جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

66 کاربر(ها) آنلاین هستند (49 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
61 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

حفره شرارت! (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: یکشنبه 21 خرداد 1385 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان بلرویج و آیدی با فردی برخورد کرده و نقش بر زمین شدند.... شمشیر و قدح از دست آیدی افتاد و آیدی هر دو دست به سر خود کشیدند و بعد به فردی که با ان برخورد کرده بودند نگاه کردند.....
ناگهان وحشت تمام وجودشان را فرا گرفته بود زیرا در مقابلشان آلوس دامبلدور قرار گرفته بود و صورتش چروکیده اش به خاطر خشم بیش از حد مچاله شده بود.....
بلرویچ که یک لحظه چشم از آلوس بر نمی داشت کم کم خودش را با پاهایش به عقب حول می داد....
آیدی در فکر این بود که یک طلسم مرگبار به سمت دامبلدور بفرستد ولی گویا بلرویچ هرف او را از قبل شناسایی کرده بود به همین خاطر با سر به او فهماند که باید از این کار دست بردارد.... زیرا بلرویچ می دانست که با این کار حتما از مدرسه اخراج خواهد شد...... بلیز هم که به صورت یک گربه در امده بود نظاره گر این صحنه ها بود......
اما این وحشت زیاد به طول نیانجامید که دامبلدور لب به سخن گشود...
-شما بی......
ولی صحبت او نصفه ماند و صورتش کم کم به این طرف و ان طرف کشیده شد.... به همین دلیل سریعا ان جا را ترک کرد..... بلرویچ و آیدی و گربه ی ملوس با تعجب به دامبلدور نگاه کردند و شروع کردند به فکر کردن در مورد این موضوع ولی چندی بعد آیدی به ان دو اشاره کرد که باید هر چه سریع تر به سمت حفره بروند.... ان دو نیز بدون معتلی شروع به حرکت کردند....

چندی بعد که ان سه نفر به حفره رسیدند با صحنه ای تماشایی مواجه شدند زیرا دراکو و دیانا و سامانتا و... همه در جولوی در حفره منتظر ان ها ایستاده بودند و با دیدن ان ها به سوی ان ها حجوم آوردند و یکی یکی از ان ها پرسیدند که ایا ماموریت ان جام شد یا نه... اما این سوالات ناگهان قطع شد و دراکو رو به ایدی کرد و گفت :
پس بلیز کو؟
قبل از این که آیدی جواب بدهد صدای سامانتا امد که گفت:
این گربه واسه کیه..... چقدر خوشگل هم هست
بلرویچ زودتر از آیدی لب به سخن گشود.....
- موضوش طولانیه ولی خلاصه بگم که این گربه همون بلیزه که با طلسمه یه صندوقچه به این روز افتاد.... ولی ما باید هر چه سریع تر بریم پیش لرد تا هم این شمشیر و قدح را بدهیم و هم بلیز را به لرد نشان بدهیم تا ببینیم می تواند کاری برای او بکند......
همه با تعجب به بلیز نگاه می کردند..... در این میان آیدی از دراکو پرسید که مارکوس کجاست؟
ولی از قیافه ی دراکو معلوم بود که خود او نیز الان متوجه غیاب مارکوس شده است و به همین دلیل یه چرخی به دور خود شد و بعد گفت:
-خودش پیداش میشه..... حتما رفته .......
ولی صحبت دراکو نصفه ماند زیرا مارکوس از ان طرف به سوی ان ها می آمد ولی حال و روز خوشی نداشت .... انگار می خواست بالا بیاورد......
اما در همین موقع بلرویچ با دست به پهلوی دراکو شد و گفت:
- راستی دراکو.... ما وقتی داشتیم میومدیم دامبلدور جلوی مارو گرفت.... اما بعد از این که صورتش کش و قوس پیدا کرد از اونجا رفت.... یعنی چی شده.....
دراکو با تعجب سکوت کرد......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: دوشنبه 1 خرداد 1385 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
و با گفتن این حرف بلیز دستش را کنار کشید!
بلرویچ و ایدی و بلیز بار دیگر در سکوت به یکدیگر خیره شدند...یک صندوقچه باز و یک فکر موحش...اما بلیز نتوانست طاقت آورد بنابراین دوباره همان طور که دستش را به داخل صندوقچه دراز می کرد گفت:
-فکر نمی کنم کار دیگه ایی بتونیم انجام بدیم پس بهتره امتحانش کنیم!
ایدی و بلرویچ سرشان را به علامت رضایت تکان دادند و به صندوقچه خیره شدند.
هنگامی که دست بلیز وارد صندوقچه شد ناگهان نوری شدید اتاق را قراگرفت آن قدر که ایدی و بلیز چشمهایشان را گرفته بودند و جایی را نمی دیند.و اما لحظه ایی بعد هنگامی که نور از بین رفت هر دو به رو به روی خود با تعجب خیره شدند چرا که دیگر بلیز آنجا نبود........!
همان طور که سرشان را به این طرف و آن طرف می چرخاندند صدای میو میو گربه ایی از زیر میز به گوش رسید! یعنی آن بلیز بود!!!
در ابتدا هر دو با خود مدام تکرار می کردن که نه.....این امکان نداره! اما وقتی ایدی به گرنبندی که بلیز همیشه به گردن می آویخت را بر گردن گربه دید هردو متوجه شدند که حالا باید تنها ادامه دهند....!!!
بلرویچ گربه را نوازش کرد تا از صدای جانکاهش قدری بکاهد و به بلیز این اطمینان رو داد که حتما لرد می تواند یه کاری برایش بکند اما ایدی با نگاهی سرد به بلیز چشم دوخته بود!
-هی ...اوجا رو نگاه کن ایدی...
و با گفتن این جمله بلرویچ ایدی به سمت صندوقچه برگشت.
بله حالا دیگر آن نور عجیب و غریب که تا چند لحظه قبل به چشم می آمد آنجا نبود و قدح اندیشه و شمشیر آنجا منتظر بودند تا ربوده شوند!
بلرویچ:پس این تله بود....بیچاره بلیز!!! و بار دیگر نگاه سوزناکی به بلیز انداخت.
ایدی دیگر درنگ نکرد و با سرعت دستش را به سمت آن دو دراز کرد و آن ها را برداشت....ثانیه ایی بعد هر سه با احتیاط از اتاق بیرون آمدند و در سیاهی تالار آینه رفتن آنها را تماشا کرد.

در حفره شرارت دراکو بی قرار ایستاده بود و مدام به ساعتش نگاه می کرد و گویا در دل هم زمزمه می کرد که چطور توانست خواهر خود را تنها بذارد اما بی شک فکر گیر افتادن ایدی او را بیشتر می آزرد!
در این میان دیگر اسلیتیرینی ها به این فکر می کردند که اگر بلیز و بلرویچ و ایدی نتوانند ماموریت را انجام دهند به سر آنها چه می آمد!

ایدی همان طور که نفس نفس می زد قدح اندیشه را در دستش جا به جا کرد و رو به بلرویچ گفت:
-بهتره یه نگاه به راهرو بندازیم تا مطمئن شیم کسی تعقیبمون نکرده!
هر سه در حالی که سعی می کردند تا از پشت دیوار نمایان نشوند چشمان خود را بر تالاری که پیموده بودند دوختند...کسی آنجا نبود ....!
بلرویچ نفس راحتی کشید و با اشاره دست ایدی می رفتند که آنجا را ترک کنند که ناگهان صدای گام هایی به گوششان رسید....دیگر هیچ کدام علاقه ایی نداشتند تا بر گردند و دوباره به تالار نگاه کنند و با آخرین سرعت به سمت حفره شرارت دویدند اما انگار صدای قدم ها هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد!!!

این داستان ادامه دارد.....................!

__________________________________________________

با تشکر: گفتم بابا سه می شه آدم توی همه نمایشنامه ها یه شبه وارد شه!!!

سامانتا ولدمورت....................................!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 فروردین 1385 04:49
نمایش جزئیات
آفلاین
آیدی واقعا شرمندم . نمی دونستم از اینکه نقش اول نمایشنامم و خادم اصلی لرد بشی ، اینقدر عصبانی میشی . منو ببخش . اشتباه کردم .

-----------------------------------------------

در کمد کاملا بسته بود و بیرون دیده نمیشد . تنها صدای فردی بگوش می رسید .

- همینجا باید باشن عزیزم . خوب بو بکش . من مطمئنم همینجا مخفی شدن .

صدای فیلچ بود که با خانوم نوریس صحبت می کرد . از این بدتر نمی شد . آنها گیر افتاده بودند . راهی برای فرار نداشتند . صدا نزدیک و نزدیکتر میشد . هر سه نفر ترسیده بودند . صدای خانوم نوریس از نزدیکی کمد شنیده میشد . بدون شک بوی آنها را حس کرده بود . بلیز دستانش را بالا برد و خود را عقب کشید تا شاید بتواند درون لباسهای داخل کمد مخفی شود . او احساس کرد دستش به اهرمی خورده است . بله ... اهرمی کوچک روی سقف وجود داشت . بدون معطلی اهرم را کشید . ناگهان دیوار پشت سرشان ناپدید شد و هر سه نفر به داخل اتاقی کوچک پرت شدند . دیوار مقابلشان ناپدید شده بود و داخل کمد مشخص بود ، حتی صدای غر غر های فیلچ هم شنیده میشد .

- من مطمئنم اونا اینجان عزیزم . آفرین ... بوشونو حس کردی ؟ اونا توی کمدن ؟

ناگهان فیلچ درب کمد را باز کرد . هر سه نفر ترسیده بودن ، ولی بعد از اینکه متوجه شدند تنها آنها آن سمت دیوار را می بینند نفس راحتی کشیدند . فیلچ با عصبانیت درب کمد را بست و غرغر کنان از اتاق خارج شد .

آیدی ، بلیز و بلرویچ به اطرافشان نگاه کردند . اتاق مرموزی بود . نه دری وجود داشت و نه پنجره ای ، دیوارهای اتاق سفید بودند ، سفید ترین رنگی که میشد تصورش را کرد به دیوارها زده بودند . به حدی سفید بود که حتی کنج دیوارها مشخص نبود . تقریبا اتاق خالی بود و بجز یک صندوق بلند که در مرکز اتاق قرار داشت چیز دیگری وجود نداشت . هیچکدام تابحال وارد این اتاق نشده بودند و یا حتی از دیگران هم راجع به این مکان نشنیده بودند . بدون شک در خیال دامبلدور این امنترین مکان هاگوارتز بود .

بلرویچ : کسی میدونه اینجا کجاست ؟!
بلیز : من که تا حالا همچین اتاقی ندیدم . تو چی آیدی ؟

آیدی جوابی نداد و تنها با چهره متعجب به بلرویچ و بلیز زل زد . بلرویچ ادامه داد :

- اگه اشتباه نکنم دامبلدور اینجا رو ساخته . من مطمئنم شمشیر و قدح اندیشه داخل اون صندوقن .
بلیز : ولی ما چطوری می تونیم در صندوق رو باز کنیم . دامبلدور حتما فکر اینجاشم کرده .

هیچکس نظری نداد . هر سه به کنار صندوق رفتند و صحنه عجیبی دیدند . درب صندوق نیمه باز بود و نیاز به کلید نداشت . بلیز دستش را دراز کرد تا داخلش را ببیند . ولی بلرویچ فریادی زد و مانعش شد .

- نه ... اینکارو نکن . شاید تله باشه .

......

بلرویچ عزیز!
هر چند که نوشتت کمی تخیلی و دور از تصور بودش ولی ایول قشنگ نوشته بودی . میتونم بگم که رول تو یه سر و گردن از بقیه رولهای این تاپیک بالاتر بود . آفرین همینجوری ادامه بده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/31 23:19:32
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/31 23:24:05
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 فروردین 1385 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
من احساس كردم بهتره حالا كه يه سوژه گيرمون اومده كمي موضوع رو طولش بديم..لطفا فورا همه چي رو تموم نكنين.
.....................................................................
همه با چشمهاي متعجب به همديگر نگاه ميكردند جز...دراكو.گول زدن دراكو كار آساني نبود.دراكو نگاهي به ايدي كرد. ايدي هم مثل دراكو لبخندي به لب داشت:لرد اينو به ما گفته بود.
دراكو با سر حرف ايدي را تاييد كرد و به درون حفره برگشت.
ايدي در حاليكه همه را به درون حفره راهنمايي ميكرد:اونا فكر ميكنن ميتونن لرد سياه رو فريب بدن...دراكو تو و بقيه به تالار برگردين .اين ماموريت من و بليز و بلرويچه..خودمون تمومش ميكنيم..بچه ها حالا ديگه دفتر دامبلدور از اين طرفه.دنبال من بيايين.
دراكو به سختي در برابر اين وسوسه مقاومت ميكرد كه در آخرين لحظه هر طور شده جلوي دوستانش را بگيرد.دستگير شدن در حين انجام اين ماموريت مساوي بود با اخراج از هاگوارتز و احتمالا تحويل به وزارت سحر و جادو.البته خشم لرد سياه از همه اين مجازاتها وحشتناكتر بود و ترس از انتقام لرد بود كه باعث ميشد ايدي و دو همراهش با قدمهاي مصمم در طول حفره حركت كنند .
بليز و بلرويچ آرام آرام به دنبال ايدي حركت ميكنند. ازسرعت قدمهاي ايدي متوجه ميشوند كه راه ورود به اتاق جديد دامبلدور توسط لرد به ايدي نشان داده شده.لرد مثل هميشه همه احتمالات را در نظر گرفته بود و اين نقشه دامبلدور را حدس زده بود. راهروهاي تنگ و تاريك درون حفره سرد تر و تاريكتر از هميشه به نظر ميرسد.
بالاخره به اتنهاي يكي از راهرو ها ميرسند.ايدي جلوي در متوقف ميشود و ظاهرا قصد باز كردن دري كه رو به اتاق دامبلدور باز ميشود را ندارد..
بليز بي طاقتتر از هميشه به نظر ميرسد:بازش كن ديگه.منتظر چي هستي؟
ايدي دست بليز را كه براي باز كردن در جلو رفته ميگيرد:هنوز نه..هنوز وقتش نشده..درست 5 دقيقه و بيست و پنج ثانيه بعد...
باز هم انتظار.
1 دقيقه
3 دقيقه
5 دقيقه
-حالا وقتشه...آماده باشين.
با فرمان ايدي هر سه نفر در را باز ميكنند.باور كردني نيست..دفتر پروفسور دامبلدور كه حتي اساتيد هاگوارتز هم هرگز به آن دسترسي نداشتند با همه اشياي عجيب و غريبش در مقابل آنها قرار داشت..والبته ققنوس محبوب دامبلدور..
بليز نگاهي به ققنوس كه گوشه اتاق خوابيده بود كرد:اين مزاحممون نميشه؟
ايدي:نميدونم ولي بهتره احتياط كنيم نه؟ و با وردي كه سريع زير لب زمزمه ميكند ققنوس دامبلدور را به مجسمه زيبايي تبديل ميكند.
بلرويچ با نگراني به اطراف نگاه ميكند:ولي دامبلدور ميفهمه.
ايدي در حاليكه لبخندي روي لب دارد:خوب بفهمه.نميتونه چيزي رو ثابت كنه و از شدت عصبانيت ديوانه ميشه..لرد سياه به من گفته اگه از حفره شرارت استفاده كنيم هيچ اثري از كارامون باقي نميمونه البته اگه در حين انجام كار دستگير نشي.....
حرف ايدي ناتمام باقي ميماند و نگاه هر سه روي دستگيره در كه در حال چرخيدن است ثابت ميشود.
در عرض دو ثانيه بليز ايدي و بلرويچ را كه مات و مبهوت به در خيره شده اند به داخل كمد كنار ديوار هل ميدهد و همزمان با باز شدن در اتاق هر سه نفر در كمد دامبلدور نفسهايشان را در سينه حبس ميكنند.

لارای عزیز .
نوشتت از نظر فضا سازی خوب بود فقط شما هم بهتره در انتخاب فعل ها بخصوص زمانشون بیشتر دقت کنید .
ضمنا فکر میکنم بهتر باشه موقع نوشتن دیالوگتون وقتی که دارین میگین : ( فلانی در حالی که عرق رو از روی پیشانیش پاک میکرد و....: ) به جای دو نقطه آخرش یک گفت بزاریین بد دو نقطه یا این جمله رو تموم کنید و سر خط اسم اون شخص رو بنویسید بعد دو نقطه رو بزاریید و بعد جمله شخص رو بنویسید .
غیر از اینا اشکال دیگه ای به چشمم نیومد کلا پست خوبی بود هر چند که اتفاق خاصی توش رخ نداد اما قشنگ نوشته بودی .
موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/31 23:11:42
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/31 23:13:04
تصویر تغییر اندازه داده شده
حفره ی شرارت !
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1385 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هر کدام از بچه ها به سمتی رفتند . اکنون تنها صدایی که در حفره شنیده می شد ، صدای قدم های سه نفر بود که بسیار آرام ولی مصمم به حرکتشان به سمتی نامشخص ادامه می دادند. آن سه به سمت در ورودی حفره حرکت می کردند و هیچ کدامشان با هم حرف نمی زدند . به در ورودی رسیدند و با فشاری در را باز کردند و بعد از مدت ها دوباره تالار عمومی زیبایشان را دیدند . همه با محبت به تالار نگاه می کردند به جز آیدی .
او به سمت در ورودی تالار رفت . نه بلیز و نه بلرویچ ، هیچ کدام نمی دانستند که او ، آن ها را به کجا می برد و چه نقشه ای دارد . فقط به دلیل دستور لرد سیاه آن ها هم از او اطاعت می کردند . پا به راهروی اصلی مدرسه گذاشتند . در آن وقت شب که همه ی بچه های مدرسه در تالار هایشان بودند ، فقط سه نفر در راهرو ها پرسه می زدند .
آیدی با حرکت لب هایش به آن دو فهماند که ساکت باشند و بدون حرفی به دنبالش بیایند .
در اولین پیچ طبقه ی سوم ، چیزی برق می زد . بلیز که کنجکاو شده بود نزدیک رفت تا ببیند چه چیزی در ان جاست . ولی لحظه ای بعد از کار خود پشیمان شده بود . آن نور ، نور چشمان خانم نوریس ، گربه ی فیلچ بود . بلیز کفششو در آورد تا گربه را فراری بدهد . آیدی در همان حال حرص می خورد که چرا لرد همچین آدم هایی را برای این ماموریت مهم انتخاب کرده است .
به دفتر دامبلدور نزدیک می شدند . کمی سرعت خودشون را بیشتر کردند و یکسره به پشت سرشان نگاه می کردند . حالا که تا این جا آمده بودند ، نباید کارشان خراب میشد . بلرویچ به سمت در رفت و سعی کرد تا رمز را به خاطر آورد .
حدود پنج دقیقه منتظر بودند ولی خبری نشد . آیدی هم چنان مصمم به در نگاه می کرد . بلرویچ که با پایش ضرب گرفته بود ، با حالتی عصبی گفت :
- واقعا می خوای بگی که ما رو تا این جا آوردی ولی رمز رو بلد نیستی ؟ نچ نچ نچ ...
ولی با دیدن چهره ی آیدی حرفش را نیمه تمام گذاشت . هم چنان به او نگاه می کردند . پس بقیه ی بچه ها کجا بودند ؟ بعد از چند لحظه ، از ته راهرو مارکوس و ریگولوس با سرعتی باور نکردنی خود را رساندند . مارکوس که به رنگ بنفش در آمده بود ، تکه کاغذی را از جیبش در آورد و به بلیز داد . بلیز تای کاغذ را باز کرد و نامه را خواند :
- "برای به دست آوردن رمز عبور خود را خسته نکنید ! رمز فقط برای اشخاص پاک دل مشخص می شود !"
کسی شخص پاک دلی سراغ نداشت . نا امید به در و دیوار نگاه می کردند که ناگهان مرلین ، شخصی را نازل کرد ،دراکو ! بلرویچ که خیلی از دیدن اون خوشحال شده بود گفت :
- بیا ، بیا که رمز فقط برای تو نشون داده میشه !
دراکو به جلوی در رفت و با تمام وجودش به رمز فکر کرد . فکر کرد شاید این جوری بتواند به رمز دست پیدا کند . ولی چیزی پیدا نکرد . دراکو با کمال ناباوری رو به بچه ها گفت :
- من میرم یکی رو پیدا کنم ... من یکی رو سراغ دارم !
و از بچه ها دور شد . همه با نگرانی به هم نگاه می کردند . یعنی آن ها برای انجام دادن این ماموریت موفق می شدند ؟ مدتی گذشت . از دراکو خبری نشد و همه نگران به راهرو نگاه می کردند . کسی از شخصی که دراکو می گفت خبر نداشت .
دراک در حالی که چیزی را روی زمین می کشید و داشت برای اون شفاف سازی لازم رو انجام می داد ، به بچه ها رسید . همه به چهره ی ماروولو نگاه کردند که به نظر می رسید همه ی گره ها به دست او باز می شود .
مثل این که دراکو در راه همه چیز را به او گفته بود چون به سرعت به در دفتر دامبلدور نزدیک شد و و با تمرکز در را نگاه کرد . بعد از زمانی که انگار خیلی بود(!) رو به دراکو کرد و گفت :
- "مدیریت انجمن حق مسلم زاخی است !"
دراکو به سمت در رفت و این جمله را با لحنی ناباورانه تکرار کرد . در کمال شگفتی باز شد و پلکانی به سمت بالا دیده شد . دراکو و پشت سرش آیدی و بقیه ی بچه ها به سمت دفتر رفتند . وارد دفتر شدند ولی ... دفتر دامبلدور خالی بود . فقط یک یادداشت روی میز دامبلدور بود . دراکو اون رو نگاه کرد و مدتی بی حرکت ماند . دستش لرزید و کاغذ افتاد . ماروولو برداشت و با صدای بلند خواند :
- " ای لرد سیاه ! من شمشیر گریفندور و قدح اندیشه ی دامبلدور رو بردم تا دوباره به مقصودت نرسی !
امضا : ر.الف.ب"


همه ی قیافه ها متعجب بود و هر کس به نحوی به دیگری نگاه می کرد !

ماروولوی عزیز . نوشتت از نظر فضا سازی اشکال نداشت و میشه گفت نوشته خوبی بود ولی فکر میکنم خودتم متوجه شدی که یکم یکنواخت بود . به هر حال بد نبودش کلا نمایشنامه بی خطری زده بودی
چند نکته هست که بهتره بهت تذکر بدم :
اول اینکه سعی کن بیشتر زمان فعلات رو رعایت کنی . چون یکم با هم نا هماهنگن . مسئله دوم اینکه سعی کن همه فعل هات رو در یک زمان به کار ببری . مگر در یک شرایط خاصی . علاوه بر اون اشکالات جزئی هم در نوشتت دیده میشد که درست کردم . ضمنا خانم نوریس دوتا چشم داره چرا گفتی که اون نور چشم خانم نوریس بود مگه دزد دریاییه
چیزی که میتونم به عنوان یه اشکال جدی بگم و شدیدا در نوشتت توی ذوق میزد این کلمه رمز بود که نوشته بودی :
- "مدیریت انجمن حق مسلم زاخی است !"
!!!! ببین این جمله که تو نوشتی رو باید توی یه نوشته طنز درجه یک ازش استفاده کنی . اونوقت میشه گفت واقعا خنده دار میشد ولی در اینجا نباید بکار میبردی چون واقعا از نظر من جذابیت نوشتت رو از بین برد . علتشم این بود که رول تو یه رول سراسر جدی بود به همین دلیل این یه جمله طنز در این نوشته شدیدا توی چشم میزنه . به هر حال سعی کن موقع طنز هیچ وقت الکی موضوع رو جدی نکنی و موقع جدی نویسی یه دفعه ای نوشتت رو طنز نکنی ( اونم فقط یه قسمتشو ) کلا این کار زیاد جالب نیست و فقط توی بعضی از شرایط خاص این کار جواب میده .
موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/31 23:00:20
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند .
برتول برشت


Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1385 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
بلرویچ این موضوعت اخر ناجوانمردی بود! اخه شاید ما دوست نداشتیم تو کارای لرد شما دخالت کنیم.من به شخصه بیطرفم و دوست ندارم خادم کسی باشم.به اعتقاد من ادمی که قدرت را میخواد باید خودش تنهایی بدست بیاره نه با نوکری و کلفتی دیگران. البته مرگخواران گرامی و لرد سیاه لطفا در مقابل من جبهه نگیرید!هرکسی نظری داره و من هم میخوام نظرم را در نوشته ام اعمال کنم.....
---------------------------------

-"بنظر من باید تو آتیش سرخش کنیم."
-"نه...میدیمش دست غولای غار نشین..."
-"بسه دیگه...فکر میکنم دارید راجع به خواهر من حرف میزنید ها..."
صدای دراکو درون حفره پیچید.همه بچه ها با راهنمایی پیتر به حفره برگشته بودند جز بلیز،آیدی و بلرویچ وبلیزکه هنوز در قلعه تاریک لرد منتظر اخرین فرمانهای لرد بودند.
دیانا سکوت بین بچه ها را شکست:
-"وضعیت بلرویچ و بلیز که معلومه...هردو مرگخوارهای سر سپرده به دستور لردشون هستند اما نمیفهمم آیدی..."
ریگولوس از اینکه لرد او را در کارش دخالت نداده بود خون خونش را میخورد و در صدد بود تا با یک حمله حرکت آیدی را غیر معقول نشان دهد.بهمین دلیل با با یک خنده عصبی گفت:
-"این دختره کله شق فکر کرده همه زیر فرمانشند.بهمین دلیل خواسته خود شیرینی ک..."
در صندوق باز شد و بهمراه نور ابی سه نفر وارد حفره شدندو حرف ریگولوس را شکستند.آیدی با ارامش یک قدم بسمت ریگولوس گذاشت و با صدایی که موذیگری از ان میریخت گفت:
-"اوه...ریگولوس چی داشتی میگفتی؟ببخشید ما حرفت را قطع کردیم."
ریگولوس که بخود امده بود و از صحبت خود شرمنده بود اینطورجمله اش را ادامه داد:
-"چیز ...این دختره توی گریفندور را میگفتم.میگفتم چقدر برای استادها خودشیرینی..."
آیدی سرش را رو به دیگران چرخاند و حرف ریگولوس را قطع کرد:
-"خب مثل اینکه حرف آقای بلک انقدر ها مهم نبوده که شما بخاطرش ماموریت را به تعویق بندازید."
مایکل که از این اتفاقات سر در نمیاورد (بچه غریب افتاده بود)خواست چیزی بپرسد اما با دیدن چهره های خشک و بیرنگ بقیه ترجیح داد سکوت کند.بعد از یک سکوت طولانی دراکو به حرف امد:
-"ما منتظر شما بودیم تا ماموریت را بهتر توضیح بدید.چون خودتون بریدید و دوختید فقط ایدی...ما نفهمیدیم منظور تو از اینکار چی بود؟"
ایدی گوئی به روی خود نیاورده باشد دنباله صحبتش را گرفت:
-"بهرحال نباید ماموریت را به تعویق می انداختید.ریگولوس،مایکل ،مارکوس شما مامورید مواظب باشید به بچه ها اسیبی نرسه.اینکار فقط از شما بر میاد.مارکوس، اگه تونستی بچه های سمباد را هم خبر کن که دم دفتر دامبلدور کشیک بدن.دراکو،رودولف ،دیانا شما هم مامورید تا ظرف چند دقیقه نقشه دفتر دامبلدور ،مک کونگال و هرکسی که بنوعی با دامبلدور روابط خوبی داره را جور کنید.من و بلیزو بلرویچ هم باید هدف اصلی را انجام بدیم."
همه:
آیدی با همان غرور همیشگی ادامه داد:
-"یادم رفت بهتون بگم.لرد از من خواست تا مسئول اجرای این کار بشم.کسی اعتراضی اگه داره من به لرد بگم تا او بتونه رودر رو با لرد انرا مطرح کنه.خب کسی اعتراضی داره؟"
همه::no:
سپس هرکدام از افراد برای انجام ماموریت خود پراکنده شدند.اما دراکو و دیانا با شاره آیدی در گوشه ای از حفره خود را مشغول کردندو منتظر آیدی شدند.
بعد از اینکه هرکس به کار خود مشغول شدفایدی دور از چشم دیگران خود را به خواهر و برادرش رساند.سپس در حالیکه نفس نفس میزد،برای اطمینان به دور و اطراف نگاهی کرد و ارام ارام شروع به صحبت کرد:
-"معذرت میخوام جوابتون را در مورد اینکه چرا این کار را به عهده گرفتم ندادم.دلیلش ...خب...میدونید..."
یک اه عمیق کشید و با اعتماد به نفس بیشتر ادامه داد:
-"من یه مدت میخواستم مرگخوار بشم.این را میدونید.یکی از این روزها که برای درخواست دادن به دفتر لرد رفتم،با صحنه ای روبرو شدم که قراره تا لحظه مرگم هم انرا به کسی نگم.بعد از ان لرد من را دستگیر کرد و محبت وجودم را درون یک شیشه نگهداشت و بهم گفت اگر کاری را که ازم خواسته انجام ندم این عنصر را برای همیشه از دست میدم....خب حالا که موضوع را فهمیدید بیشتر مراقب خودتون باشید.چون من دیگه نسبت به هیچکس محبتی احساس نمیکنم.حتی نسبت به شما و..وپدر و مادرم.این هشدار هم تنها بخاطر قطره ای از محبتیه که در وجودم باقی مونده که بزودی از بین میره."
سپس دراکو ودیانا را که گیج شده بودند تنها گذاشت و بسوی بلرویچ و بلیز حرکت کرد .بسوی هدفی نامشخص....
----------------------
لطفا زیاد از کلمه خادم لرد و این چیزها بکار نبرید چون زیاد خوش اهنگ نیست.
با احترام
A.M

بوووق بوووق برین کنار ناظر داره میاد
هوووم فکر میکنم این دو پست هم زمان زده شده چون که از نظر موضوع به هم نمیخورن و فکر میکنم اعتراضات ایدی هم به همین دلیل بوده ( البته نمیدونم این وسط موضوع چه ربطی به لرد داره .)
در هر حال گذشته از تمام این مسائل به نظر من بلرویچ زودتر از شما پستیده و به همین دلیل حق تقدم با ایشونه . موضوع بعدی اینکه این تاپیک شدیدا به سوژه احتیاج داره و به نظر من بلرویچ یه سوژه ای رو که بشه ادامش داد رو برای بقیه فراهم کرده .
با عرض پوزش فکر میکنم باید از پست ایدی عزیز صرف نظر کنیم و پست بلرویچ رو ادامه بدیم تا هم حق تقدم رعایت بشه و هم شاید از این به بعد این تاپیک یه هدف معینی داشته باشه .
پس با تشکر از پست بلرویچ ادامه بدید.
-------------------------------
[color=0033FF]ویرایش دوباره :
[/color] آقا ظاهرا من کمی تا قسمتی بد متوجه این رول شده بودم همینو خواستین ادامه بدین ولی از موضوع خارج نشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/22 16:27:07
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/22 16:30:55
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/23 15:55:22
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1385 03:48
نمایش جزئیات
آفلاین
با عرض پوزش این رول رو بدون طنز نوشتم . خیلی دلم می خواست یک رول جدی توی حفره بزنم و یک شرارت مفید انجام بدم . واقعا ببخشین . روم به دیوار ، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و ارزشی بزنم .
--------------------------------------------------------------------

اسلیترینی ها ساعتها در جستجوی صندوقچه بودند ، ولی هم اکنون که صندوقچه در مقابلشان بود کسی خیال باز کردن آن را نداشت . دراین حین بلرویچ با چهره ای درهم رفته و عصبانی رو به بقیه گفت :
- گوش کنین چی میگم . بدون شک داخل این صندوقچه یک رمزتاز وجود داره که مارو به خانه ریدل می بره ، ولی ما نباید بدون اجازه از لرد سیاه وارد اونجا بشیم . لرد از این کارمون خوشش نمیاد . باور کنین این کار عواقب بدی داره .
از چهره های نگران سایرین میشد فهمید که با بلرویچ موافقن . تنها ایدی همچنان اصرار داشت تا به خانه ریدل بروند .
- نه بلرویچ . ما باید به اونجا بریم . به من اعتماد کنین . اگر هم شما نیاین من خودم میرم .
- ایدی ، نمی دونم دلیل این پافشاریت چیه ولی من به تو اجازه نمیدم اینکارو بکنی ... صبر کن ... نرو ...
ولی دیگر دیر شده بود ایدی به سمت صندوقچه حرکت کرد و درب آن را باز کرد . نوری آبی رنگ از صندوقچه خارج شد و بعد از صدای " پاق " ایدی غیب شده بود . دراکو که تا بدینجا سکوت کرده بود با صدای بلند فریاد زد .
- ایدی ... چرا اینکارو کردی .
و با جدیت ، خطاب به بقیه گفت :
- ما باید بریم دنبالش ... نمی تونیم اونو تنها بزاریم .
دیگر دلیلی برای فکر کردن وجود نداشت . اسلیترینی ها بسرعت وارد هاله نور آبی رنگی که از صندوق خارج میشد شدند . بعد از چندین صدای " پاق " دیگر کسی آنجا نبود .

* * * *

صدها مایل آن طرف تر در مقابل دروازه قصری سیاه ، در کنار قبرستانی ترسناک و در حاشیه جنگلی تاریک ، عده ای ظاهر شدند .
- من مطمئن بودم که شماها میاین دنبالم . مثل اینکه حدسم درست بود .
این جمله ایدی بود که با غرور بر زبان آورد . دراکو نمی دانست با دیدن خواهرش خوشحال باشد یا ناراحت از مخمسه ای که درش گرفتار شده بودند . اونها راه برگشتی نداشتند و مطمئن بودند که امکان جسمیابی در این مکان وجود ندارد . صندوقچه ای هم برای برگشت وجود نداشت . اونها گیر افتاده بودند .
بلرویچ معمولا صورتش خالی از احساس بود ولی اینبار از خشم بر افروخته شده بود . او رو به ایدی کرد و فریاد زنان گفت :
- چرا اومدی اینجا ؟! تو میدونستی ما راه برگشتی نداریم ، پس چرا اینکـ...
ایدی به میان حرف بلرویچ پرید و با آرامش گفت :
- لرد سیاه ازم خواست اینکارو بکنم .
سکوت و چهره های متعجب تنها عواقب این جمله ایدی بود . ایدی ادامه داد :
- در این مدتی که من نبودم . حتما از خودتون پرسیدین که من کجا بودم .
سپس رو به دراکو کرد و گفت :
- یادته اون روزی که برای دیدن پدر به آزکابان رفتیم ، پدر نامه ای به من داد و در گوشم چیزی گفت . اون نامه از طرف لرد بود و از من خواست به دیدنش برم . وقتی به دیدن لرد رفتم ، سرورم به من گفت که شما رو نزدشون بیارم تا ماموریتی رو براشون انجام بدیم .
تنها کسی که در ای بین قدرت تکلمش را بدست آورده بود بلیز بود ، او با تعجب گفت :
- ولی آخه چه ماموریتی ؟! لرد چرا از ما می خواد تا این کارو براش انجام بدیم ! با وجود اون همه مرگ خواری که داره چرا مارو انتخاب کرده ؟! ما که هنـ...
دلیل اینکه بلیز جمله اش را ناتمام گذاشت موشی بود که در یک قدمی او قرار داشت و با چشمان ریزش به بلیز زل زده بود . تنها چند ثانیه طول نکشید که در همان محلی که موش قرار داشت ، مردی کوتاه قامت ، با موهای کمپشت و جوگندمی ظاهر شود . پیتر پتیگرو در مقابلشان ایستاده بود . او نیشخند زده بود و خیال حرف زدن نداشت . تنها با حرکت دست به آنها فهماند که دنبالش حرکت کنند .
اولین نفر بلرویچ بود که راه افتاد . به دنبال او نیز ایدی حرکت کرد . طولی نکشید که بقیه هم در حالی که از تعجب و ترس نایی برای حرکت نداشتند ، به دنبال پیتر وارد قصر شوند .
قصری سیاه که همه جایش بوی قدرتی شیطانی و نیرویی جاودانه می داد . بوی خون اصیل می داد . بوی شرارتی حقیقی می داد . آنجا با وجود تارعنکبوتها و سیاهی دیوارهایش نشان از وفاداری خادمان و قربانی شدن ضعیفها داشت . یگانه مکانی که استحقاق مقدس بودن را داشت .
عظمت قصر و ترستاک بودن آن ذهن همه را درگیر خود کرد . آنها بعد از بالا رفتن از پله ها ، وارد سالنی بزرگ شدند . در مقابلشان شومینه ای در حال گرم کردن فضای اتاق بود . فردی با ردای سیاه پشت به آنها روبروی شومینه ایستاده بود . قدرت و شکوه مانند هاله ای در اطراف مرد حس میشد . آتش داخل شومینه طوری می نمود که انگار منبع قدرتش آن مرد است .
- ارباب آوردمشون . اگه اجازه بدین من مرخص بشم .
مرد سیاه پوش تنها دستش را بالا برد و به پیتر فهماند که می تواتند برود . اسلیترینی ها طوری دور شدن پیتر را نظاره می کردند که انگار او همچون فرشته ای نجات ، ناجی آنها بود .
لرد وولدمورت بدون آنکه برگردد با صدایی آرام ولی ترسناک گفت :
- حتما می دونین برای چی اینجایین . درست می گم ؟
ایدی در جواب لرد گفت :
- سرورم من هنوز بهشون نگفتم چه کاری باید انجام بدن . گفتم شما خودتون بگین بهتره .
لرد برگشت و چهره ناقص خودش را به نمایش گذاشت . ترسی در وجود اسلیترینی ها شکل گرفت . ترسی که همانند نیرویی اونها رو وادار به تعظیم کرد .
- حتما از خودتون پرسیدین که چرا لرد سیاه با داشتن اون همه مرگخوار از شما می خواد تا براش کاری رو انجام بدین . این ماموریت را تنها دانش آموزان هاگوارتز می توانند انجام دهند . شماها باید توسط حفره شرارت که یکی از کشفیات خودم در دوران تحصیلم بود ، وارد دفتر دامبلدور بشین و شمشیر گودریک گریفیندور رو به همراه قدح اندیشه آلبوس دامبلدور به اینجا بیارین . من به اون شمشیر و خاطرات داخل قدح احتیاج دارم ، بیشتر از آنچه فکرشو بکنید با انجام این ماموریت من رو خشنود می کنید . بدون شک شما با این کار ، نامتان و وجودتان را جاودانه می سازید . حالا بهتره دیگه برین . فقط یادتون باشه که چشمان لرد نظاره گر شماست .
لرد برگشت و مانند قبل به آتش نگریست .
بلرویچ مدتها در انتظار این فرصت بود . فرصتی برای خدمت به لرد . در ذهنش به چیزی بجز وفاداری به لرد فکر نمی کرد . رویایی به حقیقت پیوسته . خدمت به لرد .
- بلرویچ ، پدرت هم مثل خودت رویایش خدمت به من بود . بدون شک تو نیز مثل او تا پایان به من وفا دار خواهی ماند . بهتره هر چه سریعتر برگردین . پیتر بهتون می گه چطوری برگردین .
این صدای لرد بود . مطمئنن او فکر بلرویچ را خوانده بود .

در باز شد و پیتر وارد سالن شد . اینبار با صدای نازکش گفت :
- دنبال من بیاین .

-------------------------------------------------------

التماستون می کنم . به پاتون می افتم . نوکریتونو می کنم . فقط موضوع رو عوض نکنین و با یه رول داستانو تمومش نکنین . لا اقل بزارین این داستان بعد از چند تا پست تموم بشه .

باشد که لرد پاداش شما را به من دهد .

هوووم !
در این تاپیک پنجاه و یکی پست زده شده که فکر میکنم غیر از چند پست جالب بقیه پستها اون کیفیت لازم رو نداشتند .
به هر حال طنز نوشتن از یه جهت خوبه جدی نوشتنم از یه جهت دیگه . تا جایی که من دیدم طنز نوشتن در این تاپیک اصلا جالب نیست و هیچ جذابیتی رو ایجاد نمیکنه . برای همین امیدوارم با این رول جدی همه این نمایشنامه رو ادامه بدن و این موضوع رو پیش ببرن . بلکه این تاپیک تا حدی به نام حقیقیه خودش برگرده . دوستان من پیشنهاد میکنم از این به بعد در این تاپیک جدی بنویسید تا ببینیم چی میشه .
در ضمن بلرویچ جان کار واقعا عالی بود . اگر این نمایشنامه رو بخوام از لحاظ جدی بودنش نگاه کنم میتونم بگم که هیچ کم و کسری نداشت و همه چیزش عالی بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/22 21:32:52
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: دوشنبه 21 فروردین 1385 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشيد كه طومار شد
با اينكه ميدونم اشكال زياد دارم ولي بليز جان لطفا نقدش كن
_____________
يواش يواش از سرعت مراكسوس مرليوس كم شد و بالاخره از حركت ايستاد
ريگولوس:هه هه ما رو گذاشتي سركار...
ماركوس:اون جا رو ببينيد
توپه مثل يه تخم مرغ ترك خورد ويه كوتوله ي ريش دراز كج و كوله كه يه لباس سبز پوشيده بود و يه عصا دستش بود از توش اومد بيرون(يه چيزي تو مايه هاي كريچ و دامبي البته طبق تحقيقلتي كه من انجام دادم بايد جد مرلين باشه )
مالفوي ها:
بقيه:
مراكسوس مرليوس يه نگاهي به دور و برش انداخت و گفت:مگه مرض دارين اين وقت شب منو بيدار كردين
دراكو: اولا شب نيستو روزه دوما...
ريگولوس:دوما با ادب باش كوتوله
مراكسوس مرليوس:بچه ي احمق تو بايد ادبو ياد بگيري
و با عصاش هلكوپتري اومد تو سر ريگولوس
ريگولوس:
آيدي: ما ميخوايم يه راهي براي ورود به خانه ي ريدل پيدا كنيم
مراكسوس مرليوس:هوووووم... بزار ببينم...آهان بايداول اينجا رو مستقيم بريد تا برسيد به تهش ...بعد بپيچيد سمت راست اونجا ورود ممنوعه پس از پله هاي بغليش بريد پايين...بعد ميرسيد به يه راهروي مار پيچ ...اونجا رو كه رد كرديد ميرسيد به ...
آخر سرم مي رسيد به يه اتاق كه يه صندوقچه توشه اونجا مي تونيد جواب سوالتونو پيدا كنيد
پاق ... مراكسوس ناپديد شد(هه صداش مثل باز كردن در نوشابه قوطيي بود)
ريگولوس:هيپوگريفمون زاييد(گاومون زاييد)
بليز: ا...مگه شما هيپوگريفم داريد...چه باحال
دراكو: خب بريم ديگه
بچه ها رفتن و رفتن و رفتن انقر رفتن تا رفتن...
ديگه همه زبوناشون رسيده بود كف زمين
بليز:با اين دور ميشه 5دور...
ماركوس:بچه ها...
بليز : الان 5 دوره داريم دور خودمون مي چرخيم
ماركوس:بابا مردم...اونجا يه دره... الان يه ساعته كه مي خوام بگم ولي شما نمي زاريد
همه:
همه حمله ور شدن طرف دره
بليز:من درو باز مي كنم
دراكو: تا من هستم تو چي كاره اي
ديانا: بريد كنار ببينم
آروم درو باز كرد
ماركوس : اره خودشه صندوقچه ...
يهو يه صداي مرموز ومشكوك اومد
بچه ها:
صدا: سلام چطورين
همه: مااااااااااااا
آيدي : مايكل آنجلو تو اينجا چي كار مي كني؟!
آنجلو: هيچي...الان يه هفتس موندم تو كف اين صندوقه...مي خوام ببينم توش چيه
__________

پاسخ چيست؟...مايكل آنجلو يا صندوقچه مساله اين است

ادامه ي داستان را در رول بعد خواهيد خواند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مايكل آنجلو در 1385/1/21 23:10:19
تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است.
[size=medium]همه چیز تنه
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: جمعه 18 فروردین 1385 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
یک چیز... نه چندتاچیز...این تاپیک مدتی است به تاپیکی ارزشی مبدل گشته شده...لاس وگاس واینجور چیزها یعنی جی؟ آقا...دراکو وزیر مردمی جیگرمن(لارا جون مادرت نزن درد داره...این ساطوره لارا؟ )
جون من نظارت کن فدات شم...آقا یکی قبلا نقدمیکرد چی شد کجارفت؟
(لطفا ناظرمحترم پس از خواندن این پست پاکش کند)

خب من نقد میکردم . ولی خب من توی نقدام چند بار گفتم که موضوع رو از داستان خارج نکنید رول مربوط به تاپیک بزنید؟ ولی باز بقیه راجع به یه چیزای دیگه مینویسم . زیر نمایشنامه هاشون تذکر میدم که این جور نوشتن درست نیست از موضوع خارج نشید کسی اهمیت نمیده . سعی میکنم یه پست بزنم که موضوع رو دوباره به حفره برگردونم نمیدونم چرا پست بعدی سر از درمانگاه در میارییم . خلاصه اینجا همه یه جوری از نوشتن داستان اصلی طفره میرن . منم خب این همه اخطار دادم گفتم درست بنویسید کسی گوش نمیده .
در مورد نقد کردن هم من نقد رو گذاشتم برای زمانی که واقعا یه اشکالی توی یه پست باشه تا من در موردش نظر بدم . اشکالات عمده بچه ها رو هم این آخرسری ها بهشون توضیح دادم ولی موضوع اینه که انگار دارم برای دیوار توضیح میدم
چون تقریبا غیر از یه عده محدود بقیه باز اشکالات پستهای قبلیشونو تکرار میکنند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/1/19 13:52:11
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!
Re: حفره شرارت !!
ارسال شده در: جمعه 18 فروردین 1385 12:51
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا

بچه های حفره...افرین !خیلی ماهرانه از دادن موضوع طفره میروید!
----------------------------------------
کم کم بچه ها داشتند از این جر و بحثها خسته میشدند و نا امیدی در چهره ها موج میزد .همه سر میخاراندند و سعی میکردند یک راه حل بدهند تا پیش بقیه ضایع نشوند.گرچه میدانستند هرچه بگویند برعلیه اشان استفاده میشود!چون بچه های حفره هر چیز را سوژه ی مسخره کردن قرار میدادند.
در همین حین آیدی با یک حرکت موهایش را به عقب زد و با جدیت گفت:
-"من بهتون گفته بودم هدفم را میدونم اما مثل اینکه شما تمایلی به شنیدنش ندارید..."
همه بچه ها که حوصله اشان سر رفته و مخشان هنگ کرده بود،با شنیدن این حرف به امید رسیدن به نتیجه یا لااقل پیدا کردن موضوع تازهای برای تمسخر ،بسوی او برگشتند و منتظر پیشنهاد او شدند.
-"خب اگر منظورتون از این نگاه های عجیب اینه که پیشنهادم را بدم خب باشه.من میگم بریم به خانه ریدل برای اینکه از کار لرد سیاه باخبر بشیم."
همه:
آیدی در حالیکه به قفسه های نقشه ها کنجکاوانه نگاه میکرد ادامه داد:
-"البته میشه گفت کار خطرناکیه و اینکه این کار برای مرگخوارها شاید توهینی به لردشون باشه ولی مزه اینکار در همینه .... راستی اینجا نقشه خانه ریدل وجود نداره؟"
بلرویچ که حساسیت خاصی به لرد داشت، چپ چپ نگاهی به آیدی و بعد به سایرین انداخت که یعنی«اگه جرئت دارید برید اونجا. »
ایدی که پی به این موضوع برده بود در همان حال که داشت از یک قفسه نقشه ای بلند بالا را برمی داشت زمزمه کرد:
-"فکر نمیکنم اینکار ضرر به کسی بزنه.در ضمن این برای مرگخوارها هم بهتره تا با اگاهی بیشتر عمل کنند .اها...این هم نقشه مورد نیاز."
مارکوس از ته دل خندید و گفت:
-"آخه مگه میشه بدون اینکه خود لرد بفهمه ما وارد خونه اش بشیم.اون امار سوسکهاش را هم داره!"
دیانا کنار خواهرش رفت و با خشونت گفت:
-"چه اشکالی داره که بفهمه...؟!"
با گفتن این حرف همه و حتی مارکوس دهانشان باز ماند و از این جواب عجیب متحیر شدند.
آیدی در تائید حرف خواهرش سر تکان داد و گفت:
-"اگه اینجا تا این حد ناامنه پس فکر کنم اون نظریه که تبدیلش به گلخونه کنیم بهتر باشه یا اگه شما نمیتونید از عهده اینکار بر بیایید بهتره که بفهمه و گروه اسلی را از دست یه مشت بی عرضه نجات بده.ما وارد خانه نمیشیم ،ما از طریق این نقشه میتونیم محل رفت و امد لرد و حتی یه حدی از نقشه هاش با خبر بشیم .اون را کجا گذاشتم؟اوه پیدا شد!"
ناگهان آیدی شنل سبز رنگش را تکاند و از درون ان چیزی برق زد و روی زمین افتاد و با برخورد به زمین مثل توپ بالا و پایین پرید.
دراکو با هیجان به ان نگاه کرد و داد زد:
-"وای خدا جون...این مراکسوس مرلیوسه!"
بچه های حفره که با افتادن مراکسوس مرلیوس به عقب پریده بودند،آرام ارام جلو امدند و به ان جسم غریب و شفاف خیره شدند.مراکسوس مرلیوس شبیه یک توپک لزج بی رنگ بود که همچنان مثل بچه ای شیطان بالا و پایین میپرید .ریگولوس جلو تر امد و گفت:
-"چه بامزه است!بچه ها بیایید نگاه کنید .شبیه تیغالوه...اما نه...وای!!!!"
چهره ریگولوس مثل برف سفید شد و جیغ کشان از ان فاصله گرفت و بدنبال او بقیه بچه ها به این سو و ان سو دویدند.آیدی،دراکو و دیانا همچنان استوار بر سر جای خود ایستاده بودند و پوزخندزنان حرکات بچه ها را زیر نظر گرفته بودند.
بلیز همانطور که میدویدفریاد زد:
-"فرار کنید! این..."
-----------
این داستان ادامه دارد...
با احترام
A.M

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر