه ي لي جردن به او فهماند : سدريك موفق شده بود.
توضيحات:
1. همش كه نبايد هري گوي رو بگيره!!!! با عكس هم تناقضي نداره!
2. چند مورد نا جور در اومد ديگه: به دليل حضور سدريك ،اين بازي قبل از سال چهارم بوده كه در اينصورت رون تو تيم نبود و شايد هري هم آذرخش داشت.
R.A.B1989 عزیز!
پست خوبی نوشته بودی. فقط اشکالاتی هم داشتی.
اول پستت نوشته بودی " صدای شکسته شدن " خوب زیاد جالب نبود. می نوشتی خرد می شد یا له می شد بهتر جلوه می داد!
بعد از این جمله و وقتی رون و هری می رسن به رختکن خوب روند داستان کمی تغییر می کنه و حالت محاوره ای و طنز می گیره...
خوب این یه مقداری تناقض بود و بهتره از این جور چیزا دیگه توی پستت نداتشه باشی و سعی کن پستت یک دست باشه!
بعد از اون پستت خوب بود. فقط اینکه سدریک توپ رو گرفت خیلی با اول پستت مربوط نمی شد و اگه اول پست هری رو نگران نشون می دادی بهتر بود!
در هر حال من تأییدت میکنم ولی یه پست دیگه بزن تا در مورد رول نویسیت یقین حاصل کنم...
می دونم که می تونی خوب بنویسی... فقط برای اطمینان.
موفق باشی.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا اوانز در 1386/6/17 16:00:52
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!


نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج